فیدیبو نماینده قانونی نشر داستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آواز ناتمام

کتاب آواز ناتمام

نسخه الکترونیک کتاب آواز ناتمام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آواز ناتمام

او در خواب سیاهانی را می‎دید که با کالسکه‎های بدون اسبی که چرخ‎های لاستیکی براقی داشتند و موزیک کَرکننده‎ای از درونشان به گوش می‎رسید، در حرکت بودند. کودکان چاق سیاهی را می‎دید که سیگارهایی با بوی عجیب و غریب دود می‎کردند و با تپانچه‎هایی که در جیب‎ داشتند به این طرف و آن طرف رفته و جلوی چشمان یکدیگر به قتل می‎رسیدند. او خواب زنان سیاهی را می‎دید که تصاویر لرزانشان در جعبه‎های نورانی و جادویی ظاهر می‎شد. تصاویری که می‎توانستی در اتاق نشیمن و از فاصله‎ای دور آنها را ببینی. و همچنین مردان رنگین پوستی را می‎دید که مانند کودکان لباس‎های پرزرق و برق پوشیده و به بازی‎های تفریحی عجیبی مشغول بودند و مانند افراد از خود بیخود، رجز می‎خواندند و لاف می‎زدند- در میان آنها ذره‌ای غرور، نجابت و اخلاقیات یافت نمی‌شد و بکلی از وجودشان زدوده شده بود. دیدن این خواب در اسارت برای لیز، درست مثل این بود که کورسوی نوری را که زندگی‌اش احساس می‌کرد، ناپدید و محو شد، اما وقتی از خواب پرید، نفس‎نفس زنان پی برد که آنها همه توهم و رویا بوده و او باید قبل از مرگ معنی واقعی آن را در این جهان پیدا کند. این قضیه غم و اندوه بیشتری را نسبت به شرایطی که در آن به سر می‌برد، برایش به همراه آورد، شرایطی کاملاً ناخوشایند، در وضعیتی که به مدت سه هفته زخمی و مجروح در یک اطاقک زیرشیروانی واقع در ساحل شرقی مریلند محبوس شده بود.

ادامه...
  • ناشر نشر داستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.24 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۷۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آواز ناتمام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

علامت رمز

در مارس سال ۱۸۵۰ و در یک صبح خاکستری، یک برده‎ی رنگین پوست به نام لیز اسپوکات (Liz Spocott) خواب آینده را می‎دید. آینده‎ای که چندان خوشایند نبود.
او در خواب سیاهانی را می‎دید که با کالسکه‎های بدون اسبی که چرخ‎های لاستیکی براقی داشتند و موزیک کَرکننده‎ای از درونشان به گوش می‎رسید، در حرکت بودند. کودکان چاق سیاهی را می‎دید که سیگارهایی با بوی عجیب و غریب دود می‎کردند و با تپانچه‎هایی که در جیب‎ داشتند به این طرف و آن طرف رفته و جلوی چشمان یکدیگر به قتل می‎رسیدند. او خواب زنان سیاهی را می‎دید که تصاویر لرزانشان در جعبه‎های نورانی و جادویی ظاهر می‎شد. تصاویری که می‎توانستی در اتاق نشیمن و از فاصله‎ای دور آنها را ببینی. و همچنین مردان رنگین پوستی را می‎دید که مانند کودکان لباس‎های پرزرق و برق پوشیده و به بازی‎های تفریحی عجیبی مشغول بودند و مانند افراد از خود بیخود، رجز می‎خواندند و لاف می‎زدند- در میان آنها ذره ای غرور، نجابت و اخلاقیات یافت نمی شد و بکلی از وجودشان زدوده شده بود.
دیدن این خواب در اسارت برای لیز، درست مثل این بود که کورسوی نوری را که زندگی اش احساس می کرد، ناپدید و محو شد، اما وقتی از خواب پرید، نفس‎نفس زنان پی برد که آنها همه توهم و رویا بوده و او باید قبل از مرگ معنی واقعی آن را در این جهان پیدا کند. این قضیه غم و اندوه بیشتری را نسبت به شرایطی که در آن به سر می برد، برایش به همراه آورد، شرایطی کاملاً ناخوشایند، در وضعیتی که به مدت سه هفته زخمی و مجروح در یک اطاقک زیرشیروانی واقع در ساحل شرقی مریلند محبوس شده بود.
