فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تپه خرگوش

نسخه الکترونیک کتاب تپه خرگوش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تپه خرگوش

سروصدای حیاط کم‌تر شده بود. مجروح‌ها را برده بودند تو و آمبولانس دوباره آژیرکشان برگشته بود توی خیابان و صداش تا ته خیابان کش آمده و محو شده بود. کنار یوسف خم شد. پشت دستش را کشید به دست پسربچه. سرد بود. دستش را پس کشید. مورمورش شد. واقعیتِ مرگ آن‌طور سردش کرده بود. بدن بی‌جان مقاومتی نداشت در برابر هجوم سرما. دست گذاشت سَرِ شانۀ یوسف. یوسف سر بلند کرد. گودی دور چشم‌هاش شده بود چاله. انگار چشم‌خانه‌ها افتاده بودند آن ته‌ته‌ها. از آن نگاهی که همیشه برق‌برق می‌زد خبری نبود. یوسف چشم‌هاش را بست و پسر را بیش‌تر به خودش فشرد. انگار اشک از کنارۀ چشم‌هاش جوشید، سرازیر شد و پایین آمد. این بلا را او سر یوسف آورده بود. دویده بود تا سر کوچه و پیچیده بود طرف نانوایی لواشی. چرا خودش به یادش نبود؟ شورلت رویال سفید. بدری‌خانم راست می‌گفت. می‌شد از یوسف کمک گرفت، اگر خانه بود. کجا می‌توانست برود؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تپه خرگوش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کتاب اول

۱

پرستار در را توی صورت ارغوان بست. گفته بود نباید برود توی اتاق. صدای جیغ های کوتاه سهیلا را که فاصله شان از هم کم تر شده بود از میان ناله هاش می شنید. براش سخت بود باور کند سهیلا با آن هیکل کوچک و آن همه خون ریزی بتواند بچه را به دنیا بیاورد. دست کشید به فرق سرش؛ همان جا که انگار می سوخت و خوب نمی شد. موهاش به هم چسبیده بود. نگاهش افتاد به نوک انگشت هاش، کمی خون ماسیده روی شان بود. رفت طرف دیگر سالن. چشم هاش می سوخت از بی خوابی. دست هاش را گذاشت لبِ طاقچه پنجره و سر کشید توی حیاط شلوغ. یوسف نشسته بود کنار دیوار و پسربچه توی بغلش بود. درست نشسته بود زیر ردیف مهتابی ها. نگذاشته بود پسربچه را از بغلش بگیرند. دکتر که پلک های پسربچه را با نوک انگشت ها از هم باز کرده بود و بعد، سر تکان داده و دویده و برگشته بود توی بیمارستان، همان جا کنار دیوار جاگیر شده بود. دوست داشت می رفت و کنارش پشت می داد به دیوار، دست می انداخت دور شانه هاش تا تکان شانه ها تمام بدنش را بلرزاند. اما باید می ماند آن جا، کنار سهیلا. کاش احمد زودتر پیداش می شد. سهیلا را که می سپرد دست خودش، دیگر می رفت پیش شاهین و بچه ها. دلش می خواست تا برسد هنوز درگیری باشد جلوی پادگان دوشان تپه، که همراه باشد با بقیه در کاری که این همه مدت فکرش را کرده و سختی هاش را کشیده بودند. دست کشید به پشت کمرش. کلت سر جاش بود. شاهین کشیده بودش پشت تَلِ گونی های خاک و گفته بود برود از خانه کلت ها را بیاورد. وقتی گفته بود که میان این هیر و ویر دو تا کلت به چه دردی می خورد، شاهین فقط چشم غره رفته بود. کاش اعتنا نکرده بود به عصبانیت شاهین.
