فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چهره‌هایی از پدرم

کتاب چهره‌هایی از پدرم

نسخه الکترونیک کتاب چهره‌هایی از پدرم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۶۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب چهره‌هایی از پدرم

من مانند يک علف صحرايي / به‌وسيله‌ي باد و باران / و تابش نور آفتاب آسمان ايران‌، سبز شده‌ام / و به رنگ و بوي ايرانيت خود افتخار دارم / قدرت من، فکر من، ايمان من، همه ايرانی است. ـ جبار باغچه‌بان

  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.32 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چهره‌هایی از پدرم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



لاستیک چه جوری می سوزد؟

در شیراز قدیم، در روزگاری که من پنج ـ شش ساله بودم و پدرم مرد جوانی بود، پوشیدن گالُش خیلی متداول بود. چون آن وقت ها خیابان ها آسفالت نبود، و در روزهای بارانی مردم ناچار بودند روی کفش گالُش بپوشند، چون خیابان ها گِل و شُل می شدند.
یک روز که پدرم در خانه نبود، یک لنگه گالُش او را برداشتم و رفتم توی باغ. با خودم کبریت و یک ورق کاغذ هم برده بودم. زیر یک درخت نشستم. کاغذ را آتش زدم و لنگه ی گالُش پدرم را گرفتم روی آتش. گالُش آتش گرفت، من هم سرگرم تماشا شدم.
دود سیاه و بدبویی بلند شد. رنگ این دود با رنگ دودِ هیزم خیلی فرق داشت. رنگ دود هیزم سیاه نیست. رنگ خاکستر است، رنگ ابر است. امّا دود لاستیک سیاه بود. بوی دودِ لاستیک هم با بوی دودِ هیزم خیلی فرق داشت. بوی دود هیزم این جور خفه کننده نیست.
هیزم که بسوزد، خاکستر می شود. امّا لاستیک خاکستر نمی شد. همین جور که می سوخت کج و کوله می شد، مثل خمیر می شد، امّا خمیر سیاه و چسبناک. یک چوب فرو کردم توی خمیر و بلند کردم. خمیر کش آمد.
من سرگرم تماشا بودم و دنیا را از یاد برده بودم. یک هو مادرم سررسید. لابد بوی سوختن لاستیک را شنیده بود. وقتی دید من گالُش پدرم را آتش زده ام، عصبانی شد، تشر زد.
بعد هم گوشم را کشید و دو تا هم زد پشت دستم و گفت:
«اگر بابات بفهمه، اون وقت می بینی!... خدا رو شکر کن که امروز بارونی نیست.»
من از کرده ام خیلی پشیمان بودم، امّا کار از کار گذشته بود. خدا را شکر می کردم که هوا آفتابی ست، امّا می ترسیدم. چون بالاخره یک روزی باران می آمد و پدرم می رفت سراغ گالُش هایش.
چند روز بعد هوا ابری شد و باران آمد. خیابان ها گِل و شُل شدند. وقتی پدرم می خواست از خانه بیرون برود، رفت سراغ گالُش هایش، امّا یک لنگه ی گالُش سر جایش نبود. از مادرم سوال کرد. مادرم گفت:
«من نمی دونم کجاست.» پدرم گفت:
«نمی دونم کجاست یعنی چه؟... من همیشه گالُش هایم را توی راهرو، پشت پرده می گذارم. حتماً تو وقتی جمع و جور می کردی، یک جایی گذاشته ای. حالا یادت بیار ببین کجا گذاشته ای.» مادرم گفت:
«من دست به گالُشت نزدم.»
پدرم از این جواب سربالا خوشش نیامد. لحنش جدّی شد. گفت:
«صفیه خانم، چرا پا نمی شوی بگردی؟...» مادرم گفت:
«برای این که پیدا نمی شه!» پدرم از این جواب بیش تر کوک شد. گفت:
«پیدا نمی شه یعنی چه؟...» مادرم گفت:
«یعنی این که گالُشت سوخته.» پدرم ماتش برد. گفت:
«گالُشت سوخته یعنی چه؟... مگر گالُش خود به خودی می سوزد؟...»
مادرم ناچار بود حقیقت را بگوید. گفت:
«خود به خودی نسوخته. ثمین گالُشت رو آتیش زده.»
من در گوشه ای ایستاده و سرم را پایین انداخته بودم. می ترسیدم. پدرم بیش تر ماتش ببرد. چند لحظه ای به من خیره ماند.
مادرم که فکر می کرد پدرم عصبانی شده، خودش را جلو انداخت و گفت:
«کاریش نداشته باش. من گوششو کشیده م، کُتَکِشم خورده.» پدرم که از تنبیه کتک هیچ خوشش نیامده بود، با لحنی جدی گفت:
«صفیه خانم، برای این موضوع لازم نبود بچه را کتک بزنید...، بچه که بیخودی گالُش را آتش نمی زند، حتماً منظوری داشته.» مادرم گفت:
«مثلاً چه منظوری داشته؟» پدرم گفت:
«حتماً منظورش آزمایش بوده.» مادرم گفت:
«منظورش آزمایش بوده یعنی چه؟» پدرم گفت:
«شاید می خواسته ببیند لاستیک چه جوری می سوزد، دودش چه رنگی ست، چه بویی دارد... شاید می خواسته ببیند لاستیک که بسوزد، خاکستر می شود یا نه...، برای این موضوع نباید بچه را کتک می زدی.»
مادرم که دید پدرم یک تلنگُر هم به من نزد، حتماً که راضی و خوشحال بود. جدی و شوخی را با هم قاطی کرد و گفت:
«اگه گفتم کتکش زدم، نکُشتمش که...، دو تا زدم پشت دستش که دیگه از این کارها نکنه...، حالا تو اگه می خوای، بهش جایزه بده!»

