فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عشق و اسیری

کتاب عشق و اسیری

نسخه الکترونیک کتاب عشق و اسیری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عشق و اسیری

تو هستي و باز هم در درياي چشمانت، اين منم كه غوطه‌ورم و آنقدر محو خواستنت كه ببخش مرا اگر ترا رنجاندم، براستي چرا محبوب، براي هر كه جان دهي آهويي گريزپا مي‌شود! مگر دلدادگي بد است؟ بگذريم.. كجا بوديم...آه، بگذار چشمانم را ببندم و بار دگر تو به خواب من بيا

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.74 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عشق و اسیری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به راستی در رفتن جان، چه خواهد آمد بر سر جانان.
او بی آنکه بداند می رود و دل های گرفتار به خویش را چون سیلابی خروشان به اسارت می برد.
با رفتن عصاره ای خاکی و روحی سماوی چون او، گویی جان می رود و در محبس عمرش، جان ها می روند.
گویا لحظه ها در پی آنند که او را در تب و تاب دلدادگی و اسارتی جانسوز به والاترین مرتبه عاشقی و رستگاری برسانند.
این است قصه دلنواز عشق و اسیری...
روزگاری بودند در بند اسیری
اینک تو بخوان عشق و اسیری...

فرزند سوم و آخر. متولد دی ماه... دی ماه هزارو سیصد و سی و هشت.

