فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد

نسخه الکترونیک کتاب دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد

دکتر نون رمانی اجتماعی است که هسته اصلی آن وقایعی است که پس از کودتای ۲۸ مردا د ۱۳۳۲ در ایران رخ داد . دکتر نون نمادی از روشن فکران در آن بازه زمانی است . این رمان در سال ۱۳۸۰ برای اولین بار به چاپ رسید. اولين بار اين كتاب در آمريكا به زبان فرانسه چاپ شد و پس از آن در ايران انتشارات نيلوفر آن را چاپ كرد.

شخصیت دکتر نون شخصیتی کاملا خیالی است و این رمان از این حیث مستند نیست ، اما دکتر فاطمی ، دکتر مصدق ، سرلشگر زاهدی و چند تن دیگر از اطرافیان مصدق در کاراکتر های واقعیشان ایفای نقش کرده اند .

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد

پشت همین میز چوبی شهادت می دهم که دکتر نون مُرد، مُرد، مُرد. وقتی او می مُرد، برگ های زرد و سرخ از شاخه های تنومند فرزندانش فرو می بارید، و صدای گوش نواز خواننده محبوبش، دلکش، با جیک جیک صدها گنجشک و عطر صابونی که دوای درد بوی بد پیری نبود، درهم آمیخته بود. بله، وقتی او می مرد، غروب بود، و اگر پاسبان ها آن صدای آرامش بخش و آن دم وهم زدا را نمی آشفتند، چه نیازی بود مرده ای که او باشد، یا دکتر نون باشد، یا کسی باشد که با هیچ کس، حتی با من، آشنا نیست، با آن تن سرد و لرزان، با این پتوی نازک و کهنه ای که روی دوشش انداخته اند تا تن عریانش را بپوشاند، مرگش را هم آلوده به وحشت حیاتش کند و جلوی میز افسر شهربانی بایستد و شهادت به مرگی بدهد که با بوی خوش عشق و حس دل انگیز فراموشی و خیره سری آقای مصدق همراه بود. گفتم: «سرکار، از جون من چی می خواین؟»
افسر شهربانی گفت: «شما حق نداشتین جنازه رو از سردخونه بیمارستان بدزدین. شما مرتکب جرم بزرگی شدین. امیدوارم از عواقب کاری که کردین خبر داشته باشین.»
گفتم: «سرکار، آدم غریبه رو که ندزدیدم. زن قانونیمو بردم خونه. زنی رو که سال های سال باهاش زندگی کردمو برگردوندم پیش خودم. این کار جُرمه؟»
افسر شهربانی گفت: «بله که جُرمه. زنتون تا وقتی نمرده بود زنتون بود، وقتی مرد که دیگه زنتون نیست. تازه، آدم عاقل، خودت بگو، آدم لخت می شه و بغل زن مرده اش می خوابه و باهاش عشق بازی می کنه؟»
پرسیدم: «جناب، زنم مگه مرده؟»
جناب سرش را با عصبانیت تکان داد و گفت: «انگار شما می خواین اوقات منو تلخ کنین؟»
گفتم: «سرکار، زنم نمرده. چرا شما نمی خواین قبول کنین که زنم نمرده؟ زنم وقتی می میره که منم مرده باشم. اگه یه کم بهم وقت داده بودین و به زور وارد خونه و اتاق خوابمون نمی شدین، الان من مرده بودم و خدمتتون نبودم. بعد می تونستین بگین زنم مرده. اما الان نمی تونین این حرفو بزنین.»
افسر شهربانی گفت: «من این حرفا حالیم نیست. باید عرض حال بنویسین! باید توضیح بدین چرا جنازه زنتونو بردین خونه!»
گفتم: «جناب، چی بنویسم؟ مگه آدمِ مرده می تونه چیزی بنویسه؟ اگه زنم مرده، منم مرده ام.»
افسر شهربانی گفت: خواهش می کنم خودتونو به دیوونگی نزنین. بنویسین چرا جنازه زنتونو بردین خونه و دو روز تموم نگه داشتین. اگر درو نشکسته بودیم و نیومده بودیم تو خونه، معلوم نبود چند روز دیگه می خواستین اونجا نگهش دارین.»
گفتم: «جناب...»