برگشت و گوشش را چسباند به در اتاق زایمان. صدایی نمی آمد. شاید سهیلا را برده بودند توی اتاق های پشتی. صدای ناله مجروحانِ درگیری ها بفهمی نفهمی از بخش دیگر می آمد. با نوک انگشت زیر چشم باد کرده اش را فشار داد. با آن همه درد حتماً کبود شده بود. تکیه داد به دیوار و همان جا خودش را رها کرد، که کشیده شد به دیوار و نشست کنار سطل فلزی. نمی خواست برود روی صندلی های ته سالن بنشیند. هر چه به سهیلا نزدیک تر می ماند بهتر بود. کنار پیشانی اش را تکیه داد به سنگ های دیوار؛ خنک بود... صدای ناله های سهیلا از اتاق بالا می آمد. پاورچین از جلوی اتاق آقاجان و مادرجان رد شده بود، اما آقاجان صداش کرده بود: «ارغوان». آقاجان از کجا فهمیده بود که برگشته بود خانه؟ لای در را باز کرد و سر کشید توی اتاق. آقاجان نشسته بود روی تشک و پشت داده بود به بقیه رختخواب ها و پای گچ گرفته اش را گذاشته بود روی بالش. خیره شد به پای شکسته. نمی دانست پای آقاجان شکسته. اصلااین همه وقت از چی خبر داشت؟ احمد را یک بار توی خیابان دیده بود، اما راهش را کج کرده بود. نمی خواست اگر دنبالش بودند بقیه را توی دردسر بیندازد.
«بیا ببینم.» آقاجان دستش را دراز کرده بود.
رفت جلو. چرخ خیاطی سینگر مادرجان با پارچه و نخ های پخش و پلا را کنار زد و نشست کنار تشک. دست آقاجان را گرفت. دوباره زیرچشمی به پای گچ گرفته نگاه کرد. نمی خواست بپرسد چی شده؟ نمی توانست توی چشم های آقاجان نگاه کند، طاقت نداشت بشنود که در غیاب او چه اتفاقی افتاده. آن وقت اگر او سوال می کرد، باید جواب می داد.
«سهیلا چرا ناله می کنه آقاجون؟»
دستش را از توی دست آقاجان درآورد و بلند شد. نمی دانست که مادرجان کجاست. اگر نرفته بود پیش سهیلا و حالا پیداش می شد باید، باید...
«انگار دردش شروع شده، مادرجونت می گه. من که نمی تونم از پله ها برم بالا.»
دردش گرفته بود؟ حالا!؟ فکر کرد که هنوز مانده تا موعد آمدن بچه. شاید زمان را یادش رفته بود یا مثل خیلی چیزهای دیگر زمان براش جابه جا شده بود؟
«خب چرا احمد نمی بردش بیمارستان؟ کجاست؟»
«رفته بیرون، صدای تیراندازی ها رو که شنید، یه دفعه غیبش زد... برو ببین می تونی کاری کنی، کمک مادرجونت.»
«مادرجون، مادرجونت!» آخرین بار تقریبا از خانه بیرونش کرده بود. بیرونش کرده بود یا او قهر کرده بود و رفته و پشت سرش را نگاه نکرده بود؟ برای شاهین که تعریف کرده بود، گفته بود: «قهر کردم.» دوست داشت قهر کرده بود. حالا باید می رفت بالا.
«برو دیگه، حالا که اومدی، حتماباید برای همین می اومدی.»
«حتماً باید برای همین می اومدی» حرفِ دهان مادرجان بود. نشنیده بود آقاجان بگوید. در اتاق را باز کرد. صدای ناله های سهیلا قطع شده بود. سرچرخاند و به آقاجان نگاه کرد، به هیکل تپل کوچکش. دلش می خواست برود و یک دل سیر بغلش کند.
«هنوز هم وقتی می ری دستشویی، تمام حیاط رو چراغونی می کنی.»
در را پشت سرش پیش کرد. راهرو تاریک بود. پس آقاجان از چراغ روشن راهروِ دستشویی فهمیده بود که آمده خانه. آن همه تمرین برای تعقیب و مراقبت، شده بود همین تکرار عادت قدیمی که راحت می شد با آن لو رفت و خیلی های دیگر را به خطر انداخت. ایستاد پای پله ها و بالا را نگاه کرد. سهیلا باز ناله می کرد.