در اِولز گریک(۱)، درست در غرب نیو مارکت، از یک تفنگ فتیله‎ای گلوله‎ای به سر او اصابت کرده بود. هنگامی که این اتفاق افتاد، ساعت پنج صبح بود، یک صبح با نشاط و سرزنده ماه مارس وقتی همراه با سه زن برده‎ی دیگر، با گام‎های بلند می‎دویدند و هدف ناامیدانه‎ای را به سوی آزادی دنبال می‎کردند. دو روز بود که از دست دو شکارچی مصمم برده که با فاصله‎ی کمی آنان را تعقیب می‎کردند، می گریختند. خسته و ژنده. در یک مسیر پرپیچ و خمی که از میان باتلاق و مرداب‎های مه آلود که از بیشاپز هد آیلند(۲) تا ناحیه دورچستر(۳) ادامه داشت. آنها دوبار تقریباً تا مرز به دام افتادن پیش رفتند، بار آخر تنها به فاصله چند اینچ، ولی آن چهار نفر در آخرین دقیقه به وسیله همسر یک کشاورز سفیدپوست که به آنان هشدار داد یک گله اسب، سگ و تفنگدار در همان نزدیکی انتظار آنان را می‎کشند، نجات یافتند. آنان بسیار ممنون و سپاسگزار آن زن بودند ولی او به طرز غیر قابل توجیهی از آنان تقاضای پول کرد. آنها حتی یک سنت هم همراه نداشتند، به همین خاطر زن بر سرشان فریاد کشید و سروصدای ایجاد شده، شکارچیان برده را به سوی آنجا جلب کرد، به طوریکه به سرعت به جلوی خانه یورش بردند. اما درست در این هنگام زن‎ها از پنجره‎ی پشت خانه بیرون پریدند و با سرعت هرچه تمام‎تر به سوی اولز گریک دویدند.
لیز حتی صدای شلیک را هم نشنید، تنها حرکت شدید هوا را در اطراف صورتش احساس کرد، و سپس متوجه شد که آب سرد جویبار او را در بر گرفته و تا زیر گلویش بالا آمده است. سعی کرد خود را بالا بکشد، نتوانست، ولی شتابان و با عجله توسط زنان دیگر به قسمت کم عمق آب کشیده شد، آنان نگاهی به خونی که از شقیقه او فوران می‎زد انداختند و رفتند، خداحافظ، کوچولو، تو اکنون آزادی. آنها به آرامی سر او را کنار جویبار گل‎آلود قرار داده و بدون معطلی به دویدن ادامه دادند. صدای پارس سگ‎ها و شلپ و شلپ پاها در میان سکوت جنگل، طنین‎انداز بود. نوک درختی که تنها می‎توانست به صورتی مبهم و مه‎آلود آن را تشخیص دهد، دستش را بالا آورد و بر روی باتلاق مرطوب گرفت و این در حالی بود که خورشید سفر طولانی‎ خود را بر فراز آسمان مریلند آغاز می کرد.
دو دقیقه بیشتر طول نکشید که اولین سگ به او رسید.
آن سگ‎، یک سگ کوچک سفید با رگه‎های قهوه‎ای زوزه کشان به سمت او دورخیز کرد و درحالیکه دمش را به سمت بالا گرفته بود، به سوی او دوید، سپس نگاه مختصری به او انداخت ولی پایش سُر خورد و تصادفاً به لیز برخورد کرد. اگر لیز گلوله نخورده بود و آن ‎چنان وحشت‎زده نبود، با دیدن این صحنه به خنده می‎افتاد، اما شرایط موجود خنده را از یادش برده بود. احساس می‎کرد که چهره‎اش با حالتی از بی‎ارزش بودن بهم آمیخته است. او بخش بیشتر زندگی نوزده ساله‎اش را با قیافه و ظاهری مطلوب گذرانده بود، آن‎ همه فرسودگی، احساس ناچیز بودن سیاهان را در طول سالها در هر زمینه‎ای تکمیل می کرد. متوقف و بازرسی تحت هر عنوان، بازرسی دوباره برای فاش نکردن مسائل و بازرسی سه باره برای کنترل کیفیت، آن همه تکبر، گستاخی، بی‎نیازی، از بین بردن تمایلات جنسی، خرد کردن و درهم شکستن، به طوریکه هیچ‎گونه احساس و عاطفه بشری نمی‎توانست در او پدیدار شود. عمویش هویت(۴) به او می‎گفت که تنها با یک ظاهر بسته و عاری از عاطفه می‎توانی جان سالم به در ببری. او می‎گفت، قلب می‎تواند التیام یابد، و یک ظاهر عاری از احساس در این مورد سپر بلا محسوب می‎شود. اما او نیز به طرز ناخوشایندی مرده بود. بعلاوه، این موضوع دیگر اهمیتی نداشت، زیرا اکنون گیر افتاده بود.