در برگ ریزان یکی از پاییزهای خیلی دور

آموزشگاه پدرم کم کم داشت پا می گرفت. کارهایش داشت روی غلطک می افتاد. تعداد شاگردانش چهارده ـ پانزده نفری شده بودند. خانه ی نسبتاً بزرگی در خیابان سیروس کرایه کرد. خانه ی ما و آموزشگاه به آن جا منتقل شد. پدرم تا آن روزها هیچ وقت فراشی برای آموزشگاهش استخدام نکرده بود. خودش، هم مدیر، هم یگانه آموزگار، هم فراش آموزشگاهش بود. هر روز کلاس را خودش جارو و گردگیری می کرد. روزهای جمعه هم حیاط نسبتاً بزرگ آموزشگاه را خودش آب و جارو می کرد. حیاط آموزشگاه دو ـ سه تا درخت خرمالو، یک درخت انگور و یک چنار داشت. از آن چنارهای خیلی بلند و تناور و پُر شاخ و برگ.
یکی از روزهای جمعه ی پاییز بود. هوا داشت رو به سردی می رفت. پدرم پابرهنه و با زیرشلواری توی حیاط بود. حیاط را آب و جارو کرده بود، امّا کارش تمام نمی شد، چون باد می زد و برگ های زرد چنار از شاخه ها کَنده می شدند و مثل شاپرک های درشت و طلایی به زمین می نشستند. پدرم باید این برگ ها را هم جمع می کرد، امّا نمی شد با جارو و خاک انداز از پس این همه برگ برآمد.
پدرم برای جمع کردن برگ ها، با یک مقوای خیلی بزرگ برگ ها را باد می زد. برگ ها در یک گوشه ای روی هم تل می شدند. بعد آن ها را جمع می کرد و می ریخت توی سطل، امّا تا می آمد که به خانه برگردد، باد دیگری می وزید و برگ های دیگری را به زمین می ریخت. او هم با همان روش آن ها را جمع می کرد. امّا مثل این که هوای پاییزیِ آن روز، از سر به سر گذاشتن با پدرم خوشش می آمد. تا پدرم باد بزن و خاک اندازش را کنار می گذاشت، باد دیگری شاخه ها را می تکاند. برگ های دیگری به زمین می ریختند و مثل یک گله موش بازیگوش، در باد به این طرف و آن طرف می دویدند. پدرم با بادبزن و خاک اندازش آن ها را دنبال می کرد، امّا نمی توانست آن ها را بگیرد.
***
در سنین کودکی، مثل هر بچه ای، من هم پدرم را دوست داشتم، امّا اهمیت کارهایش را درک نمی کردم. در آن سنین پدرم برای من، فقط پدر بود، نه چیز دیگری. امّا در خانه ی خیابان سیروس، کم کم داشتم پا به سنین نوجوانی می گذاشتم، کم کم داشتم اهمیت کارهایش را درک می کردم. می دانستم که آموزش کودکان ناشنوا کار هر کسی نیست. به خودم می گفتم: «ده ـ دوازده هزار، شاید هم بیش تر، بیست ـ سی هزار آموزگار در ایران دارند به بچه ها درس می دهند، امّا کدام یکی شان می تواند خواندن و نوشتن و حرف زدن را به بچه های کر و لال یاد بدهد، به جز پدرم؟...»
وقتی برای خانه خرید می کردم، قصاب و بقال و میوه فروش و نانوا، همه شان می گفتند: «به آقای مدیر سلام برسون.» یک روز هم وقتی از داروخانه می آمدم بیرون مدیر داروخانه مرا صدا کرد و گفت: «به آقای مدیر بگو دکتر جوهرچی خدمت تون عرض سلام و احترام داره.» یک روز هم رئیس کلانتری به دیدن پدرم آمد. یک ساعتی توی کلاس بود. وقتی می خواست برود، پدرم تا در حیاط او را مشایعت کرد. دم در ـ جناب سرگردی که همه از او حساب می بردند و همه ی پاسبان ها تا او را می دیدند خبردار می ایستادند ـ دست پدرم را دو دستی گرفت و گفت: «اگر اوامری بود در خدمت حاضرم.» همه ی این ها نشان می داد که پدرم با مردم دیگر فرق دارد، فرقش هم در این بود که کارش با کارهای مردم دیگر فرق داشت.
***
آن روز هوا بازی درآورده بود. هوای آفتابی یک هو برگشت. ابری شد. پدرم هنوز داشت با برگ ها کلنجار می رفت. من توی اتاق بالایی، پشت پنجره نشسته بودم و تماشا می کردم. به خودم می گفتم: «چرا نباید پدرم پول داشته باشد و یک فراش استخدام کند؟» و یک هو بغضم گرفت.
پا شدم. به نظرم می خواستم بدوم و بادبزن و خاک انداز را از دستش بگیرم، امّا نمی دانم چه طور شد که یک هو راهم را کج کردم، یواشکی رفتم و دو تا از سیگارهای «همای نازک» مادرم را کش رفتم، رفتم توی یکی از اتاق های پایینی نشستم پشت پنجره. پرده را کشیدم. سیگار را روشن کردم و از لای پرده شروع کردم به تماشای منظره ی برگ ریزان و کلنجار رفتن مدیر و یگانه آموزگار آموزشگاه ناشنوایان با برگ ها... می خواستم سیگار دومی را هم روشن کنم، که دیدم پدرم جارو و خاک انداز و بادبزن و سطل را گذاشت کنار دیوار و چندتایی عطسه کرد.
یک هو از جا پریدم. خودم را به دستشویی رساندم و با عجله دندانم را مسواک زدم و غرغره کردم، بعد هم سینه و آستین های پیراهنم را بو کردم که مبادا بوی سیگار گرفته باشد.
***
پدرم آمد خانه، نشست پشت میز و کاغذهایش را گذاشت جلوش. مادرم برایش توی یک لیوان بزرگ چای آورد. پدرم گفت: «صفیه، یک قاچ هم لیمو بده...» خوشبختانه پدرم نفهمید که سیگار کشیده ام.
بعد مادرم برای خودش یک چای ریخت. نشست روی قالی، کنار دیوار. یک بالش گذاشت پشتش و تکیه داد. بعد هم پاکت سیگار همای نازکش را از توی کیفش درآورد. یک سیگار بیرون کشید و روشن کرد. چه خوب که این پاکت سیگارهای «همای نازک» پنجاه تایی بود. اگر یکی دوتاش کم می شد، معلوم نمی شد. شکر خدا...، مادرم هم نفهمید که دست توی کیفش کرده ام.
***
پدرم سرگرم نوشتن بود که یک هو رعد و برق زد. باد انگار داشت درخت چنار را کتک می زد. یکی ـ دو تا رگبار تُند هم زد، امّا همه ی این ها یکی دو دقیقه ای بیش تر طول نکشید. ابرها پس رفتند و پاره پاره شدند و از نو آفتاب درآمد.
پدرم پا شد. از پشت پنجره نگاه کرد. تک و توکی بیش تر برگ به چنار نمانده بود. برگ های زرد، خیس و سنگین، کف حیاط پهن شده، یا روی هم ریخته بودند. پدرم گفت: «حالا وقت جمع کردن این برگ هاست، امّا مثل این که من سرما خوردم.»

