فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صادق هدایت به روایت انجوی شیرازی

کتاب صادق هدایت به روایت انجوی شیرازی

نسخه الکترونیک کتاب صادق هدایت به روایت انجوی شیرازی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۳۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب صادق هدایت به روایت انجوی شیرازی

ابوالقاسم اِنجوی شیرازی، با نام مستعار ا. نجوا و نجوا (۱۳۰۰ـ۱۳۷۲ ش). متخصص فرهنگ مردم، پژوهشگر، ادیب، نویسنده، روزنامه‌نگار. از او به عنوان یکی از آخرین سیماهای شجاعان نیز یاد کرده‌اند. نام وی از نام گنجینه فرهنگ مردم ایران، که او در طول چندین ده سال از زندگی پر برکت خود به پایه‌گذاری آن همت گماشت و به شایستگی تمام از عهده آن برآمد، جدایی‌ناپذیر است. آنچه انجوی در «مرکز فرهنگ مردم» انجام داد هنوز تکرار نشده است. حجم کار، دقت و انضباط او حیرت‌انگیز بوده است، کار او تا فرهنگ ایران و زبان فارسی هست خواهد ماند.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب صادق هدایت به روایت انجوی شیرازی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



نُخستین دیدار

دیروز چو آفتاب بودی
امروز چو کیمیات جویم
(خاقانی)

( ۱ )

نخستین بار، نام استاد اِنْجوی را از دوستم حسن حنایی شنیدم. من و حنایی، سال دوم و سوم دبیرستان همکلاس بودیم. عمر این دوستی تا حدود و حوالی ۱۳۵۰ خورشیدی به درازا کشید و بعد از آن از وی بی خبر ماندم تا خبر درگذشتش را از دوستی مُشترک شنیدم. باری، من و حنایی از شیفتگان صادق هدایت بودیم. روزی حنایی گفت که به پایمردی آقای فریدونِ کار که گویا با او نسبتی داشت به انتشارات امیرکبیر مُعرّفی شده که به اقساط کتاب بردارد. حنایی مرا هم با خود بُرد و ما قرار گُذاشتیم آثار هدایت را بخریم و بهای آن ها را ماهانه از پول توجیبی مان بپردازیم. بدین ترتیب ما، هم صاحب آثار هدایت شدیم هم با آن آثار اُنس و الفت گرفتیم و به تَبَعِ این کشش و کوشش بود که حنایی بعد از پایان دوره دبیرستان کتابی با نام «صادق هدایت در زندان زندگی»( ۱ ) نوشت و نوشته خود را پیش از انتشار به استاد انجوی سپرد تا بخواند و نظر انتقادی و اصلاحی خود را به وی بگوید. حنایی در میانِ دست نوشته خود، شعرکی هم از من آورده بود که استاد انجوی آن را خوانده و از حنایی پُرسیده بود که آیا گوینده این شعر را می شناسد؟ حنایی پاسخ داده بود که می شناسد و با وی دوستی دارد. استاد گفته بود: «معلوم است که این آدم با شعر و ادب پارسی انس و الفت دارد. بگو بیاید او را ببینم.» امّا من که تا آن زمان نام استاد را نشنیده بودم، از این دیدار تن زدم. تا یک روز حنایی درآمد که «استاد انجوی باز هم سراغ تو را از من گرفت و گفت چرا فلانی به دیدن من نیامد؟» به غرورِ جوانی گفتم: «من که با آقای انجوی کاری ندارم اگر ایشان کاری دارد او به دیدار من بیاید.» حنایی گفت: «عجب! یعنی می فرمایید انجوی با ریشِ سفید به دیدنِ سرکارِ عالی بیاید؟» این حرفِ حنایی مرا از رو بُرد. بنا شد قراری بگذارد و روزی به دیدار استاد انجوی برویم. در این فاصله، حنایی به تفصیل از دوستی و نزدیکی استاد انجوی با صادق هدایت، از سوابق مبارزاتی استاد با خاندان پهلوی، از روزنامه «آتشبار»، از داغ و درفش و حبس و شکنجه و زندان و تبعید به جزیره خارک که باعث شده بود موی سر و ریش استاد در جوانی سپید شود، سخن گُفت.
باری، می پندارم اوایلِ مهرماه ۱۳۴۳، عصر تنگی بود که طبق قرار قبلی به خانه استاد انجوی رفتیم. خانه استاد در چهارراه حسابی خیابان مقصودبگ تجریش بود. در باغچه ای اجاره ای که چندتا اتاق گِلی در کنار هم داشت. دَرِ خانه باز بود. ما داخل شدیم. استاد در خانه نبود. گُفتند بنشینید ایشان السّاعه از راه می رسند. ما بر تختی چوبی که در حیاط نهاده بود، نشستیم. لحظاتی بعد استاد وارد شد با کیفی چرمی، سنگین و بزرگ. حنایی مرا معرفی کرد. استاد با ما دست داد و خوشامد گفت و تعارف کرد که برویم داخلِ اتاق.
استاد اِنْجوی مردی بود بلندبالا. با گردنی کشیده، پوستی سپید، پیشانی باز و بلند، ابروانی کمانی، چشم های سیاهِ درشت خوش حالت و با نفوذ، ریشی پرمو که آن را در چانه و اطراف لب و دهان رها کرده، امّا گونه ها را پاک تراش کرده بود و به اصطلاح، «ریش پروفسوری» داشت. در شقیقه ها نیز تارهای سپید دویده بود. هنوز درست ننشسته بودیم که برق رفت. استاد چراغ زنبوری آورد و روشن کرد. من دفتر شعرم را نیز با خود آورده بودم، چون استاد خواسته بود بقیه شعرهایم را ببیند. دفتر را که تقدیم کردم ورقی زد و گفت: «چرا این مصرع ها را کوتاه و بلند می کنید چه نیازی هست به این کار؟» که جواب دادم. بنا شد دفتر شعرم پیشِ ایشان بماند که ماند. بعد از خطِّ من تعریف کرد. سپس صحبت از حافظ شد که کار تحقیق و تتبع ایشان بر دیوان حافظ در مرحله پایانی بود و استاد آن را برای انتشار آماده می کرد. من از شیوه کار ایشان پُرسیدم که حافظ چاپ شما با چاپ های دیگر چه تفاوت یا تفاوت هایی دارد؟ استاد توضیحاتی داد. من تا نفس داشتم درباره حافظ پرت وپلا گفتم. از نفس که افتادم، گفتم: «ببخشید، سرتان را به درد آوردم، خیلی ورّاجی کردم.» استاد گفت: «نه، خوب کاری کردی، من هم برای همین شما را می خواستم ببینم.» در تمام مدّتی که من پُرچانگی کردم استاد ساکت و آرام با دو چشم سیاه برّاق به من نگاه می کرد. بعد ناگهان پرسید: «شما هم اصفهانی هستید آقا؟» این را از آن جهت پرسید که حنایی اصفهانی بود. گفتم: «نه، من در تفرش به دنیا آمده ام و در تهران بزرگ شده ام.» با این سوال و جواب هوای مجلس عوض شد. حالت نگاه استاد هم تغییر کرد. استاد از مردم تفرش، گرکان، آشتیان و فراهان بسیار ستایش کرد و این حُسنِ ظن به مردم این ناحیه را تا پایان عمر داشت.( ۲ ) باری، صحبتمان تازه گُل انداخته بود که دیدیم دیگر باید برویم. برخاستیم و خداحافظی کردیم و رفتیم. استاد انجوی وقت خداحافظی از من خواست که با ایشان در تماس باشم. از آن شب تا پایان سال ۱۳۴۴ که به سربازی رفتم گه گاه به اتّفاق حنایی به دیدنش می رفتم. وی را به چشم برادری بزرگ و دوستی مشفق و راهنمایی دلسوز و آگاه می دیدم. عشق و علاقه اش به کتاب و اهل علم و خستگی نشناسی و ملال ناپذیریش مرا به شوق می آورد. با دیدن او و گفت وشنود با وی خستگی از جسم و جانم رخت برمی بست. آن دیدار شبانگاهی به دوستی سی ساله ای بدل شد که داستانی دراز دارد. یادش بخیر که مردی تمام بود.( ۳ )

