فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بی‌حسی موضعی

کتاب بی‌حسی موضعی

نسخه الکترونیک کتاب بی‌حسی موضعی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بی‌حسی موضعی

بی‌حسی موضعی اثر یکی از چیره‌دست‌ترین نویسندگان معاصر غرب، یا برای خوانده‌شدن معترض‌مان می‌شود یا اینکه باید بی‌سوادی فرهنگی خود را قبول کنیم. گراس، همان نویسنده‌ای است که هنوز می‌تواند با جوانان حرف بزند. کتاب، نکاتی درخور تأمل را در این وضعیت غیر عادی ارائه می‌کند. ماحصل کار، طبع‌آزمایی جانانه‌ای است که خیال ما را توأمان از حیات و سلامت آسوده می‌کند. نیویورک تایمز: رالف مانهایم گونتر گراس، هنرمندی خلاق است که بر امور مختلف احاطه‌ای خارق‌العاده دارد. کارش را با گرافیک و مجسمه‌سازی آغاز کرد. در نوشتن، نخست شعر و نمایشنامه را تجربه کرد. اما با رمان‌هایش روح تازه‌ای بر ادبیات آلمانی پس از جنگ دمید. نشنال آبزرور بی‌حسی موضعی واقعیتی را جشن می‌گیرد که یکسره رام تخیل شده است. آلمان گونتر گراس، به انداز‌ه‌ی دابلین جویس، جاودانه، جهانگیر و چشم‌نواز است. واشینگتن پست

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بی‌حسی موضعی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


بخش نخست

همه چیز را موبه مو برای دندان پزشکم تعریف کردم. با گاله ای پُر، چشم بر صفحه ی تلویزیون که مثل من بی صدا بود و پیام های بازرگانی پخش می کرد: تور نامرئی موی سر، کبریت بی خطر، به سفیدی برف... وای خدا، فریزری که در آن نامزدم، در میان قلوه ی گوساله و شیر، بی صدا سخن پراکنی می کرد: «تو یکی پایت را از این وسط کنار بکش! تو یکی پایت را از این وسط کنار بکش...»
(آپولونیای قدیس برایم دعا کن!) به شاگردان دختر و پسرم گفتم: «حواستان را خوب جمع کنید. من باید نزد دندان کشِ شکنجه گر بروم. ممکن است کارم طول بکشد. این فرصتی طلائی برای شماست.»
شِربام(۱) با لبخندی ملیح و کمی بی ادبانه، معلومات مسخره اش را روی دایره ریخت: «جناب آقای اشتارُوش(۲) بسیار گرامی، تصمیمی که آن جناب به هنگام دردی عذاب آور گرفته اید، ما شاگردان دوستدار و همدرد شما را بر آن داشت که مصائب آپولونیای قدیس را به یاد شما بیاوریم. در سال دویست و پنجاه میلادی به هنگام سلطنت دقیانوس(۳) دخترک بیچاره را در اسکندریه در آتش سوزاندند. چون اراذل و اوباش با گازانبر تمام دندان هایش را قبلاً کشیده بودند، او بعد از آن فرشته ی نجات همه ی کسانی که دندان درد دارند، شد. متاسفانه به ناحق دندان پزشکان را هم مورد مرحمت خود قرار داد. بر تصاویر دیواری در میلان و اسپولتو، بر گنبد کلیساهای سوئد و همین طور در اشترسینگ، گِموند و لوبک می شود تصویر او را با کلبتین و دندان آسیاب دید. خوش بگذرد و دست حق به همراهتان باد. ما دانش آموزان سال دوازدهم از آپولونیای قدیس برای شما التماس دعا داریم.»
شاگردان کلاس زیر لب به دعا خواندن مشغول شدند. من به خاطر مزخرفات معقول و مضحکی که بیان شده بود، سپاسگزاری کردم. وِرُو لِواند(۴) بی درنگ از من انتظار جبران محبت داشت. تقاضا کرد که من به ایجاد مکانی برای سیگار کشیدن در کنار محل توقف دوچرخه ها که از مدت ها پیش درخواست شده بود، رای مثبت بدهم. گفت: «شما حتما دوست ندارید که ما یواشکی در مستراح سیگار دود کنیم.»