این ماهی نباید بمیرد

در دوره های قبل از آپارتمان نشینی، خانه های تهران حیاط و حوض داشتند. این حوض ها با آب جوی های کنار خیابانی پُر می شد. هرچند وقت یک بار باید آب حوض را می کشیدند و از نو آب می انداختند.
آن وقت ها من نوجوان بودم. در فصل های تابستان خودم آب حوض را می کشیدم. از این کار خیلی خوشم می آمد. آب حوض که به نصفه می رسید، باید ماهی ها را با یک الک می گرفتم و می انداختم توی یک لگن آب تمیز. بالا و پایین پریدن ماهی ها توی الک خیلی تماشایی بود. بعضی هاشان از هول جان، از یک وجب هم بیش تر بالا می پریدند و از نو می افتادند توی حوض. بقیه، همین که آن ها را توی لگن خالی می کردم، تا یکی ـ دو دقیقه، گیج و عصبی توی لگن دور می زدند و بالا و پایین می رفتند، تا این که به این محیط تنگ و کوچک عادت می کردند.
بعد از این که آب حوض خالی می شد، نوبت لجن کشی می رسید. لجن ها را توی سطل پُر کرده و توی باغچه خالی می کردم. امّا در هر لجن کشی ده ـ پانزده تایی از این ماهی ها نفله می شدند، چون این ها توی لجن گیر می کردند و قاطیِ لجن به باغچه ریخته می شدند و در این گوشه و آن گوشه می مردند.
***
حوض ما فراوان ماهی داشت، از این ماهی حوضی های سرخ یا تیره رنگ. امّا میان آن ها یکی بود بزرگ تر از سه ـ چهار برابر آن یکی ها. رنگ این ماهی سفید عاجی، زیر شکم و گرده اش صورتیِ کمرنگ، و روی تنش خال های تک و توکی مثل پولک های گلی رنگ، پاشیده شده بود. این ماهی حوضی های فسقلی هیچ وقت دور و بر او نمی پلکیدند، چون خودشان قدرت او را می دانستند. او هم هیچ وقت به آن ها رو نمی داد، چون آن ها را داخل ماهی نمی دانست. او ماهی بود، امّا ماهیِ این حوض ها نبود. او ماهی استخرهای بزرگِ خانه ها و باغات ییلاقی بود، که با آب برف بلوریِ کوهستان ها پر می شدند، نه با آب کثیف و گل آلود جوی های کنار خیابانی، که یک ماه نشده کرم می گذاشتند، خاکشیر می بستند، لجن می گرفتند.
پدرم این ماهی را خیلی دوست داشت. هر وقت به خانه می آمد، قبل از این که بیاید تو یا برود سرِ کلاس، یک دقیقه ای کنار حوض می ایستاد و سرگرم تماشای او می شد.
***
یک روز آب حوض را کشیده و لجن ها را خالی کرده بودم توی باغچه. لجن، کف باغچه را پوشانده بود. این لجن ها دو روزی که آفتاب می خوردند، خشک می شدند و به صورت کود در می آمدند.
بعد از آب حوض کشی، رفتم سراغ میز نجاری ام. دوساعتی نجاری و مشبک کاری کردم. وقتی مادرم ما را صدا کرد که برویم سر سفره، سه ساعتی می شد که آب حوض را خالی کرده بودم.
رفتم سر سفره. داشتیم ناهار می خوردیم که پدرم وارد حیاط شد. وقتی دید آب حوض خالی شده، رفت سراغ لگن ماهی ها، امّا ماهی سفید و صورتی را در میان آن یکی ها ندید. مرا صدا کرد و گفت: «ماهی بزرگه کجاست؟» یک هو یادم آمد که من اصلاً ماهی بزرگه را ندیدم. معلوم بود که قاطیِ لجن شده و حالا خیلی وقت است که در یک گوشه ی باغچه، زیر لجن هاست، و خیلی وقت است که مرده. پدرم رفت کنار باغچه. این گوشه و آن کنار را نگاه می کرد.
مادرم، چند بار او را برای ناهار صدا کرد. او هم در هر بار جواب داد: «من حالا ناهار نخواهم خورد.» مادرم گفت: «معلوم نیست چه کار می خواد بکنه.» ما ناهار می خوردیم و پدرم را تماشا می کردیم.
پدرم کفش و جورابش را درآورد، دم پاهای شلوارش را هم بالا زد و رفت توی باغچه. مادرم، یک بار دیگر او را صدا زد و گفت: «ناهار سرد شد. می خوام سفره رو جمع کنم.» پدرم جواب داد: «من امروز نان و ماست خواهم خورد. تو سفره را جمع کن.» مادرم گفت: «یه چیزی به سرش افتاده، دیگه هیچ کسی نمی تونه جلوشو بگیره.»
لجن و گل تا مچ پایش بود. توی باغچه هی بالا و پایین و این گوشه و آن کنار رفت. گاهی با دستش، گاهی با پایش لجن را زیر و رو کرد و بالاخره ماهی بزرگه را پیدا کرد و از زیر لجن درآورد.
پدرم مرا صدا کرد و گفت یک لگن آب برایش ببرم. من هم یک لگن بزرگ بردم گذاشتم کنار حوض. بعد از شیر حوض سطل را آب کردم و خالی کردم توی لگن. پدرم ماهی را انداخت توی لگن. ماهی یک پهلو آمد روی آب. من گفتم: «سه ساعت شد که آب حوض رو خالی کردم. این ماهی مرده.» پدرم گفت: «شاید نمرده باشد.» و شروع کرد به ور رفتن با ماهی. این ور و آن ورش را فشار می داد. شکمش را فشار می داد، سینه اش را فشار می داد. گاهی پهلوها و گاهی شکمش را مالش می داد. زیر گوش هایش یک جایی را که زور می داد، دهان ماهی باز می شد. تا ولش می کرد بسته می شد، درست مثل گل میمون. وقتی ماهی را به حال خودش ول می کرد، یک وری می آمد روی آب. گفتم: «بابا، این ماهی سه ساعت بیش تره که مرده.» پدرم گفت: «به نظرم هنوز جان دارد.» و شروع کرد به ور رفتن با ماهی.
حوصله ی من سر رفت. رفتم توی اتاق. مادرم گفت: «داره چه کار می کنه.» گفتم: «می خواد ماهیِ مرده رو زنده کنه.» مادرم گفت: «خیلی یک دنده س. به سرش افتاده که این ماهی رو زنده کنه، دیگه تا شب هم دست بردار نیست، آخه ماهیِ مرده هم زنده می شه؟»
بیست دقیقه ای بعد صدای پدرم بلند شد. می گفت: «این ماهی زنده خواهد شد، این ماهی هنوز جان دارد.» من دویدم توی حیاط. پدرم با دست چپش ماهی را گرفته بود و با انگشت شست و سبابه اش، زیر گوش های ماهی، یک جایی را فشار می داد و ول می کرد. دهان ماهی مثل یک گل میمون باز و بسته می شد، با آن یکی دستش هم شکم و پهلوهای ماهی را مالش می داد. گاهی یکی دو چکه لجن سیاه رنگ از دهان ماهی بیرون می ریخت. پدرم می گفت: «شکم و جهاز تنفسی این حیوان پر از لجن شده و او را خفه کرده. باید لجن ها را درآورد.»
پدرم با شوق بیش تری به کارش ادامه داد. گاهی ماهی را به حال خودش روی آب ول می کرد. ماهی بی حرکت و یک پهلو می آمد روی آب، امّا پدرم دست بردار نبود. باز به کارش ادامه داد و ادامه داد. آن قدر لجن از دهان ماهی بیرون ریخت که آب لگن تیره شد. آب لگن را عوض کردیم. کم کم آب تمیز و حباب های ریز از دهان ماهی درمی آمد. این بار وقتی پدرم ماهی را به حال خودش ول کرد، ماهی باز یک پهلو آمد روی آب، امّا حالا خودش مثل یک تلمبه ی کوچک و خودکاری که لوله هایش لجن گرفته باشد، به کار افتاده بود و آخرین باقیمانده های لجن را از دهانش بیرون می ریخت. بعد، کم کم باله هایش به نرمی آب را پس می زدند و او را که هنوز بی حال و یک پهلو روی آب افتاده بود، به این ور و آن ور می بردند.
من داد زدم: «ماهی زنده شد، ماهی بزرگه زنده شد.» مینه و پروانه دویدند و آمدند. مادرم هم آمد. ماهی داشت یک پهلو شنا می کرد و توی لگن دور می زد. پدرم داشت می خندید.
مادرم، حیرت زده نگاهی به ماهی و نگاهی به پدرم کرد و گفت: «نگفته بودم خیلی یک دنده س؟... من می دونستم تا این بدبختو زنده نکنه، دست از جونش ور نمی داره!» خنده مان گرفت. بعد مادرم با یک آفرینِ شوخکی او را تشویق کرد و گفت: «ای بلا...» ما هیچ وقت ندیده بودیم مادرم این جور زنانه و شوخ، به پدرم چیزی گفته باشد. مثل این که پدرم هم نشنیده بود، چون این «ای بلا» گفتن مادرم، بهش خیلی مزه کرده بود. گفت: «صفیه، این که کاری نبود. این ماهی اگر هنوز جان نداشت، زنده نمی شد. زنده کردن او فقط یکی ـ دو ساعتی زحمت داشت و یک جو هم امید و همت می خواست. من در عمرم گاهی کارهای سخت تر از این هم کرده ام، امّا هیچ وقت به من «ای بلا» نگفته بودی. این «ای بلا» گفتنت خیلی چسبید، خیلی خوشم آمد. مثل این است که در مقابل یک زحمت یک ساعته، مزد خوبی گرفته باشم.»
***
مادرم راست می گفت: «او یک دنده بود.» یک دندگی، پایمردی و مقاومت، امید، نترسیدن از شکست، پشت نکردن به میدان، مبارزه و مبارزه، دوست داشتن، عشق و عاشقی با تمام دیوانگی هایش در سرشت او بود، و اگر این طور نبود، کی می توانست در روزگاران سال ۱۳۰۲، اولین کودکستان ایرانی را در تبریز بسازد و با آموزش چند کودک کر و لال آذربایجانی، اولین قدم های دیوآسایش را برای رهایی همه ی کودکان کر و لال بردارد؟... کی می توانست در روزگاران سال ۱۳۰۶ کودکستان شیراز را بسازد و با وجود این که فارسی اش هنوز چندان خوب نبود، اولین شعرهای کودکانه را بنویسد و به چاپ برساند، اولین نمایشنامه های کودکستانی را بیافریند و با بچه های کودکستان شیراز روی صحنه بیاورد؟...کی می توانست در سال ۱۳۱۲، با دست های خالی و نداشتن هیچ پشت و پشتیبانی، آموزش کودکان کر و لال را در اتاق محقری، در یکی از کوچه های «محله ی سنگلج تهران» آغاز کرده و به صورت آموزشگاه های امروزی ناشنوایان دربیاورد و همه ی کودکان کر و لال یک سرزمین را از محکومیت به قهر طبیعت برهاند؟... کی می توانست در سال ۱۳۱۳ قدم دیگری برای مبارزه با ناشنوایی برداشته و «تلفن گنگ» یا سمعک استخوانی را اختراع کرده و به ثبت برساند؟... کی می توانست با نداشتن کارنامه ی کلاس اول هیچ دبستانی، روش آموزش الفبای یک کشور را دگرگون کند، با پرورش آموزگاران متخصص، روش نوین خودش را به سرتاسر کشور بگستراند، پوزه ی روش های مکتب خانه ای را در سرتاسر یک سرزمین به خاک بمالد، و همه ی کودکان یک سرزمین را از روش غلطی که از قرن ها پیش بر آن ها حکم فرمایی داشت، آزاد کند؟...
***
دوست شاعری داشتم. این اواخر درگذشت. حیف که نتوانستم حتی یک دسته گل روی خاکش بگذارم. در سال ۱۳۴۵ که پدرم درگذشت، او سردبیر یکی از مجله ها بود. یک شب تلفن زد. خودش بود. من زنگ صدای او را، و ترک نازکی را که در این زنگ بود، از دوران جوانی می شناختم. گفت: «دارم مطلبی درباره ی بابا می نویسم. می تونی خودتو زودتر برسونی. چند تا عکس هم با خودت بیار. برای پشت جلد لازم دارم، بعد هم با هم می ریم سراغ کله پاچه ی مرغ.»
وقتی بهش رسیدم، مطلب را نوشته و آماده کرده بود. به عکس هایش نگاه کرد. یکی را انتخاب کرد. قبل از این که عکس را به نوشته اش سنجاق کند، لحظاتی با دقت به عکس نگاه کرد و نگاه کرد. وقتی عکس را به مطلبش سنجاق می کرد، گفت: «بابا آدم مخصوص به خودی بود. همه ی کارهایش مختص خودِ خودش بود. او اصلاً از این آدم های فابریکی نبود. او یکی از کاردستی های جالب خدا بود.»

