فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روان‌شناسی از دیدگاه دانشمندان اسلامی

کتاب روان‌شناسی از دیدگاه دانشمندان اسلامی

نسخه الکترونیک کتاب روان‌شناسی از دیدگاه دانشمندان اسلامی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب روان‌شناسی از دیدگاه دانشمندان اسلامی

در این کتاب سعی شده است ابتدا روانشناسی، ریشه‌ها و تفکر آن در فلسفه قدیم و فلسفه نوین و تاثیرهای فلسفی در قرون جدید مطرح گردد، سپس انسان در قرآن (روح، امر، خلق، حیات طبیعی و دنیوی و اخروی) چهره واقعی انسان، نیازهای او و انسان اجتماعی از دیدگاه قرآن مطرح گردد. در ادامه به بیان دیدگاه‌های چهره‌های شاخص در روان‌شناسی تربیتی و تعلیم و تربیت اسلامی پرداخته می‌شود.

ادامه...
  • ناشر دفتر نشر فرهنگ اسلامی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.68 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روان‌شناسی از دیدگاه دانشمندان اسلامی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تجربه گرایی

«تجربه گرایی»، عقل گرایی را همراه با «روش قیاسی» رها کرد و به تجربه به عنوان منبعی از دانش رو آورد. «تجربه» و منابع اصلی آن، حواس و «کشف ذهن آدمی» تاکید دو سویه تجربه گرایی است. چهره های مطرح تجربه گرایی عبارتند از: توماس هابز (۱۵۸۸ـ ۱۶۷۹)، جان لاک(۵۰) (۱۶۳۲ـ۱۷۰۴) جورج برکلی (۱۶۸۵ـ۱۷۵۳) و دیوید هیوم (۱۷۱۱ـ۱۷۷۶).
* هابز با این که از شیوه فرانسیس بیکن(۵۱) (۱۵۶۱ ـ ۱۶۲۶) پیروی می کرد ولی او را بنیان گذار تجربی نگری بریتانیایی می دانند. او از دوستان گالیله(۵۲) (۱۵۶۴ ـ ۱۶۴۲) و دکارت بود. در آکسفورد تحصیل کرد ولی عقیده داشت از این تحصیلات چیز با ارزشی یاد نگرفته است. (پیترز ۱۹۶۲، به نقل از هرگنهان، ۲۰۰۹) هابز معتقد است علم و فلسفه با جسم سر و کار دارد. خواه جسم طبیعی، یعنی جماد و نبات و بدن های حیوانی و انسانی (علوم ریاضی و طبیعی) خواه اجسام اجتماعی و مدنی یعنی مردم و اقوام و ملل (اخلاق و سیاست)؛ در همه این علوم، مدار عمل بر «تجربه» و «حس» و فکر و تعقل نیز بنیادش بر «حس» است. محسوسات به وسیله «حافظه» در ذهن اندوخته می شود و معلومات را تشکیل می دهد که جمع و تفریق آن ها «فکر» و «تعقل» را می سازد. به عقیده هابز این که گفته اند طبیعت انسان مدنی و اجتماعی است، خطاست. در حال طبیعی، انسان برای انسان گرگ است منتها این وضع، «امنیت» میان مردم را از بین خواهد برد و زندگانی تلخ و دشوار خواهد شد پس مصلحت و سعادت در این است که وسیله استقرار امنیت را فراهم کنند و آن این است که هر کس از حق طبیعی و آزادی خود صرف­نظر کند و پای­بند عهد و پیمان شود. از این روست که مردم بر حسب رضایت طرفین و تبانی برای حفظ امنیت و پرهیز از جنگ و جدال دائمی، قواعد و قوانین وضع می کنند و خود را مقید به آن می دانند. هابز در کارهای دنیا بدبین و همان طور که بیان شد فلسفه اش مادی است، بنیاد علم را «حس» می داند و بنیاد اخلاق را «سود و زیان» و بنیاد سیاست را «زور» و «استبداد» می پندارد. در نظریه هابز هر کس بقای خویش را می جوید. «هم چشمی»، «بدگمانی» و «خودپسندی» سه علت اصلی ستیزه جویی است، لذا باید آدمیان سر به فرمان قدرت مشترکی نهند تا از «وضع جنگ»(۵۳) رهایی یابند. (راسل، ۲۰۰۴ و ۱۳۹۰؛ فروغی، ۱۳۸۵؛ کاپلستون، ۱۳۸۹ الف)
* جان لاک فیلسوف انگلیسی را می توان بنیان گذار «فلسفه تجربی» نامید. او تحصیلاتش را در آکسفورد به پایان رساند و به مدت ۳۰ سال در زمینه فلسفه یونان، علم معانی و فلسفه اخلاق در این دانشگاه به تدریس پرداخت. هر چند هابز آشکارا تجربی نگر بود، اما این لاک بود که بیشترین تاثیر را بر تجربی نگرهای بعدی بریتانیا داشت. (هرگنهان، ۲۰۰۹) او «تجربه» را تنها وسیله کسب دانش می دانست. با این که بر اساس علاقه اش به دکارت به فلسفه روی آورد، ولی نظامی را پدید آورد که به شدت مخالف فلسفه وی بود. لاک ذهن آدمی را همانند یک «لوح سفید»(۵۴) می داند که تصورات خود را به کمک حواس یا از طریق «تفکر» کسب می کند. کانون توجه لاک بر تحلیل ذهن انسان معطوف است. این تحلیل مبنای فلسفه او را تشکیل می داد، فلسفه روان شناختی که سرانجام در شکل «روان شناسی تجربی» به کمال رسید. وی دانش انسان را چیزی جز درک سازگاری و ناسازگاری تصورات و معانی در ذهن انسان نمی دانست، دانشی که به واسطه حس حاصل می شود. لاک این نکته را مسلم فرض می کند که وقایع ذهنی خاصی، که وی آن ها را احساس ها می نامد دارای عللی خارج از خود هستند و این علل، دست کم تا حدی و از جهاتی به احساساتی که منبعث از آن هایند شباهت دارند. ما احساس ها را تجربه می کنیم اما نه علل آن ها را. (کینگ ۱۹۴۸ به نقل از میزیاک ۱۹۶۶؛ راسل، ۲۰۰۴ و ۱۳۹۰؛ کاپلستون، ۱۳۸۹ الف؛ فروغی، ۱۳۸۵)
