فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سربازان سالامیس

نسخه الکترونیک کتاب سربازان سالامیس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سربازان سالامیس

اولین بار تابستان سال ۱۹۹۴ که حالا بیش از شش سال از آن زمان گذشته شنیدم سانچس ماساس مقابل جوخه‌ی آتش قرار گرفته است. تازه سه اتفاق بد را از سر گذرانده بودم: اول پدرم مرده و بعد همسرم ترکم کرده بود و آخرسر هم فعالیت ادبی‌ام را کنار گذاشته بودم. دروغ می‌گویم. حقیقت این است که از میان این سه، دوتای اول واقعی است، حتی اتفاق افتاده؛ ولی سومی نه. درواقع، کار من به‌عنوان نویسنده هیچ‌وقت شروع نشد، درنتیجه سخت می‌شد آن را کنار گذاشت. بهتر است بگویم قبل از اینکه نویسندگی را درست‌وحسابی آغاز کنم کنار گذاشتم. اولین رمانم را سال ۱۹۸۹ منتشر کردم؛ مثل مجموعه‌داستانی که دو سال پیش منتشر شد، این کتاب هم با استقبال روبه‌رو نشد، ولی غرور و نقدهای مشوقانه‌ی دوستی که آن روزها داشتم قانعم کرد که روزی می‌توانم نویسنده شوم و برای آنکه چنین روزی برسد باید کار روزنامه‌نگاری را کنار بگذارم و خود را وقف نوشتن کنم. پنج سال رنج و عذاب مالی، جسمی و روحی، سه رمان ناتمام و افسردگی وحشتناکی که دو ماه تمام من را روی کاناپه‌ی جلوی تلویزیون انداخت، نتیجه‌ای این تغییر در سبک زندگی‌ام بود. همسرم که از پرداخت صورت‌حساب‌ها، ازجمله صورت‌حساب‌های مراسم تدفین پدرم و تماشای من که به صفحه‌ی تلویزیون خاموش خیره می‌شدم و گریه می‌کردم خسته شده بود به‌محض اینکه کمی حالم بهتر شد من را ترک کرد و چاره‌ای نداشتم جز اینکه بلندپروازی‌های ادبی‌ام را کنار بگذارم و برای کار سابقم در روزنامه تقاضای مجدد بدهم.
تازه چهل‌ساله شده بودم، ولی خوشبختانه ــ یا شاید به این دلیل که گرچه نویسنده‌ی خوبی نیستم ولی روزنامه‌نگار بدی هم نیستم، یا به احتمال قوی‌تر چون هیچ‌کس در روزنامه حاضر نبود کارم را با حقوقی به ناچیزی حقوق من انجام دهد ــ قبول کردند. من را به بخش فرهنگی فرستادند؛ کسانی را آنجا می‌فرستند که نمی‌دانند با آنها چکار کنند.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.64 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سربازان سالامیس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول: رفقای جنگل

اولین بار تابستان سال ۱۹۹۴ که حالا بیش از شش سال از آن زمان گذشته شنیدم سانچس ماساس مقابل جوخه ی آتش قرار گرفته است. تازه سه اتفاق بد را از سر گذرانده بودم: اول پدرم مرده و بعد همسرم ترکم کرده بود و آخرسر هم فعالیت ادبی ام را کنار گذاشته بودم. دروغ می گویم. حقیقت این است که از میان این سه، دوتای اول واقعی است، حتی اتفاق افتاده؛ ولی سومی نه. درواقع، کار من به عنوان نویسنده هیچ وقت شروع نشد، درنتیجه سخت می شد آن را کنار گذاشت. بهتر است بگویم قبل از اینکه نویسندگی را درست وحسابی آغاز کنم کنار گذاشتم. اولین رمانم را سال ۱۹۸۹ منتشر کردم؛ مثل مجموعه داستانی که دو سال پیش منتشر شد، این کتاب هم با استقبال روبه رو نشد، ولی غرور و نقدهای مشوقانه ی دوستی که آن روزها داشتم قانعم کرد که روزی می توانم نویسنده شوم و برای آنکه چنین روزی برسد باید کار روزنامه نگاری را کنار بگذارم و خود را وقف نوشتن کنم. پنج سال رنج و عذاب مالی، جسمی و روحی، سه رمان ناتمام و افسردگی وحشتناکی که دو ماه تمام من را روی کاناپه ی جلوی تلویزیون انداخت، نتیجه ای این تغییر در سبک زندگی ام بود. همسرم که از پرداخت صورت حساب ها، ازجمله صورت حساب های مراسم تدفین پدرم و تماشای من که به صفحه ی تلویزیون خاموش خیره می شدم و گریه می کردم خسته شده بود به محض اینکه کمی حالم بهتر شد من را ترک کرد و چاره ای نداشتم جز اینکه بلندپروازی های ادبی ام را کنار بگذارم و برای کار سابقم در روزنامه تقاضای مجدد بدهم.