افسر گفت: «جناب، بی جناب!» بعد رو کرد به پاسبانی که تمام مدت مثل سیخ دم در ایستاده بود و گفت: «سرکار، این کاغذ و قلمو بگیر و این آقا رو راهنمایی کن به اتاق بغلی تا بنویسه چرا جنازه زنشو دزدیده.» بعد رو کرد به من و ادامه داد: «شرح کامل کارتونو می خوام. چیزی از قلم نیفته ها!»
گفتم: «جناب...»
جناب گفت: «دیگه کفرمو درنیار! سرکار، زیر بغلشو بگیر ببرش!»
تا آن دو مرد سارق، ملکتاجِ پیچیده در پتو را به اتاق خوابش ببرند و روی تخت بخوابانند، دکتر نون چنان بُغ کرده کنار در حیاط ایستاده بود و با نگاه بی قرارش گوشه پسله های حیاط را در پی همسرش می کاوید که انگار ملکتاج به خاطر لجبازی با او خودش را به مردن زده بود و با اراده او دوباره زنده می شد. آخر مگر ملکتاج نگفته بود: «صبر کن نوبت اذیت و آزار منم می رسه»؟ و مگر دکتر نون چشم هایش را تنگ نکرده بود و دندان های مصنوعی اش را توی دهان پیش و پس نبرده بود و نگفته بود: «وجود تو توی این خونه برای من بدترین اذیت و آزاره.» و مگر ملکتاج نزده بود زیر گریه و نگفته بود: «وقتی مُردم می فهمی»؟ پس از کجا معلوم که ملکتاج مخصوصا خودش را به مردن نزده بود تا به روح دکتر نون آسیب بیشتری برساند؛ بیشتر از آسیبی که زمانه به آن رسانده بود؟
ملکتاج موهای بلندش را به دست باد سپرده بود و به پیشوازم می آمد. وقتی به کنارم رسید، گفت: «پدرت امروز منو برای تو خواستگاری کرد.»
خندیدم و گفتم: «همچین می گی که انگار غافلگیر شدی. اینکه از بچگی معلوم بود که تو زن من می شی. اگه کسی اینجا نبود، ماچت می کردم.»
ملکتاج چشم هایش را بست و لب هایش را غنچه کرد و گفت: «خیابون ما که همیشه خلوته. پدرمم خونه نیست و می دونی که دهن کلفت و نوکرمونم، بر عکس کلفت و نوکر خونه شما، قُرصه. چشمای منم که بسته ست و هیچ جا رو نمی بینم. اگه بخوای، می تونی ماچم کنی.»
گفتم: «انگار خیال داری جلوی در و همسایه آبرومو ببری. اینجا که پستوی خونه ما نیست.»
ملکتاج، بی آنکه چشم هایش را باز کند، با همان لب های غنچه کرده گفت: «به قول کتابی که تازگیا خوندم، من هرگز به روح تو آسیب نمی رسونم، مگر اینکه...»
با کنجکاوی به دور و برم نگاه کردم. بعد پرسیدم: «مگر اینکه چی؟»
شادی شیطنت آمیزی چهره ملکتاج را روشن کرد. گفت: «مگر اینکه در موقعیت بدی قرار بگیرم. مثل الان که نیم ساعته چشمامو بستم و لبامو غنچه کردم و منتظرم.»
با ترس و لرز لبش را بوسیدم و هنوز دم در ایستاده بودم که سارقین جسد ملکتاج از ساختمان خارج شدند و به سراغم آمدند. به عصا تکیه داده بودم و منتظرشان بودم. عرق پیشانیشان را با سر آستین پاک کردند و دستمزدشان را گرفتند و گفتند: «دست شما درد نکنه.» وقتی از خانه بیرون رفتند، دکتر نون از پشت در شنید سارقی که صدای نازکی داشت به رفیقش گفت: «حتما زنشو خیلی دوست داره که جنازه شو اُورده توی خونه. حتما می خواد تو باغچه خاکش کنه که هر روز بتونه سر قبرش فاتحه بخونه.»
آن یکی که صدای کلفتی داشت گفت: «آره حیوونکی. ندیدی دستاش چطور می لرزید؟»
دکتر نون پشت به در داد و به حیاط خزان زده خانه اش نگاه کرد و در دل گفت: «کاش ملکتاج اینو می دونست.»
به آقای مصدق، که کنار در حیاط ایستاده بود، گفتم: «سال های ساله که شما بین من و ملکتاج ایستادین. شما سد بزرگی در راه خوشبختی من و ملکتاج بودین.»
