کدخدا با صدایی گرفته، آرام گفت: «مهری تابِ این دوری را ندارد، نگرانم اویم. زمانه روسیاه است پیش این زن!». آهی از سینه برآورد و دیگر چیزی نگفت. زکی درنگ نکرد و رفت. شب آرام و بیصدا بود. صدای نشخوارِ گوسفندها از آغل شنیده میشد. ابرهای پراکنده، پرده بر رخ ماه کشیده بود. جغد بدشگون باز بر کمرکشِ آغقاش ناله سر داده بود،"هوهو، هوهو..."