من به کلاس قول دادم که اگر شربام درخواست انجمن دانش آموزان را برای سردبیری روزنامه ی مدرسه بپذیرد، در جلسه ی آینده ی انجمن خانه و مدرسه از دادن حقی محدود برای سیگار کشیدن دانش آموزان حمایت کنم: «از مقایسه ای که می کنم معذرت می خواهم، اما دندان های من و جفنگ نامه ی شما نیازمند کمک هستند.»
شربام اجازه گرفت و گفت: «تا وقتی که همکاری دانش آموزان با حق انتخاب همراه نباشد، من هیچ کاری نمی کنم. رفرم در حرف مفت جایز نیست. یا این که شما تصور می کنید می شود حرف مفت را اصلاح کرد؟ در ضمن چیزی که در رابطه با آپولونیای قدیس گفتم معتبر است. می توانید آن را در تاریخ کلیسا مطالعه کنید.»
(آپولونیای قدیس برایم دعا کن!) چون تنها التماس دعا داشتن از قدیسین دردی را دوا نمی کند، تنگ غروب به سمت مطب دندان پزشک به راه افتادم. در به زبان آوردن دعا برای بار سوم، این دست و آن دست می کردم و تازه به هوهِن سُلرن دام(۵) وقتی در چندقدمی پلاک منزل نه چندان نوساز و مدرنی که در طبقه ی دومش در مطب دندان پزشک انتظارم را می کشیدند، رسیدم آن را بر زبان آوردم. نه. خدایا ببخشید. در راه پله ها میان گچ بری جوان پسندانه و هشلهفتی که بر دیوار همراه من بالا می آمد، بود که بر آن شدم بار دیگر از او التماس دعا داشته باشم «آپولونیای قدیس برایم دعا کن...»
به سفارش ایرمگارد زایفرت(۶) بود که به او مراجعه کرده بودم. این خانم عقیده داشت دکتر، آدمی خویشتن دار، ملایم اما قاطع است: «و تصور کنید: در مطب تلویزیون گذاشته است. من اول دوست نداشتم که وقتی روی دندانم کار می کند، روشن باشد، ولی حالا باید اذعان کنم که خیلی خوب حواس آدم را پرت می کند. آدم توی حال و هوای دیگری می رود. حتا صفحه ی تاریک و خاموشش هم به آدم حال و هوای دیگری می دهد...»
دندان پزشک اجازه دارد که از اصل و نسب آدم بپرسد؟
«دندان های شیری ام در حومه ی ساحلی نویفارواسر(۷) ریخته است. مردم آن جا که اغلب باربر بندر و یا کارگر کارخانه ی کشتی سازی هستند، تنباکو می جوند و دندان هایشان به همین دلیل زرد است و به هرکجا هم که می روند، این مشخصه را با خود همراه می برند: صدف های قیرگونی شده ای که هیچ یخ بندانی نمی تواند منجمدشان کند.»
دکتر که کفش کتانی به پا داشت، گفت: «بله. بله. اما امروز ما با آسیب های حاصل از جویدن تنباکو کمتر سروکار پیدا می کنیم.» و بی درنگ بر سر موضوع دیگری رفت: آن هم آرواره های معیوب و فک درب و داغانم. البته اگر هنگام بلوغ به دندان پزشک مراجعه کرده بودم، شاید می شد آرواره ی پائینی ام را تقویت کرد. (نامزد سابقم چانه ام را به فرعون تشبیه می کرد. در کاریکاتوری که ورولِواند از من کشیده بود، به جای آرواره ی پائینی ام یک بیلچه گذاشته بود) بله. من خودم همیشه می دانستم که آرواره ای درنده دارم. نمی توانم لقمه را آسیاب کنم. سگ می درد و گاو آسیاب می کند. انسان در جویدن هر دو عمل را انجام می دهد. این عمل طبیعی از عهده ی من برنمی آید. دندان پزشک گفت: «شما می درید.» و البته من خیلی خوشحال شدم که نگفت شما مثل سگ تکه و پاره می کنید: «به همین جهت باید عکس آرواره هایتان گرفته شود. چشم هایتان را راحت ببندید. البته اگر بخواهید می توانم تلویزیون را هم...»
(«متشکرم دکتر.» ــ یا از همان ابتدا که دکتر، خودمانی شروع به حرف زدن کرد، خوابم برد. بعد در همین رابطه فریاد زدم: «کمک. دکترجون. من چه کار باید بکنم دکتر؟ شما بهتر می دانید...»)
