فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صبح ‌به‌ خیر گونگادین

کتاب صبح ‌به‌ خیر گونگادین

نسخه الکترونیک کتاب صبح ‌به‌ خیر گونگادین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب صبح ‌به‌ خیر گونگادین

من این زن را قبل از آن دیده بودم، قبل از ملاقات با شما. قبل از آن‌که شما مرا به حضور خودتان شرف‌یاب کنید. زن را دیده بودم، وقتی که از این‌سوی حیاط و از کنار حوض در آن شب تابستانی به انتهای باغچه می‌رفت. آهنگ قدم‌ها، طرز راه رفتن و چیزی که در نور نقره‌فام مهتاب، در آن شب جوانی و بی‌قراری، از بازی بی‌تاب عضلات و سایه‌ها از خود به‌جا گذاشت، برای همیشه خودش را در تک‌تک سلول‌های مغز من حک کرد.

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.93 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب صبح ‌به‌ خیر گونگادین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

زندگی با یک صبح به خیر شروع می شود، بعد از آن چندتا رویا، گاه شیرین گاه تلخ و تازه این رویاهای کوتاهِ گاه تلخ و گاه شیرین تمام نشده اند که تو باید شب به خیر بگویی...
با خودش اندیشید کاش روی سنگ قبر «مامان» می نوشتند «جات خالیه، خیلی خالیه، همین.»
در یک صبح اواخر خرداد ماه، در تاریک و روشن اتاقی که خوابیده بود، ناگهان به سرش زد که به دیدن «مامان» برود.
از مرگ «مامان» شش سال گذشته بود، خانه خلوت بود و تاریک. نشست روی لب تخت، زُل زد به حاشیه ی روشن پنجره که به لاجوردی می زد. عضلاتش کرخ بود، بلند شد، آرام رفت به سمت دستشویی، دَرِ دستشویی را کشید، جیرجیر صدا کرد. ترسید اهالی خانه، که در اتاق های بسیار خوابیده بودند، بیدار شوند. هوای خانه دَم داشت، شب مانده بود. چراغِ دستشویی را روشن کرد، نگاهی به صورت پرچین وچروک انداخت، خندید، «نیشت دوباره که باز شد.» دسته ی شیر آب را به بالا فشار داد. آب خنک را به صورتش پاشید. بهتر بود سروصدای ماشینِ ریش تراشی را درنیاورد. به اتاقی که در اختیارش گذاشته بودند برگشت، لباس پوشید، هوا کمی روشن تر شده بود.
به هال آمد. قفل درِ مشرف به تراس را باز کرد، قفل را گذاشت روی میز کنار در، بعد کلید داخل قفل دوم در را چرخاند، در را باز کرد، هوای خنک صبحگاهی پوستش را طراوت بخشید.
دوچرخه ی علی توی حیاط بود، در این چند روزی که به ایران آمده بود، علی، باجناغش، دوچرخه را در اختیار او گذاشته بود.
با دوچرخه از در حیاط بیرون آمد. دو ردیف چنار این سمت خیابان، دو ردیف موازی آن سمت خیابان.
از پشت خانه انداخت به سمتی که در روزگار کودکی، زمانی که یوسف هنوز زنده بود، به باغ های سه آسیابه شهرت داشتند. تا برسد به اولین بقایای درخت های کهن گردو، از میان تَل های کوه مانند مصالح ساختمانی، آجر، تیرآهن، خاک، سفال، آهک، گذشته بود.
پنجاه سال از مرگ یوسف می گذشت. او نزدیک به سی سال بود که در کشور آلمان زندگی می کرد. سگ های ولگرد دنبالش کردند. سرعتش را زیاد کرد. حتا یکی از سگ ها تا نزدیکی چرخ عقب دوچرخه رسید. حتا احساس کرد که تایر را گاز گرفت. واق واق سگ ها در آن صبح خُنک با بوی خاک و تک تک رهگذرانی در آن دوردست ها او را به گذشته ها می برد. فکر کرد کاش می توانست آن گذشته ی لعنتی را مثل این سگ ها پشتِ سر بگذارد.
از خاکریز کنار جاده ی کمربندی بالا راند. کمربندی را به سمت جنوب ادامه داد. خیابان عریض بود. تک وتوک کامیون ها، موتورسیکلت ها و شخصی ها از روبه رو یا کنارش می گذشتند. در آن سمت شهر کوه های بلند، در این سمت تپه ها. بر روی یکی از این تپه ها گورستان جدید را برپا کرده بودند. جاده ی گورستان از سمت شمالِ کمربندی جدا می شد.

