فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب انتهای یک سکوت

کتاب انتهای یک سکوت

نسخه الکترونیک کتاب انتهای یک سکوت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب انتهای یک سکوت

هیچ لهجه‌ای توی حرف زدنش وجود نداشت. صدای زیبا و دلنشینش درست مثل یه موسیقی زیبا و گوشنواز بود. دهنم خشک شده بود و آب گلوم به سختی پایین می‌رفت. اگر کمی دیگه اونجا می‌موندم همه بهم شک می‌کردن. برای همین با قدمهایی سست خودمو به ماشین رسوندم. نمی‌دونم چه مرگم شده بود! دستام رو گذاشتم روی فرمون. به طرز محسوسی می‌لرزیدن. سرمو گذاشتم رو فرمون و سعی کردم افکارمو جمع‌وجور کنم...

ادامه...

بخشی از کتاب انتهای یک سکوت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

پاسی از شب گذشته بود. نمی دونم ساعت چند بود که با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. چشمام رو به سختی باز کردم سحر بی تفاوت در خواب ناز به سر می برد. آباژوری که روی پاتختی بود رو روشن کردم. تلفن رو برداشتم و با صدایی خواب آلود گفتم: «بفرمایید!»
صدای بم و گیرای مردی توی گوشی پیچید و گفت: «آقای دکتر فریدونیان؟»
فکر کردم کسی از بیمارستان تماس گرفته، برای همین فوری گفتم: «خودم هستم، بفرمایید.»
مرد ناشناس پس از مکثی کوتاه گفت: «نمی دونم خودمو چطوری معرفی کنم!»
با کلافگی گفتم: «آقا، حالت خوبه؟! نصف شبی زنگ زدی منو از خواب بیدار کردی که خودتو به من معرفی کنی؟»
منتظر جوابش نموندم و گوشی رو گذاشتم، اما همین که می خواستم سر جام دراز بکشم دوباره تلفن زنگ زد. با بی حوصلگی گوشی رو برداشتم. دوباره همون مرد پشت خط بود. این بار حتی اجازه نداد کلمه ای حرف بزنم، فوری گفت: «زنت الآن کجاست؟»
از کوره دررفتم و با خشم، اما آروم گفتم: «ببین عوضی آشغال، حرف دهنت رو بفهم. اگه یه بار دیگه زنگ بزنی خونه من...»
اجازه نداد ادامه بدِم و با جدیت گفت: «پس خوب گوش کن دکترجون، حالا که جنبه حاشیه نداری می رم سر اصل مطلب.» چند ثانیه مکث کرد و بعد گفت: «درسته تو منو نمی شناسی، اما من تو رو خوب می شناسم. تو دکتر بهرام فریدونیان، جراح و متخصص داخلی و همسر....» لحظه ای حرفش رو قطع کرد، اما خیلی زود گفت:: «من حدود شش یا هفت سال پیش در فرانسه...»
دوباره خفه شد. با شنیدن کلمه فرانسه به طور کل خواب از سرم پرید. از جا بلند شدم و لبه تخت نشستم و با خشم گفتم: «حرف بزن عوضی.»
نفس عمیقی کشید وگفت: «هدف من از این تماس این بود که تو زنت رو بهتر از قبل بشناسی. روراست بگم من در پاریس با سحر فریدونیان، یعنی همسر تو آشنا شدم. با هم در دانشکده فنی و مهندسی درس می خوندیم.»
حرف هاش غیرقابل باور بود، اما ترجیح دادم سکوت کنم تا ادامه بده.
«من یه ایرانی مقیم فرانسه بودم. رشته تحصیلی ام مهندسی الکترونیک بود. در بعضی واحدها با زن تو همکلاس بودیم. بهش ابراز علاقه کردم و بهم پاسخ مثبت داد. افسردگی شدید داشت، برای همین خیلی زود به من وابسته شد. یه مدت با هم بودیم تا اینکه یکدفعه غیبش زد. چند روز بعد فهمیدم برای همیشه رفته ایران. کم کم فراموشش کردم تا اینکه چند ماه پیش برای فروش زمین های پدرم به ایران اومدم. خیلی تصادفی همدیگه رو دیدیم. ازم خواست برم خونه اش. تو اون موقع تهران نبودی، رفته بودی سفر. یادت که هست؟ اون سه روزی که برای شرکت در همایش پزشکی رفته بودی شیراز... من خونه تو بودم. خونه بسیار زیبایی داری دکتر.»
