فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب علم اقتصاد اتریشی

کتاب علم اقتصاد اتریشی

نسخه الکترونیک کتاب علم اقتصاد اتریشی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب علم اقتصاد اتریشی

این کتاب بسط ایده‌های مکتب جدید اتریشی را از آغاز آن در دهه ۱۸۷۰ در وین تا زمان حال بررسی می‌کند. معروف است که مکتب اتریشی مدرن عموما درباره موضوعات گوناگون مانند ذهن‌گرایی، کارآفرینی، فرایندهای بازار، و استفاده از ریاضیات در نظریه اقتصادی دیدگاه‌های دقیق و باریک‌بینانه امّا نامتعارف دارد. پروفسور وان سرچشمه این دیدگاه‌ها را ردیابی می‌کند و نشان می‌دهد که این موضوعات چگونه جنبه‌هایی از دورنمای نظریِ عمدتا منسجم را شکل می‌دهند که پیرامون مسأله زمان و ناآگاهی از امور بشری سازمان یافته‌اند.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.54 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب علم اقتصاد اتریشی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

از طرف دیگر، منگر به طور کامل از اشاره به فیزیک طفره نرفت؛ اشاراتی به تعادل نثرش را اندکی تند و زننده می کند. حتّی بیش از آن، برخی از اظهارات او درباره قیمت های درازمدّت را تنها در متن حالت های تعادل عمومی می توان فهمید. امّا با وجود واژگان تعادل، فیزیک وجه قیاسی منگر برای اقتصاد علمی نبود. ماکس آلتر (۱۹۹۰) نشان داده است که منگر با زیست شناسی تکامل، حدّاقل آن گونه که او آن را درک کرده، بیش از فیزیک آشنایی داشته است. اگرچه او نسبت به وام گیری کورکورانه وجوه قیاسی زیست شناختی برای توضیح اقتصاد معترض است، امّا با این وجود قیاس زیست شناختی مضمون بنیادی اثر او بود (منگر، [۱۸۸۳] ۱۹۸۵، صص ۱۳۸ـ ۱۲۹). بی تفاوتی تصادفی منگر به خصوصیات و تحدید حالت های تعادل از این رو است، امّا توجّه عمیق او به علل و پی آمدهای رشد اقتصادی و مسائل شناخت فزاینده(۲۲)، ظرفیت فن آورانه(۲۳)، و پیچیدگی اقتصادی فزاینده، تمام موضوعاتی است که در زمینه تکاملی به نحوی طبیعی تر و با تکلّفی کمتر مورد تحلیل قرار خواهد گرفت.
در زمانی که منگر می نوشت، اختلاف بین بینش سازمان دهنده منگر و بینش معاصران نئوکلاسیک او، در گستره وسیع، شناخته شده نبود. جانشینان منگر به نحوی قابل فهم، آن جنبه های نظریه منگر را که ارتباطی با اتّفاق نظر در حال ظهور نئوکلاسیک داشت شرح و بسط دادند: یعنی، نظریه ارزش، هزینه فرصت از دست رفته(۲۴)، و سرمایه او. آن جنبه از فرایندها و تغییر که مورد توجّه منگر بود مسلّم فرض می شد و بیش از یک فرض ِ پس زمینه برای برنامه یی اساسا نئوکلاسیک عمل نمی کرد. تنها بعد از ۱۹۲۰ بود که ابتدا لودویگ فن میزس و سپس، یک دهه بعد، فریدریش هایک به بحثی طولانی و عذاب آور درباره امکان پذیری اقتصادی که به طور اساسی برنامه ریزی شده باشد، پرداختند ــ که دیدگاه فرو نشانده شده منگر به تدریج دیگر بار مشهود گردید.
این بحث به درستی به عنوان نقطه عطفی برای اقتصاد اتریشی و به خصوص برای فریدریش هایک توصیف شده است (کالدول، ۱۹۹۸؛ کرزنر، ۱۹۸۸؛ وان، ۱۹۹۰). بحث یاد شده به این جست وجو دامن زد که آیا بررسی مجدّد فرض های نظری و زیربناییِ نظریه اقتصادی و طریقه تبدیل این فرض ها به سیاست اقتصادی اندکی به تاخیر افتاده است. در نهایت، مقدّر بود نه تنها به عنوان نقدی بر کاربردهای ساده لوحانه اقتصاد کلاسیک در وضعیت های دنیای واقعی عمل کند، بلکه، چندین دهه بعد مجموعه جدیدی از مسائل را فراهم آورد که بحث اتریشی پیرامون آن سازماندهی شود.
در خلال بحث سوسیالیسم، اتریشی ها به نحوی فزاینده دریافتند که سوسیالیسم به این دلیل در نظر اقتصاددانان نئوکلاسیک قابل تامل به نظر می رسید که آنان با مدل تعادل ایستایی شروع کردند که در آن کشف، نوآوری، رجحان های تغییر یابنده(۲۵) و شناخت ناهمگون(۲۶) ندیده گرفته می شد. این ها موضوعاتی بود که شصت سال قبل از آن منگر را نیز متوجّه خود کرده بود. با این همه، به رغم اهمیت دوران ساز این بحث ها، حتی مقالات ضدّسوسیالیستیِ هایک برای آن که منشاءِ احیای اقتصاد منگری شود، کافی نبود ــ مقالاتی که آکنده از بینش هایی درخصوص طبیعت و استفاده از شناخت در صرفه جویی ها بود، که مکرّرا ماهیت پویای بازارهای واقعی را مورد تاکید قرار می داد، که اقتصاددانان را با صدای رسا خطاب می کرد که به جزئیات فرایندهای بازار توجه داشته باشند نه آن که در مورد عمومیت دادن کلّی ناگهان متوقّف شوند. سی سال دیگر طول کشید تا بینش هایی که میزس و هایک از آثار منگر استخراج کرده و در مورد مساله واقعی نظم اقتصادی بدیل(۲۷) به کار برده بودند شعله بحثی آکادمیک را برافروزد.
این سی سال تا حدّی سال های همگون سازی اتریشی به درون جریان غالبِ آکادمی و تا حدّی سرگردانی اتریشی بود. آنان که جذب شدند (و اقتصاددانانی برجسته مانند یوزف شومپتر، فریتس مکلاپ، اسکار مورگنشترن، و گوتفرید هابرلر بودند که در دهه های ۱۹۲۰ یا ۱۹۳۰ اتریش را ترک کردند) با استفاده از زبان و تکنیک پذیرفته شده نئوکلاسیک در مضامین اتریشی به کندوکاو پرداختند. کسانی که جذب نشدند (در این جا برجسته ترین نمونه لودویگ فن میزس بود، گو این که می توان موردی را مطرح کرد که سرنوشت فریدریش هایک نیز چنین بود) در کنار گود آکادمی ایستادند و مایوسانه منتظر فرصتی برای آینده شدند. پیروزی آشکار نظریه سوسیالیسم بر منتقدانش، اعتبار حرفه یی هرگونه برنامه تحقیقی اقتصاد اتریشی را از آن گرفت.
در اوایل دهه ۱۹۷۰، به دلایل گوناگون اعم از آکادمیک و سیاسی، دوره خاموشی اتریشی جای خود را به بیداری توجهی بازیافته به سنّت اتریشی داد. نسل جدیدی از اقتصاددانان نوپا، عمدتا در ایالات متّحد، حتّی در انگلستان، آلمان، و تا حدّی خفیف تر در خود اتریش نیز، به ایده های اتریشی و دیدگاه های سیاست اتریشی جذب شدند. شاید به همان میزان که انتقاد آنان از شیوه رسمی ـ سنّتی حاکم بر اقتصادشان را برمی انگیخت، مجذوب ایده های اتریشی هم بودند. نیروی محرّکه هرچه بوده باشد، آنان یک بار دیگر ردای منگر را پذیرفتند و موضوعات فرایند، تغییر، رشد، و پیچیدگی را که منگر در اصول علم اقتصاد شروع کرده بود، بازگشایی کردند.
دوره بیست ساله، از اوایل دهه ۱۹۷۰ تا اوایل دهه ۱۹۹۰، سال های شکوفایی نوشته های جدید اتریشی بود. این دوره با گروه کوچک و اغلب در تنگنا مانده یی از اقتصاددانان شروع شد که با اقتصاد لودویگ فن میزس برانگیخته شدند و عمدتا درباره اثر او و اقتصاد اتریشی که در نظر آنان میزس مظهرش بود، با یکدیگر به گفت وگو پرداختند. نهایتا، این گروه کوچک بزرگ تر (و بزرگ سال تر) شد و امکاناتی را برای گفت وشنودهای خود ایجاد کرد تا نداهای دوستانه نزدیک تر به جریان غالب را دربرگیرد، که می توانست به این گروه کمک کند و رابطه بین سنّت اتریشی و شیوه متعارف را که گروه بر ضدّ آن عصیان کرده بود، بهتر درک کند. گسترش گفت وشنود ادامه یافت تا دیگر کسانی که در این حِرفه بودند به آن وارد شوند ــ مانند پساکینزیان، ذهن گرایان افراطی طرفدار شَکل، نهادگرایانی که بر همان نظریه پردازی تعادل ایستا شوریده اند که اتریشی ها مورد انتقاد قرار می دهند، و همان انتقادهایی را بر ماهیت بی نهادی و ناتاریخی نظریه معاصر وارد کرده اند که تعیین کننده خصیصه نوشتارهای اتریشی است.(۲۸)
جدا از این گفت وشنود، عکس العملی خودآگاه نسبت به آنچه که اقتصاد اتریشی هست یا می تواند باشد، به وجود آمد. (یکی از دانشجویان من یک بار به طنز و طعنه گفت که صحیح ترین تعریف اقتصاد اتریشی مدرن این است که کسی بپرسد «اقتصاد اتریشی چیست؟») و همان طور که پیشتر متوجّه شدیم، آنچه کشف شده این است که هیچ روایت واضح و بدون مناقشه یی در این خصوص وجود ندارد که اصلاً کلّ اقتصاد اتریشی مدرن درباره چیست. بعضی ها نقطه قوّت سنّت اتریشی را در توانایی آن در تکمیل نظریه های تعادل جاری با داستان هایی از فرایندهای تعدیل می بینند که به سراغ ذخیره بینش های اتریشی درباره شناخت، انتظارات و گزینش خلاّق می رود. دیگران تنها راه حلّ ممکن برای تمام معتقدات آموزه اتریشی را بازنویسی ایده های اتریشی در الگوی خاص (پارادایم) کاملاً متفاوتی مشاهده می کنند. این دو موضع، که از طرفی عزرائیل کرزنر و از طرف دیگر لودویگ لاخمان مثال و مظهر آن اند، احتمالاً به نظر می رسد همچنان موجب بحث پرشور و جدّی باشند. بدیهی است این بحث توضیح دهنده نظر من است که به تمام سوالات مهم در اقتصاد اتریشی جواب داده نمی شود. مهم تر آن که اقتصاد اتریشی را به عنوان تلاش روشنفکرانه پرحرارتی می نمایاند.
من در فصل های پایانی این کتاب، دلایل ارائه شده از جانب کسانی از هر دو طرف را در خصوص دیدگاه های شان و این که کلاً اقتصاد اتریشی چیست، مورد بررسی قرار خواهم داد و پیشنهادهای خودم برای اقتصاد اتریشی آینده را مطرح خواهم کرد. به رغم ماهیت دلهره آورِ این کار، من در نهایت با طرفداران لاخمان همسو خواهم شد، چنان که او استدلال می کند اگر اقتصاد اتریشی بخواهد آینده یی داشته باشد، باید به بازنویسی کامل اصل سازمان دهنده اقتصادی منتج شود. اگرنه، مسلّم به نظر می رسد که ایده های نواتریشی یا به کلّی از نظر محو خواهند شد یا به شیوه یی در اندیشه رسمی ـ سنّتیِ نئوکلاسیک جذب خواهند شد که اتریشی ها مدّعی می شوند هنوز نکته اصلی پنهان مانده است.
در این جا باید کلامی هم درباره اصطلاح شناسی گفت. در صفحات آینده من به تکرار و به یک معنی از اصطلاحات «اقتصاد نئوکلاسیک»(۲۹) و «اقتصاد جریان غالب»(۳۰) استفاده می کنم. متوجّه هستم که چنین اصطلاح فراگیری بسیاری از همکاران ناراحت و شاید ناسازگار را دربرمی گیرد. تصوّر می کنم می توان استدلال کرد که مقصود من از کاربرد این اصطلاح هر کسی است که اتریشی نیست و خود را چیز دیگری هم نمی خواند (یعنی نهادگرا(۳۱)، پساکینزی(۳۲)، اقتصاددان سیاسی افراطی، و از این قبیل). چنین اتّهامی تنها تا حدّی منصفانه است. فکر می کنم یک ویژگی تعریف کننده برای اقتصاد «جریان غالب» و «نئوکلاسیک» وجود داشته باشد که یک کاسه کردن بسیاری از رویکردهای مختلف نظری را توجیه می کند. این برنامه یی است که کلّ کنش انسانی را به عنوان متغیرهایی درباره بیشینه سازی محدود در جایی که ترجیحات معلوم، کاملاً منظّم و پایدار تلقّی می شوند، و جایی که شناختی گسترده در مورد محدودیت ها وجود دارد، توضیح می دهد. در چنین برنامه یی، راه حل برای هر مساله اقتصادی در داده های ترجیحات و محدودیت ها، آن گونه که شومپتر ممکن است گفته باشد، به صورت «منطق طرح کلّی»(۳۳) به طور ذاتی وجود دارد (نگاه کنید به [۱۹۴۲] ۱۹۶۲، ص ۱۹۶). این الگوی خاص بیشینه سازی محدود را می توان در اصطلاحات ریاضی رسمیت بخشید، امّا حتّی اگر این امکان وجود نداشته باشد، منطق اقتصاد نئوکلاسیک همیشه این نکته را مطرح می کند که چنین رسمیت بخشی امکان پذیر است.
آنچه من از اقتصاد اتریشی در نظر دارم کاملاً به همین سادگی بیان نمی شود. درواقع، باقی این کتاب تمرینی برای پاسخ دادن به سوال مزبور است. مکتب اتریشی قدیم هیچ مساله یی را در مورد تعریف مطرح نمی کند. اقتصاد اتریشی از ۱۸۷۱ تا دهه ۱۹۳۰ عبارت از اقتصادی بود که اتریشی ها در اتریش بسط دادند. حتّی بازتابِ تمایز ملّی تفاوت های بارز عقیدتی با اقتصاد نئوکلاسیک در آن آشکار نبود. امّا تا اواخر دهه ۱۹۶۰ کارورزان اقتصاد اتریشی در ایالات متّحد آن را به عنوان شکل تحلیل اقتصادی بدیلِ جریان اصلی تلقّی کردند، و گروه اقتصاددانان اتریشی به این مفهوم تحت سُلطه امریکایی ها قرار گرفت. البتّه این که چگونه این انتقال صورت گرفت یکی از موضوعات اصلی این کتاب است.
بنابراین، مقصود من از «نواتریشی ها» اقتصاددانانِ عمدتا ساکن ایالات متّحدند که از نقطه یی در دهه ۱۹۶۰ به بعد خود را در وضعیتی یافتند که در سنّتی اقتصادی که با منگر شروع شد امّا با لودویگ فن میزس پیش رفت و تعدیل شد، مشارکت داشتند. بنابراین، نواتریشی ها، کسانی بودند که از ابتدا اتریشی نبودند بلکه آن را اختیار کردند، و سرسپردگی شان در ابتدا و در درجه اوّل به میزس بود و فقط در مرحله دوم با باقی مکتب قدیم اتریشی پیوند داشتند. در نظر نواتریشی ها، میزس شرایط بحث و عناوین مباحثه را تعیین کرد. خواهیم دید که پیشرفت نواتریشی ها از اواخر دهه ۱۹۶۰، به میزان زیادی تابع اشتیاق شان در حرکت به فراسوی میزس در بررسی الگوی خاص اتریشی توسّط آنان بود.(۳۴)

