مرشد و مارگاریتا نوشته بولگاکف

آشنایی با آثار میخائیل بولگاکف؛ بیوگرافی و کتاب ها

میخائیل بولگاکف نویسنده یکی از مشهورترین و شیطانی‌ترین رمان‌های روسی، مرشد و مارگاریتا است. نویسنده‌ای که هیچ‌وقت چاپ‌ شدن مهم‌ترین اثرش را ندید. چون سال‌ها بعد از مرگش منتشر شد.

در این مطلب سراغ معرفی و بررسی آثار میخائیل بولگاکف، مثل قلب سگی، احضار روح، تخم‌مرغ‌های شوم و… می‌رویم. تا بفهمیم نویسنده‌ای قدر مثل بولگاکف چرا سال‌ها درگیر اعتیاد با مورفین بود، چرا استالین آنقدر سانسورش می‌کرد که اجازه نفس کشیدن به او ندهد. و چرا مهم‌ترین رمانش را یک بار واقعا سوازند.

بیوگرافی و آشنایی با زندگینامه میخائیل بولگاکف

میخائیل بولگاکف سال ۱۸۹۱ در کیف به دنیا آمد و بزرگ‌ترین فرزند خانواده‌ای هفت‌ فرزندی بود. پدرش استاد آکادمی الهیات کیف و مادرش معلم بود. در خانه‌ی بولگاکف‌ها پیانو نواخته می‌شد و رفتن به تئاتر و اپرا اتفاق عجیبی نبود. پس ادبیات و نمایش از همان ابتدا دوروبرش بود، اما بولگاکف در ابتدا نویسندگی را انتخاب نکرد. پزشکی را انتخاب کرد.

در ۲۵سالگی از دانشکده‌ی پزشکی دانشگاه کیف فارغ‌التحصیل شد. جنگ جهانی اول شروع شده بود و بولگاکف در بیمارستان‌های نزدیک جبهه و روستاهای دورافتاده کار می‌کرد. زایمان‌های سخت و بیماری‌های عفونی بخشی از زندگی روزمره‌اش بود. در همین سال‌های طبابت، مصرف مورفین را هم شروع کرد و مدتی به آن وابسته شد. اعتیادی که توانست از آن رها شود، اما تجربه‌ی تلخش بعدها دوباره به مورفین روآورد.

انقلاب ۱۹۱۷ و بعد جنگ داخلی روسیه زندگی بولگاکف را زیرورو کرد. کیف بارها میان ارتش سرخ، نیروهای سفید و ملی‌گرایان اوکراینی دست‌به‌دست شد و او در سال ۱۹۱۹ به‌عنوان پزشک به ارتش سفید فرستاده شد. دوره‌ای پر از جنگ، جابه‌جایی و حتی ابتلا به تیفوس.

درست وسط همین آشوب، مسیر زندگی‌اش عوض شد. یک شب در قطار، زیر نور شمع، متنی نوشت و کمی بعد آن را برای چاپ به روزنامه‌ای داد. جنگ زندگی قبلی‌اش را از هم پاشید و نوشتن کم‌کم از یک علاقه به حرفه‌ی اصلی او تبدیل شد.

بولگاکف، پزشکی که نویسنده شد

سال ۱۹۲۱ بولگاکف تقریبا بی‌پول به مسکو رفت تا نویسنده شود. مشکل اینجا بود که آنچه می‌نوشت با روایت رسمی حکومت شوروی جور درنمی‌آمد. او با طنز، بوروکراسی، شعارهای انقلابی و ایده‌ی انسان جدید را دست می‌انداخت. برای همین آثارش یکی‌یکی گرفتار سانسور، ممنوعیت و توقف اجرا شدند.