سیم چرخ ها و فرفره ها

پدرم سحرخیز بود، امّا چند روزی بود نمی توانست به موقع پا شود. می گفت: «سرگیجه دارم...» سرحال نبود. یک روز هم اصلاً نتوانست از رختخواب دربیاید. مرا صدا کرد و گفت:
«نمی توانم سرم را از روی بالش بلند کنم، سرم گیج می رود و دوباره روی بالش می افتم. نمی توانم پا شوم. باید برویم دکتر. کمکم کن پا شوم و لباس هایم را بپوشم.»
کمکش کردم. پا شد و لباس هایش را پوشید. زیر بازویش را گرفتم و از خانه خارج شدیم. تعادل نداشت. به چپ و راست کج می شد. اگر ولش می کردم زمین می خورد.
آن وقت ها دبستان لال ها ـ یا خانه یِ ما ـ در کوچه ی آراسته ـ یکی از کوچه های «خیابان رامسر» بود. از کوچه گذشتیم و به خیابان رسیدیم. خیابان رامسر یکی از کوچه های شمالیِ خیابان شاهرضاست. باید خیابان رامسر را پیاده می رفتیم تا به خیابان شاهرضا برسیم و سوار تاکسی بشویم. تا خیابان شاهرضا دویست ـ سیصد متر راه داشتیم، امّا خوشبختانه راه سرازیری بود.
به خیابان رامسر که رسیدیم پدرم ایستاد. خواستم بازویش را ول کنم. گفت: «نه، نه...، ول نکن. می افتم. امّا همین جور که بازویم را گرفته ای، مرا ده ـ دوازده قدمی بدوان و بعد ولم کن. من تا خیابان شاهرضا خواهم دوید. نترس...، تا وقتی که می دوم زمین نخواهم خورد. تو هم پشت سرم باش، همین که به خیابان شاهرضا رسیدیم و ایستادم، از نو مرا بگیر، وگرنه زمین خواهم خورد.»
تعجب کردم. گفتم:
«بابا...، کسی که سرگیجه داره، کسی که نمی تونه سرشو از رو بالش بلند کنه، چه طور می شه که وقتی می دوه، نمی افته؟»
پدرم گفت:
«دیده ای که بچه ها یک حلقه ای درست می کنند با سیم، به اندازه ی چرخِ دوچرخه یا کوچک تر، و آن را قل می دهند و دنبالش می دوند، و همین که سرعت چرخ کم شد، دوباره با دست یا با چوب هولش می دهند و دنبالش می دوند.»
گفتم:
«بله، دیده ام. بچه ها به این بازیچه می گن «سیم چرخ» وقتی تو خیابون شیخ هادی بودیم، من هم داشتم.» پدرم گفت:
«سیم چرخ ها تا وقتی که می چرخند، سر پا هستند، زمین نمی خورند. حتی اگر سرعت شان زیاد باشد، می توانند از روی چاله ها و برجستگی ها بپرند و باز بدوند. امّا حرکت شان که کُند شد، به چپ و راست کج می شوند ـ مثل من که حالا سرگیجه دارم ـ وقتی هم از حرکت افتادند، زمین می خورند. فرفره ها هم همین طور هستند. تا وقتی که می چرخند، سرپا هستند. وقتی حرکت شان کُند شد، مثل این که سرگیجه گرفته باشند، به چپ و راست کج می شوند، و بالاخره وقتی متوقف شدند، زمین می خورند... حالا تو خیال کن من سیم چرخ تو هستم. همین طور که زیر بازویم را گرفته ای، ده ـ دوازده قدمی مرا بدوان و بعد ولم کن. نترس، نخواهم افتاد. تا خیابان شاهرضا خواهم دوید، امّا تو پشت سرم باش... به خیابان شاهرضا که رسیدیم و ایستادم، از نو زیر بازویم را بگیر، وگرنه خواهم افتاد.»
هوا سرد بود. اواخر پاییز یا اوایل زمستان بود. باران مفصلی باریده بود. زمین خیس بود. پدرم بارانی پوشیده بود. کلاه گذاشته بود. شال گردن پشمی و درازی هم دور گردنش پیچیده بود، امّا کفش کتانی پایش بود. چون در جوانی بر اثر یخ زدگی و گانگرن (قانقاریا) انگشت های پایش را قطع کرده بودند، با کفش های کتانی راحت تر راه می رفت. جای یک وبه دو نبود، چون یک دندگیِ او را می شناختم...
زیر بازویش را گرفتم و شروع کردیم به دویدن. ده ـ دوازده قدمی که دوید و به اصطلاح دور گرفت، ولش کردم، امّا هوایش را داشتم. پدرم با تعادلِ یک سیم چرخ، سرازیریِ خیابان رامسر را پیش گرفته بود و می دوید، من هم پشت سرش... آن هایی که در پیاده رو رفت و آمد می کردند، با دیدن ما کنار می رفتند و به ما راه می دادند. کسبه ی خیابان رامسر هم که پدرم را می شناختند، با تعجب و احترام و محبّت به او نگاه می کردند.
به خیابان شاهرضا که رسیدیم، ایستاد. وقتی ایستاد، درست مثل فرفره ای که از حرکت افتاده باشد، می خواست زمین بخورد. امّا بازویم را به بازویش قلاب کرده بودم.
یک تاکسی جلو ما ترمز کرد. با زحمت سوار شدیم. به راننده گفتم ما را در خیابان سعدیِ شمالی، بالاتر از میدان مخبرالدوله، جلو بیمه پیاده کند.
وقتی تاکسی راه افتاد به هم نگاه کردیم و خنده مان گرفت. راننده که توی آینه اش ما را می دید، حتماً توی دلش می گفت: «صبح اول صبحی این ها به چی خنده شون گرفته...»

خیلی ها از دوران ده سالگی شان چیزهایی به یاد دارند ـ یکی ـ دو چیز هم در یاد من مانده است.

