فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روشنگری شگفت‌انگیز پروفسور کاریتا

کتاب روشنگری شگفت‌انگیز پروفسور کاریتا
داستانی درباره مکتب‌های ادبی

نسخه الکترونیک کتاب روشنگری شگفت‌انگیز پروفسور کاریتا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۳,۳۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب روشنگری شگفت‌انگیز پروفسور کاریتا

«چرا بازداشتم می‌کنید؟» رئیس گروه با چهره‌ای بی‌حالت گفت: «چرا بازداشتت می‌کنیم؟» آیا این پرسش او یک پاسخ بود؟ یا فقط جمله او را تکرار می‌کرد تا بهتر آن را بفهمد؟ یا می‌خواست برای سگ‌هایش موضوع را روشن کند؟ یا شاید جواب او در واقع نوعی سؤال بود؟ آیا نیکولاس می‌بایست به سؤال خودش جواب می‌داد؟ یا رئیس گروه داشت مسخره‌اش می‌کرد؟ هرچه باشد، چرا نباید او را دستگیر می‌کردند؟ و چرا باید دلیلی برای دستگیریش در کار باشد؟ در این روزها در «نظام‌آباد»، نظامیان نیازی به دلیل نداشتند. او به آهستگی بهترین لباسش را می‌پوشید (شاید دیگر به این زودی‌ها فرصتش را پیدا نمی‌کرد) و منتظر بود ببیند چه حرف دیگری گفته می‌شود. رئیس گروه گفت: «تو را بازداشت نمی‌کنیم.»

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روشنگری شگفت‌انگیز پروفسور کاریتا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



ناشر وظیفه خود می داند که از فرهیخته گرامی، جناب آقای یاسر میردامادی تشکر کند که هم این کتاب را برای ترجمه معرفی کردند و هم اصل انگلیسی آن را در اختیار ناشر قرار دادند.

فصل اول: بازداشت

بدترین واقعه در زمان بازداشت پرفسور نیکولاس کاریتا این بود که عینکش را شکستند و له کردند. اصلاً انتظارش را نداشت و فکرش برایش ترسناک بود. آن ها با تضعیف نگاه و سلطه او بر پدیدارها، سلطه خود را بر واقعیت اثبات و تقویت کردند.
نیکولاس در کتابخانه اش آرام نشسته بود و مطالعه می کرد در حالی که ردای مخمل سیاهش را که حاشیه خز سفیدِ نقره ای داشت دور خودش پیچیده بود ــ همان ردایی که همیشه در بحث و جدل های شبانه اش با متفکران «عصر روشنگری»(۱۶) بر تن می کرد. دیروقت به بستر رفته و خوب نخوابیده بود چون با توجه به سرنوشت بسیاری از دوستانش، با ناراحتی می دانست که روزهای آزادی برای او کم کم به آخر می رسد. اما سعی نکرده بود مخفی شود. او همیشه از دخالت در امور سیاسی اجتناب می کرد. خودش را یک محقق، متخصص تاریخ اندیشه ها و یک فیلسوف می دانست و بنابراین فکر می کرد یا امیدوار بود که آدم مهمی به شمار نمی رود.
صدای ضربات محکمی به در خانه به گوشش رسید. در بستر نشست و گوش داد. مسلما هیچ امید فراری نبود: حتما خانه اش را محاصره کرده ــ بودند و به محض دیدنش شلیک می کردند. برق چراغ ماشین های پلیس در بیرون پنجره اتاقش پیدا بود. صدای در زدن شدیدتر شد. از رختخواب بیرون آمد، عینکش را به چشم زد و ردای مخملش را پوشید. با قدم های شمرده در تاریکی در راهرو به سوی در ورودی رفت. قبل از رسیدنش صدای ضربه ای محکم و شکسته شدن در چوبی را شنید. یک ضربه محکم دیگر و قفل در شکست و در باز شد. روبه رویش در نور کم راهرو، چهار سرباز را دید که لباس ساده نظامی بر تن داشتند. آن ها وارد شدند و بدون آن که چیزی بگویند چراغ را روشن کردند و به سوی کتابخانه اش در انتهای راهرو رفتند. نیکولاس پشت سر آن ها وارد کتابخانه شد. رئیس شان که از همه جوان تر بود و قیافه پسرانه ای داشت با بی اعتناییِ تهدیدآمیزی به او نگاه کرد و آمرانه گفت: «برو لباس بپوش!»
آنگاه بود که آن حمله بی دلیل به عینکش به وقوع پیوست. وقتی چرخید که به اتاق خوابش برود، یکی از سربازان تنومند که عرق می ریخت و غرولند می کرد به طرف او آمد، چنگ انداخت و عینکش را برداشت، آن را زیر پایش انداخت و پاشنه اش را رویش فشار داد تا له شود. صدای له شدن عینکش و تصویر مبهم قاب عینک شکسته برای نیکولاس بسیار ناراحت کننده و زجرآور بود.
بدون عینکش جهان برایش تیره وتار می شد. افکار دلگرم کننده جیمز تربر(۱۷) را درباره لذت عجیبِ نابیناشدن به خاطر آورد. وقتی بینایی از بین می رود نقشِ جهان بیرونی در تعیین و تثبیت آنچه شخص می بیند ناچیز می شود در حالی که تعبیر و برداشت شخصی بالا می رود به طوری که فقط کافی است خوش بین باشی تا زنان زیبا و جذاب شوند، ساختمان ها باشکوه باشند و خورشید بدرخشد. اما دلیلی برای خوش بینی درباره وضعیت فعلی خودش یا در واقع درباره کل وضعیت در نظام آباد(۱۸) (شهر نظامیان) وجود نداشت.

