فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب یوزپلنگ

نسخه الکترونیک کتاب یوزپلنگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب یوزپلنگ

نیایش روزانه پایان گرفته بود. آوای متین و ملایم پرنس به مدت نیم ساعت خاطره اسرار شکوهمند و دردناک را در یادها برانگیخته بود؛ همهمه آواهای دیگر آمیخته سرودی با گلواژه‌هایی چون عشق، بکارت و مرگ شده بود و به نظر می‌آمد که تالار روکوکو با زمزمه نیایش رخساری دگر گرفته است. طوطیان نیز که بال‌های به‌سان رنگین‌کمانشان را روی کاغذ دیواری ابریشمی گشوده بودند شرمگین می‌نمودند و حتی تصویر مریم مجدلیه در میان دو پنجره بیش‌تر به توبه‌کاری می‌مانست تا بانویی مو بور و زیبا و غرق در خیالاتی مبهم بدان سان که همیشه به نظر می‌آمد.
دیگر، سکوت همه جا را فرا گرفته بود و همه چیز به حالت نظم یا بی‌نظمی معمول خود بازمی‌گشت. بندیکو سگ بزرگ گریدن از این‌که در طی مراسم نیایش طرد شده بود، دلخور بود؛ از دری که خدمتکاران از آن خارج شده بودند وارد شد و دم تکان داد. خانم‌ها به آرامی بلند می‌شدند و دامن‌های لرزانشان را که روی زمین کشیده شده بود جمع می‌کردند، اندک اندک پیکرهای برهنه اساطیری که در همه جا بر زمینه شیری کاشی‌ها نقش بسته بود آشکار می‌شد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.13 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب یوزپلنگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یوزپلنگ؛ یک مورد خاص