( ۲ )

باری، در مدّت سی سال دوستی و همکاری با استاد انجوی چندین و چند کار را با یکدیگر آغاز کردیم و به پایان بُردیم:
۱. من از اوایل تابستان ۱۳۴۵ تا اواسط امرداد ۱۳۴۶ سپاهی بهداشت و مامور بهداشت استان سیستان و بلوچستان بودم. در زمانی که به روستاها نمی رفتم، در شهر زاهدان می ماندم و فرصتِ بسیار برای خواندن و نوشتن داشتم این بود که داوطلبانه رونویسی سلسله مقاله های «گذری و نظری» استاد را که در هفته نامه فردوسی منتشر شده بود آغاز کردم و تا پایان دوران خدمت سربازی به پایان رساندم. این اثر با نام «گذری و نظری در فرهنگ مردم» به یاری آقای محمود ظریفیان از شاگردان و همکاران فاضل استاد انجوی در سال ۱۳۷۱ چاپ و منتشر گردید.
۲. از اول تیرماه ۱۳۵۱ تا پایان سال ۱۳۵۲ به دعوت استاد انجوی به عنوان پژوهشگر فرهنگ مردم به گروه ایشان پیوستم. ساعت کار من از چهار بعدازظهر بود تا هشت شب. محصول همکاری این بیست ویک ماه، کتاب افسانه های ایرانی و چند جلد کتاب دیگر بود که از سوی انتشارات امیرکبیر منتشر شد و استاد به عنوان همکار از این قلمزن در مقدّمه کتاب ها یاد کرده است.
۳. ویراستاری کتاب «کندلوس» نوشته آقای مهندس علی اصغر جهانگیری که سالی چند به درازا کشید تا سرانجام در سال ۱۳۶۷ به سرمایه مولّف و تحت نظارت استاد چاپ و منتشر گردید.
۴. استاد انجوی در ۱۳۴۵ دیوان حافظ را با مقدّمه و حواشی و تکمله و کشف الابیات منتشر کرد که با استقبال دوستدارانِ حافظ روبه رو گردید. از پاییز ۱۳۶۴ عصر سه شنبه ها با جمعی از حافظ پژوهان که خود آنان را «اصحاب سه شنبه» می نامید به مقابله مجدد حافظ پرداخت. در این نشست ها که گاه چندین ساعت به درازا می کشید حافظ مُصَحَح خود را با نسخه های معتبری که در سال های اخیر منتشر شده بود، مقابله می کرد و اختلافِ نسخه ها را با نسخه های مُعتبری که در سال های اخیر منتشر شده بود، مقابله و اختلاف نسخه ها را برای دستیابی به حافظانه ترین متن، ثبت و ضبط می کرد. کار انتخاب این متن جدید در همان سال ۱۳۷۲ به پایان رسید امّا وی زنده نماند تا خود شاهد چاپ آن باشد. باری، این غزل ها که بدین شیوه تصحیح می شد، در اختیار من قرار می گرفت، آن ها را به خانه می بردم و با دقّت بر روی کاغذهایی که برای این کار استاد انجوی در اختیار من گذاشته بود، پاکنویس می کردم و هفته بعد به ایشان تقدیم می داشتم. این دیوان در سال ۱۳۸۳ چاپ و منتشر شد.
۵. در کار مکتب شمس و سفینه غزل نیز با استاد انجوی همکاری موثّر داشتم که برای پرهیز از اطاله کلام از ذکر جزئیات می گذرم.
روانش شاد و یادش همواره گرامی باد.

یادداشت ها

۱. حنایی، حسن: صادق هدایت در زندان زندگی، تهران، ۱۳۴۳، ناشر: مولف.
۲. نقل قولی ست شفاهی از استاد انجوی که مردم تفرش که به دنیا می آیند قلمدانشان پَرِ قُنداقشان است.
۳. فرهنگ مردم، سال اول، شماره ۴ و ۳ پاییز و زمستان ۱۳۸۱، صص ۱۱۶ـ۱۱۴.



زندگینامه اِنْجَوی شیرازی(۲)

هوشنگ اتّحاد
ابوالقاسم اِنجوی شیرازی، با نام مستعار ا. نجوا و نجوا (۱۳۰۰ـ۱۳۷۲ ش). متخصص فرهنگ مردم، پژوهشگر، ادیب، نویسنده، روزنامه نگار. از او به عنوان یکی از آخرین سیماهای شجاعان نیز یاد کرده اند. نام وی از نام گنجینه فرهنگ مردم ایران، که او در طول چندین ده سال از زندگی پر برکت خود به پایه گذاری آن همت گماشت و به شایستگی تمام از عهده آن برآمد، جدایی ناپذیر است. آنچه انجوی در «مرکز فرهنگ مردم» انجام داد هنوز تکرار نشده است. حجم کار، دقت و انضباط او حیرت انگیز بوده است، کار او تا فرهنگ ایران و زبان فارسی هست خواهد ماند.
عباس زریاب خویی می نویسد:

