فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تک خشت

کتاب تک خشت
و چند داستان ديگر

نسخه الکترونیک کتاب تک خشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تک خشت

بالاخره هر جایی را به آدابش می‌شناسند، درست نادرستی‌اش به کنار... گفتم آقای خِضری، اسم کوچکش را نمی‌گفت، می‌گفت خِضری هستم، همین، هنوز هم کسی نمی‌داند اسمش چیست، زنش هم همین خضری صداش می‌کرد. یک شب که رفته بودم برای وعده گذاشتن، مثلِ حالا نبود که بالاخره نرمه نسیمی هست، شرجی بود، بی‌چاره‌ها عادت هم که نداشتند نفس نفس می‌زدند. زنش بال بال می‌زد از گرما. هِی کاسه کاسه آب می‌ریخت روی سرش، این موهاش شده بود لیچِ آب، پیرهنش هم شده بود چسبان تنش، همین طوری هم می‌رفت توی ایوان. دیدم خِضری همین نگاه می‌کند و صم بکم، گفتم این‌جاها مأمور هست حواستان باشد. برگشت و گفت هست که هست، تهران مأمور، بندر مأمور، این‌جا مأمور، مرده شورِ این زندگی را ببرد! بعد آمد جلو روی خضری، بغض کرده بود، گفت خسته شدم به خدا. بعدش داد زد خسته شدم خضری! گفتم چرا هوار می‌کشی خانم. همه چیز را به هم می‌ریزی ها! این بی‌چاره خضری هم تند شد. بعدِ این همه وقت اول بار بود می‌دیدم که این طوری می‌شود، داد زد سرش که داد بزن داد بزن تا بیابند سراغمان. شقیقه‌های زنش دل دل می‌زد، یک جای زخم بالای ابروش بود، شده بود کبود و این زنجیر طلاش را گذاشته بود لای لب‌هاش و می‌جوید. نفس نفس می‌زد و این سینه‌هاش بالا و پایین که می‌رفت... گفتم که بَر و رویی داشت. خِضری می‌گفت آتشم می‌زند با این‌جور نگاه‌هاش بی‌مروت! گفتم هر کسی یک کاری دارد، یک حساب‌هایی دارد برای خودش، ما پولمان را می‌گیریم شما هم می‌رسید به آن طرف‌ها، اما می‌خواهم همین طوری بدانم چی دارید آن طرف‌ها که این طور بال بال می‌زنید؟ همین طور زل زد توی چشم‌هام. ایستاده بود پای پنجره. یخه‌اش هم باز بود تا گودیِ ناف. نمی‌دانم چقدری همین طوری بود که بعد نگاهِ زنش کرد. خب کم مردی دیده‌ام وقت‌های نگاه کردن به زنش آن جوری بشود، نمی‌دانم دیده‌ای یا نه، اما توی بعضی چشم‌ها یک چیزی هست که گفتنی نیست، انگار می‌بردت به یک جایی که نه روز باشد نه شب، مثل دم دمای صبح، این طور چیزی وول می‌خورَد آن وقت توی تنِ آدم.... زنش آمد شمرده شمرده، نه‌که ناز بکند نه، سر خماند روی شانه‌اش، ها نفسی کشید و چشم‌هاش را بست. خِضری هم انگار گیس‌های زنش را بو بکشد سَر خماند، یک طوری شد، یک طوری که نمی‌دانم چرا قلبم لرزید، همین طور هم ایستاده بودند، اصلاً نه انگار که من باشم. هِنّه‌ای زدم گفتم گوش به در داشته باشید یک وقت می‌بینی همین امشب راهی شدیم. زنش رفت نشست روی تخت، با سینی خودش را باد می‌زد و با سرِ انگشت‌هاش آب می‌پاشید تو صورتش.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.76 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تک خشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

من هنوز سوال دارم آقای نویسنده

نوشت: شما خیلی تلخید. این آخری هم تلخ است. البته شاید منظور خاصی دارید که مدام چنین سوژه هایی انتخاب می کنید، اما به نظر من در این یکی موفق نبوده اید. به نظرم رسید خیلی شخصیش کرده اید، البته فقط حدس می زنم که این طور باشد و شاید همین حدس و گمان اجازه نداد به درستی نوشته را بفهمم! انگار باید بیش تر سعی کنم، این طور نیست؟
نوشتم: تلخ هم نیست چندان، گرچه وقتی با تلخای خودم مقایسه اش می کنم می بینم شیرین هم هست حتی. نه البته شیرینیِ عالم واقع که زندگیمان جاری است در آن، که عالمِ داستان، که خود جداست و فی نفسه ساز و کاری دارد خاص خود. گذشته از این شخصی هم نیست آن طور که نوشته اید، شاید هم البته خواسته اید بگویید جسته اید لابلای سطور را و آن سفیدای متن را خوانده اید و حالا حسِ شناس بودنتان تراویده از لابلای مه غلیظ تنهایی، گیرم که درست، اما چه خواهید کرد با بیگانگیِ من با همین زندگیِ از نظر شما حُباب و به دیده من خیالِ تلخ و حتی کابوس؟ که اگر سیاه بختی را نمودی باشد در این پهنه سراسر رنگ (و نه بی رنگی به قول شما) آن نمود تنها و تنها در میان جماعت نویسنده است که از ازل انگار سیاه بافته اند جاجیمشان را و سفید شدنی هم نیست که نیست حتی به آب زمزم و حالا با مانده ای از این مرکبِ همیشه در راه و لنگ کدام رسمِ زیستن را می خواهید مرور کنید و چگونه؟
با کسی که هستی اش اسپندِ میان آتش است از چه می خواهید بگویید؟ بُت وار نگاه کردن را کنار بگذارید!
