فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پژواک ‌برانگيز

کتاب پژواک ‌برانگيز

نسخه الکترونیک کتاب پژواک ‌برانگيز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲۳,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پژواک ‌برانگيز

ویژگی بارز و شایان تأکید کارهای آقای پاورز این است که او در کنار و در میان رمان‌هایی که هریک از برجستگی‌های خیال‌انگیز ادبی برخوردارند، جا به جا به دنیای علومی مانند زیست‌شناسی، زیست شیمی، ژنتیک، پزشکی گریز می‌زند و از جهان پرآوا و جان‌نواز موسیقی نیز برای عمق بخشیدن به حساسیت‌های روح انسان مدد می‌گیرد. این کار را با چنان استادی و تسلطی انجام می‌دهد که خواننده رمان در کنار شرح حوادث واقعی زندگی که جانمایه قصه است به جهان بی‌منتهای شناخت و تفکر راه می‌یابد. کارهای این نویسنده علاوه بر این جنبه فکری عقلانی، از عنصر عاطفی و رنگ‌مایه غنی برانگیزنده احساسات برخودارند. آشتی و پیوند دوباره با طبیعت و عاطفه سرشار انسانی نسبت به همنوع و طبیعت از ویژگی‌های بارز و برتر کارهای او است. با یاری گرفتن از دستاوردهای علم و به کمک نوعی تأمل و مراقبه در حال انسان و جامعه، نویسنده مرزهای شناخت علمی را از راه تخیل و قصه‌پردازی فراتر می‌برد. در کتاب حاضر، ابزار علمی او عصب‌پزشکی و عصب‌پژوهی است. با استفاده از ره‌آوردهای پزشکی اعصاب و روان و عصب‌پژوهی و مدد گرفتن از تخیل بسیار قوی خود، خواننده را به مشاهده و تعمق در روان خویش و پیچیدگی‌ها و گره‌های گشوده نشده آن می‌برد.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۳۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پژواک ‌برانگيز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت مترجم

و از انسان ها بگوییم، از آن بی شمار آبگیرهای کوچک جدا افتاده از هم، انباشته از بی نهایت ذرات زنده. راستی را آن ها چه بودند، اگر نه راهی برای گریز آب از پیوستن به رود؟
لورن آیسلی، سفر بی منتها

قلمرو شناخت وادی حیرت است. شناخت را اگر بخواهیم در چند کلمه تعریف کنیم باید بگوییم شناخت یعنی طرح پرسش ها و ماندن در پاسخ آن ها. به این دلیل است که هر چه دامنه معرفت گسترده تر می شود پرسش های تازه تر مطرح می شوند، که حل هر یک از آن ها همراه با خودنمایی پرسش های دیگر است. حیرت و استفهام. معرفت یعنی این. طنز زندگی است، طنز آگاهی و شعور، طنز تکامل دانش و فناوری. کتابی که من ترجمه کرده ام، کتاب آقای ریچارد پاورز، یعنی پژواک برانگیز، این را به روشنی نشان می دهد. انسان را مانده در خویش، گم گشته در درون، در نفس، ذات، روان، یا هر چه می نامیدش، نشان می دهد. به ظاهر، همه چیز معلوم است یا می تواند معلوم باشد: روابط علیتی، رابطه رفتار با کالبدشناسی و فیزیولوژی، روان شناسی، روان پزشکی و عصب پژوهی همه داده های خود را دارند، و پیوسته امکان های بیشتری را برای شکافتن پوسته ظاهر و رخنه در درون می گشایند. اما با اولین گامی که به آن عرصه، یعنی درون، بگذاری، دچار دهشتی هول آور می شوی، از ژرفای معما، از عمق نادانی. این رشته های علمی و رشته های دیگر کمک زیادی به حل مسایل بیماران و درمان یا چاره سازی برای آن ها می کنند و پیشنهادهای زیادی برای موردهای گوناگون روان پزشکی دارند، اما آن بی کرانه حیرت زای درون، آن روان بی زمان و لامکان، تن به شناخت و ادراک نمی دهد. پس به قصه رو می آوریم، از ادب و هنر مدد می جوییم، در پی ادراکی از نوع دیگر، که گرچه به صلابت و استحکام شناخت علمی نیست، اما با نرمش و ظرافت اش از روزنه ها و دالان هایی می گذرد که دانش دقیق را به آن ها راهی نیست.
سخن را کوتاه می کنم، و فقط سعی ام بر آن است که سرنخی به دست دهم که به آمادگی خواننده محترم برای وارد شدن در دنیای قصه آقای پاورز کمک کند. پژواک برانگیز رمانی متفاوت است؛ توصیف نقدنویسان تفاوت ها را تا حدی بازتاب می کند، و خواننده با خواندن و تامل در مفاهیم و ژرف پیمایی در لابه لای سطور کتاب و همراه شدن با پیچ و تاب های قصه آن ها را بهتر درمی یابد. ضمن خواندن کتاب بارها گم می شوید، با ناکجاهای زیادی برخورد می کنید، سرگشته و حیرت زده می شوید، و باید با جهت یابی دقیق، با تامل و تعمق، جایتان را در کتاب پیدا کنید.
در کنار و به موازات جنبه علمی آمیخته با هنر و عاطفه کتاب، قصه ای جذاب و دلکش را می خوانید که شما را با نوعی روان شناسی هنری آشنا می کند. با عشق های چندی مواجه می شوید که از همه زیباتر و دل انگیزتر عشق به طبیعت و پرندگان و دنیای به نهایت اعجاب آور آن ها است. توجه تان به زیبایی های طبیعت جلب می شود که آزمندان و طمعکاران برای پرکردن کیسه پرنشدنی حرص و آزشان کمر به نابودی آن ها بسته اند. رود پلات منزلگاه موقت، اتراقگاه، درناها است، موجوداتی که صفت زیبا فقط گوشه ای از جلوه دل انگیز آن ها را بیان می کند.
و همه جا انسان است، با عاطفه اش، مهربانی اش، با تناقض هایی که وجودش را می درند، با تلاش بی وقفه و مدام اش در پی گمشده هایش، در پی شناختن، عشق ورزیدن. قصه زندگی انسان در تکاپو با طبیعت و با خویش. حدیث رافت و مهربانی با یکدیگر و با درناها، از سویی، و آزمندی و بدسگالی، نفع طلبی و خودمداری، از سوی دیگر؛ به یک کلام، همه گونه نقطه های قوت و ضعف موجودی به نام انسان که به تسخیر زندگی، به شناخت هستی، به مقابله با طبیعت برخاسته است.
قصه در برابر دیدگان شما است، بخوانیدش و لذت ببرید؛ ولی برای گذر از تنگناها و پیچیدگی ها حوصله به خرج دهید، به نکته ها دقت کنید. روی ریزه کاری های علمی و تکنولوژیک، اگر در آن ها تخصص ندارید، زیاد درنگ نکنید. آگاهی کلی از آن ها کافی است. فقط مراقب باشید که رشته را از دست ندهید. کام تان از خواندن اش و درک زیبایی ها و ظرایف اش شیرین خواهد شد، و شاید همچون مترجم لحظه هایی از وجد و خلسه را تجربه کنید.