هدف اصلی در این کتاب بیان حکایت نواتریشی ها و ردیابی منشاءِ بحث مدرن است که به خودی خود به اندازه کافی برای توجیه نوشتن و خواندن جالب است. این حکایت طبیعتا دارای یک طرح، صحنه وقوع، شخصیت های جاذب، و ایده های برانگیزاننده است. حتّی اگر کسی بین خود و استنتاج های مکتب اتریشی مدرن وجه مشترک زیادی پیدا نکند، خاستگاه و توسعه نواتریشی ها بخش زیادی از اندیشه اقتصادی سده بیستم را روشن می سازد.
امّا برای رسیدن به درک آنچه موضوع اتریشی ها به طور کلّی است، دلایلی عمیق تر وجود دارد. اعم از این که کسی اتریشی باشد یا نباشد، همدل باشد یا نباشد، نواتریشی ها حرف های جالبی در مورد کنش و کنش های متقابل انسانی برای گفتن دارند که می تواند نکات جدیدی را درباره اقتصاد روشن سازد. به علاوه، مباحثه معاصر در میان نواتریشی ها کاملاً ارزش توجه مان به آن را دارد. این مباحثه صرفا درباره مجموعه مرموزی از ایده ها نیست که مدّت ها قبل منسوخ شده باشد؛ درباره هسته اصلی تحلیل اقتصادی است. مباحثه داخل محافل اتریشی درباره رابطه بین اقتصاد اتریشی و شیوه متعارف نئوکلاسیک واقعا بحثی درباره ماهیت ساختارهای تعادل در خود تحلیل اقتصادی است: درباره متناسب و مفید بودن فرض ها و اصول سازمان دهنده اقتصاد نئوکلاسیک. مطمئنا، مباحثه یی درخصوص چنین ارکان بنیادی و عمیقا جاگیر شده نظریه اقتصادی، هر طرفی که شخص اختیار کرده باشد، ارزش توجّه را دارد.

یادداشت ها

1. Austrian economics
2. Road to Serfdom
3. libertarian politics
4. market processes
5. competitive markets
6. intuitive understanding
7. ``intuition''
8. socialist calculation
9. incentive compatible systems
10. economics of information
11. knowledge
12. formal theory of capital
13. cottage industry
14. time-consuming capital processes
15. ``mere methodology''
16. human action
17. subjectivism
18. subjectivism of expectation
19. constrained maximization
20. ``catallaxy''
21. diminishing marginal utility
22. increasing knowledge
23. technological capacity
24. opportunity cost
25. changing preference
26. disparate knowledge
27. alternative economic order
۲۸. گفت وشنودها همیشه عاری از تلخی و تندی نبوده است، به خصوص وقتی گروه ها خود را در سمتِ مقابل بحث سیاسی می یافتند، زبان به تلخی می گرایید. برای مثال، نگاه کنید به انتقاد تند و شدید لحنِ ویلیام داگر بر ضد اقتصاد اتریشی در کتابی به نام پژوهش هایی در تاریخ اندیشه اقتصادی (۱۹۸۹، صص ۱۲۴ـ۱۱۵). مقصودِ این کتاب مبادله دوستانه دیدگاه ها بین نهادگرایان و اتریشی ها بود.
29. ``neoclassical economics''
30. ``mainstream economics''
31. institutionalist
32. post-Keynesian
33. ``blueprint logic''
۳۴. متاسّفانه من در سراسر این اثر مکرر از اصطلاح «پارادایم» («الگوی خاص») استفاده می کنم. من بلافاصله ضمن ابراز تاسّف از خواننده عذرخواهی می کنم، صرفا به این دلیل که نمی توانستم واژه دیگری بیابم که ایده اصل سازمان دهنده (organizing principle) یا مجموعه یی از ایده ها را دربرگیرد. همچنین از عبارت «برنامه پژوهشی» (``research program") هر از گاهی استفاده می کنم. باز هم، استفاده بیش از حد از این اصطلاح مبین معنای مهمّ آن به عنوان مجموعه یی از مسائل برای تحقیق و بنابراین ضروری و ناگزیر است. در این جا مقصودم مطرح کردن این نکته نیست که بر قابلیت کاربرد نظریه های پیشرفت علمی کیون (۱۹۷۰) یا لاکاتوش (۱۹۷۰) (یا هر کس دیگری در این مورد) صحّه می گذارم یا گزارش هایی در این زمینه ارائه می دهم.

دیباچه

از زمانی که برای نخستین بار به اقتصاد اتریشی جدّا علاقه مند شدم، بیست سال گذشته است. اگرچه در اوایل دهه ۱۹۶۰ که دانشجوی کارشناسی بودم، چند کتاب از لودویگ فن میزس خوانده و با مری راثبارد و آزادخواهان (libertarians) و اتریشی های گوناگون نیویورک ملاقات کرده بودم، امّا در آن روزها گرایش واقعی من به سیاست اتریشی ها بود نه اقتصاد آن ها، که مطلب چندان زیادی درباره آن نمی دانستم. آغاز واقعی کارم در سنّت اقتصاد اتریشی تا ۱۹۷۴ روی نداد. در این سال کنفرانسی درباره اقتصاد اتریشی در ساث رویالتن، ورمانت تشکیل شد. در آن زمان آگاه نبودم که کنفرانس رویدادی قاطع در بیدار کردن علاقه به مکتب اتریشی در میان اقتصاددانان معاصر بود. امّا در نظر من، در درجه اوّل تجربه یی بود که سوالاتی چند درباره اقتصاد به طور اعم و اقتصاد اتریشی به طور اخصّ را در ذهن من مطرح کرد که به آسانی به آن جواب داده نشد.
استدلال های اتریشی را کنجکاوی برانگیز امّا گول زننده یافتم. با بسیاری از احساساتی که ابراز شده بود، توافق داشتم امّا نمی توانستم کاملاً سر دربیاورم که چرا آن ها را این قدر جذّاب یافتم. زمانی که دانشجوی کارشناسی بودم برای اوّلین مرتبه عاشق نظریه اقتصاد خرد شدم و ایمانی پایدار داشتم که برای جواب دادن به تمام سوالات مهم درباره بازار (و مسلّما درباره خود زندگی!) کافی بود، اما با این همه انتقادهای اتریشی از بخش هایی از پیکره اقتصاد خرد را قانع کننده می دیدم. اقتصاد اتریشی واقعا درباره چه بود؟ با اقتصادی که به من آموزش داده شده بود چقدر وفق داشت؟ آیا می توانستم در آنِ واحد به هر دو معتقد باشم؟
این سوال که «اقتصاد اتریشی چیست؟» مدّت ها پس از به پایان رسیدن کنفرانس ساث رویالتن فکر مرا به خود مشغول کرد. اوّلین بار، بیش از ده سال پیش، که همکارم لارنس ماس و من سعی کردیم مقاله یی در بررسی اقتصاد اتریشی برای نشریه نوشتارهای اقتصادی (Journal of Economic Literature) بنویسیم، تلاش کردم به این سوال جواب بدهم. به رغم آن که ما از لطف سردبیر و همه نیات صمیمانه برخوردار بودیم، امّا طرح ما هرگز تکمیل نشد، چون اساسا نتوانستیم درخصوص تعیین حدود نوشتارِ مربوط به موضوع مورد بررسی توافق کنیم. آیا اقتصاد اتریشی صرفا جمع کل نوشته های همه کسانی بود که اتریشی بودند؟ امّا چنان ناهمگونی در این گروه وجود داشت که به سختی می شد پیوندهای قانع کننده یی بین، فرضا، نظریه بازی مور گنشترن و نظریه کارآفرینی کرزنر یافت تا در اردوگاه واحدی قرار داده شوند. آیا اقتصاد اتریشی مجموعه یی خاص از ایده هایی بود که جریان اصلی اقتصاد را به مبارزه می طلبید؟ در آن صورت ایده هایی که اتریشی ها ادّعا می کردند متعلق به آنان است غالبا از جانب دیگران، اقتصاددانان غیراتریشی، پشتیبانی می شد. من و همکارم در نوشتن آن مقاله سر در گم شده بودیم و [به همین دلیل] به سراغ موضوعات دیگر رفتیم.
به هر حال، من هرگز طرح را فراموش نکردم و در دهه گذشته به عنوان موضوعی جنبی در کنار دیگر مشغولیت ها به جست وجو برای یافتن اقتصاد واقعی اتریشی ادامه دادم. مدّت پنج سال متوالی اقتصاد اتریشی را تدریس کردم که در آن یکی از اهداف درجه اوّل، علاوه بر برانگیختن دانشجویان به تفکر موشکافانه درباره علم اقتصاد ــ هر علم اقتصادی ــ کمک به خودم برای جواب دادن به سوالات بی پاسخم بود. مشتاقانه به خواندن نوشته های معاصر اتریشی پرداختم، مقالاتی درباره منگر و هایک نوشتم، در سمینارهای مربوط به اقتصاد اتریشی شرکت کردم، حتی به تثبیت منزلت اتریشی در دانشگاه جرج میسن از طریق مشارکت در مرکز مطالعه فرایندهای بازار (Center for the Study of Market Processes) کمک کردم.
در تمام این مدّت، اگرچه موضوع را تدریس و در این زمینه کار می کردم، امّا در برابر این که خود را «اتریشی» بخوانم مقاومت می کردم، زیرا نمی توانستم برای خودم عنوانی قائل شوم که آن را کاملاً نمی فهمیدم. همان طور که اغلب عمل می کنم، متوجّه شدم در هر دو سوی قضیه به بحث و استدلال می پردازم که به ماهیت حریف بستگی دارد. در مجامع نئوکلاسیک از موضع اتریشی دفاع می کردم، اما وقتی که با اتریشی ها بودم، آنان را برمی انگیختم که استدلال های نئوکلاسیک را مدّنظر قرار دهند. این رفتار ضرورتا دوستان زیادی را به سوی من جلب نکرد و، تعجّبی ندارد که به رغم همدلی و همفکری آشکارم با کسانی که خود را اتریشی می خواندند، پیوسته مرا در حواشی اقتصاد اتریشی نگاه می داشت.
بالاخره این کتاب تلاش سیستماتیک من برای جواب دادن به آن سوال است که ابتدا دو دهه پیش مرا به ستوه آورد. فکر می کنم سرانجام با تایید این نکته که واقعا هنوز هیچ «علم اقتصاد اتریشی» وجود ندارد، یعنی اقتصادی که کاملاً به وضوح تشریح شده و به طور اساسی از الگوی خاص نئوکلاسیک متمایز باشد، به جوابی قانع کننده رسیدم. بینش ها و نظریه های اتریشی وجود دارد که اقتصاد معاصر را تکمیل می کند، و بینش ها و نظریه های اتریشی وجود دارد که به تضعیف آن تمایل دارد. اقتصاد اتریشی در بهترین حالت خود، دارنده غرش های یک انقلاب است که در واقع الگوی خاص نو و متفاوت اتریشی را بنا می نهد، امّا ایده ها و مفاهیم ضمنی اش هنوز در حال تغییر دائمی است.
جریان کنونی بحث اتریشی عمدتا رویکردی غیرمستقیم برای پرده برداشتن از نکات ظریفش را تحمیل می کند. به جای کوشش برای بیان تمام گزاره های اقتصاد اتریشی به نحوی سیستماتیک، سعی کرده ام با بازگویی تاریخ آن، جوهر اقتصاد اتریشی را توضیح دهم. به منظور توضیح بیشتر درباره موضوع، سعی می کنم با بازگویی تاریخ مکتب اتریشی مدرن از چشم انداز بحث های جاری، اقتصاد اتریشی مدرن را توضیح دهم. به علّت این تمرکز خاص، در نظر نیست که این کتاب تاریخ جامع توسعه و تاثیر ایده های اتریشی از ۱۸۷۱ تا زمان حال باشد. چنین کتابی چندین برابر حجیم تر از این کتاب می شد که برای هدف من ضرورتی نداشت. هدف من درک این نکته است که چگونه زیرمجموعه بسیار کوچک، بسیار صریح، پرانرژی و متعهّدِ حرفه اقتصاد که در حال حاضر به عنوان مکتب اتریشی شناخته می شود، به جایی که هست رسیده و بحث خود را مطرح می کند.
بعضی ها ممکن است در مناسبتِ بررسی سرچشمه های مناقشه تردید کنند، به جای این که آن را درک یا حل کنند. من به عنوان آدمی زحمت کش در تاکستان یکی از رشته های فرعی ــ تاریخ اندیشه اقتصادی ــ که احتمالاً پایین ترین وجهه را در رتبه بندی علم اقتصاد دارد، با این نگرش کاملاً آشنا هستم. چه کسی اهمیت می دهد که منگر، حتّی میزس یا هایک چه گفت؟ تمام آنچه باید به آن اهمیت بدهیم این است که آیا ایده هایی که اکنون درباره آن ها بحث می شود صحیح اند یا غلط. جواب من دو جنبه دارد.
اوّل آن که من تاریخ بحث را به این دلیل بررسی می کنم که فی نفسه جالب است. تاریخ اندیشه اقتصادی به این دلیل جالب است که تاریخِ آن چیزی است که به خصوص درباره انسان ها است ــ ایده های ما، اعتقادات ما، شیوه های ما برای ساختن جهان پیرامون خود. امّا این ادّعاها که کاری به صرفِ لذّت و تفریحش انجام شود اقتصاددانان را عموما تحت تاثیر قرار نمی دهد. آنان می خواهند بدانند نتیجه اصلی چیست. در این مورد مطالعه تاریخ مکتب اتریشی مدرن دارای ارزش ابزاری شگرفی است. در واقع، صرفا به این دلیل ساده که اتریشی های کنونی برای الهام بخشی و روشنگری به مراتب بیش از معاصران نئوکلاسیک خود به کلّ سنّت صد ساله توجّه می کنند، و بدون کندوکاوِ عمیق در تاریخ سنّت اتریشی درک کامل ایده ها و بحث های اتریشی های کنونی میسّر نیست.
اکثر اتریشی های مدرن آثار منگر را به عنوان منبع الهام و روشنگری نظری می خوانند، نه به عنوان تحفه تاریخی به شیوه یی که اقتصاددان نئوکلاسیک مدرن ممکن است مثلاً آثار جِوُنز را بخواند. اگرچه طی بیش از یک سده منگر، هایک، میزس، لاخمان و کرزنر از یکدیگر جدا شده اند، امّا همه آنان بخشی از گفت وگوی معاصر درباره معنی و جوهر اقتصاد اتریشی هستند. همه آنان بخشی از آنچه میزس «زمان حال واقعی» (``real present") می خواند، یعنی برهه یی از زمان اند که متناسب و مربوط به تدوین یک برنامه و اجرای آن می شود. می توانیم زمان حال واقعی روشنفکرانه را به عنوان زمانی تعریف کنیم که تصوّر می شود تمام شرکت کنندگان در آن به حلّ مساله روشنفکرانه کمک می کنند. در نظر اقتصاددانان مدرن، حال واقعی روشنفکرانه ممکن است بیش از یکی دو سال نباشد. در نظر اتریشی ها، طول این مدّت بیش از یک قرن است.
در نظر اتریشی ها، دلیل طولانی تر بودنِ حال واقعی از نظر دیگر اقتصاددانان معاصر این است که آنان، همان طور که استیگلر یک بار استدلال کرد (۱۹۶۹)، باور ندارند که تمام بینش های کسانی که از نظر زمانی نیاکان شان محسوب می شوند کاملاً درک شده یا در بحث رایج ادغام شده است. در واقع، آنان عموما استدلال می کنند که اقتصاد نئوکلاسیک تقریبا از همان لحظه پیدایش مسیر غلط را در پیش گرفت و ملاحظات نظری مهم را که بخشی از سنّت اتریشی بود، از قلم انداخت. اتریشی های مدرن، با خواندن آثار منگر، ویزر، میزس، هایک و تمام ستارگان دیگر در فلک اتریشی، بر این باورند که آنان می توانند بینش ها را در ساخت اقتصادی بهتر از آنچه فعلاً «جریان غالب» به مرحله عمل درآورده است، بیابند. از این رو، نیاز به بررسی خاستگاه، پیشرفت، اکتشاف، و کشف دوباره ایده هایی وجود دارد که مضمون مکرّر روایت اتریشی را تشکیل می دهد.
بنابراین، من از این جهت به بررسی تاریخ مکتب اتریشی مدرن می پردازم که تاریخ نوشته ها و آثار جاری هم هست که اتریشی های مدرن از آن بهره می گیرند. امّا هدف از نگریستن به گذشته این است که موقعیت خود را تعیین کنیم که چگونه پیش برویم. در تلاش برای تثبیت آنچه مشارکت های خاصّ سنّت اتریشی بوده است، نشانه هایی هم از آنچه می توانست باشد، می یابیم.
در نوشتن این کتاب، به این باور رسیده ام که موضوعات مطرح شده از جانب اتریشی ها و انتقادهای اقتصاددانان معاصر که از قلم های اتریشی تراویده کاملاً ممکن است دارای بذرهای انقلاب علمی اصیلی باشد. ماهیت کامل این انقلاب هم اکنون فقط به طور مبهم درک می شود، امّا تمام عناصر لازم را دارد: اکراه از دوری گزیدن از زمان و بی خبری، اصرار بر اهمیت فرایندهای بازار، ارزیابی تازه نهادهای اقتصادی در سفارش های بازار، و تمایلی فزونی یافته از درک انسان به عنوان فرد و نیز موجودی اجتماعی، جمیع عناصر در بحث امروز اتریشی است که هم بر پایه گستره کامل سنّت اتریشی استوار است و هم راه پیشروی را به سوی شیوه جدید سازماندهی نظریه اقتصادی نشان می دهد. این کتاب کوششی است برای از بین بردن گیاهان هرز تا انقلابی که به آن امید بسته شده بتواند خاک مناسب بیشتری داشته باشد که در آن ریشه بدواند.

