فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب دارند در می‌زنند

نسخه الکترونیک کتاب دارند در می‌زنند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دارند در می‌زنند

سر در میانه دو دست، خیره پنجره بود. بنویسم یا نه؟ درساره باد می‌خورد و تور زیر آن انگار موجه موجه کف، محو سیاهی می‌شد. گاهی باریکه نوری که از شکافه پنجره می‌خزید تو، نیزه‌ای می‌شد از طلا توی دل تاریکی. چرا احساس گناه می‌کرد؟ فکریِ خودش بود یا پریسا؟ پدرش یا خشایار؟ خنکایی پخش صورتش شد. مات رنگ شنگرفی قالی فکر می‌کرد، خب این دو تا به هم رسیده بودند و حالا لابد خوش بودند و یک گوشه‌ای توی همین شهر، شهر لعنتی، کنار هم زندگی می‌کردند، و باز فکر کرد که، چرا نشناختمش؟ چرا خشایار را نشناختم من؟ و فکر کرد یعنی خوش‌اند و من یعنی از همان اول به خودشان فکر می‌کردم یا به تصاویری که قرار بود بعدها ازشان بسازم؟ خش خشه خاراندن صورت زبرش را باد به وزه‌ای برد. همین خش خشه را هم می‌شد جور دیگری گفت و جور دیگری هم نوشت تا چند سال بعد وقتی یادش افتادی... با خودش گفت چه فایده؟

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.79 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دارند در می‌زنند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دارند در می زنند

