فیدیبو نماینده قانونی بخارا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

مجله فرهنگی هنری بخارا
شماره ۱۱۴

نسخه الکترونیک مجله فرهنگی هنری بخارا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره مجله فرهنگی هنری بخارا

در این شمماره می‌خوانید:
چگونه اسلام در ایران راه یافت
آسیب‌شناسی ترجمه در ایران (گفتگو با گارنیک آساطوریان)
سالشمار زندگی حبیب یغمایی
یک نکتۀ مختصر تاریخی دربارۀ خاندان آل برهان بخارا و مولف «لطایف الاذکار»

ادامه...

  • ناشر: بخارا
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 17.03 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۵۱۲صفحه
  • شابک:

چند صفحه از مجله فرهنگی هنری بخارا

زبان فارسی

یک ساختارِ کهنِ مبالغه در فارسی قرن پنجم

محمدرضا شفیعی کدکنی

نخست به این عبارات توجه کنید:
۱) گفتم: ای بار خدای! اگر ترا بُلقسم را نمی باید او طاقتِ زخم و سیلی ترا ندارد که بلقسم را این وِرْد و زیارت برای تو بود (۷۹ ـ ۷۸ اسرار التوحید)
۲) شیخ ما گفت: هر که را می او را باید اِنجا باید آمد تا بوی او شنود و آن مجلس های دیگر مجلس علم است و این مجلس حق است. (۲۹۹ همان)
۳) گفت: ای شیخ! ما را شما را می باید. شیخ گفت چون ترا ما را می باید در دنیا با ما باشی و در خاک با ما باشی و در قیامت با ما باشی.»
فعلاً همین سه نمونه برای طرح مساله بسنده می نماید. بقول قدما، شاهد بر سرِ آمدنِ دو [را] برای یک فعل است: «اگر ترا بلقسم را نمی باید» و «هر که را می او را باید» و «ما را شما را می باید» و «چون ترا ما را می باید.»
تا آنجا که به یاد دارم استاد بهار در سبک شناسی و استاد خانلری در تاریخ زبان فارسی و دیگر کسانی که به ساختارهای نحوی زبان فارسی توجه ژرف داشته اند، به این صورت برخورد نکرده اند و اگر هم برخورد کرده اند تا آنجا که من دیده ام وارد بحث و جستجو نشده اند.
نخستین برخوردهای نگارنده با این ساختار نحوی در زبان فارسی هنگامی بود که به تصحیح اسرارالتوحید سرگرم بودم. در آغاز به نظرم می رسید که نسخه اساس ـ با همه استواری و انضباطی که دارد ـ غلط است و باید یکی از این [را] ها را حذف کرد؛ یعنی عبارات سه گانه شاهد مثال را بدین صورت ها درآورد:
۱) «اگر ترا بلقسم نمی باید»
۲) «هرکه را می او باید»
۳) «ما را شما می باید» و «چون ترا ما می باید...»
امّا پس از تامل در موارد مختلف کتاب، مسلّم شد که این یک ساختارِ کهن و فراموش شده است که با افعالی خاص به کار می رود. چنان نیست که در تمام فعل هایی که در مفعول شان نیاز به [را] هست دیده شود.
در حدود شواهدی که نگارنده بدان توجه کرده است تکرارِ [را] در فعل های «بایستن» و «بکار بودن» (در معنی بایستن) و «دریغ آمدن» و «دوست داشتن» و «شایستن» و «خواستن» و «آمدن» (به معنی به نظر رسیدن) است.
نخستین کسی که از پژوهشگرانِ بزرگ، به علّتِ ناآشنایی با این وَجْهِ خاص، متنِ مورد تحقیق خود را به ناروا تغییر داده است و آن را غلط فرض کرده است استاد نیکلسون است در تصحیحِ انتقادی تذکره الااولیا، در شرحِ حالِ رابعه (۱/ ۶۱). اصل عبارت عطار، بر اساس قدیمی ترین و استوارترین نسخه مورد مراجعه استاد نیکلسون چنین بوده است:
«گفت: اِلهی! دلم بگرفت. کجا می روم؟ من، کلوخی و آن خانه سنگی. مرا تو هم اینجا می بایی.» (۱/ ۶۱) در بخش نسخه بدلها، استاد یادآور شده است که در نسخه کتابخانه دانشگاه لیدن با علامت L عبارت بدین گونه بوده است: «مرا ترا هم اینجا می باید.» (p.26) و در نسخه برلین با علامت B: مرا تو می باید. و در نسخه مکتوب در قسطنطنیه، مِلک ادوارد برون به علامتِ C: مرا... می باید که ببینی. استاد نیکلسون با امانت داری خویش یادآور شده است که صورت برگزیده او که در متن آمده است بر اساس نسخه های موزه بریتانیا و چاپ لاهور با نشانه H و M است.
ما امروز نسخه های بسیار کهن تر و استوارتری از تذکرهالاولیاء در اختیار داریم که در تصحیح متن از آنها بهره مند بوده ایم. البته یادآوری این نکته ضرورت دارد که از تذکرهالاولیاء دو تحریر متفاوت، با نسخه های بسیار، در جهان، موجود است. چاپ استاد نیکلسون و چاپ هایی که در تهران از روی آن فراهم آمده است، تحریر خلاصه تذکرهالاولیاست و ما، درین یادداشت آنها را گروه ب می نامیم. گروهِ الف تحریر اوّل تذکرهالاولیاست که گسترده است و از روی خطّ عطّار، ظاهراً، کتابت شده است. در همین عبارت مورد بحث ما، خانواده ب جمله را بدین گونه تلخیص کرده اند و از ساختارِ کهنِ متن عدول: مرا تو می باید. (برای مثال و نمونه: نسخه موزه هرات (مورّخ ۶۷۰) و نسخه تاشکند (مورّخ ۶۸۵) و نسخه پاکستان (مورّخ ۶۹۷) و نسخه پیرهُدالی سلیم آغا (مورّخ ۶۹۲).



• دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی (عکس از: زهرا حامدی)

اما از نسخه های گروه الف (تحریرِ تفصیلی کتاب) برای نمونه نسخه قسطمونی (به شماره ۳۵۶۵ از قرن هفتم) و نسخه نافذپاشا (مورّخ قبل از ۷۰۰) و قلیچ علی پاشا (مورّخ ۷۱۰) با حذف [ترا] که در مادرْ نسخه آنها اتفاق افتاده عبارت را به صورت کهنِ آن حفظ کرده اند یعنی:

مرا [ترا] هم اینجا می باید که ببینمی

تنها نسخه لیدن بوده است که صورتِ «مرا ترا» را محفوظ نگه داشته است و استاد نیکلسون به علّت عدم آشنایی با آن، مجبور شده است از نسخه اساس خود عدول کند.
به دلیل همین غرابتِ ساختارِ نحوی کهنِ عبارت، پنج شش گونه تصرّف درین ساختار شده است که ما آنها را در بخش نسخه بدلها نشان داده ایم و درینجا نقل آنها هیچ مناسبتی ندارد. تمام تغییرات نتیجه عدم آشنایی کاتبان با ساختارِ اصلی است و این که اهل چه ناحیه ای بوده اند و در چه زمانی می زیسته اند. فقط یک نمونه را از نسخه توبینگن (tubingen شماره Ma III 682) درینجا نقل می کنیم: در متن: «مرا تو می باید» بوده است و کاتب در حاشیه کلمه «دیدار» را با علامتِ [ص] به معنی صحیح افزوده است و بدین صورت درآورده است: مرا دیدار تو می باید و باز در زیر سطر، همان کاتب در مقابله ای که با نسخه ای دیگر کرده است جمله را بدین گونه درآورده است: مرا هم اینجا می باید که ترا ببینم.
در تذکرهالاولیاء، بجز آنچه در داستان رابعه وجود دارد، در موارد دیگری نیز این ساختار نحوی را می توان مشاهده کرد مانندِ این عبارت:
جُنید را دیدند که می گفت: «یا رب! مرا نابینا کن فردا در آن سرای.» گفتند: «این چیست؟» گفت: «برای آن که تا کسی که تو را نبنید مرا او را نباید دید» (۴۳/ ۲۸۵)
که در اغلب نسخه های کهن از قبیل نسخه آنکارا (ورق ۱۶۲) نیز مانندِ نسخه اساسی کار ماست ولی در بعضی نسخه ها ـ که این ساختار را نمی شناخته اند ـ به صورت «مر او را نباید دید» درآمده است (مانند نسخه سلیمانیه، ورق ۱۲۳b).
از تامل در حوزه مفهومی این رشته فعل ها، با اطمینان می توان گفت که در تمام آنها نوعی حالتِ روحی (خواستن و طلب و دوست داشتن و امری را احساس کردن) وجود دارد، و در همین گونه حالات است که مبالغه و بیان کثرت می تواند آشکار شود. اگر یک بار، از آغاز تا پایان این جمله ها را با قیدهایی از نوع «واقعاً» و «شدیداً» و «براستی» و «حقیقتاً» و امثال آن همراه کنیم و با «سیاقِ عبارت» بیازماییم در تمام موارد یکی از این گونه قیدها جایش خالی به نظر می رسد.
آنچه توصیف شد، ساختارهایی نحوی است که اگر به نسخه های کهنِ متون فارسی، نظم و نثر، سروکار داشته باشیم، همیشه احتمالِ دست یافتن بر آن ساختارها، وجود دارد؛ بویژه اگر نسخه کتابتی کهن داشته باشد. کاتبانِ دوره های بعد از مغول، از آنجا که با این ساختار آشنا نبوده اند، آن را به صورتِ آشنا و دلخواهِ خود درآورده اند و یکی از این دو [را] را حذف کرده اند و ساختارِ فعل را نیز به گونه دیگری درآورده اند مانندِ کاتبانِ بسیاری از نسخه های تذکرهالاولیاء.
این ضبط ها همه تاییدِ نسخه L از نسخه های نیکلسون است و آن نسخه در میان نسخه های مورد استفاده او، از همه کهن تر و استوارتر است و در مجموع اتکای استاد بر همین نسخه بوده است.
عدم آشنائی استاد با این ساختارِ نحوی بسیار کهن و فراموش شده زبان فارسی قرن پنجم و ششم سبب شده است که او، از شیوه بنیادی کار خود که تکیه بر نسخه L است، عدول کند و از نسخه های جدیدتر متنِ خود را سامان دهد.
شواهدی که پس ازین خواهد آمد، نمونه هایی از نظم و نثرِ قدماست که این ساختارِ نحوی کهن را در خود محفوظ نگه داشته است:
یکی از کهن ترین نمونه های این ساختارِ نحوی، عبارتی است به فارسی در داخلِ متنِ عربی کتاب الفصول ابوحنیفه عبدالوهاب بن محمدِ بَوَنی (از آثار اواخرِ قرن چهارم و آغاز قرن پنجم در خراسان) آنجا که مولف در تفسیر آیه «اِنّ عِبادی لَیسَ لَکَ عَلَیهم سُلطانٌ» (۱۵ /۴۲ و ۱۷/ ۶۵) می گوید: «قالَ کانَّه یقُولُ: مَنْ هُوَ لی، ترا فازوا راه نیست و مَن هُوَ لکَ ما را او را بکار نیست (ورق ۳۲۲a از نسخه ریاض) که صورتِ کهنِ عبارت باقی مانده است. ولی در نسخه آستان قدس رضوی (ورق ۱۶۷a) بدین گونه نقل شده است: «قال: کانّه یقولُ مَنْ هُوَ لی ترا باو راه نیست و مَن یقولُ بک ما را او بکار نیست» که کاتب را ی دوّم را از قلم انداخته است.
در اسرارالتوحید، ما این صورت ها را داریم:
I) گفتم ای بارخدای! اگر ترا بلقسم را نمی باید او طاقت زخم و سیلی تو ندارد که بلقسم را این وِرد و زیارت برای تو بود. چون ترا نمی باید در باقی کرد.» (۷۹)
II) بازپسین سخن ایشان با شیخِ ما این بود که «ای شیخ! از هرگونه که هست، میهنه روستایی است. ما را ترا به میهنه دریغ می آید.» شیخِ ما گفت: «میهنه و بس! شما را ما را به میهنه دریغ می آید، ما را شما را بدین جهان و بدان جهان دریغ می آید.» (۱۴۸)
III) شیخ... به دَرِ کلیسا رسید. اتفاق را روز یکشنبه بود و ترسایان جمله در کلیسا جمع بودند. جماعتی گفتند: ای شیخ! ایشان را ترا می باید که ببینند.» (۲۱۰)
IV) شیخ گفت روزِ قیامت، ابلیس را با دیوان حاضر کنند گویند: این همه خلق را تو از راه ببردی. گوید: نه، ولکن من دعوت کردم ایشان را. ایشان را مرا اجابت نبایست کرد.» (۲۵۴)
V) شیخ ما گفت: هر که را می او را باید اِنجا باید آمد تا بوی او شنود و آن مجلس های دیگر مجلسِ علم است و این مجلسِ حق است.» (۲۹۹)
VI) بوطاهر... گفت: ای شیخ! ما را شما را می باید. شیخ گفت: چون ترا ما را می باید در دنیا با ما باشی و در خاک با ما باشی و در قیامت با ما باشی.» (۳۶۷)
شواهدی که از اسرارالتوحید نقل کردیم، همگی، منقولات از بوسعید (۳۵۲ ـ ۴۴۰) است یا گفتار معاصرانِ او. در اصل نوشته محمد بن منوّر، که در قرن ششم می زیسته است، حتی یک مورد هم این ساختار دیده نمی شود. شاید برای بعضی خوانندگان این یادداشت، یادآوری این نکته ضرورت داشته باشد که مولف اسرارالتوحید مانند بسیاری از مقامات نویسان ادبِ صوفیه، مقید است که گفته های بوسعید یا معاصران او را، به همان گونه ای که به او رسیده بوده است نقل کند، بی هیچ افزایش و کاهشی.
در مقامات ابوالحسن خرقانی (۳۵۲ ـ ۴۲۵) نیز نمونه هایی ازین ساختار نحوی را می توان مشاهده کرد. مقامات خرقانی، در اصل پیشینه ای کهن تر از مقامات های بوسعید داشته است. بنابراین منقولات در این کتاب (نوشته بر دریا) نیز، به عصری نزدیک به عصرِ بوسعید و خرقانی می رسد. اینک نمونه ها:
I) و گفت: در هر صد سال یک شخص از رحمِ مادر بیاید که او را یگانگی ما را شاید. (۲۶۹)
II) اگر ترا از من بگزیرد مرا از تو نگزیرد و اگر ترا مرا نمی باید مرا ترا می باید.» (۶۶۸)
III) نجم الدین رازی، در مرصاد العباد، عبارتی از خرقانی نقل کرده است که احتمالاً منقول از مقامات خرقانی است و عبارت این است: شیخ ابوالحسن خرقانی می گوید که «او را خواست که ما را خواست» مریدی صفتِ ذاتِ حق است. (۱۲۶۷) ظاهراً گفتار بوالحسن که در همین ساختارِ نحوی بیان شده بوده است بعداً به دلیل عدم آشنایی نویسندگان با آن، به این صورت درآمده است: خرقانی گفتی: او در تو آویخته است نه تو در وی آویخته. (۱۲۲۳)
عطار در منظومه اِلاهی نامه خویش، در چند مورد ازین ساختار بهره جُسته است و می توان گفت که تحتِ تاثیر متونِ کهنی بوده است که حکایت یا مطلب را از آنها گرفته است وگرنه در زبانِ طبیعی شعرِ او، ظاهراً، این ساختار وجود نداشته است:
I) نخست در حکایت دیوانه ای که می گریست و می گفت من حق تعالی را می خواهم ولی او، مرا نمی خواهد:

یکی دیوانه بودی بر سرِ راه
نشستی بر سرِ خاکستر آنگاه

زمانی اشک چون گوهر فشاندی
زمانی نیز خاکستر فشاندی

یکی گفت: ای به خاکستر گرفتار
چرا پیوسته میگریی چنین زار؟»

چنین گفت او که پرسوز است جانم
چو شمعی غرقه اندر اشک ازانم

که حق میبایدم بیغیر و بیهیچ
ولی حق را نمیباید مرا هیچ.»
(۲۴۴)

II) در ضمن داستانی دیگر، حکایت یوسف با زلیخا، نیز همین ساختار را به کار برده است، در ضمن یک گفتگو که میان یوسف و جبرئیل، در مورد زلیخا، ردّ و بدل شده است، یوسف به خداوند می گوید:

چرا او را نگردانی کم و کاست
که او بدنامی پیغمبران خواست

درآمد جبرئیل و گفت آنگاه
که «او را برنمیگیریم از راه

که او را بانگ ما را دوست دارد
جهانی دوستی در پوست دارد...
(۲۶۶)

III) و در ضمن حکایتِ آن دیوانه که ازو پرسیدند: درد چیست؟

یکی پرسید ازان دیوانه مردی
که چِبْوَد درد؟ چون داری تو دردی

چنین گفت او که درد آن است پیوست
که چون باید بُریده دست را دست؟

و یا آن تشته دَه روزه را نیز
چهگونه آب باید از همه چیز؟

کسی را هم چنین باید خدا را
شود اسرار بر وی آشکارا.
(۳۹۰)

در تعلیقات نمونه اول این کاربُرد در الهی نامه، بعد از اشاره به سوابقِ این کاربُرد در اسرارالتوحید و تذکره الاولیاء به این بیت امیر معزی نیز اشاره کرده ام، دیوان معزی ۲۸۱:

آن را که تواش باید گر جور کشد شاید
جورِ تو کجا پاید با عدلِ ملک سنجر؟

و گفته ام که صورت دیگری از همین ساختار است.
در متن الهی نامه موارد دیگری نیز ازین ساختار وجود دارد که قدری پوشیده می نماید؛ مثلاً حکایت شعبی و آن مرد که صعوه ای گرفته بود، در ضمن گفتار پرنده می خوانیم:

دو مثقالم نباشد گوشت امروز
چهل مثقال دو دُرّ شبافروز،

چهگونه نقد باشد در درونم؟
ترا دیوانه میآید کنونم
(۲۷۹)

و در تعلیقات این بیت یادآور شده ام که «یعنی: اکنون تو به نظرم دیوانه می آیی.» نحوِ زبان با امروز متفاوت است. آمدن به معنی «به نظر آمدن» است و در کدکن هنوز زنده است. می گویند «مرا می آید که...» یعنی «به نظرم می رسد که...» «میم» در کنونم، ضمیرِ مفعولی است به جای «کنون مرا» با توجه به این که فعلهایی ازین نوع را با دو [را] به کار می بُرده اند، مانندِ «مرا ترا می باید» یعنی «تو مرا می بایی» در اینجا نیز دو [را] برای یک فعل به کار رفته است: یکی در «ترا» و دیگری که در «کنونم» مُستتِر است یعنی: «اکنون مرا ترا دیوانه می آید.» (= اکنون تو به نظرِ من دیوانه می آیی.» (ص ۳۳ ـ ۶۳۲)



