فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بابا لنگ‌دراز

کتاب بابا لنگ‌دراز
متن کامل دوزبانه

نسخه الکترونیک کتاب بابا لنگ‌دراز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بابا لنگ‌دراز

جمعه بابا، شما چی فکر می‌کنید؟ استاد انگلیسی‌ام به من گفت که آخرین نوشته‌ام، نشان‌ می‌دهد تو ابتکار و نبوغ فوق‌العاده‌ای داری. او دقیقاً همین را گفت. این‌هایی که گفتم دقیقاً جملات خود او بود؛ البته با توجه به آن هجده سالی که در نوانخانه گذارنده‌ام، می‌دانم که نسبت دادن چنین جملاتی به دختری مثل من دور از ذهن به‌نظر می‌رسد، مگر نه؟ همان‌طور که بی‌شک خودتان هم می‌دانید و قلباً تأیید می‌کنید که هدف نوانخانه جان گریر، این‌ است که همه نود و هفت کودک یتیم و بی‌سرپرست نوانخانه را یکسان بزرگ کند. FRIDAY What do you think, Daddy? The English instructor said that my last paper shows an unusual amount of originality. She did, truly. Those were her words. It doesn’t seem possible, does it, considering the eighteen years of training that I’ve had? The aim of the John Grier Home (as you doubtless know and heartily approve of) is to turn the ninety-seven orphans into ninety-seven twins.

ادامه...

بخشی از کتاب بابا لنگ‌دراز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

چهارشنبه دلگیر و غم آلود

اولین چهارشنبه هر ماه روز خیلی بدی بود؛ روزی همراه با ترس و دلهره که باید با شهامت تحمل و با شتاب هم فراموش می شد.
همه طبقات باید تمیز و گردوغبار تمامی صندلی ها باید گرفته می شد. ملافه همه تختخواب ها بایستی صاف و مرتب می شدند و هیچ چین و چروکی روی آن ها دیده نمی شد. نودوهفت کودک یتیم کوچک و بی نوا باید تمیز و مرتب می شدند، موهایشان شانه می شد، لباس های چیت راه راهشان هم باید اتو کشیده و تمیز و مرتب می شد؛ البته با دکمه هایی که همه شان باید بسته و مرتب می شدند. باید به تمام نودوهفت کودک یتیم دوباره گوشزد می شد که وقتی یکی از سرپرستان یا مسئولان نوانخانه با آن ها حرف می زند، فقط بگویند: «بله، قربان، خیر، قربان».
اوقاتی که در آن روز سپری می شد، رنج آور و ملال آور بود؛ جروشا آبوت بیچاره که یکی از قدیمی ترین یتیم های آن نوانخانه بود، باید تمام این فشارها و سختی ها را تحمل می کرد؛ اما این چهارشنبه سخت و طاقت فرسا نیز مانند سایر چهارشنبه های قبل، سرانجام به پایان رسید.

Blue Wednesday

The first Wednesday in every month was a Perfectly Awful Day--a day to be awaited with dread, endured with courage and forgotten with haste.
Every floor must be spotless, every chair dustless, and every bed without a wrinkle.
Ninety - seven squirming little orphans must be scrubbed and combed and buttoned into freshly starched ginghams; and all ninety - seven reminded of their manners, and told to say,`Yes, sir,’ `No, sir,’ whenever a Trustee spoke. It was a distressing time; and poor Jerusha Abbott, being theoldest orphan, had to bear the brunt of it. But this particular first Wednesday, like its predecessors, finally dragged itself to a close.
جروشا از پستوی نوانخانه، یعنی همان جایی که برای متصدیان و میهمانان نوانخانه ساندویچ درست کرده بود، خارج شد و به سمت طبقه بالا رفت تا بقیه کارهای روزمره اش را تمام کند.
وظیفه اصلی او انجام کارهای اتاق F بود؛ یعنی اتاقی که یازده کودک چهار تا هفت ساله، روی یازده تختخواب کوچک که در یک ردیف چیده شده بودند، می خوابیدند. او مسئول انجام کارهای بچه های آن اتاق بود.