سگ شکاری به او نزدیک شد و لیز لبخند کمرنگی را بر روی لب‎هایش احساس کرد، تسیلم به وضع موجود در چهره‎اش نقش بست و به تلخی با خود اندیشید: من به این ترتیب خواهم مرد، لبخند زدن و سجده کردن به یک سگ لعنتی.
سگ چندین بار غرغر کرد، بو کشید و کم‎کم به او نزدیک‎تر شد. لیز حدس زد که او نمی‎تواند یک سگ شکاری کوبایی باشد، انواعی از سگ شکاری که مورد علاقه‎ی شکارچیان برده هستند. او می‎دانست که یک سگ شکاری کوبایی تا به حال حتماً صورت او را از هم دریده بود.
لیز گفت:
- بیا پسر، بیا اینجا. گرسنه‎ای؟ تو سگ شکاری نیستی، این طور نیست؟
سپس دست در جیبش برد و تکه‎ای نان خیس شده بیرون آورد، آخرین تکه نانی که داشت. سگ به سمت او جلو آمد و داخل آب و روی پاهای او نشست، او خودش را به سختی نگه داشت و به آرامی به سمت سگ خم شد و دستهایش را به حیوان رساند. در همان حال که سگ مشغول خوردن تکه نان بود، لیز با ملایمت او را نوازش کرده و انگشتانش به دور قلاده‎ی او پیچید، بی‎ اعتنا به درد کورکننده‎ای که چهره اش را فرا گرفته بود. به آرامی از او پرسید:
- تو از آب می‎ترسی؟
درحالیکه سگ برای یافتن نان بیشتری بو می‎کشید، لیز با آرامش او را نوازش کرده و با محبت به داخل آب می‎کشید، تا جایی که آب تا سینه‎اش بالا آمد. او با مزه مزه کردن مایع گرمی در دهانش وقتی وجود خون را در دهانش تشخیص داد، آن را به بیرون تف کرد و سگ را به قسمت عمیق‎تر پیش برد. در این لحظه یک سرگیجه ناگهانی او را فرا گرفت ولی به سرعت از او گذشت. با تلاش زیادی، آهسته آهسته به سمت عقب و قسمت عمیق‎تر آب لغزید و به آسانی سگ را هم به دنبال خود کشید. هماطور که آب تا گردنش بالا می‎آمد، صدای همهمه ی شلوغی نیز گوشش را پر می‎کرد.
سگ در ابتدا درحالیکه دمش را تکان می‎داد مشتاق بود که او را دنبال کند. گرچه وقتی آب به گلویش رسید خواست که خود را عقب بکشد، ولی، دیگر خیلی دیر شده بود. لیز اکنون او را در اختیار داشت و با نگه داشتن قلاده‎اش، با ناامیدی سعی می‎کرد تا سر سگ را به زیر آب ببرد و او را غرق کند. اما با مقاومت سگ لیز نیز احساس کرد که تمام قوایش را ناگهان از دست داده است.
از بالای شانه سگ، و در میان مه تیره و تار و درختان آویزان نزدیک باتلاق، او اکنون می‎توانست اسب‎هایی را ببیند که دو نفر از آنان، رعدآسا در دل باتلاق پیش می‎آمدند. سوارکاران در میان سروهای کوهی آویزان و درختان صمغ سیاه درحالیکه سرهایشان را برای جلوگیری از برخورد با شاخه‎های درخت پایین گرفته بودند حرکت می‎کردند و در این ضمن کت‎های بلندشان به سمت عقب در پرواز بود. اسب‎ها شلپ شلپ‎کنان نزدیک می‎شدند و لیز صدای فریاد یکی از مردها را می شنید.