«عمر انجوی در راه جمع و تدوین فرهنگ ملی و عامه مردم ایران، که یکی از فرهنگ های غنی اقوام جهان است، سپری شد و این در نتیجه عشق مفرط او به مردم و آداب و سنن مملکت خود بود.
سنن اجتماعی و آداب و اعتقادات عامه نمایانگر روحیات و نفسانیات یک قوم است که شناخت آن بی شناخت فرهنگ عامه ممکن نیست. بنیان گذار و شناساننده این معنی در ایران در ابتدا صادق هدایت بود که در مقالاتی چند اهمیت این معنی را به اهل قلم و نویسندگان گوشزد کرد. پس از او، کسی که بار عظیم این عمل را به دوش کشید، همین دوست باارزش و انسان دوست، ابوالقاسم انجوی شیرازی بود. او، با استفاده از امکاناتی که رادیوی وقت در اختیار او گذاشت، توانست با دوردست ترین افراد این مملکت تماس بگیرد و آن ها را بر سر شوق آورد که معتقدات و سنن شهر و ده و قصبه خود را به او بنویسند و گاهی اشیا و ابزاری را در این باب برای او بفرستند. او با پشتکار وسیع و دانش عمیق و جاذبه روحی شدید و صدای گیرا و نفس گرم خود این کار را ادامه داد و یکی از موزه ها و مجموعه های غنی این مملکت را در این باره جمع کرد.
حال آنچه درباره دوست بسیار عزیز خود سید ابوالقاسم انجوی شیرازی می توانم بگویم این است که او با این عمل عظیم خود دو چیز را ثابت کرد: یکی عشق لایزال و ناپایان خود به مردم این مملکت و عقاید و سنن و آداب ایشان، که هرچه در نظر خردگرایان و ارباب معقول سخیف نماید در نظر مردم شناسان و پیروان روان شناسی اعماق انسانی یکی از مطلوب ترین کارها است؛ و دیگری پایه گذاری این رشته از دانش بشری در ایران که به عقیده من در حقیقت بنیان گذار اصل آن است.
روزی که دشمنی ها بدل به دوستی ها شود و رحمت جای شدت را بگیرد و عشق بر کینه و بغض غالب شود و... همان روزی خواهد بود که عمل سید ابوالقاسم انجوی شیرازی با تمام حسنات و مزایای آن ظاهر شود و همان وقت است که مردم شناسان و اصحاب فولکلور و دوستداران فرهنگ عامه و پیروان "روان شناسی عمیق" در اهمیت کار او مقالات و کتاب ها خواهند نوشت و مجسمه او را بر موزه مردم شناسی به عنوان "پدر فرهنگ عامه" نصب خواهند کرد.»

با این حال، انجوی یک روز در کمال دلخوری با دوستی چنین درد دل می کند:

«عده ای از دوستان نزدیک بر من خرده می گیرند که، بعد از این همه وقت و عمر، چرا برای "اتل متل توتوله" برنامه گذاشتی و از این قبیل. ناراحت بود که چرا دوستان اهل قلم و فاضل اهمیت فرهنگ مردم را درک نمی کنند.
در این ملک، تنها چیزی که خریدار ندارد خدمت بی سروصدا و صادقانه است. چون که ذره ای کمک نمی کنند، من هم با دوتاونصفی رفیق فرهنگی مثل خودم دارم این بار سنگین را می کشم... بیست وچند سال است شبانه روز کار می کنم و دوازده سیزده سال مداوم است که در رادیو برنامه راه انداخته ام. معتقدم هر فرد ایرانی با شعور، که احساس مسئولیت می کند، در مقابل این آب و خاک وظایفی دارد؛ همچنان که ابومسلم خراسانی و بابک خرم دین و ابوریحان بیرونی و زکریای رازی و آن قبیل افراد در زمان خود و در همین نزدیکی ها صادق هدایت و چند تن دیگر چنین بودند و، اگر ایران باقی مانده، مسلما بر اثر جان فشانی این گونه کسان بوده و هست.
خوب به یاد دارم، روز اولی که با دست خالی و به امید خداوند این کار عظیم را شروع کردیم، جماعتی حاشیه نشین پرحرف و کم کار اینجا و آنجا ریزه خوانی می کردند که این حرف های پیش پا افتاده چه ارزشی دارد؟ عده ای هم می گفتند: روش شما یک روش علمی و صحیح نیست! یک عده هم بی دلیل مخالفت می کردند، اما پیروزی و پیشرفت ما درست بودنِ راه ما را ثابت کرد و هرقدر جلوتر برویم درستی روش و اهمیت کار بهتر و بیشتر آشکار می شود. گروهی دیگر، که مانند رباخواران در هر کاری دنبال سود و زیان می گردند، وقتی که می دیدند ما و شما فقط به حکم فرهنگ دوستی و علاقه ای که به وطنمان داریم بی هیچ چشمداشت مادی شبانه روز به فکر فرهنگ خودمان و وطن خودمان هستیم و عاشقانه و با شوق و ذوق کار می کنیم و آن ها عاطل و باطل هستند خجالت می کشیدند و آن خجالتی را که از عاطل و باطل بودن خود داشتند با ایراد گرفتن از ما تسکین می دادند. این بی خبران از این نکته بسیار مهم غافل بودند که... باقی ماندن نام نیک و باقیات الصالحات هم حرفی است. این همه بنای قدیمی و مدرسه و مسجد و بیمارستان و پل و آب انبار و...، که افراد نیکوکار در این مملکت ساخته اند و رفته اند، برای فایده بردن این دنیایی نبوده است. ایمان و عقیده و شرف و نوع دوستی محرک آنان بوده، و این ایمان و عقیده و شرف و نوع دوستی و افتخار هم فضیلت هایی است که نصیب هر بی نصیب حرمان زده ای نمی شود.»

