فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بابای سیمون و سی‌و‌یک داستان کوتاه

کتاب بابای سیمون و سی‌و‌یک داستان کوتاه

نسخه الکترونیک کتاب بابای سیمون و سی‌و‌یک داستان کوتاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بابای سیمون و سی‌و‌یک داستان کوتاه

گرمای نفس‌گیر نزدیک غروب یک روز تابستانی بر جاده سنگینی می‌کرد، و گرچه حتی نسیمی هم نمی‌وزید، غباری سفید، گچی، کدر، و خفه‌کننده و گرم بر روی پوست نمناک می‌چسبید، بر چشم‌ها می‌نشست، و وارد ریه‌ها می‌شد. مردم در پی هوایی برای نفس‌کشیدن به درها نزدیک می‌شدند. شیشه‌های تراموا پایین کشیده شده بود و بر اثر سرعت پرده‌ها بالا و پایین می‌رفت. فقط چند نفری در داخل تراموا نشسته بودند (زیرا در روزهای گرم، مردم طبقه بالا را که روباز بود ترجیح می‌دادند). این عده عبارت بودند از چند بانوی فربه با آرایش مضحک، شبیه نوکیسه‌های حومه شهر که تشخصِ نداشته خود را با تظاهر به اشرافیتی نابجا جایگزین می‌کنند؛ و چند مرد خسته از کار اداری، با چهره‌هایی زردگون، تنه خمیده، که یکی از شانه‌هایشان به‌واسطه کار مداوم روزانه بر روی میز کمی بالاتر از آن یکی به‌نظر می‌رسید. سیمای نگران و غمگینشان حکایت از دغدغه‌های خانوادگی داشت، نیاز پیوسته به پول، امیدها و انتظارهای کهنه و قدیمی که یقیناً به سرانجام نمی‌رسید؛ زیرا همگی متعلق به هنگ متشکل از بدبخت بیچاره‌های کم‌درآمدی بودند که در خانه‌های محقر گچی، در حومه شهر پاریس، در کنار محل تخلیه زباله‌ها زندگی می‌کردند و باغچه خانه‌هایشان را فقط حاشیه سبزی تشکیل می‌داد. درست نزدیک در، مردی کوتاه‌قد و چاق، با چهره بادکرده و شکم برآمده‌اش که میان دو پای جدا از هم افتاده بود، لباس سیاهی به تن کرده بود که روی آن پُر از مدال بود، و سرگرم صحبت با مرد دیگری بود. این یکی وضع نامرتبی داشت، لباس کتانی سفید بسیار کثیفی پوشیده بود و کلاه حصیری کهنه‌ای به‌سر داشت.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.09 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بابای سیمون و سی‌و‌یک داستان کوتاه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



در محفل خانوادگی

تراموای نویی(۸) تازه از دروازه مایو(۹) عبور کرده بود و اکنون طول خیابانی را که به رودخانه سِن می رسید طی می کرد. موتور کوچکی که به واگنش بسته شده بود برای عبور از موانع بوق خود را به صدا درمی آورد، بخار متصاعد می کرد، مانند دونده ای خسته نفس نفس می زد؛ صدایی که از پیستون هایش بیرون می آمد مثل صدای شتاب آلود برهم خوردنِ پاهای آهنیِ در حال حرکت بود. گرمای نفس گیر نزدیک غروب یک روز تابستانی بر جاده سنگینی می کرد، و گرچه حتی نسیمی هم نمی وزید، غباری سفید، گچی، کدر، و خفه کننده و گرم بر روی پوست نمناک می چسبید، بر چشم ها می نشست، و وارد ریه ها می شد.
مردم در پی هوایی برای نفس کشیدن به درها نزدیک می شدند.
شیشه های تراموا پایین کشیده شده بود و بر اثر سرعت پرده ها بالا و پایین می رفت. فقط چند نفری در داخل تراموا نشسته بودند (زیرا در روزهای گرم، مردم طبقه بالا را که روباز بود ترجیح می دادند). این عده عبارت بودند از چند بانوی فربه با آرایش مضحک، شبیه نوکیسه های حومه شهر که تشخصِ نداشته خود را با تظاهر به اشرافیتی نابجا جایگزین می کنند؛ و چند مرد خسته از کار اداری، با چهره هایی زردگون، تنه خمیده، که یکی از شانه هایشان به واسطه کار مداوم روزانه بر روی میز کمی بالاتر از آن یکی به نظر می رسید. سیمای نگران و غمگینشان حکایت از دغدغه های خانوادگی داشت، نیاز پیوسته به پول، امیدها و انتظارهای کهنه و قدیمی که یقیناً به سرانجام نمی رسید؛ زیرا همگی متعلق به هنگ متشکل از بدبخت بیچاره های کم درآمدی بودند که در خانه های محقر گچی، در حومه شهر پاریس، در کنار محل تخلیه زباله ها زندگی می کردند و باغچه خانه هایشان را فقط حاشیه سبزی تشکیل می داد.