پس طبق معمول لباس های نامرتب آن ها را صاف و منظم و بینی شان را پاک کرد. آن ها را به صف کرد تا مرتب و منظم راهی اتاق غذاخوری شوند و شامشان را بخورند.
شامی که از نان، شیر و دسر آلوخشک تشکیل شده بود. بعد به سمت پنجره رفت و به شیشه های سرد آن تکیه داد.
او از ساعت پنج صبح تا به آن لحظه مدام به دستوراتی که متصدیان نوانخانه به او داده بودند، گوش کرده و تمام این مدت را به فعالیت و انجام وظایفی که به او می سپردند، مشغول بود.
مدام اخم و تَخم های سرپرست بداخلاق و جدی نوانخانه را تحمل می کرد.
خانم لیپت، سرپرست نوانخانه بود. زنی که برخلاف چهره مهربان و دلسوزی که از خود در مقابل افراد نیکوکار و اعانه دهندگان نشان می داد، در برابر کودکان فقیر و یتیم نوانخانه بسیار جدی، خشک و عصبی بود و رفتارش با آن ها محبت آمیز نبود.
Jerusha escaped from the pantry where she had been making sandwiches for the asylum’s guests, and turned upstairs to accomplish her regular work. Her special care was room F, where eleven little cots, from four to seven, occupied eleven littlecots set in a row.
Jerusha assembled her charges, straightened their rumpled frocks, wiped their noses, and started them in an orderly and willing line towards the dining-room to engage themselves for a blessed half hour with bread and milk and prune pudding.
Then she dropped down on the window seat and leaned throbbing temples against the cool glass. She had been on her feet since five that morning, doing everybody’s bidding, scolded and hurried by a nervous matron.
Mrs. Lippett, behind the scenes, did not always maintain that calm and pompous dignity with which she faced an audience of Trustees and lady visitors.
جروشا همان طور که سرش را به شیشه های سرد پنجره تکیه داده بود، از پشت حصارهای فلزی که دورتادور نوانخانه را دربرمی گرفت به چمن های یخ زده روبه رو نگاه می کرد؛ به زمین ها و چمن ها و علفزارهای روبه روی آن ناحیه که حالا یخ زده و خیس و نمناک بودند، و از دور نظاره گر درختان بلند و عریان روستایی که روبه روی نوانخانه قرار داشت؛ البته با فاصله دور و بر روی تپه های مقابل نوانخانه.
تا آنجا که او می دانست، آن روز با موفقیت کامل به پایان رسیده بود. متصدیان نوانخانه و نیکوکاران بازدید کننده، بازدیدشان را از نوانخانه انجام داده و گزارشاتشان را هم خوانده بودند. چای شان را نوشیده و حال عجله داشتند که به خانه های خود برگردند و کنار شومینه های زیبای خانه شان بنشینند و آن روز آزار دهنده را تا ماه بعد و رسیدن چنین روزی به دست فراموشی بسپرند. جروشا با کنجکاوی از پشت شیشه در حال تماشای این منظره بود و با حسرت به آن ها که با سرعت از محوطه نوانخانه خارج می شدند، نگاه می کرد. در خیال خودش تک تک آن اتومبیل ها و افراد داخلشان را تا رسیدن به خانه های بزرگ و مجللشان که در بالای تپه های مقابل قرار داشت، همراهی می کرد.
او خودش را در حالی تصور می کرد که یک پالتوی پشمی زیبا پوشیده و کلاهی از جنس مخمل که چندین پر هـم روی آن قرار دارد، بر سر گذاشته است. سوار اتومبیلی زیبا و شیک می شود و آرام و مغرور به راننده فرمان حرکت می دهد و می گوید: «خانه. لطفاً».
Jerusha gazed out across a broad stretch of frozen lawn, beyond the tall iron paling that marked the confines of the asylum, down undulating ridges sprinkled with country estates, to the spires of the village rising from the midst of bare trees.