* جورج برکلی در ایرلند به دنیا آمد و تحصیلات خود را در همان جا ادامه داد. ۱۸ سال اسقف کلیسای انگلستان در ایرلند بود. صد سال بعد از مرگ او، اولین دانشگاه کالیفرنیا به نام او نامگذاری شد. (هرگنهان، ۲۰۰۹) او جهان مادی را ساخته «ذهن» یا زاییده آن می دانست. و «بودن» را همان «ادراک شدن» می دانست یعنی هر چیز تنها در صورت ادراک وجود دارد. برکلی مسئله ادراک را به طور مجمل مورد بررسی و مطالعه قرار داد، مسئله ای که کماکان از موضوعات مورد بحث در روان شناسی است. او محسوسات را به «معانی» تشبیه می کند و احساسات را به «الفاظ»، یعنی همچنان که از الفاظ پی به معانی می بریم و مطالب را استنباط می کنیم، همان قسم هم از حواس پی به اموری می بریم که برای ما سود و زیان دارند و ما را خوش یا ناخوش می کنند. اشیاء مطابق معرفی ای که ما از آن ها داریم عبارت از مجموعه هایی از کیفیات محسوس هستند. مثلاً یک میز عبارت است از شکل مربعی آن و سفتی آن و صدای کشوهای آن در موقع باز و بسته شدن و بوی آن. (اگر بویی داشته باشد) این کیفیات مختلف در تجربه با یکدیگر تماس هایی دارند که باعث می شود فهم عادی، آن ها را متعلق به یک «چیز» بپندارد. اما تصور «چیز» یا «جوهر» چیزی بر کیفیات مُدرِک نمی افزاید. (راسموسن، ۱۹۵۳؛ راسل، ۲۰۰۴؛ آرمسترانگ(۵۵)، ۱۹۷۴؛ فروغی، ۱۳۸۵)
* دیوید هیوم در اسکاتلند انگلستان به دنیا آمد و در رشته حقوق و تجارت در دانشگاه این شهر تحصیل کرد. اما این دانشگاه را بدون دریافت مدرک تحصیلی ترک نمود. او در سال ۱۷۳۹ مقالات فلسفی خود را منتشر کرد، او هرگز استاد دانشگاه نبود. (یاندل(۵۶)، ۱۹۹۰) هیوم انتقادی تر و عمیق تر از لاک و برکلی، امکان حصول دانش و اعتبار دانش از طریق «تجربه» را مورد بحث و تحقیق قرار داد. از نظر او منابع دانش ما، «تاثرات» (احساسات، عواطف) و «تصورات» هستند. نظام فکری هیوم در کتاب «درباره فطرت یا طبیعت انسان» و پژوهشی پیرامون «درک انسان» مطرح گردیده است. هیوم مفهوم «جوهر» را از روان شناسی طرد کرد. او می گوید که ما هیچ تاثیری از خویشتن نداریم، لذا هیچ اندیشه ای هم از «خویشتن» وجود ندارد. «من شخصاً هرگاه با صداقت تمام در آنچه «خویشتن» می نامم، داخل می شوم؛ همیشه به ادراکی جزیی از سردی یا گرمی، روشنایی یا تاریکی، مهر یا کین، رنج یا خوشی برخورد می کنم. هرگز «خویشتنم» را جدا از یک ادراک نمی یابم و هرگز نمی توانم چیزی جز ادراک مشاهده کنم.» بشر چیزی نیست جز بسته یا مجموعه ای از ادراکات گوناگون که به سرعتِ غیر قابل تصوری یکدیگر را تعقیب می کنند و مدام در جوش و حرکتند. «خویشتن»، اگر چنین چیزی وجود داشته باشد، قابل «ادراک» نیست، لذا ما نمی توانیم اندیشه ای از آن داشته باشیم. بنابراین، هر گونه دانش روان شناختی را می توان بی دخالت دادن «خویشتن» بیان کرد. (راسل، ۱۳۹۰؛ میزیاک و سکستون، ۱۳۷۶؛ فروغی، ۱۳۸۵)
* نظریه «حس گرایی» منشا اصلی دانش را «ادراک حسی» می داند. در قرن ششم قبل از میلاد طبیبی یونانی به نام آلکمئون(۵۷) ساختار و عملکرد اعضای حسی و روابط آن را با مغز مورد مطالعه قرار داد. تئوفراست(۵۸) (۳۷۲ـ۲۸۷ ق.م)، رساله ای در باب «ادراک حسی و اشیای حسی» نگاشت که بررسی انتقادی از عقاید اولیه پیرامون ادراک حسی بود. ارسطو توجه زیادی به درک حسی داشت منتها مشهورترین مفسر حس گرایی اتین دو کندیاک(۵۹) (۱۷۱۵ـ۱۷۸۰م) تجربه گرای فرانسوی بود. او با افراط در این نظریه، حواس و ادراکات حسی را منشا آگاهی و همه پدیده های مربوط به آن معرفی کرد. او معتقد بود که ذهن مخلوق «ادراکات حسی» است.