«بابا...»
انگار صدامو نشنید. رادیوی کوچیکشو که کم مونده بود آنتنش به سقف بخوره رو طوری به گوش هاش نزدیک کرده بود که انگار می ترسید کلمه ای از حرفای گوینده رو نشنوه. دو زانو نشستم روبه روش و آرام روی شونه اش زدم.
رادیو را کمی از گوشش دور کرد و گفت: «بگو پسرم.»
معلوم بود بازم حواسش به رادیوست.
«بریم مسافرت؟»
انگار نشنید، چون چشماشو ریز کرد و گفت: «چی؟»
صدامو اون قدر بلند کردم که فکر کنم داد زدم.
«بریم مسافرت؟»
چند لحظه نگاهم کرد، بعد دستشو برد زیرپاش و چوبو برداشت و آروم زد رو سرم. نمی دونم با او ضربه سرم سوخت یا دلم.
«مگه تو باید تعیین تکلیف کنی؟!»
دستم را روی سرم گذاشتم و مالیدم.
«مگه این کارا به بچه یه وجبی مربوطه!»
همان طور که سرمو می مالیدم راه افتادم طرف آشپزخونه. مامان و فیروزه هم اونجا بودند. مامان غذا می پخت و فیروزه هم یه دسته سبزی گذاشته بود جلوش و با اون شکم گنده اش که به میز می خورد، سبزی هارو تندتند پاک می کرد.
دو سال بود که عروسی کرده بود و حالا هم که به قول مامان بارداشت.
«مامان، جواب ایران خانومو چی دادی؟»
«برای چی؟»
«مگه واسه مهرنوش نیومده بودند خواستگاری؟»
«اوه... ول کن مادر. همون تو رو تو سن پایین شوهر دادم بسه.»
فیروزه خوشش که نیومد هیچ، انگار بهش برخورد.
«وا! یعنی چی مامان؟ همچی می گی که انگار بدبخت شدم. بیچاره محمود که این همه شمارو دوست داره.»
مامان خنده اش گرفت. رفت کنار فیروزه و سبزی های پاک شده را از جلوش برداشت و گفت: «منظورم این نیست که تو زندگیت بده... به محمود بنده خدا هم کاری ندارم. منظورم اینه که مهرنوش رو هم شوهر بدم دیگه دست تنها می شم... سنی هم که نداره، عجله ای نیست.»
«یعنی چی مامان؟ مهرنوش از من فقط دو سال کوچیک تره. من پونزده سالم بود که شوهر کردم.»
«همینو می گم... تورو هم زود شوهر دادم. حالا بلندشو و این قدر حرفو کش نده. پاشو سرو وضعت رو درست کن الآن شوهرت از راه می رسه دختر.»
مامان تازه چشمش به من افتاد که لای در وایساده بودم و هنوز سرمو می مالیدم. درد سرم افتاده بود، ولی هنوز مامان نفهمیده بود تا نازم رو بکشه.
«اِ... سلمان! مثل خاله زنک ها وایسادی به حرف های ما گوش می دی؟ چی می خوای مادر؟»
جوابشو ندادم. سرمو انداختم پایین و دستمو کشیدم روی سرم. اومد جلو، سرمو گرفت بالا و تو چشمام نگاه کرد. به زور به خودم فشار آوردم تا گریه ام بگیره، اما نشد که نشد، اما انگار تو چشمام یه کمی خیس شده بود.
«گریه می کنی مرد گنده! چی شده؟»
دستمو دوباره روی سرم بردم، همون جا که بابا با چوب زده بود، اما هر چی فشار آوردم دیگه درد نمی کرد، ولی بازم نخواستم کم بیارم.
«بابا با چوب زد تو سرم.»
«خدا مرگم بده. چی کار کردی مگه؟»
با یه دست سرم رو تو دستش گرفت و با دست دیگه موهامو تندتند کنار می زد تا جای چوب رو پیدا کنه. فیروزه هم بلند شد و آمد کنارم.
«لابد دوباره زبون درازی کردی. بعدشم، آخه اون چوب به اون نازکی درد داره سلمان!»
حرصم گرفت. از بچگی اون و مهرنوش کارمو خراب می کردن.
خودشو جلو کشید تا سرم رو نگاه کنه که خودمو از لای دستای مامان و نگاه کنجکاو فیروزه کنار کشیدم.
«دوباره این خودشو انداخت وسط... به تو چه ربطی داره اصلاً؟!»
فیروزه بدش آمد و گفت: «پررو... حالیت نمی شه که دیگه من شوهر دارم و هفت سال هم ازت بزرگ ترم؟ بی ادب.»
لبم رو کج کردم و اداشو در آوردم. «شوهر دارم... شوهر دارم. یکسره می گه محمود آقا... محمو...»
مامان پرید وسط حرفم و با حرص گفت: «سلمان! خجالت بکش. خواهر بزرگ ترته.»
