فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نظری و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صالح جوانمرد

کتاب صالح جوانمرد

نسخه الکترونیک کتاب صالح جوانمرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب صالح جوانمرد

یکی بود یکی نبود. زیر این گنبد کبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. بانویی بود، باخدا، باحجاب، باحیا، مهربان و باوفا. شوهری داشت باصفا، باخدا. نام او شعبان بود، کار او شبانی. نام بانو ماه‌بانو بود. کار او راز و نیاز باخدا بود. از خدا بچه می‌خواست. بچۀ صالح و باتقوا می‌خواست. در دعا باخدا راضی به امر خدا بود. شعبان هم هنگام گوسفندچرانی در چراگاه دعا می‌کرد، درد و دل باخدا می‌کرد، حاجتش در دعا حاجت ماه‌بانو بود. در دعا باخدا درد و دل می‌کرد، زیر آسمان پرستاره به خدا می‌گفت: «ای خدا! ای خدای هفت آسمان! گوش بده به درد من، من می‌خواهم حرف بزنم، برای یک بار هم شده، ای خدای بی‌نیاز! گوش بده به حرف من. حرف من درد خودم نیست، حاجت ماه‌بانوست شادی من در گروی شادی و حاجت اوست».

ادامه...

بخشی از کتاب صالح جوانمرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم با بوسه بر دستان پدرم:
به او که نمی دانم از بزرگی اش بگویم یا مردانگی، سخاوت، سکوت، مهربانی و.....
پدرم راه تمام زندگی ام است
پدرم دلخوشی همیشگی من است
و
روح بلند مادرم

یکی بود یکی نبود. زیر این گنبد کبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. بانویی بود، باخدا، باحجاب، باحیا، مهربان و باوفا. شوهری داشت باصفا، باخدا. نام او شعبان بود، کار او شبانی. نام بانو ماه بانو بود. کار او راز و نیاز باخدا بود. از خدا بچه می خواست. بچه صالح و باتقوا می خواست. در دعا باخدا راضی به امر خدا بود. شعبان هم هنگام گوسفندچرانی در چراگاه دعا می کرد، درد و دل باخدا می کرد، حاجتش در دعا حاجت ماه بانو بود. در دعا باخدا درد و دل می کرد، زیر آسمان پرستاره به خدا می گفت: «ای خدا! ای خدای هفت آسمان! گوش بده به درد من، من می خواهم حرف بزنم، برای یک بار هم شده، ای خدای بی نیاز! گوش بده به حرف من. حرف من درد خودم نیست، حاجت ماه بانوست شادی من در گروی شادی و حاجت اوست». در حال دعا بود که گریه کنان با دل شکسته در علف زار خوابش برد. در خواب ناگهان فرشته ای بر او ظاهر شد. فرشته گفت:
«ای شعبان! ای شبان! نیکو بدان، حاجت روا شدی! از غمت رها شدی! غم تو پایان یافت؛ چون صاحب فرزند شدی. نام او صالح است. وارث اهل یقین و ایمان شود. این پاداش صبر و ایمان شماست. پاداش پاکی و عفت ماه بانوست. حال برخیز و شاد باش. در شادی بانوی خویش شاکر خالق باش. شاکر خالق جان آفرین و بی نیاز!»
شعبان ناگهان از خواب پرید و با اشک شوق سجده شکر به جا آورد و سپس، دوان دوان رفت، به شوق دیدار شادی ماه بانوی پاک و باوقار. ماه بانو شاد شد از وعده خدا. از غم فارغ شد؛ چون صاحب فرزند شد. هنگام تولد کودکش به شکرانه پروردگار متعال سه بره قربانی کرد و بین نیازمندان روستا پخش کرد. ماه بانو باخدا عهد بست، فرزند خود را باایمان وقف خدا کند. طبق وعده، یار و یاور اهل ایمان کند.