تازه چهل ساله شده بودم، ولی خوشبختانه ــ یا شاید به این دلیل که گرچه نویسنده ی خوبی نیستم ولی روزنامه نگار بدی هم نیستم، یا به احتمال قوی تر چون هیچ کس در روزنامه حاضر نبود کارم را با حقوقی به ناچیزی حقوق من انجام دهد ــ قبول کردند. من را به بخش فرهنگی فرستادند؛ کسانی را آنجا می فرستند که نمی دانند با آنها چکار کنند. اوایل، برای تنبیه کردن من به خاطر خیانتم ــ از آنجا که برخی روزنامه نگارها، همکاری که روزنامه نگاری را برای نوشتن رمان ترک کند کمتر از خائن نمی دانند ــ مجبورم می کردند هر کاری بکنم، اما اجازه ی خریدن قهوه ی رئیس از بار سر خیابان را به من نمی دادند و تعداد همکارانی که از طعنه و نیشخند زدن خودداری می کردند بسیار معدود بود. گذر زمان، خیانت من را کمرنگ کرد: خیلی زود مشغول ویرایش مطالب ناقص، نوشتن مقاله و مصاحبه شدم و در ژوئیه ی سال ۱۹۹۴ برای انجام مصاحبه با رافائل سانچس فرلوسیو(۱۷) رفتم که آن زمان در دانشگاه جلسات سخنرانی داشت. می دانستم فرلوسیو تمایلی به صحبت با خبرنگارها ندارد، اما به لطف یک دوست (یا دوست دوستی که اقامت فرلوسیو در شهر را ترتیب داده بود، او را راضی کردم با من صحبت کند. عنوان مصاحبه برای آن گفت وگو کمی اغراق است، اما اگر واقعا این طور بوده باشد، عجیب ترین مصاحبه ای بود که در عمرم انجام دادم. از اول ماجرا که بگویم، فرلوسیو در میان گروهی از دوستان، شاگردان، کسانی که او را تحسین می کردند و آدم های مفت خوری که به او چسبیده بودند روی تراس بیستروت(۱۸) ظاهر شد؛ شاید این بی توجهیِ آشکار به لباس ها و ظاهرش که کاملاً با رفتار اشراف زاده ی کاستیلی که از اشراف زاده بودن خود خجالت زده است و همین طور رفتار با جنگجوی مغول پیر درهم آمیخته بود ــ سر بسیار بزرگ، موهای درهم دور صورت خشن استخوانی، بینی بزرگ و گونه هایی که ته ریشی بر آن سایه انداخته بود ــ برای بیننده ای که او را نمی شناخت تصویری از معلم مذهبی را در میان شاگردانش زنده می کرد. به علاوه، فرلوسیو زیر بار جواب هیچ کدام از سوال های من نرفت و ادعا کرد بهترین پاسخ هایش را در کتاب هایش آورده است. منظورش این نبود که نمی خواهد با من حرف بزند؛ کاملاً برعکس: می خواست ثابت کند به اشتباه او را غیراجتماعی می خوانند (یا شاید بگوید که این تهمت بی اساس است)، بی نهایت صمیمی بود و بعدازظهر به حرف زدن گذشت. مشکل این بود که اگر مثلاً در مورد تقسیم بندی پرسونای(۱۹) ادبی برای شخصیت و سرنوشت می پرسیدم، با زیرکی با صحبت درباره ی چیزی مثل دلایل