مجله ی فرهنگی هنری بخارا

شماره ی ۱۱۴





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



اسلام شناسی

چگونه اسلام درایران راه یافت

محمدعلی موحد

گزارشی کوتاه

سقوط یزدگرد و تسخیر ایران، آغاز فتوحات:

۱) دراین بحث، از نخستین برخوردهای مسلمانان با ایران سخن می گویم. این برخوردها طبعاً با گسترش جنبش جهادی پس از جنگ های ردّه و دست اندازی عرب های مجاورعراق به قلمرو پادشاهان ساسانی آغاز می شود. تعرض رسمی جهادی (که فتوح نامیده می شود)، نخست نه در جبهه ایران، بلکه در جبهه روم آغازشد. درسال ۱۲هجری سه دسته از مجاهدین عرب لشکریان روم را درغزّه شکست دادند و این شکست، راه فلسطین جنوبی و ماوراء اُردُن را تا نزدیکی های بیت المقدس به روی عرب ها گشود. سال دیگر عرب ها مراکز عمده ای مانند حِمْص و دمشق را به تصرف خویش درآوردند و آن گاه درجنگ یَرْموک بر سپاهیان مجهز روم که برای مقابله با تعرض عرب ها بسیج شده بودند، غلبه جستند و پس ازچند زد وخورد کوچک دیگر، تمام نواحی شام و فلسطین و اردن و لبنان را تا الجزیره (بین النهرین شمالی) و آسیای صغیر فراگرفتند.
گروهی از عرب ها پس از تسخیر سوریه به الجزیره (بین النهرین شمالی) تاختند (سال۱۸هجری) و تمام آن ناحیه را ظرف مدت کوتاهی (۱۸ماه) به تصرف درآوردند. قبایل مختلف عرب از قدیم الایام در بخش های وسیعی از سوریه مسکن گزیده و بسیاری از آنان به مسیحیت گرویده بودند. ارتباط بازرگانی حجاز وشام نیز سبب آشنایی عرب ها با این نواحی بود. وقتی مجاهدان اسلام به آنجا رسیدند، بسیاری از مردم غیرعرب و حتی دسته هایی از عرب های مسیحی ترجیح دادند که مساکن خود را ترک گویند و به داخل بلادالروم عقب بکشند. عرب هایی که در جایگاه های خود باقی ماندند، همه شان اسلام را نپذیرفتند اما مشکل خاصی نیز با عرب های تازه وارد نداشتند.
ناحیه الجزیره متنازعٌ فیه میان ایران و روم بود و عرب ها دراین ناحیه با سپاهیان منظمی، نه از سوی روم و نه از سوی ایران، روبه رو نگشتند. عرب ها معمولاً د رکنار شهرها خیمه می زدند و سواران خود را به غارت آبادی های اطراف می فرستادند و روستاییان را از گردآوری خرمن ها مانع می شدند. مردم شهرها که مقاومت را بی فایده می دیدند و امید کمکی هم از خارج نداشتند، تسلیم می شدند.

برخوردهای نخستین در سواد (زد و خوردهای مرزی):

۲) نخستین برخورد عرب های مسلمان با ایرانی ها در بخش جنوبی بین النهرین یا عراق سفلی که سواد نامیده می شد، اتفاق افتاد(۱). برخوردهای اولیه اندکی پس از رحلت پیغمبر رخ داد. مرز میان ایران و عرب های بدوی چندان مشخص نبود. قبایلی از عرب ها گاهی از قلمرو مساکن سنّتی خود جلوتر می رفتند و به روال متداول بدوی ها، در اراضی مزروعی کنار شهرها خیمه می زدند و حیوانات خود را می چرانیدند وبه زراعت و باغ های پیرامون شهرها آسیب می رساندند. معمولاً مردمان شهری برای این که از شرّ بدوی ها درامان باشند، آنان را با پرداخت کمی پول یا مقداری آذوقه راضی نگاه می داشتند. شهر عمده این نواحی، حیره در محل شهر امروزی نجف بود. دراین شهر امیران آلِ لَخم حکومت داشتند که دست نشانده ایران بودند و به مثابه حایلی میان ایران و عرب های بدوی داخل عربستان عمل می کردند؛ همچنان که امیران غسّانی آلِ جَفنه نیز در مرز شام دست نشانده رومیان بودند و حایلی میان بدویان عربستان و سرزمین سوریه به شمار می آمدند. مرکز امارت غسّانی در ناحیه جنوب غربی دمشق که امروزه بلندی های جولان نامیده می شود، قرار داشت. اما آخرین امیر معتبر حیره، نعمان بن منذر بود که کیا وبیا وجاه وجلالی داشت و قصرهای او به نام های سِدیر و خَوَرنَق که در آن ها از مهمانان بلندپایه چون شاهزادگان و سران ساسانی پذیرایی می کرد، معروف است. همچنان که کاروان های بازرگانی مکه ـ شام ارتباط عربستان با امپراطوری روم را برقرار نگاه می داشت، قافله های حیره ـ مکه نیز وسیله ارتباط تجاری با ایران بود.