آخرین کودتا از همه بدتر بود. شورای نظامی حاکم، عملیات ارعاب و وحشت تازه ای به راه انداخته بود. آن ها هدف شان را نابودی جنبش چریکیِ «دست آشکار»(۱۹) اعلام کرده بودند ــ به هر قیمتی که شده. هیچ وقت نمی فهمیدید چه کسی مسئول کدام خشونت و تعدی است ــ چریک ها یا عوامل تحریک حکومتی. تا همین اواخر، آن «دست» به دو گروه تقسیم شده بود: «دست آشکار چپ» و «دست آشکار راست». همیشه آن ها یکدیگر را در کشتارها و بمب گذاری ها مقصر معرفی می کردند. تنها چیزی که مسلم به نظر می رسید این بود که هیچ «دستی» نمی دانست «دست» دیگر چه می کند و هر دو «دست» به خون آلوده اند. در ایستگاه های راه آهن بمب گذاری می کردند؛ هر روز به بانکی حمله می شد. دو ماه قبل، قرارگاه مرکزی پلیس در پایتخت به آتش کشیده شده بود. چریک ها، سرمایه داران و کاسبکاران را می ربودند؛ نظامی ها، وکلا را به قتل می رساندند. هزاران نفر «ناپدید شدند» و بعضی از آن ها از هلیکوپتر به دریا انداخته شدند. بیشتر دوستان و شاگردان سابقش مخفی شده بودند. ماشین های فورد(۲۰) خاکستری بدون پلاک در خیابان ها رفت وآمد می کردند. گروه های ضربت و جوخه های مرگ، آزادانه جولان می دادند. ارکان مختلف نظامی، نیروی زمینی، نیروی دریایی، نیروی هوایی و دژبان هریک خط مشی جداگانه ای داشتند و در پی دشمنان مختلفی بودند. در یک کلام، نیروهای مختلف نظامی درست مثل «دست»های چریک ها مهار گسیخته عمل می کردند.
اما اکنون رعب و وحشت پراکنیِ شورای نظامی جدید، روشمند و منظم تر و چریک ها متحدتر شده بودند. هم حامیان و هم مخالفان حکومت در خطر بودند. او از خیلی وقت پیش می ترسید که اگر دستگیر شود، دنیا و خصوصا دنیای خارج به کلی از غیبتش بی خبر می ماند. روابط آکادمیک او از مدت ها قبل قطع شده بود یعنی از وقتی که همکارانش در خارج برای نشان دادن همبستگی، بایکوت آکادمیک اعلام کرده بودند. و اما پسر و دختر خودش هم هیچ کدام نمی توانست کمکی به او بکند. پسرش مارکوس(۲۱) به اردوگاه چریک ها پیوسته بود و برای «دست» می جنگید که بدون شک همین یکی از بهانه های دستگیری او محسوب می شد. دخترش الیزا(۲۲) هم در مقام یک فعال حقوق بشری در خفا و زیرزمینی کار می کرد. او مسلما به محض شنیدن خبر دستگیری پدرش با دولت ها و روزنامه نگاران خارجی تماس می گرفت اما با این همه دستگیری، ناپدیدشدن و شکنجه و زندان، چه کسی به او توجه می کرد؟

مامور جوانی که به نظر می رسید رئیس گروه باشد به او دستور داده بود لباس بپوشد. سه مامور تنومند و قوی هیکلی که همراهش بودند به وضوح از او می ترسیدند و مانند سگ های عصبی و خشمگینی به خود می پیچیدند اما نیروی سرکوب شده و ترسناک شان تحت سلطه مربی و رئیس شان مهار شده بود. هر چهار مامور مهاجم به دنبال نیکولاس به اتاق خوابش رفتند. در حالی که آرام آرام در مقابل آن ها لباسش را می پوشید تصمیم گرفت پرسش مشخص را از رئیس شان بپرسد:

«چرا بازداشتم می کنید؟»
رئیس گروه با چهره ای بی حالت گفت: «چرا بازداشتت می کنیم؟»

آیا این پرسش او یک پاسخ بود؟ یا فقط جمله او را تکرار می کرد تا بهتر آن را بفهمد؟ یا می خواست برای سگ هایش موضوع را روشن کند؟ یا شاید جواب او در واقع نوعی سوال بود؟ آیا نیکولاس می بایست به سوال خودش جواب می داد؟ یا رئیس گروه داشت مسخره اش می کرد؟ هرچه باشد، چرا نباید او را دستگیر می کردند؟ و چرا باید دلیلی برای دستگیریش در کار باشد؟ در این روزها در «نظام آباد»، نظامیان نیازی به دلیل نداشتند.
او به آهستگی بهترین لباسش را می پوشید (شاید دیگر به این زودی ها فرصتش را پیدا نمی کرد) و منتظر بود ببیند چه حرف دیگری گفته می شود.