سرم سنگین شده بود و مغزم داشت سوت می کشید. یعنی چنین چیزی امکان داشت! چطور ممکن بود سحر به من خیانت کرده باشه. از رو نرفتم و با بی تفاوتی گفتم: «همه حرف هات اراجیفه، این وصله ها به زن من نمی چسبه.»
قهقهه بلندی سر داد و گفت: «تو خوابی دکترجون، زن تو یه...»
اجازه ندادم ادامه بده و با خشم گفتم: «خفه شو آشغال بی همه چیز.»
با خونسردی گفت: «من بی اصل و اساس حرف نمی زنم. در مورد زنت چیزی می دونم که حتم دارم تو نمی دونی... یه ماه گرفتگی پشت گوش سمت راست زنت هست... مدرک از این واضح تر می خوای دکترجون.» این رو گفت و تماس رو قطع کرد.
همون طور بی حرکت سر جام خشکم زده بود. به سختی گوشی رو سر جاش گذاشتم. بدنم یخ کرده بود، انگار گردش خونم از جریان افتاده بود. مثل آدم های بهت زده به جلو خیره موندم. یکباره به عقب برگشتم. به سحر خیره شدم که پشت سرم توی خوابی عمیق فرو رفته بود. به صورت معصوم و دوست داشتنی اش در نور کم اتاق چشم دوختم. آخه چطور ممکن بود سحر به من خیانت کرده باشه! باید از حرف های اون ناشناس مطمئن می شدم. برای همین از جا بلند شدم. تخت رو دور زدم و کنار سحر نشستم. موهای پریشونش رو از روی گوشش کنار زدم. گردنش رو کمی چرخوندم. آباژوری که روی پاتختی کنار سحر بود رو روشن کردم. با دیدن یه ماه گرفتگی کوچیک، پشت گوش سحر دنیا دور سرم چرخید. حالت بدی بهم دست داد. نفس هام به شماره افتاد. انگار کسی داشت با خنجری قلبم رو ریش ریش می کرد. آرزو کردم چشمام اشتباه دیده باشه؛ اما نه! هیچ اشتباهی در کار نبود.
سحر که متوجه حرکت دست سرد و یخ زده من روی گوشش شده بود چشماش رو باز کرد. با دیدن من گفت: «بهرام، تو چرا بیداری؟»
با نگاه خشمگینم به صورتش زل زدم. یکباره سیلی محکمی حواله صورتش کردم. سحر بی خبر از همه جا در حالی که بغض کرده بود گفت: «چرا می زنی؟»
به طور کلی عقلم رو از دست داده بودم. بدون اینکه جوابی بهش بدم به جونش افتادم. در حالی که از خشم می لرزیدم با فریاد گفتم: «پدرسوخته عوضی، دیگه کارت به جایی رسیده که به من خیانت می کنی و معشوق سابقت رو می آری توی خونه من! می کشمت...»
صدای گریه سحر میان فریادهای من گم شد. هرچقدر التماس می کرد بی فایده بود. اون قدر توی سر و صورتش زدم که بی رمق روی زمین افتاد. در حالی که نفس نفس می زدم لبه تخت نشستم. سرد و بی تفاوت به سحر چشم دوختم. صدای هق هق هاش توی فضای اتاق می پیچید. با خشم گفتم: «خفه شو.»
کمی بی صدا اشک ریخت، بعد چشماش رو بست. دوباره با عصبانیت به طرفش رفتم. چونه اش رو محکم به دست گرفتم وگفتم: «خودتو به خواب نزن. پاشو من وتو تا صبح با هم کار داریم.»