برگشتم و از در آشپزخونه اومدم بیرون. صدای فیروزه از پشت سرم می اومد. «تازگیا چقدر بی ادب شده. حقش بود بابا کتکش زد.»
«فکر کنم بی خودی بهش گیر داد. تازگی همش سرش به کار خودشه.»
رفتم تو حیاط. روی پله های ایوان نشستم و خیره شدم به حوض. پر از میوه بود. بابا هروقت از بازار می آمد و دستش پر میوه بود، مامان همون جا جلوی در پاکت میوه ها رو می گرفت و توی حوض خالی می کرد تا همون جا شسته بشن. یه موقع هایی هم که مهمون داشتیم چند تا جعبه میوه می گرفت و می آورد می گذاشت گوشه حیاط، اون وقت بود که کار من و مهرنوش زار بود. باید تمام میوه هارو می شستیم و می گذاشتیم توی سبد تا وقتی که خشک بشن ببریم و بذاریم توی زیرزمین تا جاشون خنک باشه و خراب نشن. بیشتر روزا این کارمون بود، به خصوص تابستون ها، چون بابا بیشتر وقت ها تا می تونست میوه می گرفت و کار من و مهرنوش رو چند برابر می کرد.
تازگیا مهرنوش پشت سر هم به بهانه دل درد و کمر درد از زیر کار کردن در می رفت و مامان هم چیزی بهش نمی گفت. اون قدر ساده بود که باورش می شد. نمی دونم، شاید خود مامان می دونست که مهرنوش فیلم بازی می کند، ولی به روی خودش نمی آورد، چون اگه باورش می شد اونو پیش دکتر می برد و نشونش می داد تا مرض بدی نگرفته باشه، برعکس به اون حق هم می داد و هواشو داشت. یه بار که بابا از تنبلی و خوابیدنش ایراد گرفت مامان تو گوشش یه چیزی گفت که بابا رفت و با یه عالم پسته و بادوم و کنجد برگشت و مامان هم همه را ریخت توی حلقوم مهرنوش. از آن به بعد هم هر چند وقت یه بار خوراک مهرنوش خانوم همین چیزا بود به اضافه شیر که با کنجد و عسل قاطی می شد.
«چرا زانوی غم بغل گرفتی پسرم؟ من که محکم نزدم مشدی.»
یه نگاه به بابا کردم و دوباره سرمو انداختم پایین.
«کتک شیرینیه زندگیه. البته کتکی که آدم از پدر و مادرش بخوره. کاش بابای منم زنده بود و روزی ده بار کتکم می زد.» بابا ساکت شد به فکر فرو رفت. کمی بعد دوباره گفت: «حالا چرا میوه ها را نشستی؟!»
«همه کارارو که من می کنم.»
دستشو رو سرم کشد.
«اِ، اِ... هنوز هیچی نشده خسته شدی! تازه اول راهی پسر.»
«من که دست نمی زنم، امروز نوبت مهرنوشه.»
«خواهرت مریضه بچه، تو برادرشی و باید هواشو داشته باشی. بدو ببینم تا هوا تاریک نشده تمومش کن... بدو پسرم.»
اینو گفت و برگشت توی اتاق. سرمو انداختم پایین و بی حوصله رفتم طرف حوض. میوه ها توی آب تکان می خوردند. بابا دو تا جعبه میوه گرفته بود، اون وقت می گفت چیزی نیست، کمه.
نشستم لب حوض. یه سیب برداشتم تا گاز بزنم، اما حوصله نداشتم. شستن اون همه میوه یه ساعت بیشتر وقتمو می گرفت. هرچی عقده تو دلم داشتم تو دستم جمع کردم و سیب رو محکم پرت کردم به دیوار روبه رو. تکه های سیب رو دیوار و زمین پخش شد. یادم افتاد صبح همان روز حیاط رو شسته بودیم. با خودم گفتم: بفرما آقا سلمان. حالا کارت بیشتر شد. حالا بدو تا هوا تاریک نشده هم میوه هارو بشو، هم دیوار و کف حیاط رو تمیز کن.
***
«سلام آقا پسر گل. ماشاءاللّه، پسر حاج سبحانی؟»
«بله، شما؟»
روی صورتش ته ریش داشت و شلوار و بلوز مشکی تنش بود. دکمه های یقه اش را هم تا آخر بسته بود و پایین پیراهنش روی شلوارش بود.
«پدرت خونه هست؟ یکی از دوستان ایشون هستم.»
تعجب کردم، چون خیلی جوان بود. اون وقت می گفت از دوستای باباست!
«بفرمایید تو.»
«مزاحم نمی شم. بگو علی آمده برای بردن امانتی.»