دیگر خودم هم شده ام دل به شکی، از بس می گویند که همه اش خواب است، خواب می بینم، یا مثلاً خیالاتم بوده و هست، چه می دانم! دکتر می گوید بنویس، همه چیز را بنویس، و همین ها را می خواهم بنویسم حالا، که بالاخره خودم بفهمم که چی بوده، چی هست، کجام من، توی خواب یا بیداری؟ چی بوده که زندگی ام را ایستانده یک گوشه و یک نقطه که هر چی می روم جلوتر انگار فقط باد می کنم، مثل حباب مثل کف صابون. خودم را می بینم که ایستاده ام، بی تکان، بی حرکت. همین خودی که حالا نمی دانم خوابم و دارم خواب می بینم که بیدارم یا بیدارم واقعا و می خواهم خواب هام را بنویسم، بگویم. چه می دانم. گاهی دیگر نمی فهمم که اصلاً خوابم یا بیدار، چون وقتی خوابم خیال می کنم بیدارم و وقتی بیدارم خیال می کنم خوابم و دارم خواب می بینم که بیدارم! خسته شده ام، ذله ام کرده اند این نه خواب نه بیداری ها....
زنم کجاست حالا؟ تازه پلک هام رفته اند روی هم و خواب مثل عصاره ای غلیظ، مثل قیری مذاب رفته رفته نشست می کند به ته و توهام و گنگ زمزمه هایی توی سرم می پیچد که همیشه وقت های خواب می پیچد و گاهی اصلاً تا مرز جنونم می کشاند و هیچ دارو دکتری هم هیچ فایده ای ندارد و همه شان فقط لقلقه زبانشان شده که عصبی است و باید استراحت کرد و نباید به هیچ چیزی فکر کرد و از این جور حرف های مفت و پرت. نمی فهمند. هیچ چیزی نمی فهمند. صداها را نمی شنوند، خبر از هیچ رازی ندارند، نمی فهمند.
هر شب می شنوم که در می زنند. کلافه می شوم. حرف اگر بزنم بهم می گویند اشتباه شنیده ای. من اما می شنوم که در می زنند. آن روزها می رفتند در را باز می کردند، می گفتند کسی نبود، کسی نیست، می گفتم ولی در می زنند، من می شنوم که در می زنند... همه اخم می کنند. آرام نمی شوم. می دانم صدای در را شنیده ام. آن روزها فقط تقه ای به در می زدند اما حالا انگار به در حمله می کنند. پشت سر هم در می زنند. می ترسم و تنم می لرزد، بی اختیار می لرزم. گاهی اصلاً سرم انگار دارد می پکد. اول صدایی است آرام و آهسته. تق تقه ای با سر انگشت ها. انگار همان ضرباهنگ سر انگشتان پدر که نیمه شب ها به در چوبی اتاقمان می زد. توی اتاق دیگری می خوابید. من و سه خواهرم پیش مادر می خوابیدیم. من تا دست های مادر را بغل نمی کردم و نمی بوسیدم خوابم نمی برد. صدای تقه را که می شنیدم می فهمیدم حالاست که دست های مادر، دست های گرم مادر، می روند و از من جدا می شوند و باز هم من می مانم و تاریکی، من می مانم و تنهایی. شب های بعد، دیگر از شنیدن صدای تقه تنم می لرزید. تاریکی انگار هجوم می آورد. خوابم می شد هجوم کابوس، می شد سردابه ای نمور پر از کرم و مار، مارهایی سیاه که از در و دیوار می باریدند. گریه می کردم. گریه ام بی اختیاری است. صدای در می آید. حال نه خواب نه بیداری غریبی دارم و زوری انگار یکی با انگشت روی پلک هام قیر می فشارد.
زنم چرا اتاق کناری می خوابید؟ چرا رفت؟ چرا نمی فهمید؟ پتو را پس می زنم. اول طاقباز می شوم و بعد پتو را تا زیر سینه پایین می کشم، عادت دارم حتما به پهلو بخوابم، چون خیال می کنم، همیشه، که وقتی می خوابم حتما اگر به سقف نگاه کنم سقف روی سرم هوار می شود. یکی انگار همیشه دارد روی سقف راه می رود و صدای گرمب گرمب پاهاش را می شنوم. گوش هام را می گیرم. زنم می گوید گربه ها هستند دنبال هم کرده اند. می گویم گربه ها نرم راه می روند، نرم می دوند، این صدای پای گربه ها نیست. می گوید تو خیالاتی هستی، خیلی بد می خوابی. می گوید وحشتناک می شوی وقتی پا می شوی و چشم توی چشم من می دوزی و مثل مرده ها سردی و سرد نگاه می کنی و بعد یکهو گریه می کنی و می لرزی و بعد باز سرد می شوی و مثل سنگ بی حرکت می مانی. می گوید چقدر تحمل کنم، برای کی، اگر می دانستم این جوری هستی اصلاً... ساکت می شود. نگاهش می کنم و به تقه هایی که به در می خورد و می شنوم بی اعتنا هستم. می ترسم اما سفت می چلانمش. بوش می کنم و تا به تن ام چسبیده نمی ترسم. می گوید که می خواهد بخوابد و من اذیتش می کنم. می گوید بلد نیستی بخوابی. می گوید مثل وحشی ها نگاه می کنی و می لرزی.