اما ملاقات با صادق هدایت در ۱۳۱۸، که در سال های بعد به دوستی عمیق بین آن دو بدل شد و تا هنگام خودکشی هدایت در ۱۳۳۰ در پاریس ادامه یافت، در برگزیدن راه آینده زندگی و تحقیقات اِنْجَوی اثری تعیین کننده بر جای گذاشت و بی شک هدایت در جهت دادن زندگی فرهنگی سید نقشی ارزنده داشت. دریچه دنیای فولکلور و تحقیقات ادبی را او بر سید گشود.
در این سال ها، انجوی بیش از همه به انتشار آثاری از شعر کلاسیک فارسی سرگرم بود. دو منتخب شعر از دیوان شمس تبریزی (مکتب شمس ۱۹۵۸/ ۱۳۳۷) و غزل (سفینه غزل ۱۹۷۷/ ۱۳۵۶) و نیز چاپ جدیدی از دیوان حافظ (دیوان خواجه حافظ شیرازی ۱۹۶۶/ ۱۳۴۵) منتشر کرد که همه از آن پس به دفعات به چاپ رسیدند و اکنون نیز در بازار کتاب می توان آن ها را سراغ کرد.
انجوی، که تمام عمر را مجرد ماند، در چهل سالگی تصمیم گرفت با مختصر تامینی که از لحاظ زندگی مادی داشت خود را از تحصیل معاش کنار بکشد. از آن پس، دیگر به صورت مداوم به همان مفهومی که هدایت خواسته بود به کار گردآوری اسناد و نگاهداری روایات و میراث فرهنگ مردم پرداخت. راهی که انجوی برای رسیدن به این منظور اختیار کرد شایان توجه است. وی، با استفاده از رادیو، وسیله ای را در اختیار گرفت که با آن توانست به همه اطراف و زوایای کشور دسترسی یابد و ضمنا مرکزی هم برای دریافت مواد و مطالب بسیار زیادی که به ندای او از همه جا می رسید داشته باشد. این فکر که می توان از امکانات فنی رادیو برای دست یافتن به هدف گردآوری مواد مربوط به فرهنگ مردم سود جست چندان تازگی نداشت. سال ها پیش از آن، الول ساتن، روزنامه نگار انگلیسی، کوشش کرد تا دایه ای کهن سال را به نام مشدی گلین خانم برای قصه گفتن به استودیوی رادیو بیاورد. انجوی استفاده دقیق و روشمند را در رادیو هدف کار خود قرار داد. از همان بدو امر خواهان گردآوری جامع و منظم فرهنگ مردم، آن هم حتی المقدور به صورت اصلی خود، و نگاهداری آن گردید.
از ۱۳۴۱ به بعد، برنامه انجوی هر سه شنبه شب سر ساعت نُه پخش می شد که در طول تقریبا بیست سال به صورت یک رسم و قاعده ثابت پابرجا ماند. در سال های نخستین، برنامه او به نام «احساس و اندیشه» پخش می شد و در سه سال اول فقط یک ربع ساعت وقت برای آن مقرر بود. پس از تغییر عنوان های مکرر، سرانجام این برنامه «سفینه فرهنگ مردم» نام گرفت و در اواخر سه ساعت تمام وقت به آن اختصاص داده می شد. این برنامه تقریبا تا یک سال پس از تغییرات سیاسی در بهار ۱۳۵۸ هم دوام داشت و آن وقت بود که انجوی بازنشسته شد.
انجوی سازماندهی بود فوق العاده توانا و فردی متعهد. او با مجموعه ای از قابلیت های نادر که در وجود خود داشت هم می توانست مردم ساده روستایی و خارج شهری را که قسمت اعظم شنوندگانش از آن ها تشکیل می شد بر سر شوق آورد و به برنامه خود جلب کند و هم قادر بود که مقدار هنگفتِ مواد مکتوبی را که دریافت می کرد به صورت منظم مورد نقد و بررسی قرار دهد. او، که خود مستقیما در رشته دانش مردم «درس نخوانده بود»، هم در آنِ واحد متونی را با درجه بالایی از اصالت گرد آورد و هم شک و نگرانی بدوی روشنفکرانی را که می پنداشتند پرداختن جدی به میراث فرهنگیِ عوام کاری است منسوخ و عقب مانده از بین بُرد. چند سالی نگذشت که برنامه انجوی تا بدان جا پا گرفت و مستقر شد که او توانست به کمک گروهی روزافزون از همکاران موید باشد. برای راهنمایی این همکاران، وی رساله کوچکی زیر عنوان طرز نوشتن فرهنگ عامیانه نوشت و آن را از ۱۳۴۶ برای همکاران خود به صورت رایگان فرستاد. در این رساله، که بر مبنای نیرنگستان صادق هدایت فراهم آمده، ضمن دوازده ماده در هشت صفحه، طرز کار و قواعد آن را ذکر می کند و با عبارت های گوناگون دایما هشدار می دهد که به هیچ وجه متونی را که به صورت اصلی یادداشت کرده اند از سر خیرخواهی «اصلاح» و دست کاری نکنند و آن گاه اصول و قواعدی را برای ضبط روشن و درست آوانگاریِ متونی که در قالب لهجه بوده اند یادآور می شود. سوای این دستورِ کار، رادیو، به محض رسیدن درخواست، کاغذهای تحریری مخصوصی را هم در اختیار همکاران این برنامه می گذاشت. در این کاغذها بین سطرها فاصله ای زیاد در نظر گرفته شده بود و عناوین خاصی در آن پیش بینی شده بود که می بایست گردآورنده ذیل آن ها آگاهی هایی درباره متن، مطلب و همچنین نام، خاستگاه، سن، پیشه، درجه تحصیل و نشانی شخص خود و راوی اصلی به دست دهد. این کارِ گردآوری که با طرحی چنین دقیق و اندیشیده انجام می گرفت پایه گذاری گنجینه ای را ممکن ساخت که امروز با برآوردی احتیاط آمیز شامل چندین صدهزار متن در عرصه های کاملاً مختلف فرهنگ مردم می شود. در کنار این کار، ضمنا به امور مربوط به چندین هزار همکار و همچنین مکاتبات انجام شده با آن ها نیز به صورتی منظم عنایت شده است.
انجوی شیرازی با نام «نجوا» برنامه «فرهنگ مردم» را تدارک می دید و مجدانه در پی بالا بردن کیفیت آن بود. گرچه نجوا با آن اندام درشت و استخوانی، نگاه نافذ و رفتار خشکی که ناشی از جدیت در کار بود، در نگاه اول، یک جوان شهرستانی را، که از راه دوری آمده بود، می رماند؛ اما هرکس با اولین برخورد متوجه می شد که این تندخویی ظاهری ناشی از انضباط کاری است و آقای نجوا مردی مهربان و خونگرم است که کارش را جدی می گیرد و کوچک ترین تساهلی را در این عرصه نمی پذیرد. وقت و بی وقت می گفت: متوجه باشید که حرف های یک گوینده عامی و بی سواد را در حضور او نباید روی کاغذ بیاورید. چه، همین که چشم مثلاً یک زارع یا یک پیرزن خانه دار به قلم یا کاغذ می افتد، فورا لحن خود را تغییر می دهد و خطرناک ترین آفت فولکلور هم همین ادبی شدن جمله های آن است. در هیچ مطلبی دخل و تصرف نکنید و آنچه از پیران و سالخوردگان شنیده اید و می شنوید، همان را عینا و بی کم وکاست به حافظه بسپارید و بعد روی کاغذ بیاورید و به حدی دقت به خرج دهید که یک کلمه آن را پس و پیش نکنید.
لحن هیچ مطلبی را ادبی و قلنبه سلمبه نکنید و یادتان باشد که ما مطالب عامیانه و فرهنگ توده مردم را جمع می کنیم. پس طرز بیان شما، هرچقدر به حرف زدن معمولی مردم نزدیک تر باشد، بهتر و صحیح تر است.
پرویز ورجاوند بر این باور بود که:

«او فردی بود که در زمینه مسائل تحقیقاتی خود از جامعیت برخوردار بود و به تمام زمینه های فرهنگ و تاریخ ایران با علاقه و دقت و عشق می نگریست و آن ها را بررسی می کرد و نکته مهم این که تلاش می کرد با دقت و نکته سنجی بتواند در تمام نوشته ها و سروده ها مسائلی را در زمینه شناخت تاریخ و روند حرکت و زندگی جوامع دربیابد، یعنی بتواند جامعه ایرانی را از ورای بررسی هایی که می کند بهتر بشناسد و بشناساند. ولی نکته مهم در مورد کارهای انجوی این بود که به مسئله فرهنگ مردم بیشتر از هر زمینه دیگری شاید توجه می کرد و بخش عمده ای از تلاش پربار زندگی خودش را در این زمینه گذاشت. او با نگرشی عمیق تر از آنچه در غرب به نظر من زیر نام فولکلور درباره فرهنگ مردم هست به مسئله فرهنگ مردم توجه کرد. به نظر من، انجوی به گونه ای به مسئله فرهنگ مردم برخورد می کرد که یک مردم شناس با جامعیت به تمامی زوایای زندگی یک جامعه می نگرد و تلاش می کند تا ساختار و روند زندگی و دگرگونی را از ورای آن دربیابد. او با صداقت خاص خودش توانست مردم را به همکاری دلخواه و مشتاقانه و صمیمانه بکشاند و در برهه حساسی از زمان، که شرایط خاص جامعه ایران طوری بود که به مقدار فراوان فرهنگ جامعه دستخوش مسائل خاص خودش بود، در یک دوران انتقالی، و این بود که بسیاری از آگاهی ها درباره فرهنگ مردم از بین برود به کمک این مشتاقان که در دورافتاده ترین نقاط این سرزمین و در بخش های روستایی و عشایری شهرهای کوچک زندگی می کردند، بتواند به این آگاهی ها دسترسی پیدا کند و آن ها را ثبت و ضبط کند. او تلاش بسیار جالبی کرد برای این که بتواند اهمیت فرهنگ مردم را برای خود مردم روشن بکند و به مردم عشایری و روستایی و شهرهای کوچک در جای جای این سرزمین در دورافتاده ترین نقاط یک نوع اعتمادبه نفس ببخشد و آن ها را به این باور برساند که دارای ارزش هایی والایی هستند و می توانند به خویشتن خودشان تکیه بکنند و واقعا حرفی برای گفتن داشته باشند. به این ترتیب، ملاحظه می کنید که انجوی مردی بود که حرکت خودش را در بررسی مسائل مربوط به فرهنگ مردم ایران با یک دید مثبت انجام داد، یعنی این که، از یک سو، یک کار علمی را در زمینه گردآوری و ثبت و ضبط انجام داد و، از طرفی، سعی می کرد در لابه لای کاری که انجام می داد پیام داشته باشد و به مردم بتواند پیام بدهد؛ از نمونه، کاری که راجع به شاهنامه انجام داده است. در سرآغاز این کتاب این طور می نویسد: شاهنامه حکیم فردوسی از آغاز معتبرترین سند هویت و خصلت های قومی و عامل تقویت روحیه مردم ایران شناخته شده است. این آینه صاف و روشنِ افتخاراتِ گذشته مجد و عظمت و فرهنگ ایران را منعکس کرده و در برابر دیدگان مردم قرار داده است. ویژگی و برتری این آینه در آن است که فرهنگ اصیل و بی غش دورانی را منعکس کرده که غبار پای تازیان و سم ستور مغولان بر آن ننشسته است.
از ویژگی های انجوی شیوه تحقیق او بود که با این شیوه می خواست جوانان را وارد کار کرده آنان را به فرهنگ خودشان آشنا بکند. هنر انجوی در این بود که کسی را به روستا نمی فرستاد. او تلاش می کرد با پیامی که می دهد جوانان روستایی و شهری و عشایری را علاقه مند کند آنچه را می بینند ضبط و ثبت کنند و بفرستند.
انجوی اشیایی را که مربوط به زندگی مردم و صنایع دستی بود و از گوشه و کنار مناطق کشور می فرستادند، با صداقت خاص خودش، در دفاتری ضبط و ثبت می کرد که شاید روزگاری این اشیا بتواند در غنی تر ساختن موزه مردم شناسی یا به عنوان یک مجموعه در قالب موزه فرهنگ مردم ایران به نام او بازگشایی بشود که من در این مورد اصرار و تاکید دارم که این موزه باید به گونه ای نام انجوی را بر خودش داشته باشد تا واقعا برای آیندگان این پیامد باشد که آن کسانی که در راهِ جمع آوری و توان بخشیدن به فرهنگ و میراث فرهنگی این کشور تلاش می کنند به دست فراموشی سپرده نمی شوند؛ چنان که خود او، با همه تلاشی که کرد، این چهارده پانزده سال اخیر یکباره از صحنه کنار گذارده شد و از تمام بضاعت ها و از تمام ارزش های والایی که داشت ــ و می توانست طی این مدت خدمات بسیار افزون تری بکند ــ متاسفانه بازماند و نتوانست این کارها را با امکانات لازم که در اختیارش بود دنبال بکند و خدمات ارزشمندتر دیگری را به جامعه عرضه کند.»

ناگفته نماند که در برنامه «فرهنگ مردم» بیش از پنج هزار همکار افتخاری از سراسر ایران با وی هم صدا شدند و فرهنگ زادگاه خویش را گرد آوردند. از همان سال های نخست، تنی چند از شیفتگان فرهنگ مردم به یاری انجوی شتافتند و او را در هدفی که داشت یاری دادند. از این میان باید از نصرالله یگانه، ولی الله درودیان، محمود ظریفیان جدی، حسین پناهیان، علی اکبر عبدالرشیدی و احمد وکیلیان نام برد. در همان سال ها در مجله فردوسی طی مقاله ای با عنوان «مسئله فرهنگ توده خیلی جدی است (موفقیت یک برنامه جالب و صمیمی)» این چنین آمده است: «زمانی که دوست نویسنده ما، انجوی شیرازی، برنامه فولکلور را به صورت پراکنده در رادیو ایران شروع کرد، خیلی ها آن را جدی نمی گرفتند و فکر نمی کردند که این کار آن چنان دنبال شود که تاثیر به سزایی در کار گردآوری فرهنگ توده بگذارد و موجب شود که بسیاری از جنبه های ناشناخته آن در دسترس قرار بگیرد و مدون شود.
برنامه «فرهنگ مردم» خیلی زود، آن چنان که باید، به دل دورافتاده ترین مناطق ایران راه یافت و هر که میراثی از فرهنگ گذشته در دل و خاطره و ذهن خود داشت برای انجوی فرستاد و چنین است که اکنون این برنامه به عنوان یک برنامه برگزیده انتخاب شده است: «به خاطر توجه صمیمانه به میراث فرهنگی ملی، به خاطر موفقیت در ارائه برنامه در قالب مطلوب، برقرار کردن ارتباط با شنونده و شرکت دادن شنوندگان در تهیه و تدارک متن برنامه و انتخاب موسیقی مناسب.
ما این موفقیت را به دوستمان انجوی شیرازی تبریک می گوییم و امیدواریم همچنان که فولکلور این مرز و بوم را به صورت اساسی طبقه بندی کرده و با همکاری عده ای از فعالان و علاقه مندان به فرهنگ مردم آن ها را آماده چاپ نموده است، هرچه زودتر، اولین قسمت های آن را منتشر کند.»
پس از درگذشت انجوی، مرکز فرهنگ مردم، زیر نظر مرکز تحقیقات صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، افتان و خیزان به راه ادامه داد تا ۱۳۷۶ که نسبتا بر فعالیتش افزوده شد.
احمد وکیلیان می گوید:

«برخی از یاران قدیمِ فراموش شده توانستند ارتباطشان را برقرار سازند. در دوران فترتِ مرکز فرهنگ مردم، یعنی در فاصله سال های ۱۳۵۸ تا ۱۳۷۶، نیز تمام تلاش خویش را با تنی چند از پژوهشگران به کار بستم تا ارتباط مرکز فرهنگ مردم با همکاران صدیق آن حفظ گردد. در این سال ها، سه کتاب تمثیل و مثل، جلد دوم، رمضان در فرهنگ مردم و متل ها و افسانه های ایرانی را به صاحبان اصلی آن ها یعنی مردم تقدیم نمودم و گه گاهی مقالاتی در زمینه های مختلف فرهنگ مردم در جراید منتشر کردم.»

ایرج افشار می نویسد:

«کارهای انجوی در زمینه فرهنگ مردم در میان خاورشناسان راه یافت و مقداری به روسی ترجمه شد؛ اما مهم تر از همه تحقیقی است که رودلف مارزلف آلمانی بر اساس قصه هایی که انجوی جمع آوری کرده بود درباره طبقه بندی قصه های ایرانی به زبان آلمانی منتشر کرد. او کار انجوی را ستوده است. این کتاب به ترجمه کاووس جهانداری در همین اوقات اخیر به فارسی نشر شده است.»

منصور رستگار فسایی می گوید:

«من او را اولین بار در ۱۳۵۱ در شیراز ملاقات کردم که برای سخنرانی به دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز آمده بود و در تالار پورداوود درباره حافظ و خاقانی سخن می گفت. به راستی دیدارش از شنیدن صدایش بسیار بهتر بود. از نگاهش لطف و پاکدلی می تراوید و از خلال کلمه به کلمه گفتارهایش دلبستگی به فرهنگ و علم و ادب و هنر این سرزمین موج می زد.
چند ساعت در آن مجلس سخن گفت و هنوز حکایت باقی بود، ولی هیچ کس احساس خستگی نمی کرد. شاد و زنده و صمیمی سخن می گفت، قامتی بلند و چشمانی نافذ داشت که از پشت عینک پنسی او می درخشید، ریش پروفسوری داشت که صورتش را کشیده تر از معمول نشان می داد، لباسی ساده و نسبتا گشاد بر تن داشت و موهای سرش نیز، علی رغم این که زیاد بلند نبود، پریشان به نظر می رسید، حکایات شیرین و حاضرجوابی های رندانه داشت. در جوانی، در سیاست گامی زده بود و با بزرگانی چون صادق هدایت حشر و نشر یافته بود، عاشق شعر حافظ بود و علاقه ای وصف ناپذیر به شناخت حافظ و تفسیر اشعار و حل مشکلات شعر او داشت که به چاپ دیوان حافظ منتهی گشت. او، پس از حافظ، به فردوسی و فرهنگ عامه دلبستگی داشت و، در جشنواره طوس، نقالان و شاهنامه خوانان سراسر کشور را با عزت و احترام به دور خود جمع کرده بود و، در حالی که کارگردانی جلسات نقالی را بر عهده داشت، خاکی و بی ریا، فروتن، روی زمین می نشست و با حاضران از هنرهای نقالان سخن می گفت و هریک از نقالان را، که نوبت اجرای برنامه شان فرا می رسید، با شایستگی و صفا و صمیمیتی شگفت انگیز معرفی می کرد و خود نیز در ضمن اجرای آن برنامه ها، همسان بسیاری از نقالان، زیر و بم داستان های شاهنامه را باز می گفت. او دریادریا ذوق و هنر و عشق را از زبان نقالان و هنرمندان به اهل مجلس عرضه می داشت و گاهی مهربانانه گفت وگویی داشت و چای و شیرینی تعارف می کرد و در همه حال دامنه نفوذ حیرت انگیز فردوسی و شاهنامه را نشان می داد. گاهی ناگهان می خروشید که: فردوسی حکیم ما، حکیم محبوب همه اعصار تاریخ ما، گرچه در زندگی خود حاصلی از رنج و محنت چندین ساله خویش نبرد، ولی، در مقابل، مردم ایران ابدیت را نثار او کردند. این همه افسانه و قصه و روایت، که محصول تاثیر معنوی شاهنامه در بین مردم است، پاداش آن رنج ها و اندوه هاست و محبت به ایران و علاقه به قهرمانان شاهنامه گویی با خون مردم در رگ های آنان سیر می کرده، شاهنامه نه تنها در جمع خواص بلکه در دل توده های مردم نفوذ کرده و با زندگی آنان عجین شده است، مردم در محافل و مجالس خود شاهنامه می خواندند و می شنیدند و، با این خواندن و شنیدن، بزرگی ها و تبار عالی قدر خویش را به یاد می آوردند و غرور ملی آنان بیدار می شد.»