• دکتر محمدعلی موحد (عکس از: مجتبی سالک)

خطای بزرگ خسروپرویز:

۳) جنگ های ایران و روم که به مدت صد سال از سلطنت قباد اول پدر انوشروان (۵۲۷ میلادی) تا سلطنت خسروپرویز (۶۲۸میلادی) ادامه داشت، قوای هردو طرف را به تحلیل برده و بویژه ایران را که پایتخت آن به جبهه جنگ خیلی نزدیک بود، ناتوان ساخته بود. نیروهای روم در اول کار شکست سختی از خسروپرویز خوردند ولی در نهایتِ امر خطوط دفاعی ایران را شکستند و حتی تا نزدیکی های تیسفون پیش رفتند.
از اشتباهات مهم خسروپرویز آن بود که دریک برخورد سبک سرانه بر نعمان بن مُنذِر (نعمان سوم) خشم گرفت و امارت لَخمی حیره را در۶۰۲ میلادی برانداخت.
غسّانی ها مسیحی بودند؛ در حیره هم مسیحیت درمیان عامه رواج داشت، اما حکّام حیره همچنان بر آیین قدیم بت پرستی باقی بودند. آن گاه که نوبت امارت به نعمان بن مُنذِر رسید، او نیز به اکثریت اتباع خود پیوست و در دین مسیح درآمد و ظاهراً همین مسئله بود که انگیزه سلب اعتماد ایران از امارت حیره شد.
غسّانی ها پیرو مذهب یعقوبی بودند و مردم حیره از یکی دیگر از مذاهب مسیحی (نسطوری) پیروی می نمودند. اما این اختلاف در مذهب به نظر دولتمردان مداین چندان مهم نمی نمود. آنان فکر می کردند که مسیحی مسیحی است و ازاین پس نخواهند توانست در منازعه با روم روی حیره که تقریباً پشت دیوارهای تیسفون قرار داشت، حساب بکنند. آن زمان اوج جنگ های ایران و روم بود و اقدامات خسروپرویز، بویژه تخریب بیت المقدس و انتقال خلیفه بزرگ مسیحیان با صلیب مقدسِ آن شهر به ایران، خشم همه مسیحیان را از هر مذهب و هر قوم که بودند، برانگیخته بود. در طول مدت جنگ های ایران و روم، امارت ارمنستان در شمال که وضعیتی تقریباً مشابه وضعیت حیره را داشت، همواره جانب رومیان را می گرفت و ایران نمی خواست در جنوب هم با چنان وضعی روبه رو گردد.
در روایت های دیگر آورده اند که نعمان بن مُنذِر و قبیله او مانند بسیاری از عرب ها که در نواحی مرزی ایران زندگی می کردند، مسیحی نسطوری بودند و شیرین، معشوقه خسروپرویز و طبیب دربار وی هردو مسیحی یعقوبی بودند و آنان بودند که خسرو را بر ضدّ نعمان برانگیختند. هرچه هست، ازآن پس آبادی های مرزی ایران درمعرض مستقیم دستبردهای بدویان قرارگرفت. نوشته اند که امارت حیره برای جلوگیری از دست اندازی های بدویان، منصب وزیراعظم یا نایب راکه «رِدْف» نامیده می شد، به طایفه یَربوع ـ ازهمان قبایل بدوی ـ واگذارکرده بود تا به پایمردی ِ آنان از چپاول و آزار دیگران درامان بماند. بدیهی است که ازمیان رفتن چنان سدی، مخصوصاً در دوران پرهرج ومرجی که پس از مرگ خسروپرویز بر دربارساسانی مستولی گشت، تاثیر منفی عمیقی داشت. دراین دوران ظرف مدت کمی بیش ازچهار سال (اوایل ۶۲۸ تا اوایل ۶۳۳ میلادی) ده یا دوازده تن برتخت شاهی ایران تکیه زدند و این آشفتگی و سراسیمگی، بی تردید از چشم سران ِ قبایلی که خیمه های خود را در فاصله کوتاهی از دیوارهای تیسفون برمی افراشتند، پنهان نمی ماند؛ خاصه آن که برخوردی معروف به واقعه ذی قار میان بدویان و دسته ای از مرزداران ایرانی درهمان دوران خسروپرویز، به پیروزی بدویان انجامیده بود. این واقعه که داستان آن در قصایدی غرّا از شجاعت و رزم آوری عرب ها درمیان قبایل شایع گشت، سبب شد که خوف لشکریان ایران از دل ها برخیزد و بر تجرّی و گستاخی بدویان بیفزاید.
تفصیل جنگ ذی قار و نام های فرماندهانی که رهبری سپاهیان ایران و قبایل عرب را برعهده داشتند در روایت های مورّخان آمده است، اما زمان دقیق وقوع آن مورد اختلاف است. «به احتمال زیاد می توان گفت که برخورد مسلحانه اندکی پس از نقل آخرین پادشاه لَخمی، اما دیرتر از سال ۶۰۴-۶۰۵ میلادی نبوده است.»(۲) درهر حال نکته مهم این است که قتل نعمان در ۶۰۲ میلادی به فاصله اندکی درگیری مستقیم نیروهای ایرانی را با بدویان به دنبال آورد و آن درگیری از ناکارآمدی قوای منظم نظامی در جنگ و گریز با قبایل متجاوز پرده برانداخت.

