فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب عاشق ژاپنی

نسخه الکترونیک کتاب عاشق ژاپنی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب عاشق ژاپنی

کتاب «عاشق ژاپنی» نوشته ایزابل آلنده ( -۱۹۴۲) نویسنده و روزنامه‌نگار اهل کشور پرو است.
این رمان به انتخاب آمازون به عنوان یکی از کاندیداهای بهترین رمان سال ۲۰۱۶ نیز انتخاب شده و نیویورک مگزین آن را یکی از پیشروترین آثار سال خوانده است.
آلنده که زنان در آثارش از قوت و قدرت بالایی برخوردار هستند، در این اثر نیز همزمان به زندگی دو زن از دو نسل مختلف می‌پردازد و ضمن روایت زندگی و چالش‌های سر راه این دو زن، مفهوم عشق را علاوه بر آنچه همه با آن آشنا هستند، در معنایی جدید و ناب به تصویر می‌کشد. قدرت او در پروراندن شخصیت قوی زن در این اثر آن را بسیار ستودنی کرده است.
آنچه این اثر را متفاوت می‌کند، علاوه بر ارائه ایده‌ای جدید در باب عشق، توان نویسنده در ساخت فضاهای جدید و روابط تازه در این فضاهاست.
از آلنده تا کنون آثار متعددی منتشر شده است که از جمله می‌توان به؛ «جنگل کوتوله‌ها»، «سرزمین اژدهای طلایی»، «شهر جانوران»، «جزیره زیر دریا»، «سرزمین خیالی من»، «حاصل روزهای ما» و «منهای عشق» اشاره کرد.
در بخشی از کتاب «عاشق ژاپنی» می‌خوانیم:
«عشق ما اجتناب‌ناپذیر بود، آلما. من همیشه این را می‌دانستم، هرچند سال‌ها با این حقیقت جنگیدم و سعی کردم تو را از ذهنم پاک کنم، و می‌دانستم که نمی‌توانم این کار را از صمیم قلب انجام بدهم. وقتی تو مرا بی‌دلیل ترک کردی، واقعاً آن وضعیت را درک نکردم. احساس کردم فریب خورده‌ام، اما در طول اولین سفرم به ژاپن فرصتی به من دست داد که آرام شوم و کم‌کم پذیرفتم که تو را در این دنیا از دست داده‌ام. دیگر دست از فکر و خیال و حدس زدن این‌که چه بین ما رخ داده برداشتم. هیچ امیدی نداشتم که دوباره با هم باشیم. حالا، بعد از چهارده سال جدایی که روز‌به‌روزش را به تو فکر کردم، درک کردم که ما هیچ‌وقت نمی‌توانستیم زن و شوهر بشویم، هرچند که آن احساسات نزدیک‌مان را هم نمی‌توانیم دور بیندازیم. من از تو دعوت می‌کنم که عشق‌مان را در یک حباب زنده نگه داریم و از خارهای زندگی حفظش کنیم و آن را برای آخر عمرمان و حتی برای بعد از مرگ‌مان دست‌نخورده نگه داریم. ما می‌توانیم عشق‌مان را برای همیشه زنده نگه داریم».

ادامه...

  • ناشر: انتشارات کتاب کوله‌پشتی
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.92 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۳۲۰صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب عاشق ژاپنی

اندکی درنگ! ای سایه ی عشق گریزان من!
ای تصویر افسونگر عزیزترین من!
ای تو آن توهم زیبایی که برایت، به لحظه، جان می دهم!
ای شیرین ترین قصه، برای هر دل پرغُصه!