یادداشت

این کتاب بسط ایده های مکتب جدید اتریشی را از آغاز آن در دهه ۱۸۷۰ در وین تا زمان حال بررسی می کند. معروف است که مکتب اتریشی مدرن عموما درباره موضوعات گوناگون مانند ذهن گرایی، کارآفرینی، فرایندهای بازار، و استفاده از ریاضیات در نظریه اقتصادی دیدگاه های دقیق و باریک بینانه امّا نامتعارف دارد. پروفسور وان سرچشمه این دیدگاه ها را ردیابی می کند و نشان می دهد که این موضوعات چگونه جنبه هایی از دورنمای نظریِ عمدتا منسجم را شکل می دهند که پیرامون مساله زمان و ناآگاهی از امور بشری سازمان یافته اند. او ثابت می کند چگونه توجّه به پنداشت های زمان و ناآگاهی در آثارِ اصیل کارل منگر، عمدتا در توصیف او از فرایندهای بازار و ربط دادنِ رشد اقتصادی به تولید و انتشار شناخت در جامعه نفوذ می کند. تایید اهمیت زمان و ناآگاهی کلیدی بود که به دیگر اتریشی ها مانند لودویگ فن میزس و فریدریش هایک اجازه داد کاستی های گریزناپذیر برنامه ریزی اقتصادی مرکزی را که قدمت اثبات آن براساس شواهد به دهه ۱۹۳۰ می رسید، و با دانش محدود و تاخیرهای زمانی پدید آمده بود، بازشناسند.
به رغم مناقشه کنونی، پروفسور وان این نکته را مطرح می کند که اقتصاد اتریشی مدرن بیان صریح برنامه پژوهش نویدبخش بدیلی را آغاز کرده است که دلالت های زمان واقعی و ناآگاهی محو نشدنی بر نظریه و روش شناسی اقتصادی را مورد بررسی قرار می دهد. این شرح قاطع و استوار درباره رهیافت اتریشی، برای هر کس که درخصوص شکل گرایی فزاینده نظریه اقتصادی مدرن تردید داشته باشد، باید تغییری دلپذیر را به اثبات برساند.
در این جا مترجمان وظیفه خود می دانند از محقق و مترجم گرامی آقای کاظم فرهادی که کار مقابله ترجمه با متن اصلی، ترجمه افتادگی و ویرایش تمامی متن را به عهده داشته اند، و نیز از آقای ایزدی نیا برای همکاری موثرشان، صمیمانه سپاسگزاری کنند. همچنین، مترجمان از خانم ها پروین حسن خانی و فریماه فرهت نیا که کارِ نمونه خوانی، استخراج و تنظیم نمایه ها و واژه نامه را به عهده داشته اند، و حروفنگار کتاب خانم طاهره میرزاده تشکر می کنند. به علاوه، از دست اندرکاران محترم نشرنی نیز که کار آماده سازی نهایی کتاب و چاپ آن را به نحو احسن به انجام رسانده اند، سپاسگزارند. اما مسئولیت همه لغزش ها و کاستی های ترجمه بر دوش مترجمان است. امیدواریم صاحب نظران با راهنمایی های ارزشمند خود مترجمان را بهره مند سازند و از هرگونه تذکر لازم دریغ نورزند.