سگ، که صدای فریاد زدن اربابش را ‎شنید، ظاهراً به یاد آورد که شکارچی انسان‎هاست، از این رو درحالیکه دندان قروچه می‎کرد تقلا کرد تا به سمت او خیز بردارد، به طوریکه دندان‎هایش را آشکارا بیرون آورده و با عصبانیت به او نشان می‎داد. لیز با آخرین توانی که در بدنش بود، سر سگ را باز در داخل آب فرو برد تا او را غرق کند، سپس با فشاری کوچک سگ را از خود دور کرد و به جریان آب سپرد تا او را با خود ببرد.
لیز به زحمت خود را به سمت پشته‎ی شیب‎داری که در سمت دیگر بود، بالا کشید و در این حال ضربات سنگین سم‎های اسب را بر روی زمین گل‎آلود نزدیک صورتش احساس نمود. سرش را بلند کرد و از بالای شانه‎اش مرد را نگاه کرد، انتظار داشت صورت سفیدی را ببیند که با خشم و غضب او را می نگرد. اما به جای آن چهره‎ی آرام و دلپذیر پسر سیاه‎پوستی را دید که بیشتر از شانزده سال نداشت، یک صورت شکلاتی رنگ خوش قیافه و زیبا پر از آرامش و قاطعیت. حیرت‎زده از او پرسید:
- تو که هستی؟
پسر زیبای سیاه پوست لبخند زد و با این حرکت، ردیفی از دندان‎های سفید درخشانش نمایان شد.
- جواب داد، من جُرج کوچیکه هستم. سپس لوله‎ی تفنگش را بالا آورد و به سمت صورت او نشانه رفت و به دنبال آن سیاهی آرامش بخشی او را فرا گرفت.

آنها او را در گوشه ی اطاقک زیرشیروانی قرار دادند و منتظر شدند تا بمیرد، اما بدن او به طور سرسختانه‎ای از مردن امتناع می‎کرد. روزهای متعددی را به طور پراکنده در بیهوشی و ناآگاهی می‎گذراند و ناله می‎کرد، کابوس‎هایش پر از تصاویر زننده‎ای بود که به آینده‎ی سیاهان مربوط می‎شد. صف بلندی از دختران که مانند پسران لباس‎های کشاورزی به تن داشتند، مردان جوانی که جلوی هزاران نفر ایستاده بودند و با خشم و غضب سرودهای رستگاری سر می دادند، آوازهایی که هرگز خوانده و یا نواخته نشده بودند. در این ضمن، اگر چنانچه به این آوازهای دسته جمعی موجود در این تصاویر عجیب و غریب واکنش نشان می‎داد، رنگ‎ها از قرمز به قهو‎ه‎ای، سپس به بنفش و در آخر به نارنجی تغییر می‎کردند. همان طور که روزها در شب‎ها حل می‎شدند و دوباره روز از سر گرفته می‎شد، به نظر می‎رسید که سرش و گلوله به نحوی با یکدیگر تبانی کرده‎، و هریک سعی داشت دیگری را گول بزند: حالا دیگر صورتش متورم شده بود. گلوله به آنجا حرکت کرده و ساکن شده و صورتش در آن نقطه کاملاً باد کرده بود.
گلوله در آنجا جا خوش کرده بود، تسلیم شدن در کار نبود، زیرا هر یک با روح او که دلواپس و نگران انتظار می کشید، به نوعی رقص مرگ را بر پا کرده‎ بودند، تا جایی که گلوله از بازی دست کشید، و با زور راه خروجش را به سطح پوست پیدا کرد، برآمدگی درست در بالای چشم چپش قرار داشت، یک توده‎ی عجیب و غریب به اندازه یک دانه انگور. یک شب که به پشت دراز کشیده بود، به شقیقه‎اش دست کشید و آن را احساس کرد. درست زیر پوستش بود. انگشتانش را بزور در آن برآمدگی پر از چرک و خون فرو برد، تا وقتیکه آن توده‎ی گوشتی وحشتناک ترکید و سرباز کرد و گلوله با صدای تیزی به زمین افتاد و همزمان با آن لیز ناگهان بیهوش شد.