درست نزدیک در، مردی کوتاه قد و چاق، با چهره بادکرده و شکم برآمده اش که میان دو پای جدا از هم افتاده بود، لباس سیاهی به تن کرده بود که روی آن پُر از مدال بود، و سرگرم صحبت با مرد دیگری بود. این یکی وضع نامرتبی داشت، لباس کتانی سفید بسیار کثیفی پوشیده بود و کلاه حصیری کهنه ای به سر داشت. اولی آهسته و با تانی صحبت می کرد که گاهی به نظر می رسید لکنت زبان دارد؛ او آقای کاراوان(۱۰) بود، کارمند عالی رتبه وزارت بحریه. آن دیگری افسرِ سابق بهداشت در یکی از کشتی های تجاری بود و درحال حاضر، در میدان کوربووا، دانش پزشکیِ مفلوک خود را که پس از یک زندگی پرحادثه برایش باقی مانده بود نثار مردمان بیچاره آن محله می کرد؛ نامش شونه(۱۱) بود، اما می خواست دکتر خطابش کنند. در مورد اخلاق و رفتارش هم شایعه هایی بر سر زبان ها بود.
آقای کاراوان، همیشه طبقِ روالِ معمولِ پشت میزنشین های اداری زندگی اش را سپری کرده بود. از سی سال پیش، هر روز صبح، از همان مسیر، بی هیچ تغییری، به سر کار رفته بود و هر روز، در همان محل ها و همان ساعت ها، همان چهره های همیشگی را که به محل کارشان می رفتند دیده بود؛ هر روز عصر هم از همان راه برگشته بود و شاهد همان صورت هایی بود که به تدریج پیر شده بودند.
هر روز صبح، پس از خریدن روزنامه همیشگی اش به قیمت یک شاهی، که سر کنج محله خارج شهر سن ـ اونوره(۱۲) می فروختند، دو تا نان شیرمال می خرید و بعد مثل آدم گناهکاری که خودش را زندانی حس می کند وارد وزارتخانه می شد؛ بعد به سرعت به طرف اتاق کارش می رفت، و با قلبی نگران، همیشه در انتظار توبیخی بود که از بی توجهی احتمالی که ممکن بود از او سرزده باشد گریبانش را بگیرد.
هرگز هیچ حادثه ای نظم یکنواخت زندگی اش را برهم نزده بود؛ زیرا هیچ رویدادی به جز کارهای مربوط به اداره اش، یعنی ترفیع و پاداش و از این قبیل، برایش اهمیتی نداشت. چه در وزارتخانه، چه در میان خانواده (او با دختر یکی از همکارهایش ازدواج کرده بود که جهیزیه ای به همراه نیاورده بود)، از هیچ موضوعی به جز خدمت و کارهای اداری صحبت نمی کرد. کار روزمره یکنواخت و خرفت کننده اداری چنان مغزش را کوچک و محدود کرده بود که در آن فکر و ذکری و امید و آرزویی به جز کارهای مربوط به وزارتخانه نمی گنجید. اما در این رضایتمندی های کارمندمآبانه اش همواره موضوع تلخی رنجش می داد، و آن امکانِ دستیابی به مقام های ریاست و معاونت کمیسرهای دریایی بود که به واسطه سردوشی های نقره ای شان آنها را «حلبی ساز» می نامیدند. او هر شب، سر شام، با همسرش که در این نفرت ها با او همراه بود به بحث می نشست تا ثابت کند که گماردن روسایی در پاریس، برای افرادی که کارشان با دریا و دریانوردی است، چه اندازه نادرست و نابجا و ناحق است.
اکنون دیگر پیر شده بود، اما او گذر عمرش را ابداً حس نکرده بود، زیرا درست پس از پایان تحصیلات دبیرستانی، بی هیچ فاصله ای، به کار اداری پرداخته بود، و جای سربازانی را که در گذشته لرزه بر اندام او می انداختند اکنون فرماندهانی گرفته بودند که او به سختی از آنها می هراسید. ورود به آستانه اتاق این مستبدانِ مطلق العنان سرتاپایش را به ارتعاش درمی آورد؛ این هراس دائمی او را به رفتاری ناشیانه وامی داشت، رفتاری با خضوع و خشوع که نوعی لکنت زبان عصبی به همراه داشت.