آقای مصدق پوزخند زد. رو کرد به دکتر نون و گفت: «منی که سال های ساله مرده ام چه جوری می تونم سد راه خوشبختی تو و ملکتاج شده باشم؟ مگه یادت نمی آد توی صفحه اول روزنامه ها نوشته بودن دکتر مصدق جان به جان آفرین تسلیم کرد.»
گفتم: «آقای مصدق، من سال های ساله که دیگه روزنامه نمی خونم. درست بعد از کودتا دیگه نگاه به روزنامه نکردم.»
آقای مصدق گفت: «ولی ملکتاج که خبر مرگمو بهت داده.»
گفتم: «آقای مصدق، شما برای من نمردین. شما هرگز برای من نمی میرین. حتی اگر ملکتاج خبر فوتتونو به من داده باشه.»
آقای مصدق گفت: «همه یه روز می میرن. مگه ملکتاج امروز نمرد؟ مطمئن باش دیر یا زود منم برای تو می میرم.»
دکتر نون چشم هایش را بست. اول تصویر آقای مصدق را دید. بعد صدای او را شنید که به طعنه می گفت: «جلسه رو ختم می کنیم که دکتر نون زودتر بره خونه با خانمش برقصه. می دونین که دکتر هر شب با زنش می رقصه؟»
صدای قهقهه وزیرانی که دور میز بزرگ بیضی شکل نشسته بودند، در اتاق پیچید. بعد آقای مصدق لبخند برلب گفت: «لیلی و مجنونن. آقای دکتر فاطمی، به قول شما فرنگی مآب ها، مثل رومئو و ژولیت می مونن.» وقتی حضار شکمشان را از زور خنده گرفتند و لبخند شرم آگینی بر چهره دکتر نون نقش بست، آقای مصدق دستش را تا لبه میز بالا آورد و ادامه داد: «دکتر و زنش اِنقدری بودن که مثل دوتا دلداده، اونم در حال معانقه، توی باغ با هم قدم می زدن و دل می دادن و قلوه می گرفتن. اون که تب می کرد، دکترم تب می کرد. دکتر که مریض می شد، اونم بستری می شد. مادراشون مکافاتی داشتن از دست این دوتا. دکتر امینی می دونه عشق این دوتا زبونزد تمام فامیلمونه. بازی مورد علاقه شونم قایم شدن توی پستوی اتاقا بود. حالا نمی دونم هنوزم توی پستو قایم می شن یا نه. زنده باشن که حکایت عشقشونو همه جا با افتخار تعریف می کنم.»
آقای مصدق از دکتر امینی پرسید: «درسته، دکتر امینی؟»
دکتر امینی با سرفه ای سینه اش را صاف کرد و گفت: «کاملاً.»
همه می دانستند که من و دکتر امینی از اقوام آقای مصدق هستیم. با این حال، آقای مصدق به ندرت دکتر امینی و دکتر نون را در جلسات رسمی به اسم کوچکشان، علی و محسن، می خواند. اغلب، بعد از جلسه، آن دو را به گوشه دنجی می برد و خیلی خودمانی احوال پرسی می کرد. از دکتر نون می پرسید: «حالت چطوره، محسن؟ ملکتاج چطوره؟ حالش خوبه؟ سلام منو بهش برسون!»
گفتم: «آقای مصدق، ملکتاج مُرد.»
آقای مصدق چهره درهم کشید و گفت: «کی؟»
گفتم: «امروز. پیش از ظهر رفت زیر موتور. به بیمارستان نرسیده، تموم کرد.»
آقای مصدق، در همان حال که برگ ها از شاخه های درخت توت جدا می شدند و روی سرش می ریختند تو فکر فرو رفت. بعد سرش را خاراند و گفت: «گفتی حال ملکتاج چطوره؟»
گفتم: «گفتم که، مرد.»
آقای مصدق بهت زده گفت: «عجب!»