سحر حرکتی نکرد. چند ضربه آروم به صورتش زدم. بی فایده بود، انگار بی هوش شده بود کنار پیکر بی حرکتش نشستم. سرم رو به دست گرفتم و به گذشته فکر کردم. کاش در گذشته کمی عاقلانه تر با مسائل برخورد می کردم. کاش به نصیحت های اطرافیانم گوش می کردم. اگه چشمام رو باز کرده بودم حالا مجبور نبودم زانوی غم بغل بگیرم. به پنج سال پیش برگشتم.
با شنیدن صدای غر زدن های مامان از خواب بیدار شدم. چشمامو به سختی باز کردم. کنار تخت ایستاده بود و مرتب منو صدا می زد. با بی حوصلگی نشستم و گفتم: «چه خبره مادرِ من؟ اول صبحی چرا نمی ذاری آدم کپه مرگش رو بذاره.»
مامانم ادای منو درآورد و گفت: «اول اینکه اول صبحی نیست و ساعت نه شده. در ضمن پاشو زودتر لباس بپوش باید ساعت یازد فرودگاه باشیم.»
با اینکه علت فرودگاه رفتمنون رو می دونستم خودمو به نفهمی زدم و گفتم: «فرودگاه برای چی؟»
مامانم اخم کرد و گفت: «تو امروز عقلت سر جاشه؟! حالا اگه من اسم رامین و دوستای عزیزتر از جونت رو آورده بودم الآن اون سر شهر بودی. پاشو، پاشو تنبلی بسه. سر راه باید دنبال مهناز هم بریم.»
«مهناز دیگه برای چی؟»
مامان در حالی که داشت وسایلم رو از روی زمین جمع می کرد گفت: «مگه نمی خواییم بریم استقبال سحر، خُب مهناز رو هم با خودمون می بریم.»
از تخت پایین اومدم و با تمسخر گفتم: «دلت خوشه ها! مگه قرار بریم استقبال رییس جمهور امریکا که مهناز رو هم با خودمون ببریم؟! در ضمن من حوصله اش رو ندارم. زنگ بزن بابا بیاد دنبالت.»
مامانم کوله پشتی ام رو گذاشت تو کمد و گفت: «بابات تلفن زد و گفت من خودم از کارخونه می رم فرودگاه، تو با بهرام بیا.»
با بی حوصلگی گفتم: «مامان، حالا نمی شه تو با آژانس بری فرودگاه من حال و حوصله فرودگاه اومدن و دیدن قیافه عمو رو ندارم.»
مامانم با دلخوری گفت: «پس تو اینجا بوقی که من با آژانس برم فرودگاه. خجالت هم خوب چیزیه.»
دستام رو به نشونه تسلیم بالا بردم و گفتم: «امر، امر مطاع شماست. خودم نوکرتم دربست.»
مامانم با اخم وتخم گفت: «خودتو لوس نکن. زودتر برو دست و صورتت رو بشور که داره دیر می شه.»
ناچار بلند شدم و به دستشویی رفتم. آبی به سر و صورتم زدم و برگشتم به اتاقم. مامان داشت تختم رو مرتب می کرد. من رو که دید گفت: «بهرام جان، یه امروز رو به خاطر من از این لباس های جلف و سبک نپوش. عموت رو که می شناسی.»
با خونسردی گفتم: «خاطرت برام عزیزه، در ضمن از کی تا حالا تی شرت و شلوار جین پوشیدن اسمش جلف بازیه؟! من همینم که هستم. اگه دوست نداری تنها برو.»
مامان در حالی که از اتاق می رفت بیرون گفت: «هر غلطی دلت می خواد بکن، فقط زودتر راه بیفت.»