انجوی، در عین شیفتگی به هنر و ارزش های گذشتگان، خوب می دانست که عصر ما «عصر تکنولوژی و صنعت و تحول است و این عوامل تجدد که سخت نافذ و موثر هم هستند موجب می شوند تا بخش عمده ای از آداب و رسوم و سنن کهن تغییر کند یا فراموش و متروک بماند و ضرورت ایجاب می کند که در برابر این نفوذ قهری کوششی به عمل آید...» شاهنامهخوانی محلی، شاهنامهخوانی زورخانه ای و نقالی شاهنامه از هنرهای مهم شفاهی و زمینه های بسیار مورد علاقه و توجه مردم روستاها و شهرهای مختلف ایران است و انجوی از حدود سال ۱۳۴۵ به بعد کوشید، با ایجاد مرکز فرهنگ مردم، مردم را به شاهنامهخوانی و نقالی تشویق کند تا به قول خودش «نه تنها تهاجم تکنولوژی شاهنامهخوانی را از پا در نیاورد بلکه به آن رونق و جلال بیشتری نیز بدهد». بنابراین، انجوی یک دوره مسابقات شاهنامهخوانی ترتیب داد و چند تن از بهترین شاهنامهخوان ها را برگزید و به جشن طوس برد.»
مسعود بهنود نیز از ماجرایی که منجر به دوستی او و انجوی شد سخن گفته است:
«بروبچه های اهل بخیه ای که در دهه سی و چهل وارد فعالیت های اجتماعی و سیاسی و ادبی شدند، بی استثنا، افسوس خوردند که چرا زودتر داخل آدم نشدند تا هدایت را درک کنند. صادق هدایتی که همه در سال های دبیرستان و دور از چشم خانواده و معلم های ادبیات از طریق بوف کور و سه قطره خون و سگ ولگرد با او آشنا می شدند نه آن بود که در حکایت این و آن وجود داشت...
من خود، وقتی در کلاس پنجم ادبی دبیرستان بودم و هم زمان در مجلات و روزنامه ها کار می کردم، از جانب دبیر ادبیات فارسی مامور شدم که درباره او سخنرانی کنم. معلم ما آقای تهرانی بود و بعدا دریافتیم همان م. آزاد شاعر است. ورنه دبیران مدارس معمولاً از قاآنی جلوتر نیامده بودند و، در جواب سوالات بچه ها شیفته هدایت، او را یک موجود لاابالی و بدبین توصیف می کردند که خواندن نوشته هایش برای نوجوانان خطرناک بود.
برای نوشتن متن آن سخنرانی به سراغ همه رفتم: حسن موش، محمودخان هدایت، زن های خانواده هدایت، خانلری، مسعود فرزاد و... ولی آنچه را به دنبالش بودم نیافتم.
در اواخر دهه سی و اوایل دهه چهل دعوای آشنایان بر سر صادق هدایت به صفحات مجلات ادبی جنجالی کشید. شوق و اشتیاق نسل تازه روزنامه نویس ها را واداشت تا این مناظره را دامن بزنند. تقریبا همه اطرافیان اهل قلم او در این دام افتادند، به یکدیگر تهمت زدند و نگفته هایی را فاش کردند، نقل قول هایی از او آوردند و... و در همین مجادله ها بود که نام سید به میان آمد. سید انجوی... ولی او تهمت می شنید و دم برنمی آورد. تنها کسی بود که در دام گفت وگوها بر سر هدایت نمی افتاد، و این، گرچه از جهت انسانی و اخلاقی پسندیده بود، ولی برای ما، که می خواستیم همه چیز را درباره هدایت بدانیم، خوشایند نبود.
روزی در اواسط دهه چهل، به قصد شکستن صندوقچه سکوت سید به خانه علی دشتی رفتم. دشتی دستم را در دست سید گذاشت و سید شرط کرد، اگر چیزی از او شنیدم، فقط برای خودم باشد و نه برای نوشتن. دانستم به شدت از شرکت در بحث های پیرامون هدایت پرهیز دارد. و این پرهیز چنان است که به هیچ حیلتی نمی توان آن را شکست.
در پی آن، بیست وپنج سالی سید را مدام دیدم و، در هفت هشت سال آخر، بعد از آن که از سفر طولانی فرنگ برگشت، به او نزدیک تر شدم، به او و یار دیگر هدایت، یزدانبخش قهرمان شاعر. شازده قهرمان از سید هم ساکت تر بود. در حالی که این هر دو یاد هدایت را همچون گنجینه ای گرانبها با خود نگه داشته و هر روز آن را زنده می کردند، ولی از این که آن را با دیگران تقسیم کنند معذور بودند. لحظه لحظه زندگی هدایت، در نشست های طولانی با این دو، در طول سالیان باز شد، اما راز مرگش همچنان نگفته ماند.
بعد از گذشت سال ها، نکته ای دستگیرم شد که پیش از آن درنیافته بودم. سید و شازده هرگز نمی گفتند که با شنیدن خبر خودکشی جا خورده اند. چطور ممکن بود که آدم هایی چنین وابسته و مرید مرگ ناگهانی مراد و عزیزشان را آرام و بی مسئله پذیرفته باشند؟
این اواخر، روزی که جمعی از دوستان قدیم آن ها، آشنایان صادق هدایت، در جمال آباد بودند، یکی از آن جمع بخشی از خاطرات خود را خواند که مربوط بود به روز آشنایی اش با هدایت. در پایان آن روز، به سید گفتم شما هم خوب بود خاطرات خود را می نوشتید. با خنده گفت: دیگر فرصت نیست. و یزدانبخش قهرمان هم با سر تایید کرد. گفتم: من حاضرم کمک کنم. گفت: دست از سر کچل ما بردار. گفتم برای خودتان... گفت: تا هستم که چنین چیزی را منتشر نمی کنم. بعد از آن هم تو بنویس همه چیز را می دانی. گفتم همه چیز؟ هر دو خندیدند.
سید بهار ۱۳۷۲ به بررسی حافظ پایان داد و جلسات سه شنبه ها تمام شد. از کار جمع آوری "خاطرات خارک" پرسیدم که یک سالی مترصد آن بود و جمع آوری می کرد، با بی اعتنایی گفت: گذشتم.
اوایل شهریور که تنگی نفس و مشکل قلب کار سید را به بیمارستان کشاند، طوری حرف می زد که انگار خیال سفری دارد. دعوتی هم داشت به آلمان. آخرین شب بیمارستان، با پرویز داریوش نشسته بودیم به گپ و گفت. حالش خیلی خوب بود و فردا می رفت خانه. داشت بساطش را که در یک هفته به بیمارستان آورده بودند جمع می کرد. دو سه کتاب داشت که همه را خوانده بود. کتابی برایش آورده بودم که پس داد. و این بار خودش سخن را کشید به هدایت.
سوالی کردم که بیست وپنج سال بود گه گاه پیش می کشیدم. چرا چیزی درباره روزهای آخر هدایت نمی نویسد؟ درباره آن سفر و حرف هایش و علت خودکشی. این بار گفت، نوشته ام! تصور کردم باز شوخی می کند، ولی پاکتی به دستم داد. رویش نوشته بود: "گُلپکه به آلمانی درآورده و به همت کیکاووس جهانداری عزیز از آلمانی به فارسی برگشته، باشد برای روزگاری». در پاکت فتوکپی ده صفحه است از کتابی به زبان آلمانی با عنوان نمونه های نثر فارسی معاصر جمع آوری رودلف گُلپکه، و قصه ای با عنوان سفری به سکوت، اثر سید ابوالقاسم انجوی، آن هم به آلمانی، و همراه آن ترجمه متن با خط کیکاووس جهانداری.