آلبرتو موراویا(۷) می گفت: هرگز زندگینامه ام را نمی نویسم، از این کار بدم می آید، چون هر یک از رمان هایم خود به تنهایی یک زندگینامه شخصی است.
یوزپلنگ، رمان است و در عین حال زندگینامه خانواده ای اشرافی ـ سیسیلی در آستانه ” il Risorgimento “جنبش وحدت ملی ایتالیا. نویسنده خود یک اشرافزاده است، جوزپه تومازی (۱۹۵۷ـ۱۸۹۶) از همان خانواده پرنس لامپه دوزا. شخصیت اصلی رمان، یعنی پرنس فابریتزیو سالینا، در واقع تجسم زندگی جد نویسنده یعنی جولیو فابریتزیو تومازی(۸)، پرنس لامپه دوزاست.
نویسنده به راحتی شخصیت های واقعی زندگینامه ای را به شخصیت های یک رمان بدل می کند و این از شناخت گسترده او از ادبیات کلاسیک و به ویژه رمان سده نوزدهم، استندال، فلوبر، تولستوی و دیگر استادان روایتگری ناشی می شود و شاید راز موفقیت عظیم رمان در همین نکته باشد.
او با تکیه بر وریسم (ناتورالیسم) سده نوزدهمی و رئالیسم مدرن، زوال خانواده ای اشرافی را در دوران انقلاب ملی ۱۸۷۰ ایتالیا در جامعه پیچیده و ساکن سیسیل و از لابه لای سنت ها، بررسی منش ها و خصوصیات فردی حتی بر مبنای فرویدیسم، در قالب نثری کاملاً فاخر می نمایاند، نثری که انگار خود زاییده آریستوکراسیسم خانواده لامپه دوزاست.
یوزپلنگ، یک سال بعد از مرگ نویسنده و در سال ۱۹۵۸ به چاپ رسید. موفقیت شگفت آوری نصیبش شد و حتی رشک برانگیز تا آن جا که چند سال بعد از انتشار آن، کارگردان بزرگ سینمای ایتالیا لوکینو ویسکونتی(۹) فیلم فوق العاده زیبایی از آن ساخت. موفقیت ادبی رمان آنقدر نامنتظر بود که جامعه فرهنگی ایتالیا را که از نظر سیاسی در آن زمان سخت پولاریزه بود ــ همه چیز یا دست راستی است یا دست چپی، یا ارتجاعی است یا مترقیافه ــ برانگیخت و دست آخر بعد از جر و بحث های فراوان به این نتیجه رساند:
«رمان ارتجاعی اما زیباست.»
ارتجاعی، چرا که باید در یک سده پیش تر نوشته می شد، چرا که سرگذشت یک خانواده اشرافی است با قلم یک اشرافزاده از همان خانواده، چرا که در آن با زنده کردن و مرمت ارزش های گذشته روبرو هستیم.
آندره آ ویتللو(۱۰)، مولف کتابی در باره زندگی نویسنده یوزپلنگ، با توجه به موفقیت عظیم این رمان می پرسد: «آیا مسخره نیست که در آستانه سال ۲۰۰۰، هنوز کتابی در باره اشرافیت زمیندار یعنی یک طبقه ناموجود آن هم در سال هایی که تلاطمات سیاسی ـ اجتماعی بعد از جنگ جهانی دوم پشت سر گذاشته شده است انتشار یابد و موفق شود؟ پس باید نتیجه گرفت که ساختارهای اجتماعی بعد از گذشت سده ها، هنوز هم دگرگون نشده است. آیا هنوز هم بارون های جدیدی وجود دارند؟»
چزاره پاوه زه(۱۱) هم شک داشت که ایتالیا ذهنیت مدرن را پذیرفته باشد. اما ارزیابی پاوه زه در ارتباط با عظمت طلبی بر اساس گذشته گرایی فاشیسم بود و در ارتباط با یک مدرنیزم ادبی که ادبیات آنگلو آمریکایی سده بیستمی را الگو قرار داده بود. همان طور هم پیر پائولو پازولینی(۱۲) در دهه ۱۹۶۰ که از موضع چپ رادیکال به جامعه مصرفی ایتالیا می تاخت و آن را به عنوان یک ضد ارزش مطرح می کرد که از یک رشد شتاب زده صنعتی شدن ناشی شده است بی آن که ذهنیت اجتماعی درخورش را پیدا کرده باشد. او حتی تا به آن جا پیش رفت که جامعه روستایی سده های میانه را به عنوان جامعه آرمانی خود مطرح می کرد.