وقتی بیدار شد فهمید که حالش خیلی بهتر شده است، تا سر حد مرگ تشنه بود و می‎توانست برای اولین بار در طول این چند هفته همه چیز را به وضوح ببیند. آن سردردهای دائمی عقب نشینی کرده بود، و او متوجه بوی زننده‎ی طاقت‎فرسایی در آن اتاق شد. لیز این را بعنوان نشانه ای در نظر گرفت که می‎تواند زنده بماند، همان چیزی که قطعاً آن را تاریک و مبهم احساس می‎کرد.
دفعه‎ی بعد که بیدار شد، سرش را از زمین بلند کرد و به دور و برش نگاهی انداخت. حداقل دوازده نفر را در اتاق شمارش کرد، همه در خواب بودند و بیشترشان لباس‎های کهنه و مندرس به تن داشتند. لیز به نفر بغل‎دستی‎اش که پیرزنی بود لاغر، سفید مو و کاکائوئی رنگ و چین‎های عمیقی در صورتش داشت، زنجیر شده بود. پیرزن در حالی که سرفه‎های خشک و کوتاهی می‎کرد از خواب بیدار شد، سپس به آرامی آوازی را زیر لب زمزمه کرد:

فراتر از اینجا و در مسیر قبرستان
من و مسیح دیدار می‎کنیم و گفتگو
ایستاده بر زانوانم و با عبور نوری از کنارم
به خیالم رسید که
روحم در آسمان‎ها به پرواز درآمد...

کلمات مانند قطرات بارانِ در باد، به اطراف می‎وزید، و درحالیکه در ستون‎ها و تیرک‎های اطاقک زیرشیروانی شناور می‎ماند، مانند مرهمی بر گوش‎های لیز می‎نشست. پیرزن وقتی متوجه نگاه‎های لیز شد، آوازخواندنش را متوقف کرد.
آن زن گفت:
- خداوندا. من یک بیست دلاری تا نشده برای یک جرعه از آبی که آنجاست می‎پرداختم.
سپس نگاهش را به پارچ آب ظاهراً نامطبوع و بوگرفته‎ای انداخت که پشت سر لیز قرار داشت.
لیز، با احساسی از گیجی، دندان‎هایش را بهم فشرد، به سختی خود را روی آرنج‎هایش نگه داشت، و دستش را به آن ظرف آب کثیف و آلوده رساند. سپس با دستانی مرتعش، آن را به لب‎های پیرزن نزدیک کرد. زن، حق‎شناسانه چندین جرعه از آب نوشید، سپس آن را رد کرد و دست چروکیده‎اش را بر روی سینه لیز قرار داد. سپس گفت:
- لمسش کن.
لیز دستش را جلو برد و دست او را لمس کرد. سرد و نمناک. آن زن گفت:
- من از درون مجروح هستم و آسیب دیده. در هر حال حتی قطره‎ای از آب خودم باقی نمانده است.
- لیز پرسید، من کجا هستم؟
- تو در میخانه جو(۵) هستی و اینجا خانه‎ی پَتی کِنِن(۶) است.
- او کیست؟
- او تاجر آدم‎هاست.
لیز پرسید:
- جرج کوچیکه کیست؟
پیرزن در سکوت به سقف خیره شد. چهره‎ی خیس از عرقش که با زیاد شدن نور تقریباً مومی شکل می‎شد، به سختی گرایید و لیز دید که بر لب‎های او حالتی از دهن‎کجی نشست.
زن مسن گفت:
- من هرگز با گناه زندگی نکردم. خداوند این حرف مرا می‎شنود. اما اگر از این زنجیرها رهایی یابم، شیره‎ی آن کاکا سیاه را بیرون می‎کشم.
یک نفر گفت:
- هیس! ساکت باش. با سروصدایت او را در طبقه اول بیدار می‎کنی.
زن به سمت لیز چرخید و با جدیت به او خیره شد.
- تو علامت رمز را میدانی؟
- کدام علامت رمز؟
- ما صبح علی‎الطلوع از خواب بلند می‎شویم و تا نیمه شب فرصت استراحت نداریم. تمام زندگی ما تقریباً در همین خلاصه شده است.
لیز چیزی برای ابراز کردن نداشت.
زن گفت:
- وقتی که خواب بودی خیلی ناله می‎کردی، گمان می‎کنم که شیطان صورتت را کثیف و آلوده می‎کرد.
لیز جواب داد:
- خواب می‎دیدم.