ثمین باغچه بان

حمّام

روزهای حمّام مادرم مرا خوب می پوشانید. یک کلاه بافتنی می گذاشت سرم. یک شال هم می پیچید دورم. پدرم مرا بغل می کرد و می آمدیم بیرون. بیرون خیلی سرد بود. مثل یخ...
در بغل پدرم پیاده رو را آن بالا می دیدم. مردی را که همیشه در پیاده رو از پایین دیده بودم، حالا از بالا می دیدم. در یک طرف کوچه، سرتاسر برف تل شده بود. کف کوچه گاه گِل و شُل، گاه یخ زده بود. گاهی یکی ـ دو تا بچه را می دیدم که آن زیرها، روی یخ دارند سرسره بازی می کنند. تماشای این بچه ها از این بالا خیلی کیف داشت. بزرگ ها خیلی ترسو راه می رفتند. می ترسیدند لیز بخورند و بیفتند، از سرما قوز کرده بودند. شال گردن شان را دور صورت شان پیچیده بودند، چون از سرما و باد می ترسیدند. امّا پدرم از لیز خوردن نمی ترسید. از گِل و شُل هم نمی ترسید. از سرما و باد و یخ و برف هم نمی ترسید.
بغل پدرم که بودم، مثل این بود که یک کوه مرا بغل کرده. کوه که لیز نمی خورد. کوه ها از گِل و شُل، از یخ و برف، از باد و سوز و سرما نمی ترسند.
به حمّام می رسیدیم. پدرم لختم می کرد و می رفتیم تو. حمّام یک اتاق خیلی کوچک و گرمی بود که فرش نداشت. پنجره هم نداشت. فقط کنار دیوار یک سکّو داشت، شکل یک تختخواب. سقف حمّام مثل سقف اتاق نبود. گرد بود. شکل گُنبد بود. در نوکش چند تا سوراخ بود، به بزرگی بشقاب. این سوراخ ها شیشه داشتند. نور آفتاب مثل چند تا لوله ی روشنایی، از این سوراخ ها رد می شد و می آمد تو...
از یکی از دیوارها دو تا شیرِ آب آمده بود بیرون. یک حوضچه ی سنگی زیر شیرها بود. آب یکی از شیرها گرم بود. داغ مثل آتش. آب آن یکی سرد بود، مثل یخ. مثل آب دستشویی خانه ی ما...
دستشویی خانه ی ما یک بشکه ی حلبی بود، روی یک چارپایه. فقط یک شیر داشت. هر روز از آب انبار آب می آوردند و پُرش می کردند. زیر شیرِ آب یک لگن گذاشته بودند که هر وقت پُر می شد، می بردند و خالی اش می کردند. صبح که پدرم مرا به دستشویی می برد و صورتم را می شست، هر بار که آب به صورتم می زد، نفسم بند می آمد. مثل این که یک مشت یخ و برف توی دستش پُر کرده بود و می مالید به صورتم.
پدرم حوضچه را با آب گرم و سرد پُر می کرد. بعد کاسه ای را که با یک زنجیر به حوضچه بسته شده بود، پُر می کرد و می ریخت روی سر و تنم. خیلی کیف می کردم. بعد کاسه را به من می داد و می رفت روی سکو دراز می کشید. من کاسه را هی پُر می کردم و خالی می کردم روی تنم. از این بازی اصلاً سیر نمی شدم...
چشمم به انگشت های پایش می افتاد. انگشت های پای پدرم یک جور دیگری بود. ناخن نداشت. فقط انگشت شست پایش ناخن داشت. آن یکی انگشت هایش نصفه بود. آن یکی انگشت هایش را از نیمه بریده بودند. چه کسی انگشت های پای پدرم را بریده بود؟... حتماً یک شب وقتی خواب بود، یک دزد آمده بود و بریده بود. با چاقو بریده بود یا شمشیر؟... حتماً خیلی دردش آمده بود... وقتی پدرم می دید به انگشت هایش نگاه می کنم، آن ها را تکان می داد و می خندید. می گفت: «این ها را موش ها جویده اند.» امّا دروغ می گفت. حتماً یک شب وقتی خواب بود، همان شغالی که هر شب زوزه اش را از دور می شنیدم، از دیوار پریده بود توی حیاط، بعد آمده توی خانه و انگشت هایش را کنده بود و برده بود... پدرم باز انگشت هایش را تکان می داد. من از تکان خوردن این انگشت های نصفه خنده ام می گرفت. او هم از خنده ی من خنده اش می گرفت...
بعد یک مرد لخت ـ که لُنگ دور کمرش پیچیده بود، می آمد تو. روی سکو، پدرم را کیسه می کشید و می شست. بعد سرش را صابون می زد. پدرم چشم هایش را می بست که صابون توی چشمش نرود. وقتی سرش شسته می شد، چشمش را باز می کرد. مرا که هنوز کنار حوضچه نشسته بودم و آب روی تنم می ریختم، می دید. مرا که نگاه می کرد چشم هایش می خندید، ابروهایش هم می خندید...
بعد مرا بغل می کرد. با هم می رفتیم زیر دوش. دوش از شیرِ آب گرم خیلی جالب تر بود. وقتی شیر را باز می کرد، یک هو باران گرم از دوش می بارید. این باران آن قدر گرم و خوب بود که می توانستی ساعت ها زیرش باشی و سیر نشوی.
...
بعد مرا می نشاند روی سکو. سر و تنم را می شست. وقتی سرم را صابون می زد، می گفت: «چشم هایت را ببند، امّا سفت نبند، وگرنه صابون توی چشمت می رود.» بعد چند کاسه آب می ریخت روی سرم. دوباره بغلم می کرد و می رفتیم زیر باران گرم. آب باران از کنار دیوار راه می افتاد و می رفت به طرف سوراخی که آن گوشه بود. آب باران از این سوراخ می رفت بیرون. امّا کجا می رفت؟... حتماً یک چاه خیلی گود و تاریک زیر آن سوراخ بود.
بعد پدرم با یک دستش مرا بغل می کرد. آن یکی دستش را صابونی می کرد و مشت می کرد. از این طرف مشتش که فوت می کرد، از آن طرف یک بادکنک کوچک و شیشه ای رنگ می آمد بیرون. باز فوت می کرد و فوت می کرد. بادکنک بزرگ و بزرگ تر می شد، بعد هم از دستش کنده می شد و ول می شد توی هوا. من دستم را دراز می کردم که بادکنک را بگیرم، امّا تا انگشتم بهش می خورد، می ترکید... یک بادکنک دیگر درست می کرد و ول می کرد توی هوا. من دستم را دراز می کردم که بگیرمش، امّا پدرم از زیر فوتش می کرد و بادکنک بالاتر می رفت. دستم نمی رسید. پدرم مرا بلند می کرد که بگیرمش، امّا همین که انگشتم بهش می خورد، این بادکنک هم می ترکید... بعد یک بادکنک دیگر هوا می کرد و از زیر فوتش می کرد و فوتش می کرد، بادکنک بالاتر و بالاتر می رفت. پدرم می رفت روی سکو و مرا دو دستی بلند می کرد، وقتی دستم بهش نزدیک می شد، باز فوتش می کرد و بادکنک بالاتر می رفت و می رسید به آن روشنایی هایی که مثل چند تا لوله از سوراخ های شیشه دار رد می شدند می آمدند توی حمّام. وقتی بادکنک از این روشنایی ها رد می شد، رنگارنگ می شد. پدرم باز مرا بالاتر می برد، امّا تا انگشتم بهش می خورد، این بادکنک هم می ترکید... از این بازی هیچ وقت سیر نمی شدم. دلم می خواست پدرم هزار تا از این بادکنک ها درست می کرد و هوا می کرد، من هم یکی یکی آن ها را می ترکاندم... بعد از بادکنک بازی باز می رفتیم زیر باران گرم. باران گرم سر و تن مان را می شست و تمیز می کرد.
بعد می رفتیم توی اتاق پشتی، پدرم مرا می پوشاند. کلاهم را می گذاشت سرم. شال را دورم می پیچید و بغلم می کرد و می آمدیم بیرون. از همان کوچه های گِل و شُل و یخ زده، از کنار تل های برف و میان مردمی که از سرما قوز کرده بودند و شال گردن های شان را دور صورت شان پیچیده بودند، می گذشتیم و می رسیدیم به خانه. وقتی توی اتاق مرا زمین می گذاشت، از پایین نگاهش می کردم. چه قدر بلند بود...، چه قدر محکم بود...، مثل کوه بود. کوه ها لیز نمی خورند. از هیچ چیزی نمی ترسند. از سرما و تاریکی هم نمی ترسند... این کوه بلند مال من بود.

قورباغه

یک روز صحبت از زبان باز کردن بچه ها بود. پدرم یاد روزهایی افتاد که من تازه زبان باز می کردم، این خاطره را برای مان تعریف کرد(۱):
در تبریز بودیم. من کودکستان تبریز را تاسیس کرده بودم. به دیوار کلاس عکس های رنگی گل ها و حیوانات را زده بودم، برای یاد دادن اسم آن ها به بچه ها، و بازی ها و سرگرمی های کودکستانی. تو تازه زبان باز کرده بودی.
یک روز تو را بردم توی کلاس. بلندت کردم که عکس ها را از روبه رو ببینی. عکس حیوانات را یکی یکی نشانت می دادم و اسم آن ها را می پرسیدم. می گفتم: «این چیه؟» می گفتی: «آت».
ـ این چیه؟
ـ ایت.
ـ این چیه؟
ـ پیشیک.
وقتی عکس قورباغه را نشانت می دادم می گفتم: «این چیه؟» می گفتی: «گوربابا» هرچه می گفتم بگو «گورباغا» تو می گفتی: «گوربابا».
من از این «گوربابا» گفتن تو خیلی خوشم می آمد، خنده ام می گرفت.

لالایی

شب هایی که بد خواب می شدم، پدرم مرا بغل می کرد. می برد توی حیاط. حیاط کودکستان تبریز همه جور گُل داشت. یک درخت گُل هم داشت. درخت گُل خیلی بزرگ بود. گُل های این درخت درشت و سفید بودند. شکل خوشه های انگور بودند. حیاط کودکستان بُته های بلند و کوتاه هم داشت. این بُته ها خانه ی شاپرک ها بودند. شاپرک ها رنگارنگ بودند. روی بال های شان پُر از نقاشی بود. بچه های کودکستان بال شاپرک ها را نقاشی کرده بودند...
پدرم، سرم را می گذاشت روی سینه اش. زیر درخت گُل بالا و پایین می رفت. برایم لالایی می خواند:

پرنده ها،
بیایید،
پسرم را ببرید به آسمان ها.