The day was ended—quite successfully, so far as she knew.
The Trustees and the visiting committee had made their rounds, and read their reports, and drunk their tea, and now were hurrying home to their own cheerful firesides, to forget their bothersome little charges for another month.
Jerusha leaned forward watching with curiosity— and a touch of wistfulness—the stream of carriages and automobiles that rolled out of the asylum gates. In imagination she followed first one equipage, then another, to the big houses dotted along the hillside.
She pictured herself in a fur coat and a velvet hat trimmed with feathers leaning back in the seat and nonchalantly murmuring ‘Home’ to the driver.
می توانست همه این تصورات و خیالات را تا دم درِ خانه، در ذهنش به تصویر بکشد؛ ولی وقتی به درب خانه می رسید، تصویر ذهنی جروشا از هم می گسست؛ برای اینکه او هرگز نمی توانست حتی با خود تصور کند که داخل چنین خانه هایی چه شکلی می توانند باشند.
جروشا قدرت تخیل بسیار خوبی داشت؛ آن قدر این نیرو در او قوی بود که خانم لیپت به او گفته بود، اگر جروشا مراقب نباشد، در آینده این خیال پردازی ها برایش دردسر ساز خواهد بود؛ اما با وجود این همه هوش و استعداد ذاتی، حتی نتوانسته بود کمی آن طرف تر از نوانخانه را ببیند.
جروشای بی نوای پر شور و اشتیاق، پرهیجان و باشهامت کوچک، در تمام هفده سال زندگی اش حتی وارد یک خانه معمولی هم نشده بود. او حتی نمی توانست با خودش تصور کند که افراد دیگری که در جایی غیر از نوانخانه آن ها زندگی می کنند و نیکوکارانی که به یتیم های نوانخانه آن ها کمک می کنند، چگونه و چطور زندگی شان را می گذرانند.
ـ جروشا آبوت، از دفتر نوانخانه صدایت می کنند، بهتر است عجله کنی!
این صدای تامی دیلون بود. در حالی که از پله ها بالا می آمد آوازی سر داده بود و هر چه به بالای پله ها و اتاق F نزدیک می شد، صدایش هم بلندتر و رسا تر به گوش می رسید. جروشا، با شنیدن صدای او از جا پرید و از کنار پنجره بلند شد. باز هم با چهره واقعی و رنج آور زندگی روبه رو شد.
But on the door-sill of her home the picture grew blurred.
Jerusha had an imagination—an imagination, Mrs. Lippett told her, that would get her into trouble if she didn’t take care—but keen as it was, it could not carry her beyond the front porch of the houses she would enter.
Poor, eager, adventurous little Jerusha, in all her seventeen years, had never stepped inside an ordinary house; she could not picture the daily routine of those other human beings who carried on their lives undiscommoded by orphans.
Je-ru-sha Ab-bott
You are wan-ted
In the of-fice,
And I think you’d
Better hurry up!
Tommy Dillon, who had joined the choir, came singing up the stairs and down the corridor, his chant growing louder as he approached room F.
Jerusha wrenched herself from the window and refaced the troubles of life.
ـ کی با من کار داره؟! این صدای تیز و نگران از دهان جروشا خارج شد و کلام تامی را قطع کرد.
ـ خانم لیپت در دفتر است. فکر کنم خیلی هم عصبانی ست. اوهوم!
تامی با اینکه این جملات را با حالتی آوازگونه و کودکانه می خواند، اما از حالت صدایش مشخص بود که او هم برای جروشا نگران است. حتی بی تفاوت ترین و سنگدل ترین یتیم کوچک نوانخانه هم، برای کسی که از دفتر نوانخانه یعنی از سوی خانم لیپت فرا خوانده می شد، دلش می سوخت و به او احساس همدردی و ترحم داشت؛ زیرا همه با چهره و اخلاق عبوس و نامهربان او آشنا بودند. تامی حتی با اینکه گاهی جروشا با او بداخلاقی می کرد و بازویش را محکم می کشید و بینی اش را پاک می کرد (کاری که بچه های کوچک دوست ندارند) باز هم او را دوست داشت و حالا که خانم لیپت او را صدا زده بود، تامی هم برای جروشا نگران بود.