مترجم
شانزدهم بهمن ماه ۱۳۹۲

روح را باید گم کرده باشی تا پیدایش کنی.
ای. آر. لوریا

درباره نویسنده

ریچارد پاورز، رمان نویس آمریکایی، که با این ترجمه برای نخستین بار به جامعه فرهیخته و کتاب خوان ایران معرفی می شود، در سال ۱۹۵۷ در ایلینوی، ایالات متحد، به دنیا آمد. چهارمین فرزند از پنج فرزند خانواده بود، از پدری در شغل ناظم مدرسه راهنمایی و مادری خانه دار. تا یازده سالگی در شیکاگو بزرگ شد. در این سن، پدرش او و خانواده را به بانکوک، برد، که در آنجا به مدت پنج سال یک مدرسه بین المللی را اداره می کرد. در سال های دور از آمریکا مهارت هایش را در موسیقی آوایی ارتقا بخشید، و خبرگی اش را در نواختن ویولن سل، گیتار، ساکسیفون و کلارینت بسط داد. عطش زیادی برای خواندن داشت و از کلاسیک هایی چون ایلیاد و ادیسه لذت می برد. پس از خواندن و غرق شدن در کارهای مدرنیست هایی چون جویس، کافکا و توماس مان تصمیم گرفت اوقات فراغتش را صرف یادگیری برنامه ریزی رایانه ای کند.
در بازگشت به آمریکا، تحصیل در دبیرستان را تمام کرد و وارد دانشگاه ایلینوی شد. در دانشگاه ایلینوی فیزیک، فن بیان و ادبیات خواند، با گرایش اصلی فیزیک، که در نخستین نیم سال آن را به ادبیات انگلیسی تغییر داد. در ۱۹۸۰ موفق به دریافت مدرک کارشناسی ارشد در ادبیات شد. بعد، بر آن شد که تحصیلاتش را تا دریافت درجه پی اچ دی دنبال کند. در حال حاضر، در دانشگاه های ایلینوی و استنفورد ادبیات خلاق تدریس می کند.
پاورز برنده جایزه های متعدد معتبری است که از میان آنها جایزه کتاب ملی در سال ۲۰۰۶ شایان ذکر است. ستایش های صاحبنظران و منتقدان ادبی در پیش درآمد و پشت جلد کتاب آمده اند.
ویژگی بارز و شایان تاکید کارهای آقای پاورز این است که او در کنار و در میان رمان هایی که هریک از برجستگی های خیال انگیز ادبی برخوردارند، جا به جا به دنیای علومی مانند زیست شناسی، زیست شیمی، ژنتیک، پزشکی گریز می زند و از جهان پرآوا و جان نواز موسیقی نیز برای عمق بخشیدن به حساسیت های روح انسان مدد می گیرد. این کار را با چنان استادی و تسلطی انجام می دهد که خواننده رمان در کنار شرح حوادث واقعی زندگی که جانمایه قصه است به جهان بی منتهای شناخت و تفکر راه می یابد.
کارهای این نویسنده علاوه بر این جنبه فکری عقلانی، از عنصر عاطفی و رنگ مایه غنی برانگیزنده احساسات برخودارند.
آشتی و پیوند دوباره با طبیعت و عاطفه سرشار انسانی نسبت به همنوع و طبیعت از ویژگی های بارز و برتر کارهای او است. با یاری گرفتن از دستاوردهای علم و به کمک نوعی تامل و مراقبه در حال انسان و جامعه، نویسنده مرزهای شناخت علمی را از راه تخیل و قصه پردازی فراتر می برد. در کتاب حاضر، ابزار علمی او عصب پزشکی و عصب پژوهی است. با استفاده از ره آوردهای پزشکی اعصاب و روان و عصب پژوهی و مدد گرفتن از تخیل بسیار قوی خود، خواننده را به مشاهده و تعمق در روان خویش و پیچیدگی ها و گره های گشوده نشده آن می برد.
اگر یک وجه از رسالت ادبیات و هنر و نقش قصه بالا بردن آگاهی انسان از خود، جامعه و طبیعت باشد، نویسنده این رساله را به گونه شایانی از عهده برآمده است. او خواننده را به شناخت از خود، به مشاهده لایه های تو در توی روحش هدایت می کند، و از این رهگذر به ما کمک می کند که در خویش بهتر بنگریم و نقصان ها و ضعف های خود را بهتر ببینیم. و سرانجام اگر خوب بخوانیم، خوب فکر کنیم و به دریافت های خود وفادار باشیم انسان های بهتری برای همنوع خود و جامعه بشری خواهیم بود.
ریچارد پاورز از سال ۱۹۸۵ تا ۲۰۱۸ دوازده رمان نوشته است. از میان آنها علاوه بر پژواک برانگیز، رمان دیگر او به نام بخشندگی نیز توسط همین مترجم به فارسی برگردانده شده است.

ریچارد پاورز نُه رمان نوشته است. پژواک برانگیز جایزه ملی کتاب را ربود و از نامزدهای نهایی برای جایزه پولیتزر بود. پژوهانه مک آرتور، جایزه لِنان، و جایزه جیمز فنی مور کوپر برای داستان تاریخی را دریافت کرده است. ساکن ایلینوی است.

به:
شکوفه، زینت بخش شاخسار،
هاله، بر گرد ماه،
یاسمن نوشکفته در بهار،
نوای مرغان، در شب مهتاب

مترجم

فصل یکم: من هیچ کسی نیستم

ما همه سنگواره هایی بالقوه ایم که بقایای زمختی های زندگی های پیشین را هنوز با خود حمل می کنیم، نشانه هایی از جهانی که در آن موجودات زنده با قوامی کمی بیش از ابرها از دوران به دوران روان اند.
لورن آیسلی، سفر بی منتها، «شکاف»