رئیس گروه گفت: «تو را بازداشت نمی کنیم.»

این حرف معنایی نداشت. البته که حکم بازداشتی نشان نداده بودند اما حکم بازداشت هم بی معنی شده بود چون دادگاه ها دیگر کار نمی کردند. او، نیکولاس کاریتا، در سیاهچالی ناپدید می شد، کسی به او توجه یا برایش سوگواری نمی کرد، کارها و اهداف زندگی او ناتمام می ماند.
تاکنون فقط کارش بود که به زندگی او معنا می داد. تحقیق و مطالعه افکار تحول خواهانه در قرن هجدهم به مدت سی سال کانون تحقیق و تدریس او بود. مشغولیت ذهنی او مطالعه افکار گذشتگان درباره آینده بدون توجه چندانی به زمان حال بود. چگونه می توانستند دلایل قابل قبولی برای امیدوار بودن به آینده بشریت داشته باشند؟ آیا هیچ یک از آن دلایل هنوز اعتباری داشت؟ آیا پس از ارعاب و وحشت های این قرن باز هم کسی می توانست چنان امیدهایی داشته باشد؟ آیا اندیشمندان مورد علاقه او صرفا ارائه کننده اوهام خطرناکی بودند که مومنان واقعی را نابینا می کرد و اصول اعتقادی تعصب آمیزی را در اختیار سلطه جویانِ خودخواهی می گذاشت که از زمان ارعاب و وحشت ژاکوبن ها(۲۳) [ رادیکال های افراطی فرانسه ]برای بشریت ضایعات سنگینی به بار آورده بود؟ در یک کلام، خوش بینی هم موضوع مورد علاقه و هم موضوع اعتراضش بود.
نیکولاس به اصرار ماموران چمدانی برای سفر آماده کرد. ردای مخملش را برای بحث های شبانه آینده اش با دیدرو و دالامبر(۲۴)، لایبنیتز و کانت و ولتر و سایرین، به دقت تا کرد و در چمدان گذاشت. همچنین وسایل اصلاحش، دو شلوار، یک کت، چند پیراهن و کراوات و با خوش بینی، قاب عینک شکسته اش را در چمدان گذاشت.
هنگامی که با ماموران به راهرو رفت آخرین نگاه را به کتابخانه و دفتر کارش انداخت که محل تحقیقات و مطالعات روزانه و بحث و جدل های شبانه اش بود و آخرین تصویر تار و مبهم از آن را در حافظه اش ثبت کرد: فرش لاکی مشرق زمینی بزرگی که تقریبا سراسر کف اتاق را پوشانده بود؛ پنجره ای مشرف به باغچه ای که خوب به آن می رسید؛ دیوارهایی پوشیده از قفسه های کتاب؛ میز تحریرش؛ صندلی راحتی که در آن لم می داد؛ قفسه کتاب های قرن هجدهم که با جلدهای قهوه ای یک دست صحافی شده و شیشه روی قفسه از آن ها محافظت می کرد.
رئیس با نگاهش او را به طرف در خانه هدایت کرد. وقتی بیرون رفتند، صدای حرکت سه مامور دیگر را شنید، مثل سگ هایی که یک دفعه قلاده شان را باز کرده باشند به فرمان رئیس شان رفتند تا خلوتگاه و مکان امن او را تفتیش و تخریب کنند.