درحالی که او با دستگاهش که یازده نوع وزوز می کرد به دندان های من ورمی رفت و در ضمن روده درازی هم می کرد: «من می توانم برای شما از تاریخ اولیه ی دندان پزشکی تعریف کنم...»، من در آن صفحه ی شیشه ای ماتِ قوس دار خیلی چیزها را تماشا می کردم: مثلاً نویفار را می دیدم که در آن، روبه روی جزیره یک دندان شیری ام را توی رود مولتا غرق کردم.
فیلمی که او گذاشته بود، جور دیگری شروع می شد: «باید از بقراط شروع کرد. او برای معالجه ی آبسه در محیط دهان، حریره ی عدس تجویز می کرد.»
و مامانم در صفحه ی تلویزیون سرش را تکان داد و گفت: «نه مامان جون. ما نبایس اونو غرقش کنیم. بایس مثه جواهر، لای پارچه ی ساتن آبی آسمونی، تو صندوقچه ی جواهر قایمش کنیم.» مهربانی ها کمی قوس دار از مقابل چشمان من می گذشتند. وقتی که دندان پزشک درس تاریخ می داد: «به عقیده ی بقراط غرغره کردن با محلول فلفل برای مقابله با آماس دندان مفید است.»، مامانم وسط آشپزخانه داد سخن داد که: «مامان جون من این سنجاق سینه ی گارنت رو می ذارم بغل دست این کهربا و مدال های بابابزرگت. دندون های شیریت رو قشنگ واست همین بغل، نیگا کن! این جا جمع می کنیم تا بعدها بتونی به زن و بچه ات اونا رو نشون بدی و بگی من یه هم چی دندونایی داشتم.»
او به سروقتِ دندان های پیش و آسیاب من رفته بود. چون دندان های عقلم روی آرواره ها از همه جلوتر بودند، باید سومین دندان آسیابم برای گذاشتن پلی که به کمکش جویدنم آسان تر می شد، در نظر گرفته می شد. دکتر گفت: «باید اقدام کرد. ما باید برای اقدامات اساسی خودمان را آماده کنیم. اجازه می دهید تا دستیارم فیلم را ظاهر می کند و من جرم دندان های شما را می گیرم، صدا و تصویر این قارقارک را دربیاورم؟»
هنوز هم: «نه. متشکرم.»
او تمام اصولش را کنار گذاشت و گفت: «شاید کانال های آلمان شرقی را دوست دارید؟» برای من صفحه ی تاریک تلویزیون که بر آن هنوز هم، در مقابل جزیره دندان شیری ام را توی گنداب بندر غرق می کردم، کافی بود. هنوز هم از داستان خانوادگیم که با یک دندان شیری آغاز شده بود، لذت می بردم: «درست است مامان. بله من یک دندان نیشم را ــ چون یکی سر جایش نبود. ــ توی بندر در دریا غرق کردم. آن را یک ماهی قورت داد. نه اردک ماهی نبود، یک گربه ماهی بزرگ بود که از همه ی بلایا جان به در برده و هنوز هم در کمین نشسته. گربه ماهی پیر شده و هنوز هم منتظر یک دندان شیری دیگر است، اما بقیه ی دندان های سفید شیری ام، جرم گرفته شده، روی یک پارچه ی ساتن قرمز سر جایشان هستند. درحالی که سنجاق سینه ی گارنت و کهربا و مدال های بابابزرگم شده اند...»
دندان پزشکم در این فاصله به قرن یازدهم رسیده بود و سراغ یک طبیب عرب به نام ابوالقاسم زهراوی رفته بود که در قرطبه برای نخستین بار از جرم دندان سخن گفته است: «باید دندان را از این جرم پاک کرد.» عبارت های دیگری نیز به یادم می آید. مثل این جمله: «وقتی که باقیمانده ی اسیدها در حالت قلیائی قرار می گیرد، یعنی PH زیر ۷، جرم دندان به وجود می آید، چون دندانِ پیشِ آرواره ی پائین، مقابل دندان نیش آرواره ی بالا و دندان پیش آرواره ی بالا، مقابل دندان آسیاب آرواره ی پائین تخلیه می شوند. به خصوص با حرکت تند دهان مثل خمیازه کشیدن. حالا شما یک خمیازه بکشید. خیلی خوب...»