دُرناها همچنان فرود می آیند، هرچند شب فرا رسیده است. فوج هایشان به صورت باریکه هایی آزاد و رها در متن آسمان چرخ می زنند و غلتان و لغزان بر بال باد فرود می آیند. از همه سو، در دسته های ده دوازده تایی، در پروازند و با تاریکی هوا بر زمین می نشینند. دسته های بیست تایی گرو کانادنسیس(۱) بر فراز رودخانه ای که یخ آن دارد آب می شود سایه می اندازند. در زمین های پست و هموار جزیره اجتماع می کنند، تنه شان را به هم می سایند، بال هایشان را به هم می زنند، فریادهای شیپورمانندی سر می دهند: موج پیشاهنگ یک مهاجرت همگانی. در عرض یک دقیقه پرندگان بیشتری به زمین می نشینند، آوای پرندگان هوا را آکنده است.
گردنی دراز و کشیده دارد، و پاهایش در عقب آویزان اند. بال هایش را که در جلو می گسترد، طولی به اندازه قد آدمی پیدا می کند. شاهپرهای نخستین اش، که چون انگشتان دست باز می شوند، پرنده را در سطح باد به پهلو می خوابانند. سر سرخ رنگ خم می شود و بال ها به هم می رسند: اینک کشیشی است ردا پوشیده که مراسم دعا انجام می دهد. دمش را خم می کند و شکمش را سفت می سازد، شگفت زده از جوش و خروش زمین. با پاهایی که زانوهای رو به عقب آن ها، مثل چرخ های شکسته هواپیما، به دنبالش کشیده می شوند، پا می زند. پرنده ای دیگر با شیرجه ای پایین می آید و تلوتلوخوران جلو می رود، و با تنه زدن و نزاع کردن به دنبال نقطه ای در منطقه تدارکاتی پرازدحام در طول دو سه کیلومتری آبی می گردد که هنوز آن قدر زلال و وسیع هست که بتوان به سلامت از آن گذشت.
هوای گرگ و میش زود فرا می رسد، و تا دو سه هفته دیگر نیز چنین خواهد بود. آسمان آبی روشن، که از میان درختان بید و سپیدار خود را نشان می دهد، لحظه ای به رنگ سرخی آتشین درمی آید، و سپس رنگی نیلگون به خود می گیرد. اواخر فوریه در رود پلات(۲)، و مه سرد شبانگاهی معلق بر فراز این رودخانه، که کاه بن باقی مانده از پاییز گذشته در مزارع هم مرز با رودخانه را از برفک می پوشاند. پرندگان به هیجان آمده با قدی به اندازه بچه ها، چنان به هم چسبیده که بال هایشان به هم می سایند در این پهنه از رودخانه اجتماع کرده اند، پهنه ای که یاد گرفته اند به کمک حافظه محل آن را به یاد آورند.
سالیان سال است که آن ها در پایان زمستان در کنار رودخانه به هم می پیوندند، و زمین های باتلاقی را می پوشانند. در این نور، چیزی بازمانده از سوسمارسانان در آن ها چنگ می زند: یعنی از قدیمی ترین موجودات پرنده روی زمین، به زحمت قدمی دورتر از انگشت بالان. وقتی تاریکی همه جا را می گیرد، دنیای یک نوآموز از سر گرفته می شود، بار دیگر جهان به شامگاه همان روزی برمی گردد که در شصت میلیون سال پیش این مهاجرت آغاز شد.
نیم میلیون پرنده ــ چهار پنجم کل درناهای تپه ماسه ای در روی زمین ــ به مقصد این رودخانه پرواز می کنند. این پرندگان مسیر پرواز مرکزی را پی می گیرند، که به صورت یک ساعت شنی بر سطح قاره گسترده است. آن ها با تلاشی پرقدرت از نیومکزیکو، تکزاس، و مکزیک هر روز صدها کیلومتر را می پیمایند، و باید هزاران کیلومتر دیگر را برای رسیدن به آشیانه های به خاطر سپرده شان طی کنند. به مدت چند هفته، این پهنه از رودخانه به گله ای از پرندگان در ابعاد چند کیلومتر پناه می دهد. بعد، با فرارسیدن بهار، حرکت می کنند و راه ساسکاچیوان(۳)، در آلاسکا یا جایی از آن هم دورتر را در پیش می گیرند.
این مهاجرت سالیانه همواره در جریان بوده است. چیزی در وجود این پرندگان مسیری را ردگیری می کند که قرن ها پیش از آن که پدر و مادرهاشان به آن ها نشان دهند مهیا شده است. و هر دُرنا، مسیری را که باید در پیش گیرد به یاد می آورد.
دُرناهای امشب بار دیگر در کرانه رودی دارای شاخابه های درهم تابیده پرشمار در جنب وجوش اند. تا ساعتی دیگر آسمانِ خالی از فریادهای بر هم انباشته آن ها پرخواهد شد. پرندگان، هیجان زده از کوچیدن، بی تاب و بی قرار، بال ها را به هم می زنند. بعضی از آن ها سرشاخه های یخ زده را می کنند و به هوا پرتاب می کنند. هیجانشان بالا می گیرد و کار به زد و خورد می کشد. سرانجام درناها، نگران و بیمناک، روی پاهای نازک درازشان به خواب می روند، بیشترشان در آب، و معدودی از آن ها کمی دورتر در کشتزارهای پوشیده از کاهبن های باقی مانده از درو، ایستاده اند.
یک صدای قیژ، قرچ فلز بر روی آسفالت، یک فریاد مقطع و سپس یکی دیگر گله پرندگان را بیدار می کند. کامیونت قوسی در هوا می زند، و مارپیچی را طی می کند تا سرانجام توی مزرعه می افتد. ستونی از دود و خاک به سرعت از میان پرنده ها می گذرد. آن ها بال بال زنان از زمین کنده می شوند. قالی گسترده از پرندگان وحشت زده، از زمین بلند می شود، چرخی می زند، و دوباره فرود می آید. فریادهایی که به نظر می آید ناشی از جاندارانی دوبرابر اندازه آن ها هستند تا کیلومترها دورتر به گوش می رسند.