پاریس را بیشتر از نابینایی که سگش هدایتش می کند و هر روز از همان راه می رود نمی شناخت؛ و اگر هر روز در روزنامه یک شاهی اش اخبار و حوادث و رسوایی ها را می خواند، آنها را به منزله خیالبافی هایی می انگاشت که برای سرگرم کردن کارمندان دون پایه اختراع می کنند. او اهل نظم و ترتیب بود، ارتجاعی و واپس گرا، اما بدون وابستگی به حزب خاصی؛ دشمن هر چیز تازه بود، از اخبار سیاسی، که همیشه به خاطر جانبداری از طرفی خاص دگرشکل جلوه داده می شد، صرف نظر می کرد؛ و وقتی هر روز عصر خیابان شانزلیزه را می پیمود، سیل ازدحام جمعیت در حالِ گشت وگذار و رفت وآمدِ درشکه ها و کالسکه ها را مانند مسافری که از دیاری دوردست آمده و شاهد منظره غریبی در سرزمین های ناآشناست از نظر می گذرانید.
پس از اتمام دوران سی سال خدمت اجباری، درست در همین سال، در روز اول ژانویه، نشانِ صلیب «لژیون دونور» را در ازای پاداشِ خدمتِ سالیان طولانی و فلاکت بار خدمات اداری نظامی (که «خدمات متعهدانه» نامیده می شد) ــ و در واقع اعمال شاقه غم انگیزش ــ پرچ شده به مقوایی سبز، به او اهدا کردند. با این مقام، از توانایی کاریِ خود اندیشه والا و تازه ای پیدا کرد و تمام رفتار و عاداتش را تغییر داد. از همان موقع، دیگر پوشیدن شلوارهای رنگی و کت های فانتزی را کنار گذاشت، و شلوار سیاه و کت بلندی می پوشید تا نشان اهداییِ پهن و بزرگش بهتر روی آن جلوه کند؛ هر روز صبح به دقت ریشش را می تراشید، زیر ناخن هایش را با وسواس پاک می کرد، هر دو روز یک بار لباس های زیرش را با احساس مسئولیت عوض می کرد تا خود را با احترام و شایستگی «نظام» ملی، که اکنون او در آن سهمی پیدا کرده بود، هماهنگ کند؛ او، از امروز به فردا، کاراوان دیگری شده بود، شسته رفته، موقر، و حاضر به خدمت.
در خانه، ورد زبانش «نشانِ من» بود. چنان غروری به او دست داده بود که نمی توانست بر روی سینه کسی هیچ نشانی از هیچ نوعی را تحمل کند؛ به خصوص از دیدن نشان های خارجی ــ «که قاعدتاً نباید در فرانسه به سینه می زدند» ــ به خشم می آمد. از این بابت بیشتر از دست دکتر شونه عصبانی بود که هر روز عصر او را در تراموا ملاقات می کرد و همیشه بر روی سینه اش از هر نشانی، سبز و سفید و آبی و نارنجی، دیده می شد.
از «طاق پیروزی» تا ایستگاه نویی، صحبت هایشان همیشه همان بود، و آن روز هم، مثل روزهای پیش، ابتدا در مورد زیاده روی های محلی حرف زدند، و هر دو از این بابت متحیر بودند که چگونه شهردار نویی راحت نشسته است و توجهی به این موضوع ها ندارد. بعد، همچنانکه همیشه در مصاحبت با یک پزشک پیش می آید، کاراوان فصل بیماری ها را باز کرد با این امید که در این میان از چند دستورالعمل مجانی، یا حتی با زیرکی ـ بدون اینکه طرف متوجه بشود ــ از یک مشاوره پزشکی برخوردار شود. مدتی بود که مادرش نگرانش کرده بود؛ چند بار پشت سرهم به مدتی طولانی از حال رفته بود، و با اینکه نود سال داشت، تن به دکتر و درمان نمی داد.
سنِ بالای مادرش او را نگران می کرد و مرتب به دکتر شونه می گفت: «شما هرگز دیده اید که همچین چیزی مرتب اتفاق بیفته؟» و بعد دست هایش را با خوشحالی برهم می زد، البته نه از این بابت که چندان دلش بخواهد مادرش در روی زمین جاویدان بماند، بلکه طولِ عمر مادرش به منزله نویدی برای زندگانی طولانیِ خودِ او به حساب می آمد.
بعد چنین ادامه داد: «آه! در خانواده من همه زیاد عمر کرده اند؛ من خودم مطمئن هستم، اگر حادثه ای پیش نیاید، خیلی عمر می کنم.» افسر بهداشت نگاه ترحم آمیزی به سوی او انداخت، و برای یک ثانیه نگاهش را متوجه چهره گلگون، گردن پرچرب، و شکم برآمده اش کرد که میان دو پای چرب و شل و گوشت آلودش افتاده بود و تمام خصوصیات یک کارمند پیر با تن شل و ورزش نکرده را داشت. سپس کلاهش را که به خاکستری می گرایید به تندی از سرش برداشت و با خنده تمسخرآمیزی پاسخ داد: «زیاد هم مطمئن نباش، عزیزم؛ مادر تو لاغر و پوست و استخونه، اما تو فقط یه شکموی پرخوری!» کاراوان، که منقلب شده بود، ساکت شد.