شکست ایرانی ها در نبرد سالامیس جوابم را می داد؛ هر وقت سعی می کردم نظرش را درباره ی، مثلاً، شکوه و جلال جشن های پانصدسالگی پیروزی آمریکایی ها بپرسم، با دنیایی از جزئیات و تکان دادن سر و دست، استفاده ی صحیح از رنده ی چوب را توضیح می داد. مسابقه ی طناب کشی خسته کننده ای بود و فرلوسیو تا آخرین آب جوی آن شب، داستان روبه رو شدن پدرش با جوخه ی آتش را تعریف نکرد؛ داستانی که در دو سال گذشته من را بین زمین و هوا نگه داشته است. یادم نیست چه کسی از رافائل سانچس ماساس نام برد یا چطور اسمش مطرح شد (شاید یکی از دوستان فرلوسیو بود، شاید هم خودش)، ولی یادم می آید که گفت:
«در صومعه ی کولِی(۲۰) که خیلی از اینجا دور نیست، او را تیرباران کردند.» نگاهی به من انداخت. «هیچ وقت آنجا بودی؟ من هم نبودم، ولی می دانم نزدیک بانیولِس(۲۱) است. اواخر جنگ بود. هجده جولای او را در مادرید پیدا کرده بودند و مجبور شده بود به سفارت شیلی پناهنده شود. بیشتر از یک سال آنجا بود. اواخر سال ۳۷ از سفارت فرار کرد و داخل کامیونی پنهان شد و از مادرید بیرون آمد. شاید می خواست خودش را به فرانسه برساند. بااین وجود، او را در بارسلون دستگیر کردند و وقتی قوای فرانکو به شهر می رسید او را بردند به کولِی، نزدیک مرز. آنجا او را تیرباران کردند. تیرباران دسته جمعی بود، احتمالاً اوضاع به هم ریخته بوده، چون در جنگ شکست خورده بودند و جمهوری خواهان با عجله و با وضعیتی آشفته به سمت کوه های پیرنه(۲۲) می رفتند، فکر کنم نمی دانستند یکی از پایه گذاران فالانژ(۲۳)، دوست نزدیک خوسه آنتونیو پریمو دِ ری وِرا را تیرباران می کنند. پدرم همیشه شلوار و کت پوست را که موقع شلیک به او تنش بود بارها به من نشان داد؛ شاید هنوز هم همین اطراف باشند؛ شلوار سوراخ شده بود، تیرها فقط بدنش را خراش داده بودند و او از به هم ریختگی اوضاع در آن لحظه استفاده کرده و به طرف جنگل دویده و آنجا پنهان شده بود. از داخل آبگیری که پناه گرفته بود صدای سگ ها را می شنید که پارس می کردند و صدای شلیک ها و سربازان که دنبالش می گشتند و می دانستند که نمی توانند وقتشان را برای او تلف کنند چون نیروهای فرانکو به آنها می رسیدند. پدرم لحظه ای صدای شاخه ها را شنیده که پشت سرش تکان می خورده؛ برگشته و شبه نظامی را دیده که به او نگاه می کرده. بعد صدای فریادی را شنیده: آنجاست؟ پدرم تعریف کرد که چطور سرباز لحظه ای به او نگاه کرده و بعد بی آنکه چشم هایش را از روی پدرم بردارد فریاد زده: اینجا کسی نیست! بعد رفته.»