دست کشید به کمرش. جایی که از بین شلوار و پیراهن بیرون مانده بود، یخ زده بود. از زیر یکی از درها سوز سردی می آمد. بلند شد. کلت را پشت کمرش جابه جا کرد. پشت اورکتش را پایین کشید و زیپ را کشید تا زیر گردنش. نگاه کرد به دور و بَر، انگار هیچ کس توی بخش نبود. دستگیره را پایین داد و کمی لای در اتاق را باز کرد. با پرستار چشم تو چشم شد.
«مگه نگفتم نیا تُو؟»
اخم کرده بود. جایی از روپوش سفیدش نمانده بود که خونی نشده باشد.
«باید بیرون منتظر بمونی، زائو رو بردن اتاق درد.»
خودش را کشید توی اتاق.
«من دلواپسشم. زن برادرمه. دکتر حاتمی گفته بود ممکنه مشکل داشته باشه برای زایمان.»
«بد شبی دردش گرفته. دکتر حاتمی رو خبر کردیم اما هنوز نرسیده. شما هم برو بیرون منتظر باش. این اتاق باید استریل بمونه.»
«اگر این طور باشه، شما هم باید بیایید بیرون پیش من.»
پرستار به خودش نگاه کرد.
«بخش دیگه بودم. اون جا اوضاع خیلی بده. دارم می میرم از خستگی. اگر زائو شما نیومده بود و مونده بودم اون جا، تا حالا از حال رفته بودم.»
صدای جیغ بلند سهیلا آمد. پرستار دوید و از یکی از درها رفت داخل. کاش می توانست با پرستار برود تو. تکیه داد به میز آهنی. دلش می خواست برود بالا سر سهیلا بایستد و به دنیا آمدن بچه را ببیند. دست هاش را به هم مالید، پوست پوست شده بودند از سرما. احمد می گفت: «پوست ارغوان مثل سیم ظرفشویه.» راست می گفت، ولی طاقت شنیدنش را نداشت. می دوید دنبال احمد تا تلافی حرفش را سرش دربیاورد. مادرجان همیشه می گفت: «قدرتیه خدا نمی دونم چرا این دو تا قُل این همه با هم فرق دارن، احمد که پسره پوستش مثل دنبه است ولی این دختره...» حرفش را تمام نمی کرد هیچ وقت. وقتی می رفتند حمام و مهشید خانم کیسه اش می کشید، مادر می گفت بیش تر وازلین بمالد که چرک بیش تر بیاید. از بوی وازلین و کیسه کشیدن متنفر بود، از همه بیش تر از مهشید خانم که همیشه آماده بود بگوید: «مهین خانم، ماشالّا هزار ماشالّا دخترت مثل پنجه آفتابه. کم کمم داره می رسه، چشمم کف پاش.»
دست هاش را بیش تر به هم مالید. فکر کردن هاش شروع شده بود. حالا که باید شش دانگ حواسش را می داد به سهیلا، فکرش دور می چرخید این طرف و آن طرف. کاش از احمد خبری می شد یا اقلاً یوسف می آمد بالا. از اتاق رفت بیرون و از پنجره راهرو بیرون را نگاه کرد. یوسف همان طور نشسته بود کنار دیوار و سر پسربچه روی شانه اش بود. حتما توی دلش آشوب بود. به کارهای ارغوان می گفت کارهای احمقانه. اول ها فقط با هم بحث می کردند. یوسف جوری باحرارت صحبت می کرد و دلیل می آورد که ارغوان مجبور بود بیش تر از شیرین، هم کلاسِ دانشگاهش بپرسد. شیرین را وقت و بی وقت گیر می آورد و سئوال پیچش می کرد تا جوابی برای حرف های یوسف پیدا کند. و ثابت کند کار مجاهدین خیلی جدی است و می خواهند کارهای بزرگ انجام دهند، کارهای خیلی بزرگ. اما یوسف زیر بار نمی رفت. بحث ها بالا می گرفت و صداشان بلند و بلندتر می شد. حالا یوسف آن پایین بود. پسربچه خونینِ بی جان توی بغلش بود و خودش خشکش زده بود. حق می داد به یوسف. از بی طرفی کامل رسیده بود به مواجهه خونین. اما واقعا بی طرف بود؟ دوست داشت آن ته ته های فکرش را می خواند. مگر می شد بی تفاوت ماند؟ صدای در اتاق را از پشت سر شنید. پرستار می دوید طرف در سالن. دنبالش کرد.