رفتم دم در اتاق بابا وایسادم. در باز بود و بابا نشسته بود پشت میزش و می نوشت. دلم می خواست بدونم چی می نویسه که تمومی نداره. از وقتی پاشو تو خونه می گذاشت، می نشست کنار ضبط صوت یا رادیو دستیش، خودکار و کاغذ هم می گذاشت جلوش، می نوشت و می نوشت. دوست داشتم برم و به صدایی که از دستگاه بیرون می آمد گوش کنم، اما نمی دونم چی بود که اون قدر صداشو پایین می آورد که خودش هم تا گوششو به اون نمی چسبوند چیزی نمی شنید. چند بار فکر کردم آهنگ گوش می کنه، اما مگه می شد! اهل این چیزا نبود که. بر فرض هم که بگیم ترانه بود، اما مگه ترانه گوش بدی اون چیزارو می نویسی! اونم هر روز، به اندازه بیست سی تا کاغذ بزرگ.
«بابا، یه آقایی جلوی در کارت داره.»
«کی پسرم؟»
«گفت اسمش علیه.»
تند بلند شد و شلواری که برای بیرون از خانه می پوشید از روی رخت آویز برداشت، بعد رو به من گفت: «علی نه، علی آقا. برو تعارف کن بیاد تو. جلو در که نمی شه.»
«چی نمی شه؟»
همون طوری که تند شلوار راحتیشو در می آورد به من نگاه کرد و خندید.
«دوباره فضولیت گل کرده ها سلمان... برو بچه جون. جلوی در خوب نیست... بگو بیاد تو.»
دوست بابا که پاشو گذاشت تو اتاق، خواستم پشت سرش برم که بابا با اشاره چشم و ابرو بیرونم کرد، ولی دوباره به قول خودش فضولیم گل کرده بود.
یواشکی رفتم و از سوراخ کلید نگاه کردم. هر دوتاشون وایساده بودن. یه ذره که از حرف زدنشون گذشت بابا از توی کمد دیواری بسته لوله شده ای رو در آورد و داد دست دوستش، اونم تند دکمه های پیراهنشو باز کرد و نصفشو تو شلوارش جا داد و دوباره دکمه هاشو بست.
صدای خداحافظی شون که بلند شد از جلوی در فرار کردم و دویدم طرف خونه.
***
تازه درسش را تمام کرده بود. هر روز صبح، همراه سبحان به حجره می رفت تا به قول او حساب و کتاب مشتریان را به دست گیرد. سبحان عمده فروش پارچه بود و یکی از تاجران اسم و رسم دار در این صنف. چند ماهی بود که از صبح در دفتر می نشست و صورت اجناس فروخته شده را به دست سلمان می داد تا او داخل دفتر روزانه وارد و بدهکار و بستانکار را مشخص کند.
تازگی ها هم برای گرفتن سفارش و طلب مشتریان سلمان را می فرستاد تا رفته رفته او را بین فروشندگان و خریداران این صنف بشناساند.
آن روز هم یکی از همان روزها بود که او را برای گرفتن سفارش یکی از مشتریان راهی کرده بود.
***
«آقای صولتی تشریف دارن؟»
پسرک پادو همان طور که جلوی در حجره روی زمین نشسته بود سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت: «جنابعالی؟»
«از طرف آقای موسوی اومدم. انگار سفارش پارچه داده بودن. قرار بود فهرست سفارش رو تحویل بگیرم.»
پادو اسم سبحان را که شنید مثل فنر از جا پرید.
«شرمنده... آقا نیست، خیلی کم می آد اینجا، ولی یه کاغذ داده بِدم بهتون.» بعد سریع داخل مغازه رفت و از توی کشوی میز برگه ای بیرون آورد و به دست سلمان داد.
«اینه.»
سلمان برگه را گرفت و آن را گشود. نشانی محلی بود حوالی خیابان پهلوی.(۱)
«این که صورت سفارش جنس نیست!»
«می دونم جناب، نشونی خونشونه. گفت اگه زحمتی نیست یه تُک پا تشریف ببری همون جا برای حساب و کتاب و سفارش پارچه های جدید.»
سلمان سوار ماشین شد و همان طور که می راند به نشانی توی کاغذ نگاهی انداخت. به خیابان پهلوی که رسید از چند رهگذر پرسید تا خانه را پیدا کرد.
جلوی در ایستاد و زنگ را به صدا درآورد. طولی نکشید که پیرمردی آمد و در را گشود.
«بفرما، کاری داشتی؟»
«آمدم جناب صولتی رو ببینم. پسر آقای موسوی هستم.»
مستخدم رفت و طولی نکشید که برگشت، اما این بار اخم هایش باز شده و لبخندی جای آن را گرفته بود. «بفرما، قدمت سر چشم... ارباب منتظره.»