صبح، آن صدا دیگر تکرار نشد. این جا در محل شاخابه های در هم بافته رودخانه وضع مثل همیشه است، ضیافتی برسر دانه بی مصرف مانده بر پا است که این گله های پرندگان مهاجر را تا شمال، فراتر از مدار شمالگان می رساند. با دمیدن نخستین پرتو سپیده، این سنگواره ها به زندگی بازمی گردند، پاهایشان را آزمایش می کنند، هوای یخ زده را مزه مزه می کنند، آسوده خاطر جست وخیز می کنند، در حالی که منقارهاشان رو به آسمان و گلوگاهشان گشوده است. و سپس، انگاری که در طول شب هیچ اتفاقی نیفتاده است، هر چیزی جز این لحظه را از یاد می برند، و در این حال، این دُرناهای تپه ماسه شروع به رقصیدن می کنند. می رقصند، همان طور که پیش از شکل گرفتن این رودخانه می رقصیدند.
برادرش به او نیاز دارد. این فکر در طول شبی بیگانه به کرین(۴) دلگرمی می داد. در حالتی خلسه گونه می راند، چسبیده به پیچ تند طولانی، به سمت جنوب نبراسکا، بزرگراه شماره ۷۷ از سیوکسلند(۵)، سپس به طرف غرب در بزرگراه شماره ۳۰، ضمن دنبال کردن مسیر پلات. در وضعیت او، رفتن از جاده های فرعی یا روستایی امکان پذیر نبود. هنوز از ضربه روحی که تلفن ساعت ۲ بامداد بر او وارد آورده بود دچار آشفتگی و پریشانی بود: کرین اشلوتر؟ این جا بیمارستان گود ساماریتن(۶) در کرنی(۷) است. برادرتان تصادف کرده است.
بهیار بیمارستان پشت تلفن توضیح دیگری نداد. جز این که مارک در شانه جاده نورث لاین چپه کرده بود، و در اتاق جلوی کامیونت میخکوب شده افتاده بود، و تا وقتی پیراپزشکان برسند و او را نجات دهند تقریبا یخ زده بود. تا مدت زیادی پس از قطع تلفن، کرین انگشتانش را حس نمی کرد، و بعد متوجه شد که دارد آن ها را به گونه هایش می فشارد. صورتش کرخ بود، گفتی خودش بود که در شب یخبندان فوریه تصادف کرده و در وسط جاده افتاده بود.
دستانش، خشک و کبود، هنگامی که به نرمی از اتراقگاه ها می گذشت محکم فرمان را به چنگ گرفته بودند. اول وینه باگو(۸)، سپس اماها(۹). درختچه های کوتاه حاشیه جاده ناهمگون در زیر انبوه برف خم شده بودند. تقاطع وینه باگو، مجموعه سرخپوستی پووا(۱۰)، مجتمع مسکونی قبیله ای و پایگاه آتش نشانی داوطلبانه، جایگاه پمپ بنزینی که بنزین معاف از مالیاتش را از آن جا خرید، تابلوی دستی رنگ شده ای که بر آن نوشته بود «کادویی فروشی هنرهای بومی»، دبیرستانِ ــ موسوم به خانه سرخپوستان ــ که او خود داوطلبانه در آن درس می داد تا این که یاس و سرخوردگی او را از این کار بازداشت: در این افکار بود که چشم انداز جاده، خصمانه، از او رو گرداند. در باریکه دراز و خالی روزالی(۱۱) مردی تنها، هم سن برادرش با کت و کلاه خیلی سبک و نازک ــ از سنخ ورزشکاران گو بیگ رِد(۱۲) مجبور شد خود را به میان برف های کنار جاده بیندازد. بعد رویش را برگرداند و غر و لندی نثار کرین برای انحراف او از جاده کرد.
حائل خط وسط او را به پایین کشاند و به میان تاریکی پوشیده از برف برد. بی معنی بود: مارک راننده ای تقریبا حرفه ای بود، و در یک جاده روستایی کاملاً مستقیم که آن را مثل کف دستش می شناخت نرم می راند. از جاده منحرف شدن در نبراسکای مرکزی شبیه به افتادن از روی یک اسب چوبی بود. در ذهنش تاریخ را بالا و پایین می کرد، با آن ور می رفت: ۰۲/ ۲۰/ ۰۲ آیا این معنی خاصی داشت؟ با کف دست به فرمان کوبید و ماشین تکان خورد. برادرت تصادف کرده است. درواقع، خیلی وقت پیش او همه جور گردش ها و چرخش های خلاف و راندن در باند ممنوع را که آدم می توانست فکرش را بکند مرتکب شده بود. ارتباط های تلفنی در ساعت های خطرناک، از خیلی وقت پیش. ولی نه هرگز چیزی از این دست.
برای این که خوابش نبرد رادیو را روشن کرد. آن را روی موج یک برنامه میزگرد رادیویی عجیب و غریب درباره بهترین راه محافظت از حیوانات خانگی در برابر مسمومیت های تروریستی قابل انتقال از راه آب تنظیم کرد. انواع و اقسام صداهای یکنواخت مغشوش در تاریکی شب در او رخنه می کردند، و به نجوا می پرسیدند که او کیست: تنها در جاده ای خلوت، در حدود هشتصدمتری حادثه ناگواری که می توانست برای خود او رخ دهد.
چه بچه مهربانی بود مارک، آن وقت که برای بیمارستان کرم خاکی اش کارمند کافی استخدام کرد، اسباب بازی هایش را فروخت تا جلوی به حراج رفتن مزرعه را بگیرد، فقط هشت سال داشت که خودش را به میان پدر و مادرش انداخت، در آن شب هولناک نوزده سال پیش، تا نگذارد کپی(۱۳) سیم برق را به بدن جُون(۱۴) بزند. داشت برادرش را این طوری تصویر می کرد که با کله در تاریکی فرو رفت. ریشه همه تصادف های برادرش: دلسوزی و رسیدگی بیش از حد.