«چی شده؟ خانم پرستار چی شده؟»
پرستار جواب نداد. عجیب سریع می دوید. برگشت طرف اتاق زایمان. دلش شور افتاده بود. رفت توی اتاق و گوشش را چسباند به در اتاق دوم. دوباره صدایی نمی آمد. دست گذاشت روی دستگیره. دودل بود که برود تو یا صبر کند پرستار برگردد. شاید زائوی دیگری هم توی اتاق بود و پرستار رفته بود بیرون برای او چیزی بیاورد. ولی پرستار گفته بود که وقتی سهیلا را آورده اند، آمده این جا برای کمک. شاید هم دوباره توی بخش دیگر کارش داشتند. اَه... دوباره درمانده شده بود و چیزی به ذهنش نمی رسید.
نشست پشت میزی که پرستار چند لحظه پیش آن جا نشسته بود. مانده بود میان زمین و آسمان. درست مثل وقتی که باید بین سازمان و یوسف یکی را انتخاب می کرد. نمی خواست فکر کند به روزی که تصمیمش را توی پاگرد پله های طبقه دوم خانه یوسف گرفت. نمی دانست شیرین آن همه اطلاعات را از کجا آورده بود. اوایل به بعضی سوال هایش هم جواب سربالا می داد. اما بعد، کم کم، خودش هم دوست داشت بیش تر از اهداف سازمان برایش تعریف کند. حالا داشتند می رسیدند به همان چیزی که می خواستند. اگر مانده بود پیش شاهین و بچه ها، حالا می دانست که سرنوشت پادگان دوشان تپه به کجا رسیده. اما نور شدید خورشید که از پشت پنجره اتاق یوسف می خورد توی چشمش، رهاش نمی کرد.
«بیا این ور بشین، چشمم کور شد.»
یوسف تکیه داده بود به پنجره قدی اتاق و چین های پرده تور را دور خودش جمع کرده بود.
«دیدی طاقت نور رو نداری.»
دوست داشت گردنش را کج می کرد و براش زبان درمی آورد. همان طور که لج احمد را در می آورد. اما این می شد شروعِ بازی، مسخر گی. دوست داشت یوسف را متقاعد کند. امروز از جر و بحث خبری نبود. یوسف آرام بود و دم به تله نمی داد. از وقتی سنگ زده بود به شیشه و یوسف در را براش باز کرده و آمده بود بالا، یوسف همانطور نشسته بود میانِ موج های تور و نگاهش می کرد. شاید نشانه صلح را فهمیده بود. همین که مثل چند وقت قبل زنگ نزده و همان طور که یوسف دوست داشت سنگ ریزه زده بود به پنجره، گفته بود: «من آخر یه روز این شیشه رو می شکنم، می گی نه، نگاه کن.» یوسف لبخند زده بود: «همین که ضرب دستت می رسه و سنگ رو می زنی به شیشه بَسه.» دوست داشت کل کل کردن با یوسف را. تا هر جایی که می رفت همراهش می آمد، اما مثل خودش جِر نمی زد. هر جا که دیگر کم می آورد، دست هاش را می برد بالا و قیافه آد م های شکست خورده را به خودش می گرفت؛ لب پایینش را به پایین لوله می کرد و چند بار بینی اش را بالا می کشید، انگار گریه می کند. اما حالا یوسف شده بود یک پا سیاست مدار. نشسته بود منتظر که او چیزی بگوید و با حرف خودش جوابش را بدهد. اما ارغوان می خواست کار را یک سره کند. چند بار با شیرین رفته بود سخنرانی خانه یکی از دوست های شیرین. از چند بار از جلوی خانه رد شدن و همه جا را پاییدن و بعد رفتن توی خانه خوشش آمده بود. هرچه به شیرین اصرار کرده بود که لِم کار را بگوید، شیرین زیر بار نرفته بود. باید زودتر تکلیفش را مشخص می کرد. شیرین گفته بود که بالاسری ها خواسته اند. توی خانه مشکلی نبود، چیزی نگفته بود اما می دانست احمد کارهایی می کند، هرچند نه از آن نوع کارهایی که او دلش می خواست. ندیده بود آقاجان و مادرجان اعتراضی به احمد بکنند. پس می ماند یوسف.