فصل دوم: زندان

مامور جوان زیر بغلش را گرفت و او را در صندلی عقب ماشینی انداخت و دو مامور دیگر در دو طرف او نشستند. وقتی رئیس گروه در صندلی جلو، کنار راننده نشست و ماشین حرکت کرد، او را دستبند و چشم بند زدند. چشم بند برایش خوشایند بود چون مجبور نبود بکوشد تا تصویر تیره وتار جلویش را تشخیص دهد. دستبند نشانه آغاز حبس و زندان جسمانی او بود و مسلما در مقایسه با آزارها و ناراحتی هایش که پیش رو داشت چندان مهم به نظر نمی رسید.
ماشین حدود یک ساعت به سرعت می رفت. نهایتا در جایی ایستاد که نیکولاس خیال می کرد یک زندان نظامی است. صدای سخنان خفه و دوردست و صدای بازوبسته شدن درهای آهنی و حتی از دور صدای ناله خفیفی را می شنید که مطمئن نبود از درد است یا از نومیدی یا از سر خشم؟ او را از ماشین بیرون کشیدند و از دو راه پله سنگی و سپس راهرویی عبور دادند. آنگاه بدون هیچ حرفی او را در اتاقی که مسلما سلول زندان بود انداختند. در با صدای محکمی بسته و قفل شد و صدای قدم هایی را شنید که دور می شدند. نیکولاس در سکوت و تاریکی مطلق روی تختخوابی کنار دیوار نشست در حالی که دست هایش لای زانوهایش بود. هر لحظه احساس می کرد دستبندش تنگ تر شده و هراسش از فضای بسته بیشتر می شد. درباره این حالت در کتاب ها و یادداشت های زندانِ نویسندگانِ متعددی چیزهایی خوانده بود اما هرگز احساس قاطعیت آن را تصور نمی کرد و باورش نمی شد که خودش هم ممکن است آن را تجربه کند. او که دیگر نمی توانست خود را از خطرات جسمانی محافظت کند به یاد کوندورسه(۲۵)ی بیچاره افتاد که از بهترین و اصیل ترین فیلسوفان عصر روشنگری بود و هنگام فرار از ارعاب و وحشت انقلابی [فرانسه]، وقتی در هیئت کارگری در ملک خودش پنهان شده بود، دستگیر شد. او که دیگر مارکی ژان ـ ماری ـ آنتوان ـ نیکولاس کاریتا دو کوندورسه(۲۶) نبود، دو روز بعد به سادگی در زندان تحت عنوان «پییر سیمون»(۲۷) جان سپرد. آیا او واقعا از بیماری و به مرگ طبیعی جان داد یا از انگشتر اشرافی خود زهر زیر نگینش را خورده بود؟
ناگهان با صدایی در سلول باز شد و دستبند و چشم بندش با حرکتی سریع برداشته شد. وقتی چشمانش به نور ضعیف چراغ برق عادت کرد، دید که در یک سلولِ زندان در «باشگاه خودآگاهی»(۲۸) نشسته است.
در یک لحظه فکر کرد بهتر است از کسی که دستبند و چشم بندش را باز کرده، تشکر کند. نگاهی دقیق تر بلافاصله او را از این ابراز ادب نابجا منصرف کرد زیرا فردی را در مقابل خود دید که قیافه ای فوق العاده کریه و ناخوشایند داشت. زندانبان او همه نشانه های آشکار خباثت و رذالت را بر خود داشت ــ یک بازوی خالکوبی شده، جای زخمی بر گونه، شکافی روی لب و کله طاسی مثل کله قند ــ و به وضوح استاد ارعاب و ترساندن بود. در حالی که هفت تیری را جلوی صورت نیکولاس گرفته بود، قوانین اصلی آنجا را برشمرد: مطالعه ممنوع، نوشتن ممنوع، حرف زدن ممنوع.
پرفسور می خواست بپرسد: فکر کردن هم ممنوع است؟ اما لحظه ای تامل کرد و بهتر دید چیزی نگوید.
کله قندی با صدای بلند خشن و زننده ای، انگار که موضوع بسیار نفرت آوری را توضیح می دهد، گفت: «انگار یه جورایی پرفسور هستی، مگه نه؟ اما خیال نکن خیلی زرنگی!» این را گفت و در را محکم کوبید و بست.
اکنون نیکولاس متوجه شد نه تنها می تواند بلکه لازم است فکر کند. دو گرایش فکری تا بی نهایت در برابرش بود. یکی به «مسئله بزرگ» اصلی مربوط می شد: چه آینده ای می توان برای بشریت تصور کرد؟ پرسش دیگر هم بسیار مهم بود: چطور باید از نیکولاس کاریتا در آینده محافظت کرد؟
شروع کرد به طرح ریزی برای این دو مسیر فکری. اما خیلی زود احساس ناخوشایند تنهایی و بی کسی بر او غلبه کرد. او تقریبا همه روابط اجتماعی که فردیت او را می ساخت از دست داده بود. جایگاه فردی او ناگهان تغییر کرده و به ذره ای سرگردان یا اتمی بدون مولکول تبدیل شده بود. ارعاب و وحشت حکومت نظامیان نه تنها او را از معاشرت سازنده و آرامش بخش با دوستان و همکارانش محروم کرده بود بلکه هسته محافظ خانواده اش را هم که رشته پیوندشان پس از فوت زنش سوزانا(۲۹) هنگام زایمان بسیار مستحکم تر شده بود، از هم پاشیده بود. همه آن ها، سوزانا، مارکوس، الیزا و خود نیکولاس همیشه سعی می کردند عاقل و منطقی باشند و همگی تاکید داشتند که می دانند کار منطقی در غیرمنطقی ترین وضعیت چیست.
وقتی سوزانا به علت بی توجهی پزشکان در بیمارستانی از دنیا رفت که هر گونه شکایتی از آن بی فایده بود، خودکامگی و ارعاب و هراس افکنی حکومت نظامیان هنوز مراحل اولیه اش را طی می کرد. نیکولاس هنوز چهره رنگ پریده، ناراحت و گرفته زنش را به یاد داشت که با چشمان قهوه ای روشن خود، او را به خاطر واقعیت گریزی دانشمندانه اش ملامت می کرد. احساسات تند و شدید سوزانا بود که ابتدا نیکولاس را به خود جلب کرد: عشق و علاقه پرشورش به نقاشی، موسیقی، ادبیات، دوستان، سفر، داشتن و تربیت فرزند. اما حتی قبل از به دنیا آمدن الیزا، وضعیت رو به وخامت سیاسی به تدریج احساس عدم امنیت و رعب و هراس را به واقعیتی در زندگی آن ها تبدیل کرده بود. سوزانا با آن همه شور و احساسات، به پرنده ای تبدیل شد که فقط می خواست از لانه خودش محافظت کند. قبل از مرگش، عقل و منطق او اسیر عواطف و احساساتش شده بود. او حاضر بود هر کاری بکند که خانواده اش را از خطرات دنیای پلیس ها، ماموران حکومت نظامی، خبرچینان و دوستان مشکوک حفاظت کند. برای سوزانا منطقی بودن مترادف بود با احتیاط.
