فیدیبو نماینده قانونی نشر باد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خواب‌های کودکی
مجموعه داستان کوتاه

نسخه الکترونیک کتاب خواب‌های کودکی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خواب‌های کودکی

دانه را که می‌کاشت به بهار فکر می‌کرد.
به گلی که می‌روید. به گل‌هایی که می‌رویند.
حسی از درونش جوشید. کسی از قلبش با او گفت:
«باغبان!
فردا مزرعه‌ات سبز است!؟»

  • ناشر نشر باد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خواب‌های کودکی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



نعمت

راننده در ماشین را باز کرد.
مرد با تفاخر پیاده شد و دستور داد کیف او را حمل کنند.
کمی جلوتر، مردی زباله ها را جا به جا می کرد.
و برف، بر هر دو یکسان می بارید.

انسان معاصر

مثل همیشه با عجله آماده ی رفتن شد.
ساعت مچی اش را بست، دستی به سر و رویش کشید، کفشش را پوشید و خواست در را باز کند، اما به خاطر نیاورد کلید را کجا گذاشته.
مجبور بود کمی فکر کند.
فکر کرد.....
فکر کرد.....
وقتی به خود آمد، ساعت ها گذشته بود و او همچنان به دنبال خودش می گشت.

پیدا و پنهان

خواست برود.
آن قدر برود که دیگر کسی او را نشناسد.
رفت و رفت و درست لحظه ای که فکر می کرد به اندازه ی کافی دور شده است، کسی از درون، او را به نام صدا کرد.

اجابت

ایستاده بود. به آسمان نگاه می کرد.
دلتنگ روز و روزگار، دستانش را بالا گرفته بود و زیر لب زمزمه می کرد.
ناگهان حسی در وجودش گفت: کسی تو را نمی شنود.
اشکی از چشمانش غلطید؛ اما پیش از آن که کف دستش بنشیند، قطره ای باران در آن نشست.

ماندن و رفتن

می خواست برود. برود تا بداند.
فکر می کرد دانستن در رفتن است.
حالا که برگشته، سالخورده ای ست که ساعت ها می نشیند و به راز ماندگاری درختان می اندیشد.

خویشتن خود

تنهایی آزارش می داد.
دنبال کسی می گشت، آشنایی که او را بداند.
بلند شد. قاب آینه را در دست گرفت و غبار را از آن پاک کرد.

جایی برای فردا

دانه را که می کاشت به بهار فکر می کرد.
به گلی که می روید. به گل هایی که می رویند.
حسی از درونش جوشید. کسی از قلبش با او گفت:
«باغبان!
فردا مزرعه ات سبز است!؟»

تولد و مرگ

همه چیز به سادگی اتفاق افتاد.
آخرین برگ، نقش زمین شد و نگاه کودک، آخرین پاییزانه را در قاب چشمانش بست و به یادگار برد.

یاد

اصلاً به فکر او نبود، اما خوابش را دید. با دو دست رها شده.
صبح فردا، یادش را فریاد کشید.
از قطره ی اشکی که بر گونه اش نشست، مطمئن شد او هم به یادش بوده.

بزرگ مثل سکوت

می خواست تمام بودنش را اعلام کند.
برخاست.
روبه روی جمعیت ایستاد و فقط سکوت کرد.

مسافر

هنوز نگاهش به جاده بود.
به درخت که تکیه داد، درخت تکانی خورد و برگ سبزی از آن به شانه ی مرد افتاد.
برگ را برداشت. آن را به صورتش چسباند.
این بشارت سبز با او می گفت: آن که رفته باز می گردد...

تصمیم

همه چیز به این تصمیم بستگی داشت.
این که بخواهد تا ابد تنها بماند یا نه؟ از تنهایی خسته شده بود. اما نمی دانست می تواند کس دیگری را پذیرا باشد یا نه؟
سرانجام بر تردیدش غلبه کرد و تصمیمش را گرفت.
وارد مغازه شد و آینه ی تمام قد را خرید.

رفتن یا رسیدن

همیشه حرفش یکی بود؛ حتا اگر متوجه می شد که اشتباه کرده است، باز هم از حرفش برنمی گشت، چون اعتقاد داشت ابهت مرد به یکی بودن حرفش است.
ولی حالا او را به نام آقای هزارچهره می شناسند؛ کسی که هر لحظه حرف هایش را عوض می کند. چون این روزها اعتقاد دارد نان را به نرخ روز می خورند، نه به نرخ دیروز.

برعکس همه

برعکس همه دوست داشت همیشه بدی اش را بگویند تا خوبی اش را.
برعکس همه دوست داشت فقیر باشد تا ثروتمند.
اما مثل همه دوست داشت عاشق شود.
عاشق که شد برعکس همه حرفی برای گفتن نداشت. برعکس همه خاموش ماند. و برعکس همه تا آخر عمر گفت هیچ وقت عاشق نشده است. حالا او تجربه ای متفاوت از عشق به جا می گذاشت در نگاه کسی که تا همیشه عاشقش ماند.

به یاد کسی که همیشه هست

خواب دیده بود مادرش مریض احوال است.
صبح اول وقت برای خانواده اش نامه نوشت تا پانزده روز دیگر بر می گردد. نزدیک ظهر خبر دادند عملیات بزرگی در پیش است. نامه را هم که فرستاده بود و از طرفی امکان برگشت نداشت.
برای این که دل مادرش را به دست بیاورد فکری به ذهنش رسید.
با هزار بدبختی کسی را پیدا کرد که از او عکسی بگیرد. سفارش کرد عکس را با کیسه ی کوچکی که در آن خاک جبهه بود، به خانواده اش برسانند.
حالا هنوز که هنوز است، مادر خاک جبهه را می بوید به هوای یوسف گم گشته اش.

نظرات کاربران درباره کتاب خواب‌های کودکی