خانه بی شباهت به باغ نبود. حیاط بزرگ و پر از درخت بود. از همان جلوی در ورودی راهی برای ورود ماشین شن ریزی کرده بودند. در دو طرف راه حوضی با فواره های باز، در میان چند درخت خودنمایی می کرد. کمی دورتر از حوض سمت راست، جلوی ساختمان، میز سفیدرنگی قرار داشت که با چند صندلی و گلدانی پر از گل های سرخ تزیین شده بود. سلمان به تعارف پیرمرد به طرف همان میز هدایت شد.
***
کنار میز که رسیدیم مستخدم یکی از صندلی های رو به ساختمان را برایم بیرون کشید.
«بفرما... خونه خودته.»
هنوز روی صندلی جابه جا نشده بودم که پیرمرد از داخل جیبش برگه ای درآورد و جلوی رویم گذاشت. خودش هم همان جا ایستاد.
کاغذ را برداشتم و تایش را باز کردم.
«خوندی پسرجان؟ برای آقاته. بین خودمون باشه، ارباب که خیرش به ما نمی رسه، این پولو هم می خوام برای دوا درمون زنم. این کاغذرو یه ماهی می شه دارم. خود آقاتو از نزدیک دیدم، دو سه باری واسه کارای ارباب رفتم دم مغازش، اما اسمش خاطرم نبود. پیریه دیگه... به ارباب گفتم پسر آقای یونسی آمده...»
«موسوی پدرجان.»
«همون... موسوی گفت بگم بیای تو. پرسیدم فضولی می شه ارباب، یونسی دیگه کیه، نشونیه آقاتو که داد یادم اومد. آخه چندباری روغن و برنج برای اهل و عیالم داده. خدا خیرش بده، مرد خیلی بزرگیه. دست به خاکستر می زنه طلا بشه.
چی می گفتم؟ آها... ارباب که نشونیه آقاتو داد تند رفتم از تو اتاق این کاغذ رو که یه ماه بیشتره نوه ام نوشته از زیر خرسک برداشتم آوردم بدی بهش. از طرف من...»
صدای پا که توی حیاط پیچید، پیرمرد ساکت شد. تکانی به خودش داد و سریع صندلی روبه رویم را بیرون کشید.
«بفرما ارباب.»
چشمم را از نوشته های کاغذ که بی شباهت به نامه نبود برداشتم و سرم را بلند کردم. آقای صولتی بود. از روی صندلی بلند شدم و ایستادم.
«سلام.»
«خوش آمدی.»
روی صندلی نشست و من هم دوباره سر جایم قرار گرفتم.
قدی به نسبت کوتاه و شکم برآمده ای داشت. با صدایی پرجذبه پرسید: «پدرت چطوره؟»
«به مرحمت شما خوبن، خدمتتون سلام رسوندن.»
همان طور که نگاهم می کرد پس از کمی سکوت گفت: «چند تا پسرید؟»
«تک پسرم.»
«فکر می کردم سبحان سه تا پسر داره! خونتون کدوم محله بود؟»
«سلطنت آباد(۲).»
مانند بازپرس ها پشت سرهم و بدون لحظه ای درنگ پرسش هایش را مطرح می کرد. کلافه شده بودم. پیش از اینکه چیز دیگری بپرسد گفتم: «غرض از مزاحمت... پدر خواستند سیاهه اجناس سفارشی رو بگیرم.»
برگه ای را که دستش بود جلویم گذاشت. «خودش راه افتاده؟»
«نه... به کس دیگه ای خرید و تحویل پارچه رو سپردن.»
برگه را از روی میز برداشتم و توی جیب پیراهنم گذاشتم. «دیگه زحمتو کم می کنم... امری باشه؟»
«چه زود!»
«چند جای دیگه باید سر بزنم، با اجازه.»
***
در که پشت سر سلمان بسته شد پرده اتاق شراره هم ـ که از لحظه ورود او کنار رفته بود ـ دوباره انداخته شد. رفت و روی تخت نشست. افکارش به هم ریخته بود. وای خدا! چه قیافه ای داشت، چه هیکلی! چقدر جذاب بود! اَه، خاک بر سرت دختر... این همه وقت پشت پنجره وایسادی که چی، می رفتی خودتو نشون می دادی.
اَه... دیوونه!
با کلافگی از اتاقش بیرون رفت. پدرش روی مبل لم داده بود، دفتری را هم روی پایش گذاشته بود و به حساب کتاب هایش رسیدگی می کرد.
«بابا، این پسره کی بود؟»
صولتی سرش را بالا آورد و با لبخندی روی لب به دخترش نگاه کرد.
«پسر یکی از بازاری ها.»
«اسمش چیه؟»

تقدیم به مهربان پدر و مادرم،
و آنانی که در آتش پرسوز و گداز عشق و نفرت سوختند
و جز غمی خفته در سینه شان از آن برجای نماند...

نظرات کاربران درباره کتاب عشق و اسیری

عالی
در 6 ماه پیش توسط aho...n44