نوشت: من با داستان های شما زندگی کرده ام. اشتباه نکنید، شما را همان طور که هستید می بینم و باید بگویم این شما هستید که مرا نمی بینید، یا شاید هم هیچ کسی را نمی بینید؟ چون حتی از نوشته هایتان هم می شود فهمید که خیلی مغرور و خودخواهید، اما آیا واقعا فقط شما هستید که تلخی ها را چشیده اید و آیا همه تلخی ها را نوشته اید؟ می خواهم بپرسم که آیا این کلمه ها واقعا انعکاس واقعیتی نیست که در آن هستید و هستیم (ولو در حد یک شعاع خیلی کوچک)؟ یا شاید اعتقاد دارید که سرپوشی هستند بر واقعیتی که به قولِ خودتان (در یکی از داستان ها) هیچ وقتی بر وِفق مراد نیست؟ بعضی وقت ها احساس می کنم دارید بازی می کنید!
نوشتم: حرام کردن لحظه لحظه عمر است جَدَل بر سر واقعیت و کلماتی که نمی دانیم سرپوشند یا آینه! نوشتن شاید، رد پای مرگی است که خواهد آمد عنقریب و ما پذیراش هستیم چه بخواهیم چه نخواهیم و به دلیلِ همین مرگ و نبودِ بسیار بسیار چیزها و درک این نبودهاست شاید که نوشتن را پیشه خود می کند کسی و می نویسد. از همین تبارم منِ مرگ آشنایِ دست و پا زن توی عدم ها و نداشتن ها، که بسیار چیزها را که باید داشت نداشته ام و ندارم هم، و نویسندگی ام، نه جبرانِ همین نقص هاست یعنی؟
اما و صد اما که راهِ رفته را برگشت چرا؟ نه، حوصله ای نمانده برای برگشت و نگاهِ پشت سر حتی که سرپوش بوده یعنی آن همه کلمه یا شعاع نور؟ کنجکاویتان بجا، تا کی اما خواهد پایید این حسِ آتش زنِ بی پیر؟
نوشت: دارید طفره می روید. حسِ من فقط کنجکاوی نبود و نیست و به همین دلیل هم مطمئن باشید که هر کجا بروید پیدایتان می کنم و برایتان می نویسم، کسی چه می داند شاید شما همان لحظه های گمشده عمر من باشید، مگر راوی داستان های شما خودِ شما نیست؟
نوشتم: دور افتاده ام از این حال و هواها شاید! اما این که راوی آن داستان ها منم یا غیر، مفصل حدیثی است که شرحش به گمانم مجالی می خواهد فراغ و نه اینچنین تنگ، به ناچار اما انگار باید بنویسم که سال ها پیش ازدواجی داشته ام ناموفق. حالا زاده تصادف بود یا تقدیر قصه آشنایی ما، حدیث دیگری است، اما ساده بود هر چه که بود. آن روزها انگار درگیرِ داستان پیرزن و پنجره بودم. رفته بودم شمال، شاید تا آن آخرین صحنه را بنویسم. صحنه وا شدن پنجره بعدِ سالیانِ سال به دست مردِ سفیدپوش. تنگ غروبی بود، یادم هست. خنکای نسیم و قرمزای غم انگیز آسمان و رد پاهای ماسیده بر ماسه های نرم و موجاموجِ دریای نقره ای که لیسه لیسه می زد به ساحل، برای کشاندنم به هپروتِ خیال کافی بود، که پیرزنی دیدم نشسته روی صندلیِ چرخدار. تعجبِ خیالی یا واقعی بودنش دلیل آشنایی بود و حرف و حدیث آشنا شدن را هم که می دانید لابد در این جور وقت ها، خاصه یکی مثل من که محوِ رقصِ تارتارِ موهای انگار برفش بوده باشد میانه باد و مستِ بوی دریا! و همین شد مقدمه نوشتن ها برای نوه بیست و سه ساله اش. زیبایی که بشود با یک نگاه عاشقش شد نبود، با آن صورت کشیده و گندمی، نه، غم دار بودنِ چشم هاش نشئه ای می دواند توی رگ هام وقت دیدنش نگفتنی. از آن دیدار اول، بوی علفِ خیس و قور قور قورباغه ها و گودی شب و بله بله گفتن هاش مانده فقط توی ذهن و یادی شکسته بسته از دخترهای لوس که گربه ای دارند برای وقت های همیشه بی هوده تلف شونده شان!
خشکی و سردی اش را بعدها فهمیدم و از رفتار عجیب و حرف های غریبش همین بس که شی ء می دید مردان را در کنار اشیاء دیگر و پَرت می گفت وقتی می پرسیدم چرا و اگر کنکاش می کردم، کمی بیش از آنچه می خواست جهنمی می شد واقعی خانه ای که قرار بود آشیانه عشقمان باشد مثلاً!
هر چه بود بیزاریمان متقابل بود و همین بیزاری نقطه وصلمان بود انگار. همین!