سور خوانا اینس د لا کروز(۱)



عاشق ژاپنی

ایزابل آلنده

مترجم: معصومه عسکری





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



تقدیم به پدر و مادرم؛ پنچیتا و رامون

خانه ی چکاوک

وقتی آیرینا بازیلی(۲) در سال ۲۰۱۰ در خانه ی چکاوک شروع به کار کرد، بیست وسه سالش بود، اما برای زندگی فکر و خیال های زیادی در سرش نبود. از پانزده سالگی، دنبال کار از این شهر به آن شهر آوارگی کشیده بود. در آن جای درندشتی که زندگی می کرد، نمی توانست حتی به فکر داشتن یک طاقچه برای خودش باشد، یا به این فکر کند که طی سه سال آینده به زندگی شاد و پرنشاطی چون کودکی اش دست پیدا کند، همان وقت ها که هنوز دست سرنوشت بر رخ زندگی اش چنگ نکشیده بود. این خانه اواسط قرن بیستم برای پناه دادن عزتمندانه به سالمندان کمی حواس پرت بنا شده بود و به دلایلی نامعلوم از زمان آغاز به کارش بیشتر روشن فکران دست چپی، خل وچل ها و هنرمندان درجه دو را جذب می کرد. خانه ی چکاوک در طول سال ها دستخوش تغییرات زیادی شده بود. با این حال، عایداتش از شهریه ها به اندازه ی دیگر مراکز مشابه بود و به فکر ساختن یک مرکز خاص اقتصادی با تنوع نژادی بودند. عملاً همه ی ساکنان خانه سفیدپوست و از طبقه ی متوسط بودند و تنها تنوع موجود این بود که در بین ساکنانش طیفی از آزاداندیشان، صوفی مسلکان، فعالان اجتماعی و طرفداران محیط زیست، نیهیلیست ها و اندک هیپی های باقی مانده در ناحیه ی خلیج سان فرانسیسکو وجود داشتند.
هانس وویت(۳)، مدیر مجموعه ی خانه ی چکاوک، در اولین مصاحبه اش با آیرینا به او گفت برای این شغل و مسئولیت های سنگینش خیلی جوان است، اما از آن جا که یک نیرو کم داشتند و باید فوری کسی را استخدام می کردند، قرار شد تا وقتی یک نفر مناسب تر پیدا کنند، او شروع به کار کند. آیرینا فکر کرد همان حرف را می تواند به مدیر بزند، که شما هم به عنوان پسر فربهی که کمی زودتر از موعد موهایتان دارد می ریزد برای مدیریت و چنان شغل پرمسئولیتی مناسب نیستید. کمی که گذشت، آیرینا متوجه شد آن تصویر اولیه ی وویت از فاصله ی دور و با نور ضعیف کنار رفت و مردی پدیدار شد که درواقع پنجاه وچهارساله بود و خود را به عنوان مدیری بسیار عالی به ثبات رسانده بود. آیرینا به او اطمینان داد که اگرچه برخی شرط های آن سمت را ندارد، تجربه ی ارتباطاتش با افراد مسن در کشورش، مولداوی، این نقص را جبران می کند.
لبخند شرمناک دختر دل مدیر را نرم کرد. دیگر جویای چندوچون حرف دختر نشد و در عوض به ترسیم وظایف دختر پرداخت که عصاره ی حرفش این بود: زندگی را برای ساکنان طبقه ی دوم و سوم مرکز راحت تر کن. آیرینا کاری به کار ساکنان طبقه ی اول نداشت، چون آن ها به طور مستقل در آپارتمان های استیجاری زندگی می کردند. با ساکنان طبقه ی چهارم هم، که بهشت نام داشت، کاری نداشت، چون همیشه منتظر پرواز به آسمان ها بودند و اغلب چرت می زدند و احتیاجی به کمک او نداشتند. وظایف آیرینا این بود که ساکنان را همراهی کند بروند دکتر و در ارتباط گیری آن ها با وکلا و حسابداران شان کنارشان باشد و به آن ها کمک کند و مسائل پزشکی و مالی شان را حل وفصل کند و هرچه می خواهند بخرد و کلاً دم دست شان باشد. در مورد ساکنان بهشت، آن طور که وویت به او گفته بود، فقط وظیفه داشت در کفن و دفن شان همکاری کند. اما در این زمینه هم به او دستورهای خاصی می دادند، چراکه آن ها لزوماً همان وقتی که خانواده هایشان می خواستند نمی مردند. ساکنان خانه ی چکاوک، حالا که پیر شده بودند، حسرت می خوردند که کاش طبق اعتقادات مذهبی ازدواج کرده بودند تا حالا مراسم کفن ودفن شان هم طبق آیین های خاص انجام می شد، نه در این کلیساهای جهانی.