جروشا بی هیچ حرفی به سمت دفتر خانم لیپت راه افتاد؛ اما دو خط موازی ناشی از نگرانی روی پیشانی اش نقش بسته بود. او نگران بود و از خود سوال می کرد: «یعنی چه کار اشتباهی ممکن است انجام داده باشم؟ شاید نان ساندویچ ها ضخیم بوده اند و به خوبی درستشان نکرده ام؟ نکند در کیک ها، پوست گردو پیدا شده است؟ شاید یکی از خانم های بازدید کننده و نیکوکار سوراخی را که روی جوراب سوزی هاتورن بود، دیده است؟»
او وحشت زده با خود فکر کرد: «وای، شاید هم یکی از بچه های کوچولوی اتاق F که او مسئولش است به یکی از بازدیدکنندگان خیر بی ادبی کرده است؟»
‘Who wants me?’ she cut into Tommy’s chant with a note of sharp anxiety.
Mrs. Lippett in the office, And I think she’s mad.
Ah-a-men!
Tommy piously intoned, but his accent was not entirely malicious.
Even the most hardened little orphan felt sympathy for an earring sister who was summoned to the office to face an annoyed matron; and Tommy liked Jerusha even if she did sometimes jerk him by the arm and nearly scrub his nose off.
Jerusha went without comment, but with two parallel lines on her brow.
What could have gone wrong, she wondered. Were the sandwiches not thin enough? Were there shells in the nut cakes?
Had a lady visitor seen the hole in Susie Hawthorn’s stocking? Had—O horrors!—one of the cherubic little babes in her own room F ‘sauced’ a Trustee?
وقتی جروشا به پایین پله ها رسید، چراغ های آن سالن بزرگ خاموش بود. در همان لحظه آخرین فرد نیکوکار به سمت درب خروج رفت و آن را باز کرد تا خارج شود. جروشا نتوانست آن مرد را به خوبی ببیند. تنها چیزی که در آن مرد برای جروشا جلب توجه کرد، قد بسیار بلند او بود. مرد دستش را برای اتومبیلی که یک راننده خمیده و مسن در انتظارش بود بلند کرد و تکان داد. وقتی اتومبیل حرکت کرد و به سمت او آمد، نور چراغ های جلوی اتومبیل روی مرد افتاد و سایه او را روی دیوار انداخت. سایه مردی بلندقد، با دست و پایی دراز و کشیده.
یک سایه کشیده و بسیار بلند، سایه یک بابای لنگ دراز.
جروشا با آنکه بسیار مضطرب بود، ناگهان از دیدن چنین صحنه ای به خنده افتاد. او طبیعتی گرم و روحی همچون خورشید داشت و همیشه از کوچک ترین و ریزترین بهانه ها هم برای شاد بودن استفاده می کرد تا خودش را سرگرم و شاد کند.
او با همان چهره خندان به سمت دفتر نوانخانه رفت و وقتی که با چهره بشّاش و خوشحال خانم لیپت، مدیر نوانخانه روبه رو شد و دید که او هم لبخند بر لب دارد کاملاً تعجب کرد. با اینکه درست و حسابی هم نمی شد به آن حالت لب ها، لبخند گفت، اما جروشا همین که چهره خانم لیپت مثل همیشه عبوس و عصبانی نبود و کمی مهربانی در چهره اش دیده می شد، راضی بود؛ چون چهره خانم لیپت در آن لحظه تقریباً مثل همان وقت هایی بود که با یکی از نیکوکاران یا بازدیدکنندگان نوانخانه روبه رو می شد.
- بنشین جروشا! می خواهم درباره موضوعی با تو صحبت کنم.