گورستان خلوت بود. گورهای یکسان و چیده کنار هم، با سنگ قبرهای کنده کاری... بتون و سمنت سفت و پولادین در فاصله ی قبرها او را به وحشت انداخت. «یعنی هرگز دیگر "مامان" از زیر این همه سنگ و خاک و سمنت و بتون بیرون نخواهد آمد؟»
نوشته ی روی سنگ قبرها باسمه ای بود، بی احساس، شعارگونه، تکانش نمی دادند، به لرزه اش وا نمی داشتند.
نیزه های آفتاب از پشت تپه های بالاتر، نوید بالا آمدن خورشید را می دادند. او از قبری به قبر دیگر می رفت، قطعه ی چهار، ردیف چهار، قطعه ی دوازده...
روی هیچ سنگ قبری نوشته نشده بود: «باور کنید همه اش این است که می بینید، غیر از این چیز دیگری نیست.»
حتا شعری از خیام ندید، کسی هم روی سنگ قبری ننوشته بود: «مادر کاش همه ی ما را به یک چشم می دیدی.»
دوباره برگشت به قبر مامان، چمباتمه زد و ناگهان انگار عقده ی دلش باز شد، هِق هِق زد زیر گریه. دوست داشت مامان صدای هق هق گریه اش را می شنید، دوست داشت دوباره مامان را می دید. دوست داشت می نشست، دل سیری با مامان حرف می زد. اما بتون ها را چنان سفت و محکم ساخته بودند، که هیچ کس از آن زیر یارای بیرون آمدن نداشت. فکر کرد زندگی در غربت نه مرگ دارد، نه عروسی، نه عید نوروز و نه ختنه سوران. زندگی در غربت گذران عمری است بی ارتباط با گذشته.
حالا خورشید آمده بود بالای تپه ها، آسمان آبی، در آن دوردست ها کوه های بلند و در این نزدیکی ها آدم هایی که میان سمنت و بتون آرمیده بودند.
جوانی در قطعه های آن سوی گورستان آوازی غم انگیز می خواند. جوان تعادل نداشت، مثل پاندول این سو و آن سو تلوتلو می خورد. او آرام آرام از روی قبرها گذشت، به سمت جوان آوازخوان رفت. جوان ناگهان سکوت کرد. خیره شد به او. ترسید. از شیشه و اعتیاد و خشونت شنیده بود. جوان به سمت او آمد. پرسید: «حاجی مامور که نیستی؟» او جواب منفی داد. حتا گفت: «آقا مگه قیافه ام به مامور می ره؟»
جوان پرسید: «آقا صدام خوبه؟ قشنگ می خونم؟»
او گفت: «آره، اما خیلی غمگینه، در این صبح زیبا و این صدای پر از حزن.»
جوان گفت: «آقا یک کمکی به ما بکنید. بدید قبراتون را بشوییم.»
او گفت: «دنبالم بیا.»
جوان دنبال او راه افتاد، به سمت قبر مامان، در میانه ی راه کج کرد به سمت درخت های کوچک و کم برگ. دو بطری پلاستیکی از میان شاخه های درخت نارون بیرون کشید. به سمت شیر آب رفت، بطری ها را پر کرد. به سمت او و قبر مامان آمد. قبر مامان تمیز شد. «مامان در یک غروب غم انگیز پاییزی ما را تنها گذاشته بود. فکر کرد: «من که همیشه تنها بوده ام، مامان با یوسف بود، با قلبش، با احساسش، با مغزش، با فکرش، با تمام وجودش.»
غروب غم انگیزِ روی قبر را خواند، بغض کرد. به جوان گفت «بخون.» جوان صدای غم آلودش را رها کرد در آن وادی مردگان. او پنج اسکناس هزارتومانی گوشه ی قبر مامان گذاشت، راه افتاد.
دوچرخه را برداشت، به سمت بالای گورستان راند.
غبار روی شهر افتاده بود وقتی او جلو در غسالخانه رسید، آن جا دو مُرده ی کفن پیچیده را جلو سکوی غسالخانه دید. مرد کوتاه قدی، با ریش فلفل نمکی از ساختمان پایینی بیرون آمد. مرد گفت: «دو نفر پَر.» و نیشخند زد.
راه برگشت سرازیری بود. با سرعت جاده ی آسفالت و باریک را به سمت کمربندی پایین راند. جاده خلوت بود، نه اتومبیل، نه رهگذر، نه موتورسوار. جاده از میان تپه ها پیچ می خورد و پایین می رفت.