این را داد و رفتم فردایش او را در خانه دیدم و حرفی از این قصه نزدم و پس فردایش دیگر او نبود. از ابن بابویه برگشتیم به خانه سید. خانه بی سید. باید با یکی حرف می زدم، چه کسی بهتر از یزدانبخش قهرمان که ساکت نشسته بود روی همان مبلی که همیشه می نشست. نشستم روی همان مبل که همیشه می نشستم. دیگر سید نبود که چای با وسواس دم کند.
انجوی به خودی خود صفات و کمالاتی داشت. از نمونه آن که مردی با معرفت و حق گزار بود و پاس دوستی را همه وقت نگه می داشت. نه فقط نسبت به علی دشتی و صادق هدایت سپاسگزار بود، به هر کسی که از او محبت دیده بود خود را مدیون می دانست ــ یک سال قبل از فوتش برای محیط طباطبایی مراسم چهلم باشکوهی در تکیه نیاوران گرفت که فراموش شدنی نیست. محیط معلم او بود. نه تنها ین سپاس را به مردگان ادا می کرد، نسبت به زندگان هم همه وقت لطفشان را در جلوی جمع بازگو می کرد. به کرات در جمع سه شنبه می گفت: این اسماعیل نیاورانی فریادرس من تنها نیست. هر موقع در کاری لنگ شدید او را صدا کنید نه با پا، بل با سر بدون مزد و منّت به خدمت شما خواهد بود و الحق در مرگ سید تمام توانش در خاکسپاری و مجالس ترحیم صرف شد تا کم وکاستی پدید نیاید. ولی الله درودیان از همین دست بود، با عشق، آنچه در جلسات تصحیح می شد با خط خوش تنقیح شده اش را برای سید بی منّت تحریر می نمود. سید ظرافت خاص خودش را در همه چیز حتی خرید میوه بروز می داد. میوه منزل سید بهترین و برگزیده ترین میوه فصل بود که اغلب خودش بعضی را پوست می گرفت و جلوی مهمانان می گذاشت. لباسش مرتب و نظیف بود و خانه اش شسته و رُفته. خودش کنار سماور روی زمین دوزانو می نشست و برای یک یک مهمانان در استکان های کمرباریک چای می ریخت و خودش جلوی آن ها می گذاشت و به معنی کلمه بی تکلف بود. فرزند نداشت ولی دخترِ خواهرش با دو فرزند ملوس و همسر هنرمندش کانون گرمی برای سید درست کرده بودند. میهن خانم سید را واقعا تروخشک می کرد. او هیچ گاه شکایت از تنهایی و بی کسی نمی نمود و به عکس از این غنای محبت و خدمت صمیمانه شکرگزار بود. گفتیم که سید حرکت متعالی داشت ولی همیشه در طریق آموختن بود به آنچه می دانست نه مناهی بود و نه درصدد آموزش به این و آن برمی آمد. تمام کارهایش ذوقی بود، هیچ گاه پژوهش عالمانه نمی کرد و بر آنچه دریافته بود فرمان این است و جز این نیست صادر نمی نمود. ابدا، در صراط علامه نحریر شدن و فاضل مفضال گردیدن برنیامده بود و چنین ادعایی نمی کرد همچنان که نه به فسق مباهات می نمود و نه در طریق تقوا و طهارت گاهی قدم برمی داشت، رندی بود که آگاهانه می دید، با فراست درمی یافت، به موقع سکوت می کرد و حتی به موقع برمی آشفت، ولی هیچ گاه ناجوانمردانه از محصول دریافت و کارش بهره وری نمی کرد.
نگاهش نافذ بود و، با چشم های درشتی که زیر ابروان پرپشت داشت، تاثیرش بیشتر می شد. صدایش رسا و قاطع بود. صداقتی در گفتار و کردار داشت که آن را احساس می کردی. اندامش بلند و باریک بود و چهره و رخساره اش کشیده با گونه های استخوانی برجسته. احساسات و افکارش را خیلی زود در بیانش و حالت صورتش و حرکت دست هایش و زیر و بم صدایش در می یافتی. چه در گفتار و چه نوشتار اصطلاحات خاص خودش را، که گاه اصطلاحات طلبگی بود و او برای به کار بردن آن ها عمد داشت، به کار می گرفت. خانه اش خانه صفا بود.
با دوستان یکدلش جدایی نداشت و رفیق حجره و گرمابه و گلستان بود و از زندگی و اسرار زندگی اش همه چیز را با آنان در میان می گذاشت و خود محرم اسرار آنان بود و نیز از زندگی آنان و حتی مشکلاتشان وقوف کامل داشت. صبح ها به کار مطالعه و پژوهش و نگارش مشغول بود و بعدازظهرها به دیدار یاران قدیم می رفت.
عصر روزهای سه شنبه و جمعه یاران نیکدل و صاحب نظر و پژوهشگرش به گِردَش جمع می آمدند و بیشتر به صورت دسته جمعی با نظارت و استمداد از ذوق فعال او به تصحیح حافظ مشغول می شدند و دریغا که به همراه دریغاهای بسیار این کار به سامان نرسید.
نفس گرم غریبی داشت و شور و شیدایی و زنده دلی غریبی در او فوران داشت. برای اهل قلم و اهل هنر از ته دل احترام قایل بود و حتی، اگر سلیقه او با شخصی یکی نبود، حرمت او را می داشت. در مقام دوستی برای رفع گرفتاری از هیچ یاری و حمایتی دریغ نداشت بی آن که منتی بر کسی بگذارد یا بر زبان آورد. گره گشایی از کار خلق و به ویژه دوستانش را فرض خود می دانست. با قلم و کاغذ و کتاب الفت دیرینه داشت. بعد از پشت سر گذاشتن دوران جوانی و شوق و شورِ آنچه افتد و دانی و حتی تحمل تبعید به خارک، راه تحقیق و نگارش را برگزید و شاید آشنایی او با صادق هدایت در این امر بی تاثیر نبود. هدایت او را بسیار دوست و گرامی می داشت و این دوستی تا زمان مرگ هدایت روزبه روز بیشتر و بیشتر می شد.»
اما چشم گیرترین صفت سید، از نظر کسانی که با او حشر و نشر داشتند، غیور بودن او بوده است. جعفر موید شیرازی در این باره می گوید: یکی از خصوصیاتی که به راستی چهره انجوی را می آراست و به عقیده من می تواند شاخصی برای ارزشیابی شخصیت او باشد، غیرتمندی و غیور بودن او بود که همه جا در زندگی و رفتار و گفتار او متجلی می شد. من در اینجا دو مورد از غیرتمندی انجوی را مطرح می کنم: در سال ۱۳۴۵ بود که یکی از چهره های درخشان شعر معاصر فارسی، فروغ فرخزاد، که به راستی آبروی شعر نو و مایه امیدواری هنرشناسان بود، ناگهان از میان ما ورپرید سوگی دلخراش و جان شکن بود.

نظرات کاربران درباره کتاب صادق هدایت به روایت انجوی شیرازی

خیلی ممنون بابت قرار دادن این کتاب عالی
در 2 ماه پیش توسط مصطفی شکوری مغانی