از بین لباس هام یه دست لباس اسپرت بیرون کشیدم و پوشیدم. جلوی آیینه وایسادم و موهام رو با وسواس مرتب کردم. برام مهم نبود عمو راجع به من چی فکر می کنه. آماده که شدم همراه مامانم سوارماشین شدیم و به طرف فرودگاه حرکت کردیم. مامان هر چقدر اصرار کرد بریم دنبال مهناز قبول نکردم. مهناز دخترخاله ام و به عبارت دیگه نامزدم بود. دو ماهی می شد که یه صیغه محرمیت بینمون خونده شده بود. مراسم عقد و عروسی به چند ماه بعد موکول شده بود. بین منو مهناز عشق و علاقه چندانی وجود نداشت. البته مهناز از خداش بود شوهر پولدار، تحصلیکرده و خوش قیافه ای مثل من نصیبش بشه! به نظرم مهناز یه دختر لوس و ناز نازو بود که هنوز هم توی عالم بچگی سر می کرد. تنها حُسنی که مهناز داشت این بود که خانواده دار بود و حجب و حیایی داشت که من دنبالش بودم. من به دنبال یه دختر با طبیعتی بکر و دست نخورده می گشتم. سرانجام در برابر اصرار مامانم برای ازدواج با مهناز کوتاه اومدم. هدف مامانم از ازدواج من این بود که دست از رفیق بازی بردارم و سرم گرم زندگی بشم. از اون گذشته من یه پزشک بودم و سروسامون گرفتنم از نظر مامانم خیلی مهم بود. درس خوندن من فقط به خاطر سخت گیری های بابام بود. من از هوش سرشاری برخوردار بودم. برای همین سال اولی که کنکور دادم رشته پزشکی، اونم دانشگاه تهران پذیرفته شدم. یه دو ماهی بودکه فارغ التحصیل شده بودم.
به خواست مامان کنار یه گلفروشی توقف کردم. مامانم برای خریدن دسته گل از ماشین پیاده شد. یک ربعی طول کشید تا برگشت. دسته گل رو روی صندلی عقب گذاشت. نیم نگاهی به دسته گل گرون قیمت کردم و رو به مامانم با تمسخر گفتم: «خدا بخت و اقبال بده. چه خبره مامان!؟ دختره هنوز نیومده براش ولخرجی می کنی!؟ فکر نمی کنم اگه من بمیرم همچین دسته گلی سر قبرم بذاری.»
مامانم اخم کرد و گفت: «این چرندیات چیه می گی؟ در ضمن دست خالی که نمی شه بریم فرودگاه. سحر بعد از بیست سال داره برمی گرده ایران، اون وقت...»
چون حال و حوصله جروبحث نداشتم آروم گفتم: «باشه...»
مامان با حالت قهر تا فرودگاه سکوت کرد. وقتی رسیدیم. وارد سالن پروازهای خارجی شدیم. چشم چرخوندم و خانواده عمو و بقیه اقوام رو دیدم. به طرف اونها رفتیم. بعد از سلام و احوالپرسی از جمع فاصله گرفتم و روی یه صندلی نشستم. عمو زیاد میونه خوبی با من نداشت. طولی نکشید که سامان به طرفم اومد و کنارم نشست. او تنها پسرعموی من بود. با وجود اینکه پنج سال از من کوچک تر بود، اما منو اون دو دوست باوفا و خیلی صمیمی بودیم. علاقه بسیار زیادی به سامان داشتم و همیشه اونو به چشم برادرم نگاه می کردم. منو سامان دوستای مشترک زیادی داشتیم. عمو و بابا با این رفاقت ها مخالف بودن و همیشه ما رو سرکوب می کردن.
سامان با همون لحن شاداب همیشگی گفت: «چیه رفیق، سفره ات رو از ما جدا کردی؟»
«این طوری راحت ترم. خوشحالی خواهرت داره می آد؟»
سامان با بی تفاوتی گفت: «نه بابا، اون یکی چه گلی به سرم زده که دلمو به این یکی خوش کنم.»
سامان به جز سحر خواهر دیگه ای به اسم سوگل داشت که دو سال از سامان بزرگ تر بود. از اون دسته دخترهایی بود که من هیچ علاقه ای بهشون نداشتم. هیچ حجب و حیایی نداشت. اون قدر بی چشم و رو بود که به من پیشنهاد رفاقت داد! به خاطر رفاقت با سامان توجهی بهش نکردم. به نظرم سامان هم یه بوهایی برده بود، اما اونم مثل من به روی خودش نیاورد. سوگل حالا چند ماهی می شد که با پسرخاله اش فرهاد ازدواج کرده بود.