صالح چون به نوجوانی رسید، به سفارش و آموزش مادر و به لطف پروردگار و با تمام وجود طبق دستور خدا به پدر و مادر خود با احسان و نیکی رفتار می کرد. از کودکی آموخته بود که هرچه هستیم، به لطف خداست و همیشه با حضور قلب از خداوند می خواست:
«خداوندا! یاری ام کن و به من شایستگی عطا کن تا آن گونه که شایسته ستایش شماست به عبادت تو بپردازم و لحظه به لحظه در راستای خشنودی تو گام بردارم».
صالح در هنگام گوسفندچرانی به پدرش کمک می کرد و به زراعت هم می پرداخت و از آنچه به لطف خداوند در محصولات کشاورزی به دست می آورد، به نیازمندان و فقرا با رضایت کامل و خوش قلبی برای رضای خدا باجان و دل کمک می کرد و به خاطر سخاوت و بخشندگی خداوند به او همیشه برکت می داد و در روستای کوچک سروناز بین همه اهالی به خاطر محبتش به صالح عادل شهرت داشت.
وقتی به سن جوانی رسید، صالح عادل همه کارها را با عشق الهی که در وجودش بود، برای آسایش پدر و مادرش که به خاطر پیری و کهن سالی دیگر توان کار نداشتند، انجام می داد، برای آسایش پدر و مادرش همه کارها را به تنهایی به دوش گرفته بود و باجان و دل، روز و شب در حال کار و عبادت خدا بود.
روزی پدرش به صالح گفت: «پسرم! من و مادرت پیر شده ایم و تو به تنهایی همه کارها را انجام می دهی، برای خودت مرد باشرافت و باایمانی شده ای، به لطف خدا من و مادرت تصمیم گرفتیم، برای تو همسری بگیریم تا هم خیالمان از تو آسوده باشد که سر و سامان گرفته ای و هم اینکه ما هم مثل هر پدر و مادری می خواهیم، فرزند خودمان را در لباس دامادی ببینیم که این آرزوی هر پدر و مادری است». صالح که جوان محجوب و نجیبی بود، به پدرش گفت: «پدر جان! صمیمانه از شما سپاسگزارم و هر آنچه شما تصمیم بگیرید، من هم همان کار را انجام خواهم داد. حالا پدر جان! آیا کسی را برای من در نظر گرفته اید؟ امر شما بر من واجب است و آرزوی قلبی من شادی شما و مادر است». پدر لبخندی زد و گفت: «پسرم تو برای جوانمردی و محبت صادقانه ات در این روستا شهره خاص و عام هستی و تمام دختران ده آرزو دارند تا با جوانی، همچون تو ازدواج کنند. صالح جان، من دخترهای خانواده باباحیدر را برای تو در نظر گرفته ام، انتخاب با خودت. او دو دختر دم بخت دارد؛ اما نظر تو برای من مهم است. خوشبختی تو آرزوی قلبی من و مادرت ماه بانوست و هر آنچه قسمت باشد به لطف خدا همان خواهد شد». صالح به پدرش گفت: «من هر آنچه شما صلاح بدانید، انجام می دهم؛ ولی بین این دو خواهر من باید یکی را انتخاب کنم؛ ولی پدر جان، برای شناخت این دو خواهر با اجازه شما باید با آن ها جداگانه صحبت کنم». پدر با احترام و خوشحالی پذیرفت و گفت: «البته که این حق را داری تا بر آنان شناخت پیدا کنی».
سپس، بعد از پایان صحبت هایشان صالح از پدرش اجازه گرفت و به سمت تپه ای که معروف به تپه سرخ بود، رفت. همیشه در آنجا باخدا در خلوت راز و نیاز می کرد؛ وقتی به محل مخصوص عبادت خود رسید، بعد از دعا باخدا، از خداوند خواست که در امر ازدواج یاری اش کند تا بتواند به شناخت دقیق این دو خواهر برسد و طبق مصلحت خداوند آنچه صلاح است، انجام شود و باعث خشنودی والدینش شود.
هنگام غروب بود که فرشته ای ناگهان بر او ظاهر شد و گفت: «ای صالح عادل! بنده محبوب خدا! خداوند دعا و درخواست تو را شنید و امر کرد، برای شناخت آن دو خواهر آن ها را به تنهایی در کنار چشمه نور در ضلع شرقی تپه سرخ ببر و از آن ها بپرس چه آرزو و نیتی در زندگی دارند؟ بعد از آنکه آن ها نیت کردند، از آب چشمه نور با این کوزه ای که من به تو می دهم، به آن ها آب بده تا بخورند تا باطن آن ها به لطف خدا بر تو آشکار شود».
صالح با دیدن آن فرشته نورانی و الهی سکوت مطلق کرده بود و کلاً نمی توانست، چیزی به زبان بیاورد؛ سپس، بعد از یک لحظه آن فرشته ناپدید شد. با دیدن این صحنه که به لطف خداوند انجام شده بود، خالصانه سجده شکر به جا آورد و صمیمانه از خداوند سپاسگزاری کرد و با رفتن آن فرشته نورانی دیگر همه جا تاریک شد.
صالح بعد از شکرگزاری پروردگار راهی خانه شد و ماجرا را برای پدر و مادرش تعریف کرد؛ البته از آب چشمه نور صحبتی نکرد و کوزه ای را که آن فرشته به او داده بود، در تپه سرخ پنهان کرده بود و به پدر و مادرش گفت: «من که در دل تاریکی دعا می کردم، با ظاهرشدن آن فرشته همه جا مانند روز روشن شده بود». پدر با لبخندی به صالح گفت: «صالح جان! فرزند خوبم! قبل از تولدت من نیز فرشته ای در خواب دیدم. سال ها من و مادرت در انتظار فرزند بودیم و بعد از دیدن آن خواب، آن فرشته به من گفت: «تو از غم فارغ شدی، چون صاحب فرزند شدی و نام تو را هم در خواب از جانب خدا نازل شد و گفته شد که فرزندت وارث اهل یقین و ایمان خواهد بود». حالا پسرم با توکل به خدا آنچه از جانب خدا بر تو بیان شد، همان گونه عمل کن. به امید خدا از حقیقت آگاهی خواهی یافت. صالح جان، آن دو خواهر سارا و هاجر نام دارند». بعد از هماهنگی با خانواده باباحیدر توسط پدرم قرار شد، یک به یک آن ها را به تپه سرخ، لب چشمه نور ببرم.

نظرات کاربران درباره کتاب صالح جوانمرد