وویت توضیح داد فقط کارکنان داخلی سلامت و مراقبت بایستی اونیفورم بپوشند، هرچند این لباس با لباس های مشابهش یک فرق کوچک داشت، و آن احترام و حس خوبی بود که با پوشیدن آن به آدم دست می داد. او با حرارت چنین ادامه داد که مثلاً تی شرتی که آیرینا پوشیده بود و عکس صورت مالکوم ایکس(۴) جلویش بود اصلاً لباس مناسبی نبود. آن عکس مالکوم نبود، عکس چگوارا(۵) بود. اما آیرینا چیزی به او نگفت، چون فکر می کرد هانس وویت هیچ وقت اسم آن رهبر مقتدر را نشنیده است که حتی پنجاه سال بعد از قهرمانی ها و سلحشوری هایش هنوز در کوبا او را می پرستیدند و تعداد کمی از طرفداران دوآتشه اش در برکلی - همان جا که آیرینا زندگی می کرد - هم عاشق او بودند. قیمت تی شرت در لباس فروشی های معمولی دو دلار بود و تقریباً هم نو بود.
مدیر هشدار داد که: «در محوطه سیگار کشیدن ممنوع است.»
«من اهل سیگار و مشروب نیستم، قربان.»
«وضع سلامتت چطور است؟ چون با پیرها سروکار داری، این مسئله ی مهمی است.»
«بله.»
«چیز خاصی هست که باید درباره ات بدانم؟»
«خب، من به فیلم ها و رمان های سرگرم کننده علاقه دارم، مثلاً کارهای تالکین(۶)، نیل گیمن(۷)، فیلیپ پولمن(۸).»
«این که تو وقت های آزادت چه کار می کنی به خودت مربوط است، خانم. فقط وقتی این جا هستی حواست جمعِ کارت باشد.»
«البته. ببینید قربان، فقط اگر به من یک فرصت بدهید می بینید چطوری با این سالمندان رفتار می کنم. مطمئن باشید پشیمان نمی شوید.» این حرف ها را زن جوان، با اعتماد به نفسی ساختگی، زد.
مصاحبه ی رسمی در دفتر وویت به وارسی محوطه و ساختمان منتهی شد که دویست وپنجاه نفر با میانگین سنی هشتادوپنج سال در آن زندگی می کردند. خانه ی چکاوک روزی متعلق به یک نجیب زاده ی سیاه پوست بود که آن را نه تنها به شهرداری بخشیده بود، بلکه کمک دست ودل بازانه ای هم برای تامین مخارج و هزینه ی نگهداری اش کرده بود. این ساختمان متشکل بود از قسمت اصلی که عمارتی بود پر زرق وبرق که در آن ادارات، قسمت های عمومی، کتابخانه، اتاق نشیمن و کارگاه ها قرار داشت و یک ردیف ساختمان قرمز زیبا که مساحتی حدود ده جریب زمین را در بر می گرفت، که به نظر وحشی می رسید، اما درواقع دسترنج کار گروهی باغبان ها بود. ساختمان ها و آپارتمان های مستقلی که ساکنان طبقه ی دوم و سوم در آن ساکن بودند به گذرگاه هایی پهن متصل می شد که از آن ها صندلی های چرخ دار به راحتی عبور می کردند و به گردش می رفتند، اما از دو طرف شیشه شده بودند تا به مناظر طبیعی آسیبی نرسد، منظره ای که مایه ی تسلی خاطر و آرامش دل هرکسی، با هر سن وسالی، بود. بهشت ساختمانی بتونی و مجزا بود که انگار خارج از این محل بود و این فقط به دلیل پیچک هایی نبود که بیش ازحد بزرگ شده بودند و آن را پوشانده بودند. کتابخانه و اتاق بازی شبانه روز باز بود و آن سالن زیبا در ساعات مختلفی باز بود و کارگاه ها برای کلاس های متنوعی ساخته شده بودند، از نقاشی گرفته تا کلاس های طالع بینی برای آن هایی که هنوز منتظر اتفاقات غافلگیرکننده ای در آینده شان بودند. مغازه ی اشیای فراموش شده را هم برخی بانوهای متقاضی تشکیل داده بودند که معمولاً لباس، جواهرات و دیگر اندوخته های ساکنان را، که دیگر برایشان از ارزش افتاده بود، در آن به حراج می گذاشتند یا این خرت و پرت ها برای همیشه از بین می رفت.