تجربه گرایی و روان شناسی

دیدگاه «تجربه گرایی» با به کارگیری تحلیل روان شناختیِ آگاهی، در مطالعه خود در مورد «دانش انسان»، اعتبار روان شناسی را افزایش داد. روان شناسی تحت این تاثیر به آزمایشگری و علوم طبیعی نزدیک تر شد و در پی رواج سنت تجربی، به حس گرایی روی آورد، یعنی به طور اصولی و منحصراً به مطالعه احساس و ادراک پرداخت. نظریه توماس رید(۶۰) (۱۷۱۰ـ ۱۷۹۶) موسس تجربه گرایی در زادگاهش ـ انگلستان ـ با مخالفت روبه رو شد. رید در تاریخ روان شناسی اولین کسی است که بین «احساس» و «ادراک» به روشنی تمایز قایل شد و این فرایندها را تعریف کرد. او برای نشان دادن تفاوت بین این دو فرایند از ادراک مربوط به یک «گل سرخ» که در آن چند کیفیت حسی از قبیل بینایی، بساوایی و بویایی جمع شده بودند، استفاده کرد. او از مفهوم «توانش های ذهنی» یا نیروهای فعال ذهن از قبیل عقل، حافظه، عاطفه و اراده، طرفداری می کرد. روان شناسی ای که حول این مفهوم که ذهن دارای نیروهای مشخص و مستقلی است به «روان شناسی قوا» موسوم گردید. روان شناسان جدید به شدت با این نگاه مخالفت کرده اند. (بروکس(۶۱) ۱۹۷۶ به نقل از هرگنهان، ۲۰۰۹)