تراموا به ایستگاه رسیده بود. دو همراه همیشگی پیاده شدند، و این بار نوبت آقای شونه بود که در کافه «گلوب»(۱۳)، که همان روبه روی ایستگاه بود و طبقِ عادت هر روز سری به آن می زدند، آقای کاراوان را به «ورموت»(۱۴) مهمان کند. صاحب کافه، که رفاقتی با آنها داشت، دستش را دراز کرد و آنها از روی بطری های پیشخوان دو انگشتش را فشار دادند. بعد به طرف میز سه بازیکن دومینو رفتند که از ظهر تابه حال همان جا مشغول بازی بودند. گفت وگوهایی صمیمانه میانشان ردوبدل شد و جمله احترازناپذیر «تازه چه خبر؟» هم همیشه چاشنی حرف هایشان بود. بعد بازیکنان، با آرزوی شبی خوش برای دوستانشان، به بازیشان ادامه دادند و بدون اینکه سرشان را بالا کنند با آنها دست دادند. سپس هر کدام برای صرف شام به طرف خانه خود رهسپار شدند.
کاراوان در نزدیکی میدان کوربووا زندگی می کرد؛ خانه کوچک سه طبقه ای بود که طبقه همکف آن در اختیار یک سلمانی بود.
آپارتمان کاراوان عبارت بود از دو اتاق خواب، یک ناهارخوری، و یک آشپزخانه که صندلی های آن برحسب نیاز از اتاقی به اتاق دیگر جابه جا می شد، و خانم کاراوان وقت خود را صرف نظافت و جمع وجور کردن آن می کرد، درحالی که دختر دوازده ساله شان ماری ـ لوئیز و پسر نه ساله شان فیلیپ ـ اوگوست، همراه با همه بچه محل های کثیف، در جوی های خیابان بازی و شیطنت می کردند.
کاراوان مادرش را در بالای خانه اش، در طبقه سوم، جای داده بود. در آن محله، خست مادرش زبانزد بود و مردم درباره لاغری بیش از اندازه اش می گفتند که خداوند در مورد او، طبق مقررات خودِ او، امساک کرده است. این زن همیشه بداخلاق بود و هیچ روزی را بدون دعوا و عصبانیت های تند سپری نمی کرد؛ از پنجره اتاقش به هر کسی چیزی می گفت و متلکی می پراند، به همسایه ها جلو در خانه شان، به فروشنده های سیار، به جاروکش ها. پسربچه های محل هم، وقتی که از خانه بیرون می آمد، عوضِ همه این کارهای او را درمی آوردند، از دور دنبالش می کردند و داد می زدند: «شاشو پیزوری!»
مستخدمه ای جوان و کوچک اندام از اهالی نرماندی، که به طور عجیبی هم گیج و سربه هوا بود، کارهای خانه را انجام می داد و در طبقه بالا پیش پیرزن می خوابید، مبادا اتفاقی بیفتد و اهل خانه بی خبر بمانند.
هنگامی که کاراوان به خانه برگشت، همسرش، که مبتلا به بیماری مزمن نظافت بود، با یک پارچه پشمی چوبِ آکاژوی صندلی های پراکنده در اتاقِ نسبتاً خالی را برق می انداخت. همیشه دستکش های نخی به دست و کلاهی با روبان های رنگارنگ به سر داشت که مرتب روی یکی از گوش هایش می افتاد، و هر بار که او را در حال واکس زدن و شستن و روفتن و برس کشیدن و برق انداختن می دیدند، می گفت: «من آدم پولداری نیستم، توی خونه ما همه چیز ساده است، تجملِ من تمیزی و نظافته که از هر چیز دیگه ای بهتره.»
طبیعتاً زنِ با اراده و پشتکاری بود و در هر زمینه ای شوهرش را راهنمایی می کرد. هر شب، سر میز شام و بعد در تختخواب، مدت ها در مورد کارهای اداری شوهرش صحبت می کردند، و با اینکه بیست سال از او جوان تر بود، شوهرش به او اعتماد عجیبی داشت و همه پیشنهادها و راه حل های او را بی چون وچرا، مانند اوامر یک روحانی، می پذیرفت.
از ابتدا هرگز زن زیبایی نبود؛ اکنون زشت تر هم شده بود. اندامی لاغر و قدی کوتاه داشت؛ بدلباسی اش مزید بر علت شده بود و همان چند خاصیت ضعیف زنانه را هم که می توانست با هنر خوش پوشی عیان کند از میان برده بود. همیشه دامنش به یک طرف می پیچید؛ و او، بدون توجه به اینکه در کجاست، در خانه یا میان مردم، با بی قیدی خود را می خاراند، و این عمل را مثل یک واکنش بیمارگونه عصبی ادامه می داد. تنها آرایش و زینتی که داشت مربوط به روبان های ابریشمی نامرتب روی کلاهش بود که عادت داشت در خانه هم روی سرش بگذارد.