- درباره چی؟
لیز مردد بود. در اتاقی پر از فراری‎های به دام افتاده، در جائیکه یک خبرچین به خاطر یک تکه نان زندگی دیگری را ارزانی می‎داشت، هیچ اعتمادی وجود نداشت.
زن گفت:
- تو نباید در اینجا به کسی اخم یا ترشرویی کنی.
سپس دستش را از روی سینه لیز برداشت و بر روی گردوخاک زمین یک خط کشید، یک خط بین خودشان و آنها.
لیز پرسید:
- این چیست؟
- وقتی اعتماد می‎خواهی، یک خط‎ کج بر روی خاک بکش، در اینصورت هیچ برده‎ای نمی‎تواند آن خط را بشکند و با گفتن آن حرف زنده بماند.
لیز گفت:
- اما من برده نیستم.
از اطراف اتاق، صدای خنده به گوش رسید.
مردی که در یک گوشه دراز کشیده بود گفت:
- من هم نیستم.
خندیدن و پوزخندزدن‎ها بیشتر شد.
پیرزن گفت:
- به آنها اعتنایی نکن. چیزی را می‎خواهم به تو بگویم: تو خوابت را برایم تعریف کن، من هم علامت رمز را به تو خواهم گفت.
- علامت رمز به چه دردم می‎خورد؟
- بدون آن هیچ کجا نمی‎توانی بروی.
- من جایی ندارم که بروم.
- آرزوی خودت را داشته باش. تو فکر می‎کنی برگه عبور خودت را صادر می‎کنی و جست و خیزکنان، از اینجا بیرون می‎روی و وارد بزرگراه می‎شوی؟ زندگی اصلاً ساده نیست، آن مرد سفیدپوست هم آن قدرها احمق نیست. البته که تو به آن علامت رمز نیاز داری. تو تنها به یک دلیل اینجا هستی. جرج کوچیکه به تو شلیک کرد، سپس به تو دارو داد و تو را تمیز کرد و شست. تو برای او مانند یک ذرت کامل و رسیده هستی، شکلاتی و قشنگ. مرگ برای تو آسایش به حساب می‎آمد. آن پسر مانند یک شتر تشنه وقتی به زنی می‎رسد به هوا می‎پرد. تمام زن‎هایی که اینجا هستند این را می‎دانند.
لحظه‎ای نگاهش را ز او برگرفت.
سپس به آرامی گفت:
- این مسئله حتی شامل من هم می‎شود. با این سن و سالی که دارم.
دوباره نگاهش را به لیز دوخت.
- من می‎گویم که تو بیشتر از هر کسی در اینجا به علامت رمز نیاز داری.
- پس این رمز چیست؟
- قابل گفتن نیست. باید با آن زندگی کرد.
- چطور؟
- تو باید آهسته صحبت کنی. آواز مهم نیست، بلکه خواننده‎اش مهم است. خصوصاً خواننده‎ی قطعه‎ی دوم. هنوز هیچکس چیزی در مورد آن قطعه نمی‎داند.
- این حرف‎ها معنایش چیست؟
- معنایش همان است که می‎گوید.
- اگر شرارت و دام‎هایی را دیدی، بایستی مراقب منافعت باشی. تو باید به آن قسمت از اشتباهاتت اقرار کنی. این تنها اندکی از کاری است که باید بکنی.
- چرا این قدر سربسته حرف می‎زنی؟
- حرف‎های سربسته‎ای نیست، بچه. تو می‎خواهی راه مستقیم خروج از اینجا را بدانی؟ من به تو می‎گویم! اما اول، تو خواب‎هایت را برایم بگو.
- چرا؟
- تو خواب‎هایت را برایم بگو، من هم می‎گویم که چگونه از اینجا بیرون بروی.
لیز دراز کشید و به سقف خیره شد. معامله‎ی منصفانه‎ای به نظر می‎رسید.
لیز درحالیکه سعی می‎کرد کلماتش را با دقت انتخاب کند، گفت:
- من خواب فردا را می‎دیدم.