تداعی گرایی

بیشترین و شدیدترین تاثیر از سوی نظام های فلسفی از سوی مکتب «تداعی گرایی» است. این مکتب را فیلسوفان انگلیسی گسترش دادند و تا نیمه قرن نوزدهم به عنوان مناسب ترین مکتب برای تشریح ذهن و عملکردهای آن جذب روان شناسی جدید گردید. تداعی گرایان در جست وجوی:
۱. یافتن قوانین تداعی و صورت بندی آن؛
۲. توجیه همه حقایق با فرایند تداعی؛
۳. تقسیم ضمیر خودآگاه به ساده ترین عناصر؛
۴. ارتباط دادن پدیده های ذهنی به علم تشریح و فیزیولوژی؛
۵. یافته های تجربی تداعی گرایی را بر دیگر شاخه های دانش بشری تطبیق دادن، بودند.
هارتلی تداعی را به صورت یک اصل نظام مند و سازگار محور اصلی فلسفه اش قرار داد. این امر در زمان جیمزمیل (۱۷۷۳ـ۱۸۳۶) و جان استوارت (۱۸۰۶ـ۱۸۷۳) میل به نقطه اوج خود رسید و الکساندر بین حدود انتقال روان شناسی «تداعی گرایانه ـ فلسفی» را به روان شناسی علمی مشخص نمود. هارتلی سعی کرد «ادراک»، «هیجان»، «زبان»، «حافظه»، «یادآوری» و «تخیل» را بر حسب تداعی توجیه کند. او سودمندی تداعی را برای روان شناسی و توانایی بالقوه آن را به مثابه قانون بنیادی روان شناختی به اثبات رساند.
اولین نگرش تجربی به تداعی توسط فرانسیس گالتون(۶۲) (۱۸۲۲ـ۱۹۱۱) در سال ۱۸۷۹ با ابداع اولین آزمون تداعی واژگان صورت گرفت. این که آیا گالتون بر فروید تاثیر داشته است چندان معلوم نیست. اما او در تحقیق در مورد تداعی واژگان دو جنبه از روان تحلیل گری را پیش بینی کرد، استفاده از «تداعی آزاد» و تشخیص «انگیزش ناهشیار». جیمز مک کین کتل(۶۳) (۱۸۶۰ـ۱۹۴۲) با انتقال آزمون های گالتون به ایالات متحده، آزمایش تداعی را هم از لحاظ روش شناسی و هم از نظر فنی اصلاح کرد.
ویلیام جیمز (۱۸۴۲ـ۱۹۱۰) بیانگر انتقال بین روان شناسی اروپایی و روان شناسی امریکایی است. او این عقیده را که ذهن صرفاً مخزنی از پندارها و تصورات است انکار کرد و در عوض آن را یک تغییر دائمی و جویباری از آگاهی معرفی نمود.
«روان شناسی گشتالت»(۶۴) ثابت کرد پدیده های ادراکی مختلف را نمی توان بر حسب نظریه تداعی گرایی توجیه نمود. (هرگنهان، ۲۰۰۹)