من سحر رو تا به حال ندیده بودم. فقط تصویر مبهمی از کودکی های اون توی ذهنم باقی مونده بود. تا جایی که می دونستم و خبر داشتم سحر در سن شش سالگی به دلایل نامعلوم از ایران رفته بود و توی حونه خاله اش بزرگ شده بود. شوهرخاله اش یه پناهنده سیاسی بود که به فرانسه مهاجرت کرده بود. سحر گاهی اوقات برای بابام ایمیل می فرستاد، اما من هیچ وقت برای دیدن عکس ها و ایمیل های او اشتیاقی از خودم نشون نداده بودم. توی ذهنم همیشه سحر رو با سوگل یکی می دونستم. البته سحر یک بار در سن پانزده سالگی به ایران اومده بود که اون موقع من برای دیدن مادربزرگم رفته بودم شهر ری. سامان هم هیچ وقت حرفی از سحر نمی زد. خانواده عمو فقط یکی دوبار، اونم برای گذراندن تعطیلات نوروز رفته بودن فرانسه. دلیل این همه سال دور بودن سحر از ایران رو نمی فهمیدم و علاقه ای هم به دونستنش نداشتم.
با سامان گرم صحبت بودیم که بلندگو اعلام کرد هواپیمای ایرفرانس از پاریس به مقصد تهران به زمین نشست. سامان منو ترک کرد و به بقیه ملحق شد؛ اما من همون طور بی حرکت سر جام نشستم. مشغول ور رفتن با موبایلم بودم که مامانم اومد بالای سرم. دسته گل رو گرفت طرفم و گفت: «پاشو راه بیفت.»
با حیرت گفتم: «چرا من؟! خودت خریدی، خودت هم ببر بهش بده.»
مامانم اخم کرد وگفت: «آبروریزی نکن. ناسلامتی تو تنها پسرعموشی.»
دسته گل رو با حرص از مامانم گرفتم و راه افتادم. به جمع اقوامی که به استقبال سحر اومده بودن پیوستم. کسی که به نظر می رسید سحر باشه آغوش بابای منو ترک کرد و توی بغل سامان جا خوش کرد. پشتش به من بود و من چهره اش رو نمی دیدم. هم قد سامان بود. اندام باریک و کشیده ای داشت که توی اون پالتو پوستی که تنش بود قشنگ تر به نظر می رسید.
سامان متوجه من شد. به سحر گفت: «اینم داداش بهرامِ من.»
سحر آغوش سامان رو ترک کرد و به طرف من برگشت، ولی ای کاش هرگز به عقب برنگشته بود. نمی دونم توی نگاه نافذ و گیرای اون فرشته زمینی چی دیدم، فقط می دونم یکباره بدنم یخ شد. درست مثل صاعقه زده ها ماتم برد. هیچ کس متوجه نگاه خیره من به صورت سحر نشد. تمام اجزای صورتش رو از نظر گذروندم. درست مثل یه نقاشی زیبا و قشنگ بود. انگار نقاش ماهری با مهارت، تمام اجزای صورتش رو نقاشی کرده بود. چشم های خمار مشکی رنگش درست مثل یه زلزله هشت ریشتری لرزه به جونم انداخت. با اینکه سالیان سال در یه کشور اروپایی زندگی کرده بود، اما هیچ آرایشی توی صورتش دیده نمی شد. البته صورت به اون زیبایی نیازی به آرایش نداشت. خیلی قشنگ لباس پوشیده بود. با هزار بدبختی و با دستانی لرزان که خوشبختانه از دید همه مخفی موند دسته گل رو به طرفش گرفتم و گفتم: «به ایران خوش آمدید.»
لبخند دلنشینی زد و به آرومی گفت: «ممنونم پسرعمو.» و دسته گل رو از دستم گرفت.