به هر حال دگرگونی های عظیم اجتماعی ـ ادبی ایتالیای بعد از جنگ جهانی دوم تا پایان دهه پنجاه و تاثیرات آن را نمی توان نادیده گرفت: درگذشت پاوه زه، پایان نئورئالیسم ادبی، سینمایی، مواضع جدلی و مخالف نئورئالیست ها با حزب کمونیست ایتالیا در باره رئالیسم سوسیالیستی که منجر به انتشار مجله ادبی ـ سیاسی پلی تکنیکو(۱۳) در سال ۱۹۵۴ توسط الیو ویتورینی(۱۴) شد که خود یکی از پیشگامان نئورئالیسم ادبی بود، تولد رمان نو در فرانسه (آلن روب گریه، ناتالی ساروت، کلود سیمون) و در پی آن پیدایی سینمای موج نو در اوایل دهه ۶۰، پیداست در فضایی این چنین که همه چیز از جهش های بلند آوانگاردیستی حکایت می کند انتشار رمان یوزپلنگ با آن سبک و سیاق وصله ناجوری جلوه می کند، بحث و جدل بی سابقه ای را در میان منتقدان ــ چپی یا راستی ــ بر می انگیزد و حتی خاطره فرانسوی ها را در اوایل سده نوزدهم زنده می کند که ایتالیایی ها را به کهنه پرستی و کهن گرایی متهم می کردند.
جالب این که این تجربه بار دیگر در اوایل دهه ۱۹۷۰ با کتاب تاریخ اثر الزا مورانته(۱۵) تکرار شد و در اوایل دهه هشتاد با رمان نام گل سرخ امبرتواکو. رمان تاریخ به خاطر سبک نوشتاری اش که سده نوزدهمی تلقی شد مورد حمله قرار گرفت. تنها «اکو» تحسین شد چون او سمیولوژیسم را در نگارش به کار گرفت با این که موضوع رمانش مربوط می شد به اواخر سده های میانه.
شاید اشکال کار در داوری منتقدان، ذهنیت خود آنان باشد که همیشه خواسته اند از زمان خود فراتر حرکت کنند و یا این که ذهنیت خود را تاریخ پندارند وگرنه یک اثر ادبی درست به خاطر همان ماهیت ادبی خود مستقل حرکت می کند و سده ها را در می نوردد.
سیسیل که به قول لئوناردو شاشا(۱۶)، زنی است مرموز، وحشی و زیبا، همیشه در ایتالیا موضوعی جدل برانگیز بوده است. شاید به این خاطر که وارث فرهنگ یونانی، لاتینی، مسیحی، اسلامی و عبری است و مرکب از صدها نژاد است که به قول میکلت(۱۷)، بر روی دوش همه آن ها تقدیر تاریخ، آب و هوا سنگینی می کند. پس چندان هم دور از منطق نیست که سیسیل تافته جدا بافته ای شود با مشکلات خاصش و به قول لوییجی پیراندلو با ترس های غریزی اش از زندگی که باعث انزواطلبی اش شده است. اما جوزپه لامپه دوزا، در رمان خود این انزواگرایی را از زاویه روان شناسانه به عنوان منش اجتماعی انسان معاصر می بیند. یعنی سیسیل او فراتر از یک موقعیت جغرافیایی ـ تاریخی یا آنتروپولوژیک «انسان سیسیلی» می رود که در آثار بسیاری از سیسیل شناسان(۱۸) مشاهده می شود. او دقیقا ویژگی های نژادی و قومی سیسیل را به ادبیات پیوند می زند و نه به ادبیات اقلیمی که تا حدودی در کارهای جووانی ورگا(۱۹)، علمدار مکتب ناتورالیسم ایتالیا دیده می شود.
نیکولو ماکیاولی(۲۰) در مقدمه کتاب شهریار خطاب به لورنتسوی کبیر(۲۱) می گوید: «فرمانروا، برای شناختن مردم باید آن ها را از بالا بنگرد.»
جوزپه لامپه دوزا از خانواده های اشرافی است که زمانی در محدوده خود فرمانروایی می کردند، اشرافزاده ای که به ادبیات روی آورده است، یک بورژوای روشنگرا، گیریم محافظه کار؛ او بر این نکته کاملاً واقف است که باید از بالا به مسائل بنگرد و از طبقه خود دفاع کند وگرنه به دامان دماگوژیسم مردم گرایانه سقوط می کند.