The long lower hall had not been lighted, and as she came downstairs, a last Trustee stood, on the point of departure, in the open door that led to the porte-cochere. Jerusha caught only a fleeting impression of the man—and the impression consisted entirely of tallness. He was waving his arm towards an automobile waiting in the curved drive. As it sprang into motion and approached, head on for an instant, the glaring headlights threw his shadow sharply against the wall inside. The shadow pictured grotesquely elongated legs and arms that ran along the floor and up the wall of the corridor. It looked, for all the world, like a huge, wavering daddy-long-legs. Jerusha’s anxious frown gave place to quick laughter. She was by nature a sunny soul, and had always snatched the tiniest excuse to be amused. If one could derive any sort of entertainment out of the oppressive fact of a Trustee, it was something unexpected to the good. She advanced to the office quite cheered by the tiny episode, and presented a smiling face to Mrs. Lippett. To her surprise the matron was also, if not exactly smiling, at least appreciably affable; she wore an expression almost as pleasant as the one she donned for visitors.
‘Sit down, Jerusha, I have something to say to you.’
جروشا روی نزدیک ترین صندلی نشست و در حالی که نفسش در سینه حبس شده بود، منتظر ماند که خانم لیپت شروع به صحبت کند. در همان لحظه اتومبیلی مثل برق از کنار پنجره رد شد. خانم لیپت نگاهی به آن اتومبیل انداخت و گفت:
ـ آیا تو آن آقایی را که همین حالا رفت، دیدی؟
ـ من فقط او را از پشت سر دیدم.
- او یکی از ثروتمندترین نیکوکاران ماست. تا به امروز کمک های مالی خیلی زیادی به این نوانخانه کرده است. او یکی از بهترین حامیان پرورشگاه ماست. من اجازه ندارم که نام او را بگویم؛ زیرا تاکید کرد ناشناس باقی بماند و اسمش گفته نشود.
چشمان جروشا کم کم داشت از تعجب گشاد و گشاد تر می شد؛ برای اینکه تابه حال او به دفتر نوانخانه احضار نشده بود که خانم لیپت درباره یکی از خیرین آنجا و اینکه چه کارهایی برای نوانخانه انجام داده یا چه ویژگی هایی به لحاظ اخلاقی دارد، با او صحبت کند.
خانم لیپت ادامه داد:
- این مرد محترم به چند نفر از پسران این نوانخانه لطف کرده و حمایت مالی بسیار خوبی از آن ها می کند. چارلز بتتون و هنری فریز را که به خاطر داری؟ آقای... یعنی همین نیکوکار محترمی که درباره او صحبت می کنیم، هر دوی آن ها را به کالج فرستاده است و مشغول تحصیل هستند؛ البته هر دو پاسخ محبت ایشان را دادند. همچنین لطف این نیکوکار محترم و مبالغ بسیار زیادی را که ایشان با سخاوت فراوان در اختیار این پسران گذاشته بود، با سخت کوشی و موفقیتشان در کالج جبران کردند؛ البته که آرزوی این نیکوکار محترم نیز فقط و فقط موفقیت آن ها در تحصیل بود و بس. تا به امروز، لطف ایشان و
Jerusha dropped into the nearest chair and waited with a touch of breathlessness. An automobile flashed past the window; Mrs. Lippett glanced after it.
‘Did you notice the gentleman who has just gone?’
‘I saw his back.’
‘He is one of our most affluential Trustees, and has given large sums of money towards the asylum’s support. I am not at liberty to mention his name; he expressly stipulated that he was to remain unknown.’
Jerusha’s eyes widened slightly; she was not accustomed to being summoned to the office to discuss the eccentricities of Trustees with the
matron.
‘This gentleman has taken an interest in several of our boys. You remember Charles Benton and Henry Freize?
They were both sent through college by Mr.-er-this Trustee, and both have repaid with hard work and success the money that was so generously expended. Other payment the gentleman does not wish. Heretofore his philanthropies have been.
نوع دوستی او فقط برای پسران این نوانخانه بود. من هم نتوانسته بودم نظر لطف ایشان را متوجه دختران این موسسه بکنم. گویی از دخترها خوشش نمی آید.