غلامرضا آزاد (ارمکی) ـ امیر آزاد (ارمکی)
بهمن ۱۳۸۴

فصل ۱: مقدّمه

امروزه یادآوری این موضوع عادّی شده که اقتصاد اتریشی(۱) در بیست سال گذشته دستخوش نوعی شکوفایی دوباره شده است. یقینا، تعداد کتاب ها و مقالاتی که موضوعی از دیدگاه های اتریشی را دربردارند یا به نظریات برخی از اقتصاددانان اتریشی معروف اشاره یی می کنند از دهه ۱۹۷۰ تا کنون به نحو شگفت انگیزی افزایش یافته است. در دو دانشگاه نیویورک و جرج میسن، در انستیتوِ لودویگ فن میزس در دانشگاه آبرن دوره های کارشناسی ارشد، و دوره های کارشناسی بی شماری در کالج ها و دانشگاه های ایالات متّحد درباره اقتصاد اتریشی ارائه و تدریس می شود. نشست هایی درباره مضامین اتریشی در گردهمایی های حرفه یی همیشه شمار نسبتا زیادی را به خود جذب می کند، و در معدودی از زمینه ها مانند روش شناسی و نظریه بانکداری، ایده های اتریشی در این حرفه از همه پیشرفته ترند. و از زمان فروپاشی کمونیسم در اروپای شرقی و شوروی سابق، انگشت شمارند عدّه اقتصاددانانی که نشنیده باشند، صرف نظر از همه چیز، درخصوص ناممکن بودنِ اقتصادیِ سوسیالیسم حق با اتریشی ها بود.
اگرچه شمار اقتصاددانانی که خود را اتریشی بدانند، به عنوان درصدی از کلّ اهل حرفه اقتصاد هنوز بسیار اندک است، افزایش بارز در توجّه و علاقه به ایده های اتریشی ــ حتی در میان کسانی که با اکثر این ایده ها نظر موافق ندارند ــ انکارپذیر نیست. با این حال، اکنون به رغم حضور حرفه ییِ بیشترِ ایده های اتریشی و اقتصاددانان اتریشی، هنوز درک عمومی اندکی در این باره وجود دارد که کلّ اقتصاد اتریشی چیست. اتریشی ها نکات جالبی را در مورد اقتصاد بیان می کنند که اغلب به نظر می رسد صحیح است. امّا این که تمام این موارد چگونه به نظریه و عملِ اقتصاد معاصر مربوط شود برای کلّ اهل این حرفه از اسرار است.
کسانی که خارج از مجامع اتریشی هستند، غالبا از بسیاری از ادّعاهای اتریشی حیرت زده می شوند. بعضی از اقتصاددانان آمادگی دارند که اقتصاد اتریشی را به عنوان چیزی نه بیشتر از اقتصاد مرسوم به بیزاری حیرت آور و کاملاً قدیمی به ریاضیات و مدل سازی اقتصادسنجی کنار بگذارند: آن گونه که یکی از همکاران من نسبتا بدون هیچ همدلی مطرح کرد، اقتصاد اتریشی فقط به حرف، اقتصاد نئوکلاسیک است. دیگران در نوشته های اتریشی چیزی بیش از طرفداری از بازار آزاد نمی بینند. این ها کسانی هستند که شاید فقط راه بندگی(۲) (۱۹۴۴) اثر هایک را خوانده، یا به طور تفنّنی آثار بعدی میزس را ورق زده اند، یا برخی از دفاعیات راثبارد از سیاست آزادخواهی(۳) را مطالعه کرده اند. این قضاوت ها یکسره بدون توجیه نیستند. اتریشی ها مسلّما از بیان ایده های خود به صورت نمادهای ریاضی خودداری می کنند و اکثرا از بازار آزاد دفاع می کنند، گو این که این اقدام اخیر به زحمت منحصر به اتریشی ها است. چون منافع بازار آزاد به نحو فزاینده یی مورد تحسین سیاست گذارانی از کشورهای کمونیستی سابق قرار می گیرد، این فعالیت در میان روشنفکران حتّی به صورت فعالیتی باب روز درمی آید.
بیزاری از ریاضیات و حمایت از بازار آزاد از مشخصه های بارز اتریشی است، امّا آن ها مشخصه های شناسایی سطحی هم هستند. کسانی که اندکی عمیق تر بنگرند اغلب در نوشتارهای اتریشی، به خصوص دستاوردهای لودویگ فُن میزس و فریدریش هایک، آثار عزرائیل کرزنر و لودویگ لاخمان برداشتی از فرایندهای بازار(۴) مشاهده می کنند که آن را روشنگر و قانع کننده می یابند. اتریشی ها درباره نقش کارآفرینی در بازارهای رقابتی(۵) مطلب می نویسند: آنان رقابت را به عنوان هماوردی توصیف می کنند، ناهمگونی محصولات و فنون تولید را که در فرایند بازار یافت می شود برجسته نشان می دهند، و بر نقش رقابت در بارآوردن محصولات جدید و اکتشافات جدید تاکید می کنند.
اتریشی ها، برخلاف اقتصاددانان متعارف، بیش از ثباتی که مدل های تعادل را به ابزارهای جذّاب تحلیل بدل می کند، از تغییر پویا و غیرقابل پیش بینی که در بازارها ذاتی است، به هیجان می آیند. در نتیجه، در نظر بسیاری از اقتصاددانان، به خصوص کسانی که دوره های مقدّماتی را تدریس می کنند، حقوق و اقتصاد تحصیل می کنند، تحلیل سیاست عمومی و به ویژه کار ضدّ تراست انجام می دهند، یا به تضادهای بین اقتصاد برنامه یی و اقتصاد بازار علاقه مندند، اتریشی ها به تارهایی زخمه زده اند که با فهم شهودی(۶) خودشان از دنیای اقتصادی، اگرنه همیشه با مدل های نظری شان، طنین انداخته است. اقتصاد اتریشی به نظر می رسد سخنی درست و به جا درباره جهان می گوید، سخنی که اقتصاددانان می توانند تشخیص دهند، بدون آن که قادر باشند به طور کامل به زبانی فصیح که با آن تعلیم یافته اند بیان کنند.
به واقع، بعضی از اقتصاددانان گرفتار چیزی شده اند که آن را «شهود»(۷) اتریشی می خوانند، و احساس کرده اند از آنان خواسته شده است تا با استفاده از تکنیک های استاندارد مدل سازی علم اقتصاد به آن ها «رسمیت بخشند». به عنوان مثال، این سرنوشتِ بحث هایک درباره انگیزه ها طیّ مباحثه مربوط به محاسبه سوسیالیستی(۸) در زمانی بود که، یک دهه بعد، اقتصاددانانی مانند اسکار لانگه (۱۹۶۲) و لئونید هورویچ (۱۹۷۳) شروع به مدل سازی سیستم های سازگار تشویقی(۹) کردند. یا، می توانیم به اقتصاد اطّلاعات(۱۰) اشاره کنیم که تا حدّی ناشی از مقالات هایک درباره شناخت(۱۱) بود. همچنین توجّه داریم که سِرجان هیکس نظریه قراردادی (صوری) سرمایه(۱۲) را بسط داد و آن را اتریشی خواند (۱۹۷۳) که به صنعت روستایی (خانگی)(۱۳) در مدل سازی فرایندهای سرمایه یی زمان مصرف (زمان بَر)(۱۴) (برمیستر، ۱۹۷۴) الهام بخشید. چند سالی پس از آن، ران هینر (۱۹۸۳) سعی کرده است بینش های اتریشی را در پیوند بین عدم قطعیت و نهادها به شیوه یی فوق العاده صوری مدل سازی کند. از این رو، گاهی تصوّر می شود که ایده های اتریشی به درون جریان غالب جذب می شوند. با این حال، اتریشی ها، به جای آن که سپاسگزار باشند پنداشت های مبهم و نامشخّص آنان منظّم و مدوّن شده است، به احتمال زیاد شاکی اند که مدل های صوری به اصل مطلبی که آنان در بیان آن می کوشند، توجّه ندارند. در جایی که رسمیت بخشیدن به معنای مدل های ریاضیِ وضعیت های تعادلی جهان است، اتریشی ها به فوریت از آن درمی گذرند.
این موضوع برای افراد غیرمتخصّص از بسیاری جهات حیرت انگیزترین جنبه نگرش های اتریشی است. اتریشی ها به نظر نمی رسد مایل باشند بازی را با همان قواعدی بازی کنند که باقی اهل حرفه علم اقتصاد بازی می کنند، امّا باقی اهل این حرفه کاملاً مطمئن نیستند که آنان می خواهند از چه قواعدی پیروی کنند. امّا، ما در این جا با گره یی کور مواجه ایم. وقتی اتریشی ها سعی می کنند درباره قواعد صحبت کنند ــ که چرا قواعد جریان غالب حرفه اقتصاد را دوست ندارند یا چرا فکر می کنند که قواعد بهتری دارند ــ متّهم می شوند که بیش از حد بر «روش شناسی صِرف»(۱۵) تمرکز کرده اند. عموما بر این باورند که روش شناسی آن چیزی است که شما وقتی نمی توانید به اقتصاد واقعی بپردازید، به آن مشغول می شوید. این فریاد اغلب به گوش می رسد: اگر آن اتریشی ها فقط روش شناسی را فراموش کنند و واقعا تحلیل اقتصادی انجام دهند، مقبولیت بیشتری خواهند یافت. با این حال، وقتی روش های شما را کسانی که در موضع برترند درست نمی فهمند یا کنار می گذارند، چگونه تحلیل اقتصادی قاطع و قانع کننده انجام می دهید؟
نوشته های مدرن اتریشی این تنگنا را اول با متشکل بودنِ میزان نامتناسبی از انتقادهای جریان غالب اقتصاد و دوم با مشتمل بودنِ میزان غیرعادی نوشتارهای روش شناختی منعکس می کنند. امّا این حالت به جای آن که منشا ضعف باشد، پی آمد گریزناپذیر ماهیت سنّت اتریشی است. نوشته های اتریشی، آن گونه که از اواسط دهه ۱۹۷۰ تا کنون به ظهور رسیده است، معضلی بنیادی را مطرح می کنند که اقتصاددانان چگونه به جهان می نگرند و کار خود را انجام می دهند. اقتصاد اتریشی، حداقل، تعبیر مجدّد کاملی از روش ها، جوهر، و محدودیت های اقتصاد معاصر و، حداکثر، بازسازی ریشه یی، شاید حتّی انقلابیِ اقتصاد است.
امّا، این که ارتباط اقتصاد اتریشی با اقتصاد نئوکلاسیک را به عنوان یک دامنه و نه یک نقطه توصیف می کنم، بحثی عمیق، تفرقه افکنانه، و عمدتا فیصله نیافته در داخل خودِ نوشته های اتریشی را منعکس می کند. اگرچه اتریشی های کنونی همه نیاکان واحدی را تایید می کنند و بر اصول واحدی تاکید دارند، امّا تفسیرهایی که برای ارتباط آموزه های خود با تحلیل متداول نئوکلاسیک قائل می شوند آنان را کلاً به دو اردو تقسیم می کند. با بررسی ماهیت تقسیم بین این دو اردو، در موقعیتی قرار می گیریم که هم در مورد آنچه اقتصاد اتریشی هست و نیست روشن می شویم، و هم پی می بریم که چرا مدّتی به این درازی جواب این قدر طفره آمیز بوده است. امّا قبل از آن که توصیف کنیم اقتصاد اتریشی با چه چیز موافق نیست، اوّل باید پی ببریم که در چه مواردی وجه مشترک دارند.
همه اتریشی های عصر مدرن در مورد چند گزاره اساسی توافق دارند: نکته بسیار اصولی این است که آنان توافق دارند اقتصاد باید جهان را برحسب کنش انسانی(۱۶) قابل درک سازد. این به نظر می رسد صورت مختصر دو ایده مرتبط باشد. اوّل آن که علم اجتماع باید توضیحات مربوط به پدیده های اجتماعی را که قابل ردیابی تا ایده ها و کنش افراد بشر باشند، تدبیر کند. به زبانی آشناتر، اقتصاد باید بر فردگرایی روش شناختی مُهر تایید بگذارد. دلالت دوم آن است که چون افراد فقط از طریق صافیِ درایت ذهنی خود جهان را تجربه می کنند، اقتصاد باید کنش انسانی را به عنوان واکنش هایی که نسبت به تعبیرهای ذهنی خود از محیط زیست درونی و برونی شان نشان می دهند، توضیح دهد. اتریشی ها این را ذهن گرایی(۱۷) «تمام عیار» یا «ریشه یی» می نامند تا آن را از ذهنی گرایی محدودتر اقتصاد نئوکلاسیک که بی توجّه چندان به دیگر مظاهر ذهنی گرایی انسانی در نظریه هایش به ثابت نگه داشتن رجحان های ذهنی قانع است، متمایز کنند. مظاهری از این دست شامل ذهنی گرایی انتظارات(۱۸) و خودِ شناخت می شود.
اتریشی ها در این مورد نیز توافق دارند که همه کنش انسانی در ظرف زمان و همیشه تحت شرایط شناخت محدود صورت می گیرد؛ این امر مستلزم آن است که علم اقتصاد در بسط نظریاتش از زمان یا ناآگاهی منتزع نباشد. اتریشی ها از این موضوع چنین استنباط می کنند که علم اقتصاد باید به این بپردازد که انسان ها چگونه طرح ها و برنامه های خود را در طول زمان، و با معرفت محدود درخصوص شرایط موجود و عدم قطعیت فراگیر درخصوص آینده دنبال می کنند. یک زمینه برجسته تحقیق برای اتریشی ها درمان های نهادینی است که انسان ها برای کاهش پی آمدهای عدم قطعیت و ناآگاهی پدید می آورند. در نقل به مضمونِ کلام هایک، اتریشی ها معتقدند سوال حسّاس و سرنوشت سازی که علم اقتصاد باید جواب دهد این نیست که چرا مردم ممکن است هر از گاهی در تصمیم های اقتصادی خود مرتکب خطا شوند، بلکه با توجّه به ماهیت جهانی که با آن مواجه اند، اصلاً چرا باید تصمیمات شان درست باشد (هایک، a۱۹۷۸، صص ۸۸ ـ۸۶).
اگرچه اقتصاددانان نئوکلاسیک هم می توانستند چنین استدلال کنند که آنان وقتی مدل را به مثابه بیشینه سازی محدود(۱۹) برمی گزینند، در مورد پی گیری طرح ها و برنامه ها در محیط زیستِ شناخته شده نظریه پردازی می کنند. اما اتریشی ها احتمالاً مدّعی اند که بیشینه سازی محدود چارچوبی محدودتر از آن است که انواع کنش را که آنان به نحو بارزی انسانی فرض می کنند، دربرگیرد. کنش انسانی بی گمان متضمّن رفتار نوعا مقتصدانه است، امّا متضمّن درهم شکستن و خارج شدن از محدودیت ها و کشف راه های جدید انجام دادنِ کارها و نیازهای جدید برای ارضای آن ها نیز هست. در واقع، کلّ تاکید اتریشی بر عدم قطعیت با توجّه به محدودیت های شناخت و نحوه غلبه بشر بر این محدودیت ها است. در نظر یک اتریشی، این واقعیت که شناخت عبارت است از پدیده یی چندجانبه، ناهمگن، تجزیه شده، اغلب خصوصی یا سربسته و ناقص، یکی از ویژگی های محرّک فرایند بازار است. به علاوه، این دیدگاه از شناخت به پرسش هایی درباره ارتباط و یادگیری در فرایندهای بازار منجر می شود که ما را به ورای نگرانی های معمول نئوکلاسیک می برد.
در مجموع، همه اتریشی ها توافق دارند که فرایند بازار به بهترین وجه به عنوان به هم پیوستگی تمام کنش ها و کنش های متقابل افراد ناهمگن با شناخت متفاوت و انتظارات متمایز درباره آینده که طرح ها و برنامه های خود را از طریق مبادله با یکدیگر دنبال می کنند، درک می شود. آنان در پیروی از هایک (۱۹۷۶، ص ۱۰۸) احتمالاً به این پدیده به عنوان «علم مبادله بازرگانی»(۲۰) اشاره می کنند نه اقتصاد. آنان استدلال می کنند که اقتصاد، هوشمندیِ منفردی را مسلّم فرض می کند که میل دارد درخصوص منابع «صرفه جویی کند» تا مجموعه یی از اهداف قابل بیان را تحقّق بخشد. علم مبادله بازرگانی به مجموعه یی از کارشیوه ها دلالت دارد که افراد ناهمگن در چارچوب آن ها برنامه های خود را با همکاری و رقابت با یکدیگر دنبال می کنند؛ یعنی ساختاری که در آن هیچ هدف قابل بیانی وجود نداشته باشد امّا اهداف فراوان فردی که اغلب با هم مغایرت دارند، وجود داشته باشد. به علاوه، کنش متقابل تمام این افراد هدف مند پی آمدهای ناخواسته یی دارد که هرگز به طور کامل قابل پیش بینی نیست و همیشه به شناخت جدید، به عنوان محصولی فرعی، منتهی می شود. این کنش، کنش متقابل، و پی آمدهای ناخواسته شان فرایندی پایان ناپذیر است که مدل های کنونی تعادل اقتصادی آن را به طور کامل دربرنمی گیرد.
اگرچه همه اتریشی ها با این گزاره ها موافق اند، امّا همه در مورد پی آمدهای آن ها توافق ندارند. در واقع، دو دیدگاه به غایت متفاوت در این باره پدیده آمده است که اتریشی ها چگونه باید دست به کار پی افکندن نظریه های اقتصادی درخصوص کنش انسانی شوند.
در بحث فعلی، یک طرفِ این اختلاف معتقد است که بینش های اتریشی درباره زمان و ناآگاهی، ذهنیت و فرایندها به عنوان مکمّلی حیاتی برای اقتصاد نئوکلاسیک عمل می کنند. این جنبه بحث، که از جانب عزرائیل کرزنر به وضوح تام بیان شده است، امّا بسیاری از دیگر اقتصاددانان بر آن صحّه گذاشته اند، بیشتر پیکره اصلی اقتصاد متعارف را می پذیرد امّا مایل است نقطه تاکید در توضیح اقتصادی را از حالت های تعادل به فرایندهای اقتصادی تغییر دهد که به دستاوردهای آنان منجر می شود. کرزنر و کسانی که با او موافق اند، استدلال می کنند که در اقتصاد تعادل کاری بیش از توصیف وضعیت غائی در فرایند بازار انجام نمی دهد، در حالی که خودِ فرایند مورد توجّه است. از این رو، اتریشی های مورد بحث، در عین حال که صحّت و اعتبار بنیان تعادلی را برای نظریه پردازی درباره کنش اقتصادی می پذیرند، نقش خود را به عنوان کسی می بینند که متمّم نظری را فراهم می آورد تا نشان دهد اساسا چگونه می توان به تعادل دست یافت. در نظر کرزنر و نیز دیگران، شمول عملکرد کارآفرینی در اقتصاد متعارف در تامین متمّم مورد نیاز سهم به سزایی دارد.
جناح دیگرِ بحث که دیدگاهی به مراتب ریشه یی تر دارد، از لودویگ لاخمان الهام می گیرد و بر این باور است که جدّی گرفتن زمان و ناآگاهی مستلزم ترک مفاهیم متداول تعادل و پدید آوردن الگویی کاملاً جدید برای اقتصاد اتریشی است. این جناح استدلال می کند که تمام رشته های ناهمگون نوشتارهای اتریشی را فقط با کنار گذاشتن نظریه تعادل ایستا و روی آوردن به شکلی از نظریه فرایند تکامل که حالت ایستا را به عنوان نقطه انتهائی ندارد، می توان در یک قماش کلّی به هم بافت. در نظر این گروه تغییر به حرکت درآورنده درون زا و مداوم صفت بارز فرایند بازار است. نکته جالب آن که، هر دو جناح در جست وجوی حمایت عقیدتی از همان نیاکان اتریشی ــ میزس، هایک، و در نهایت منگر ــ هستند. نکته حتّی جالب تر این که هر دو جناح در داوری شان بر نیاکان مشروعِ مشترک محقّ اند.
در صفحات بعد، استدلال می کنم که ریشه های مباحثه در جریان، که فقط در دهه ۱۹۸۰ به شیوایی تمام مطرح شد، به اثر اوّلیه بنیان گذار مکتب اتریشی، کارل منگر، موسوم به اصول علم اقتصاد برمی گردد. هر دو طرف با اطمینان کامل مدّعی یک نیای بنیان گذارند، زیرا همان ایده ها و تضادهایی را که در بحث مدرن مشاهده می کنیم در صفحات نوشتار منگر نیز مشاهده می شود. منگر، به دلیل نقش مهمّی که تقاضا در نظریه ارزش ِ او ایفا می کرد و به دلیل کشف مستقلّ اصل مطلوبیت نهایی نزولی(۲۱)اش، اغلب به عنوان یکی از بانیان اقتصاد نئوکلاسیک مدرن مورد احترام است. او بانی ایده ها و نظریه هایی هم هست که عموما در اقتصاد نئوکلاسیک متعارف جذب نمی شوند. اگرچه جوهر و محتوای بسیاری از ایده های منگری به آسانی در شیوه متعارف نئوکلاسیک آمیخته شد، امّا کلّ اصل سازمان دهنده دیدگاه اقتصاد منگر، استعاره یی که برای درک نظم اقتصادی به کار می برد، با آنچه حاضران نئوکلاسیک او به کار می بردند، متفاوت بود.
فیلیپ میرُوسکی (۱۹۸۹) به تفصیل بسیار نشان داده است که اقتصاد نئوکلاسیک آغازین روش نظریه پردازی خود را از فیزیک سده نوزدهم به عاریت گرفته است. میرُوسکی همچنین استدلال می کند که منگر، برخلاف معاصرانش، ابدا تحت تاثیر فیزیک قرن نوزدهم نبود و در واقع از جوهر و محتوای آن به کلّی تهی بود. میرُوسکی این را به عنوان نوعی بی کفایتی به حساب می آورد و منگر را به عاریه گرفتن خلعت علم برای اثر خود بدون آن که کوچک ترین اطّلاعی داشته باشد که علم چیست، متّهم می کند (صص ۲۶۱ـ۲۶۰). امّا، آنچه میرُوسکی به عنوان نقطه ضعف در منگر به حساب می آورد، من به عنوان نقطه قوّت خجسته و شاید تصادفی تلقّی می کنم. برائت منگر از فیزیک قرن نوزدهم به این معنا است که روش شناسی فیزیک که مقدّر بود به بن بست اقتصاد نئوکلاسیک مدرن منجر شود که میرُوسکی آن چنان با فصاحت به آن می پردازد، هرگز به طور کامل منگر را جذب نکرد.