کافکا در نامه ای یا در دفتر یادداشت های روزانه اش نوشته است: «در واقعیت زندگی کنید.» واقعیت روز، هواپیماست و کنجکاوی مسافر بغل دستی که به خط خرچنگ قورباغه ی من نگاه می کند و در تعجب است از این همه کج ومعوج ها، نقطه ها، وصل ها و فصل ها... واقعیت خمیازه ای است که زنم می کشد، پدرم می گفت: «دهن دره.» واقعیت شهر زادار(۱) است و فرودگاه کوچک و نقلی آن و اسلاوکو(۲) که تا یک ساعت دیگر منتظر است تا ما برسیم و سوار بنز قدیمی اش بشویم و برانیم به جزیره ی ویر(۳)، آن جا که آپارتمان کوچکی منتظرمان است و چند روزی که امیدواریم آفتاب باشد و دریا و ساحل و غذا و ماهی.
و واقعیت همه ی آن «داده ها» و اطلاعاتی است که من درباره ی «او» می دانم. او که شاید پیچیده ترین از یک سو و از سوی دیگر ساده ترین آدمی است که من در تمامی زندگی ام شناخته ام.
بگذارید قبل از آن که بقیه ی ماجرای زندگی «او» را (از این که از نوشتن نام او در این کتاب طفره می روم، نه دلیل امنیتی دارد و نه شخصی. در گفت وگوهای مکرر و طولانی مان او کمترین مخالفتی با نوشتن نام واقعی اش نداشت. اما در تمامی این نوشته ها از ضمیر «او» بهره گرفته ام، چرا که «او» می توانست «من» باشد یا «تو» یا «ما») ادامه بدهم، او را در سه جمله ی کوتاه معرفی کنم. «او» پیچیده ترین و در عین حال ساده ترین (که گاه سادگی اش شانه به شانه ی بلاهت می دهد) آدمی است که من در طول زندگی ام تجربه کرده ام.
قدی متوسط دارد و موهایی جوگندمی. اصلاً و ابداً به آدم های متفکر و به اصطلاح کتاب خوان ها «روشنفکر» شباهت ندارد.
وقتی من و زنم به جزیره ی ویر رسیدیم (در همین تابستان گذشته)، من تا حدود هشتاد درصد از زندگی «او» را روی کاغذ آورده بودم. اما این یادداشت ها پراکنده و درهم برهم بود. دلایل این درهم برهمی و آشفتگی یکی وقت ضیغ و اندک او برای ملاقات با من بود و دیگری آشفته گویی هایش.
او در آن ساعت های متوالی (بعضاً گسیخته، چرا گسیخته را در زیر توضیح می دهم) شاید به دلایل مشکلات روحی ـ روانی، و یا مشغله و مسئولیت های زیادی که داشت، از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پرید، و وقتی من با نوار یک ساعت یا دوساعته به خانه برمی گشتم و صحبت های او را دوباره گوش می کردم، گاه خنده ام می گرفت، گاه گریه و تازه داشت مثلاً از آن حرف ها چیزی دستگیرم می شد، که متوجه می شدم دوباره به قول خودمان از خط خارج شده و به صحرای کربلا زده است.
اما چرا گسیخته؟ در این دوماهه ی گذشته، من بارها سعی کردم که با شماره ی او در خانه اش تماس بگیرم. کسی گوشی را برنمی داشت، و امکان صحبت در پیام گیر هم نبود. گوشی همراهش را هم خاموش کرده بود. تا آن که چهار هفته ی پیش با اولین زنگ جواب داد. احوال پرسی کردم و قرار گذاشتیم که در کافه ی همیشگی ساعت چهار بعدازظهر همدیگر را ملاقات کنیم.
من تقریباً همه ی یادداشت هایی را که از حافظه یا ضبط صوت بر روی کاغذ آورده بودم، با خودم به کافه بردم. کافه در یکی از خیابان های خلوت در مرکز شهر کلن است. یک ربع به ساعت چهار به کافه رسیدم. نیمه ی شهریورماه بود، آسمان آبی، و هوا ملس. آن طور که می توانستی جلو کافه بنشینی و قهوه ی تلخت را آرام آرام مزه مزه کنی تا «او» سروکله اش پیدا بشود. و سروکله اش درست راس ساعت چهار پیدا شد.
درهم رفته و دمغ. نگاهی خسته داشت و حتا می توانستم حدس بزنم که شاید در گوشه ای پنهان از چشم ها ساعت ها گریه کرده باشد. به رسم مالوف بلند شدم، دست دادم و او در صندلی بغلی سمت راست جا گرفت.
به گارسون سفارش یک فنجان بزرگ قهوه داد، با یک بطری آب گازدار.
من واقعاً نمی دانستم که از کجا باید شروع کنم. در این اندیشه ام، که او بعد از نوشیدنِ فنجانِ قهوه ی تلخ (او هرگز شیر و شکر به قهوه اش اضافه نمی کرد) ده یورو گوشه ی میز می گذارد و با گفتن خداحافظ کوتاهی از من جدا می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب صبح ‌به‌ خیر گونگادین