برای مارکوس عاقل و منطقی بودن مترادف بود با حل مسایل و مشکلات. از همان اوایل کودکی ناشکیبایی و بی حوصلگی آشکاری را در مقابل پیچیدگی های جهان از خود نشان می داد. اگر مسئله ای قابل حل به نظر می رسید خیلی زود مبانی و پایه های اصلی آن را درک و استفاده می کرد و اگر پیچیده و لاینحل به نظر می رسید از آن اجتناب می کرد یا نادیده اش می گرفت. در کودکی خیلی دوست داشت اسباب بازی هایش را تکه تکه و دوباره تعمیر کند اما روابط اجتماعی برایش گیج کننده بود و می کوشید از آن ها پرهیز کند. در دوران نوجوانی و بلوغش در جست وجوی نقشه یا راهنمایی بود که پیچیدگی جهان را به نوعی نظم قابل مدیریت کاهش دهد و پس از مدت کوتاهی وسوسه و علاقه، به این نتیجه رسید که دین چنین نقشه ای را ارائه نمی دهد. مارکوس از اسرار و رموزی که درستی یا نادرستی شان معلوم نبود و حتی نمی توانستند جزو اوهام و خیالات طبقه بندی شوند که حداقل نادرستی یا باطل بودن شان مشخص است، نفرت داشت. نیکولاس به خاطر داشت که به این عقل گرایی جسورانه پسرش افتخار می کرد؛ هنگامی که مارکوس در دوران دبیرستان به خانه می آمد و با صدایی محکم بر ضد کشیشانی که در خدمت حکومت نظامیان بودند و از ساده لوحی مردم سواستفاده می کردند سخن می گفت، نیکولاس به وجد می آمد. اما این خاطرات برایش تلخ و تاسف بار بود زیرا مارکوس پس از ورود به دانشگاه گرفتار «دست» شد و به چریک ها پیوست؛ کاری که مسلما در اسارت امروز نیکولاس تاثیر زیادی داشت.
برای الیزا منطقی بودن مترادف بود با زندگی طبق اصول و خصوصا یک اصل مهم: استفاده از آدم ها برابر است با سواستفاده از آن ها و هیچ کس نباید همچون ابزاری برای رسیدن دیگری به اهدافش یا در خدمت به هدف اجتماعی بزرگی به کار گرفته شود. تصمیم او برای این نوع زندگی از مطالعه آثار کانت یا هیچ فیلسوف دیگری ریشه نمی گرفت بلکه از حس همدلی و مهربانی، مشاهدات و تجربه خودش منشا گرفته بود. او هم کوچک اندامی و پوست سفید مادرش و هم شور و احساسات عمیق او را به ارث برده و آن را با جسارت یا در واقع تهور و قاطعیت برادرش و آرزوی گریزناپذیر نیکولاس برای این تصور که دنیا در نبود شر و تباهی چقدر زیبا می شود درهم آمیخته بود. اما برعکس پدرش، الیزا می خواست این تصور را فورا در همین جا و اکنون تحقق بخشد و ابزار آن را تمرکز بر مبارزه با نمایان ترین جلوه شر و تباهی می دانست. او هیچ وقت مارکوس را به خاطر پیوستن به جنبش «دست» نکوهش نکرد اگرچه نگران بود. او به برادرش هشدار داد: «مواظب باش، این جنبش آدم ها را تحت سلطه می گیرد.» الیزا همچنین از سخنان «دست»باورانه برادرش درباره «نیروهای اجتماعی» و «ساختارها» و «سازوکارها» خوشش نمی آمد. الیزا معتقد بود هر فرد قربانیِ ظلم و سرکوب نیازمند توجه و کمک مستقیم اوست؛ او به یک فعالِ خودجوش برای دفاع از مظلومان و آزاردیدگان تبدیل شد. گروه مادرانِ افراد «ناپدیدشده» را تشکیل داد و سازماندهی کرد؛ امکان فرار کسانی را که در خطر بودند فراهم آورد و ارتباطات بین المللی برای شناساندن افراد ستم دیده برقرار کرد. وقتی اوضاع در «نظام آباد» وخیم تر شد، الیزا فهمید چقدر آسیب پذیر است و مجبور شد مخفی شود تا به فعالیت هایش ادامه دهد.
خانواده و جهان خانوادگی او بدین ترتیب بدون هیچ گفت وگوی مناسب یا حتی خداحافظی کردن به طور ناگهانی از هم پاشید. مارکوس که به جنبش «دست» پیوسته بود، ناگهان ناپدید و به یکی از اردوگاه های مخفی آموزش چریکی فرستاده شد و الیزا هم شتاب زده چمدانش را بست و مخفیانه رفت تا در خفا به کارش ادامه دهد.
آیا خود او، نیکولاس، منطقی بود؟ هیچ یک از فرزندانش چنین باوری نداشت اگرچه الیزا سعی می کرد همدلی بیشتری نشان دهد. هر دوی آن ها پدرشان را فردی واقعیت گریز می دانستند که چشمانش را به روی ارعاب و وحشت ها و خطرات اطرافش بسته است. هر دوشان می گفتند: «چگونه می توانی سرت را در کتاب فرو کنی و چیزی نبینی و نشنوی؟» مارکوس خصوصا برای او متاسف بود و باور داشت پدرش یا نمی خواهد یا نمی تواند جنبش «دست» یا تحلیل آن ها را درباره وضعیت «نظام آباد» درک کند. از نظر الیزا ــ که نبودنش برای نیکولاس بسیار محسوس وناخوشایند بود ــ او یک متفکر گیج و گنگ بود که به جای عمل کردن در زمان حال با گذشته گفت وگو می کرد. اما هدف او این بود که بفهمد چه چیزی معقول و منطقی است و نمی توانست بدون مشورت با دیگرانی که چنین دغدغه ای داشتند به این هدف برسد. واقعا چه امیدی می توانست معقول و منطقی باشد؟ یک نظم اجتماعی معقول و منطقی بر چه اصولی می توانست بنا شود؟ چرا تلاش او برای پاسخ به چنین پرسش هایی غیرمنطقی به نظر می رسید؟