روان شناسی و تاثیرهای فلسفی در قرون جدید

ایمانوئل کانت، یوهان هربارت(۶۵) (۱۷۷۶ـ۱۸۴۱) و هرمان لوتسه(۶۶) (۱۸۱۷ـ۱۸۸۱)، از جمله فیلسوفان آلمانی هستند که برای روان شناسی اهمیت تاریخی خاصی قائل شده اند. فلسفه کانت در تعدیل «تداعی گرایی» و همچنین تقلیل «ذهن» به فرایندهای مغزی صِرف و تبدیل روان شناسی به شاخه ای از فیزیولوژی موثر بود.
هربارت، روان شناسی را یک علم تجربی دقیق که بر مبنای فیزیک یا فیزیولوژی استوار نبود تعریف می کرد. این علم از نظر او از «مابعدالطبیعه» مشتق می شد و ریاضیات مددکار آن بود. توجه هربارت به «نگرش» و «آمادگی» باعث جلب توجه دیگران به این دو مبحث گردید. او را می توان با توجه به تاکیدش به مربیان در استفاده از یافته های روان شناسی، آغازگر روان شناسی تربیتی دانست.
هرمان لوتسه را می توان پدر معنوی روان شناسان پیشرو دانست، خدمات او در مقام یک «معلم» بیش از خدماتش در مقام یک فیلسوف به روان شناسی است.
ارنست ماخ(۶۷) (۱۸۳۸ـ۱۹۱۶)، متفکر اتریشی کوشید که جنبه کمّی و عینی روان شناسی را افزایش داده و از بار فلسفی آن بکاهد.
هربرت اسپنسر(۶۸) (۱۸۲۰ـ۱۹۰۳)، با نظریه تکاملی خود و کاربرد آن در حیات ذهنی، تاثیر وسیعی بر روان شناسی گذاشت. این فیلسوف انگلیسی معتقد بود ذهن محصولی از فرایند بی پایان تکامل به شمار می رود.
اعتقادات رفتارگرایانه در روان شناسی امریکایی به میزان وسیعی با «اثبات گرایی»(۶۹) اگوست کنت(۷۰) (۱۷۹۸ـ۱۸۵۷)، هماهنگ است. در دیدگاه کنت، هدف علم، کشف رابطه واقعیت ها و قوانین حاکم بر آن هاست. (کاپلستون، ۱۳۸۹ ب)

جدول ۱ـ۳ فلسفه نوین و ریشه های روان شناسی (۷۱)



در فلسفه «مدرسی جدید» با توجه به وفاداری به اصول ارسطویی، «روان شناسی» براساس این نظام استوار شده بود.
روان شناسی شوروی سابق و بلوک کمونیست هم براساس نوشته های کارل مارکس(۷۲) (۱۸۱۸ـ۱۸۸۳)، و بر محور ماتریالیسم دیالکتیک و با نظریه پردازی کورنیلف(۷۳) ساماندهی و شکل گرفت. جدول ۱ـ۳ به صورت فهرست­گونه ریشه های روان شناسی در فلسفه نوین را نشان می دهد. (میزیاک و سکستون، ۱۳۷۶؛ هرگنهان، ۲۰۰۹)
***

منابع جهت مطالعه بیشتر

ـ ارسطو (۱۳۹۰). در آسمان، ترجمه اسماعیل سعادت، تهران: هرمس.
ـ اژه ای، محمدعلی (۱۳۹۰). مبانی منطق، تهران: سمت.
ـ افلاطون (۱۳۹۰). چهار رساله منون، فدروس، ته تئوس، هیپیاس بزرگ، ترجمه محمود صناعی، تهران: هرمس.
ـ دکارت، رنه (۱۳۹۰). اصول فلسفه، ترجمه منوچهر صانعی، تهران: انتشارات بین المللی الهدی.
ـ راسل، برتراند (۱۳۹۰). تاریخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دریابندری، تهران: کتاب پرواز.
ـ شریعتمداری، علی (۱۳۸۴). فلسفه، مسائل فلسفی، مکتب های فلسفی، مبانی علوم. تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
ـ شریعتمداری، علی (۱۳۹۰ الف). اصول و فلسفه تعلیم و تربیت، تهران: امیرکبیر.
ـ شریعتمداری، علی (۱۳۹۰ ب). روان شناسی تربیتی، تهران: امیرکبیر.
ـ فروغی، محمدعلی (۱۳۸۵). سیر حکمت در اروپا، تهران: هرمس.
ـ کاپلستون، فردریک (۱۳۸۸). تاریخ فلسفه، جلد یکم: یونان و روم، ترجمه سید جلال الدین مجتبوی، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.
ـ کاپلستون، فردریک (۱۳۸۹ الف). تاریخ فلسفه، جلد پنجم: از هابز تا هیوم، ترجمه امیرجلال الدین اعلم، تهران: سروش.
ـ کاپلستون، فردریک (۱۳۸۹ ب). تاریخ فلسفه، جلد ششم: از ولف تا کانت، ترجمه اسماعیل سعادت و منوچهر بزرگمهر، تهران: سروش.
ـ گادامر، هانس گئورگ (۱۳۹۰). آغاز فلسفه، ترجمه عزت اله فولادوند، تهران: هرمس.
ـ میزیاک هنریک و سکستون ویرجینیا استاوت (۱۳۷۶). تاریخچه و مکاتب روان شناسی، ترجمه احمد رضوانی، مشهد: معاونت فرهنگی آستان قدس رضوی.