من مطیع بودم و هر کاری می گفت انجام می دادم: خمیازه کشیدم، آب دهانم را که تولید جرم دندان می کرد بیرون دادم، اما نتوانستم حس مشارکت دندان پزشکم را تحریک کنم: «خوب آقای دکتر، نام آن محصول کوچک من بالاخره چیست؟ دندان شیری نجات داده شده. مامانم در ژانویه ی سال چهل وپنج مجبور شد بار سفر ببنددـ البته چون پدرم در اداره ی کشتیرانی کار می کرد، این امکان را فراهم کرده بود که بتواند با آخرین کشتی نفربر، نویفارواسر را ترک کند. او از قبل دست به کار شد تا مهم ترین وسائل اش را که البته دندان های شیری من را هم شامل می شد، در چمدان بزرگی که پدرم از قبل برای فرار احتمالی تدارک دیده بود، بسته بندی کند. این چمدان در آن شلوغ و پلوغی به وجودآمده در بندر پال بنکه(۸) اشتباهی به یک کشتی گردشگری فرستاده شد که البته با مین برخورد نکرد و سالم با بارهای اضافه اش به بندر تراوِمونده(۹) رسید. درحالی که مامان جون عزیز من به لوبک که نرسید هیچ، حتا بندر تراومونده را هم ندید، چون آن کشتی نفربری که به ادعای من آخرین کشتی برای فرار بود، در جنوب بورن هلم(۱۰) به مین برخورد کرد و با مامانم ــ خواهش می کنم برگردید و آب دهان تان را خالی کنید. ــ غرق شد. من این صحنه ی غرق شدنی را که در آن زمان اتفاق افتاده بود، به وضوح روی صفحه ی تلویزیون می دیدم. تنها چند نفر از افراد شرکت کشتی رانی موفق شده بودند بر این نفربر سوار شوند...»
دندان پزشکم گفت: «حالا یک بار دهان تان را بشویید» (در تمام مدتی که روی دندان هایم کار می کرد، مرتب می گفت: «یک بار دیگر» و اجازه می داد که من از صفحه ی تلویزیون چشم بردارم.) اما تنها چندبار به ندرت پیش آمد که تصویر کوچکی که در خیالم ساخته بودم، همراه جرمِ گرفته شده ی دندانم به ظرف ویژه ی تخلیه ی آب دهان برود. در فاصله ی میان صفحه ی تلویزیون و این ظرف، پر از سیم هایی بود که تلوتلوخوران جمله هایی را در گیومه نقل قول می کرد: جمله های معترضه ی دانش آموزم شربام، دعواهای خصوصی میان من و ایرمگارد زایفرت، جدال های هرروزه در مدرسه، پرسش های امتحان معلمان، همه کلمه به کلمه نقل قول می شد. با وجودی که واقعا چشم برداشتن از صفحه تلویزیون و روکردن به ظرف تخلیه ی آب دهان و خالی کردن آب دهان کار بسیار دشواری بود، اما من تقریبا همیشه موفق می شدم که جلوی به هم ریخته شدن در صفحه ی تلویزیون را بگیرم.
«دکتر می دانید موضوع چیست؟ دندان های شیری من مدت ها نگهداری شده اند، چون چیزی که یک بار نجات داده شده است، به این سادگی ها دوباره گم نمی شود.»
«خودمان را گول نزنیم. هیچ کاری برای آن که دندان ها جرم نگیرند، نمی شود کرد...»
«وقتی که پسر سراغ بابا و مامانش را گرفت، یک چمدان بزرگ تحویلش دادند...»
«به همین دلیل ما امروز به جنگ جرم دندان و یا دشمن شماره یک می رویم...»
«و هر دختری که نامزد آینده اش را در وجود من جستجو کند، می تواند دندان های شیری نجات یافته ی من را ببیند...»
«به همین جهت جرم گیری دندان ها نخستین اقدامی است که هر دندان پزشک می کند...»
«اما دندان های شیری ابرهارد(۱۱) برای هر دختری هم جالب و جذاب نیستند...»
«اخیرا با امواج مافوق صوت جرم گیری می کنند. حالا یک بار دیگر دهان تان را بشویید.»
تازه توانسته بودم به کمک دندان شیری نجات داده شده، نامزد سابقم را بر صفحه ی تلویزیون ظاهر کنم که همان طور که از اول هم فکر می کردم، رشته ی افکارم بریده شد. (تا آمدم برای بدبختی های خودم عزا بگیرم) دندان پزشکم مخالفت کرد و گفت: خیلی زود است.