مرزبان ایرانی بحرین:

۴) در اوایل سال۱۲هجری خالدبن ولید که در تعقیب مرتدان عربِ یمامه و بحرین بود، از طریق اُبُلّه (نزدیک بصره)، به نواحی مرزی ایران کشانده شد. نام بحرین درآن زمان بر سرتاسر ناحیه ساحلی جنوب خلیج فارس، از بصره تا عمان، اطلاق می شد و در واقع قسمتی از عربستان سعودی امروزی (احسا و قطیف) و آنچه که امروزه کویت وبحرین وقطر و امارات نامیده می شود، درآن زمان به نام بحرین شناخته می شد.(۳) بحرین از جمله ولایاتی بود که در زمان ساسانیان فرماندار آن عنوان «مرزبان» داشت. آخرین مرزبان ایرانی آن ناحیه سیبخت نام داشت که با همکاری امیری عرب به نام مُنذِربن ساوی، آنجا را اداره می کرد. خالد در درگیری با عرب های مسیحی که از قیام مرتدان حمایت کرده بودند، به این نواحی آمد. درآن زمان مُثَنّی بن حارثه شَیبانی، سالارِ بدویان این نواحی با تاخت وتازهای مالوف خود در امتداد فرات نام و نشانی به دست آورده و تازه مسلمان شده بود. ابوبکر نامه ای به مثنّی نوشت وازاو خواست تا به سپاهیان خالد بپیوندد. خالد و مثنّی در اُبُلّه(۴) (حوالی بصره امروز) با هرمزد نام از مرزداران ایرانی درگیر شدند و بر وی پیروز گشتند و غنایم زیاد به دست آوردند. این جنگ را عرب ها «ذاتُ السّلاسِل» نامیده اند. ازآن پس خالد و مثنّی راه خود را به سوی شمال دنبال کردند. درگیری های مهم دیگر آنان با مرزداران ایرانی به فرماندهی قارن و اندرزگر، در اُلَّیس (واقع درسر راه ابلّه به حیره) روی داد. دراین جنگ نیز ایرانیان شکست خوردند و کشته زیاد دادند. خالد در قتل عام اسیران قساوت زیاد به خرج داد و سرنوشت آنان درس عبرتی برای دیگران بود تا بدانند که مقاومت در برابر او چه عاقبت وحشتناکی خواهد داشت.

سقوط حیره و انبار:

۵) آن گاه خالد و مثنّی به حیره رسیدند و شهر را در حصار گرفتند. آزادبهْ مرزبان حیره پس از زد وخوردی در کنار فرات که در گیرودار آن پسر خود را از دست داد، شهر را رها کرد و از معرکه جان به در برد. عبدالمسیح نام، رئیس شهر با خالد به مذاکره پرداخت و مردم شهر که عرب های مسیحی (مسیحی نسطوری) بودند، به قبول جزیه تن در دادند. عهدنامه ای بسیار ساده و مختصر هم دراین میان امضا شد که بروفق آن، خالد حمایت مردم شهر را برعهده گرفت و فقرا و راهبان تارک دنیا را از جزیه معاف داشت.
پس از حیره نوبت انبار بود؛ شهری در کنار فرات، ۶۲ کیلومتری غرب بغداد و مرکز ناحیه ای به نام فیروزشاپور که درواقع انبارِ اسلحه و پایگاه نظامی مرزی ایران بود. بیشتر مردم این شهر از عرب های مسیحی و اقلیتی از یهودیان بودند. دراین جنگ نیز عرب ها بر مرزدار ایرانی ـ شیرزاد نام ـ غلبه جستند. شیرزاد امان خواست، شهر را رها کرد و خود جان به سلامت برد.(۵)

بحران وراثت:

۶) درآن زمان تقریباً دوسال از جلوس یزدگرد آخرین پادشاه ساسانی می گذشت. درمدت چهارسال و اندی که از خلع و قتل خسروپرویز تا جلوس یزدگرد در اواخر سال ۶۳۲ میلادی فاصله بود، چنان که اشاره کرده ایم، ده یا دوازده تن برتخت سلطنت ایران تکیه زدند و اینان همه آلت دست بزرگان و فرماندهان متنفذ نظامی بودند.
یک بار دیگر آن سال های پرماجرا را از نظر می گذرانیم: خسروپرویز در ۶۰۲ میلادی نعمان بن منذر را پس از ۲۲ سال که امارت حیره را داشت، برانداخت و خود نیز پس از ۳۸سال پادشاهی در کودتایی که سرداران سپاه راه انداخته بودند کشته شد.
درهمان سال ۶۰۴ میلادی که واقعه ذوقار اتفاق افتاد، آتش جنگ میان روم و ایران نیز که مدتی آرام گرفته بود، از نو شعله ور شد. جنگ به مدت ۲۶ سال تا دوران سلطنت پوراندخت ادامه یافت. در مرحله اول، یعنی از ۶۰۴ تا ۶۲۲ میلادی، نیروهای ایران دست بالا را داشتند. اورشلیم در ۶۱۴ به دست ایرانی ها افتاد و صلیبی که گفته می شد عیسی را بدآن دار کشیده بودند، جزو غنایم بود که به مداین انتقال یافت. در ۶۱۸ یعنی بیست و هشتمین سال سلطنت خسروپرویز، اسکندریه مهم ترین بندر مصر هم سقوط کرد. سپاهیان ایران در منطقه پهناوری، از دریای سیاه تا مصر، پراکنده بودند. دستبرد سپاهیان ایران به صلیب مقدس و بردنِ آن از اورشلیم، همه مسیحیان را سخت برآغالیده بود. درچنین احوالی هیاطله و ترک ها نیز از شمال شرق ایران به تاخت وتاز برخاستند و برخی از دسته های مهاجم تا حوالی ری و اصفهان پیش رفتند.
خسروپرویز ناچار بخشی از سپاهیان را از جبهه روم به شرق انتقال داد و روم که تا آن زمان در وضعیت دفاعی قرار داشت، فرصت یافت تا به عملیات تعرضی دست بزند (سال ۶۲۲ میلادی). سپاهیان ایران مجبور به عقب نشینی شدند. در ۶۲۸ که خسروپرویز در قیام سرداران خود گرفتار آمد و کشته شد، آتش جنگ ایران و روم هنوز شعله ور بود.
قباد دوم (شیرویه) پسر پرویز بعد از قتل پدر درسال۶۲۸ میلادی همه برادران خود(۶) و جوانان خاندان را که می توانستند نامزد سلطنت گردند، قتل عام کرده بود. از این رو هرکس که زور و قدرتی داشت، یکی از شاهزادگان خردسال را به سلطنت برمی داشت و خود به نام او زمام دولت را در دست می گرفت.
در همان سال که قتل عام جوانان خاندان سلطنت ایران اتفاق افتاد، طاعون هولناکی در پایتخت و نواحی مجاور آن شیوع یافت و به اختلاف روایات، یک سوم یا نصف جمعیت آن نواحی را ازمیان برد. طغیان عظیم دجله و فرات دریک سال پیش (۶۲۷) نیز سدها را شکسته و اراضی وسیعی را زیر آب برده بود. این اراضی به همان وضعِ باتلاق گونه که بطایح (جمع بطیحه) خوانده می شدند، تا چند قرن بعد هم روی آبادانی ندیدند.
دوران شاهی شیرویه بسیار کوتاه بود (هفت ماه) و پس ازاو پسرش اردشیر سوم را که طفلی بیش نبود، به شاهی نشاندند. یکی از سرداران خسروپرویز به نام فَرُّخان شهربَراز، خود به هوای سلطنت افتاد و آن کودک را کشت. سرداران دیگر یکی از شاهزاده خانم های دربار را به نام پوران در برابر او عَلم کردند. پوران به مدت یک سال و چهار ماه پادشاهی کرد. در دوران پادشاهی او ایران و روم با هم صلح کردند. نخستین یورش سازمان یافته عرب ها به ایران نیز در دوران پادشاهی وی اتفاق افتاد (۶۳۳ میلادی). وهمین طور تاج وتخت ساسانی طعمه ای بود که حریصان قدرت را به تکاپوی دایم در بند وبست ها و توطئه ها برضد یکدیگر وامی داشت. در یکی ازاین تبدلاتِ دولتِ مستعجل که شاهزاده خانمی به نام آذرمیدخت سلطنت می کرد، فرّخ هرمزد سپهبد خراسان به این طمع افتاد که از راه ازدواج با ملکه برتاج و تخت دست یابد ولی جان برسرِ این هوس باخت. ملکه او را به وصال خود امیدوار کرده بود و او فریب خورد و به مکر وحیله کشته شد. رستم فرّخ زاد پسر او، به انتقام پدر برخاست و مداین را فروگرفت و آذرمیدخت را کور کرد و دیگری را به جای او نشاند.



• چهره یزدگرد سوم بر روی سکه، ضرب شده در سکستان، سال یازدهم پادشاهی

نظرات کاربران
درباره مجله فرهنگی هنری بخارا

نمونه های بخارا عموماً دوسه صفحهٔ ناقص دارند و زبان این نشریه باتوجه به کهنسالیِ نسل نویسنده چنگی به دل نمی زند.
در 2 سال پیش توسط