بیرون گراند آیلند، در سیصد و بیست کیلومتری سیوکس، وقتی روشنایی بردمید و آسمان به رنگ گل بهی درآمد، کرین به پلات نگاهی انداخت. نخستین روشنایی که قهوه ای گل آلود را بازتابید، به او آرامشی بخشید. چیزی نگاهش را به خود جلب کرد: امواج مرواریدگونی که خال های قرمز رنگی بر آن ها نقش بسته بود. در نگاه اول، حتی به توهم بزرگراه فکر کرد. فرشینه ای از پرندگان صد و بیست سانتی تا مرز جنگل گسترده بود. سی سال می شد که در هر بهار آن ها را می دید، و با این همه توده رقصان پرندگان اختیار از او ربود و حرکتی ناگهانی به فرمان داد، شاید از برادرش پیروی می کرد.
مارک منتظر مانده بود تا پرندگان برای چرخ زدن در آسمان برگردند. او در وضع اسفباری بود، آن وقت، در اکتبر، هنگامی که کرین برای شرکت در مراسم سوگواری مادرشان همین مسیر را طی کرد. مارک با رفقای کارخانه بسته بندی گوشت در دایره نهم دوزخ نینتندو(۱۵)، پیک نیک رفته بودند، و او صبحانه ـ ناهار مایعش را با جعبه شش تایی آبجو شروع کرد، و هنگامی که برای کار در شیفت عصر می رفت کاملاً نشئه بود. حفظ سنت ها، خرگوش وار؛ مایه سربلندی خانواده. در آن موقع، قصد نداشت چیز معقولی به برادرش بگوید. اگر هم گفته بود، او نمی شنید. در طول زمستان درباره اش خوب فکر کرده بود، حتی کمی خودش را جمع وجور کرده بود. فقط برای این.
کرنی از دور پدیدار شد: خانه ها و ساختمان های پراکنده حومه شهر، منطقه تجاری پر از مغازه و سوپرمارکتی تازه سر برکرده، جوی چربی غذاهای آماده در طول خیابان دوم، خیابان اصلی قدیمی شهر. ناگاه کل شهر همچون تلاقی گاه بین ایالتی پرشکوه سال های ۸۰ او را تحت تاثیر قرار داد. احساس آشنایی او را با آرامشی غریب و بی تناسب سرشار کرد. انگاری در خانه اش بود.
گود ساماریتن را به همان آسانی پیدا کرد که پرندگان پلات را پیدا می کردند. با دکتر سوانح صحبت کرد و تلاش کرد حرف های او را بفهمد. دکتر پیوسته تکرار می کرد وخامت متوسط، در وضعیت پایدار، و خوش شانس. دکتر آن قدر جوان به نظر می رسید که سر شب در همان شب با مارک به مهمانی رفته باشد. دلش می خواست درباره مدرک پزشکی اش سوال کند. در عوض پرسید «وخامت متوسط» یعنی چی، و با شنیدن پاسخ مبهم و بغرنج مودبانه سر تکان داد. درباره کلمه «خوش شانس» پرسید و دکتر سوانح توضیح داد «خوش شانس برای این که زنده مانده است.»
ماموران آتش نشانی او را به کمک یک مشعل استیلنی از اتاق راننده درآورده بودند. اگر تماس تلفنی ناشناسی از یک ایستگاه پمپ بنزین در حاشیه شهر نبود، امکان داشت که او سراسر شب، در شانه جاده، در پشت شیشه جلو مدفون بماند، از سرما یخ بزند و تا سرحد مرگ خونریزی کند.
او را به درون بخش مراقبت های ویژه راه دادند تا برادرش را ببیند. پرستاری سعی کرد کرین را آماده کند، ولی او چیزی نمی شنید. در برابر آشیانه ای از سیم ها و پایشگرها ایستاد. در روی تخت کپه ای ملافه سفید افتاده بود. صورتی گیرکرده در توی توده درهمی از لوله ها، بادکرده و کبود، پوشیده از خونمردگی ها. لب ها و گونه های خونالودش از شن ریزه های نشسته در لابه لای پوست و گوشت خال خال شده بود. موی گوریده سر جای خود را به منطقه ای از سیم های بیرون زده از جمجمه برهنه می داد. پیشانی به شبکه ای داغ فشرده شده بود. برادرش در روپوش نازک سبز ـ آبی کم رنگش برای نفس کشیدن تقلا می کرد.
صدای خود را شنید که گویی از دوردست صدایش می کرد. «مارک؟» با شنیدن صدا چشم های او، مثل چشم های پلاستیکی بی حالت عروسک های دختربچگی خواهرش باز شدند. چیزی نجنبید، حتی پلک های او. هیچ چیزی، تا این که دهانش بی صدا هوا را بیرون داد. کرین روی دستگاه دولا شد. هوا با صدای سوت مانندی بلندتر از همهمه پایشگرها از میان لب های او بیرون می آمد. چون بادی از میان مزرعه گندم آماده.
صورتش به او آشنایی می داد. ولی به جز قطره های بزاق هیچ چیز از دهانش بیرون نمی آمد. چشمانش وحشت زده و ملتمسانه بودند. چیزی از او می خواست، زندگی یا مرگ. کرین گفت: «خیلی خب، باشد، من این جا هستم.» ولی دلگرمی دادن وضع او را بدتر می کرد. او مارک را به هیجان می آورد، دقیقا کاری که پرستارها قدغن کرده بودند. کرین به طرف دیگری نگاه کرد، به هر جایی جز چشم های حیوان مانند برادرش. اتاق به طور فراموش نشدنی در خاطرش نقش بست: پرده های کشیده، دو تاقچه برای دستگاه الکترونیک ترسناک، دیواری به رنگ شربت آبلیمو، میز غلتانی در کنار تخت او.
دوباره سعی کرد. «مارکی، منم، کرین. حالت دارد خوب می شود.» بیان این جمله نوعی حقیقت از آب درآمد. ناله ای از دهان قفل شده مارک بیرون آمد. دستش را، که لوله سیاهرگی در آن فرو رفته بود، دراز کرد و مچ خواهرش را به چنگ گرفت. کرین بهت زده بود که منظور او از این کار چیست. گیر دست مارک بی رمق ولی سرسخت و مصرانه بود، و او را به لابه لای شبکه لوله ها می کشید. انگشتانش را، دیوانه وار در انگشتان او گره کرد، گویی در این یک چشم به هم زدن کرین هنوز می توانست کامیونت او را از تصادف کردن نجات دهد.
پرستار کرین را بیرون برد. کرین اشلوتر(۱۶) در اتاق انتظار بخش سوانح نشست، اتاقی با دیوارهای شیشه ای که بیشتر به محوطه نگهداری جانوران می برد و در انتهای راهروی درازی قرار داشت که بوی مواد گندزدا، وحشت و دلهره، و مجلات بهداشتی کهنه از آن برمی خاست. ردیف هایی از کشاورزان و زن هاشان با سرهای خمیده، پلیور گرمکن و لباس کار بر تن، در صندلی های چارگوش بالشتک دار صورتی رنگ در کنار او نشسته بودند. در ذهن آن ها را سبک و سنگین می کرد: حمله قلبی پدر؛ سانحه برای شوهر حین شکار؛ مصرف بیش از حد مواد در مورد فرزند. در گوشه ای دورتر تلویزیونی بی صدا تصویرهایی از یک زمین بایر کوهستانی را که عده ای چریک در آن پراکنده بودند پخش می کرد. افغانستان، زمستان ۲۰۰۲. پس از مدتی، متوجه باریکه ای از خون شد که از انگشت اشاره راستش که آن را گزیده بود نشت می کرد. برخاست و به طرف دستشویی به راه افتاد و در آن جا استفراغ کرد.
بعد، چیز گرم و چربی از تریای بیمارستان خرید و خورد. در یک مرحله از جایش بلند شد و به سراغ یکی از آن راه پله های نیمه کاره مانده بتون پاشی شده رفت که برای وقتی در نظر گرفته شده اند که ساختمان آتش بگیرد، و به سیوکس سیتی، شرکت غول آسای الکترونیک رایانه و خانه که در آن در بخش ارتباط با مشتریان کار می کرد، زنگ زد. همان طور که ایستاده بود، چروک های دامن بوکله اش را صاف می کرد، گویی سرپرستش می توانست از پشت خط او را ببیند. به طور سربسته در حدی که می توانست ماجرای تصادف را برای رئیسش شرح داد. دلیلی به حد کافی منطقی: روال کار سی ساله واقعیت ها را از اشلوتر پنهان می کرد. درخواست دو روز مرخصی کرد. رئیس با سه روز موافقت کرد. کرین می رفت که تعارف کند، ولی حرفش را عوض کرد و با سپاس گزاری پذیرفت.
به اتاق انتظار که برگشت هشت مرد میانسال را با لباس فلانل دید که دایره وار ایستاده، چشم به زمین دوخته بودند. همهمه ای از ایشان به گوش می رسید، شبیه به بادی که پرده های خانه ای روستایی دورافتاده ای را به بازی می گرفت. امواج صدا اوج می گرفتند و فرو می نشستند. لحظه ای طول کشید تا پی به ماهیت ماجرا ببرد: یک محفل دعا بود، برای قربانی دیگری که درست بعد از مارک آورده بودندش. مراسم عبادتی جانشین موقت یکشنبه سفید، که هر چه را چاقوی جراحی، داروها، و لیزر از قلم می انداختند زیر پوشش می گرفت. اوراد و اذکاری که بر حلقه مردان نازل می شدند، حال و هوای گفت وگوی کوتاهی در گردهمایی های خانوادگی را داشتند. خانه جایی بود که از آن گریزی نبود، حتی در کابوس.
حالت پایدار. خوش شانس. این واژه ها به کرین امیدواری می دادند، تا آن حد که تا ظهر دوام آورد. ولی بار دیگر که دکتر سوانح با او حرف زد، صحبت از اِدِم مغزی به میان آورد. عاملی فشار درون جمجمه برادرش را بالا برده بود. پرستارها سعی می کردند بدن او را خنک کنند. دکتر از دستگاه تنفس مصنوعی و زهکشی بطن های مغز سخن گفته بود. دیگر صحبت خوش شانسی و حالت پایدار به میان نیامد.
چون بار دیگر به او اجازه دادند مارک را ببیند، او را نشناخت. فردی که او را برای دومین بار به بالینش بردند در اغما بود، و چهره اش، درهم شکسته، به چهره ای بیگانه بدل شده بود. وقتی صدایش زد چشم هایش را باز نکرد. بازوهایش، حتی وقتی آن ها را فشار داد بی حرکت ماندند.
کارکنان بیمارستان آمدند با کرین صحبت کنند. جوری باهاش حرف می زدند که گفتی خود او دچار آسیب مغزی است. کرین سوال پیچ شان کرد. میزان الکل در خون مارک زیر حد مجاز برای نبراسکا بود ــ سه یا چهار آبجو ساعت ها پیش از به حرکت درآوردن کامیونت. چیز قابل ذکر دیگری در معاینه دستگاه های بدنش به دست نیامده بود. کامیونتش از بین رفته بود.
دو مامور پلیس کرین را به کناری در راهرو بردند و پرسش هایی از او کردند. او چیزهایی را که می دانست، و چیزی هم نبود، با آن ها در میان گذاشت. یک ساعت بعد، از خود می پرسید آیا این گفت وگو واقعی بود یا فقط از خیال او گذشته بود. اواخر بعدازظهر آن روز، مردی پنجاه ساله با لباس کار آبی رنگ پهلوی او در اتاق انتظار نشست. کرین با وجود بی خوابی رویش را برگرداند و پلک هایش را باز و بسته کرد. امکان نداشت، حتی در این شهر: نکند گلوی مرد پیش او گیر کرده بود، آن هم در اتاق انتظار بخش سوانح.
مرد گفت: «باید وکیل بگیرید.»