احتمالاً چند ساعت گذشته بود که دوباره زندانبان کله قندی بازگشت و درِ سلول را باز گذاشت و هفت تیرش را جلوی صورت او تکان داد. با فریادی ناگهانی گفت: «بلندشو پرفسور. تو را می خواهند.»
کله قندی پس از هل دادن او به بیرون سلول در راهرویی با روشنایی کم، او را از جلوی ده دوازده سلول که همگی قفل شده بود عبور داد تا به ورودی اتاقی رسید که مانند دفتر چهارگوش بزرگی با دیوارهای سفید خالی و تاریک تر از راهرو به نظر می رسید. فقط یک چراغ کوچک از سقف بلندی آویزان بود. نیکولاس به سختی توانست در انتهای اتاق دو نفر را ببیند که پشت میز تحریرهای فلزی نشسته بودند و هریک روی میزش چراغ تحریری داشت که کاغذهای روی میز را روشن می کرد. بقیه اتاق درست مثل صحنه نمایشی که هنوز چراغ هایش خاموش است، خالی به نظر می رسید. کله قندی رفت.
شخصی که پشت میز طرف چپ نشسته بود در حالی که به یک صندلی چوبی در وسط اتاق اشاره می کرد، گفت: «می توانی بنشینی.»
دو بازجویی که در مقابلش بودند به طور عجیبی بی چهره و نامشخص به نظر می رسیدند. ضعف بینایی او در روشنایی اندک اتاق، کیفیتی رازگونه به آن ها داده بود، درست مثل دو شخصیت در نمایشنامه ای از بکت(۳۰) که قرار است نومیدی غمبار و وضعیت ناگوار بشریت را نشان دهند.
بازجوی طرف چپ با ریاکاریِ آشکاری گفت: «خیلی متاسفیم که عینک شما شکست. اتفاق ناخوشایندی بود. امیدواریم بی دلیل موجب ناراحتیِ بیش از حد شما نشده باشد.»
ناراحتیِ بی دلیل! چه پاسخی می بایست می داد؟ مثلاً می بایست می گفت: «اصلاً مهم نیست ـ اتفاقی بود» یا «بدون عینک هم راحتم»؟ ظاهرا شکسته شدن عینکش تنها واقعه ناخوشایندی بود که در این میان اهمیت داشت. چیزی نگفت.
همان بازجو ادامه داد: «اما اگر با ما همکاری کنید این ناراحتی شما می تواند موقتی باشد.»
آنگاه بازجوی دومی در طرف راست به جلو خم شد و با لحنی که شبیه احترام قایل شدن بود به او گفت: «پرفسور کاریتا، همکاری شما برای کشورتان ارزش فوق العاده ای دارد. نظام آباد در این ایام تیره وتار و پرتلاطم به وفاداری و کمک شما نیاز دارد.»
نیکولاس تصمیم گرفت یک بار دیگر پرسشی را که هنوز جوابی به آن نداده بودند مطرح کند و از آن دو پرسید: «چرا مرا بازداشت کرده اید؟»
هر دو بازجو طوطی وار جواب دادند: «چرا شما را بازداشت کرده ایم؟ شما را بازداشت نکرده ایم.»
او مصرانه گفت: «پس چرا اینجا هستم؟»
بازجوی دومی در حالی که با بی حوصلگی بر صبر و حوصله ای که نشان می داد تاکید می کرد گفت: «پرفسور کاریتا، شما انسان دانا و عاقلی هستید. شما در "نظام آباد" به درستی به خاطر عقل و دانش تان شهرت دارید. تاکنون به شما حقوق داده اند که فکر کنید ــ اما به نظر می رسد خودتان اهمیت افکارتان را درک نمی کنید.»
با اعتراض گفت: «اما من محقق عصر روشنگری هستم.»
دومی با اوقات تلخی گفت: «عصر روشنگری! هیچ وقت بدون آتش هیچ روشنایی در کار نیست. پرفسور، کشور ما در جنگ است. خوش بینی مثل مرضی به جان جامعه ما افتاده و ریشه جامعه را تضعیف کرده است. شما به دشمنان ملت ما کمک کرده اید و امید داده اید.»
دوباره با تاکید تکرار کرد: «من یک محقق هستم نه یک نظریه پرداز و ایدئولوگ» (این کلمه را با ناراحتی ادا کرد).
بازجوی اولی وارد بحث شد و گفت: «تحقیقات شما (این کلمه را با لحن ریشخندآمیزی بیان کرد) مسلما مورد علاقه جنبش "دست آشکار" است. نوشته های شما را در اردوگاه آنان یافته اند. کتاب های شما جزو فهرست مطالعات آن هاست.»