فرلوسیو با مکث چشم هایش را ریز کرد و حالت زیرکانه ی آدم های موذی را گرفت؛ مثل پسربچه ی کوچکی که خنده اش را نگه داشته باشد.
«چند روز داخل جنگل مخفی شده، با چیزهایی که پیدا می کرده یا مردم در مزارع می دادند زنده مانده. منطقه را نمی شناخته و عینکش هم شکسته بوده و تقریبا چیزی نمی دیده؛ برای همین همیشه می گفت اگر چند نفر از جوان های یکی از روستاهای اطراف ــ به اسم کورنلیا دِ تری(۲۴) ــ را ندیده بود زنده نمی ماند؛ پسرهایی که تا رسیدن ملی گراها از او حمایت کردند و به او غذا دادند. آنها دوستان خیلی خوبی شدند و بعد از اینکه همه چیز تمام شد چند روز در خانه ی آنها ماند. فکر نکنم دوباره آنها را دیده باشد، ولی بیش از یک بار درباره ی آنها با من حرف زد. یادم می آید همیشه با اسمی که برای خودشان گذاشته بودند آنها را صدا می زد: رفقای جنگل.»
اولین باری بود که داستان را می شنیدم؛ و داستان را همین طور شنیدم. توانستم چیز درست وحسابی از مصاحبه با فرلوسیو دربیاورم، یا شاید داستان را از خودم درآوردم؛ تا آنجا که یادم می آید، یک بار هم به نبرد سالامیس اشاره نکرد (ولی در مورد تفاوت نقش شخصیت و سرنوشت چیزی گفت)، یا به طرز صحیح استفاده از رنده ی چوب اشاره نکرد. (ولی به تفصیل درباره ی شکوه جشن های پانصدساله ی کشف قاره ی آمریکا سخن گفت). در مصاحبه، به جوخه ی آتش کولِی یا سانچس ماساس هم اشاره نکرد. در مورد اولی تنها همان چیزهایی را می دانستم که از فرلوسیو شنیده بودم، در مورد دومی چیز زیادی نمی دانستم؛ تا آن موقع یک خط هم درباره ی سانچس ماساس نخوانده بودم و برایم تنها نامی در هاله ای از ابهام بود، صرفا یکی دیگر از سیاستمداران و نویسندگان فالانژی که تاریخ اسپانیا در سال های گذشته با عجله مثل گورکن هایی که از زنده بودن آنها در هراس باشند به خاک سپرده بود.
درواقع این طور نبود. حداقل نه کاملاً. داستان نویسنده ای که در کولِی مقابل جوخه ی آتش قرار گرفته بود و مسائل حول آن به قدری من را جذب کرد که بعد از مصاحبه با فرلوسیو، درباره ی سانچس ماساس و جنگ داخلی اسپانیا کنجکاو شدم. تا آن موقع درباره ی این موضوع همان قدر می دانستم که درباره ی نبرد سالامیس یا نحوه ی صحیح استفاده از رنده ی چوب یا داستان های وحشتناکی که جنگ به وجود آورده بود؛ و تا آن روز آنها را به عنوان بهانه ی پیرمردها برای احساس غربت و سوژه ی خیال پردازی رمان نویسانی به حساب می آوردم که ذهن خیال پردازی نداشتند. به طور تصادفی (یا شاید خیلی هم تصادفی نبود)، آن زمان احیاء کارهای نویسندگان فالانژی در بین نویسندگان اسپانیایی مُد شده بود. درواقع قبل از آن، در اواسط دهه ی ۱۹۸۰ شروع شد، یعنی وقتی برخی ناشرانِ تاثیرگذار فرهیخته کتاب های گاه وبی گاه برخی نویسندگان فالانژ فراموش شده ی فرهیخته را