کم‌کم وضعیت آن‌قدر بد شد که تقریبا راهی برای کار کردن نداشت. در سال ۱۹۳۰ نامه‌ای به حکومت شوروی نوشت و خواست یا اجازه بدهند کار کند یا اجازه بدهند از کشور برود اما اتفاقی برایش نیفتاد. در همین سال‌ها روی مرشد و مارگاریتا کار می‌کرد. اثری که مهم‌ترین رمان زندگی‌اش شد. در سال ۱۹۳۰، در یکی از ناامیدترین دوره‌های زندگی‌اش، بخشی از دست‌نوشته‌ی رمان را با دست خودش سوزاند. اما چند سال بعد دوباره برگشت و آن را از نو نوشت. تا واپسین سال‌های عمرش مشغول بازنویسی همان کتاب بود.

بولگاکف وقتی فقط ۴۸ سالش بود از دنیا رفت. برای همین مرشد و مارگاریتا را هرگز در کتاب‌فروشی ندید. اولین انتشار آن بیش از ۲۵ سال بعد و آن هم سانسور شده منتشر شد. نویسنده‌ای که بخش بزرگی از عمر حرفه‌ای‌اش را صرف جنگیدن برای حق نوشتن و منتشر شدن کرده بود، تازه پس از مرگ به شهرت جهانی رسید. 

لیست بهترین کتاب های میخائیل بولگاکف

اسم بولگاکف بیش از همه با مرشد و مارگاریتا گره خورده است، اما میخائیل بولگاکف آثار دیگری در نمایشنامه، داستان کوتاه و رمان هم داشت. 

مرشد و مارگاریتا

ماجرای مرشد و مارگاریتا از مسکوی دهه‌ی ۱۹۳۰ شروع می‌شود. جایی که مردی مرموز به نام «وولند» همراه گروه عجیب‌وغریبش وارد شهر می‌شود. خیلی زود معلوم می‌شود وولند همان شیطان است و حضورش نظم ظاهری شهر را بهم می‌زند. آدم‌های طمع‌کار، دروغ‌گو و فرصت‌طلب یکی‌یکی گرفتار بازی‌های او می‌شوند. هم زمان داستان مرشد، نویسنده‌ای شکست‌خورده و سرکوب‌شده، و عشقش مارگاریتا را هم می‌خوانیم. زنی که حاضر است برای نجات مرشد حتی با شیطان معامله کند. در دل این دو روایت، داستان دیگری هم جریان دارد: مواجهه‌ی پونتیوس پیلاطس با عیسی. بولگاکف این سه جهان را بهم وصل می‌کند تا درباره‌ی قدرت، ترس، عشق، آزادی هنرمند و مرز مبهم خیر و شر حرف بزند.

بولگاکف کار روی رمان را وقتی ۳۷ سالش شروع کرد و تقریبا تا چند هفته قبل از مرگش، یعنی حدود دوازده سال، آن را تغییر داد و بازنویسی کرد. 

یکی از مهم‌ترین تغییرات داستان هم تقریباً هم‌زمان با ورود النا شیلُفسکایا به زندگی بولگاکف اتفاق افتاد. بولگاکف و النا در حالی عاشق هم شدند که هر دو متأهل بودند و سرانجام در سال ۱۹۳۲ با یکدیگر ازدواج کردند. همان سال بولگاکف دوباره جدی به رمان برگشت و شخصیت مارگاریتا کم‌کم به یکی از شخصیت‌های اصلی آن تبدیل شد. شباهت‌های زندگی مارگاریتا با النا باعث شده بسیاری از پژوهشگران، همسر سوم بولگاکف را مهم‌ترین الگوی این شخصیت بدانند. 

مرشد و مارگاریتا

قلب سگی

قلب سگی که در ایران با عنوان «دل سگ» هم ترجمه شده، یکی از تندترین و بامزه‌ترین هجوهای بولگاکف است. داستان در مسکوی پس از انقلاب می‌گذرد و درباره‌ی پروفسور پریوبراژنسکی، جراحی مشهور، است که در آزمایشی عجیب غدد و اندام‌هایی انسانی را به یک سگ خیابانی پیوند می‌زند. آزمایش موفق می‌شود، اما نتیجه چندان امیدوارکننده نیست: سگ کم‌کم به انسانی خشن، بی‌ادب و فرصت‌طلب تبدیل می‌شود که خیلی زود راه خودش را در دستگاه بوروکراتیک شوروی پیدا می‌کند.