به محض دیدنِ شوهرش، از جایش بلند شد و دو طرف صورتش را بوسید و گفت: «عزیزم، هیچ به فکر پوتَن(۱۵) بودی؟»
(این یادآوری به خاطر حق العمل کاری بود که شوهرش قول داده بود آن را پرداخت کند.) اما مرد خسته روی صندلی افتاد؛ برای چهارمین مرتبه باز هم فراموش کرده بود.
ــ مصیبته، واقعاً یه مصیبته! تمام روز به فکرش بودم، وقتی عصر می شه همیشه فراموشش می کنم.
زن وقتی شوهرش را دید که خیلی ناراحت شده است، در پی تسلی برآمد:
ــ مهم نیست، فردا فکرش رو می کنی. تو اداره خبر تازه ای نبود؟
ــ چرا، یه خبر بزرگ: باز هم یه «حلبی ساز» به مقام معاونت رسیده.
زن قیافه ای خیلی جدی به خود گرفت و پرسید: «تو کدوم اداره؟»
ــ اداره خریدهای خارجی.
زن با خشم گفت: «پس به جایِ رامون(۱۶) اونو گذاشتن؛ درست چیزی رو که برای تو می خواستم. رامون چی شد؟ بازنشسته شد؟»
مرد زیرلب گفت: «بازنشسته شد.»
زن از خشم دیوانه شده بود، کلاهش روی شانه اش افتاد.
ــ دیگه تموم شد! دیگه کار از کار گذشت! الان اسم افسر مربوط تو چیه؟
ــ بوناسو(۱۷).
زن سالنامه نیروی دریایی را که همیشه نزدیک دستش بود برداشت و دنبال اسمش گشت: «بوناسو ــ تولون(۱۸) ــ متولد ۱۸۵۱ ــ در سال ۱۸۷۱ دانشجوی نیروی دریایی، در سال ۱۸۷۵ افسر نیروی دریایی.»
ــ این بابا هیچ تا حالا روی کشتی بوده؟
با این سوال، کاراوان آرام شد. بعد چنان شعفی به او دست داد که از خنده شکمش به تکان درآمد: «مثل بالَن(۱۹)، درست مثل بالَن، رئیسش.» سپس در میان خنده بلندتری، مضمون قدیمی را که برای آنها کوک کرده بودند تعریف کرد که همه اهل اداره از آن خوششان می آمد: «اینها رو نباید برای بازرسی ایستگاه دریایی پوئن ـ دو ـ ژور از روی آب ببرن، چون وقتی سوار قایق موتوری هم بشن حالشون به هم می خوره.»
اما زن، گویی لطیفه را نشنیده باشد، همچنان حالت جدی خود را حفظ کرده بود. بعد درحالی که چانه اش را می خاراند زیرلب گفت: «کاش یه وکیل مجلسی، چیزی آشنا داشتیم. وقتی مجلس متوجه بشه که اینجا چی می گذره، وزیر با کله سرنگون می شه...»
ناگهان صدای جیغ و دادی از پله ها به گوش رسید و جمله او ناتمام ماند. ماری ـ لوئیز و فیلیپ ـ اوگوست، که از بازی توی جوی برگشته بودند، در حال کتک کاری بودند و، پله به پله، لگد و کتک و سیلی بود که به یکدیگر وارد می آوردند. مادرشان خشمگین خود را بیرون انداخت، بازوی هر یک را گرفت، و با شدت هر دوشان را به داخل آپارتمان پرت کرد.
به محض دیدن پدرشان، به طرف او رفتند و او با مهربانی هر دو را بغل کرد و مدتی در آغوش گرفت؛ بعد سر جایش نشست و بچه ها را روی زانوانش نشاند و سرگرم گفت وگو با آنها شد.
فیلیپ ـ اوگوست پسربچه زشتی بود، موهایش نامرتب و شانه نکرده، از سر تا پا کثیف بود، و از صورتش بلاهت می بارید. ماری ـ لوئیز شباهت زیادی به مادرش داشت، مثل او حرف می زد، حرف ها و جمله های او را تکرار می کرد، و حتی رفتار و ادای او را تقلید می کرد. او هم مثل مادرش پرسید: «توی اداره چه خبر؟» پدرش با خنده گفت: «دوستت رامون، که هر ماه اینجا برای شام می آد، از اداره می ره؛ به جای اون یه معاون دیگه می آد، دخترم.» دختر نگاهش را متوجه پدرش کرد و با حالت دلسوزی کودکی زودرس گفت: «پس بازم یکی دیگه از روی شونه هات بالا رفت و تو رو جا گذاشت!»