می بینید که می دانم ملکتاج مرده و خوبی و بدی حالش معلوم نیست. این را هم خوب می دانم که بیست وسه سال از کودتا و سیزده سالی هم از مرگ آقای مصدق گذشته. اما پشت در حیاط، وقتی دکتر حسن نون، معاون و مشاور آقای مصدق، یار و دلبسته بزرگترین نخست وزیر معاصر ایران، دید ملکتاج، زیبا مثل روزهای پیش از کودتا، جوان و شاداب و فریبا، با آب پاش پای یکی از دو درخت تنومند توت آب می پاشد، خوشحال شد و لنگ لنگان روی موزاییک های لقِ کفِ حیاط به طرفش رفت. هنوز به او نرسیده، ملکتاج از نظر محو شد. بغلی را از جیبم درآوردم و جرعه ای ویسکی نوشیدم. بعد ملکتاج با شکل و شمایل بیست سال بعد از کودتا پیش چشمم ظاهر شد. پیرهن گلداری به تن داشت. موهایش را با سنجاق پشت سرش جمع کرده بود. لب حوض خم شده بود و آب پاش را آب می کرد. ناگهان سرش را به طرفم چرخاند و نگاهم کرد. رنج زندگی کردن با من به وضوح در چهره اش دیده می شد. کمرش را که راست کرد، درد کمرش را توی چشم هایش دیدم. همان طور که به عصا تکیه داده بودم، گفتم: «ملکتاج، نیفتی تو حوض!»
ملکتاج گفت: «مرد، آنقدر مشروب نخور! مغزت داره پوک می شه. روز به روز داری حساس تر می شی. همه اش اشکت دم مشکته. روزگارو به خودت سیاه کردی. آخه تا کی می خوای این طوری زندگی کنی؟»
گفتم: «ملکتاج، می دونستم خودتو الکی به مردن زدی. دیدی دستتو خوندم! دیدی می خواستی، به قول اون کتابی که اون روز خوندی، به روحم آسیب برسونی.»
ملکتاج گفت: «محسن، چرا انقدر منو اذیت می کنی؟ چرا همه ش سر به سرم می ذاری؟ چرا؟»
وسط حیاط ایستادم. گلدان های شمعدانی روی هره پنجره ها چیده شده بود. کف باغچه ها را برگ های سرخ و زرد درخت های توت پوشانده بود. چشم هایم را بستم و دیدم دکتر نون سرش را با صدای قارقار کلاغی بالا برد و از لای شاخ و برگ انبوه درخت های سر به هم ساییده توت، به حرکت لکه سیاهی در زمینه آبی آسمان چشم دوخت. صدای ملکتاج را شنیدم که گفت: «کلاغه داره برمی گرده به لونه اش. حتما صابون دزدیده، داره برای بچه هاش می بره.»
دکتر نون که بوی اُدکلونش حیاط را پر کرده بود، گفت: «اگه صابون دزدیده بود که منقارش بسته بود و نمی تونست قارقار کنه.»
ملکتاج رفت کنار بوته شاه پسند ایستاد و گفت: «کاشکی مام بچه داشتیم. خیلی دلم می خواست دوتا بچه شیطون و شلوغ داشتم. بعد می دیدی صابون به منقار چه جوری برات توی این حیاط قارقار می کردم.»
دکتر نون آهسته به طرف او رفت. گفت: «ملکتاج، خیلی ناراحتی که من بچه دار نمی شم؟ منظورم اینه که کمبود بچه رو تو زندگیمون خیلی حس می کنی؟»
ملکتاج گل شاه پسندی از شاخه جدا کرد و گفت: «راستش، آره. اما حاضر نیستم تورو با تموم بچه های دنیا عوض کنم.»
دکتر نون دستش را گذاشت روی شانه ملکتاج و گفت: «این دوتا درخت مگه بچه هامون نیستن؟ ببین چقدر بزرگن. ببین چقدر قشنگن!»
ملکتاج گفت: «چرا، بچه هامون هستن. ولی بدیش اینه که اصلاً شلوغ نیستن. اینا فقط بلدن برگ بریزن و حیاطو کثیف کنن. من بچه های شلوغ و بازیگوشو دوست دارم، نه بچه هایی رو که برگ می ریزن و حیاطو کثیف می کنن.»