در صحنه ای از رمان هنگام همه پرسی برای اتحاد ایتالیا و تعویض حکومت، دُن فابریتزیو که غروب طبقه آریستوکرات را می بیند، آنانی را که جایگزین طبقه قدیمی می شدند «کفتارها و شغال ها» خطاب می کند که همه چیز را بدتر از سابق می کنند و چیزی بهتر نمی شود، چرا که او به روند وحدت ملی ایتالیا، به گاریبالدی شمالی تردید دارد. چگونه امکان دارد یک سیسیلی جنوبی با یک پیه مونتزه ای شمالی متحد شود آن هم با آن خلقیات کاملاً متضاد: «در اتاقی پنج سیسیلی و پنج پیه مونتزه ای را بگذارید و برایشان مشکلی را مطرح کنید و بخواهید تا آن را حل کنند. بعد از گذشت ربع ساعت سیسیلی ها راه حلی به ذهنشان خطور کرده است اما بعد از یک ساعت پیه مونتزه ای ها مشکل را حل کرده اند و سیسیلی ها نه.» این نگاه اوست، از بالا به مردم سیسیل. گرچه تا حدی تحقیرآمیز. اما بیشتر انتقادآمیز است و ناشی از احساس همدردی او با مردم سیسیل است که شاعر ایتالیایی اِوجنیو مونتاله(۲۲) آن را صدقه آمیز می خواند. اما از طرفی دُن فابریتزیو یک آریستوکرات روشنگر است، روند تاریخ را در باطن پذیرفته است اما مشکل می تواند آن را باور کند و به ناچار تازه از راه رسیدگان را کفتار و شغال می خواند.
در سال ۱۹۷۰، جنگ های داخلی” il Risorgimento “به پایان رسید و باز دست بر قضا این سیسیل بود که پایگاه حرکت و پیروزی گاریبالدی شد، همان طور که در سده سیزدهم و در عهد فردریک دوم نیروی عمده ادبی ایتالیا در جهت تکوین یک ادبیات ملی از سیسیل حرکت کرد. ماسیمو دازلیو(۲۳) بعد از اتحاد ایتالیا گفت: «ایتالیا ساخته شد، حالا ایتالیایی ها باید ساخته شوند.» و در رمان یوزپلنگ از زبان پالاوی چینو(۲۴) می خوانیم: «از زمانی که متحد شدیم هرگز تا به این اندازه متفرق نبوده ایم.» می گویند ایتالیایی ها تازه در جنگ بین الملل اول، و در سنگرها با یکدیگر آشنا شدند.
بنابراین یکی از ویژگی های این رمان بنا بر ماهیت روشنگرایی نویسنده جنبه بدبینانه تاریخی ـ اجتماعی آن است، در نتیجه اتهام «ارتجاعی» به آن تنها ناشی از یک دگماتیسم ایدئولوژیکی است. بعضی از منتقدان و از جمله جووانی ماکیا(۲۵) این اتهام را نادرست می داند. او می گوید: «مرتجع کسی است که می خواهد نیروهایی را که به دنیای گذشته تعلق دارند بار دیگر مطرح کند و به این ترتیب مانع نیروهای آینده گردد و مانع دگرگونی های اجتماعی.» بدبینی نویسنده یوزپلنگ مورد تایید لئوناردو شاشا هم هست. در سال ۱۹۶۸ طی بحثی که روزنامه پالرمویی L'ora در باره این رمان ترتیب داده بود شاشا گفت: «متاسفانه حق با پرنس لامپه دوزا بود و ما اشتباه می کردیم چرا که تمام تاریخ سیسیل عبارت است از دادن تغییرات برای این که چیزی تغییر نکند.»
با وجود این دفاع لامپه دوزا از طبقه خود آن قدرها هم تند و تیز نیست و در بسیاری مواقع حتی انتقادآمیز است. اما او حیثیت، ذات و شهامت بورژوایی را خوب می شناسد و با همان شهامت است که زوال و نابودی طبقه خویش را می پذیرد. صحنه مرگ سالینا که در کلمات لامپه دوزا استادانه و تکان دهنده ترسیم شده است تا حدی استعاره ای است و بیانگر مرگ اجتماعی یک طبقه.
لامپه دوزا در نامه ای به یکی از دوستانش می نویسد: «در این رمان خاطره های خصوصی زیادی از من وجود دارد و دُن فابریتزیو کاملاً بیانگر تفکرات من است. شخصیت اصلی رمان در واقع خود من هستم.»
نویسنده به این ترتیب خواسته است از دریای خاطره های خود بیرون بیاید و به یک شخصیت زنده بدل شود، شخصیتی تقریبا پیراندلویی.