اتاق در سکوت فرو رفت. لیز احساس کرد همه به حرف‎های او گوش می‎کنند. دلیلی برای متوقف شدن ندید، بنابراین خوابش را برای آن زن تعریف کرد: درباره‎ی مردان سیاهی که با لباس‎های پر زرق و برقو اجرای نمایش‎های سرگرم‎کننده‎ و پول‎هایی درمی‎آورند که هیچ سفیدپوستی نمی‎توانست تصورش را بکند، درباره دختران سیاهی که چشمان سیاهشان را با چشمان آبی مبادله می‎کردند، درباره‎ی مردانی که در تمام طول زندگیشان مانند پسربچه‎ها لباس می‎پوشیدند، صف طویلی از سیاهان که در حال پیشروی کردن، سگ‎ها به آنها حمله می‎کردند و آنان را گاز می‎گرفتند، و کودکان رنگین پوستی که چنان از کتاب خواندن می‎گریختند که گویا آنها سمی و زهرآلود هستند.
و در آخر گفت:
- و اما موسیقی کودکان به آنان قتل و آدم‎کشی را یاد می‎داد.
زن در سکوت به حرف‎های لیز گوش ‎داد. سپس بازوهایش را تا جایی که زنجیرها اجازه می‎دادند به سمت او دراز کرد و سرش را که به سمت زمین خم شده بود بالا آورد و رو به اتاق گفت:
- من می‎دانستم که این حقیقت دارد، به همه شما گفتم، نگفتم؟ این دختر او دوکله دارد و می‎تواند در مورد فردا حرف بزند.
لیز صدای زمزمه‎های توام با موافقت آنان را شنید.
اکنون روشنی روز نزدیک می‎شد. از میان باریکه‎های نوری که از طریق سراشیبی طاق سوراخ‎دار دزدکی وارد اتاق می‎شد، در گوشه‎ی تاریک‎تر اطاق، پاهای غول‎پیکر انسانی توجه او را بخود جلب کرد، بزرگترین پاهایی بود که در عمرش دیده بود. هریک از انگشتان پت و پهن او مانند دانه‎های انگور بسیار بزرگی دیده می‎شدند که هریک به سمت سقف نشانه رفته بود. لیز با حسی از وحشت و نگرانی با خود فکر کرد، مردی که به این پاها مرتبط است، حتماً باید یک غول باشد.
پیرزن به لیز خیره شد و به او گفت:
- درباره‎ی خودت حرف بزن.
لیز شروع کرد تا در مورد روابط مختلفی که پست سر گذاشته بود با او صحبت کند، سیلابی از گریه‎ها و سوءاستفاده‎ها، تدابیر و توطئه‎ها و رنج و سختی دویدن از میان یک سرزمین ناشناخته به یک جهان نامعلوم، اما آن زن حرف او را قطع کرد. او گفت:
- با من در مورد اختلافاتی حرف نزن که هر رنگین پوستی باید آن را تحمل کند. می‎خواهم بدانم که چگونه خواب می‎بینی.
- من نمی‎دانم. مانند یک بچه تحت تاثیر قرار می‎گیرم و گاهی اوقات بدون هیچ دلیل خاصی به خواب می‎روم.
- پس یکی دیگر از خواب‎هایت را برای ما بگو.
- نمی‎توانم به هیچ کدام از آنها فکر کنم.
- پس با این نیت به خواب برو.
لیز پرسید:
- پس علامت رمز چه می‎شود؟
- آن هم به وقتش. بخواب، بچه.
- چطور می‎توانم بخوابم، وقتی که می‎دانم جرج کوچیکه ممکن است خیال را در سر داشته باشد، به خصوص حالا که حالم بهتر است.
پیرزن گفت:
- در مورد او نگران نباش. برو بگیر بخواب و وقتی بیدار شدی بگو که چه خوابی دیدی.
سپس به بقیه افرادی که در اتاق بودند رو کرد و گفت:
- این دختر دوکله ما را از اینجا فراری می‎دهد. لینس(۷) گنده، تو آماده‎ای؟
از گوشه‎ی تاریکتر اتاق، سوراخ دماغ‎های بزرگی حتی در آن تاریکی قابل تشخیص بود و می‎توانست دیده شود. در همین حال سر خیلی گنده‎ای به طرف آنها چرخید، ولی چهره‎اش هنوز در سایه‎های تاریکی که توسط الوارهای اطاقک ایجاد شده بود، دیده نمی‎شد. لیز صدای آهسته و تقریباً بمی را شنید که غرولندکنان گفت:
- من آماده‎ام. من آماده‎ام.