نوشت: بدجوری کنجکاوم کرده اید. شما از کجا می دانید آن دختر به قول خودتان خشک و سرد دوستتان نداشته؟ چرا می گویید بیزاری؟ آیا این دختر همان دختر داستانتان نیست که به پای عشقش می سوزد، عشقِ نویسنده ای که بلد نیست احساساتش را به زبان بیاورد اما در عوض نامه های زیر و روکننده ای می نویسد؟
آن دختر هم گندمی است و چشمان عجیبی دارد. نوشته اید: «گاهی خیال می کردم توی چشم هاش خودم هستم که دارم فریاد می کشم، شاید برای همین هیچ وقت به آن چشم های درشت و خاکستری نمی توانستم خیره بشوم!» نمی دانم چرا ولی یک جوری مطمئنم که آن دختر دوستتان داشته، این طور نیست؟
نوشتم: نمی گفت. حتی اگر هم داشت که من می گویم نداشت و کسی چه می داند، بلد نبود شاید! اما آن دخترِ داستانی، نه. نتوانسته ام لابد برسانم یا هم بد نوشته ام شاید که او (که البته موهاش بلند نیست.) می سوزد ولی به پای بُتِ خیالی اش و نه آن نویسنده. که قالبی ساخته در ذهنش از مردِ آرزوهاش و حالا این که مردی در این قالب نمی گنجد تیزابِ روحش شده و خوره زندگی اش! آن جایی که نشسته روبروی آینه را به یاد بیاورید، با همان قلمی که نامه می نویسد برای یار، آخرالامر آینه را خُرد می کند....
نوشت: اما یک جایی هم هست که در آن راوی به او می گوید: «تو عاشق نیستی!» و او خیلی ساده می گوید: «چون احمق نیستم.» یاد جایی دیگر نوشته اید: «نشسته بود و خیره شده بود به کاسه آبی که جلو روش بود. آهسته از پشتِ سر رفتم و خم شدم و گونه اش را بوسیدم. بوی خاک می داد. بعد سرد، خیلی سرد، نگاهم کرد، گفت خب که چی؟ یخ کردم. دلقکی بودم انگار مسخره، و این حس همراهم بود همیشه.» فکر نمی کنید اغراق کرده اید؟ یا اصلاً آن زن ذهنیت شما را مسموم کرده که حالا خیال می کنید همه زن ها همین طوری هستند؟ اصلاً بگویید چرا همه زن های داستان هایتان این قدر خشک و بی روحند و همیشه خدا هم در رویاهای بی سر و تهی به سر می برند؟ مثلاً در همان پیرزن و پنجره با این که زن شوهر کرده در فکرِ مرد دیگری است که معلوم نیست کی هست و کجاست؟ چرا؟ این تکه را بخوانید، وقتی که نیمه شب بیدار می شود و شوهرش را می بیند که راحت و آرام خوابیده: «اگر می شد، اگر می شد که همین حالا می آمد، از توی همین پنجره....»
اگر زن بودید می فهمیدید که این کلمات، کلمات یک زن نیست، آن هم زنی در آن وضعیت، قبول ندارید؟
نوشتم: «اولین دشمن آدمیزاد خانواده اوست» را می گفت، در تمام مدتی که بودم باش، اما باورِ قلبی اش بود یا نه را نمی دانم. پیرزن تصویر شکسته اوست شاید، نمی دانم. شبی که هر کاری می کردم نمی توانستم بنویسم و نمی دانم چرا، یادم هست خوب، که پنج قرصِ خواب خورد، با هم، و تا پرسیدم چرا، به نفرت نگاهی به من انداخت که «تا حس نکنمت»!
سِحرم کرده بود نفرتش. گریه نمی کرد، بُغض دار بود اما همیشه همیشه صداش، تا آن دمِ آخرِ محضر که گفت فقط با نفرت سگمان می شوید! لاک سیاه زده بود و لب هاش را رُژ نقره ای، پیر شده بود انگار، پیرتر از آن پیرزن و پنجره حتی! یک شب که رفته بودم به رسمِ هر شبی خانه، مانده هنوز خاطرم که باد بود و پنجره ها باز بودند و سرما بود. دیدم ایستاده وسط اتاق، خیسِ نفت! جرقه ای فقط کافی بود برای گُر کشیدنش، می گفت خودم را آتش می زنم اگر طلاقم ندهی! خب، چه می کردم من اگر تن نمی دادم به خواسته اش؟
نوشت: خیلی عجیب است. شاید دارید بی انصافی می کنید؟ حقیقتش، یکی از دوستانِ من که شوهرش نقاش است نامه های شما را خواند و گفت هیچ بعید نیست مقداری از این قضایا زاده تخیلتان باشد، چون به قول او زنی که مرد را حس کرده این همه سنگ و سرد نمی ماند، می ماند؟ البته در این آخری هم شما باز این صحنه آتش زدن را داده اید به زنِ داستانتان، منتهی این بار به شکل یک کابوس، چرا؟
نوشتم: بوم نقاشی است تخیل شاید، که رنگ هاش واقعیند و از واقعیت وام گرفته شده اما یا گذشته ای است دفنِ دیروز این واقعیت یا هم دفنِ هزار سال پیش، متحیرم من هم مثلِ شما که زن و این همه سنگی از کجا؟ و هنوزاهنوز تیزابِ این فکر می خورد روحم را که چرا و با کدام حادثه؟ آن کابوس را نوشته ام تا همین را بفهمم شاید!
نوشت: قطعا حادثه ای بوده که فراموشش کرده اید یا نمی خواهید بنویسیدش. راستش را بخواهید من هنوز در باره آن پیرزن شک دارم که حقیقتش را نوشته باشید! واقعا کی بود؟ فلج بود یا از کار افتاده؟ چون تنها سر نخِ واقعی که دادید همین بود اما خیلی مختصر نوشتید و گذشتید. این بار باور کنید کنجکاوی است که وادارم می کند بنویسم، شاید دست کم با واضح شدن این مسئله، در داستان های بعدیتان زن ها را واقعی تر نشان بدهید!