پدر خنده اش را خورد و جوابی نداد. بعد رو به همسرش کرد، که اکنون مشغول پاک کردن شیشه ها بود، و پرسید: «مامان اون بالا حالش خوبه؟»
خانم کاراوان دست از سابیدن کشید، به طرف او برگشت و کلاهش را که کاملاً عقب رفته بود سر جایش گذاشت، و با لب های لرزان گفت: «آره! بهتره از مادرت حرف بزنیم! امروز یه بازی دیگه درآورد! فکرش رو بکن، خانم لوبودَن(۲۰)، زن آرایشگر، آمده بود بالا تا از من یک بسته نشاسته بگیره؛ اون موقع من خونه نبودم، بیرون رفته بودم؛ و مادرت اونو با عنوان گدا بیرون کرد. من به روش آوردم، اما اون مثل همیشه وقتی که حرف حساب می شنوه خودش رو به نشنیدن می زنه، تظاهر به نشنیدن کرد؛ اما اگه من کرَم، اونم کرِه، همش بازیه، همین! دلیلش هم اینه که، بدون اینکه حرفی بزنه، بلافاصله رفت بالا توی اتاقش.»
کاراوان ناراحت بود اما چیزی نمی گفت. مستخدمه با عجله آمد و گفت که شام حاضر است. کاراوان، برای اطلاع دادن به مادرش، دسته جارویی را که همیشه در گوشه ای می گذاشتند برداشت و سه ضربه به سقف زد و بعد همگی به اتاق ناهارخوری رفتند. خانم کاراوان برای همه آبگوشت کشید و منتظر پیرزن شد. از پیرزن خبری نبود، غذا هم داشت سرد می شد. بنابراین، همگی با تانی شروع به خوردن کردند؛ بعد از اینکه محتویات بشقاب ها تمام شد، باز هم منتظر ماندند. خانم کاراوان با عصبانیت به شوهرش گفت: «می بینی، مخصوصاً می کنه. با این حال، تو همیشه طرف اونو می گیری.» مرد، پریشان، میان دو احساس گیر کرده بود. ماری ـ لوئیز را فرستاد تا مادربزرگش را خبر کند، و خود با چشمانی که به زمین دوخته بود ساکت و بی حرکت ماند؛ در همین حال، همسرش با خشم دسته چاقو را زیر لیوانش می کوبید.
ناگهان در باز شد و کودک درحالی که نفس نفس می زد و رنگ به چهره نداشت تنها وارد شد و به تندی گفت: «مادربزرگ روی زمین افتاده.»
کاراوان با یک جست از جایش پرید، دستمالش را روی میز انداخت، و خود را به پله ها رساند؛ طنین قدم های سنگین و شتاب آلودش کاملاً احساس می شد. همزمان، همسرش که فکر می کرد مادرشوهرش حیله دیگری به کار بسته است با حالتی تحقیرآلود شانه هایش را بالا انداخت و آهسته بالا رفت.
پیرزن با تمامِ تنه در وسط اتاق دمر افتاده بود، و وقتی پسرش رویش را برگردانید، چهره ای خشک و بی حرکت با پوستی زرد، چروکیده، چشمان بسته، دندان ها به هم فشرده، و تنی لاغر و سفت پدیدار شد.
کاراوان در کنارش زانو زده بود و ناله می کرد: «بیچاره مادرم، بیچاره مادرم!» اما خانم کاراوان، پس از لحظه ای که خوب تماشایش کرد، گفت: «چیزی نیست، غش کرده، همین! این هم واسه این بوده که نتونیم درست و حسابی شاممون رو تموم کنیم، مطمئن باشین.»
پیکر پیرزن را به رختخواب منتقل کردند، همه لباس هایش را از تنش درآوردند، و کاراوان، همسرش، و مستخدمه همگی شروع کردند به مشتمال دادن بدنش؛ با وجود همه تلاشی که کردند، به حال نیامد. بنابراین، رُزالی(۲۱) را فرستادند پیِ دکتر شونه. خانه دکتر کنار رودخانه به طرف سورِن(۲۲) بود. خانه اش دور بود و انتظار مدتی طول کشید. سرانجام، دکتر رسید، پیرزن را خوب معاینه کرد، همه بدنش را لمس کرد، و آخرسر اعلام کرد که «تمام کرده است.»
کاراوان با هق هق گریه روی جسد افتاده و با حالتی مضطرب و متشنج صورت سفت و خشکیده مادرش را می بوسید و چنان اشکی می ریخت که مثل قطره های آب صورت مرده را خیس می کرد.
خانم کاراوان هم دستخوش بحران ناشی از غم پیش آمده شد، و سرپا پشت سر شوهرش، مرتب چشم هایش را می مالید و ناله های خفیفی سر می داد.