مفروضات منگر

منگر رساله اش را با اظهارنظری شروع می کند که در یک متن اقتصادی حیرت آور است:

همه چیز تابع قانون علّت و معلول است. این اصل مهم هیچ استثنائی نمی پذیرد. و ما در عالم تجربه بیهوده در جست وجوی نمونه یی خلاف آن هستیم. پیشرفت بشر گرایش به سمتی ندارد که آن را مورد تردید قرار دهد، بلکه تمایل دارد که آن را تایید کند و همیشه علم به گستره اعتبارش را وسعت بیشتر بخشد. بنابراین، تصدیق مداوم و فزاینده آن ارتباط نزدیک با پیشرفت انسان دارد. ([۱۸۸۱] ۱۹۸۱، ص ۵۱)

در این اظهارنظر، ما اشارات مستقیم درباره سوال اصلی منگر در اصول را تشخیص می دهیم. او به توضیح پیشرفت بشر یا به بیان دقیق تر «علل ترقّی ثروت انسان» (ص ۷۱) علاقه مند است. علاقه او، مانند مکتب تاریخی آلمانی، به درک فرایند تحوّل تاریخی است امّا، برخلاف معاصران آلمانی اش، قصد دارد نظریه فرایندهای تاریخی خود را برپایه نظریه علّی(۳۱) که کنش انسانی را همچون علل فیزیکی شامل می شود، استوار کند.
امّا این مناسبات علّی(۳۲) چیست که به ترقّی ثروت انسان منجر می شود؟ این سوالی است که او را به شرح و بسط نظریه عمومی اش درباره کنش انسانی و ارزیابی انسان رهنمون می شود. در اقتصاد نئوکلاسیک متداول است که مساله اقتصادی مانند تخصیص منابع محدود میان نتایج متناقض توصیف شود. اگرچه هیچ چیز وجود ندارد که این اظهارنظر در اصول را رد کند، امّا منگر مساله اقتصادی را که انسان ها با آن مواجه بودند، مساله به مراتب وسیع تری در نظر داشت. انسان ها در صورتی که به خواسته ها و شرایط خود آگاهی داشته باشند، و چنانچه نیروی تاثیرگذاری بر وضعیت خود داشته باشند، فقط می توانند درباره آنچه دارند صرفه جویی کنند. در نظر منگر، انسان ها دارای نیازهای ذاتی هستند که فقط با علم و عمل می توان آنان را ارضا کرد. از این رو، اوّلین مساله اقتصادی عبارت است از آگاهی از «ارتباط علّی بین اشیا و ارضای نیازها» تا تصمیم های منطقی در زمینه رفاه اقتصادی اتّخاذ شود.
منگر کمتر از اقتصاددانانی که نوعا نئوکلاسیک اند، امور را مسلّم فرض می کند. مثلاً برشمردن پیش شرط های لازم از جانب او را برای آن که شی ءِ مفیدی کالای مطلوب شود، مورد توجّه قرار دهید:

۱. نیاز انسانی.
۲. خصوصیاتی که مسیر سازنده شی ء در ارتباط علّی با آن ارضای نیاز قرار داده شود.
۳. شناخت انسان از این ارتباط علّی.
۴. بسندگی شی ء به اندازه یی که آن را به سوی ارضای آن نیاز هدایت کند. (ص ۵۲)

ما می توانیم به دو خصیصه ۱ و ۴ به عنوان بیان نظریاتی درباره اولویت و محدودیت نگاه کنیم، امّا هیچ مقوله متعارفی نداریم که شماره ۲ و ۳ را در آن بگنجانیم. شماره ۲ وضعیت واقعیت عینی است، یعنی آنچه می تواند در خدمت مقاصد انسان باشد. امّا شماره ۳ به سوی مادّه اصلی رشد اقتصادی، یعنی دانش، خصیصه یی که فقط در اقتصاد نئوکلاسیک مفروض است، حرکت می کند.
به واقع، در سراسر اصول، منگر بر اهمیت ترکیب شناخت، قدرت، و اراده برای پی گیری رفاه اقتصادی و توسعه اقتصادی تاکید می کند. زندگی اقتصادی حول کسب شناخت و قدرت ساخته می شود؛ شناخت مناسبات علّی بین اشیا و ارضای نیازها (ص ۵۲)، شناخت مناسبات بین کالاهای واسطه (کالاهای سرمایه یی در اصطلاح ما) و کالاهای ردیف اوّل (صص ۵۷ـ۵۶)، شناخت مقادیر موجود کالاها (ص ۸۹)، شناخت فرصت های دادوستد (ص ۱۷۰)، شناخت وضعیت «اقتصادی» (ص ۲۲۴)، و قدرت بهترین استفاده از شناخت خود. کسب شناخت جزءِ لاینفک تلاش انسان برای تامین رفاه اقتصادی اش است.
ما در سراسر اصول مثال های مکرّر از نحوه افزایش شناخت به رابطه علّی بین کالاها و توانایی آن ها برای ارضای خواسته ها را مشاهده می کنیم که بر پیشرفت بشر تاثیر می گذارند. در واقع، منگر صریحا اَدم اسمیت را مورد انتقاد قرار می دهد که چرا «تقسیم تصاعدی کار» را به نحوی دقیق منبع ثروت دانسته است (ص ۷۲). تا حدّی منگر استدلال می کند که

مقادیر کالاهای مصرفی در اختیار انسان تنها به وسیله میزان شناخت انسان به مناسبات علّی بین اشیا، و به وسیله میزان کنترل انسان بر این اشیا محدود می شود.... میزان پیشرفت اقتصادی نوع بشر هنوز، در اعصار آینده، فراخور پیشرفت شناخت انسان خواهد بود. (ص ۷۲)(۳۳)

نکته جالب آن که تمسّک پرشور و حرارت منگر به این ایده که رشد شناخت سبب پیشرفت اقتصادی شده است، او را در معرض انتقاد قرار داد (لاخمان، c۱۹۷۸، ص ۵۸) که او به اندازه کافی ذهن گرا نیست.
منگر معتقد بود که قوانین عینی طبیعت وجود دارد و این که کالاها دارای ویژگی هایی عینی هستند که آن ها را کم وبیش قادر به رفع نیازهای انسان می کند. از این رو، لازم بود که مردم به واسطه علّی بین ویژگی های کالا و توانایی آن در ارضای نیازها پی ببرند. امّا ممکن بود مردم در مورد ویژگی هایی عینی که کالا دارد یا درخصوص ماهیت نیاز خود به آن دچار خطا شوند. لذا، به عنوان مثال، ممکن بود مردم در زمانی ابتدائی تر معتقد باشند که طبیبان جادوگر بیماری را شفا می دهند، امّا با پیشرفت علم آن ها دریافتند که چنین اعتقادی خطا است. از این رو، منگر در قاموس خود مقوله «کالاهای موهوم»(۳۴) را وارد کرد (ص ۵۳).
در نظر ذهن گرای محض(۳۵)، این مقوله به منزله حکم تکفیر است.(۳۶) اگر کالاها با ارزیابی های ذهنی فرد تعریف شوند، چرا باید کالایی بیش از کالای دیگر موهوم (تخیلی) باشد؟ در نظر منگر، جواب بدیهی این بود که اگرچه در هر لحظه یی از زمان ارزش مبتنی بر ارزیابی های ذهنیِ نیازها است، امّا به مرور زمان مردم یاد می گیرند که اشتباه های شان را اصلاح کنند.
اگر شخصی قصد دارد در مورد پیشرفت صحبت کند، باید بتواند آن را تعریف کند. منگر نمی توانست آن را برحسب ثروت ملّی(۳۷) تعریف کند، چون فکر نمی کرد که می توان ثروت را به طریقی به اندازه کافی دقیق انباشته ساخت تا معیار قابل درکی از ثروت ملّی ارائه شود.(۳۸) سنجش پیشرفت می بایست سنجشی انفرادی باشد، امّا اگر کسی معتقد بود که ارزیابی های ذهنی فرد، حتّی در پرتو شناخت بعدی او، هرگز نمی تواند نادرست باشد، چگونه اصلاً می توان در مورد «پیشرفت» صحبت کرد؟ از این رو، منگر این گونه اتّخاذ موضع کرد که مردم منطبق با برآورد ذهنی خود از رابطه بین کالا و نیازی که آن کالا می تواند مرتفع سازد به ارزیابی کالاها می پردازند، امّا مردم ممکن است در برداشت خود از این لحاظ مرتکب اشتباه شوند که وقتی اطّلاعات بهتری کسب کردند به اشتباه خود پی می برند. طبیبان جادوگر به طور عینی بیماری را درمان نمی کنند. پیشرفت به این معنی است که مردم به این موضوع پی خواهند برد. و، در نتیجه، شکل های جدید پزشکی را جایگزین خواهند کرد:

وقتی که قومی به سطوح بالاتری از تمدّن دست یابد، و موقعی که انسان ها نفوذی عمیق تر به درون ترکیب و ماهیت واقعی اشیا و طبیعت شان داشته باشند، تعداد کالاهای واقعی به طور مداوم افزایش می یابد، و همان طور که به آسانی می توان مشاهده کرد، تعداد کالاهای موهوم به تدریج کاهش می یابد. این که تجربه نشان می دهد که تعداد کالاهای تخیلی در میان اقوامی که از لحاظ کالاهای واقعی در منتهی درجه فقر هستند معمولاً بسیار بیشتر است، دلیلی کم اهمیت دالّ بر رابطه بین شناخت صحیح و رفاه انسانی نیست. (صص ۵۵ ـ۵۴)(۳۹)

برخی از مشاهدات منگر که به طریقه پیشرفت تمدّن مربوط می شود آن قدر زیاد است که مسلّم به نظر می رسد هدف اصلی منگر در اصول فراهم آوردن نظریه توسعه اقتصادی بود نه نظریه تخصیص اقتصادی ایستا(۴۰). در واقع وقتی کسی با در نظر داشتن این هدف اصول را بخواند، به سختی می توان مشاهده کرد که اصلاً چگونه می شود آن را به گونه دیگری خواند.
پیشرفت نتیجه شناخت فزاینده انسان درباره مناسبات علّی بین کالاها و ارضای نیازها است، امّا دارای بُعدی نیز هست که در برنامه پژوهش نئوکلاسیک فقط به طور ناقص درک شده است و آن بُعد زمان است. «امّا ایده علّیت»، در نظر منگر «از ایده زمان جدایی ناپذیر است. فرایند تحوّل متضمّنِ آغازی و شدنی است، و این ها فقط به عنوان فرایندهای در زمان قابل فهم هستند» (ص ۶۷).
انسان ها در زمان زندگی می کنند و از این رو فقط شناخت محدود درباره نیازها و شرایط نیست که موجب دردسرشان است بلکه آنان باید در زمان حال نیز تصمیم هایی اتّخاذ کنند که دارای عواقبی در آینده است. این که انسان ناآگاه است و باید به طور مداوم سعی کند، تلویحا دلالت دارد بر این که اقدامات صرفه جویی او نمی تواند انفعالی(۴۱) و واکنشی(۴۲) باشد. مادام که انسان ها متوجّه ناآگاهی خود باشند و سعی کنند بر آن فائق آیند، باید در فرایند یادگیری وارد شوند و به اقداماتی دست بزنند که به آینده یی متفاوت با گذشته منجر شود. انسان ها به اقدامی آگاهانه دست می زنند تا نیازهای خود را طیّ زمان رفع کنند.
توجّه منگر به کنش انسانی در زمان به خصوص در نظریه کالاهای واسطه اش مشهود است (صص ۷۱ـ۶۷). کالاهای مصرفی کالاهای ردیف اوّل اند، امّا کالاهای ردیف اوّل محصول تمام مراحل میانی تولیدند که برای تولید آن ها ضروری است. از این رو، انسان ها برای فراهم آوردن مصرف شان، باید کالاهای واسطه را که فقط به مصرف کالاها در آینده منجر خواهد شد، تولید کنند. به علاوه، آنان باید در تولید کالاهای واسطه در شرایط عدم قطعیت درباره ماهیت کامل فرایند تولید و نوسان های زمان سرمایه گذاری کنند (ص ۷۱).
اهمیت زمان در فرایندهای تولید مشخصّه مشهور نظریه سرمایه اتریشی متقدّم است،(۴۳) که به دیدگاه چرخه های بازرگانی منتهی می شود که غالبا مورد انتقاد واقع شده است (میزس، ۱۹۸۱؛ هایک، ۱۹۳۱، ۱۹۴۱). نظریه سرمایه تنها راهی نیست که از طریق آن زمان وارد دیدگاه علم اقتصاد منگر می شود. ویژگی نادیده گرفته شده یی در نظریه معروف ارزش منگر است که فقط تا حدّی درک شده است.
مشاهده کرده ایم که می توان نظریه ارزش منگر را به عنوان تقریبی ساده، اگرچه ناقص، به نظریه تعادل مصرف کننده با اطّلاعات موردنظر در نظر گرفت. امّا این تفسیر مستلزم آن است که فقط وسط شرح و تفسیر او خوانده و ابتدا و انتهای آن رها شود. اظهارات منگر درباره نظریه مطلوبیت نهایی اش،(۴۴) ادّعای او نسبت به درخشش نئوکلاسیک، مقدّم بر بحثی درخصوص نیاز فرد به برنامه ریزی برای آینده یی نامعلوم است (صص ۸۴ ـ۸۰).
مردم برای آن که بتوانند نیازهای خود را به اندازه کافی مرتفع سازند، باید نیازهای خود و منابع تامین آن ها را در یک دوره برنامه ریزی پیش بینی کنند تا بتوانند هرگونه کسری در منابع را اصلاح کنند.(۴۵) این برنامه شامل تایید این نکته است که به مرور زمان نیازها ممکن است تغییر کنند. بنابراین انسان ها باید برای احتمالات و حوادث گوناگون برنامه ریزی کنند.(۴۶) وقتی که برآورد انجام شد، بعد، در صورتی که معتقد باشند تدارکاتی که فعلاً پیش بینی شده تکافو نمی کند، باید فعّالانه به جست وجوی منافع اضافی بپردازند. رفتار صرفه جویانه، غیر از صرفا توزیع منابع موردنظر بین اهداف رقیب، مستلزم مآل اندیشی، قدرت تجسّم، برنامه ریزی و اقدام است. و کلّ مفهوم برنامه ریزی دلالت دارد که این فرایندی در زمان است.
اگرچه در آثار منگر اشارات تردیدناپذیری به حالت های تعادل وجود دارد، امّا آن ها تحت الشّعاع توجّه او به فرایندهای فعّال قرار گرفته اند همچنین نظریه مبادله و قیمت منگر را در نظر بگیرید. می توان آن را به عنوان تعریفی دشوار و مغلق در مورد قیمت های تعادل تفسیر کرد، امّا مناسب تر آن است که به صورت نظریه فرایندهای اقتصادی ملاحظه شود.