رضا قیصریه

این کتاب ترجمه ای است از :
Il Gattopardo
Giuseppe Tomasi di Lampedusa
Feltrinelli Editore, Milano

شرح حال نویسنده

جوزپه تومازی دی لامپه دوزا(۱) در ۲۳ دسامبر ۱۸۹۶ در پالرمو در خاندانی کهن از نجیب زادگان سیسیلی «شاهزاده های لامپه دوزا» چشم به جهان گشود و در ۲۳ ژوئیه ۱۹۵۷ در رم دیده از جهان فرو بست. در جنگ جهانی اول شرکت کرد و به دست سربازان اتریشی اسیر شد، لیکن با طرح نقشه فراری شگفت انگیز موفق به گریز شد و از آن پس برای تمام عمر در پالرمو اقامت گزید و زندگی پُرباری را در انزوا پشت سر گذاشت. هر چند گاه اقامت های طولانی در کشورهایی نظیر فرانسه، انگلستان و لیتوانی داشت. با جامعه ادبی عصر خود کاملاً بیگانه ماند و می توان او را نویسنده ای منزوی خطاب کرد. به سال ۱۹۵۵ دست به کار نگارش رمان خود یوزپلنگ(۲) شد؛ رمانی که از ۲۵ سال پیش اندیشه آن را در سر می پروراند و فقط در طی چند ماه تا سال ۱۹۵۶ به رشته تحریر در آورد. تومازی فرصت مرور و بررسی دقیق اثر خود را نیافت و رمان یوزپلنگ یک سال پس از مرگ نویسنده در نوامبر ۱۹۵۸ به همت جورجو باسانی(۳) نویسنده نام آور ایتالیا به چاپ رسید و در نتیجه جوزپه نتوانست در زمان حیات خویش از موفقیت و شهرت اثر خود بهره جوید.
یوزپلنگ را که می توان «اتوبیوگرافی» ایده آلیستی نویسنده قلمداد کرد به شرح وقایع زندگی یک شاهزاده سیسیلی «فابریتزیو سالینا»(۴) در زمان لشکر کشی گاریبالدی (در سال ۱۸۶۰) و سال های پس از آن می پردازد و سرگذشت این خاندان فئودالی و افول آن را در این دوره تغییر و تحول تاریخی مورد بررسی قرار می دهد. لامپه دوزا در این رمان سیر تاریخی سیسیل را از هنگام پیاده شدن قوای گاریبالدی در جزیره سیسیل که از تحت سلطه رژیم بوربون ها بیرون آمده و در اختیار پیه مونتی ها قرار گرفت و سرانجام این امر به اتحاد کشور ایتالیا انجامید و تحولات اجتماعی را در اثر جایگزینی طبقه نوین بورژوازی به اشرافیت فئودالی مورد بررسی قرار می دهد. زیبایی رمان در آمیختن واقعیات تاریخ با احساسات و شرح حال شخص نویسنده می باشد، زیرا سرگذشت فابریتزیو سالینا در این تطور سیر تاریخی تماما با احساسات مولف درآمیخته و پرنس سالینا قهرمان داستان همانا خود نویسنده است. بنابراین واقعیات تاریخی در ذهنیت نویسنده به طرزی شخصی و دراماتیک شکل می گیرد.
حس فناپذیری و مرگ معنا و محتوای اصلی داستان را تشکیل می دهد، این امر به خصوص در وقایع رمان و حتی در عناصر طبیعت به چشم می خورد: «دشت های وسیع پالرمویی سوخته از حرارت تابستان؛ باغ که عطرهای تند و کمی متعفن پراکنده می کرد؛ بندر قدیم ماهی گیری جایی که قایق های نیمه متعفن تاب می خوردند.» با این حس تلخ و غم انگیز فناپذیری در می آمیزند که در آن اوج عواطف و احساسات رمان مشاهده می شود.
یوزپلنگ که به سرعت در ایتالیا و سایر کشورها انعکاسی گسترده و انتشار یافت در سال ۱۹۵۹ برنده جایزه ادبی سترگا(۵) شد و از لامپه دوزا نویسنده ای توانا پدید آورد. این اثر پرفروش ترین کتاب دوره پس از جنگ جهانی ایتالیا محسوب می شود به طوری که به فاصله دو سال در دسامبر ۱۹۶۰ برای شصت و چهارمین بار به چاپ رسید.
ویسکونتی کارگردان نامی ایتالیا به سال ۱۹۶۳ این اثر را به روی پرده سینما برد. این فیلم که برنده «نخل زرین»(۶) در فستیوال کان ۱۹۶۳ شد یکی از موفق ترین آثار سینمایی ویسکونتی به شمار می آید.
نقد ادبی از یوزپلنگ از آن به عنوان یکی از شاهکارهای ادبیات معاصر ایتالیا یاد کرده و جورجو باسانی یوزپلنگ را یک اثر استثنایی، یکی از آثاری که برای تمام عمر به روی آن کار و مقدمات آن فراهم می شوند خوانده است. یوزپلنگ یک اثر ویژه ادبی است که به مثابه آوای قویی در فصل پریشان و پرآشوب ناتورالیستی پس از جنگ ایتالیا جلوه نمایی می کند.
در پایان این یادداشت مراتب سپاسگزاری خویش را از پرفسور آنجلو میکله پیه مونتزه (رایزن سابق فرهنگی ایتالیا) و همچنین دکتر رضا قیصریه ابراز می دارم.

ن. م.

فصل اول

ماه مه ۱۸۶۰

“ Nunc et in hora mortis nostrae. Amen (۲۶) ”