به چاپ رساندند. ولی آن موقع که من به سانچس ماساس علاقه مند شدم، برخی جمع های ادبی نه تنها از نویسندگان خوب فالانژ، بلکه نویسندگان متوسط و حتی بد هم اعاده ی حیثیت می کردند. آدم های صاف وساده ای، ازجمله چند نفر از طرفداران ارتودوکس های چپ گرا و آن دردسرسازهای عجیب اعلام کردند که اعاده ی حیثیت نویسندگان فالانژی درواقع حمایت (یا فراهم آوردن شرایط حمایت) از خود فالانژیسم است. اما حقیقت دقیقا برعکس بود: اعاده ی حیثیت از نویسنده ی فالانژی فقط اعاده ی حیثیت از نویسنده ی فالانژ بود؛ یا دقیق تر بگویم حمایت از کار نویسندگی خودشان با اعاده ی حیثیت از یک نویسنده ی خوب بود. منظورم این است که این شیوه، در بهترین حالت (بدترین حالت آن ارزش گفتن ندارد) ریشه در نیاز تمام نویسندگان به ایجاد سنتی برای خود دارد، ریشه در میل به محرک بودن، در این یقین چالش زا که ادبیات و زندگی از هم جدا هستند و امکان دارد کسی در عین اینکه نویسنده ی خوبی است آدم وحشتناکی باشد (یا آدمی که از اهداف وحشتناک حمایت و آن را ایجاد می کند)، در عقیده به اینکه ما واقعا با برخی نویسندگان فالانژ که به قول آندرِس تراپیلو(۲۵) جنگ را برده و ادبیات را باخته بودند ناعادلانه رفتار می کردیم. در هر صورت، سانچس ماساس هم از این نبش قبر جمعی مستثنی نماند: سال ۱۹۸۶ مجموعه ی شعرش برای اولین بار چاپ شد؛ سال ۱۹۹۵ ویرایش جدیدی از رمان او به نام زندگی جدید پدریتو دی آندیا(۲۶) در یک مجموعه ی پرطرفدار به چاپ رسید؛ سال ۱۹۹۶ یکی دیگر از رمان هایش به نام روسا کریگِر(۲۷) که از ۱۹۸۴ تجدید چاپ نشده بود با ویرایش جدید به چاپ رسید. همه ی آن کتاب ها را خواندم. با علاقه ــ حتی با لذت ــ خواندم، اما نه با اشتیاق: خیلی طول نکشید که به این نتیجه رسیدم سانچس ماساس نویسنده ی خوب بوده، اما عالی نه؛ اگرچه نمی دانم می توانم تفاوت نویسنده ی خوب و عالی را به روشنی توضیح بدهم یا نه. یادم می آید ماه ها و سال ها بعد از آن، اطلاعات جسته وگریخته ای از سانچس ماساس را که به طور تصادفی در کتاب هایی که می خواندم جمع می کردم و حتی به خلاصه ای عجیب و غریب و اشاره ای مبهم از آن بخش کولِی هم برخوردم.

نظرات کاربران درباره کتاب سربازان سالامیس

خلاصه داستان کتاب: رمان سربازان سالامیس به سرگذشت «رافائل سانچس ماساس»، نویسنده‌ى اسپانیایى ملى‌گرا و رهبر حزب فالانژ اسپانیا، در بحبوحه‌ى جنگ داخلى اسپانیا مى‌پردازد. خاویر سرکاس این رمان را در سال ٢٠٠١ به رشته‌ى تحریر درآورده و در آن به این سوال اساسی می پردازد: چه چیزی یک قهرمان را می‌سازد؟ آیا کسی مانند ماساس که اوج خشونت و نیاز به تغییر بنیادین را می‌طلبد، اما هیچ‌وقت حقیقتا برای آن نمی‌جنگد قهرمان است؛ یا اینکه قهرمان بودن چیزی کاملا متفاوت است؟
در 5 ماه پیش توسط