همین اصل که مردم را در فعالیت اقتصادی به طور اعم هدایت می کند، که آنان را به سوی تحقیق درباره اشیای مفیدی سوق می دهد که در طبیعت احاطه شان کرده و آنان را تحت سلطه خود گرفته است، و این که باعث می شود به بهبود اوضاع اقتصادی خود علاقه مند شوند، یعنی سعی در ارضای نیازهای حتّی المقدور در سرحدّ کمال، آنان را راهنمایی می کند که با جدّیت، در هر جایی که بتوانند بیابند، به جست وجوی این رابطه بپردازند و از آن برای ارضای بهتر نیازهای خویش بهره برداری کنند. (ص ۱۸۰)

دادوستدکنندگان منگر صرفا به حلّ مساله بیشینه سازی نمی پردازند. آنان فعّالانه به جست وجوی شرکای تجاری و بهره برداری از تفاوت ارزشیابی بین آن ها مشغول می شوند. و چون اقدام تجاری مستلزم شناخت و کوشش است، همه به استنتاج های واحد نمی رسند. دادوستدهای واقعی و عملی به شرایط واقعی بستگی دارد که از فردی تا فرد دیگر متفاوت است. کار اقتصاددان این است که اصولی را نشان دهد که افراد به وسیله آن، وقتی که شریک تجاری یافت شود، به چانه زنی می پردازند، و اصول کلّی را برای تدوین قیمت ها در بازارهای توسعه یافته تر وضع کند. از این رو، نظریه قیمت منگر حدود قیمت های اقتصادی را توصیف می کند و در وهله اول سعی نمی کند قیمت های متعادل را تعیین کند.(۴۷)
رابطه بین تجارت و تعادل اقتصادی در توضیحات منگر درخصوص تاثیرات رقابت فزاینده در تجارت و قیمت ها آشکار می شود. در اصلاح کارشیوه نمونه وار نئوکلاسیک، منگر با انحصار منفرد(۴۸) شروع می کند و بعد نشان می دهد که چگونه دامنه قیمت های بالقوّه با افزایش ِ شمار خریداران و فروشندگان در بازار دقیق تر و محدودتر می شود (صص ۲۲۵ـ۱۹۴). او در این جا آن قدر که بر ارائه شرحی تحلیلی و تاریخی از نحوه منجر شدن رقابت فزاینده به قیمت های نازل تر، بازده بیشتر، و بهره برداری کامل تر از هر فرصت اقتصادی تاکید دارد، آن قدرها استنتاج قیمت های متعادل تحت مدل های مختلف بازار را مورد تاکید قرار نمی دهد. در واقع، آن فصل از کتاب منگر درباره شکل گیری قیمت بیش از آن که تحلیل قیمت های متعادل باشد، بخش جدایی ناپذیر تحلیل او درباره خصوصیات پیشرفت اقتصادی است.(۴۹)
منگر بر این باور بود که پیشرفت با شناخت فزاینده، محصولات بهتر و متنوّع تر، پیچیدگی اقتصادی، ثبات بیشتر، و ارضای کامل تر نیازهای بشری همراه است. این امر زمانی حاصل می شود که شناخت اقتصادی مردم ارتقا یابد، به نحوی که قیمت های واقعی شباهت نزدیک تر و دقیق تری به قیمت های اقتصادی پیدا کند ــ یعنی، قیمت هایی که شناخت گسترده نسبت به رابطه علّی بین کالاها و ارضای نیازها و نیز شناخت گسترده درخصوص تدارکات موجود را منعکس سازد. اقتصاد علمی بود که به توضیح چگونگی امکانِ این پیشرفت می پرداخت.

روش شناسی

در نظر بود که اصول در رساله یی چهار قسمتی درباره اقتصاد، اوّلین مورد باشد. منگر هرگز سه جلد دیگر را ننوشت و در تجدید نظر و اصلاح همان جلد اوّل هم، آن گونه که رضایت خودش را جلب کند، توفیق نیافت. در عوض، تنها اثر عمده دیگرش کتابی درباره روش شناسی به نام پژوهش هایی در روش علوم اجتماعی با ارجاع خاص به اقتصاد ([۱۸۸۳] ۱۹۸۵) بود. حکایت انتشار آن و استقبال حرفه یی از آن به توضیح این نکته که چرا منگر به عنوان اقتصاددان متقدّم نئوکلاسیک شهرت یافت و نیز چرا ارتباط او با مکتب تاریخی مدّتی این چنین طولانی ندیده گرفته شد، کمک شایانی می کند.
اصول، بعد از آن که انتشار یافت، در اتریش با استقبال خوبی مواجه شد و طولی نکشید که بر دستور کار تحقیق محفل اقتصاددانانی که ستون فقرات مکتب اتریشی را تشکیل می دادند، مسلّط شد. این گروه شامل معروف ترین همکاران منگر، یعنی فریدریش فُن ویزر و اوگن فُن بوم ـ باورک، در کنار همکارانی با شهرت کمتر در خارج از اتریش، یعنی امیل ساکس و یوهان فُن کومورزینسکی، رابرت زوخرکاندل، و ایچ. فُن شولرِن ـ شراتن هوف می شد، که همه آنان آثاری را به سنّت منگری انتشار دادند. امّا استقبال از منگر در آلمان آن قدر که میل داشت، گرم نبود.
زمانی که منگر درباره خود به مثابه اصلاح کننده خلاءِ نظری در برنامه مکتب تاریخی آلمانی فکر می کرد، متاسّفانه آلمانی ها نظریه منگر را دقیقا با همان نگاه نمی نگریستند. روشر کتاب منگر را مورد مطالعه و بررسی قرار داد و اگرچه عقیده یی اندک مساعد به آن ابراز داشت، امّا آن را به عنوان نجات دهنده مکتب تاریخی به حساب نیاورد. منگر که شاید از ماهیت نه چندان گرم پذیرشش در آلمان متحیر شده بود، در ۱۸۷۵ کار روی اثر دومش را شروع کرد، یعنی کتابی که تا اواسط این قرن برای آن بسیار شهرت داشت و آن پژوهش ها بود که مناسباتی را که منگر بین نظریه، تاریخ و سیاست اقتصادی می دید، توضیح می داد.
منگر اقتصاد را به سه زمینه مرتبط به هم تقسیم می کند: تاریخی ـ آماری، که به بررسی و پژوهش در جنبه های بی نظیر یا «فردی» پدیده های اقتصادی می پردازد؛ نظری، که ماهیت «عمومی» پدیده های اقتصادی را مورد تحقیق قرار می دهد؛ و «علوم عملی اقتصاد ملّی»، که تقریبا معادل سیاست اقتصادی است. اگرچه مکتب تاریخی فقط جنبه های بی نظیر و ملموس پدیده های اقتصادی را مدّنظر دارد، امّا او استدلال می کند که تحقیقات آن ها بدون اشاره به نظریه اقتصادی یا «قوانین دقیق» ناقص است. داده های تاریخی را می توان به عنوان جنبه هایی از انواع فهم کرد که نمونه بارز مناسبات را شکل می دهند. نظریه اقتصادی از قوانین دقیق انواع کلّی و مناسبات نمونه وار تشکیل می شود.(۵۰)
اگرچه منگر بر ماهیت «علمی» قوانین دقیق علم اقتصاد اصرار می ورزید امّا در نظر او، مانند مکتب تاریخی کهن، علمی به همان معنای قوانین فیزیک نبود. قوانین علم اقتصاد به وضوح مانند احکام فیزیک خشک و سخت نبودند، امّا این مورد درخصوص بسیاری از دیگر علوم نیز مصداق داشت. در واقع، همه علوم از لحاظ میزان خشکی و سختی متغیرند، و «تعداد علوم طبیعی هم که به طور مطلق شامل قوانین خشک و موکد طبیعت باشند، اندک است. و با این همه، ارزش علومی که فقط قوانین تجربی را نشان می دهند مسلّم است» ([۱۸۸۳] ۱۹۸۵، ص ۵۲). بی تردید این منشاءِ ادّعاهای بعدی بود که میزس و هایک درباره تفاوت های بین علوم اجتماعی و طبیعی مطرح کردند.
احکام اقتصادی به این دلیل مثل فیزیک نیستند که از قضا خود را در واقعیتی غامض ظاهر می سازند که نتایج آن ها در آن به وسیله اهداف غیراقتصادی قابل مشاهده بشر تغییر می کنند. از این رو، با اشاره به موارد تجربی مباین، هرگز نمی توان قوانین دقیق علم اقتصاد را رد کرد. چنین سیاستی مشابه آزمودن احکام هندسی به وسیله اندازه گیری اشکال سه ضلعی است.(۵۱) امّا اگر چنین باشد، چگونه می توان قوانین علّی را یافت که توضیح دهنده وقایع است؟
در مقایسه با روش علم طبیعی بیکن، آنچه منگر رهیافت واقع گرایانه تجربی(۵۲) می خواند، سیاستی که او برای علم اجتماعی از آن دفاع می کند، رهیافت «دقیق» است (ص ۵۹). «آن رهیافت در طلبِ ساده ترین عناصر هر چیز واقعی است، عناصری که صرفا چون ساده ترین اند، باید به عنوان نمونه به جد بارز به آن اندیشید» (ص ۶۰). کاربرد رهیافت دقیق به علم اقتصاد «منوط به این واقعیت است که پدیده های بشری را تا اصیل ترین و ساده ترین عوامل به وجود آورنده شان تقلیل دهیم. ما معیار منطبق با ماهیت آن ها را به مورد اخیر می افزاییم و نهایتا سعی می کنیم احکامی را مورد تحقیق قرار دهیم که به وسیله آن ها پدیده های بشری پیچیده تر از آن ساده ترین عناصر، که به طور مجزّا درباره آن فکر شده است، شکل بگیرند» (ص ۶۲). در نظر منگر ساده ترین عناصر نظریه اقتصادی ارزشیابی های بشری است که مناسبات اقتصادی پیچیده تر را می توان از آن ها به دست آورد. بدیهی است که این روش شناسی فردگرایانه است.
مثال مورد استفاده منگر برای مقایسه رهیافت دقیق با رهیافت «واقع گرایانه ـ تجربی» که به پدیده های تجربی مربوط می شود، ارزش بررسی دارد، زیرا این مورد هم استفاده او از سازه های متعادل را به تصویر می کشد. منگر ادّعا می کند که روش دقیق را می توان برای پیش بینی «قیمت های اقتصادی» مورد استفاده قرار داد، حتّی اگر قیمت های اقتصادی صحیح به ندرت در جهان واقعی مشاهده شوند. اگرچه قوانینی که قیمت های اقتصادی را پیش بینی می کنند صحیح و دقیق اند، امّا مظاهر تجربی آن ها به علّت شرایط «غیراقتصادی» تغییر خواهد کرد. مسلّما، حیرت آور می بود اگر هر یک از شرایط لازم برای برقراری قیمت های «اقتصادی» ــ بیشینه سازی، شناخت کامل به همه شرایط، آزادی عمل کامل (ص ۷۱) ــ در جهان واقعی به تمامی تامین می شد. قیمت های واقعی از قیمت های اقتصادی انحراف می جوید، و نقش رهیافت واقع گرایانه ـ تجربی کشف میزان انحراف با در نظر گرفتن قیمت های اقتصادی به عنوان شروع بحث است. امّا او هرگز توضیح نمی دهد چگونه می توان قیمت «اقتصادی» را جدا از قیمت های تجربی شناخت و به این ترتیب معیاری برای مقایسه به وجود می آورد، که استفاده از آن نامحتمل به نظر می رسد. امّا به شباهت بین دستور عمل منگر و نظریه متعارف اقتصادی که جهات تغییر قیمت های واقعی را بر مبنای پیش فرض نظری قیمت های اقتصادی پیش بینی می کند، توجّه داشته باشید.(۵۳)