جروشا با خودش زمزمه کرد: آه، نه!
و به شدت منتظر بود خانم لیپت صحبتش را ادامه دهد.
خانم لیپت ادامه داد:
-امروز در جلسه نوانخانه که البته تمام نیکوکاران نیز حضور داشتند، درباره آینده تو صحبت شد.
خانم لیپت چند لحظه سکوت کرد.
او قصد داشت بعد از مکثی کوتاه خیلی آرام و خونسرد ادامه دهد و البته این نوع حرف زدنش جروشا را به شدت عصبی کرده بود. سپس ادامه داد:
-همان طور که می دانی، ما در این نوانخانه بچه ها را تا شانزده سالگی نگهداری می کنیم؛ اما برای تو استثناء قائل شدیم. تو مدرسه ات را در چهارده سالگی تمام کردی، نمرات بسیار عالی کسب کردی، دَرسَت هم خیلی خوب بود؛ هرچند رفتار و کردارت همیشه همیشه هم خوب نبوده؛ اما در هر حال برای همین که دَرسَت خیلی خوب بود ما تو را برای طی کردن دوران دبیرستان به دبیرستان دهکده فرستادیم و حالا دوران دبیرستان تو هم رو به اتمام است و نوانخانه دیگر نمی تواند مخارج تو را تامین کند؛ برای اینکه تا همین حالا هم تو دو سال بیشتر از بقیه در اینجا مانده ای!
خانم لیپت این موضوع را نادیده گرفت که اگر جروشا دو سال بیشتر در نوانخانه مانده، به جایش تمام این دو سال آنجا کار کرده و زحمت کشیده بود. همیشه کارهای نوانخانه و وظایفش در آنجا در اولویت قرار داشتند و اولویت دوم هم تحصیل و درس های خودش بودند؛ یعنی او همیشه اول از همه باید کارهای نوانخانه را انجام می داد و
directed solely towards the boys; I have never been able to interest him in the slightest degree in any of the girls in the institution, no matter how deserving. He does not, I may tell you, care for girls.’
‘No, ma’am,’ Jerusha murmured, since some reply seemed to be expected at this point.
‘To-day at the regular meeting, the question of your future was brought up.’
Mrs. Lippett allowed a moment of silence to fall, then resumed in a slow, placid manner extremely trying to her hearer’s suddenly tightened nerves.
‘Usually, as you know, the children are not kept after they are sixteen, but an exception was made in your case. You had finished our school at fourteen, and having done so well in your studies—not always, I must say, in your conduct— it was determined to let you go on in the village high school. Now you are finishing that, and of course the asylum cannot be responsible any longer for your support. As it is, you have had two years more than most.’
Mrs. Lippett overlooked the fact that Jerusha had worked hard for her board during those two years, that the convenience of the asylum had come first and her education second; that
همچون یک مستخدم آنجا زحمت می کشید و پس از آن می توانست به درسش هم رسیدگی کند.
خانم لیپت دوباره ادامه داد:
- بله، همان طور که گفتم، امروز مسئله آینده تو در جلسه مطرح شد و پرونده ات بررسی شد!
خانم لیپت با همان نگاه همیشگی اش که گویی تمام بچه ها را متهم می کرد نگاهی به جروشا انداخت؛ گویی جروشا یک متهم زندانی است اما زندانی بیچاره هر چه فکر می کرد نمی توانست هیچ نقطه تاریک و هیچ نمره بدی را در کارنامه های تحصیلی اش به خاطر بیاورد؛ با این حال همان طور مانند یک زندانی مجرم به چشمان خانم لیپت نگاه می کرد.