دومی اضافه کرد: «برعکسِ خودتان، آن ها ــ و ما ــ به افکار شما اهمیت می دهیم.»
اولی بی درنگ ادامه داد: «اولاً ما می دانیم شما در جلسات شبانه با عناصر خوش بین شرکت داشته اید. اسم آن ها را می خواهیم، اسم همگی آن ها را. دوم، می خواهیم بیانیه ای را امضاء کنید در محکوم کردن خوش بینی و همه کسانی که به آن معتقدند. سوم، می خواهیم تعهد بدهید دیگر افکار خوش بینانه را تبلیغ یا با عناصر خوش بین همکاری نکنید.»
نیکولاس محتاطانه پرسید: «اگر این کارها را بکنم چه می شود؟» با خود فکر کرد بهتر است آن ها فکر کنند او آماده همکاری است.
دومی پاسخ داد: «البته ما هیچ قولی نمی توانیم بدهیم.»
اولی گفت: «اما می توانیم عینک تازه ای برایتان تهیه کنیم.»
با خود فکر کرد که آن ها می خواهند من به خاطر یک عینک به حرکت روشنگری خیانت کنم. اما چیزی نگفت و ساکت ماند. اولی و دومی هم در سکوت منتظر ماندند. اولی با قلمش روی میز ضرب گرفته بود. طولانی شدن این سکوت آزاردهنده شد.
اولی که معلوم بود کلافه شده، تصمیم گرفت فعلاً به گفت وگو پایان دهد و گفت: «چرا در اقامتگاه مجلل تان درباره اش فکر نکنید؟» و دگمه ای را زد که بلافاصله کله قندی پیدا شد و او را به سلولش برد.
اکنون نوبت تحقیر و اهانت های بیشتر رسیده بود. کله قندی یک حلقه کاغذ توالت خاکستری و زمخت به نیکولاس داد و به سطلی در گوشه سلول اشاره کرد. و با فریاد به او گفت لباسش را درآورد و لباس زندان را بپوشد: پیراهن گشادی از پارچه زمخت و شلواری گَل و گشاد. (چمدانش را اصلاً ندیده بود.) یک کاسه آب سرد، یک تیغ صورت تراشی، تکه کوچکی صابون و حوله ای کثیف برای شست وشویش گذاشته بودند. کله قندی غذایی متناسب با این وضعیت وحشتناک برایش آورد ــ تکه نانی تقریبا خشکیده اما بدون کره، پوره سیب زمینی بی مزه، گوشتی سفت مثل چرم، پنیر خشک و یک بطری آب. سپس بقیه روز را رهایش کردند تا در سلول بی پنجره ای که یک چراغ کوچک روشنش می کرد و بوی زننده ادرار به مشام می رسید، تنها بماند تا درباره آینده خودش و آینده بشریت فکر کند.
کم کم حساب زمان و ساعت ها از دستش در رفت. دستگیرکنندگان با شکستن عینکش تا حد زیادی تسلط او را بر فضا و مکان از بین برده بودند. اکنون متوجه می شد که درک متزلزلش از زمان هم تحت سلطه آن ها بود. غذای مزخرفی که برای شام آوردند برایش خوشایند بود چون در واقع از پایان نخستین روز زندانی شدنش خبر می داد.
پس از صرف شام با ایمانوئل کانت درباره این پرسش که «حرکت روشنگری چیست؟» به بحث نشست.
کانت با صراحتی غیرعادی گفت: «حرکت روشنگری یعنی فکر کردن برای خود و بیرون آمدن انسان از ناپختگی و ساده اندیشی که خودش بر خودش تحمیل کرده است. شعار حرکت روشنگری این است: شجاعتش را داشته باش که فهم و ادراک خودت را به کارگیری!»
نیکولاس گفت: «همه اش درست است اما همیشه به این راحتی نیست...»
کانت با لحن نسبتا تندی گفت: «البته که راحت نیست! تنبلی و ترس و بزدلی موجب شده این همه آدم ها با کمال میل در تمام عمرشان ناپخته و نابالغ بمانند. ساده و ناپخته ماندن بسیار راحت و خوشایند است! اگر کتابی داشته باشم که فهم و ادراک برایم فراهم آورد، یک مشاور روحانی که آگاهی و وجدانم را داشته باشم، پزشکی که رژیم غذایی مرا مشخص کند و غیره و غیره، دیگر نیازی به هیچ کوششی از جانب خودم نیست. حتی نیازی به فکر کردن ندارم ــ تا وقتی بتوانم بهایش را بپردازم، کسان دیگری با خشنودی حاضرند این کار را به جای من انجام دهند.»