نوشتم: سکته ناقصی بود گویا که فلجش کرده بود. اتفاقی دیدنش را هم نوشته بودم انگار. اما این که واقعی تر نشان بدهم زن ها را، چرا؟ زن های واقعی که هستند، ببینید، گرفتنِ عکس دردی دوا می کند مگر؟ توصیه می کنید عکس بگیرم؟ نمی گیرم!
نوشت: گاهی یک عکس خیلی کارها می کند. ماها هیچ وقت گذشته ها را کامل به یاد نمی آوریم تکه تکه و ناقص و درهم، به همین دلیل هم گاهی از تخیل استفاده می کنیم، اما اگر آن عکس های مانده از گذشته باشند چی؟ شاید برای شما غیرقابل قبول باشد ولی من عجیب به آن پیرزن علاقه پیدا کرده ام. حقیقتش می خواهم بدانم آیا میان سکته او و ازدواج شما رابطه ای بوده!
آیا آن لحظه دیداری که نوشته بودید بعد از ازدواجتان نبود؟ البته می توانید جوابم را ندهید، در آن صورت قوه تخیلم به کار خواهد افتاد!
نوشتم: داستان نویسی هستید شاید که سوژه ام کرده اید برای داستانی که می نویسید، اما مهم نیست. نمی دانم دقیق، رابطه ای بوده شاید، که حق مادری داشت پیرزن بر نوه اش که نوشته بودم پدر نداشتنش را انگار. حساس هم بود پیرزن و به اخمِ نوه اش می لرزید. عروسش رفته بود بی بچه ها، دنبالِ دلی که می گفتند هوسباز بوده (راست و دروغش پای همان ها که می گفتند.) پیرزن آخرین نفر بود به رضایت ازدواج ما، بعدها فهمیدم البته که تا بود راضی نبوده بود از تهِ دل به این وصلت!
نوشت: من مثل شما تخیل قوی ندارم پس داستان نویس هم نیستم و بنابراین شما سوژه نیستید! اما می توانم برای شما سوژه ای پیدا کنم و به همین منظور یک فرضیه را مطرح می کنم. البته شما خوب می دانید که یک فرضیه به هیچ عنوان جنبه سندیت نداشته و ندارد، بنابراین یک بار هم که شده بگذارید خودم را به دست تخیل نه چندان هنرمندانه ام بسپارم، چون همان طور که گفتم هیچ سودی هم که نداشته باشد همین بس که باز هم سوژه ای می شود برای یک داستان دیگر! مگر شما همه چیز را داستانی نمی خواهید؟ بیایید فرض کنیم که شما با خانواده پیرزن آشنا می شوید، بعد دل در گروِ عشقِ دختری که نوه پیرزن است می بندید. غافل از این که دختر نامزدِ نوه دیگر پیرزن است. فرض می کنیم که شما با نامه ها و دیدارهای مکرر دلِ دختر را به دست می آورید. حالا بیایید کمی بیش تر رمانتیکش کنیم، موافقید؟
نامزدِ دختر که از رابطه شما آگاهی پیدا می کند، خودش را غرق می کند. پس این هم دلیل سکته پیرزن. داستان بدی نیست، موافق هستید؟ البته می توانیم جاها را عوض کنیم، مثلاً کسی را که غرق شده دختر بگیریم و... فرق نمی کند، این طور نیست؟
نوشتم: تخیلتان عکس آنچه گفتید قوی است. اما ماجرای غرق شدن و سکته پیرزن آیا اغراق نیست؟ یا مثلاً رمانتیک دل به هم زن؟ ازدواجی صورت گرفته، نه حتی اگر با عشق، پس سکته کردن و غرق شدن به این دلیل چرا؟ به نظرم می رسد انگار که داستانی نیست!
نوشت: حق با شماست، دلیلی ندارد به خاطر ازدواج، یکی سکته کند و یکی خودکشی، اما بیایید فرضِ دیگری بکنیم. اگر فرض کنیم شما رسما نامزدی داشتید (یا حتی همسری) و بعد می رفتید دلِ دختر دیگری را به دست می آوردید و شیفته اش می کردید (با نامه های زیر و روکننده عاشقانه، درست مثل همان داستان) و بعد ازدواج می کردید آیا باز هم آن حادثه ها رمانتیک دل به هم زن بودند؟
نوشت: نمی خواهید جوابم را بدهید؟ اما من هنوز سوال دارم! در باره نفت ریختن آن دختر نمی خواهید بگویید واقعا به چه دلیلی بوده؟ و واقعا توی اتاق بوده یا توی حیاط کنارِ حوضی که پُر از نفت بوده؟ حوضی که روزی پُر از آب زلالی بود که می گفتید (لابد) به زلالی عشق!