فصل ۲: کارل منگر و بنیادهای علم اقتصاد اتریشی

اتریشی های مدرن از هر قبیل که باشند، یکپارچه سرچشمه های خود را در آثار کارل منگر (۱۹۲۱ـ۱۸۴۰)، و به خصوص در اصول علم اقتصاد او (۱۹۸۱) ردیابی می کنند. امّا از بسیاری جهات، منگر سَلَفی اسرارآمیز است که اثر او تازه در آغاز راه درک شدنِ کامل است. هرچه درباره آثار منگر بیشتر بدانیم، بیشتر آشکار می شود که منگر متفکری پیچیده بود که مسائل لاینحلّ نظریِ او سرچشمه حداقل دو دیدگاه متفاوت مدرن اتریشی است.
موضوع این است که نوشته های منگر برحسب شیوه های متضادّی که در سده بیستم تعبیر و تفسیر شده، مورد تاکید قرار گرفته است. او می تواند هم به عنوان موسّس بی چون و چرای اقتصاد نئوکلاسیک و هم بانی سبک جایگزینِ استدلال اقتصادی که بنیادگرایی نئوکلاسیک را به مبارزه می طلبد، تفسیر شود که تفسیر هم شده است.(۱) هر دو تفسیر را می توان با شواهد مطلوب در متن مورد تایید قرار داد. اگرچه در نهایت فکر می کنم تفسیری که بر موارد اختلاف منگر با اقتصاد نئوکلاسیک تاکید می کند، قانع کننده تر است امّا به طور قاطع چنین نیست.
پیچیدگی های متنی که بیشتر موارد عدم توافق درباره پیام واقعی منگری را توجیه می کند، مطلب اصلی این فصل را تشکیل خواهد داد. امّا ابتدا آنچه حائز اهمیت است، توجّه به دلیل دیگری برای وجود تفسیرهای به شدت متضاد درخصوص جایگاه منگر در بسط اندیشه اقتصادی است و آن عدم دسترسی نسبی به متن منگر حتّی در زمان زندگی خود او و مسلما سال ها بعد از مرگ او است.
منگر هرگز نویسنده یی پرکار نبود، امّا در عین حال سخت گیر و وسواسی بود، و چند دهه آخر عمرش را به نحوی بی ثمر صرف چاپ دوم اصول علم اقتصاد خود کرد که در زمان مرگش هنوز ناتمام بود.(۲) در این ضمن، او اجازه نداد که چاپ اوّل دوباره منتشر شود، و به این ترتیب نسل بعدی اقتصاددانان را از فرصت بهره وری از مواجهه مستقیم با اظهارات مکتوب خود محروم کرد. از این رو، اگرچه اقتصاددانان با سطوح گوناگونِ وفاداری به مکتب اتریشی، تا کنون به شکلی فعّال و مداوم در بحث های محقّقانه شرکت کرده اند، امّا تا همین اواخر آثار منگر، که بنیان گذار این مکتب بود، نسبتا ناشناخته ماند. نظریه های او از طریق صافی مشهورترین دانشجویانش، یعنی فریدریش فن ویزر و اوگن فُن بوم ـ باورک، که هر یک از آنان تفسیرهای شخصی خود درباره پیام منگر را شرح و بسط دادند، به جریان غالب اقتصاد حرفه یی راه یافت. شمار نسبتا معدودی از اقتصاددانانِ خارج از اتریش، حتّی در زمان حیات خودِ منگر، عملاً مهم ترین اثر منگر، اصول علم اقتصاد، را خواندند.
چون اصول وسیعا خوانده نشد، خود منگر، آن قدر که برای آثار بعدی اش که به نحوی پرشور و حرارت در مورد روش شناسی به رشته تحریر درآمد، در خارج از اتریش شهرت یافت، به سبب مهم ترین اثرش درباره اقتصاد نظری شناخته نشد. در آغاز سده بیستم، نام منگر به عنوان یکی از چهره های اصلی methodenstreit (بحث و جدل درباره روش ها) نبرد بر سرِ روش ها بین مکتب اتریشی و مکتب تاریخی آلمانی(۳) بسیار شهرت داشت، به طوری که بسیاری از اقتصاددانان بعدها آن را به عنوان اتلاف نیروی حرفه یی مورد قضاوت قرار دادند (شومپتر، ۱۹۵۴، ص ۸۱۴).
از این رو، تا آنجا که به تاثیرات مربوط به اقتصاد نظری مربوط می شود، مدّتی نزدیک صد سال، کارل منگر تقریبا به نحوی منحصر به فرد صرفا یکی از سه انقلابی تلقّی می شد که اقتصاد نئوکلاسیک مدرن را «کشف کرد». در سراسر سده بیستم کتاب های درسی درباره تاریخ اندیشه اقتصادی، یکی بعد از دیگری، برای منگر، در کنار ویلیام استنلی جِوُنز و لئون والراس، به عنوان مکتشفان مشترک تئوری ارزش ذهنی(۴) و به خصوص نظریه مطلوبیت نهایی نزولی(۵)، اعتبار قائل شده اند (برای مثال، نگاه کنید به اشپیگل، ۱۹۶۴؛ هاچیسن، ۱۹۶۶؛ رول، ۱۹۷۴؛ ریما، ۱۹۸۶). منگر در این گونه کتاب های درسی معمولاً به عنوان بنیان گذاری مطرح می شود که از آن دو نفر دیگر از لحاظ علمی ذهنیت کمتری دارد، زیرا برداشتی را که او از نظریه ارزش ارائه می کند بیشتر از آنچه با ریاضیات باشد با کلام است (نایت، ۱۹۵۰، ص ۱۲). عدم مهارت او در ریاضی که کاملاً مشهود است، به علّت آنچه عدم دقّت و انسجام در بیان نظریه اش تلقّی می شد، مورد ملامت قرار گرفت.(۶) با این همه، او بنیان گذار بود، و اتّکای او به کلام بیش از ریاضیات، موجب تنزّل ادّعای او درباره کشف مستقلّ هسته اصلی تحلیل اقتصاد کلاسیک در چشم اهل فن نشد (استیگلر، ۱۹۴۱).
در نوشتارهای درسی متعارف، ادّعای دیگری همچون تازگی و اصالت به منگر نسبت داده می شود. او عموما به دلیل ارائه ساختاری نظری مورد تمجید قرار می گیرد که به شاگرد و هوادارش فریدریش فُن ویزر امکان داد به پنداشت هزینه های فرصت از دست رفته به عنوان توسعه منطقیِ نظریه مطلوبیت نهایی نزولی منگر و، به علاوه، نظریه انتساب قیمت گذاری عوامل تولید که از نظریه کالاهای ردیف بالاتر منگر نشات می گرفت، بپردازد. در بخش عمده سده بیستم، این موارد به عنوان تاثیرات مثبت مکتب اتریشی آغازین در اندیشه اقتصادی تلقّی می شد.
البتّه ارزیابی های مربوط به این تاثیرات متفاوت بود. در حالی که جریان اصلی (غالب) اقتصاددانان به نشانه تایید، نظریه های منگر را مبشّر ادغام رسمی تر آن ها در اقتصاد متعارف محسوب می داشتند، اتریشی های متقدّم تمایل داشتند که این نظریه ها را سنگ بنای کاملاً بسط یافته نوع خاصّ تحلیل اقتصادی شان تفسیر کنند. از این رو، چنین بود که جریان غالب اقتصاددانان می توانستند، به عنوان مثال، نظریه استفاده نهایی(۷) منگر را بیان ناقص ِ نظریه از لحاظ ریاضی دقیقِ مطلوبیت نهایی نزولی تلقّی کنند. در حالی که بعضی اتریشی های امروزی آن را بیان کامل اصول گزینش عقلانیِ(۸) فردی تفسیر می کردند. و یا این که، اقتصاددانان نئوکلاسیک می توانستند نظریه منگر درخصوص کالاهای واسطه(۹) را به عنوان بن بست نظری تلقّی کنند، در حالی که اتریشی ها می توانستند آن را پیش درآمد مهمّ نظریه اتریشی چرخه بازرگانی تفسیر کنند.
به طور کلّی، کتاب های درسی در تاریخ اندیشه اقتصادی، اجماع حرفه یی را بازتاب دادند و مکتب اتریشی را به عنوان رویدادی در توسعه اقتصاد کلاسیک مطرح کردند که بینش های عمده آن به سرعت و به آسانی در جریان غالب جذب شد؛ ارزیابی یی که خود اتریشی ها به نحوی حیرت آور در دهه های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ مطرح کردند (میزس، ۱۹۸۴، ص ۴۱؛ هایک، ۱۹۹۲، ص ۶۲). امّا تا ربع چهارم قرن بیستم نظام موثّر و منظّم طبقه بندی که خصیصه اکثر کتاب های درسی بود (و تلویحا بیان کننده ویژگی شیوه یی هم بود که اکثر اقتصاددانان تاریخِ حرفه خود را درک می کردند) در آستانه فروپاشی قرار گرفت.
اصول منگر در ۱۹۵۰ با تاخیر به انگلیسی ترجمه شد. امّا تا دهه ۱۹۷۰ ارزیابی مجدّد جدّی درخصوص تاثیرات منگر در اقتصاد شروع نشد. در ۱۹۷۲، در بزرگداشت صدمین سالگرد انقلاب مارژینال (نهایی)(۱۰)، اریک اشترایسلر مقاله یی انتشار داد که این سوال را مطرح می کرد: «مکتب اتریشی تا چه حد مارژینالیست (نهایی گرا) بود؟» و جواب را در نتیجه گیری چنین بیان کرد: «ابدا خیلی زیاد نبود.»(۱۱) به دنبال این مقاله در ۱۹۷۳ مجلّدی از مقالات ویرایش شده از جانب سِرجان هیکس با همکاری دابلیو. وبر تحت عنوان کارل منگر و مکتب اقتصاد اتریشی انتشار یافت که عمدتا به ارزیابی مجدّد سرمایه منگر اختصاص داشت، و در ۱۹۷۵ مقاله ویلیام یاف با عنوان «منگر، جِوُنز و والراس نامتجانس شدند» منتشر شد، و در آن به این بحث پرداخت که موارد اختلاف بین سه قهرمان انقلاب مارژینال در ارزیابی ایده های خود به مراتب مهم تر از موارد تشابه است. در ۱۹۷۸، در انتشاری از نشریه اقتصادی آتلانتیک(۱۲) که به مقالات مربوط به کارل منگر و ارتباط او با نظریه اقتصاد معاصر اختصاص داشت، لودویگ لاخمان مقاله کوتاهی با عنوان «کارل منگر و انقلاب ذهن گرایی» (c۱۹۷۸) نوشت که در بازتفسیرِ مدرنی از منگر اهمیت او به ثبوت رسید. حاصل کلّ این مطالب آن بود که دیگر به آسانی نمی شد منگر را صرفا اقتصاددان نئوکلاسیک در حالت جنینی تلقّی کرد.
اگرچه هر یک از این ارزیابی ها بر مساله متفاوتی متمرکز بود، امّا همه آن ها در یک مضمون مشترک بودند: اقتصاددانانی که فکر می کردند منگر فقط نظریه پرداز مطلوبیت نهایی بود، که به جای ریاضیات از کلام استفاده می کرد، در بیان و معرفی او راه خطا رفته بودند. یک نفر بحث می کرد که اصول منگر بیش از آن که رساله یی درباره نظریه مطلوبیت نهایی باشد، درباره توسعه اقتصادی است. دیگری اهمیت غفلت و خطا در نظریه منگر را نشان می داد (یاف، ۱۹۷۵، ص ۵۲۱)، و فرد دیگری استدلال می کرد که نوشته منگر بیش از آن که انقلاب ذهن گرایی را تمام و کمال اجرا کند، فقط آغازگر آن بود (لاخمان، c۱۹۷۸، ص ۵۹). مدّت صد سالی که این نویسندگان به بحث و جدل پرداختند، منگر درست شناخته و درک نشد. منگر نه یک نفر از مجموعه متجانس دانشمندانی بود که در یک برنامه تحقیقی واحد درگیر باشد و نه موردی از «مضرب ها» در کشف علمی مرتون بود، بلکه در مسیری کاملاً مجزّا حرکت می کرد.(۱۳) نتیجه این نوشتار موفقیت آمیز، شاهدی بود بر تداوم ارزیابی مجدّد منگر در بیست سال آینده، که نه بر موارد تشابه بل بر موارد اختلاف او با نظریه اقتصاد نئوکلاسیک رسمی تاکید داشت (به عنوان مثال، نگاه کنید به وان، a۱۹۷۸؛ کالدول، ۱۹۹۰).
به رغم ماهیت قانع کننده تخصّص و تبحّر جدید منگر، نمی توان این سوال را از خویش نپرسید که آیا ممکن است تفسیر قدیم از منگر به کلّی غلط بوده باشد. آیا این فقط موضوع کسب اطّلاع دست دوم درباره منگر، و آن هم فقط از پس ِ عینکی به رنگ نئوکلاسیک بود؟ یا آیا این تفسیر جدید از منگر بت شکن مبالغه یی آرزومندانه، تلاشی برای یافتن سَلَفی مشروع برای برنامه تحقیقی عمدتا مبتکرانه مربوط به اواخر سده بیستم بود؟ کارل منگر واقعی کیست؟ آیا او اقتصاددان خام و بی تجربه نئوکلاسیک بود که به رغم بینش های درخشانش در پدیده های اقتصادی، محدود به استفاده از تحلیل های لفظی اش بود؟ یا این که بنیان گذار شیوه واقعا انقلابی نظریه پردازی درباره کنش اجتماعی بشر بود که از فرض های مختلف شروع کرد و سوالات مختلفی را از معاصران نئوکلاسیک خود پرسید؟
با مطالعه دقیق متون منگر، به نظر می رسد که جواب ساده به هر دو سوال مثبت است. هر دو این منگرها از صفحات اصول و از اثر روش شناسانه او، پژوهش هایی در روش علوم اجتماعی با ارجاع خاص به اقتصاد ([۱۸۸۳] ۱۹۸۵) سرچشمه می گیرند. منگری که خواننده متوجّه آن می شود همان است که با علائق او و فرض های پیش زمینه اش در علم اقتصاد هماهنگی بیشتری دارد. از آنجا که این هر دو منگر را می توان در صفحات اصول علم اقتصادش یافت، هیچ یک از دو تفسیر نمی تواند به طور تامّ و تمام بخش های ناهمگون نوشته های منگر را با هم سازگار کنند.
امّا اگر هر دو تفسیر بتوانند موید شواهدی از متن باشند، کدام تفسیر با نیات منگر انطباق بیشتر دارد؟ این البته سوال غامض و دشواری است که بعضی ها آن را به خواندن متن او نامربوط خواهند دانست. برای پی بردن به نیت فرد در نوشتن اثری هرگز نمی توان وارد ذهن او شد، بلکه فقط آنچه عملاً نوشته است ملاک و راهنما است. در عین حال، با قبول خطر لغزش به درون مخمصه های گوناگونِ تفسیر، فکر می کنم می توان موردی را پدید آورد که در منگر «جدید» به صورت ساختاری نظری بهتر از منگر «قدیم» فراهم آید و با سهولت بیشتر با شرایط و قرائن منگر سازگار باشد. برای پذیرفتن تفسیر قدیم، شخص باید مقدار زیادی از متن را، یا حدّاقل به مراتب بیشتر از آنچه برای پذیرفتن تفسیر جدید لازم است، ندیده بگیرد. به علاوه، اگرچه هرگز نمی توانیم موضوع مربوط به قصد و نیت را حلّ و فصل کنیم، امّا می توانیم سوالاتی را بررسی کنیم که منگر سعی می کرد با متن خود به آن ها جواب دهد، و این می تواند سرنخ های مهمّی برای پی بردن به مقصود او در اختیار ما بگذارد.
منگر خطاب به مخاطبانی معین مطالبی را در تحقّق دو هدف اصلی نگاشت. مخاطب او مکتب تاریخی آلمانی بود و اهداف او عبارت بودند از (الف) ردّ نظریه منفور ارزش کار و جایگزین کردن آن با نظریه ارزشی که حول گزینش های ارزش گذاری افراد متمرکز باشد، و (ب) نشان دادنِ این که چگونه این نظریه ارزش می تواند به عنوان اصلی سازمان دهنده برای پژوهش تاریخی عمل کند. اگرچه هدف اوّل با اهداف مشابه جِوُنز و تا حدّ کمتری والراس سازگار است، امّا هدف دوم راه استدلالی را در مورد فرایندها مفتوح ساخت که با آنچه نمونه کار اعضای دیگر تثلیث مقدّس اقتصاد بود، تفاوت داشت. به رغم تاثیر تلخِ بحث و جدل درباره روش ها، جنگ لفظی درباره روش ها که منگر در دهه های آخر سده نوزدهم با گوستاو اشمولر داشت، به پژوهش تاریخی احترام می گذاشت و سعی می کرد به بسط نظریه یی درباره رشد و توسعه اقتصادی بپردازد تا پژوهش مکتب تاریخی آلمانی را معرفی کند. امّا نظریه اقتصادی که او از آن حمایت می کرد، با نظریه یی درباره کنش فردی(۱۴) شروع می شد که به اقتصاد نئوکلاسیک شباهت داشت امّا با آن یکسان نبود. این که او هرگز نتوانست جمیع قطعات این تصویر را کنار هم قرار دهد به نفسه بسیاری از تعارضات تخصّص منگر را توضیح می دهد. همچنین به توضیح بعضی از تضادهای عمده و امکانات آتی که مکتب اتریشی مدرن با آن مواجه می شود، کمک می کند.