یوسف بلند شد و چین های پرده تور تاب خوردند و روی هم بازی بازی کردند و برگشتند سر جای شان.
«دیشب داشتم به حرف هایی که زدیم و تو قهر کردی و رفتی فکر می کردم. یه دفعه دیدم آمده ام پای کمد و دارم توی خرت و پرت ها می گردم. می دونی چی پیدا کردم؟»
برگشت طرف ارغوان.
«چی؟»
یوسف دستش را باز کرد.
«می دونم که می دونی چیه.»
ارغوان نشست لبه میز تحریر. حالا حتماً می خواست برایش فلسفه ببافد. زیاد با یُویو بازی کرده بود. یویو احمد قرمز بود و مالِ خودش آبی. می ایستادند وسط حیاط و بازی می کردند. هرکس زودتر یویواش می ایستاد و دیگر بالا نمی آمد بازنده بود. یوسف انگشت وسطش را کرد میان حلقه کوچک و یویو را ول کرد رو به پایین. استوانه شیشه ای رفت پایین و برگشت بالا. یوسف گرفتش و دوباره رهاش کرد.
«این کاری که می خوای بکنی این طوریه، ممکنه یه مدتی مردم از این فضایی که توش گیر افتادن دور بِشن، ولی دوباره برمی گردن همین جایی که الان هستند.»
استوانه شیشه ای دوباره برگشته بود کف دستش.
«باید کار از یه جای پایه ای تر درست بشه.»
ارغوان از لبه میز پایین پرید.
«تو بدبینی، این جوری که تو می گی باید هزار سال صبر کرد تا شاید چیزی درست بشه.»
یوسف دوباره یویو را رها کرد.
«این طوری هم که تو می گی هرچند سال یه بار باید ریخت توی خیابون ها.»
فایده نداشت. دوباره رفته بودند سر حرف اولشان. اگر یک بار جرئت می کرد و به شیرین می گفت یوسف را با خودشان ببرند جلسه سخنرانی، شاید آن ها می توانستند متقاعدش کنند اشتباه می کند. اما جواب شیرین را می دانست: «الان کسی که هیچ اعتقادی به مبارزه نداره بین ما جایی نداره، ما وقتی برای عوض کردن بقیه نداریم، آن قدر نیروی آماده برای پیوستن به سازمان هست که احتیاجی به این جور آدم ها نیست.» چند بار شنیده بود که مسئول جلسه این حرف را زده بود و شیرین هم حتماً حرف بالاسری را کلمه به کلمه تکرار می کرد. تازه اگر شیرین راضی می شد، حتماً یوسف توی جلسه آن قدر لگدپرانی می کرد و آسمان ریسمان می بافت که همه را کلافه می کرد. باید می رفت. به یوسف نگاه کرد. محوِ استوانه شیشه ای شده بود. از در بیرون آمد. از پله های موکت پوش طبقه دوم رفت پایین. حتی خداحافظی نکرده بود. یوسف هم صداش نزده بود. ایستاد توی پاگرد. باید برمی گشت بالا و راضی اش می کرد. باید برمی گشت.