کی حاضر است قبول کند که شب ها توی خواب زنش را له و لورده می کند از بس می چلاندش و می لرزد و همین که زنش افتاد به گریه می رود یک کنجی می نشیند و سر تا پا خیس عرق مثل مرده ها نگاه می کند. فقط نگاه می کند و انتظار می کشد و بعد صدایی از جایی می شنود و گوش به زنگ می ماند و مدام به نجوا می گوید هیس، بشنو، بشنو، دارند در می زنند؟
صبح ها که پا می شوم سرم منگ است. زبانم سنگین است و توی دلم یکی انگار لگد می کوبد. اما آرام آرام گاهی مه آلود و وهمی تصویری از چیزی که زنم می گوید سراغم می آید. اما کی می داند که این اتفاقات همه اش توی بیداری بوده یا همه اش خواب و خیالاتی است که مدام توی سرم چرخ می خورند؟ نمی دانم.
گوش می دهم، در می زنند و زنم می گوید باید به کسی بگوییم تا شب ها بیاید، تو واقعا وقت های خواب وحشی می شوی، نمی شود جلوت را گرفت، می گوید من را می ترسانی. می گویم چطور آخر می شود پذیرفت کسی وقت خواب به پس پشتی باشد و گاهی بیاید آدم را تماشا کند؟ سِرّی تر از لحظه خواب هم مگر لحظه ای هست؟
می گوید نمی توانم. داد می زند نمی توانم. برادر یکی از دوستانش را می آورد. تا صبح خواب به چشمانم نمی آید. اصلاً نمی خوابم. فکر حضورش عصبی ام می کند. حیوانی وحشی درونم عربده می کشد. پاره پاره ام می کند. چند روز این کار را تکرار می کند. اما هر بار همین طور بیدار می مانم. عصبی می شوم. خیال می کند همه این ها بازی هایی است که من در می آورم! حالا دیگر کسی حاضر نمی شود بیاید. همه را ترسانده است. گفته که دیوانه ام. گفته که یکهو به سرم می زند و مثل وحشی ها دنبالش می اندازم... جیغ می کشد و می گذارد می رود. در را محکم به هم می کوبد. اما... شاید می خواهد تلافی کند، می خواهد اذیتم کند، برمی گردد. در می زند. بعد یک جایی می رود قایم می شود.
نیمه شب است. صدای در است. می شنوم و حس می کنم که یکی مشت می کوبد به در. آشنا هستم به این صدا. مثل شبی که می آیند سراغ خواهرم. کجاست حالا؟ چطور می شود این همه حرف مانده به ته و توی دلم را براش بگویم؟ کی می شنود؟ کجا را دارم که بروم؟ در می زنند. مشت به در می زنند. خواهرم چرا اعلامیه ها و نوشته هاش را دارد از پنجره پرت می کند بیرون؟ ماشین تایپ را قایم می کند لابلای رختخواب ها. تنم دارد می لرزد. می گویم اگر تو را ببرند من چه کار کنم آخر، کجا بروم، کی حرف هام را باور می کند؟ می نشیند. چشم هاش به یک جای گنگ. بی رمق می گوید کاشکی مادر بود...
پتو را می کشم تا روی سینه، اما بعد پس اش می زنم یک ور. نیم خیز همان طور خیره می شوم به در. پیش خودم خیال می کنم شاید زنم پا شود. اما پا نمی شود. هیچ وقت پا نمی شود. با حرص پا می شوم و در را باز می کنم و می آیم تا دم در اتاقش. در را قفل می کند همیشه. می دانم. گوش می چسبانم به در و گوش می دهم. ساکت است. سکوت است. یک قدم برمی گردم عقب. خط باریک نوری شیری رنگ، از شکافه های کرکره تو زده، سیاهی را انگار بریده و رسیده تا کونه پاهام. کرک های قالی زیر پام را می بینم نقره ای و هاله ای، با ذرات ریز غبار که می رقصند. زنم می گفت همه اش خواب و خیالات است... اما من قالی زیر پام را حس می کنم. گرماش را می فهمم. نرمه خارشکی به کف پام می افتد. حتی خرده نانی که به پاهام فرو می رود را حس می کنم. بعد نمی دانم چی می شود که دست می گیرم به دستگیره و چند بار تکانش می دهم. تکانش می دهم. می ترسم. صدای در می آید پشت سرهم. دهنم خشک شده.
بعد انگار نور خاکستری می شود و چرک طوری و حتی ضعیف که از هال و راهرو می گذرم. صدای در را می شنوم. مثل وقتی که می آیند دنبالم سوار ماشینم می کنند. می خواهند بدانند خواهرم کجاها می رفته، با کی ها می رفته. می گویم کجاست؟ خواهرم کجاست؟ پاهام دارند می لرزند. نفس ام می شود هن هنه ترس. حلقومم به تلخی می زند و زبانم می شود یک چیز اضافی که دلم می خواهد تف اش کنم بیرون. گوش هام می سوزند از یخی. موهام می شوند خار و قلبم می ترکد از کوبه کوبه. زیر دنده هام تیر می کشد. به راه پله که می رسم صدای تقه ای به گوشم می خورد. خیال می کنم قلبم کنده شده. می بینم که دارم پس می افتم و هنوز صدای در را می شنوم همراه صدای قلبم که مثل یک چیز سفت و سنگین توی سینه ام آویزان شده. می روم دم در. دست هام دارند می لرزند. قلبم از سینه ام می خواهد بیرون بزند. با صدایی ته چاهی که می لرزد می گویم: کی هستی؟ کی هستی؟

نظرات کاربران درباره کتاب دارند در می‌زنند