هیچ لهجه ای توی حرف زدنش وجود نداشت. صدای زیبا و دلنشینش درست مثل یه موسیقی زیبا و گوشنواز بود. دهنم خشک شده بود و آب گلوم به سختی پایین می رفت. اگر کمی دیگه اونجا می موندم همه بهم شک می کردن. برای همین با قدمهایی سست خودمو به ماشین رسوندم. نمی دونم چه مرگم شده بود! دستام رو گذاشتم روی فرمون. به طرز محسوسی می لرزیدن. سرمو گذاشتم رو فرمون و سعی کردم افکارمو جمع وجور کنم. به خودم نهیب زدم و گفتم: «تو چت شده پسر؟ تو که این طوری نبودی. تو به دخترها محل سگ هم نمی ذاشتی، حالا چرا با دیدن اون آب از لب ولوچه ات سرازیر شده! تو نامزد داری. چطور به خودت اجازه دادی اون طوری به اون دختر زل بزنی، مگه تا حالا آدم ندیده بودی. ولی به راستی که شبیه آدمیزاد نبود. صورت معصوم و دوست داشتنیش مثل صورت فرشته ها خواستنی بود. تصویرش لحظه ای از جلوی چشمام کنار نمی رفت. قیافه اش هیچ شباهتی به قیافه سامان و سوگل نداشت. سوگل خوش چهره بود، اما در ظرافت و زیبایی انگشت کوچیکه سحر هم نمی شد.
با صدای بسته شدن در ماشین از افکارم بیرون اومدم. سرمو بلند کردم. مامان کنارم نشسته بود. بی توجه به حال و روز من گفت: «تو یکدفعه کجا گذاشتی رفتی؟»
با ناراحتی گفتم: «کجا باید برم؟»
«برو خونه. ببینم، تو چرا این قدر سگرمه هات توهمه؟ بابا کوه که نکندی، تا فرودگاه منو آوردی!»
بی توجه به حرف های مامانم حرکت کردم. توی مسیر گاهی از آیینه چشمم به خودم می افتاد. رنگ و روم حسابی پریده بود. مامانم که از غوغای درون من بی خبر بود گفت: «از توی عکس نمی شه قیافه آدم ها رو خوب تشخیص داد. فکر نمی کردم سحر این قدر خوشگل باشه. درست مثل یه حوری زیبا و دلربا شده. حیف از این دختر که نصیب فخری شد. من اگه همچین دختری داشتم لحظه ای هم از خودم دورش نمی کردم، چه برسه به بیست سال.»
حرف های مامان آتیش درونم رو شعله ورتر کرد. اون قدر غرق فکر بودم که نزدیک بود با یه ماشین تصادف کنم. راننده که مرد میانسال و سیبیل کلفتی بود با صدای بلند فریاد زد: «هی یارو، اگه عاشقی سوار الاغ شو، ماشین خوشگل تو به درد عاشقا نمی خوره.»
حتی یه کلمه هم در جواب حرف هاش نگفتم. من که اهل کم آوردن جلوی کسی نبودم این بار اون قدر اوضاع روحیم افتضاح بود که کم آوردم. مامانم با ناراحتی گفت: «بهرام این چه وضع رانندگی کردنه؟ دل و جیگرم اومد چسبید ته حلقم.»
خیلی آروم گفتم: «ببخشید مامان.»
یعنی اون راننده درست می گفت و من عاشق شده بودم. اگه عاشق نبودم پس اسم اون حس لعنتی که سراغم اومده بود چی بود. با خودم گفتم: آخه چطور ممکنه آدم با یه نگاه عاشق بشه، به نظر مسخره نیست... با صدای بوق ممتد ماشین هایی که پشت سرم مونده بودن به خودم اومدم و حرکت کردم.
به خونه که رسیدیم یکراست رفتم توی اتاقم. هر کاری می کردم تصویرش از جلوی چشمام کنار نمی رفت. نمی دونم چند ساعت توی اتاق قدم زدم. فکر و خیال های جوروواجوری به سرم زد. با خودم گفتم: «بدبخت، داری به چی فکر می کنی، حالا اومدیم و تو عاشق شده باشی. مهناز رو چی کارش می کنی؟ از اون گذشته شاید سحر نامزد داشته باشه. از همه مهم تر عموت حتی اجازه نمی ده تو به دخترش فکر کنی، چه برسه به اینکه...»