درحالی که من دهانم را با دقت می شستم، او با من صحبت می کرد و برایم قصه تعریف می کرد. از شخصی به نام اسکریبونیوس لارگوس(۱۲) می گفت که برای مسالینا(۱۳)، زن اول قیصر کلاودیوس(۱۴)، پودری از مخلوط شاخ سوخته ی گوزن و صمغ درخت غارآغاجی و نمک آمونیاک برای شست وشوی دندان اختراع کرده بود. وقتی او اعتراف کرد که پلینی(۱۵) از دندان های شیری افتاده، یک نوع پودر خوشبختی ساخت که بسیار مورد استقبال قرار گرفت، عبارت طلائی مامانم مثل ناقوس در گوشم طنین انداخت: «ببین مامان جون من این دندونای شیریت رو لای ساتن مغزپسته ای می پیچم. اونا حکما یه روز برات خوش شانسی میارن...»
خرافات یعنی چه؟ هرچه باشد من از یک خانواده ی دریانورد هستم. عمویم ماکس هرگز از داگربانک(۱۶) در دریای شمال برنگشت. پدرم از بمباران نابودکننده ی کونیگزبرگ(۱۷) جان به در برد و تا وقتی که دولت آزاد آن جا وجود داشت، در سازمان کشتیرانی مشغول به خدمت بود. به خود من هم جوانان محل از روز اول اشترته بکر(۱۸) می گفتند. تا آخر کار، من سردسته ی آن ها بودم. مورکنِه(۱۹) نوچه بود و این به مذاقش خوش نمی آمد. می خواست گروه را از بین ببرد، اما من نمی توانستم این را تحمل کنم: «بچه ها خوب به حرف های من گوش کنید.» ــ و این آن قدر ادامه داشت تا گروه ما چون آن بوگندوی حرامزاده دهان لقی کرد، لو رفت و منحل شد. من مجبور شدم یک روز هرچه می دانستم روی دایره بریزم و حقایق را همان طور که واقعا بود به ترتیب یکی بعد از دیگری عیان کنم. البته نه با هیجانات بیش از حد معمول ــ ظهور و سقوط باند گردگیر. ــ یا با دید علمی و تحلیل گرانه ی بیشتر: دارودسته های معمول جوانان در رایش سوم. البته هیچ کس تا به حال لای پرونده ی دزدان دریای اِدِل وایس را که در زیرزمین بایگانی پلیس کلن خاک می خورد، باز نکرده است. («شربام شما چه فکر می کنید؟ این موضوع باید برای نسل شما جالب باشد. ما در آن وقت هفده سال داشتیم. مثل شما که حالا هفده ساله هستید و قطعا با شما خصیصه های مشترکی داشتیم. از آن جمله: بی معنی بودن مالکیت خصوصی، تعلق دخترهای گروه به همه، جبهه گیری در برابر همه ی بزرگ سالان را نمی شود از آن جدا کرد. همین نحوه ی حرف زدنی هم که میان دانش آموزان کلاس دوازده الف رایج است، مرا به یاد زبان قراردادی که ما میان خودمان داشتیم می اندازد...»). البته آن وقت زمان جنگ بود و از محفل سیگار به پا کردن و این گونه بچه بازی ها خبری نبود. (وقتی که در اداره ی دارایی گردگیری می کردیم... وقتی که به سمت چپ میز عشای ربانی در کلیسای قلب مسیح... وقتی که در وینترفلدپلاتس(۲۰)...)، از جان و دل مقاومت می کردیم، هیچ کس حریف ما نمی شد. تا وقتی که مورکنه زِر زد و ما را لو داد. یا آن جرزِ دیوار با آن دندان های نیش جلوزده اش. کاشکی مچ هر دوتا را می گرفتیم و به آجان می دادیم. یا آن قوانین سختی که وضع کرده بودیم: ضعیفه ممنوع! تازه من آن زمان دندان های شیریم را توی یک کیسه کرده بودم و به گردنم انداخته بودم. هرکه می خواست وارد دارودسته ی ما بشود، باید به دندان های شیری من قسم می خورد: «هیچ چیز تا ابد از بین نمی رود.» کاشکی آن ها را با خودم این جا آورده بودم. آقای دکتر می بینید؟ به همین سرعت همه چیز می گذرد. دیروز من سردسته ی یک دارودسته ی مخوف بودم که در دانتسیگ در شرق پروس گرد و خاک به پا می کرد و امروز دبیر زبان آلمانی و تاریخ هستم که باید دانش آموزی مثل شربام را قانع کنم دست از آنارشیست بازی های ویژه ی دوران جوانی بردارد: «شما باید سردبیری روزنامه ی دانش آموزی را به عهده بگیرید، نبوغ انتقادی شما برای آشکار شدن نیازمند یک وسیله است.» حالا می بینید؟ یک دبیر که سردسته ی باند تغییردهنده ی جوانان است ــ شما می توانید من را به عنوان یک نمونه ی شاخص آن در نظر بگیرید. ــ فعلاً هیچ درد دیگری غیر از دندان درد ندارد. دندان درد و آن هم از چند هفته پیش از این...»