گفتم: «چرا، وقتی گنجشکا و سارا می افتن به جون توتای رسیده، این حیاط به اندازه یک مدرسه شلوغ می شه. من یکی که سرسام می گیرم. این از من. اما یادت نره، ملکتاج که تو خودت این بچه هارو خواستی. اون روزی رو که اومدیم اینجا یادت می آد؟»
ملکتاج گفت: «وا، مگه اون روز از یاد آدم می ره؟»
هنوز آقای مصدق نخست وزیر نشده بود که علیه اش کودتا بشود. ولی مشخص بود که بزودی نخست وزیر می شود؛ چون مردم به هواداری از او قیام کرده بودند و او در فکر تشکیل دولتی بود که بعدها علیه اش کودتا شد. دکتر نون و ملکتاج تازه از پاریس برگشته بودند و دنبال خانه می گشتند. دکتر مصدق در یکی از شب نشینی های پدر ملکتاج دکتر نون را به کناری کشید و گفت: «محسن، یه خونه جمع و جور برای خودت دست و پا کن که توده ای ها نگن این شازده قزمیت های قاجار توی خونه های بزرگ و درندشت زندگی می کنن و از حال و روز فقرا خبر ندارن.»
گفتم: «چشم، هرچی شما امر بفرمایین انجام می دم!»
تابستان بود و هوا خیلی گرم بود. وقتی با بنگاه دار به دیدن خانه ای آمدیم که پاسبان ها امروز از آن جا بیرونم کشیدند، باغچه ها و درز موازییک های کف حیاط پر از علف هرز بود. همه جا جولانگاه پروانه ها و زنبورها و مورچه ها بود. ملکتاج گفت: «من این خونه رو می خوام. محسن همینو می خریم. نه خیلی بزرگه، نه خیلی کوچیکه. کلفت و نوکرم لازم نداریم.»
دکتر نون گفت: «ملکتاج عزیزم، قربون شکل ماهت برم، بذار اول بریم اتاقارو ببینیم، یه دوری تو خونه بزنیم، یکی دو شب فکرامونو بکنیم و سر فرصت تصمیم بگیریم که قولنومه رو بنویسیم یا ننویسیم. به دیوارای حیاط نگاه کن! صف مورچه هارو ببین! این یه صف، اونجا یه صف، اونجا یه صف دیگه، اونجا یه صف دیگه. خونه رو مورچه برداشته.»
ملکتاج هر دو پایش را توی یک کفش کرد: «نه، لازم نیست. همین حیاط با این دوتا درخت توتش خوبه. مورد پسند منه. اتاقارو هم می شه با اسباب و اثاثیه خوشگل کرد. اصل حیاطه. با امشی می شه نسل این مورچه هارو از این خونه کند. خودم امشی می زنم و نسلشونو از این خونه برمی دارم. تو چیکار داری؟»
با نارضایتی گفتم: «هرطور که میلته. برای از بین بردن مورچه ها باید یک سال تموم اینجا رو امشی بپاشی. شاید شر اونارو کم کنی، اما خودمونم از بوی امشی یا خفه می شیم یا مسموم.»
ملکتاج خندید و با لحن کشداری گفت: «یک سال؟»
وقتی آقای مصدق با بسته بزرگی به دیدنمان آمد، فواره حوض باز بود و، به قول او، شُرشُر آب موجب انبساط خاطر بود. آقای مصدق گفت: «اینم چشم روشنی خونه جدیدتون. مبارکتون باشه.»
گفتم: «آقای مصدق، خجالتمون دادین. راضی به زحمت نبودیم.»
بعد از آنکه آقای مصدق دوری توی خانه زد و اتاق ها را وارسی کرد، آمد لیوان شربت آلبالو را از دستم گرفت و رفت روی صندلی کنار حوض نشست. به دورتادور حیاط که پر از گل های خرزهره و یاس و نرگس بود نگاه کرد و گفت: «چه خونه قشنگی. اتاقاش جا دارن، اما گمون نمی کنم به خاطر سایه این دوتا درخت، آفتاب گیر باشن. این ملکتاجی که من می شناسم، اصلاً به خاطر این دوتا درخت این خونه رو پسندیده. مطمئنم روی این درختا اسمم گذاشته.»
ملکتاج خندید و گفت: «بله، حق با شماست. برای من حیاط از اتاقا مهمتره. راستش، این دوتا درختم خیلی دوست دارم. اون دست چپیه اسمش بیژنه، اون دست راستیه اسمش منیژه ست.»
دکتر نون گفت: «آقای مصدق، این دوتا درخت بچه هامونن، دوقلوهامونن. ملکتاج به فرزندی قبولشان کرده که خدارو خوش بیاد و شما هرچه زودتر نخست وزیر بشین.»