و راستی کدامشان بودند، نامزدتان یا همسرتان؟ کدام یک زودتر فهمیده بودند؟
نوشت: چرا سکوت کرده ای و دیگر نمی نویسی؟ چرا از آن کابوس نمی نویسی؟ و از آن زنِ خیسِ نفت که وقتی دید و فهمیدی چرا خودش را خیسِ نفت کرده، گفتی «اگر دلت خواست خودم کبریت می کشم.»؟ یا از آن بخت برگشته ای که نامزدش را دریا دزدید و عشقش را تو؟ زنی که چنین مردی را تجربه کرده باشد چرا سنگ نباشد و چرا پنج تا پنج تا قرصِ خواب نخورد؟ شاید همه چیز را فراموش کرده ای، اما من هیچ وقت فراموشش نمی کنم، می فهمی آقای نویسنده؟

شهریور ۸۰

خاتون

پیچیده بودش لای پتو. لت های چوب هم دور تا دورش، یا چند تا سنگ که سنگین بشه. به سمیر گفتم دیگه پارو نزن. خوابیده بودم کفِ قایق، رو شکم. کله م را یک هوا بالا گرفته بودم. نگاهش می کردم. ماه نبود ولی می دیدمش. هِی این طرف و آن طرف را نگاه می کرد. آمدها را بو می کشید، عین سگ. همین که فهمید دنبالش هستیم انداختش تو آب. دیوانه شدم. یک صدای پُلُقی شنیدم و بعدش تُند کرد. دست گذاشت به گاز و گاز داد. به سمیر گفتم بجنب. تا هِندل بزنه و روشنش کنه یک مسافتی رفته بودن جلو. دریا شده بود عین قیری که می جوشه. قایق، انگار زوری داشت جِرِش می داد. بوی لاش مُرده پیچیده بود، نفسم می گرفت. سرم را که برگرداندم باز یک چیزی پرت کرد تو آب. گیج شدم. بعدش فهمیدم توپیِ شناور بود، یعنی نشانه تا گمش نکنه. هِی خاتون جلو چشم هام می آمد. خب خریت خودش بود، بهش التماس کردم گفتم بگذار باشه، گفت مگه عقل از سرم پریده؟ گفت با پولش می شه هزار کار کرد. می خواست بره خانه و زندگی درست کنه. اما من حقیقتش، از همان وقتی که دیدمش نفهمیدم چی به سرم آمد. فرق می کرد. یک چیزی داشت، یک سِحْری داشت که آدم را طلسم می کرد. انگار تو گودی چشم هاش، تو تنش، یک خوابِ دمِ صبحی، نمی دانم، یک چیزی بود که حرفش را نمی شه زد. آدم را می برد به یک جاهایی که... چه می دانم، باید می دیدی. تو نورِ فانوس گونه هاش می شد غروبِ دریا. یک موهایی هم داشت یک موهایی که تا زیر کپل هاش شُره کرده بود. هر چی بیش تر نگاش می کردم تشنه تر می شدم. دیوانه ام کرده بود چراش را هم نمی دانم، ولی یک جورهایی بی مروت شده بود خواب و خیالم. گفتم صمد بگذار باشه. مسخره ام کرد، گفت چشم چشم ارواح شکمت! خب از همین دیگه با هم شکرآب شدیم، اما به روی هم نمی آوردیم. حقیقت، یک جوری می خواستم حالی اش کنم که هر چی بخواد هر چقدر پول لازم داشته باشه، بهش می دم، فقط نگذاره دست کسی بهش برسه. گفت ها خیلی غیرتی شدی؟ بعدش هم گفت با پولش می شم یک آقای درست و حسابی! گفتم بگیر ناموسمه. زد زیر خنده گفت بنازم به این ناموس که چه پولی بالاش می دن. گفتم اگه تو غیرت و ناموس نداری من دارم، گفتم چشمِ دیدن غریبه ها را هم ندارم، هر کسی هم می خواد باشه باشه. گفت یکی دو تا آدم حسابی پیدا کردم که پولشان از پارو بالا می ره. گفت فقط بایست برسانیمش تا لب مرز، بعدش دیگه یک خانه و یک ماشین خوشگل. گفتم هیچ مردی حاضر نمی شه همچین کاری بکنه که تو می خوای بکنی! خندید. گفت برو عمو، برو زن بگیر هواش از کله ات می پره. بعد یک شب که رفته بودم پیش بی بی، برگشتنی، آمدم دیدم نیستش. خاتون را هم برده بود. دیگه هیچی نفهمیدم. مثل دیوانه ها همه جا را گشتم، اما نبود. زده بود به سرم بِرم وسط کوت عربده بکشم اما برگشتم. همه چراغ ها را خاموش کردم و نشستم به انتظار. اما بی مروت مگه آمد؟ انگار فهمیده بود پیداش که بشه پیرش را در می آرم. تا الاه صبح نشستم تو تاریکا. چاقو تو دست هام می سوخت. عرق از هفت بندم راه افتاده بود و از نوک دماغم شُرّه می کرد. دسته چاقو شده بود خیسِ خیس. هیچی نمی دیدم، فقط خاتون جلو چشم هام بود. هِی انگار بغل وا می کرد، نگاه می کرد... وقتی دیدم نیامد رفتم خانه مادری اش. گفتم از صمد خبری ندارید؟ گفتند نه، چند روزه که بی خبریم. بعد پرسیدند چی شده؟ خب کسی که جریان خاتون را نمی دانست. هر چی را که بو می بُردند این اهالی، عین گرگ می ریختند سرش، این که دیگه هیچ، می شدند عینِ سگ هار. گفتم هیچی اما بعد تو چشم هاشان خواندم که شک کرده اند. زدم بیرون و رفتم تاکوت یاسین، پشت قهوه خانه، سمیر را دیدم. نشسته بود به قلیان کشیدن با رفیق رفقاش. رفتم جلو با لگد زدم قلیانش را پرت کردم یک طرف. ذغال ها پرت شد تو گونیِ نخودها. آتش گرفت. تا جماعت آتش را خاموش کنند یخه اش را جسبیدم گفتم صمد کجاست؟ خب داداشش بود. چشم هاش داشت می زد بیرون. گفت نمی دانم. گفت به جانِ عزیزت نمی دانم. گفتم بگو کجاست؟ چند تا کشیده هم خواباندم بیخِ گوشش. لبش جِر خورد طفلی. از تو چشم هاش فهمیدم که نمی داند. مانده بودم کجا را بگردم. رفتم تا قلعه دیزه. هیچ کس نبود. بی پدر خودش را گم و گور کرده بود. آب شده بود انگار رفته بود زیر زمین. دلم خارخار می شد. یاد آن دست های زمختِ صمد می افتادم که حالا کشیده می شد به تنش و این رگِ گردنم می شد عینِ خیار. همه اش فکریِ خاتون بودم و نفهمیدم چطور شد که رفتم تو سردابه قدیمی. هر جایی را که فکرم بود گشتم. حتی تو زاغه را کندم عین دیوانه ها. ببین این ناخن هام... حالا نگو سمیر انداخته بود دنبالم. بو بُرده بود که یک چیزی هست. از سردابه که زدم بیرون دیدم یک چیزی دنبالم هست اما فکری صمد بودم. گفتم برم طاق پُشته بشینم بلکه ردش را گرفتم. حالا خاتون هی می آمد پیشِ روم، انگار می رقصید، لُخت می شد تا کمر، موهاش می ریخت دورش، پیرم را در آورده بود... خب از همان بالا هم بود که دیدم سمیر انداخته دنبالم. گفتم حالا اگه در برم دل به شکی می شِه و همه کوت را خبر می کنه. رفتم پایین گفتم ها آمده ای دنبالم؟ اولش حاشا کرد اما بعدش گفت من هم هستم! گفتم حلوای مرگِ بابام را خیرات می کنند که هستی؟ گفت حکما یک چیزی هست. بعدش هم التماس کرد گفت می خوام حالیِ صمد کنم که کی مَرده! دیدم یک به دو کردن باهاش فایده ای نداره. گفتم قبول اما به یک شرط. گفت قبول. گفتم پرس و سوالی نباشه. بعدش هم راه افتادیم، رفتیم تا قلعه. بهش گفتم کمین بشین خیره آب یک وقتی با قایقی چیزی نزنه به دریا. گفتم خبری شد آتش روشن کن. خب سه ـ چهار شبانه روز خودش را کرد تو سوراخ موش اما تا قیام قیامت که نمی شد. همین شد که من هم چپیدم تو خانه، گفتم چشمش بهم نیفته بهتره اما اگر بدانی چی کشیدم این چند وقت! نه شبم شب بود نه روزم روز. بگو ماهی روی خاک... لَه می زدم برای یک نگاش، که یکهو دیدم دود از بالای قلعه رفت بالا و زود خوابید. دم دمای غروب بود. بدو رفتم، دیدم سمیر نشسته پشتِ دیوار به کمین. گفتم ها؟ گفت با دو تای دیگه هی می ره و هی می آد. پشتِ دماغه بودند. فرستادمش جَلدی یک قایق موتوری گیر بیاره... می گفت آقام می گه صمد از ماها نیست، می گفت بی بی م همیشه نفرینش می کنه اما خودش انگار نه انگار... خب تا برگرده طول کشید. از تو درزِ دیواره دیدمشان. خودش چفیه بسته بود به سرش. داغ شده بودم. چشم هام پیِ خاتون بود. چند بار رفتن و آمدن. هوا که خوب تاریک شد خاتون را آوردند. خودش بغلش گرفته بود. این دلم پاره شد. سمیر که آمد گفت همینه؟ گفتم حرف نباشه. تو قایق که گذاشتندش شروع کردند به پارو زدن. آن دو تا که هیکلی بودند تند و تند پارو می زدن. غریبه بودن. سمیر گفت بریم. گفتم صبر بده. اما هِی بریم بریم کرد تا زدم تو دهنش گفتم خفه. یک چوب برداشت، از همین نیم سوزها که روش آب ریخته بودیم. خواست بزنه. گفتم من نباشم که یک پاپاسی هم بهت نمی ماسه بدبخت! بعد وقتی دور شدند گفتم حالا سوار شو. می دانستم از پشتِ دیزه که بندازیم دیگه دیدرس نیستیم. تا مرز سه ـ چهار ساعتی راه بود. چند دقیقه ای که گذشت گفتم موتور را خاموش کن. اولش قایق را گذاشتم به هوای آب. می خواستم صداشان را بشنوم. طول کشید. ولی بالاخره شنیدم که پارو می کشیدن. فهمیدم کدام طرفی است. هیچی پیدا نبود. تو تاریکا آب شده بود عین شیره. دریا بوی زهم می داد. هوا دم کرده بود. سرم داشت گیج گیجی می خورد. هی می گفتم خاتون خاتون، این سمیر هم هِی نگاه می کرد. باد نبود. تهِ آسمان هم می زد به سرخی. یک مسافتی همین طور رفتیم. این پیرهنم چسبیده بود به تنم. سمیر هم شده بود موش آب کشیده از عرق، دیگه از بندر فاصله گرفته بودیم، اما چراغ ها پیدا بودن. بعدش دوتایی خوابیدیم کف قایق، از فانوس رد شدیم. رد که شدیم صدای پت پت موتور بلند شد. سمیر یکهو پاشد و موتور را روشن کرد. خب صمد فهمید، اما شک داشت. تو تاریکا گقتم یک وقت خیال نکنه ماموریم، کار از کار گذشته بود اما به سمیر گفتم با چراغ علامت بده. براشناس بودن علامتمان دو بار خاموش و روشن کردن چراغ دستی بود. اما آن حرامزاده فهمیده بود. گازش را گرفته بود و تیر کرده بود سمتِ مرز. مارپیچ می رفت و با یک پارو شیار می زد کفِ دریا که چپ کنیم. سمیر وارد نبود. دو ـ سه بار دم بود که چپ کنیم. به سمیر گفتم بیا این ور. همان طور که واایستاده بودم پشتِ موتور به فکرم آمد از پشتِ تنگه عقرب بزنم بیفتم روبروش. می دانستم کج نمی کنه سمت مرداب، راهش دور می شد. از یک طرف هم نمی خواستم مهلت فکر بهش بدم. زاویه دادم گرفتم سمت تنگه. از پشتِ فانوس پیچیدم تو تنگه. حواسم بود گمش نکنم. به سمیر گفتم چشم هات را خوب وا کن. گفت تاریکاست. گفتم لابد تو هم کوری. خب خدایی کفِ سفید آب را هم زوری می دیدم پشتِ قایق. برق می زد. گفتم از همین ردش را بگیر. تو تنگه که رسیدیم خاموش کردم. بعدش تازه فهمیدم که مامورها هم دنبالش هستند. اولش نشناختم، یعنی گفتم لابد یک دستِ دیگه هم پیدا شده، اما بعدش که آن اسلحه را دیدم فهمیدم. برقِ خشابش حالی ام کرد چه خبره! گازش را گرفتم و همچین که گاز دادم تازه فهمیدم صمد داره از پشت کوت یاسین می رِه. دستم را خوانده بود بی مروت. خب یکهو خاتون آمد تو نظرم. گازش را گرفتم و رفتم سمتش. این سمیر که مامورها را دید هول کرد. خواست بپره تو آب که بازم ترسید. دستش را گرفتم گفتم آبروی دیزه ای ها را هم بُردی! هول برش داشته بود. هی نگاه عقب سر می کرد. شانسیِ خدا بود نمی دانم، چی بود که قایق مامورها گیر کرد. انگار قسمت بود از آن همه تور یکی نصیبشان بشود. یعنی بعدش فهمیدم، والا خیالم رسید که دارند کلک سوار می کنند. گرفتم سمتِ صمد و گفتم هر چی شد شد. هِی نگاهِ عقب سرم می کردم ببینم مامورها کجان... وقتی دیدم خبری نیست تو دلم لرزید. همین هم بود که دست هام شل شد. به سمیر گفتم تو چیزی می بینی؟ دیدم عرق داره از شقیقه هاش شُرّه می کنه. یکهو برگشتم نگاه کردم دیدم خبری از صمد هم نیست... خب بی مروت داشت باهام بازی می کرد. موتور را خاموش می کرد تا گیجم کنه. رسیده بودیم سمت مرداب و نزدکای نی ها، که دوباره صدای موتور شنیدم. این بار از یک سمت دیگه. تا آمدم به خودم بیام صدا رفت. هی خاموش و روشنش می کرد. سمیر افتاده بود به عق. بالا تنه اش را لُخت کرده بود... بالاخره به هر بدبختی که بود از رو صدا فهمیدم کجاست. پارو زدیم سمتش دست هام حس نداشت. کمرم زق زق می کرد. سمیر هم از حال و کار رفته بود. خب وقتی از نی ها گذشتیم و تندش کرد فهمیدم که مامورها را باید دیده باشه که گرفته این سمت. برای همین هم پرتش کرد تو آب... گفتم که لای پتو بود. خب اولش باورم نشد. یعنی عین دیوانه ها شدم. بعد که سمیر گفت شاید یک چیز دیگه ای بوده شک کردم. تندش هم که کرد خیال برم داشت که نکنه درست باشه و داره رد گم می کنه. همین بود که رفتم دنبالش و هی او رفت و هی من رفتم. نگو عوضی گرفته بود، به خیالش که ماموریم. وقتی رفتیم تا نزدیکاش و فهمید که منم، دستش را برداشت از روی گاز. واایستاد. دماغه به دماغه جلو روی هم بودیم. گفتم کجاست؟ آن دو تا که همراهش بودن تف کردن. صمد یک نگاهی به سمیر کرد و گفت ای حرام لقمه! گفتم بگو کجاست؟ یکی از آن دو تا که شکم گنده ای داشت و سوراخ نافش قد نعلبکی بود گفت گمشو، گفتم تازه پیدام شده عمو طاقت بیار! صمد گفت پیرسگ اگر می دانستم تویی که نمی انداختمش تو آب! گفتم این حرف ها را به همان ها بزن که مثل سگ ازشان می ترسی. همان شکم گندهه گفت بزنش کنار بریم درش بیاریم. گفتم تو یکی درش را بگذار تا کله ات را نکردم تو سوراخِ نافت. آن یکی پارو برداشت بیاد تو قایق. یکهو انگار خاتون صدام کرد. جَلدی پریدم پشتِ موتور. قایق تکان تکان خورد و سمیر پرت شد تو آب. مرتیکه نفهم با پارو کوبید به تخته پُشتش. موتور را روشن کردم و داد زدم سمیر بپّر. یک عالمه آب خورده بود. موتور را که نمی شد وِل کنم. یک سر پارو را گرفتم و سر دیگرش را انداختم سمتش. باز گفتم بپر. دستش را دراز کرد کمه باز پارو آمد تو فرق سرش. یک بار رفت پایین و آمد بالا. مرتیکه دوباره زد. آب پاشید تو قایق و بعدش دیدم از وسط دو تا چشم هاش خون عین قیر جوشید. مانده بودم هاج و واج و آن لندهورِ بی پدر و مادر هم خیز گرفته بود بپره تو قایق. یک نیش گاز دادم آمدم این طرف تر. حقیقتش نترسیدم، حالا سه تا بودند و یکیشان هم کمری داشت، ولی فکریِ خاتون بودم که گازش را گرفتم آمدم سمت تنگه، گفتم شاید برسم، یعنی دیگه اختیارم با خودم نبود. انداخته بودن دنبالم و داشتن می رسیدن. زدم