بولگاکف این داستان را سال ۱۹۲۵ نوشت. درست در دورانی که حکومت شوروی از ساختن «انسان جدید» حرف می‌زد. برای همین تبدیل یک سگ به انسانی که محصول جامعه‌ی تازه است، کنایه‌ای بود که سانسورچی‌ها به‌ راحتی متوجهش شدند.

قلب سگی در زمان حیات بولگاکف اجازه‌ی انتشار پیدا نکرد و در سال ۱۹۲۶، وقتی پلیس مخفی شوروی خانه‌اش را تفتیش کرد، نسخه‌ی دست‌نویس آن را هم با خود برد. کتاب سال‌ها بیرون از شوروی دست‌به‌دست شد و تازه دهه‌ها بعد امکان انتشار رسمی در کشور خودش را پیدا کرد. 

تخم‌مرغ‌های شوم

تخم‌مرغ‌ های شوم یکی از داستان‌های علمی‌تخیلی و طنزآمیز بولگاکف است. ماجرا درباره‌ی پروفسور پرسیکوف، جانورشناس روسی، است که به‌طور اتفاقی پرتویی کشف می‌کند که سرعت رشد و تکثیر موجودات زنده را به‌شدت افزایش می‌دهد. خیلی زود دولت تصمیم می‌گیرد از این کشف برای حل یک بحران استفاده کند، اما یک اشتباه ساده همه‌چیز را به فاجعه‌ای عجیب و ترسناک تبدیل می‌کند.

بولگاکف این داستان را در دهه‌ی ۱۹۲۰ و در فضای شوروی پس از انقلاب نوشت و پشت ماجرای تخم‌مرغ‌ها و موجودات غول‌پیکر، بوروکراسی، تصمیم‌گیری‌های شتاب‌زده و اعتماد بیش‌ازحد حکومت به علم و برنامه‌ریزی دولتی را به طنز می‌کشد. 

یادداشت‌ های یک پزشک جوان

یادداشت‌های یک پزشک جوان از شخصی‌ترین آثار بولگاکف است. مجموعه داستان‌هایی که ریشه در سال‌های واقعی طبابت خودش دارند. قهرمان کتاب پزشکی تازه‌فارغ‌التحصیل است که به روستایی دورافتاده فرستاده می‌شود و ناگهان باید بدون کمک جدی، با زایمان‌های سخت، بیماری‌های خطرناک و جراحی‌هایی روبه‌رو شود که تا آن روز بیشتر درباره‌شان کتاب خوانده است.

برف سیاهیادداشت های یک پزشک جوان
تخم مرغ های شوم

برف سیاه

برف سیاه قصه‌ی نویسنده‌ای به نام ماکسودوف است که بعد از شکست رمانش تا مرز خودکشی می‌رود. اما ناگهان تئاتری مشهور تصمیم می‌گیرد کتاب او را روی صحنه ببرد. چیزی که قرار بود موفقیت بزرگی باشد، خیلی زود به کابوسی از کارگردان‌های خودرأی، بازیگران پرمدعا و مناسبات عجیب پشت صحنه تبدیل می‌شود.

بخش جذاب ماجرا این است که کتاب تا حد زیادی از تجربه‌ی واقعی خود بولگاکف در تئاتر هنری مسکو و درگیری‌هایش با کنستانتین استانیسلاوسکی الهام گرفته بود.

احضار روح

احضار روح داستان کوتاهی است که بولگاکف در سال ۱۹۲۲ نوشت. ماجرا در آپارتمانی در مسکو می‌گذرد. چند نفر دور هم جمع شدند تا روح احضار کنند. حتی روح ناپلئون و سقراط را احضار می‌کنند. اما شوخی با جهان مردگان خیلی زود رنگ سیاسی می‌گیرد و پای مأموران امنیتی شوروی به خانه باز می‌شود. بولگاکف مثل همیشه از یک موقعیت مضحک برای شوخی با ترس، سیاست و فضای خفقان‌آور جامعه استفاده می‌کند.