- Annas, J.E. (1994). Hellenistic philosophy of mind, Berkeley: University of California Press.
- Armstrong, D.M. (1974). Berkeleys philosophical writings, New York: McMillan.
- Danziger, K.(1980). Wundt’s theory of behavior and volition, In R.W. Rieber (Ed.), Wilhelm Wundt and the making of a scientific psychology, New York: Plenum.
- Guthrie, K.S. (1987). The Pythagorean sourcebook and library: An anthology of ancient writings which relative to Pythagoras and Pythagorean philosophy. Grand Rapids: Phanes Press.
- Hergenhahn, B.R. (2009). An introduction to the history of psychology (6th ed.). Englewood Cliffs, NJ: Prentice – Hall.
- Hilgard, E. R. (1987). Psychology in America: A historical survey. OrIando, Fl: Harcourt Brace Jovanovich.
- King, C. D. (1948). The Lockean error in modern psychology,The Journal of General Psychology 38,129-138.
- Rasmussen, E. T. (1953). Berkeley and modern psychology,The British Journal of Philosophy of Seience.,4, 2-12.
- Russell, B. (2004). History of western philosophy, Book one: Ancient Philosophy, London, Routledge.
- Yandell, K.E. (1990). Hume’s “Inexplicable Mystery”, His views on religion, Philadelphia: Temple University Press.

فصل اول: روان شناسی فلسفی، تفکر روان شناختی در فلسفه قدیم و فلسفه نوین غرب

روان شناسی، برای مدت های مدید در کنار فلسفه و تحت عنوان «علم النفس» می زیسته است. این علم از زمانی که علوم، یکایک از فلسفه جدا می شدند، با تاسیس اولین آزمایشگاه در شهر لایپزیک(۱) آلمان، در سال ۱۸۷۹ توسط «ویلهلم وونت»(۲) (۱۸۳۲ـ۱۹۲۰) راه خود را از فلسفه جدا کرد. وونت برای بررسی فرایندهای ذهنی بنیادی که درگیر در تجربه بی واسطه هستند از انواع روش ها، از جمله «درون نگری» استفاده کرد ولی این امر با نحوه ای که تجربی نگرها و حسی نگرها برای بررسی اندیشه ها و تداعی استفاده می کردند تفاوت داشت. او «درون نگری» را کم و بیش به صورتی که فیزیولوژیست ها هلمهولتز(۳) (۱۸۲۱ـ۱۸۹۴) و پسیکوفیزیست ها از آن استفاده کرده بودند به عنوان روشی برای مشخص کردن تجربه احساس خاص فرد به کار برد. (دانزیگر(۴)، ۱۹۸۰؛ هیلگارد(۵)، ۱۹۸۷)
اصطلاح «روان شناسی» ترجمه Psychology است که مشتق از دو کلمه Psyche (روح یا ذهن) و logos (شناخت یا مطالعه) است که هر دو برگرفته از یونانی هستند؛ معنی تحت اللفظی آن روان شناسی، مطالعه نفس، شناخت یا علم نفس است.
بعد از جدایی «روان­شناسی» از فلسفه و گرایش اساسی به اجرای روش علمی در تحقیقات این رشته، بحث درباره «ماهیت روان» از روان شناسی حذف و روان شناسان با اتکاء به بینش فلسفی و علمی خود یکی از دو فرض موجود را قبول کردند. بعضی برای «روح» یا «روان» وجود خاصی قائل شدند و بدون این که درباره «ماهیت» آن بحث کنند، به بررسی اعمال روانی پرداختند. دسته دیگر برای روح و ذهن، وجود مستقلی قائل نشدند، بلکه آن را عمل و نتیجه فعالیت های مکانیکی مغز دانستند و «روح» را همان اعمال و حالات روانی فرض کردند و به بررسی این حالات پرداختند. لذا ماهیت «روح» و «ذهن» از حوزه روان شناسی خارج شد و بحث آن در حوزه فلسفه باقی ماند. هر چند آن هایی که ذهن را «فرایند»(۶)، «فعالیت»(۷)، «عمل»(۸) یا «حرکت»(۹) می دانند، خواه ناخواه «ذهن» را از اعمال و حالات روانی مجزا فرض ننموده، و حالات روانی را با توجه به مفهومی که از آن ها در نظر دارند، در روان شناسی مورد بحث قرار می دهند. (شریعتمداری، ۱۳۸۴، ۱۳۹۰ الف و ب)