صدای مامان منو از افکارم بیرون کشید. پایین پله ها ایستاده بود با صدای بلند گفت: «بهرام، بیا ناهار حاضره.»
با اینکه اشتها نداشتم، اما برای پرسیدن سوال هایی که توی ذهنم بود به طبقه پایین رفتم. مامان برام غذا کشید و جلوم گذاشت.
آروم پرسیدم: «بابا هنوز نیومده؟»
مامانم در حالی که پشت میز می نشست گفت: «اون تازه به برادرزاده اش رسیده، مگه به همین راحتی ازش دل می کنه.»
برخلاف میل باطنی ام فقط برای اینکه خیالم راحت بشه گفتم: «راستی مامان، این دختر چرا شوهرش رو همراه خودش نیاورده؟»
«دختره کیه؟»
«سحر.»
مامانم خندید وگفت: «تو حالت خوبه؟ تو چطور پسرعمویی هستی که نمی دونی دخترعموت هنوز ازدواج نکرده.»
نفس راحتی کشیدم. جلوی مامانم نباید تابلوبازی درمی آوردم. با خونسردی گفتم: «راستی مامان، بابا که این قدر برادرزاده اش رو دوست داره چرا وقتی من می خواستم زن بگیرم سحر رو پیشنهاد نداد؟»
«آخه اون موقع فکر نمی کرد سحر تصمیمی برای برگشتن به ایران داشته باشه. در ضمن نظر عموت رو راجع به تو می دونست. برای همین نخواست با مطرح کردن موضوع خودش رو سنگ روی یخ کنه.»
حرف های مامان حسابی حالم رو گرفت. اون درست می گفت. عموم میونه خوبی با من نداشت. اون با همه چیز، از رفیق بازی گرفته تا نوع لباس پوشیدن و طرز فکر و مدگرایی من مشکل داشت. چون من و سامان خیلی با هم رفیق بودیم، عموم علت تغییر افکار سامان رو دوستی و هم صحبتی با من می دونست. بابا و عمو با هم شریک بودن و یه کارخونه و چندین کارگاه قالی بافی داشتن. بابا چند سالی از عمو کوچک تر بود و برای همین احترام زیادی برای او قائل بود. در هر کاری نظر عموم براش شرط بود.
چند قاشق بیشتر از غذا رو نخوردم و به اتاق برگشتم. اتاق با تمام وسعتش برام مثل یه قفس تنگ و تاریک شده بود. احتیاج شدیدی به یه هم صحبت داشتم، کسی که می تونستم باهاش درد دل کنم. اما کی؟ صحبت کردن با سامان، مامانم، بابام و حتی دوستام غیرممکن بود. اگه قضیه رو به کسی می گفتم به طور حتم ساعت ها به حماقتم می خندیدن. چطور ممکن بود آدم با یه نگاه عاشق دخترعموی ندیده و نشناخته اش بشه. همیشه افرادی رو که دم از عشق و عاشقی می زدن به باد تمسخر می گرفتم، اما حالا خودم چه مرگم شده بود!
هوای اتاق برام خفه کننده شده بود. برای همین به قصد ترک خونه لباس پوشیدم و رفتم طبقه پایین. به مامانم که توی آشپزخونه بود گفتم: «مامان، من می رم بیرون.»
حرف من تموم نشده بود که بابام وارد خونه شد. مامان با دیدن بابا گفت: «خسروخان، چه عجب از برادرزاده ات دل کندی.»
بابام با خنده گفت: «چیه، حسودیت می شه؟ بعد از یه عمری من به سحر رسیدم. چطوری دلم بیاد ازش دل بکنَم.»
از کنار بابام رد شدم که گفت: «راستی بهرام، رفتی پیش محمدی؟»
از حرکت ایستادم و گفتم: «برای چی؟»
«مگه قرار نبود سند مطب رو به اسمت بزنن؟»
توی دلم گفتم: مطب بخوره توی سرم، آخه الآن وقت گیر دادنه؟
بابام مثل همیشه با لحنی آمرانه گفت: «همین حالا برو پیشش.»