کرین دوباره پلک هایش را به هم زد و سرش را تکان داد. خواب زده بود.
«شما همراه مردی هستید که کامیونتش را چپ کرده است؟ ببینید در روزنامه تلگراف درباره اش چی نوشته اند. حتما باید وکیل بگیرید.»
کرین همان طور که سرش را تکان می داد گفت «و آن وکیل شما هستید؟»
مرد خود را پس کشید «خدای من، نه. این فقط توصیه ای دوستانه بود.»
گزارش بی سر و ته روزنامه را تا آخرش خواند و سرانجام معلوم شد که پی و پایه ای ندارد. تا وقتی طاقتش را داشت توی اتاق شیشه ای نشست، سپس در بخش دوری زد و دوباره آمد سر جایش نشست. ساعت به ساعت خواهش می کرد به اش اجازه دهند او را ببیند. و هر بار خواهش او را رد می کردند. یک بار همان طور نشسته تکیه داده به صندلی صورتی رنگ مدل داده شده پنج دقیقه ای چرتش برد. در خواب دید مارک از جا برخاست و مثل گاومیش در علفزار آتش گرفته به راه افتاد. بچه ای که از سر دلسوزی همیشه بدترین بازیکنان را برای تیمش دستچین می کرد. جوان بزرگسالی که فقط وقتی در حال مستی بغض گلویش را می فشرد تلفن می زد. چشم های کرین به سوختن افتادند و آب دهانش مثل رویابه چرکین غلیظ شد. صورتش را در آینه دست شویی وارسی کرد: پوشیده از لک و پیس، مرتعش، گیسوی شرابی رنگ آویخته اش به پرده گوریده منجوق داری می برد. ولی با همه این حرف ها، سر و وضعی خوشایند و مطبوع داشت.
دکتر توضیح داد «اتفاق های بدی افتاده اند.» از امواج B و میلیمتر جیوه، لوب ها و بطن های مغز و هماتوم چیزهایی گفت. دست آخر کرین موضوع را دریافت. مارک به عمل جراحی نیاز داشت.
در حنجره اش شکافی تعبیه کرده در جمجمه اش کشو کار گذاشته بودند. پرستارها از پاسخ دادن به سوالات کرین خودداری می کردند. چند ساعت دیگر، با لحنی که دل هر مشتری ای را نرم می کرد، باز هم درخواست کرد برادرش را ببیند. به اش گفتند به سبب روش درمانی خیلی ضعیف شده است. پرستارها به او پیشنهاد کردند که چیزی به اش بدهند، و کرین با کندی دریافت که منظورشان دارو است.
گفت: «اوه، نه، تشکر می کنم. حالم خوب است.»
دکتر سوانح به او توصیه کرد «مدتی به خانه برو. این دستور دکتر است. به استراحت احتیاج داری.»
«افرادی در کف اتاق انتظار خوابیده اند. می توانم یک کیسه خواب بگیرم و برگردم.»
دکتر ادعاکرد «در حال حاضر تو هیچ کاری نمی توانی بکنی.» ولی این برای او قابل قبول نبود؛ دست کم در دنیایی که او به آن تعلق داشت.
قول داد اگر بگذارند، فقط یک لحظه، مارک را بیند برود استراحت کند. به اش اجازه دادند. چشمان برادرش بسته بودند، و او به هیچ چیز واکنش نشان نمی داد.
بعد یادداشت را دید، که منتظر روی میز کنار تخت افتاده بود. هیچ کس نتوانست بگوید کی این اتفاق افتاده بود. کسی بی آن که دیده شود یواشکی وارد اتاق شده بود، در شرایطی که حتی کرین را راه نمی دادند.
خط متعلق به آدمیزاد نبود، خرچنگ قورباغه، از آن عالمی دیگر بود: خط قلم انداز مهاجری مال یک قرن پیش بود.
من هیچ کسی نیستم
ولی امشب در جاده نورث لاین
خداوند مرا به کمک تو فرستاد
تا بتوانی زنده بمانی
و کسی دیگر را به زندگی بازگردانی.