منگر به عنوان نئوکلاسیکالیست ناکامل

دلیل عمده یی که باعث شد منگر ابتدا صرفا به عنوان یک انقلابی مارژینال محسوب شود، البتّه این بود که نظریه ارزش فردگرایانه، ذهن گرایانه اصل مهم وحدت بخش نظریه اقتصادی او بود. منگر، مانند جِوُنز و والراس، و مانند مکتب تاریخی آلمانی، یقین داشت که نظریه ارزش کارِ مکتب ریکاردویی نادرست بود. او به جای آن که پایه ارزش را بر اشیا یا نتایج کنش ها استوار سازد، منبع ارزش را بر ارزیابی فردی سودمندی کالاها به منظور رفع نیازهای شان مبتنی ساخت.
منگر مانند دیگر کاشفانِ اصل مطلوبیت نهایی نزولی پیشنهاد کرد که مردم نیازهای خود را رتبه بندی کنند و از واحدهای متوالی کالاها برای تامین نیازهایی که بسیار کمتر ضروری اند، استفاده کنند. ارزش هر بخش از موجودی کالا برابر بود با کم اهمیت ترین مورد استفاده که قسمتی از موجودی به آن اختصاص می یافت ([۱۸۷۱] ۱۹۸۱، صص ۱۲۸ـ۱۲۲). همان طور که ملاحظه کرده ایم، این دستورعمل، که بعدها به نام «مطلوبیت نهایی نزولی» مصطلح شد،(۱۵) این شهرت را برای منگر به ارمغان آورد که به عنوان یکی از شرکت کنندگان در انقلاب مارژینال قلمداد شود. به علاوه، روش او در ارائه ایده یاد شده در این دیدگاه تاثیر گذاشت که او نئوکلاسیکالیست ناکامل(۱۶) است.
منگر نظریه خود را با یک نمودار تشریح کرد که حاوی نمایش عددی میزان اهمیت نزولی مقادیر متغیر ده کالای مختلف در نظر مصرف کننده یی فرضی بود، و استدلال کرد که مصرف کننده با رضایت مندی از دیگر کالاها رضایت از یک کالا را به «حالت تعادل» درمی آورد (ص ۱۲۷). امّا، چون او اختصاص هیچ درآمدی را وارد این نمودار نکرد، امکان نداشت که بتوان از جدول مورد بحث محاسبه کرد که برای مصرف کننده فرضی او سبد مصرف متعادل(۱۷) چه خواهد بود. از این رو، پرداختنِ فقط بخشی از نظریه نئوکلاسیک حق انتخاب مصرف کننده به او نسبت داده شد. به علاوه تمام بحث های بعدی منگر درباره تخصیص مقادیر فزاینده یی از یک کالا به موارد استفاده یی که تدریجا دارای اهمیت کمتری می شود، به عنوان شرح و تفصیل مبهم لفظی درباره همان مضمون بیشینه سازی مطلوبیت نگریسته شد.(۱۸)
این تنها دلیل برای محسوب داشتن منگر به عنوان نئوکلاسیکالیستی ابتدائی نیست. اگرچه می توان در مورد تعریف کامل اقتصاد نئوکلاسیکالیستی به بحث پرداخت، امّا واضح به نظر می رسد که اقتصاد نئوکلاسیکالیستی عبارت از نظریه تعیین قیمت های متعادل(۱۹) تحت درجات متغیر رقابت در بازار است. در این مورد نیز به نظر می رسد که منگر در اردوی نئوکلاسیک قرار گرفته باشد. نظریه مبادله او به ویژه مدل پایاپایی(۲۰) است که در آن، افراد به تبادل اسب ها و گاوها، بسته به ارزش گذاری نهایی هر یک، می پردازند، و نشان داده می شود که قیمت در محدوده تعادل استاندارد قرار می گیرد. به علاوه، منگر پی آمدهای تعیین قیمتِ افزایش یابنده اندازه بازار را بررسی کرد و نشان داد که دامنه قیمت های متعادل با افزایش شمار مبادله کنندگان دقیق تر و محدودتر می شود. او نه تنها به نظر می رسد که در این موارد در استدلال تعادل درگیر است، بلکه به طور اخص قیمت ها را به عنوان «علائم تعادل اقتصادی بین صرفه جویی های افراد» توصیف می کند (ص ۱۹۱).
کلّ پنداشت تعیین حدود مبادله اقتصادی تلویحا به تعادل زیربنای کنش انسانی اشاره دارد.(۲۱) این نکته صحیح است که، در نظر منگر، تعادل های اقتصادی در بهترین حالت جزئی و گذرا هستند: مشخصه جهان بیش از آن که حالت های تعادل باشد تحوّلات مداوم است. امّا تعادلی زیربنایی وجود دارد که قابل تعریف است و شاید هر از گاهی در دنیای واقعی حکمفرما شود:

بنیادهای مبادلات اقتصادی به طور مداوم در حال تغییر است، و بنابراین ما پدیده توالی دائمی عملیات مبادله را ناظر هستیم. امّا حتّی در این زنجیره عملیات، با ملاحظه دقیق، می توانیم نقاط سکونی را در اوقات خاصّی، برای اشخاص خاصّی، و با انواع خاصّی از کالاها بیابیم. در این نقاط سکون، هیچ مبادله کالایی صورت نمی گیرد، زیرا قبلاً دستیابی به حدّ اقتصادی مبادله حاصل شده است. ([۱۸۷۱] ۱۹۸۱، ص ۱۸۸)(۲۲)

اگرچه این قطعه در کمال وضوح مفهوم تعادل جزئی را توصیف می کند، امّا منگر در اثر بعدی خود در مورد روش شناسی، پژوهش هایی در روش علوم اجتماعی با ارجاع خاص به اقتصاد، نیز به بحث درباره «قیمت های اقتصادی»(۲۳) می پردازد؛ مفهومی که به قیمت ها در تعادل عمومی شباهت هایی دارد ([۱۸۸۳] ۱۹۸۵، ص ۷۱). قیمت ها در نظر منگر تنها زمانی «صحیح»اند که هر کس از منافع اقتصادی خود حمایت کند، مردم نسبت به اهداف خویش و شیوه های نیل به مقصود آگاهی کامل داشته باشند، و «موقعیت اقتصادی»(۲۴) را درک کنند (تمامی فرصت های بازار معلوم و در محاسبات شخصی در نظر گرفته شود)، و آزادی دنبال کردنِ اهداف خود را داشته باشند. او در این بحث، قیمت های اقتصادی را به عنوان معیارهای اندازه گیری انحرافات قیمت های واقعی از مواردی ملاحظه می کند که آگاهی کامل اقتصادی را منعکس می سازد ــ نظیری برای تعادل عمومی.
نظریه او درباره ارزیابی نهایی نزولی کالاها، مدل دادوستد تهاتری او، بررسی او درباره قیمت ها در شرایط متغیر بازار که به اوج خود می رسد، در بازاری که بدون به کارگیریِ قوّه تخیل بتوان آن را به عنوان کاملاً رقابتی توضیح داد، و تعیین «موقعیت کامل اقتصادی» به عنوان موردی که در آن همه اطّلاعات مرتبط معلوم باشد و تمام قیمت ها برابر با هزینه های تمام شده باشد. همه این موضوعات دلالت بر آن دارد که منگر از نئوکلاسیسیست های متقدّم است. به علاوه، در نوشته های منگر بینش هایی وجود دارد که بعضی نظریه های نسبتا مدرن نئوکلاسیک را پیش بینی می کند، مانند بحث او درخصوص تاثیر هزینه های معاملات(۲۵) بر قیمت ها ([۱۸۷۱] ۱۹۸۱، ص ۱۸۹)، ذکر حق اختراع و علائم تجاری به عنوان کالاهای اقتصادی (ص ۵۴)، و اشاره مختصر او به مسائل کالاهای عمومی.(۲۶)
تردیدی نیست که موارد بسیاری از استدلال های نئوکلاسیک را می توان از نوشته های منگر استخراج کرد. اما این که او صرفا اقتصاددان نئوکلاسیک ناکامل خوانده شود، مستلزم تمایل مشخّص به ندیده گرفتنِ شرایط و قرائنی است که از اظهارات شبه نئوکلاسیک او بیان شده است. باید اشارات متعدّد او به مسائل شناخت و ناآگاهی، بحث های او درباره ظهور و عملکرد نهادها، اهمیت بیان روشن فرایندهای تعدیل، و اشارات بسیار او به پیشرفت نوع بشر را ندیده گرفت. با در نظر گرفتن این قرائن، روشن می شود که دیدگاه منگر به عنوان اقتصاددان نئوکلاسیک فقط بخشی از داستان را روایت می کند. باقیِ داستان است که بر خلاّقیت و نوآوری واقعی ادّعای منگر تصریح می کند و نیز سرچشمه های نظری اتریشی بدیل برای اقتصاد نئوکلاسیک را شکل می بخشد.

منگر به عنوان نظریه پرداز بدیل

در آغاز برای درک دلایلی دالّ بر آن که می توان منگر را تامین کننده بدیلی برای اقتصاد نئوکلاسیک مشاهده کرد، لازم است ابتدا زمینه آثار و نوشته های او مورد نظر قرار گیرد. دل مشغولی حرفه یی درخصوص سرچشمه ها و بسط جریان غالب اقتصاد مورّخان اندیشه اقتصادی اوایل این قرن را به دست کم گرفتنِ ریشه های عمیقی که منگر در اقتصاد آلمانی و در فلسفه آلمانی داشت، سوق داد. چنین غفلتی نه تنها به علّت ارتباط نزدیک بین دانشگاهیان آلمانی و اتریشی در سده نوزدهم حیرت آور است، بلکه بیشتر به این دلیل است که منگر اصول را «با احترام تمام به دکتر ویلهلم روشر» رهبر و بنیان گذار آنچه بعدها مکتب تاریخی آلمانی کهن خوانده می شد، تقدیم کرد.(۲۷)
مکتب تاریخی آلمانی کهن، که نه تنها روشر بلکه کنیس و هیلدبراند را نیز دربرمی گرفت، چه از نظر مخالفت با مکتب کلاسیک بریتانیا و چه در مفهوم روش شناسی صحیح اقتصادی اش یکپارچه بود. اعضای آن اتّفاق نظر داشتند که قوانین اقتصادی با قوانین فیزیک تفاوت دارد، انگیزه های انسان به مراتب غامض تر از آن است که فرض نفس پرستی(۲۸) عمومی می پذیرد، و این که نمی توان قوانین علم اقتصاد را از اصول ساده استنتاج کرد، بلکه باید با فرایند استقرای مبتنی بر مطالعه تاریخی جامعِ اقتصادهای مشخّص به آن وارد شد (آلتر، ۱۹۹۰، ص ۶۰). آنان آن قدر که بر ضدّ نظریه قیاسی تک علّتی(۲۹) از نوع ریکاردویی موضع گرفته بودند، با این نظریه مخالف نبودند. آنان درصدد این ادّعا بودند که روش تاریخی تنها روش تحلیل اقتصادی است.
در این صورت چرا منگر اوّلین کتاب بزرگ نظری اش را به ویلهلم روشر تقدیم کرد؟ جواب ساده این است که او معتقد بود اصلی سازمان دهنده را برای تحقیق تاریخی فراهم می آورد.(۳۰) بدون نظریه یی درباره نحوه عمل انسان در چارچوب تاریخ، نمی توان شرح تاریخی رضایت بخشی درباره پدیده های اقتصادی عرضه کرد. نظریه منگر در مورد کنش انسانی و به خصوص نظریه ارزش جواب او به این سوال بود که انسان ها چگونه با کالاها ارتباط برقرار می کنند و به این وسیله موجد تحوّل تاریخی می گردند. منگر یک بار خود را این گونه توصیف کرد که در حالت «هیجان بیمارگونه» به نوشتن اصول مشغول بوده است (هایک، ۱۹۶۴، ص ۳۴۷). چنین حالت عاطفی با کسی سازگاری دارد که معتقد باشد برای مساله قدیمی آزاردهنده یی جواب را یافته و مشتاق است حقیقتی را که یافته با معلّمان خود در میان بگذارد.
اگرچه مخاطبان آلمانی منگر او را آن چنان که خود مشتاق بود ناجی برنامه تحقیقی خویش نمی دیدند، امّا جاه طلبی او قطعا قسمت هایی از نوشته های منگر را که با تفسیر منگر به عنوان پیشگام نئوکلاسیک موافق نمی آید، توجیه می کند. مسلّما، اگر ما زمینه آلمانی او را در نظر داشته باشیم، احتمال دارد که ناراحت کننده ترین اظهارات منگری از دیدگاه نئوکلاسیک برای تفسیری منسجم و استوار از منگر از همه مهم تر باشد. به طور اخص، سخنان ناراحت کننده او درباره شناخت، فرایند، نقشه ها، و رشد نهادها مستلزم توجّه دقیق است.

نظرات کاربران درباره کتاب علم اقتصاد اتریشی