دو روز گذشت. هیچ خوابی ندید. اما آن پیرزن با وجود حال نامساعدی که داشت به خاطر عمل کردن به قولش، قسمت‎های دیگری از رمز را برای او بازگو کرد.
او گفت:
- شانس وسیله‎ای است که در اختیار خداوند است.
- معنایش چیست؟
- یعنی خداوند جهان را اداره می‎کند. و چرخ این کالسکه با ابزار ارباب می‎چرخد.
- ابزار ارباب دیگر چیست؟
- به آن فکر نکن بچه. فقط به خاطر بسپار. برای ایجاد دوستی در خاک خطی بکش. همیشه یک خط کج و کوله، زیرا شیطان در خط مستقیم سیر می‎کند. وقتی ازدواج می‎کنی از یک جفت حلقه استفاده کن. پیمان ازدواج را پنج بار گره بزن و یادت باشد، آواز اهمیتی ندارد بلکه خواننده آن مهم است. تو باید بخش دوم آواز را دوبار بخوانی.اگر به آن پی بردی. ضمناً، هنوز کسی چیزی از آن نمی‎داند. اگر روزی خواستی ازدواج کنی، حتماً آهنگر را پیدا کن. این روزها او مراسم ازدواج را انجام می‎دهد.
- او کیست؟
- مهم نیست او کیست. مهم نکته‎ای است که به او مربوط است.
- و آن نکته چیست؟
- او بخشی است از مسیر پنج گانه.
- آن پنج مسیر چیست؟
- شمال، جنوب، شرق، غرب و آزادی. این مسیر پنجم است.
- چطور می‎توان به آن رسید؟
- ابتدا باید چهارتای اولی را پشت سر بگذاری، تا به پنجمی برسی. پنج گره. پنج جهت. اگر یک گره را از دست دادی، گردن‎بند را بازرسی کن. آن گردن‎بند مسیری را که اشتباه رفته‎ای به تو خواهد گفت.
لیز گفت:
- اکنون بیشتر از هر زمان دیگری گیج و سردرگم شدم.
در این میان یک نفر با خشم و عصبانیت گفت:
- ساکت، لعنتی! شما دو نفر او را از خواب بیدار کردید.
لیز صدای غژغژ پاهای سنگینی را شنید که از پله‎ها بالا می‎آمدند، صورتش را چرخاند و درحالیکه از ترس می‎لرزید منتظر ماند. سکوتی مرگبار اتاق را فرا گرفت. سپس در پنهانی که در کف اتاق قرار داشت باز شد و جرج کوچیکه از آن بالا آمد.
لیز صورتش را به طرف دیوار برگرداند. یک لختی مانوسی ذهنش را فراگرفت، و مانند روکشی او را پوشاند و محکم نگه داشت، مطمئن‎تر از زنجیرهای پایش که به گوشت قوزک پایش فشار می‎آورد. در این لحظه به شکاف موجود در کف چوبی که زیر دماغش قرار داشت خیره شد، درست در مقابل دیواری که به سقف منتهی می‎شد. او توانست در بین الوارهای چوبی باریک و تیر عرضی طاق، یک میخ راست بزرگ و بی حفاظ را تشخیص دهد. میخی که چندین اینچ درازا داشت و نجّار فراموشکاری آن را اشتباهاً آنجا وصل کرده بود، شاید هم با اطمینان می‎دانست که در این اطاقک گرم و کوچک زیرشیروانی، هیچکس سرش را آن قدر به کف اتاق نزدیک نمی‎کند تا متوجه آن شود. به میخ خیره شد، چشمانش را چندین بار باز و بسته کرد، مطمئن نبود که واقعاً آن را می‎بیند. با خود فکر کرد که حتماً دارد دیوانه می‎شود. ولی می‎دانست که احتمالاً فرسوده شدن از گرسنگی یا درد جسمانی نیست که او را به دیوانگی می‎کشد، بلکه بلاتکلیفی و ناآگاهی از این موضوع که درد و رنج‎های بعدی از کجا و چگونه به سراغ او می‎آیند، او را به این سو می‎کشاند. او سرش را روی زمین گذاشت، چشمانش را بست، و فوراً به خواب رفت. در خواب عمو هِویت را دید که داستان پسری را با اربابش که مدتها پیش برای او تعریف کرده بود، برایش بازگو می کنند.

نظرات کاربران درباره کتاب آواز ناتمام