نیایش روزانه پایان گرفته بود. آوای متین و ملایم پرنس به مدت نیم ساعت خاطره اسرار شکوهمند و دردناک را در یادها برانگیخته بود؛ همهمه آواهای دیگر آمیخته سرودی با گلواژه هایی چون عشق، بکارت و مرگ شده بود و به نظر می آمد که تالار روکوکو(۲۷) با زمزمه نیایش رخساری دگر گرفته است. طوطیان نیز که بال های به سان رنگین کمانشان را روی کاغذ دیواری ابریشمی گشوده بودند شرمگین می نمودند و حتی تصویر مریم مجدلیه(۲۸) در میان دو پنجره بیش تر به توبه کاری می مانست تا بانویی مو بور و زیبا و غرق در خیالاتی مبهم بدان سان که همیشه به نظر می آمد.
دیگر، سکوت همه جا را فرا گرفته بود و همه چیز به حالت نظم یا بی نظمی معمول خود بازمی گشت. بندیکو(۲۹) سگ بزرگ گریدن(۳۰) از این که در طی مراسم نیایش طرد شده بود، دلخور بود؛ از دری که خدمتکاران از آن خارج شده بودند وارد شد و دم تکان داد. خانم ها به آرامی بلند می شدند و دامن های لرزانشان را که روی زمین کشیده شده بود جمع می کردند، اندک اندک پیکرهای برهنه اساطیری که در همه جا بر زمینه شیری کاشی ها نقش بسته بود آشکار می شد. فقط تصویر آندرومدا(۳۱) در زیر ردای پدر پیرونه(۳۲) که هنوز مشغول دعا خواندن بود، از نظرها پنهان مانده بود. زمانی طول کشید تا دیدگان آندرومدا به جمال سیمگون پرسئو بیفتد که با پرواز بر روی خیزاب ها برای نجات او و گرفتن بوسه ای می شتافت.
خدایان نقش بسته بر سقف بیدار شدند. پریان دریاها و جنگل ها که از دریاها و کوهساران، از میان ابرهای شاتوتی و صورتی رنگ به سوی کونکادورو(۳۳)ی نورانی جهت تجلیل خاندان سالینا می شتافتند، ناگهان چنان غرق در تجلیل و ستایش به نظر آمدند که ابتدایی ترین قواعد علم مناظر را نادیده انگاشتند: خدایان کبیر، فرزندان خدایان، ژوپیتر غرنده، مریخ عبوس، ونوس رخوت زده، که از گروه خدایان کهتر پیش افتاده بودند، سپری آبی رنگ با نشان یوزپلنگ(۳۴) را نگه می داشتند. آن ها می دانستند که اینک، برای بیست و سه ساعت و نیم باز خداوندگاران این قصر خواهند بود. بار دگر بوزینه های روی دیوارها به کاکتوس ها شکلک در آوردند.
در زیر آن اُلمپ(۳۵) پالرمویی حتی موجودات فانی قصر سالینا شتابناک از عرش برین فرود می آمدند. دخترها چین های لباسشان را مرتب می کردند، با چشمان آبی رنگشان به یکدیگر می نگریستند و به زبان مرسوم دیر که در مدرسه فرا گرفته بودند با هم صحبت می کردند؛ بیش از یک ماه بود یعنی از روز جنبش های «چهارم آوریل»، از روی احتیاط آن ها را از مدرسه صومعه فرا خوانده بودند و آن ها دلشان برای خوابگاه های پرده دار و صحبت های محرمانه دسته جمعی دیر سالواتوره(۳۶) تنگ شده بود. پسربچه ها از پیش می رفتند و برای تصاحب تصویری از قدیس فرانچسکو دی پائولا(۳۷) موهای یکدیگر را می کندند. دوک پائولو، پسر ارشد و جانشین پرنس، هوس سیگار کشیدن کرده بود ولی از ترس والدینش قوطی سیگار حصیری را در جیبش دستمالی می کرد. بر رخسار لاغرش اندوه سایه انداخته بود. روز بدی را گذرانده بود، گویسکاردو(۳۸)، اسب ایرلندی اش، به نظر سرحال نیامده بود و فانی(۳۹) شیوه مناسب برای فرستادن یادداشت همیشگی بنفشه ای رنگش را نیافته بود یا شاید هم دلش نخواسته بود. پس منجی(۴۰) عالم از چه رو حیات یافته بود؟
پرنسس با نگرانی و عصبانیت تسبیحش را به داخل کیف سنگ دوزی شده اش انداخت، در همان حال با چشمان زیبا و جذابش زیر چشمی به فرزندان فرمانبردار و به شوهر مستبدش نگاه می کرد که جسم کوچک او را با اضطراب بیهوده و تمایلی عاشقانه در اختیار داشت.