پاش را زیر میز تکان تکان داد. عمق استخوان هاش یخ زده بود، از بس این چند روزه توی خیابان ها سگ دو زده بود. حس می کرد استخوان هاش ترک های ریزریز خورده و بالاخره جایی، وقتی، از درون خُرد می شود. ولی خوب بود که بعد از این همه بدو بدو حالش بد نشده و نفسش سرجاش بود. پاش خورد به چیزی. صندلی را عقب داد و خم شد. درست معلوم نبود که چیست. حسابی و با دقت روزنامه پیچش کرده بودند. از زیر میز بیرونش آورد. به نظر تابلو بود. چشم چرخاند روی دیوار. بالای سر پرستارِ موشرابیِ لبخند به لب که دستش را گذاشته بود روی بینی اش، قالبِ تابلو، رنگ تمیز دیوار معلوم بود. با ناخن، سر یکی از چسب ها را بلند کرد و آرام کشید تا روزنامه پاره نشود. دوست داشت ببیند چه عکسی روی دیوار بود که این قدر باحوصله روزنامه پیچش کرده بودند. آخرین چسب را چسباند لبه میز و تابلو را آرام بیرون کشید. عکس شاه و شهبانو با لباس رسمی بود که ولیعهد جلوشان ایستاده و شاه دست گذاشته بود سرشانه اش. تابلو را با غیظ فشار داد توی روزنامه و گذاشتش زیر میز. چسب ها را از لب میز کند و کف دستش گلوله کرد.
«تو چرا نشستی اون جا؟»
پرستار خیلی عصبانی بود. از روی صندلی بلند شد.
«حال زائو خوب نیست. احتمالاً طبیعی نمی تونه بچه رو به دنیا بیاره.»
از همان چیزی که می ترسیدند سرشان آمده بود. معلوم نبود احمد کجا رفته بود. درست سر بزنگاه دوباره بی خیالی اش گل کرده بود.
«باید برید دنبال خون، چون ممکنه لازم شه. توی بیمارستان یه قطره خون هم پیدا نمی شه.»
به لباس سرتاسر خونی پرستار نگاه کرد. راست می گفت. در اتاق دیگر باز شد. پرستاری سر کشید بیرون.
«دکتر حاتمی، دکتر حاتمی چی شد؟»
«نرسیده هنوز.»
«دیگه نمی شه صبر کرد. مادر داره می ره. برو از پایین یکی از دکترها رو بیار.»
ارغوان رفت جلوتر. سهیلا روی تخت بود. دیگر ناله نمی کرد. سرش کج شده بود روی بالش و عرق تمام صورتش را خیس کرده بود. نگاهش می کرد. ارغوان دستِ ستون به درِ پرستار را پس زد.
«بذارید منم بیام تو.»
«نمی شه.»
پرستار دیگر از عقب لباسش را کشید.
«مگه قرار نشد بری دنبال خون. بی دکتر حاتمی ممکنه بشه یه کاری کرد ولی بی خون...»
ارغوان دوباره نگاه کرد به سهیلا.
«طاقت بیار. داری مادر می شی خَره. الان احمد هم می رسه.» برگشت و دوید توی راهرو. دوباره صدای جیغ سهیلا را شنید.

نظرات کاربران درباره کتاب تپه خرگوش

دوست داشتم، ارزش خواندن داشت.
در 6 ماه پیش توسط
در مجموع کتاب بدی نبود. سعی کرده بود از استعارات فراوان در کتاب استفاده کنه.مثل حادثه ای که در ابتدای کتاب و انتهای کتاب میفته. با این حجم از سانسور خوب تونسته بود منظورشو برسونه. خسته نباشید به نویسنده و به امید کارهای بهترشون
در 2 سال پیش توسط