کاراوان، با چهره ورم کرده، ناگهان از جا بلند شد؛ موهای کم پشتش درهم ریخته بود و در غمی واقعی که به او دست داده بود قیافه زشتی پیدا کرده بود. از دکتر پرسید: «مطمئن هستین دکتر؟... کاملاً مطمئن هستین؟...» افسر بهداشت به سرعت نزدیک آمد و با مهارت کاملِ یک حرفه ای، مثل تاجری که کالایش را به تماشا می گذارد، جنازه را گرفت و گفت: «بیایین چشمش را نگاه کنین!» پلک را بالا زد و زیر انگشتش چشم پیرزن نمایان شد که هیچ تغییری در آن به وجود نیامده بود، شاید مردمک چشمش کمی بزرگ تر هم شده بود. چیزی در قلب کاراوان فرو ریخت و ترس تا مغز استخوانش را فرا گرفت. آقای شونه بازوی سفت و منقبض جسد را گرفت و سعی کرد انگشتانش را از هم باز کند و با حالتی خشمگین، گویی در مقابل مستنطقی ایستاده است، گفت: «دستش رو نگاه کنین، من هیچ وقت در این گونه موارد اشتباه نمی کنم، فکرتون راحت باشه.»
کاراوان بار دیگر خود را بر روی تختخواب انداخت و تقریباً نعره می کشید، و همسرش، با تظاهر به گریه، کارهای ضروری را انجام می داد. روی میز عسلی کنار تخت پیرزن را با رومیزی پوشانید، چهار شمع روی آن گذاشت و روشن کرد، شاخه ای شمشاد را که پشتِ شیشه بخاری دیواری آویخته شده بود برداشت و داخل بشقابی کنار شمع ها قرار داد، و چون آب مقدس نداشت، توی بشقاب آبِ آشامیدنی ریخت. اما پس از اندکی، فکری به خاطرش رسید و به سرعت قدری نمک داخل آب ریخت؛ شاید با خود فکر می کرد که بدین ترتیب آب را متبرک کرده است.
وقتی از کارهایی که فکر می کرد باید برای مرده انجام بدهد فارغ شد، بی حرکت سرپا ایستاد. در این حال، افسر بهداشت، که در جا دادن اشیا او را کمک کرده بود، آهسته گفت: «باید کاراوان رو بیرون ببرم.» زن با سر اشاره ای مبنی بر موافقت کرد و به شوهرش که، همچنان زانوزده، با صدای بلند گریه می کرد نزدیک شد، و به اتفاق دکتر شونه، هر کدام یک بازویش را گرفتند و از جا بلند کردند.
ابتدا او را روی صندلی نشاندند، بعد زن بوسه ای بر پیشانی شوهرش زد و کلماتی برای تسکین و تسلی به زبان آورد. افسر بهداشت هم هرگونه استدلال و نصیحت و پند و جمله های مبتنی بر استقامت و شهامت و تسلیم در مواقع پیشامدهای تلخ می دانست بیان کرد. سپس هر دو دوباره زیر بازویش را گرفتند و با خود بیرون بردند.
کاراوان مثل یک بچه بزرگ گریه می کرد، تشنج و هق هق امانش نمی داد، دست هایش بی حرکت کنارش افتاده بود، و پاهایش قدرت نداشت؛ بدون اراده و بی آنکه خود متوجه باشد از پله ها پایین می آمد.
او را روی صندلی همیشگی اش که پشت میز غذاخوری قرار داشت نشاندند. بشقابش تقریباً خالی بود و قاشقش در اندک مایعی که از آبگوشت باقی مانده بود غلت می خورد. کاراوان بی حرکت همان جا نشست، چشمش به لیوانش دوخته شده بود و چنان ماتش برده بود که گویی اصلاً نمی توانست فکری در مغز داشته باشد.
خانم کاراوان در گوشه ای با دکتر سرگرم گفت وگو بود و سعی می کرد در مورد تشریفات و مراسم و کارهایی که باید انجام پذیرد اطلاعاتی بگیرد. سرانجام، دکتر شونه، که به نظر می رسید منتظر چیزی است، کلاهش را برداشت و با گفتنِ اینکه هنوز شام نخورده است خداحافظی کرد که به خانه اش برگردد.
زن به صدای بلند گفت: «چطور، شام نخوردین؟ پس اینجا بمونین، خواهش می کنم همین جا بمونین! ما با هر چی داریم ازتون پذیرایی می کنیم؛ چون کلاً ما غذای آن چنانی نمی خوریم.»
دکتر بهانه ای آورد و این تعارف را رد کرد. اما زن اصرار می کرد:
ــ «چطور ممکنه، بمونین! توی یه همچین وقتایی، اگه دوستا کنار آدم باشن باعث تسکین و خوشحالیه. تازه، شاید به شوهرم هم کمک کنین کمی خودش رو آروم تر کنه؛ اون واقعاً نیاز به تقویت داره.»
دکتر تعظیمی کرد و درحالی که کلاهش را روی مبلی می گذاشت گفت: «در این صورت، قبول می کنم، خانم.»