خنده چهره دکتر مصدق را جلا داد. گفت: «عجب! پس دیگه حتما رو شاخشه که نخست وزیر می شم.»
دکتر نون گفت: «امیدوارم. من که همیشه براتون دعا می کنم.»
دکتر مصدق، به عنوان تشکر، پلک هایش را آرام روی هم گذاشت و بی صدا چیزی گفت. چشم هایش را که باز کرد، ملکتاج با ظرف میوه روبه رویش ایستاده بود. گفت: «ملکتاج، خیلی ناقلایی! شیکترین و برازنده ترین مرد فامیلو از همون بچگی قر زدی.»
ملکتاج از ته دل خندید. گفت: «اتفاقا می خوام چغلیشو به شما بکنم. مثل زنا، روزی ده بار جلو آینه می ایسته و خودشو تماشا می کنه. روزی دو بار، یه بار صبح یه بار عصر، ریش می زنه. یه روز که کت و شلوار تیره می پوشه، روز بعدش باید حتما کت و شلوار روشن بپوشه. بیست تا کفش داره، بازم می گه کفش کم دارم.»
خندیدم و گفتم: «همه زنا شاکی ان که چرا شوهراشون به سر و وضعشون نمی رسن، زن من از خوش لباسی من ناراضیه.»
آقای مصدق داشت می گفت: «کت و شلوارای محسن خیلی برازنده تنش هستن. اتفاقا می خواستم آدرس خیاطشو بگیرم که بدم یه دست کت و شلوارم برای من بدوزه» که ملکتاج چند گل یاس سفید چید و در گودی کف دست آقای مصدق ریخت. آقای مصدق گل ها را نزدیک بینی اش گرفت و چشم هایش را بست و گفت: «چه بوی خوشی! بوی ادوکلنیو می دن که محسن همیشه به خودش می زنه. راستی ملکتاج، تو هنوز پیانو می زنی؟»
ملکتاج داشت وارد اتاق می شد که آقای مصدق به محسن گفت: «خوشگل ترین و خوش روترین، حالا نمی خوام بگم خوش ناز و اداترین، دختر فامیلو گرفتی. قدرشو بدون! بخصوص که مادرشم مرده، دلبستگی های زندگیش بین تو و پدرش تقسیم شده.» وقتی صدای پیانو در حیاط پیچید، از اظهار نظر آقای مصدق خیلی شاد شدم که گفت: «چقدر لطیف و بااحساس می زنه. آدم خوب که گوش می کنه، تمام غم های دنیا توی سینه اش آشیونه می کنه.» از پنجره باز اتاق به ملکتاج نگاه کردم که سرش روی کلیدهای پیانو خم شده بود و دست هایش روی کلیدها حرکت می کرد. از داشتن چنین زن هنرمندی به خود بالیدم.
آقای مصدق گلبرگ مخملی گل سرخ توی باغچه را نوازش کرد و گفت: «محسن، اون روزارو یادت می آد؟ ملکتاج هنوز نمرده بود، منم هنوز زنده بودم. گلدونِ گل یاسم اون گوشه بود. یادت هست؟»
گفتم: «بله، یادم هست. شما زنده بودین، ملکتاجم هنوز نمرده بود. گلدونِ گل یاسم اون گوشه نبود، این گوشه بود. چه بوی خوشی ام داشت. البته بوی امشی ام با بوی گل یاس قاطی شده بود، ولی ما به شما نگفتیم.»
آقای مصدق گفت: «چه زن زنده دلی بود، زنت ملکتاج.»
گفتم: «جوونیاش بعله، اما سال های سال بود، دقیقا از بعد از کودتا، که دلمرده شده بود. می دونین که من شوق زندگی رو تو ملکتاج کشتم.»
آقای مصدق گفت: «نه، نمی دونم. چرا؟ کاشکی نمی کشتی! ملکتاج زن خیلی خوبی بود.»

نظرات کاربران درباره کتاب دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد

خیلی گیج کننده و حوصله سر بره
در 1 ماه پیش توسط
من صوتیشو گوش دادم. خیلی مسخره و بیخود بود
در 2 ماه پیش توسط
من خریداری کردم که نسخه pdf رو داشته باشم اگه اینجوریه که نمیخوامش پولمو پس بدین
در 3 ماه پیش توسط
کتاب خوبیه
در 4 ماه پیش توسط
دوستش نداشتم
در 8 ماه پیش توسط