آهوها،
بیایید،
پسرم را ببرید به صحراها.

ماهی ها،
بیایید،
پسرم را ببرید به دریاها.

نفس گرمش به گوشم می خورد. توی گوشم قلقلک می شد. چشم هایم گرم خواب می شدند. پلک هایم سنگین می شدند...
پرنده ها، آهوها می آمدند. خیلی زیاد بودند. از بچه های کودکستان هم زیادتر بودند.
مرغ هوا می شدم، می پریدم. آهوی صحرا می شدم، می دویدم. صدای پدرم هی دورتر می شد. باز هم دورتر... باز هم دورتر... دورتر، دورتر، دورتر... دیگر نمی شنیدم.
ماهی ها می آمدند مرا می بردند به دریا. دریا گرمای یک آغوش را داشت. آغوش پدرم دریا می شد. من در این دریا ماهی بودم. ماهیِ دریا بودم. هر پولکم یک ستاره...، هر ستاره ام یک رنگ دیگر... باله هایم را که تکان می دادم، از آن ها صدها جرقه ی طلا و نقره به دریا می ریخت. دریا روشن می شد. دریا گرم می شد. دریا آغوش پدرم بود. آغوش پدرم دریا بود. من ماهیِ این دریا بودم. این دریا مال من بود.

بلور

یک روز که از مدرسه برمی گشتم، در راه یک بلور پیدا کردم. به نظرم از یک چلچراغ کَنده شده و در پیاده رو افتاده بود.
این بلور را به خانه آوردم. بازیچه ی سرگرم کننده ای بود. گاه کنار پنجره، رو به روشنایی می ایستادم. بلورم را جلو چشمم گرفته و می چرخاندم. نورهای رنگارنگ در بلورم می درخشیدند، دور و نزدیک می شدند. اشیا هم مثل نورهای رنگارنگ دور و نزدیک می شدند، می چرخیدند... گاهی هم هر چیزی چهار ـ پنج تا دیده می شد...
یک روز که سرگرم تماشا با بلورم بودم، پدرم از من خواست که بلورم را به او بدهم. بلور را دادم. پدرم رو به روشنایی نشست و بلور را جلو چشمش گرفت و سرگرم تماشا شد. گاهی هم آن را می چرخاند تا بازی نورها و اشیا را ببیند.
من تمام صورت پدرم را نمی دیدم، چون دست راستش که بلور را جلو چشمش گرفته بود، مانع از این بود که چشم و ابروی او را ببینم، امّا گونه و لب ها و چانه ی او را می دیدم.
پدرم، بلور را که می چرخاند، لبخند می زد. معلوم بود که از نورهای رنگارنگ، از بازی آن ها، از چند تا دیده شدن چیزها خوشش آمده، و یک هو متوجه شدم که چند قطره اشک هم دارد روی گونه اش می لغزد.
وقتی بلورم را پس داد، گفتم: «بابا، وقتی تماشا می کردید، چرا می خندیدید؟...» گفت: «چون که از تماشای نورهای رنگارنگ و بازی با آن ها، از دور و نزدیک شدن آن ها لذت می بردم.» گفتم: «پس چرا گریه هم می کردید؟» گفت:
«شش ـ هفت ساله که بودم، در شهر ایروان، در قفقاز زندگی می کردیم. یک روز من هم یک بلور پیدا کرده و به خانه آورده بودم. اغلب با آن تماشا می کردم و سرگرم می شدم. از نورهای رنگارنگ و بازی با آن ها، از چند تا دیده شدن چیزها و آدم ها خیلی خوشم می آمد...»
یک روز با بلورم سرگرم بودم، خواهر کوچکم ربیعه ـ که سه چهار ساله بود ـ در کنارم ایستاده بود. وقتی بازی ام تمام شد، خواهرم گفت: «داداش، بلورت را بده من هم تماشا کنم.»
بلورم را دادم. ربیعه هم مثل من بلور را جلو چشمش گرفت و رو به روشنایی نگاه می کرد و گاهی هم آن را می چرخاند. از تماشا سیر نمی شد. کیف می کرد و می خندید.
وقتی بازی اش تمام شد، گفتم: «بلورم را بده.» او گفت: «داداش، این بلور رو به من بده... مال من باشه.» گفتم: «این بلور رو من پیدا کردم، مال خودمه، به هیچ کسی هم نمی دمش...»
یک هو آن خنده و خوشحالی از چهره اش پاک شد. بلورم را پس داد. قهر کرد و رفت...
چند ماه بعد ربیعه ناخوش شد... چهار ـ پنج روز بعد هم مُرد. می گفتند وبا گرفته بود.
حالا که داشتم با بلور تو تماشا می کردم، یاد آن روز و خواهر کوچکم افتادم. ربیعه را دیدم که بلور را به من پس داد و قهر کرد و رفت، و حالا از این که بلورم را به او نداده بودم، پشیمان شدم... برای این گریه ام گرفت که خواهش او را قبول نکرده بودم و دلش را شکسته بودم... خیلی پشیمان هستم، خیلی... خیلی...» و اشکش را پاک کرد.

بوی گُل

یک روز اواخر خرداد ماه، برای دیدن پدرم به آموزشگاه رفتم. پدرم در آموزشگاه نبود. حدود یک بعدازظهر، و گرما کلافه کننده بود. بچه ها در حیاط، زیر آفتاب داغ، با جیغ و داد و سر و صدا، گُرگم به هوا بازی می کردند. با هیجان زیاد از هم فرار می کردند، دنبال هم می گذاشتند، زمین می خوردند و پا می شدند و از نو می دویدند و می دویدند.
زنگ درس زده شد. در این میان پدرم هم از راه رسیده و در راهرو، روی یک صندلی نشسته بود.
بچه ها با همان سرعتی که بازی می کردند، خودشان را به درِ راهرو می رساندند. هم دیگر را هول می دادند و عقب می زدند و وارد راهرو می شدند. همه شان نفس نفس می زدند و خیس عرق بودند. در یک لحظه، فضای راهرو پُر شد از بوی تند عرق. عده ای از بچه ها به طرف دستشویی ها می دویدند که هرچه زودتر آبی به سر و صورت شان زده سر کلاس بروند. بعضی هاشان هم با دیدن پدرم به طرف او می دویدند که نوازش بشوند، و با صداهای نازک و کلفت و بی آهنگ کرولال ها به پدرم چیزهایی می گفتند، یا برای هم بازی های خود چُقُلی می کردند بعضی ها شان دست به گردن او می انداختند. بعضی هاشان دست او را می گرفتند. پیشانی و گونه و موهاشان خیس عرق بود.
پدرم، یکی یکی آن ها را نوازش می کرد. بعد صورتشان را توی دو تا مشتش می گرفت و به چهره و به چشم های آن ها نگاه می کرد. نگاهش سرتاسر محبت ناب بود. بعد، سرشان را یکی یکی جلو می کشید. خم می شد و موهای خیس عرق آن ها را می بویید. امّا این بوییدن نبود، بوی آن ها را می نوشید...
بعد از این که همه به کلاس ها رفتند و راهرو خلوت شد، پدرم از روی صندلی بلند شد و به طرف اتاقش راه افتاد. در راه به او گفتم: «بابا، از سر و کله ی این ها شُر و شُر عرق می ریخت. پیراهن و سر و صورت شان خیس عرق بود. مگر بوی تُند عرق را نمی شنیدید؟... آخر شما چه طور در این حال آن ها را بوسیده و موهای شان را این جور بو می کردید؟...»
پدرم گفت: «چون که بوی گُل می دهند!»