زن سراسیمه دستورهایی به رُزالی داد و خود پشت میز نشست تا به قولِ خودش «با تظاهر به خوردن شام، با دکتر همراهی کرده باشد.»
با آبگوشتی که دیگر سرد شده بود از دکتر پذیرایی کردند. دکتر باز هم از آن خواست. بعد یک ظرف سیرابی آوردند که عطر خوش پیاز آن در فضا پیچید و خانم کاراوان هم تصمیم گرفت قدری از آن بچشد. دکتر گفت: «معرکه است!» خانم کاراوان لبخندی زد و گفت: «بله، همین طوره.» بعد رو به شوهرش کرد و گفت: «آلفرد، عزیز من، تو هم کمی بخور فقط برای اینکه چیزی توی شکمت رفته باشه؛ فکرش رو بکن که باید این شب رو به صبح برسونی!»
کاراوان، آرام و مطیع، بشقابش را به همسرش داد؛ اگر به او می گفتند که همین الساعه به تختخواب برود و بخوابد، همان فرمان را انجام می داد و بدون تفکر و مقاومت فرمانبرداری می کرد ــ بعد شروع به خوردن کرد.
دکتر، که خود از خودش پذیرایی می کرد، سه بار غذا کشید، درحالی که خانم کاراوان هرازگاهی با چنگالش تکه بزرگی برمی داشت و با بی توجهی آن را می بلعید.
وقتی دیس پر از ماکارونی از راه رسید، دکتر زیرلب گفت: «جون! این رو می گن یه چیز حسابی!» این بار، خانم کاراوان برای همه غذا کشید، حتی پیاله های آبخوری بچه ها را هم پُر کرد؛ چون اگر خالی می ماند، بچه ها از آنها برای نوشیدن شراب خالص استفاده می کردند، و در وضع فعلی شان هم از زیر میز به یکدیگر لگدپرانی می کردند.
آقای شونه از علاقه وافر روسینی(۲۳) به این غذای ایتالیایی یاد کرد؛ بعد یکباره گفت: «گوش کنین! با هم قافیه دارن، می شه یک بیت شعر درست کرد:

استاد روسینی
دوست داشت ماکارونی...»

کسی گوش به حرف های او نمی داد؛ خانم کاراوان یکدفعه به فکر فرو رفته بود و به تمامی عواقب احتمالی این واقعه می اندیشید، درحالی که شوهرش تکه های نان را لوله می کرد و روی سفره می گذاشت و بعد مثل احمق ها نگاهش را روی آنها ثابت می کرد. از آنجا که تشنگی عجیبی به او دست داده بود، مرتب لیوان پر از شرابش را به دهان می برد؛ و نیروی تعقلش، که پیش از آن بر اثر مصیبتِ وارده متزلزل شده بود، دیگر به صورتی شناور و در گیجیِ ناشی از آغاز گوارشی پرزحمت معلق مانده بود.
دکتر، مانند خیک، همچنان پشت سرهم شکمش را از شراب پر می کرد و کاملاً مشخص بود که مست شده است؛ و خانم کاراوان هم، که دچار واکنش عصبی ای شده بود که معمولاً با هر ضربه روحی پدید می آید، در التهاب بود، و با اینکه فقط آب نوشیده بود، احساس می کرد قدری سرش گیج می رود.
آقای شونه شروع کرده بود به تعریف داستان هایی از مرگ هایی که به نظرش مضحک جلوه کرده بود. زیرا در این حومه پاریسی که پر از جمعیت شهرستانی ها بود، یک نوع بی تفاوتیِ روستایی نسبت به مرگ وجود داشت، پدر یا مادر فرقی نمی کرد، بی احترامی و بی رحمی ناخودآگاه در میان این مردم عمومیت داشت؛ چیزی که در پاریس بسیار نادر است. آقای شونه می گفت: «گوش کنین، هفته پیش منو از خیابون پوتو(۲۴) خواستن و من بلافاصله به اونجا رفتم؛ وقتی رسیدم، مریض مرده بود و خانواده اش آروم دور تختخواب اون مشغول نوشیدن یک بطر عرق رازیانه بودند که شبِ پیش به خاطر برآوردن آخرین هوسِ بیمار در حالِ احتضار خریداری کرده بودند.»
خانم کاراوان گوش نمی داد و همچنان در فکر ارثیه بود؛ و کاراوان هم، گویی مغزش خالی شده باشد، هیچ چیز نمی فهمید.
موقع صرف قهوه رسید، که برای تسکین اعصاب بسیار غلیظ تهیه شده بود. هر فنجان قهوه را با قدری کنیاک نوشیدند، که بی درنگ اثر کرد و چهره هایشان به سرخی گرایید و بقایای آخرین اندیشه های شناور در اذهان آشفته را پریشان تر کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب بابای سیمون و سی‌و‌یک داستان کوتاه