فوجی پرنده، هر یک شعله ور. ستاره ها چون شهاب فرود می آیند. نقطه های سرخ فروزان گوشت و خون می شوند، در آن جا آشیان می گیرند، کل خود جزء است، جزء، کل.
برای همیشه چنین است: بی تغییری که آن را حس کنی.
فوج هایی از خلواره های گداخته. آن گاه که چشم انداز آزارنده خاکستری رنگ می بازد، همیشه نوبت به آب می رسد. پهنه ای بس بی حالت و چنان ساکن که به زحمت می توان نام مایع بر آن گذاشت. در نهایت جز جریان چیزی نیست. جریانی بعد از پایان، و این کمترین چیزی است که می توان درباره آن دانست. چیزی که خود سرما است، و از این رو نمی تواند آن را احساس کند.
پهنه ساکن آب، که در هر یک و نیم کیلومتر دو و نیم سانت ارتفاع کم می کند. پیکره ای به درازای جهان. مسیری یخ زده از آغاز تا پایان. انحناهای بزرگ U مانند، پیچ های کهنسال، انحناهای S مانند دیرآمده تن آسان جریان را به سکون می برند، کندتر و کندتر می کنند تا به کلی بند بیاید.
نه اثری از رودخانه هست، نه حتی از مانداب گل آلود قهوه ای غرب، نه اکنون و نه وقتی دیگر، مگر هرازگاهی که رود طغیان کند. صورتی برگشته به بالا، با فریادی خفه گشته در گلو. ستون سفیدرنگ، روشن در رودی از نور. سپس وحشت محض، غرشی رو به آسمان، انداختنی و افتادنی، هر چیزی جز به هدف زدن.
صدایی که کلمه ای برای گفتن گیر نمی آورد، ولی با این همه می گوید: بیا. با من بیا. مرگ را آزمایش کن.
دست آخر، فقط آب. آب بی کف و حباب که در شیب خویش می گسترد. آب هیچ چیز نیست، ولی در هیچ جاری می شود.
کرین در یکی از مهمانخانه های گردشگران عاشق درنا اتاق گرفت. در جایی که به نظر می رسید با دغلبازی راه اندازی اش کرده اند. برای یک اتاق سرکیسه اش کردند. فقط خوبی اش این بود که بغل بیمارستان بود. یک شب آن جا اقامت کرد، بعد به فکرش رسید که باید جای دیگری پیدا کند. به عنوان خویشاوند نزدیک، حق داشت از سرپناهی در فاصله یک بلوک با بیمارستان استفاده کند، مهمانخانه ای که از محل پول خردهای بزرگ ترین کارتل غذای آماده جهان سر پا بود. او و مارک چهار سال پیش هنگامی که پدرشان از بی خوابی کشنده ای در حال مرگ بود نام خانه دلقک به آن داده بودند. چهل روز طول کشید تا مرگ مرد فرا رسد، و دست آخر، آن گاه که سرانجام رضایت داد که به بیمارستان برود، گاهی مادرشان در طول شب در خانه دلقک به سر می برد تا نزدیک او باشد. کرین، حالا، دل آن نداشت که با آن خاطره رویاروی شود. در عوض، خانه مارک را برگزید که با ماشین نیم ساعت تا آن جا فاصله داشت.
به راهنمایی نقشه، راهش را تا فارویو(۱۷) پیدا کرد؛ در آن جا مارک پس از درگذشت پدرشان از محل سهمش از میراث ناچیز باقی مانده از او یک خانه با قطعات پیش ساخته خریده بود. کرین راه را گم کرد و مجبور شد راه املاک ریور ران(۱۸) را از یک دوبلور والتر بِرِنان(۱۹) در فور کورنرز تکزاکو(۲۰) بپرسد. این گم شدن جنبه روان شناختی داشت. او هیچ وقت رضایت نداده بود که مارک در این جا زندگی کند. ولی پس از درگذشت کپی، مارک به حرف هیچ کس گوش نمی داد.
سرانجام خانه ساخته شده از قطعات پیش ساخته، را که مایه غرور مارک در بزرگسالی بود پیدا کرد. او این خانه را درست پیش از شروع به کار به عنوان تکنیسین درجه ۲ در نگهداری و تعمیرات در کارخانه بسته بندی گوشت در لکسینگتن(۲۱) خرید. روزی که مارک چک پیش پرداخت را نوشت، شروع به دویدن و خوشحالی کرد، چنان که گفتی نامزدی اش را جشن گرفته بود.
کپه ای تاپاله تازه دفع شده سگ ورود او را به خانه خوشامد گفت. بلاکی(۲۲) در گوشه ای از اتاق نشیمن کز کرده بود، و با دستپاچگی گناهکارانه ناله می کرد. کرین جانور زبان بسته را بیرون آورد و به اش غذا داد. در حیاط قوطی کبریتی، سگ گله به کار سرکشی به کارها برگشت ــ سنجاب ها، توده های برف، تیرک های پرچین ــ هر کاری که با آن آدم ها را قانع کند که او هنوز ارزش دوست داشتن را دارد.
دما پایین بود. تنها چیزی که مانع از ترکیدن لوله ها شده بود عادت برادرش به نیمه باز گذاشتن لوله ها بود. کرین مخروط تاپاله سگ را با خاک انداز برداشت و در حیاط یخ زده ریخت. سگ روی پاهایش بلند شد و خود را به کرین آویخت و با این کار تمایل به دوست شدن نشان داد، ولی اول می خواست از محل مارک آگاه شود. کرین دولا شد و صورتش را به نرده یخ بسته فشرد.
لرزش گرفت و به اتاق برگشت. دستکم می توانست خانه را برای برادرش آماده کند: نظافتی را که هفته ها از آن غفلت شده بود انجام دهد. در آن چه برادرش اتاق خانوادگی می نامید، دسته های مجلات مدل ها و لوازم یدکی وانت و کامیونت و کیک پنیر را مرتب کرد. دیسک های این طرف و آن طرف افتاده را جمع کرد و در پشت پیشخان قاب بندی شده ای که مارک خودش، با موفقیت نسبی، سر پا کرده بود گرد آورد. پوستری از دختری با بیکینی چرمی مشکی، که خود را روی کاپوت یک کامیونت قدیمی انداخته بود، از دیوار اتاق خواب آویخته بود. حالش به هم خورد و آن را از دیوار کند. وقتی به کاغذ پاره شده که در دست داشت نگاه کرد پی برد که چه کاری کرده بود. چکشی در جعبه ابزار یافت و سعی کرد پوستر را دوباره سر جایش نصب کند، ولی جرخوردگی بیش از آن بود که بشود کاری کرد. آن را در سطل زباله انداخت و دشنامی نثار خود کرد.
تشکیلات دست شویی و حمام یک پروژه بازار علم(۲۳) به تمام معنی بود. مارک هیچ گونه لوازم پاک کننده جز لوله شور و صابون لذر بلاک نداشت. کرین آشپزخانه را به دنبال سرکه و آمونیاک گشت، ولی چیزی حلال تر از الد استایل(۲۴) نیافت. در زیر جام دست شویی سطلی پر از تکه های کهنه و یک قوطی پودر جِرمگیر پیدا کرد که وقتی آن را بلند کرد به زمین افتاد و گرومب صدا کرد. درپوش را چرخاند و در قوطی با صدای تقی باز شد. توی آن یک پاکت حاوی قرص بود.
کف آشپزخانه نشست و گریست. به فکر افتاد که به سیوکس سیتی برگردد، جلوی ضرر بیشتر را بگیرد و زندگی عادی را از سر گیرد. قرص ها را درآورد، در حالی که با انگشت آن ها را زیر و رو می کرد. ضمایم خانه عروسکی یا تجهیزات ورزشی: بشقاب های سفیدرنگ، دمبل های قرمز، نعلبکی های ارغوانی کوچک با علامت شخصی ناخوانا. مارک این ها را در این جا، در کنار خود از کی پنهان می کرد؟ کرین گمان می کرد چیزی را که در منطقه مورد علاقه بود پیدا کرده است: اکستازی. یک بار، دو سال پیش در بولدر(۲۵)، مقداری از آن را مصرف کرده بود. شامگاه را به درآمیختن روح با دوستان و بغل کردن افراد کاملاً بیگانه گذرانده بود. بی حس و کرخ، یک قرص برداشت و به زبان گودافتاده اش مالید. بعد آن را خرد کرد و با همه چیزهای مخفی شده در آسیاب پودر کرد. در را به روی بلاکی که مرتب پارس می کرد گشود تا بیاید تو. سگ پوزه اش را به نرمه ساق پای او می مالید، به اش احتیاج داشت. به حیوان قول داد «خیلی خب، باشد. همین حالا همه چیز دوباره درست می شود».