بابام همیشه دوست داشت با من بحث کنه و یه جورایی حالم رو بگیره. با بی حوصلگی گفتم: «من حوصله ندارم من که اونجا رو قولنامه کردم، پس دیگه...»
بابام محکم گفت: «همین که گفتم... تا معامله قطعی نشه برای اون مطب وسیله نمی خرم.»
به طرف در ورودی رفتم و گفتم: «من احتیاجی به ولخرجی شما ندارم. مطبت هم مال خودت.» بعد در رو بستم و با عصبانیت از خونه خارج شدم. من و بابام هیچ وقت آبمون با هم توی یه جوی نمی رفت. به قول سامان گفتنی بابام و عموم توی حال گیری استاد بودن. البته من هرچی که داشتم به خاطر سخت گیری های پدرانه بابام بود وگرنه الآن یه آدم عاطل و باطل بودم، نه یه پزشک. نمی دونم چند ساعت گذشت. و من همون طور بی هدف توی خیابون ها پرسه می زدم. دردم رو به کی باید می گفتم، درد بی درمونی که به جونم افتاده بود مگه درمونی هم داشت! یکباره دلم هوای پویا رو کرد. یادش که افتادم دلم لرزید. از قدیم راست گفتن که خاک سرده و مهر و محبت رو از بین می بره، و من چه بی وفا بودم که بهترین دوستمو فراموش کرده بودم. به سمت بهشت زهرا حرکت کردم.
پویا بهترین دوست دوران تحصیلم بود. یک سالی می شد که توی یه تصادف رانندگی که من هم شاهدش بودم جونش رو از دست داد. اون روز مثل همه روزهای آخر هفته که با دوستام برنامه مسافرت رفتن می چیدیم، منو سامان و پویا و رامین عازم شمال شدیم، منو سامان با هم و رامین با ماشین پویا. ماشین پویا جلوتر از ماشین من در حرکت بود که پویا یکباره سبقتی بی موقع گرفت و چون به پیچ نزدیک می شد نتونست ماشین رو کنترل کنه و با سرعت زیاد به صخره های کنار جاده برخورد کرد. تا دو ماه بعد از اون حادثه چهره خون آلود پویا که سرش رو روی فرمون گذاشته بود از جلوی چشمام کنار نمی رفت. رامین از اون حادثه جون سالم به در برد و فقط یکی از پاهاش شکست. تا مدت ها همین که می خوابیدم چهره خون آلود پویا توی ذهنم نقش می بست و وحشت زده از خواب می پریدم.
به بهشت زهرا رسیدم. پنجشنبه بود و اونجا غلغله به قبر پویا رسیدم. چند شاخه گل رزی رو که خریده بودم روی سنگ قبرش پرپر کردم و به آرومی گفتم: «سلام رفیق. منو به خاطر بی وفایی ببخش. درگیر پایان نامه و خرید مطب و هزار کوفت و زهرمار دیگه بودم... الانم که اومدم پیشت با یه دل پر از درد اومدم. کاش الآن کنارم بودی تا راهی پیش پام می ذاشتی... امروز کسی رو دیدم که تا به حال نظیر اونو توی عمرم ندیدم... اون قدر نگاهش دلربا بود که دلمو لرزوند. نمی دونم اسم حسی که از صبح تا حالا اومده سراغم چیه، اما اینو می دونم که داره داغونم می کنه. یادته همیشه می گفتی عشق یه الهام قلبیه و یکدفعه می آد سراغ آدمو گرفتارش می کنه... حالا من هم گرفتار شدم. گرفتار کسی شدم که حتی نمی دونم کیه و از کجا اومده...
بغض راه گلوم رو بست و اشک آروم آروم روی صورتم غلتید. با صدای آشنایی به خودم اومدم و به عقب برگشتم. مامان پویا بود که منو به اسم خطاب می کرد. فوری از جا بلند شدم. اشکام رو پاک کردم و گفتم: «سلام خانوم نعیمی، حالتون خوبه؟»

نظرات کاربران درباره کتاب انتهای یک سکوت