روان شناسی، ریشه ها و تفکر در فلسفه قدیم

اگر به گذشته بسیار دور باز گردیم، ریشه های فلسفی روان شناسی از سال ۶۰۰ قبل از میلاد تا ۱۵۵۰ میلادی یعنی از یونان باستان به بعد، با آیین های فلسفی مختلفی مطرح می گردد، که ویژگی های مرتبط با این آیین ها در این ادوار مختلف قابل توجه است. (جدول ۱ـ۱)

جدول ۱ـ۱ ریشه های فلسفی روان شناسی(۱۰) (۶۰۰ قبل از میلاد تا ۱۵۵۰ میلادی)
***
۱. یونان باستان (قرن هفتم تا پنجم ق.م)
علاقه عمده به کیهان شناسی، تحقیقات نظری درباره احساس

۲. آناکسا گوراس(۱۱) (حدود ۵۰۰ ـ ۴۲۸ ق.م)
تمایز اولیه بین روح و بدن

۳. دموکریت(۱۲) (حدود ۴۶۰ ـ ۳۷۰ ق. م)
تعبیر ماتریالیستی و ذره گرا از روح، ماهیت و عملکردهای آن

۴. افلاطون(۱۳) (۴۲۷ ـ ۳۴۷ ق.م)
روان شناسی روح گرا و ثنوی، جدایی بین روح و بدن

۵. ارسطو(۱۴) (۳۸۴ ـ ۳۲۲ ق.م)
اولین نظام روان شناسی، روح، اصل حیاتی بدن است و هر دو قویاً با هم متحدند.

۶. فلسفه مسیحی اولیه (قرن اول تا نهم میلادی)
روح از دیدگاه دینی و اخلاقی مورد ملاحظه قرار می­گیرد.

۷. فلسفه مدرسی(۱۵) (قرن نهم تا پانزدهم میلادی)
روح از نظر ماهیت و رابطه اش با بدن مورد مطالعه قرار می گیرد. روان شناسی ارسطو توسط توماس آکوینی احیاء می شود.