- البته، تو در دوران تحصیل خودت را خوب نشان دادی، نمرات تو در تمام دوره های تحصلی بسیار خوب بوده است. به نظر می رسد در درس ادبیات انگلیسی، استعداد فوق العاده ای داشته باشی و بتوانی در این رشته بدرخشی و موفق شوی. خانم پریچارد نیز که یکی از اعضای نیکوکاران نوانخانه ماست، کلی از تو دفاع کرد. با معلم ادبیات حرف زد و خلاصه از تو به شدت حمایت کرد و همچنین با صدای بلند آن انشای «چهارشنبه غم آلود» را که نوشته بودی، برای اعضای گروه خواند.
نمی شد حدس زد که در آن لحظه جروشای بیچاره چقدر از خوانده شدن آن انشاء احساس گناه می کرد و خجالت می کشید.
ـ البته در آن انشاء به نظر من تو به جای اینکه قدردان زحمات زیادی باشی که این موسسه برای تو کشیده است، بیشتر این موسسه را مسخره کرده بودی. اگر تمام آن نوشته هایت را به پای روحیه بازیگوش و طنزپرداز تو نگذاشته بودم، بی شک، هرگز تو را برای
on days like the present she was kept at home to scrub.
‘As I say, the question of your future was brought up and your record was discussed—thoroughly discussed.’
Mrs. Lippett brought accusing eyes to bear upon the prisoner in the dock, and the prisoner looked guilty because it seemed to be expected—not because she could remember any strikingly black pages in her record.
‘Of course the usual disposition of one in your place would be to put you in a position where you could begin to work, but you have done well in school in certain branches; it seems that your work in English has even been brilliant.
Miss Pritchard, who is on our visiting committee, is also on the school board; she has been talking with your rhetoric teacher, and made a speech in your favour. She also read aloud an essay that you had written entitled, “Blue Wednesday”.’
Jerusha’s guilty expression this time was not assumed.
‘It seemed to me that you showed little gratitude in holding up to ridicule the institution that has done so much for you. Had you not managed to be funny I doubt if you would have been
آن حرف ها نمی بخشیدم؛ اما از شانس خوب تو، آقای... یعنی همین آقای محترمی که درباره ایشان صحبت کردم، روحیه بسیار شوخ طبعی دارند و از همین رو از انشای تو خیلی خوششان آمد و قصد دارند تو را به کالج بفرستند.
جروشا با چشمانی که از شدت شادی و تعجب درشت شده بودند، گفت:
- به کالج؟!
خانم لیپت، سرش را به علامت تایید تکان داد و ادامه داد:
- بله کالج، این آقای محترم در این مورد با من صحبت کرد. او بر این باور است که تو خیلی خلاق و بااستعداد هستی؛ به همین دلیل می خواهد شرایط تحصیل تو را فراهم کند تا بتوانی نویسنده شوی.
- یک نویسنده؟!
جروشا حس می کرد از شدت شادی و تعجب مغزش فلج شده است و دیگر قدرت فکر کردن به هیچ چیز را ندارد. آن قدر که فقط قادر بود جملات خانم لیپت را تکرار کند و نمی توانست چیز دیگری بگوید.
- بله، او این طور فکر می کند. تصمیم خود را گرفته است تا تو را برای تحصیل به کالج بفرستد؛ البته اینکه تو می توانی موفق شوی یا خیر، فقط آینده مشخص خواهد کرد. ایشان مبلغ بسیار خوبی را معین کرده اند تا ماهیانه به تو پرداخت شود. این ماهیانه برای دختری مثل تو که هرگز در تمام طول عمرش پولی برای خرج کردن نداشته، آن قدر فوق العاده است که نمی توانی فکرش را بکنی. او واقعاً مرد سخاوتمندی است؛ اما خب این تصمیم ایشان است و من هیچ دخالتی نمی توانم در تصمیم او داشته باشم. تو تا تمام شدن تابستان همین جا خواهی بود.
forgiven. But fortunately for you, Mr.—, that is, the gentleman who has just gone—appears to have an immoderate sense of humour. On the strength of that impertinent paper, he has offered to send you to college.’
‘To college?’ Jerusha’s eyes grew big. Mrs. Lippett nodded.
‘He waited to discuss the terms with me. They are unusual.