نیکولاس گفت: «آرمان های شما اصیل و شریف است اما آیا در دسترس انسان قرار دارد؟ شما تصویری از شهروندان روشن بین و آگاه ارائه می کنید که در آزادی و تحت حکومت قانون در جمهوری هایی تحت نظارت یک دولت مرکزی که متعهد به صلح و آرامش دائمی است زندگی می کنند. اما شاید روسو حق داشت. شاید چنین آرمانی فقط برای فرشتگان مناسب است.»
کانت پاسخ داد: «می دانم روسو چه می گوید اما او زیادی بدبین است. او نمی داند که یک قانون اساسی با طراحی درست می تواند ضعف های بشری را جبران کند. او فکر می کند انسان ها با تمایلات خودخواهانه شان نمی توانند به یک قانون اساسی با سرشتی متعالی عمل کنند. اما در واقع، سرشت بشری به اراده بشریِ عقلانی و جهانشمول کمک می کند و به خودی خود بسیار قابل تحسین اما در عمل ناتوان است ولی می تواند از همان تمایلات خودخواهانه برای رسیدن به هدف استفاده کند. فقط لازم است انسان ها نظم و ساماندهی درستی برای حکومت ایجاد کنند ــ کاری که به خوبی قابلیتش را دارند ــ و نظم را به شیوه ای برقرار کنند که نیروهای خودخواهانه در تقابل با یکدیگر قرار گیرند تا خنثی شوند و تاثیرات مخرب شان از بین برود. نتیجه اش درست مثل آن می شود که انگار این تمایلات خودخواهانه اصلاً وجود نداشته تا جایی که یک فرد حتی اگر سرشتش خوب نباشد مجبور می شود شهروند خوبی باشد. شاید پیچیده به نظر برسد اما ملتی از تبهکاران می توانند حکومت خوبی برپا کنند اگر فهم و ادراک داشته باشند. حتی برای چنین تبهکارانی هم آرامش و صلح و عدالت ناگزیر است.»
نیکولاس گفت: «حتی در نظام آباد؟»
کانت جواب داد: «بیش از همه در نظام آباد. نظام آباد نقشی حیاتی در به بار نشستن آن ها ایفا می کند. جنگ ها، تنش ها و تدارکات نظامی بی پایان و در نتیجه، ناراحتی و ناآرامی که هر حکومتی در درون خود ــ حتی در زمان صلح ــ نهایتا احساس خواهد کرد، همگی ابزاری است که ملت ها را وادار به اقداماتی می کند که در ابتدا ناقص و ناکارآمد است اما سرانجام پس از خرابی ها، فراز و نشیب ها و حتی فرسایش درونی همه قدرت هایشان، مجبور می شوند قدمی را بردارند که عقل و منطق از ابتدا بدون آن همه تجربیات ناگوار حکم می کرد یعنی کنار گذاشتن حکومت وحشی گری و بی قانونی و برپایی اتحادیه ای از مردم و اقوام مختلف.»
نیکولاس با اعتراض گفت: «اما بعضی ها می گویند چون دستیابی به چنان هدفی اصلاً واقع گرایانه به نظر نمی رسد، اعلام کردنش فقط می تواند دلسردکننده باشد و بهتر است آدم ها نگاه شان را بر اهداف معقول تر و علمی تری متمرکز کنند و به مبارزه با بی عدالتی برخیزند، جنگ ها را محدود کنند، برای مصالحه و توافق به مذاکره بنشینند...»
کانت گفت: «عدالت و صلح مصالحه ناپذیر و ضمنا ناگزیر است. نگاه کن که حتی جباران نظام آباد هم مدعی هستند به نام صلح و عدالت عمل می کنند. ادراک و تصوری از بهترین دنیایِ ممکن، زیربنای هر اقدامی ــ چه واقعی و چه ریاکارانه ــ را برای تحقق دنیایی بهتر تشکیل می دهد.»
نیکولاس پذیرفت: «شاید حق با تو باشد» و با دلگرمی پتوی خاکستری را دور خود پیچید و روی تختِ دیواریِ خشک و سرد به خوابی خوش فرو رفت.

نظرات کاربران درباره کتاب روشنگری شگفت‌انگیز پروفسور کاریتا