نکته‌ی بامزه این است که داستان از یک ماجرای واقعی الهام گرفته بود. دوستان بولگاکف واقعا جلسات احضار روح برگزار می‌کردند و او یک بار با همسر اولش تبانی کرد تا با تکان‌دادن میز و ایجاد صدا بقیه را سر کار بگذارند. بعد همان دوستان را با تغییراتی وارد داستان کرد.

جزیره سرخ

جزیره‌ی سرخ یکی از سیاسی‌ترین و گزنده‌ترین نمایشنامه‌های بولگاکف است. ماجرا در ظاهر درباره‌ی جزیره‌ای خیالی، انقلاب و درگیری میان حاکمان و مردم آن است. اما بولگاکف از این فضای فانتزی برای تمسخر دستگاه سانسور شوروی استفاده می‌کند. حتی یکی از شخصیت‌های اصلی نمایش، تصویری هجوآمیز از یکی از سانسورچیان واقعی آن دوره بود.

نکته‌ی بامزه اینجاست که بولگاکف برای گرفتن مجوز، عملا نمایشنامه‌ای درباره‌ی سانسور را تحویل همان دستگاه سانسور داده بود. 

آدم و حوا

کتاب آدم و حوا نمایشنامه‌ای آخرالزمانی است که بولگاکف در سال ۱۹۳۱ نوشت. داستان در لنینگراد آینده می‌گذرد. جایی که جنگ شیمیایی تقریبا همه‌چیز را نابود کرده و چند بازمانده باید در جهانی ویران‌شده راهی برای ادامه‌ی زندگی پیدا کنند. مثل بسیاری از آثار بولگاکف، پشت این داستان علمی‌تخیلی هم نقدی از جامعه و سیاست شوروی پنهان شده است.

نمایش قرار بود روی صحنه برود، اما یکی از فرماندهان ارشد نیروی هوایی شوروی بعد از خواندن متن گفت اجرای آن ممکن نیست، چون در داستان «لنینگراد نابود می‌شود». بولگاکف حتی نسخه‌ی دیگری نوشت و فاجعه را به شکل خواب یکی از شخصیت‌ها درآورد، اما این هم سانسور را راضی نکرد.

ابلیس نامه

ابلیس‌ نامه

ابلیس‌ نامه داستان کارمند ساده‌ای به نام کاراتکوف است که یک اتفاق کوچک اداری، زندگی‌اش را به کابوسی عجیب تبدیل می‌کند. او هرچه بیشتر تلاش می‌کند مشکلش را حل کند، بیشتر در راهروها، قوانین و آدم‌های عجیب دستگاه اداری گم می‌شود. تا جایی که مرز واقعیت و جنون از بین می‌رود. بولگاکف این داستان را در سال‌های ابتدایی حکومت شوروی نوشت و با ترکیب طنز، فانتزی و گروتسک، بوروکراسی تازه‌ متولد شد را مسخره کرد. ابلیس‌نامه اولین تجربه‌ی جدی او در فانتزی بود. 

ایوان واسیلویچ

در ایوان واسیلویچ یک ماشین زمان خراب، ایوان مخوف را از قرن شانزدهم به مسکوی شوروی می‌آورد و در عوض، مدیر یک ساختمان و یک دزد را به دربار تزار می‌فرستد. نتیجه کمدی‌ای است که بولگاکف با آن شباهت میان قدرت مطلقه‌ی تزارها و حکومت شوروی را دست می‌اندازد. نمایشنامه تا مرحله‌ی تمرین نهایی هم پیش رفت، اما در سال ۱۹۳۶ درست بعد از تمرین ژنرال ممنوع شد و بولگاکف هرگز اجرای آن را ندید. 

نفوس مرده

بولگاکف در سال ۱۹۳۰ مأمور شد شاهکار گوگول را برای تئاتر هنری مسکو به نمایشنامه تبدیل کند. در نمایشنامه نفوس مرده ماجرا همچنان حول چیچیکوف می‌چرخد. مردی که نام رعیت‌های مرده را می‌خرد تا از آن‌ها برای بالا بردن اعتبار و ثروتش استفاده کند. بولگاکف جهان طنزآمیز و تلخ گوگول را برای صحنه بازآفرینی کرد و نمایش در سال ۱۹۳۲ در تئاتر هنری مسکو به روی صحنه رفت. 