The gentleman, I may say, is erratic. He believes that you have originality, and he is planning to educate you to become a writer.’
‘A writer?’ Jerusha’s mind was numbed. She could only repeat Mrs. Lippett’s words.
‘That is his wish. Whether anything will come of it, the future will show.
He is giving you a very liberal allowance, almost, for a girl who has never had any experience in taking care of money, too liberal. But he planned the matter in detail, and I did not feel free to make any suggestions. You are to remain here through the summer.
خانم پریچارد به دلیل لطف فراوانی که به تو دارد، قرار است تو را برای رفتن به دانشکده آماده کند. هزینه پانسیون و شهریه تو به طور مستقیم به حساب دانشگاه واریز می شود و در طی چهار سالی که در آنجا خواهی بود، ماهیانه ۳۵ دلار به عنوان پول توجیبی در اختیارت قرار خواهد گرفت و این یعنی شرایط تو درست مثل دیگر همکلاسی هایت خواهد بود. این مقرری هر ماه به وسیله منشی مخصوص این آقای محترم برای تو فرستاده خواهد شد. در عوض تو باید هر ماه یک نامه برای ایشان بنویسی. این نامه، نامه تقدیر و تشکر از ایشان برای حمایت های مالی شان نیست؛ چون ایشان اصلاً چنین فردی نیستند که از تو توقع نامه تشکر و تقدیر را داشته باشند؛ ایشان فقط می خواهند تو هر ماه نامه ای برای ایشان بفرستی و در آن از جزئیات تحصیل و موفقیت های خودت در دوره های آموزشی و تحصیلی و زندگی روزانه ات بنویسی. انگار که پدر و مادرت زنده هستند و تو داری برای آن ها از خودت و شرایط درس و زندگی ات می نویسی و آن ها را از حال خودت مطلع می کنی.
این نامه ها اصطلاحاً برای آقای جان اسمیت نوشته خواهد شد؛ البته نام ایشان جان اسمیت نیست؛ زیرا همان طور که گفتم ایشان مایلند ناشناس باقی بمانند. اما در هر حال ایشان برای تو اصطلاحاً جان اسمیت خواهند بود. دلیل اینکه ایشان چرا دوست دارند تو این نامه ها را بنویسی این است که فکر می کنند هیچ چیزی نمی تواند مثل نامه نوشتن، فن بیان و استعداد و نبوغ یک نویسنده را بارور کند. این در حالی ست که تو پدر و مادری نیز نداری تا برایشان نامه بنویسی؛ به همین دلیل او دوست دارد برای او نامه بنویسی و از حال ووضع خود و شرایط درسی ات برایش توضیح دهی تا بتواند از میزان پیشرفت تو در درس ها نیز مطلع شود. در ضمن او هرگز به این نامه ها پاسخی نمی دهد مگر اینکه موضوع مهمی پیش بیاید که احتیاج به پاسخ داشته باشد.
Miss Pritchard has kindly offered to superintend your outfit. Your board and tuition will be paid directly to the college, and you will receive in addition during the four years you are there, an allowance of thirty-five dollars a month. This will enable you to enter on the same standing as the other students. The money will be sent to you by the gentleman’s private secretary once a month, and in return, you will write a letter of acknowledgment once a month. That is—you are not to thank him for the money; he doesn’t care to have that mentioned, but you are to write a letter telling of the progress in your studies and the details of your daily life. Just such a letter as you would write to your parents if they were living.
‘These letters will be addressed to Mr. John Smith and will be sent in care of the secretary. The gentleman’s name is not John Smith, but he prefers to remain unknown. To you he will never be anything but John Smith. His reason in requiring the letters is that he thinks nothing so fosters facility in literary expression as letter-writing. Since you have no family with whom to
correspond, he desires you to write in this way; also, he wishes to keep track of your progress. He will never answer your letters, nor in the slightest
particular take any notice of them.

نظرات کاربران درباره کتاب بابا لنگ‌دراز

عالی
در 1 ماه پیش توسط ساده کاوه