وویت گفت: «ما این جا در کتابخانه یک سالن سینمای عالی داریم که هفته ای سه بار در آن فیلم نمایش می دهیم.»
آیرینا با امید به این که آن ها فیلم های خون آشامی و علمی ـ تخیلی داشته باشند پرسید: «چه نوع فیلم هایی نمایش می دهید؟»
«کمیته فیلم ها را انتخاب می کند و ترجیح آن ها فیلم های جنایی است، به خصوص کارهای تارانتینو(۹). فیلم های جالب خشونت آمیزی این جا داریم، اما نگران نباش، آن ها قصه شان را می دانند و بازیگران هم بهتر از دیگر فیلم ها ظاهر می شوند. می شود گفت فیلم ها پاستوریزه اند. چند نفر از مهمان های ما در مورد کشتن یک نفر که معمولاً هم یکی از خانواده شان است خیال بافی می کنند.»
آیرینا بدون ذره ای درنگ گفت: «من هم همین طور.»
وویت فکر کرد او شوخی می کند و خنده ی مبالغه آمیزی کرد. به همان اندازه که با کارکنانش صبور و شکیبا بود، خوش مشرب و خوش اخلاق هم بود.
وویت توضیح داد سنجاب ها و - هرچند اصلاً معمولی نیست - تعداد زیادی آهو آزادانه بین درخت های کهن پرسه می زنند. همین طور گفت سگ ها هم همین جا زاد و ولد می کنند و بچه هایشان را بزرگ می کنند و تا وقتی بتوانند گلیم خود را از آب بیرون بکشند، همین جا هستند. آن جا حریم پرندگان هم بود، و بیش از همه چکاوک ها که اصلاً نام شان را به آن جا داده بودند: خانه ی چکاوک. چندین دوربین هم بود که در جاهای استراتژیکی کار گذاشته شده بود و حیوانات و همین طور ساکنان را زیر نظر داشتند که فرار نکنند یا تصادفاً به حیوانات آسیبی نرسانند. اما خانه ی چکاوک اصول امنیتی سفت وسختی نداشت. روزها درهای اصلی مرکز باز بود و فقط دو نگهبان غیرمسلح جلوی در بودند. دو پلیس بازنشسته ی هفتادوهفت و هفتاد و چهارساله برای تامین امنیت این بیچاره های بی پول کافی که سهل است، زیادی هم بودند.
وویت و آیرینا از کنار چند زن روی صندلی چرخ دار و گروهی که با سه پایه و جعبه های رنگ داشتند می رفتند در هوای باز در کلاس نقاشی شرکت کنند عبور کردند، همین طور از کنار چند نفر از ساکنان که، با سگ هایی به غمگینی خودشان، ورزش می کردند. عمارت به یک خلیج متصل بود و وقتی جزر و مد به آن می رسید، می شد قایق سواری کرد و بعضی ساکنان مرکز که هنوز از دست وپا نیفتاده بودند می رفتند قایق سواری و لذت می بردند. آیرینا با خودش فکر کرد که واقعاً این همان زندگی ای است که من دوست دارم؛ بروم لای درخت های کاج و صنوبر و نفس عمیق بکشم و از بوی خوش شان سینه ام را پر کنم. آیرینا این لذت را قابل قیاس نمی دانست با آن زندگی های چرک و شلخته ای که از پانزده سالگی تجربه کرده بود.
«اما آخرین مسئله، خانم بازیلی؛ هرچند آخری است، بی ارزش نیست. باید از دو تا روح حرف بزنم، چون مطمئنم این اولین چیزی است که یکی از کارمندهایمان که اهل هائیتی است به شما می گوید.»
«آقای وویت، من به ارواح اعتقاد ندارم.»
«تبریک می گویم. من هم همین طور. از کسانی که در خانه ی چکاوک هستند یک زن جوان به نام امیلی(۱۰) هست که لباس توری صورتی می پوشد و یک بچه ی سه ساله دارد. امیلی دختر همان نجیب زاده ی سیاه پوست است و از غصه ی پسرش دق کرد و مرد. بچه در اواخر سال ۱۹۴۰ در استخر غرق شده بود. از آن موقع، نجیب زاده خانه را ترک کرد و خانه ی چکاوک را ساخت.»