در این اثنا پرنس بلند شد. حرکت ناگهانی پیکر تنومندش اتاق را به لرزه انداخت، و در چشمان بسیار روشنش، لحظه ای نشانه های ناشی از غرور تسلط بر آدمیان و بناها انعکاس یافت.
کتاب قرمز بزرگ دعا را روی صندلی ای گذاشت که در طی مراسم نیایش پیش رویش بود، دستمالی را که روی آن زانو زده بود به جای گذاشت، و چون نگاهش به لکه قهوه ای و ریزی افتاد که از بامداد آن روز جرات کرده بود تا سپیدی خیره کننده جلیقه اش را لکه بیندازد، غبار کدورت نگاهش را فرا گرفت.
نه این که چاق باشد، فقط تنومند و قوی بود؛ سرش در خانه های معمولی به آویزهای چلچراغ ها می خورد؛ انگشتانش می توانست سکه های طلا را چون کاغذی نازک در هم بپیچاند. آمد و شد مکرری بین قصر سالینا و مغازه زرگری برقرار بود برای تعمیر قاشق و چنگال هایی را که سر میز پیوسته بر اثر خشم فروخورده اش چون حلقه ای خم می کرد. اما در عین حال، آن انگشتان قادر بود به طرزی لطیف و دلنشین نوازش کند، و این را ماریا استلا(۴۱)، همسرش به خوبی به خاطر داشت. پیچ و مهره ها، دستگیره های جلادار تلسکوپ ها، دوربین ها و دستگاه «تجسس ستاره دنباله دار» که آن بالا، در نوک قصر، رصدخانه خصوصی اش را تشکیل می داد، در تماس لطیف انگشتانش سالم مانده بود. خورشید هنوز در آن عصر ماه مه در آسمان دیده می شد و پرتو آفتاب پوست صورتی و زلف عسلی رنگ پرنس را روشن می کرد؛ آن ها نشانه آلمانی الاصل بودن مادرش، پرنسس کارولینا(۴۲) بود که غرور و نخوتش سی سال پیش، دربار آشفته دوسیسیل را مبهوت کرده بود. ولی علاوه بر پوست بسیار سفید و موهای بور و فریبنده در آن محیط که همه سبزه رو و سیاه موی بودند، خصوصیات ذاتی آلمانی دیگری، که برای اشرافزاده ای سیسیلی به سال ۱۸۶۰ بسی آزاردهنده تر بود در وجودش در جوش و خروش بود. سرشت خودکامگی، نوعی پای بندی به اخلاقیات، گرایش به اندیشه ای مجازی که در محیط اخلاقی رخوت انگیز اجتماع پالرمو به ترتیب به تکبری بلهوسانه، بی مبالاتی های اخلاقی و تحقیر خویشاوندان و دوستانش مبدل شده بود، کسانی که به نظرش می رسید در پیچ و خم های آرام پراگماتیسم سیسیلی رو به زوال می رفتند.
او در میان سلسله ای که سده های متمادی حتی نتوانسته بودند حساب مخارج و قرض هایشان را نیز نگه دارند، اولین و آخرین کسی بود که گرایشی استوار و واقعی به ریاضیات داشت؛ استعدادش را در علم نجوم نیز به کار بسته بود و از این رو خیلی ها او را منجم می دانستند و این موفقیت هایی را هم نیز نصیبش کرده بود. کافی است گفته شود که در وجودش غرور و تحلیل ریاضی آن چنان به هم آمیخته بود که تصور می کرد ستارگان از محاسبات او پیروی می کنند (حتی گاه به نظر می آمد تصورش درست است) و این که دو سیاره کوچکی که کشف کرده بود (آن ها را به یاد ملک انحصاری و سگ فراموش نشدنی اش، سالینا و سولتو(۴۳) نام نهاده بود) آوازه خاندانش را در فضای تهی از مریخ تا مشتری اشاعه می داد و از این رو نقاشی های دیواری قصرش از حالت تمجید و تملق بیرون آمده و جنبه پیامبرانه ای به خود گرفته بود.
برانگیخته از طرفی، از غرور و روشنفکری مادری، از طرف دیگر از هویپرستی و انعطاف پذیری پدری، پرنس فابریتزیو بی چاره در نارضایتی مداوم و با اخمی زئوس وار می زیست، و ناظر فروپاشی طبقه اجتماعی و میراثش بود بدون این که کاری انجام دهد و حتی میل به جلوگیری از آن داشته باشد.

نظرات کاربران درباره کتاب یوزپلنگ