دندان پزشکم می گفت دلیل این دندان درد که البته با وجود قابل تحمل بودن مزمن شده است، عقب رفتگی فک است. این عقب رفتگی موجب ضایع شدن لثه، لق و حساس شدن دندان ها شده است و نقل حکایتی تازه کرد: «پلینی برای علاج دندان درد ریختن خاکستر جمجمه ی سگ هار را در گوش تجویز می کند.» و با منقاش مخصوص اش روی شانه ام زد و گفت: «شاید بد نباشد که تلویزیون را روشن کنیم...»، اما من به درد کشیدن اصرار داشتم: فریادِ درد. ناله ی دردمندانه ای که هرگز به تعویق نمی افتد. (از این که حواسم سر جایش نیست پوزش می خواهم.)
دانش آموزم با دوچرخه وسط تصویر ظاهر شد: «شما هم با این دندان دردتان. چیزی در مورد دلتای مکونگ(۲۱) خوانده اید؟»
«بله شِربام. خوانده ام. چیزهای خیلی بدی هم خوانده ام. خیلی بد. خیلی بد، اما باید اذعان کنم که این تیرکشیدن، این کورانی که همیشه بر یک عصب اثر می گذارد، این درد موضعی که البته خیلی هم شدید نیست، اما مزمن شده است، خیلی بیشتر از عکس هایی از جهان که نمی شود ندیدشان، اما دردی ملموس هم ندارد، بر من اثر می گذارد.»
«این شما را خشمگین و یا حداقل غمگین نمی کند؟»
«من اغلب سعی می کنم که غمگین باشم.»
«از این بی عدالتی ها برآشفته نمی شوید؟»
«خیلی به خودم فشار می آورم که برآشفته باشم.»
شربام محو می شود (دوچرخه اش را سر جایش می گذارد.) صدای دندان پزشکم به قدر کافی و نه بیش از اندازه، بلند بود: «اگر دردتان گرفت، لطفا علامت بدهید.»
«اذیتم می کند. این جلو درد می کند.»
«این دردی است که جرم به دندان های بی لثه ی شما وارد می کند.»
«یا عیسی مسیح، اذیتم می کند.»
«بعدا به شما مُسکن می دهم.»
«دکتر می توانم دهانم را خیلی کوتاه بشویم؟»
(عذرخواهی کنم. نه هیچ وقت دیگر نمی خواهم...) حالا صدای نامزدم در گوشم می پیچد: «تو هم با این یک مثقال دردت. نه می خواهم از این مزخرفات چیزی بشنوم و نه از آن وداع دردناک. شماره ی حساب بانکی ات را بگو تا برایت مرهمی بفرستم. مستمری سالانه ات رسیده است. یک کار تازه شروع کن. سرگرمی ات را پر و بال بده: سنگ قبر؟.»
(صحنه از روی ظرف ویژه ی تخلیه آب دهان به معدن سنگ بازالت به مایه نر فلد(۲۲) می رود. نه. به گورستان کروفت(۲۳) پرواز می کند. یا شاید هم آن جا انباری سیمانی است و آن زن در میان مصالح ساختمانی در آن...)
«مفید باش. در وجناتت می بینم که ملامکتبی چوب وفلک کنی شوی.»
(در شهر آندرناخ(۲۴) به پر کردن دندان فکر نکن. در ساحل بادخیز رود راین، در میان بارانداز و کشتی حمل اتومبیل ها، چنارهای هرس شده را بشمار. از اول تا به آخر و برعکس با صدایی در حال شمردن که آرام آرام خاموش می شود.)

نظرات کاربران درباره کتاب بی‌حسی موضعی

خیلی گنگ و نامفهومو عجیب بود
در 5 ماه پیش توسط کوهسار کلباسی
kheili bad bood
در 2 سال پیش توسط msg...gho