«پسربچه توی همان استخری افتاده که نشانم دادید؟»
«بله، اما تا آن جا که من خبر دارم کس دیگری در آن نیفتاده.»
آیرینا خیلی زود نظرش را در مورد ارواح عوض کرد. فهمید امیلی و پسرش تنها ارواح ساکن آن خانه نیستند، چون می دید بسیاری از این پیر و پاتال ها همیشه دارند با مرده شان زندگی می کنند.
***
فردا صبح، آیرینا خیلی زود سر کارش رسید. بهترین شلوار جینش را پوشیده بود، با تی شرتی که با ملاحظه آن را انتخاب کرده بود. خیلی زود متوجه شد اگر اهمال کاری نکند، فضای خانه ی چکاوک جای راحتی است. بیشتر مثل دانشگاه بود تا خانه ی سالمندان. غذاهایش مثل رستوران های عالی کالیفرنیا بود و تا حد زیادی ارگانیک. مستخدم ها خوب کار می کردند و پرستارها و بهیارها هم خیلی بیش از آن چه باید خوش برخورد و خنده رو بودند. چند روز بیشتر طول نکشید که توانست نام و مشخصات همکاران و ساکنان تحت مراقبتش را یاد بگیرد، یک مشت الفاظ فرانسوی و اسپانیایی که او به سرعت به خاطرش سپرد. همه شان از مکزیک یا گواتمالا یا هائیتی آمده بودند. کاری که آن ها انجام می دادند اصلاً با سرویس هایی که دریافت می کردند همخوانی نداشت. خیلی که کار می کردند به ندرت و با لب ولوچه ی آویزان این طرف آن طرف می رفتند.
«باید کمی این پیرزن ها را لوس کنی و درعین حال همیشه با احترام با آن ها رفتار کنی. همین طور با پیرمردها. اما بیشتر باید مراقب آن ها باشی، چون بعضی شان موذی اند.» آیرینا داشت با لوپیتا فاریاس(۱۱) حرف می زد، زن چاق و کوتاهی که سرپرست کارمندان بهداشتی بود. سی ودو سال بود در خانه ی چکاوک کار می کرد و اجازه ی ورود به همه ی اتاق ها را داشت و همه ی ساکنان را از نزدیک می شناخت. ریز زندگی آن ها را می دانست و با یک نگاه می توانست بفهمد در مورد آن ها چی درست و چی غلط است و شریک غم وغصه هایشان بود.
«آیرینا، حواست خیلی به افسرده ها باشد. این جا افسردگی خیلی رایج است. اگر دیدی کسی گوشه گیر شده یا ناراحت است و در تختش می ماند یا غذایش می ماند، حتماً مرا پیدا کن و به من بگو.»
«تو این جور مواقع چی کار می کنی، لوپیتا؟»
«بستگی دارد. آن ها را نوازش می کنم و آن ها هم معمولاً خوش شان می آید، چون پیرها کسی را ندارند آن ها را نوازش کند. من سرشان را با سریال های تلویزیون گرم می کنم، چون هیچ کس نمی خواهد قبل از تمام شدن سریال بمیرد. بعضی هایشان با دعا آرام می شوند، اما ملحد هم این جا داریم که اصلاً دعا نمی کنند. مهم این است که آن ها به حال خودشان رها نشوند. اگر من این طرف ها نبودم، برو کتی(۱۲) را پیدا کن. او می داند چی به چیست.»
آیرینا نصف مرکز را گشته بود که دکتر کاترین هوپ(۱۳)، از ساکنان طبقه ی دوم، به عنوان اولین نفر بهش خوشامد گفت. شصت وهشت سالش بود و جوان ترین فرد مجموعه. از وقتی اسیر صندلی چرخ دار شده بود، نیازمند کمک و همراهی خانه ی چکاوک شده بود. دوسه سال بود که ساکن آن جا شده بود و در این مدت با پوست وگوشتش با محیط سازگار شده بود.
آخرش به آیرینا گفت: «پیرها خنده دارترین آدم های روی زمین اند. زیاد عمر می کنند و هرچه دل شان بخواهد می گویند و کمترین اهمیتی به حرف مردم نمی دهند. این جا اصلاً حوصله ات سر نمی رود. آدم های این مجموعه همگی تحصیل کرده اند و اگر حال شان خوب باشد، هنوز هم دست از یادگیری و تجربه کردن برنمی دارند. این مجموعه آن ها را تحریک می کند و می توانند از بزرگ ترین آفت پیری، یعنی تنهایی، در امان باشند.»