خاطره ی یک دیدار

در سال ۱۳۲۵ یا ۲۶. وزیر آموزش و پرورشِ وقت با پدرم درافتاده بود. بهتر است بگویم لج کرده و کج افتاده بود. او دکتری از تحصیل کرده های آمریکا بود، امّا پدرم فقط یک آموزگار بود.
وزیر، هر جور چوبی را لای چرخ او می گذاشت، تهمت های سیاسی به او می زد، حقوقش را کم می کرد، اجازه ی ملاقات به او نمی داد، او را تحقیر و تمسخر می کرد، می گفت مدرک تحصیلی ندارد. خلاصه از هر گونه کارشکنی در حق او دریغ نمی کرد و از این کارشکنی ها لذت می برد، یک لذت کودکانه...
آن وقت ها پدرم «مجله ی زبان» را منتشر می کرد. در این مجله با چاپ مقاله ی خیلی تند و تیزی آورد، به وزیر حمله کرد. جمله های بسیاری در آن مقاله می گذشت که خیلی به درد وزیر می خورد، زیرا می توانست با عنوان کردن آن ها، برای این آموزگار تسلیم ناپذیری که ترس و عجز را در مذهب آموزگاری الحاد می شمرد، چاه بکند، و همین کار را هم کرد: عنوان کرد که او کمونیست است، توده ای است، ضد رژیم سلطنتی است، اصلاً ایرانی نیست و یک مهاجر قفقازی است و از این حرف ها... پدرم در جواب به این مهملات مقاله ی تند و تیز و مفصل دیگری نوشت، که چند سطری از آن را نقل می کنم:

«آقای وزیر. من مانند فلانی برلن ندیده و مثل فلانی از پاریس نیامده ام. من مانند آن یکی به مسکو نرفته و مثل این یکی از لندن برنگشته و مانند تو میوه ی آمریکا نیستم. من مانند یک علف صحرایی به وسیله ی باد و باران و تابش نور آفتاب آسمان ایران سبز شده و به رنگ و بوی ایرانیت خود افتخار دارم. قدرت من، فکر من، معلومات من و ایمان من همه ایرانی است. من در ایران یک بخشش الهی هستم، نه مثل تو کسب شرف کرده ای از آمریکا. من انفاس پیغمبری را از زرتشت، حس نوع پروری را از سعدی، قدرت تشخیص و علاج را از بوعلی، جسارت سربازی را از فردوسی، شور عشق و ظرافت خیال را از گنجه ای، جرئت انقلاب را از کاوه به ارث برده ام، سرکار چه کاره هستید ای میوه ی آمریکا؟...
من این دعوا را با شما در موقعی شروع کرده ام که شما وزیر هستید و من آموزگاری بیش نیستم، امّا ترس و عجز در مذهب آموزگاریِ من الحاد است. من نمی توانم در برابر ظلم و ستم و دروغ مانند گوسفندی ساکت بمانم و تسلیم بشوم، زیرا در این صورت پرورش یافتگان من نیز اخلاق گوسفندی پیدا خواهند کرد. من برای مبارزه با ظلم منتظر نمی مانم تا چند نفری پا پیش بگذارند و من دنبال آن ها بیفتم. من خود پیش می روم ولو این که دیگران قدمی هم برندارند و تنها بمانم، و آموزگاران همیشه باید در مواجهه با ظلم و دروغ پیش قدم باشند. هیچ وقت نباید منتظر بمانند تا کسانی جلو بیفتند و آن ها دنبال شان بروند...»

در زمان این زد و خورد، من در ترکیه دانشجو بودم. وقتی به ایران برگشتم، یک روز از پدرم پرسیدم: «بالاخره آن زد و خورد به کجا انجامید؟...»
پدرم گفت:
خبر شدم که آقای وزیر رفته خدمت شاه و مرا چغلی کرده و دارد برایم چاه می کند. از شاه تقاضای ملاقات کردم.
روزی را تعیین کردند که ساعت هفت صبح در کاخ سعدآباد باشم. روزش که رسید رفتم. شاه زیر درخت های بلند چنار قدم می زد. آجودان هایش هم پشت سرش بودند.
شاه پس از احوال پرسی، از وضع آموزشگاه ناشنوایان، پیشرفت شاگردان، روش زبان آموزی به ناشنوایان و زبان اشاره و لب خوانی سوالاتی کرد. من هم توضیح می دادم. شاه با کنجکاوی و دقت و صبر و حوصله، و با علاقه ی زیاد به توضیحات من گوش کرد و گفت: «حالا مطلب تان را بفرمایید.»
من شروع کردم به توضیح، امّا بدون این که متوجه باشم، با صدای خیلی بلند و با حرارت حرف می زدم و دست هایم را تکان می دادم. می دانی که بلند حرف زدن و تکان دادن دست ها عادت من است، چون معلم کر و لال ها هستم... گاهی وقت حرف زدن، از زبان اشاره هم استفاده می کنم.
آجودان ها که چند قدم دورتر، پشت سر شاه به حالت خبردار ایستاده بودند، مرتب به من چشم غرّه می رفتند. گاه با اشاره ی چشم و ابرو، و گاه با اشاره ی سر و دست، به من می فهماندند که دست هایم را تکان ندهم، دست هایم را بیندازم پایین و روی هم بگذارم و آرام حرف بزنم.
من خودم را جمع و جور می کردم. امّا چند ثانیه ای بیش تر نمی گذشت که باز شروع می کردم به تکان دادن دست هایم و بلند حرف زدن... باز آجودان ها شروع می کردند به اشاره ی چشم و ابرو و سر و دست، که دست هایم را بیاورم پایین و بگذارم روی هم و آرام حرف بزنم.
شاه متوجه شد که آجودان هایش از پشت سر اخطارهایی به من می کنند. برگشت رو به آن ها و گفت: «مگر ایشون رو نمی شناسید؟... ایشون معلم کر و لال ها هستند! بگذارید آزاد باشند، همون طور که عادتشونه حرف بزنند...»
بعد شروع کرد به قدم زدن. من هم کنارش بودم. وقتی چند قدمی دور شدیم، با صدایی که فقط من بشنوم، گفت: «به دل نگیرید...، نظامی هستند. شما راحت باشید، مطلبتون را بفرمایید.»

درباره ی ثمین باغچه بان

در سال ۱۳۰۴ در تبریز به دنیا آمدم. دوران خردسالی ام در شیراز گذشت. دوره ی ابتدایی را در تهران به پایان رساندم و از اول متوسطه به هنرستان موسیقی رفتم.
در سال ۱۳۲۳ با استفاده از بورس تحصیلی رایگان دولت ترکیه، با دوست بی نظیر و با استعدادم «حسین ناصحی»، برای تحصیل در رشته ی کمپوزیسیون به آنکارا رفتیم.
در کنسرواتوار دولتی آنکارا با همسر آینده ام «اِولین باغچه بان» که یکی از برجسته ترین هنرجویان رشته ی پیانو و آواز بود، آشنا شدم. من و ناصحی در سال ۱۳۲۸ دوره ی فوق لیسانس کمپوزیسیون را با درجه ی یک به پایان رسانده و به ایران برگشتیم. سال بعد هم همسرم به ایران آمد و هر سه در هنرستان عالی موسیقی استخدام شده و در رشته های تخصصی خود به تدریس پرداختیم...
(نظر به این که زندگی من و همسرم با فعالیت های دوش به دوش و هدف های مشترکی که داشتیم درهم بافته شده است، باید به فعالیت ها و سازندگی های او اشاره ای بکنم.)
همسرم پس از آمدن به ایران، خدمات و سازندگی های بسیار ارزنده ای در پیشبرد و توسعه ی هنر موسیقی انجام داده است، مانند:

۱. تاسیس کلاس تخصصی آواز در هنرستان عالی موسیقی تهران و تدریس در این کلاس، و پرورش خوانندگانی که در کشورهای اروپایی موفقیت های درخشانی به دست آوردند.
۲. پایه گذاری کُر هنرستان عالی موسیقی تهران و رهبری آن.
۳. پایه گذاری چند گروه کُر آزاد، در خارج از هنرستان، و رهبری آن ها.
۴. تاسیس «کُر تهران» به عنوان یکی از واحدهای رسمی وزارت فرهنگ و هنر، و رهبری آن.
۵. شرکت بسیار موثر در پایه گذاری اپرای تهران.
۶. پایه گذاری «کُر اپرای تهران» و رهبری آن.
۷. اجرای نقش های اصلی در اُپرای تهران.
۸. اجرای رسیتال های آواز در تهران، و هم چنین در کشورهای خارج، مانند آلمان، اطریش، فرانسه، مجارستان، شوروی و ترکیه.
۹. تاسیس «هنرستان کُر» و یک کنسرواتوار شبانه روزی، برای یکی از جمعیت های خیریه.