سراغ اتاق خواب رفت، که موزه ای بود از دندان های گاو، سنگ های معدن رنگارنگ، و صدها در بطری عجیب و غریب نصب گشته بر روی چارپایه های دست ساز خانگی. کمد دیواری را وارسی کرد. در کنار شلوارهای جین و مخمل کبریتی اکثرا تیره رنگ، سه لباس کار یکسره با آرم آی بی پی به قلابی در بالای پوتین های جرم گرفته اش، که هر روز برای رفتن به کشتارگاه می پوشید، آویزان بود. یکهو این فکر به سرش زد: کارهایی که دیروز باید به آن ها سر و سامان می داد. به کارخانه زنگ زد. فرآوری کنندگان گوشت گاو آیووا(۲۶) بزرگ ترین تهیه کننده ممتاز گوشت گاو، خوک، و فرآورده های وابسته. پاسخگوی خودکار جواب داد. بعد، یکی دیگر. بعد موزیک شاد، بعد آدمی چرب زبان، بعد آدمی که تودماغی حرف می زد و پیوسته او را مادام خطاب می کرد. مادام. یک جایی در طول مکالمه، او مادر خودش شده بود. یک مشاور امور استخدامی مراحل تشکیل پرونده برای معلولیت مارک را گام به گام برای او شرح داد. در طول ساعتی که طول کشید تا او فرم ها را پر کند، از این که سودمند واقع شده است نشاطی به او دست داد. شادی وارد کردن اطلاعات در رایانه.
به کارفرمایان خودش در سیوکس هم زنگ زد. آن ها گروه بزرگی بودند، سومین شرکت فروشنده رایانه در کشور. سال ها پیش، در دوران رونق بازار رایانه شخصی، آن ها پوسته فروشندگان همقد و اندازه رایانه بر طبق سفارش پستی را شکستند و با ترفند ساده گنجاندن رمه های در حال دویدن هولستاین(۲۷) در آگهی های تبلیغاتی شان موقعیت ممتازی به دست آوردند. مارک به خواهرش خندیده بود که از کلرادو به نبراسکا برگشته بود تا شغلی در این شرکت دست و پا کند. می خواهی شکایت را برای شرکت رایانه گاونشان رفع و رجوع کنی؟ کرین نمی توانست توضیح دهد. پس از سال ها گذراندن دورانی که او پیشرفت شغلی اش تصور می کرد ــ ارتقا از سطح منشی تلفنی در شیکاگو تا بازاریاب آگهی های تبلیغاتی در آگهی نامه های مد روز لوس آنجلس، پیشرفت تا حد دستیار اصلی و در نهایت چهره شاخص شرکت برای دو سرمایه گذار اینترنتی در بولدر که می خواستند در دنیای آنلاین میلیون ها به جیب بزنند، دنیایی که در آن افراد می توانستند یاران جانی ثروتمند پیدا کنند ولی انجام کارشان به دادگاه می کشید ــ محکم به زمین خورده بود و چشمانش به حقیقت باز شده بود. بعد از گذشت سال ها، نه وقت داشت و نه غروری که خرج بلندپروازی کند. خطایی در کار بی اجر و مزد شرافتمندانه برای یک شرکت قابل اعتماد و برکنار از هرگونه ریا و تظاهر نبود. اگر تقدیر او در روابط با مشتریان رقم خورده بود، او با مشتریان با نهایت مهارتی که برای انسان امکان پذیر بود رفتار می کرد. درواقع، استعداد و مهارتی پنهانی برای رفع و رجوع شکایات در خود کشف کرده بود. دو تا ایمیل و پانزده دقیقه گفت وگوی تلفنی کافی بود که مشتری ای را که آماده بود شرکت را به آتش بکشد قانع کند که او و موسسه دارای هزاران کارمندش خواستار چیزی بیش از دوستی و احترام مادام العمر آن مرد نیستند.
او نمی توانست به برادرش یا هر کسی دیگر توضیح دهد که: مقام و ارضای خواست ها معنایی ندارد. آن چه مهم است کاردانی و کارآیی است. دست آخر، زندگی اش از به راه خطا بردن او دست برداشته بود. شغلی داشت که به خوبی از عهده اش برمی آمد، آپارتمان یک خوابه نوسازی در نزدیکی رودخانه در سیوکس جنوبی داشت، و نیز مختصر دلهره مشترکی با دوست بامحبتی در پشتیبانی فنی که می رفت به زودی به رابطه ای جدی تبدیل شود. آن وقت این اتفاق. یک زنگ تلفن، و اینک واقعیت دوباره او را پیدا کرد.
عیبی ندارد. در سیوکس کسی به او احتیاج نداشت. تنها کسی که به او نیازمند بود در بیمارستان، در جزیره ای تاریک، خوابیده بود، بی هیچ خویش و یاور دیگری که در اندیشه او باشد.
به رئیس اش زنگ زد، و تا او روی خط بیاید، موها و سر و وضعش را مرتب می کرد. نگاهی به تعداد روزهای مرخصی استحقاقی کرین کرد و گفت او می تواند از دوشنبه آینده تا یک هفته بعد در مرخصی باشد. با لحنی به حداکثر ممکن متواضعانه گفت مطمئن نیست که این مقدار کافی باشد. رئیس گفت احتمالاً باید کافی باشد. کرین از او تشکر کرد، دوباره عذر خواست، تلفن را قطع کرد و به کار نظافت دیوانه وارش برگشت.
تنها به کمک صابون مایع و حوله کاغذی، خانه مارک را به وضعی قابل سکونت برگرداند. ضمن لکه گیری از آینه دست شویی خودش را در آن برانداز کرد: یک مشتری راضی کن حرفه ای سی ویک ساله با یکی دو کیلو اضافه وزن و موهای شرابی به طول حدود چهل سانت که برای سنش بیش از اندازه بلند بود، نیاز به چیزی داشت که آن را سر و سامان دهد. می توانست از عهده این کار برآید. به زودی مارک برمی گشت، شاد و سرخوش دوباره آینه را پر از لکه می کرد. و کرین به دیار رایانه گاونشان برمی گشت، به جایی که به کارش احترام می گذاشتند، و کسانی که بیگانه ای بیش نبودند از او کمک می خواستند. به گونه هایش دست کشید و آن ها را به طرف گوش ها صاف کرد و تنفس اش را آرام تر کرد. جام دست شویی و وان را برق انداخت، سپس به سراغ ماشینش رفت و کوله پشتی اش را وارسی کرد: دو پولیور، یک شلوار تک از پارچه جناغی، و سه زیرپوش اضافی. سوار ماشین شد و تا خیابان پر از مغازه و فروشگاه کرنی رفت و یک بلوز پشمی، دو شلوار جین، و یک مرطوب کننده خرید. حتی همین اندازه هم می توانست اتفاق شومی در پی داشته باشد.
من هیچ کسی نیستم، ولی امشب در جاده نورث لاین... از بخش سوانح درباره یادداشت سوال کرد. بر طبق همه اظهارنظرها، یادداشت باید اندکی بعد از پذیرش مارک روی میز کنار تخت ظاهر شده باشد. منشی اسپانیایی تبار بخش، که گردنبندی با شمایل مسیح مصلوب، مزین به نگین هایی از فیروزه به گردن آویخته بود، اصرار داشت که در سی و شش ساعت اول هیچ کس جز کرین و کارکنان بیمارستان اجازه دیدن او را نیافته بودند. او برای اثبات حرفش گزارشی لحظه به لحظه ارائه داد. پرستار سعی کرد باریکه کاغذ را بگیرد و ضبط کند، ولی کرین از تسلیم آن سر باز زد. می خواست وقتی مارک به هوش آمد، آن را به او نشان دهد.
او را از بخش سوانح به اتاقی انتقال دادند که کرین می توانست در آن جا پیشش بماند. همچون مانکنی بر زمین افتاده روی تخت دراز کشیده بود. دو روز بعد، برای نیم دقیقه چشمانش را گشود و دوباره بست. ولی دوباره در هوای گرگ و میش شامگاه آن روز دوباره آن ها را گشود. در طول روز بعد، کرین شش بار دیگر گشودن چشم ها را شمرد. هربار که چشمش را باز می کرد انگاری نگاهش را به فیلم ترسناک زنده ای می دوخت.
صورتش با حالتی چون صورتک لاستیکی لباس بالماسکه شروع به حرکت کرد. نگاه خیره بی حالتش نگاه او را می جست. کرین در کنار تخت نشست، آن طور که گفتی دارد روی شن ریزه های دهانه معدنی عمیق سر می خورد. «چیه، مارک؟ به من بگو. من این جام».
از پرستارها خواهش کرد که یک کاری، هرچند کاری کوچک، کاری که فایده ای داشته باشد، به او واگذار کنند که انجام دهد. به او جوراب های نایلونی مخصوص و کفش های بسکتبال دادند که هر دو سه ساعت یک بار به پای مارک کند و دوباره درآورد. او هر چهل دقیقه این کار را تکرار می کرد، و علاوه بر آن پاهای مارک را هم ماساژ می داد. این کار به گردش خون او کمک می کرد و مانع از تشکیل لخته می شد. کرین در کنار تخت نشسته بود، می فشرد و مشت مال می داد. یک بار متوجه شد که دارد عهد و پیمان چهارگانه قدیمی اش را زیر لب زمزمه می کند:
سرم برای اندیشه ای شفاف تر،
قلبم برای وفاداری ژرف تر،
دستانم برای خدمتی کاراتر،
تندرستی ام برای زندگی ای بهتر...
گفتی به دبیرستان بازگشته بود و مارک پروژه او برای نمایشگاه استانی بود.
خدمتی کاراتر: در همه عمرش به دنبال آن بود، و وسیله ای بیش از مدرک کارشناسی در جامعه شناسی از دانشگاه نبراسکا در کرنی در اختیار نداشت. دستیار مربی در اتراقگاه سرخپوستان در وینه باگو، داوطلب در ایستگاه تغذیه بی خانمانان در پایین شهر لوس آنجلس، منشی بدون کارمزد برای یک دفتر حقوقی در شیکاگو. برای خاطر دوست پسری احتمالی در بولدر، حتی مدت کوتاهی در تظاهرات خیابانی بر علیه جهانی شدن شرکت می کرد، که در طی آن ها با چنان شور و حرارتی شعار می داد که می توانست احساس حماقت عمیقش را پنهان کند. اگر به خاطر خانواده اش نبود، در خانه می ماند و زندگی اش را وقف خانواده اش می کرد. اکنون آخرین عضو آن، بی حس و بی حرکت، و ناتوان از اعتراض کردن به لطف و خدمت او در کنارش خوابیده بود.
دکتر سوزن فلزی مجوفی در مغز برادرش کار گذاشت، تا مایع آن را بکشد. هولناک بود، ولی موثر افتاد. فشار درون جمجمه اش افت کرد. کیسه ها و کیست ها جمع شدند. حالا مغز همه فضایی را که نیازمند آن بود در اختیار داشت. کرین هم همین را به او گفت. «حالا دیگر کاری نداری جز این که خوب شوی.»

نظرات کاربران درباره کتاب پژواک ‌برانگيز