داستان پشت ارتباط استالین با میخائیل بولگاکف 

استالین احتمالاً از سال ۱۹۲۶ و با اجرای نمایشنامه‌ی «روزهای توربین‌ها» در تئاتر هنری مسکو متوجه بولگاکف شد. نمایش درباره‌ی خانواده‌ای از مخالفان بلشویک‌ها بود و منتقدان حکومتی به آن حمله می‌کردند، اما استالین به شکل عجیبی به آن علاقه داشت و گفته می‌شود بارها برای تماشایش به تئاتر رفت. با این‌ حال این علاقه به معنی حمایت از بولگاکف نبود. آثارش یکی‌یکی سانسور شدند و تا پایان دهه‌ی ۱۹۲۰ تقریبا امکان کار کردن را از دست داد.

سال ۱۹۳۰ بولگاکف در نامه‌ای به دولت نوشت: یا اجازه بدهید کار کنم یا از شوروی بروم. چند هفته بعد استالین شخصا به او تلفن زد. پس از این تماس برای بولگاکف در تئاتر هنری مسکو کاری فراهم شد. اما اجازه‌ی خروج از کشور را نگرفت و سانسور آثارش هم ادامه پیدا کرد.

بولگاکف فعال سیاسی نبود و استالین هم استعدادش را تحسین می‌کرد استالین بولگاکف را آنقدر مهم می‌دانست که نابودش نکند. اما نه آنقدر که آزادش بگذارد.

جملات ماندگار میخائیل بولگاکف

ترس بزرگ‌ترین نقص و گناه آدمیزاد است.
با قلبی آرام خود را به دستان مرگ می‌سپارد و می‌داند که تنها در نبود است که آرامش است.
یعنی حاکم این‌قدر از اورشلیم بیزارند؟ حاکم لبخند زد و با تعجب گفت: ـ خدا به‌دور! جایی ناامن‌تر از اینجا برای من روی زمین وجود ندارد. دربارۀ آب‌وهواش هم که دیگر بهتر است چیزی نگوییم! هروقت قرار است بیایم اینجا ناخوش می‌شوم. تازه، این نصف گرفتاریهاست… این عیدهای مدام اینجا و سحر و جادو و شعبده و گلّه‌گلّه زائرهایی که می‌آیند و می‌روند را درز می‌گیریم… یک مشت متعصب و متحجرند فقط! مثلاً همین منجی و مسیحی که مردم منتظرند امسال ظهور کند، چه‌قدر داستان درست کرد! هرلحظه قرار است یک خونی ریخته بشود. تمام مدت هم هی قشون بکش و بیاور و ببر و هی شکایت و شکایت‌کشی‌هایی را بخوان که نصفشان راجع به خود من است! قبول کنید که مسخره‌ست. آخ اگر خدمتگزار امپراتور نبودم آن‌وقت!…
بی‌تردید قبول دارید که فقط‌وفقط همانی که زندگی مرا به مویی آویخته می‌تواند مو را پاره کند؟

 

انجامش بدهید، چون اصل همیشه عمل است نه حرف.

 

نویسنده

  • کتایون سنگستانی

    کتایون سنگستانی نویسنده‌ای است که با نگاهی دقیق و مسئولانه به تولید محتوا می‌پردازد و تلاش می‌کند مطالبی ارائه دهد که هم از نظر اطلاعاتی ارزشمند باشند و هم برای مخاطب قابل فهم و کاربردی. او در نگارش خود به انسجام متن، شفافیت بیان و پاسخ‌گویی به نیازهای واقعی خوانندگان توجه ویژه دارد و سعی می‌کند هر مطلب تجربه‌ای مفید و خوشایند از مطالعه برای مخاطب ایجاد کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

محبوب‌ترین کتب صوتی
مطالب مرتبط