سمتِ دماغه. مارپیچش کردم. هِی موج موج می زدم با تهِ قایق بلکه یک فرجی بشه. حقیقت هواسم رفته بود پیشِ خاتون که چطور خلاصش کنم از دست این بی پدر و مادرها. آخه آن حرامزاده هایی که من دیدم... خب همچین تختِ گازش کردم که دیگه نفهمیدم کی رسیدم به دماغه. یکهو دیدم هیچی نیست. یعنی هیچ کس پشت سرم نبود. یک وقتی این را فهمیدم که چند متری دماغه بودم. موتور را خاموش کردم. آب از سمتِ نی ها، موج می زد به سینه قایق. تو دلم یک خار خاری بود که نگو. خیال می کردم یک جایی همین جاها هستن. حالا سمیر را هم ول کرده بودم باان حال و روزش وسط آب. یک پارو که بیش تر نداشتم. دست هام هم دیگه حس نداشت. دوباره موتور را روشن کردم و برگشتم، اما دماغه را که رد کردم خاموشش کردم. با همان یک پارو نرم نرم آمدم تا نفهمیدم کی بود که یک چیزی دیدم تو آب. توپیِ شناور بود. خبری از صمد هم نبود. یکهو از دهنم پرید خاتون... بعد نگاهِ این طرف آن طرف کردم. یک نرمه بادی می آمد می پیچید تو نی ها. تو قایق هم قد یک بند انگشت آب جمع شده بود و شلپ شلپ می کرد. همین طور که داشتم پارو می کشیدم یک پچ پچ چیزی پیچید تو باد که شنیدم. خوب که گوش دادم صدای صمد بود. خوابیدم کفِ قایق و گذاشتم به هوای آب بره. بعد کشیدمش سمت نی ها. خودش بود با یکی دیگه. نه آن که سمیر را زد. واایستاده بودند وسط قایق. تا کمر لخت بودن. آن یکی هم پریده بود تو آب. اولش یک نور نارنجی که پولک پولک می شد از زیر آب زد بیرون و بعد کله اش را دیدم. داشتن می گشتن. طرف هِی می رفت پایین و می آمد بالا و صمد اشاره می کرد که بره یک طرف دیگه. نمی دانم چقدری کشید که رفتند آن دست دیگه و این بار آن یکی پرید. چند باری رفت پایین و آمد بالا و گفت نیست. دهنم خشک شده بود. خاتون پیش نظرم بود، هِی انگار بغل وا می کرد، التماس می کرد. کف پاهام آتشی شده بود. انتظار می کشیدم که پیداش کنند و برم سراغشان. آخرهای مَد بود. یه نرمه رنگی تو آسمان دویده بود، دم دمای صبح کاذب. این استخوان هام داشت می ترکید از درد. کمرم شده بود تخته و نمی دانم چرا گریه می کردم. همه اش خاتون جلو روم بود. پت پته موتور را که شنیدم، خب خیلی دور بود اول، به خیالم رسید مامور هان. چشم هام دیگه قوت نداشت. بعد که دیگه ساکت شد گفتم بلکه خیالات بوده. نمی دانم انگار پیش خاتون بودم که گفتم کاشکی همین طوری بمیرم، که یکهو نفهمیدم چطور شد که یک چیزی خورد پس سرم. صمد بود با آن مرتیکه شکم گنده. این دفعه او می گفت کجاست! دیدم دو ـ سه تا از این لت ها گرفته دستش و هِی می گه کو، کجا بردی؟ آن یکی هم که بالا تنه اش لُخت بود هِی فین می کرد و می گفت بزنش. فُحشش دادم. با همان لت ها کوبید تو صورتم. انگار یک چیزی مثل آهن گیر کرد لای دندان هام... ایناها جاش هست... دهنم شور شد. تُف که کردم نصفی از دندانم پرید بیرون. دوباره گفت کجا بُردی. فحشم داد... خب اگه مامورها نمی رسیدن لت و پارم کرده بودن. بی پدرها به صمد هم رحم نکردن. همین که دیدن اوضاع خرابه، با پارو کوبیدن تو تخته پُشتش و گازش را گرفتن... خب چه خبر داشتیم ما؟ خودِ صمد هم شده بود عین دیوانه ها. پتو را که نشانش دادند عینِ شُتر عُرّه کشید. کوبید تو سرش و بد و بیراه گفت. یکی از همین سربازها با قنداق کوبید تو صورتش پرتش کرد تو آب. من زانوهام شُل شد و انگار همه چی تمام شد. صمد بی چاره خیالش، افتاده دستِ مامورها. باورش که نمی شد، حتی بعد که دید می گفت دروغه. همان وقت هم آن سیاهی را که دیدیم روی آب، یکهو پرید تو آب به هواش و همچین تیر شنا کرد که یکی از همین سربازها گَلَنگدن کشید. خب خود من هم به خیالم خودش بود. یکهو گُر گرفتم و همه چی دور سرم چرخید. اما همین که رسید و دست بهش زد، دل بالا که شد، تازه یادم آمد که اصلاً سمیر از یادم رفته بود... خب صمد افتاده به عُرّه کشیدن و فحش دادن. حقیقت من هم خیالم رسید مامورها برداشتن. یعنی مثلاً زودتر رسیدن و از آب کشیدنش بیرون. تا این که آن پتو را دیدم دستِ آن سرباز... خب عین مَرمَر بود خاتون. زن ها خیلی هنر داشته باشن تنشان را می بخشند اما خاتون... می گفتن مال هزار ـ دوهزار سالِ پیش، بلکه هم بیش تر. حالا فقط پایین تنه ش مانده بود. شره بود عینِ ستونی که هزار تا تیشه خورده، کی باور می کرد از نمک باشه؟

تیر ۱۳۸۰

نظرات کاربران درباره کتاب تک خشت