نظرات کاربران
درباره کتاب عاشق ژاپنی

آیرینا دختر ۲۳ ساله ای که حاصل یک رابطه نامشروع است در کودکی مورد آزار جنسی توسط ناپدری خود قرار گرفته است. با کمک یک مامور اف بی آی از دست ناپدری خود می‌گریزد و پس از چندین سال آوارگی در یک خانه سالمندان مشغول به کار می شود. در حین کار ارتباط نزدیکی با آلما یکی از ساکنین خانه سالمندان برقرار می کند. آلما به کمک نوه اش "ست" در حال نوشتن زندگینامه خود است. ست که به آیرینا علاقمند شده است، به کمک او به کشف روابط دوران جوانی آلما میپردازد. آلما در کودکی از خانواده خود جدا شده و به آمریکا آمده تا با خانواده خاله خود زندگی کند. همبازی های کودکی او ناتانیل پسرخاله اش و ایچی مای (پسر باغبان ژاپنی) هستند. آلما ناتانیل را همانند برادر و تکیه گاه خود دوست دارد و عاشق ایچی مای است. زمانیکه جنگ جهانی دوم شروع می شود ایچی مای و خانواده اش به اردوگاه جنگی منتقل می شوند و آلما ۱۲ سال چشم انتظار عشقش می‌ماند و از طریق نامه در ارتباط هستند. پس از اتمام جنگ این دو مجدد رابطه عاشقانه خود را آغاز می‌کنند و آلما از ایچی مای باردار می شود و از آنجا که می داند ازدواج یک یهودی و فردی از مذهب اوموتو غیرممکن است تصمیم به ترک ایچی مای می کند و راز خود را به ناتانیل می‌گوید، ناتانیل برای خلاص کردن آلما از رسوایی، با او ازدواج می کند. اما آلما همچنان عاشق ایچی مای است و بعد از مدتی مجددا ایچی مای را که ازدواج کرده است ملاقات می کند. آنها به این شرط که به خانواده های دو طرف آسیبی وارد نشود مخفیانه با هم ملاقات دارند. و تا ۴۰ سال این ارتباط ادامه دارد.ایچی مای در اثر بیماری از دنیا می رود و ۳ سال بعد آلما بر اثر تصادف در ۸۰ سالگی می میمرد. ست و آیرینا هم تصمیم به ازدواج می گیرند.
در 2 هفته پیش توسط
آلنده کتاب بد نمی نویسه حیف یه کتابشو به دلیل سانسور زیاد نمیشه منتشر کرد
در 3 ماه پیش توسط
اوایل کتاب خیلی کشش نداره ولی بعد بهتر میشه
در 11 ماه پیش توسط
بسیار زیبا بود
در 11 ماه پیش توسط
واقعا لذت بردم ، عالیه! عاشقانه و عمیق و پرمعنی!
در 1 سال پیش توسط