فیدیبو نماینده قانونی نشر و تحقیقات ذکر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رام کردن زن سرکش

کتاب رام کردن زن سرکش

نسخه الکترونیک کتاب رام کردن زن سرکش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رام کردن زن سرکش

باپتیستا مینولا مرد ثروتمند و محترمی بود، اما دو دخترش نقل مجالس پادوا بودند. دختر کوچک‌تر، بیانکا، زیبا، مؤدب و متین بود. خواهر بزرگ او، کاترینا به همان اندازه زیبا بود، اما شخصیتی کاملاً متفاوت داشت. آدم‌های اهل وراجی و غیبت، او را "زن سرکش" می‌نامیدند، لقبی که ویژه‌ی زنان زودخشم و بدزبان است. در نتیجه، هیچ خواستگاری از باپتیستا اجازه‌ی ازدواج با کاترینا را درخواست نمی‌کرد. از طرف دیگر، بیانکا دو خواستگار داشت: گِرِمیوی میان‌سال اما ثروتمند، و هورتِنسیوی جوان. کاترینا به بیانکا حسودی می‌کرد و حسادت باعث می‌شد که عصبی‌تر از همیشه باشد.

ادامه...

بخشی از کتاب رام کردن زن سرکش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



گروه بازیگران



باپتیستا
نجیب زاده ی ثروتمندی از پادوا



پتروچیو
نجیب زاده ای از وِرونا



لوسِنتیو
نجیب زاده ی جوانی از پیزا



ترانیو
دوست و خدمتکار لوسنتیو



کاترینا
زن سرکش، دختر باپتیستا



بیانکا
خواهر کوچک کاترینا



هورتِنسیو
خواستگار بیانکا



گِرِمیو
خواستگار بیانکا

صحنه
پادوای قرن شانزدهم

رام کردن زن سرکش



باپتیستا مینولا مرد ثروتمند و محترمی بود، اما دو دخترش نقل مجالس پادوا بودند. دختر کوچک تر، بیانکا، زیبا، مودب و متین بود. خواهر بزرگ او، کاترینا به همان اندازه زیبا بود، اما شخصیتی کاملاً متفاوت داشت. آدم های اهل وراجی و غیبت، او را "زن سرکش" می نامیدند، لقبی که ویژه ی زنان زودخشم و بدزبان است. در نتیجه، هیچ خواستگاری از باپتیستا اجازه ی ازدواج با کاترینا را درخواست نمی کرد. از طرف دیگر، بیانکا دو خواستگار داشت: گِرِمیوی میان سال اما ثروتمند، و هورتِنسیوی جوان. کاترینا به بیانکا حسودی می کرد و حسادت باعث می شد که عصبی تر از همیشه باشد.



یک روز بعدازظهر، دو مرد جوان که مشغول گشت وگذار در پادوا بودند تصادفی از جلوی خانه ی باپتیستا سر درآوردند. یکی از آن ها لباس هایی پر زرق و برق به تن داشت. اسم او لوسِنتیو بود، تنها پسر تاجر ثروتمند پیزا، وینسِنتیو.



لوسِنتیو صبح همان روز به پادوا رسیده بود و خیال داشت که در دانشگاه درس بخواند. جوانِ همراهش لباسی ساده به تن داشت. او تِرانیو، خدمتکار و دوست نزدیک لوسنتیو بود.



هر دو مرد از باز شدن ناگهانی در جا خوردند، و از این که باپتیستا و به دنبالش گِرِمیو، هورتنسیو، کاترینا و بیانکا همه با هم از در بیرون پریدند و به خیابان آمدند.
باپتیستا دستپاچه و عصبی بود. او به گِرِمیو و هورتِنسیو گفت: «شما نمی توانید مجبورم کنید که نظرم را عوض کنم! تا زمانی که کاترینا شوهردار نشود، بیانکا ازدواج نمی کند. کدام شما خیال دارد که با او ازدواج کند؟»



گِرِمیو جویده جویده گفت: «برای من زیادی عصبی است! هورتِنسیو، شما میل دارید او را بگیرید؟»
هورتِنسیو جواب داد: «من ترجیح می دهم با یک دیو کشتی بگیرم!»



کاترینا دست هایش را به کمرش زد، به پدرش چشم غره رفت و با جیغ گفت: «تو می گذاری آن ها به من توهین کنند؟»
بیانکا با ناراحتی گفت: «امیدوارم راضی شده باشی! پدر می خواهد من را زندانی کند. احتمالاً من هیچ وقت ازدواج نمی کنم و این تقصیر توست!»



این طغیان خشم فراتر از تحمل باپتیستا بود. او با عصبانیت فریاد زد: «بس کنید! کاترینا، بیانکا، بروید داخل!»



بیانکا زیر گریه زد و داخل خانه دوید. کاترینا هم گستاخانه دماغش را بالا کشید و به دنبال او رفت.
باپتیستا گفت: «آقایان، مشکل را که درک می کنید؟ اگر بیانکا قبل از خواهرش ازدواج کند، کاترینا روزگارم را سیاه می کند.»
هورتِنسیو پرسید: «شما واقعاً خیال دارید که بیانکا را توی خانه حبس کنید، باپتیستا؟»



باپتیستا گفت: «بله. من باید یک مربی استخدام کنم و یک معلم موسیقی تا به آن ها درس بدهند. هر کدام از شما اگر مورد خوبی سراغ داشتید، لطفاً خبرم کنید.»
باپتیستا همان طور که سرش را تکان می داد و زیرلبی با خود چیزی می گفت، داخل خانه اش برگشت.
هورتِنسیو و گِرِمیو نگاه سردی به هم انداختند. بعد، هورتِنسیو آه کشید و گفت: «برای ازدواج با بیانکا، ما همیشه رقیب هم بوده ایم، اما شاید بهتر باشد با هم متحد بشویم و برای کاترینا یک شوهر پیدا کنیم. همین که او ازدواج کند، بیانکا آزاد می شود و می تواند بین من و تو یکی را انتخاب کند.»
گِرِمیو حرف او را تایید کرد و گفت: «فکر خوبی است! اما کدام احمقی حاضر می شود که با یک زن بدزبان ازدواج کند؟»



خواستگارها که هر دو غرق فکر بودند، از آن جا رفتند.
تِرانیو به صحنه ای که دیده بود با صدای بلند خندید و همان طور که می خندید گفت: «هیچ وقت فکر نمی کردم که پادوا این قدر بامزه باشد! قیافه ی خواهر بزرگ تر را دیدی؟»



لوسِنتیو که انگار گیج شده بود گفت: «من فقط بیانکا را دیدم! زیبایی ملیحی دارد! باید از او خواستگاری کنم!»
تِرانیو پرسید: «چطوری؟ تو که حرف های پدرش را شنیدی. تا خواهرش ازدواج نکند، او به هیچ خواستگاری اجازه نمی دهد که به بیانکا نزدیک بشود.»



نظرات کاربران درباره کتاب رام کردن زن سرکش