کارهایی که من تا سال ۱۳۵۷ در زمینه ی آهنگسازی انجام داده ام، این هاست:
۱. بوی وار. (سوییت سنفونیک برای ارکستر) این اثر بیست سال پس از تاریخ ساخت آن، برای بار اول در سال ۱۳۵۰ با ارکستر سنفونیک تهران به رهبری حشمت سنجری، و پس از آن با رهبری فرشاد سنجری اجرا شد. سپس در سال ۱۹۵۲ در فستیوال هنری بین المللی استانبول، و پس از آن توسط «ارکستر سنفونیک ریاست جمهوری ترکیه» در آنکارا اجرا گردید، و اخیراً توسط ارکستر سنفونیک تهران چند بار اجرا شده است. این اثر توسط استاد منوچهر صهبایی در سوئیس اجرا و ضبط شده و برای چاپ آماده شده است.
۲. لالایی. برای آواز و پیانو، و هم چنین برای ارکستر سازهای آرشه ای و آواز. برنده ی جایزه ی بهترین آواز، در برنامه های هنری فستیوال صلح جهانی، در آلمان سال ۱۹۵۲.
۳. دو زلفونت. برای آواز و پیانو.
۴. تنها. برای آواز و پیانو.
۵. تو را می خوام. برای آواز و پیانو و هم چنین برای سازهای آرشه ای و آواز.
۶. گهواره ی خالی. برای آواز و پیانو.
(این قطعات آوازی بارها در رسیتال های آواز اِولین باغچه بان، چه در داخل کشور، و چه در خارج اجرا شده است.)
۷. شُلیل. ترانه ی محلی ایرانی. تنظیم برای کُر.
۸. حمومی. ترانه ی محلی ایرانی. تنظیم برای کُر.
۹. توبیوُ. ترانه ی محلی ایرانی. تنظیم برای کُر.

این ترانه های تنظیم شده، بارها در تهران، توسط کُرهای مختلف، با رهبری اِولین باغچه بان اجرا شده است. هم چنین این ترانه ها و سایر ترانه های تنظیم شده ی ایرانی، توسط «گروه کُر میترا» با رهبری اِولین باغچه بان در وین ضبط و برای تکثیر و پخش آماده شده بود.
۱۰. شعله ی سه رنگ. سرود برای کُر.
۱۱. مَتَل. روی مَتَل معروف یکی بود یکی نبود. توسط کُر ملی تهران و کُر میترا، با رهبری اِولین باغچه بان اجرا شده است.
۱۲. درخت سرو بودم. روی دوبیتی های محلی ایران. برای ارکستر سازهای آرشه ای، کُر، و سولوی متزو سپرانو. این اثر با ارکستر سازهای آرشه ای تلویزیون ایران، به رهبری حشمت سنجری، و گروه کُر میترا، به رهبری اِولین باغچه بان، در استودیوی رادیو ایران ضبط شده است. خواننده ی سولیست اِولین باغچه بان بود.
۱۳. پرستندگان و سپاهیان. تابلوی موزیکال، روی داستان زال و رودابه ی فردوسی. شعر از احمد شاملو. برای ارکستر و کُر، هم چنان برای پیانو، تیمپانی و کُر.
این اثر بارها با رهبری اِولین باغچه بان در کنسرت های عمومی و کنسرت هایی در حضور سران کشورهای خارجی اجرا شده است.
۱۴. که داند که؟... تابلوی موزیکال، روی داستان زال و رودابه ی فردوسی، برای ارکستر و کُر و سولوی متزو سپرانو، هم چنین برای پیانو، کُر و سولوی متزو سپرانو.
این اثر نیز با رهبری اِولین باغچه بان، خوانندگی او، در کنسرت های عمومی و کنسرت هایی در حضور سران کشورهای خارجی اجرا شده است.
۱۵. من عاشقی ام. تابلوی موزیکال روی داستان زال و رودابه ی فردوسی. این اثر اجرا نشده است.
۱۶. رقص پرستندگان رودابه. روی داستان زال و رودابه ی فردوسی. برای ارکستر. این اثر اجرا نشده است.
۱۷. رنگین کمان. برای ارکستر، کُر و سلوهایی برای متزو سوپرانو، سوپرانو و باریتون. این اثر که اشعار آن نیز ساخته ی من است، در تابستان سال ۱۳۵۷ در وین، با شرکت نوازندگان ارکستر سنفونیک رادیو وین ـ به رهبری توماس کریستیان داوید ـ و گروه کُر میترا ـ به رهبری اِولین باغچه بان ـ در وین اجرا و در پاریس تکثیر و پخش شد. با وجود این که این اثر یک کار کلاسیک است با ملودی های آسان و ساده ای که دارد، کودکان را با فرهنگ موسیقی آشنا، و عشق به طبیعت و حیوانات و درخت ها و سبزی ها و کوه ها و دشت و برف و باران و شوره زارها و شالی زارها را در آن ها بیدار می کند. رنگین کمان برای عرضه در سال جهانی کودک به سال ۱۹۷۹ به نام ایران و دریافت جایزه ی یونسکو در نظر گرفته شده بود، امّا این برنامه ها متوقف ماند.

در طول سال های ۱۳۲۸ تا ۱۳۵۷، در کنار کار موسیقی، فعالیت های قلمی نیز داشته ام:
۱. ترجمه ی آثاری از سه نویسنده ی بلندآوازه ی ترکیه، ناظم حکمت (شاعر و نمایشنامه نویس)، عزیز نسین (طنزنویس) و یاشار کمال (رمان نویس).
۲. ترجمه هایی از این سه نویسنده، و مقالات خودم، برای مطبوعات، از جمله ی مجله ی فردوسی، کتاب هفته، روزنامه های به سوی آینده، کیهان و اطلاعات، و مجله ی پیک جوانان.
۳. هفت مقاله درباره ی هفت هنر دستی ایران. کتابچه. در پیک جوانان به چاپ رسیده است.
۴. درباره ی الفبای موسیقی. کتابچه. در پیک جوانان به چاپ رسیده است.
۵ . موسیقی الکترونیک و پنجه ی انسان. کتاب. ناتمام مانده است.
۶. شاطر آقا دست شما درد نکند. کتاب. ناتمام مانده است.
۷. نوروزها و بادبادک ها. «کتاب کودک». با نقاشی های نورالدین زرین کلک. کتاب برگزیده ی سال ۱۳۵۳، از طرف شورای کتاب کودک.
۸ . نوروزها و مرغی بر شاخه ی درخت. «کتاب کودک». با نقاشی های پرویز کلانتری. انتشارات تصویر و صدا. سال ۱۳۶۱.
۹. نوروزها، و شعر و دانه برای گنجشک ها. با نقاشی های پرویز کلانتری. انتشارات تصویر و صدا. سال ۱۳۶۱.
۱۰. چهره هایی از پدرم. کتاب خاطرات. نوشته ی سال ۱۳۸۱. ناشر: نشر قطره.
***
در سال ۱۳۶۳، با خانواده ام به ترکیه آمدیم، و حالا ۱۸ سال است در استانبول اقامت داریم. آثاری که در این جا به وجود آوردم، این هاست:
۱. کشتی کاغذی. برای ارکستر، کُر، و سلوهایی برای متزو سپرانو، یا باریتون.
۲ . پینه دوز برای ارکستر و کُر.
۳ . یه کبوتری داشتم. برای ارکستر، کُر و سولوی متزو سپرانو.
۴ . عروسک و آدم. برای ارکستر، کُر، و سولوی سپرانو.
۵ . ستاره ی دشت. برای ارکستر و کُر.
۶ . چهارشنبه سوری. برای ارکستر و کُر.
۷ . سوگواران. برای ارکستر و کُر. ناتمام مانده است.
۸ . شُلیل. برای سازهای آرشه ای، توسط منوچهر صهبایی در سوئیس اجرا و برای چاپ آماده شده است.
۹. ای خدا آتیش بارونه. برای سازهای آرشه ای. توسط منوچهر صهبایی در سوئیس اجرا، و برای چاپ آماده شده است. نظر به این که ترجمه ی عبارت «ای خدا آتیش بارونه» به زبان های دیگر ناجور بود، با عنوان «ویرونه» در سوئیس اجرا شده است.

استاد منوچهر صهبایی برای اجرای همه ی این کارهای اخیر در اروپا می خواستند اقدام کنند، امّا چون تهیه ی یک گروه کُر فارسی خوان اولین مشکل در این راه بود، این کار عملی نشد.

ثمین باغچه بان
۱۵ آبان ۱۳۸۱ ـ استانبول

نظرات کاربران درباره کتاب چهره‌هایی از پدرم