۸. ویوس(۱۶) (۱۴۹۲ ـ ۱۵۴۰)
پیشگام روان شناسی نوین؛ او بر اهمیت شناخت ذهن آدمی برای فلسفه، تعلیم و تربیت، علم و سیاست تاکید می ورزد.
***
در فلسفه یونانی، دانشی که به طور نزدیک با شناخت شناسی همبسته است «روان شناسی» است. در میان فیلسوفان پیش از سقراط (۴۷۰ ـ ۳۹۹ ق.م) در حوزه «فیثاغوری»، فیثاغورث(۱۷) (۵۸۰ ـ ۵۰۰ ق.م) مفهوم قطعی و صریحی درباره «نفس» به عنوان یک اصل ثابت و پایدار دارد و قائل است «نفس» در فردیت خود حتی پس از مرگ باقی می ماند. (گاتری(۱۸)، ۱۹۸۷)
همان طور که در جدول ۱ـ۱ مشاهده می شود، فلسفه ای که با روان شناسی پیوند داشته است در قرن هفتم قبل از میلاد در یونان باستان آغاز می شود. جمع بندی های عمده تفکر قدیم توسط دموکریت یا دموکریتوس (حدود ۴۶۰ـ۳۷۰ ق.م)، افلاطون (۴۲۷ـ۳۴۷ ق.م) و ارسطو (۳۸۴ـ۳۲۲ ق.م)، انجام می گیرد. این سه تن هر کدام نماینده یکی از مکاتب «ماتریالیسم»، «ایده آلسیم» و «رئالیسم» هستند؛ سه نظام فکری که قرن های متمادی به صورت منابع تفکر فلسفی، باقی ماندند. بعدها توماس آکوینی(۱۹) (۱۲۲۵ـ۱۲۷۴)، به احیاء فلسفه ارسطویی همت گماشت و فلسفه خود را که چکیده فلسفه مسیحی قرون وسطایی بود، بر مبنای آن بنا نهاد. در قرن هفدهم دکارت(۲۰) (۱۵۹۶ـ۱۶۵۰)، تمامی فلسفه گذشته را نادیده گرفت و نظامی جدید پدید آورد؛ این سرآغاز عصر نوین فلسفه بود. در پایان قرن هجدهم، انقلاب دیگری توسط امانوئل کانت(۲۱) (۱۷۲۴ـ۱۸۰۴)، علیه فلسفه های موجود به وقوع پیوست. بعد از کانت، در قرن نوزدهم دو نظام نیرومند «اثبات گرایی»(۲۲) (پوزیتویسم) و آرمان گرایی (ایده آلیسم) پدید آمد. (میزیاک و سکستون، ۱۳۷۶، گادامر، ۱۳۹۰)
دموکریت تصور می کرد که کل عالم ـ از جمله جسم و روح ــ از ماده ای واحد ساخته شده و این ماده نیز از ذرات کوچک تقسیم ناپذیری به نام «اتم» تشکیل شده است. به اعتقاد او، حرکات این ذرات موجب به وجود آمدن تفکر و اعمال ذهنی می باشد. او بیانی مکانیکی از «احساس» ارائه کرد، به نظر او تمام احساس های «حواس مخصوص»، برخلاف حقیقتند. زیرا هیچ چیز واقعی که در خارج از «مُدرِک»(۲۳) (شناسنده) مطابق با آن ها باشد، وجود ندارد. «به قانون [طبیعت] شیرین وجود دارد، به قانون تلخ وجود دارد، به قانون گرم هست و سرد هست، به قانون رنگ هست، اما در واقع اتم ها هستند و خلا، به عبارت دیگر احساس های ما، صرفاً «ذهنی»(۲۴) اند. هر چند معلولِ چیزی خارجی و عینی ـ یعنی اتم هاـ هستند با وجود این به وسیله حواس مخصوص نمی توان آن ها را درک کرد. به وسیله حواس، در حقیقت ما چیزی را به یقین نمی شناسیم، بلکه فقط چیزی را می شناسیم که بر حسبِ وضع بدن و اشیایی که داخل آن می شوند یا در برابر آن مقاومت می کنند، دگرگون می شوند. پس «حواس مخصوص» هیچ آگاهی و اطلاعی درباره واقعیت به ما نمی دهند. لااقل کیفیات ثانوی عینی نیستند. دو نوع شناخت وجود دارد، «شناخت حقیقی» و«شناخت کاذب». بینایی، شنوایی، بویایی، چشایی و بساوایی همه این ها به شناخت کاذب تعلق دارند. شناخت حقیقی کاملاً از این ها جداست. همان طور که شناخت حسی، معرفت حقیقی نیست، لذات حسی نیز لذات حقیقی نیست. خیر و حقیقت برای همه آدمیان یکی است. اما خوش آیند و مطبوع برای مردم مختلف، متفاوت است. (کاپلستون، ۱۳۸۸)
در یونان باستان «ایده آلیسم» افلاطون بر این عقیده است که تنها واقعیت موجود، تصورات یا «مُثُل»(۲۵) هستند. تصوراتی چون زیبایی، صرفاً مخلوق ذهن نیستند، بلکه وجود دارند و دنیای تصورات را تشکیل می دهند. دنیایی که ما در اطرافمان ادراک می کنیم تنها سایه ای گذرا و نسخه ای بدلی از دنیای تصورات است. کسی که حکم می کند که طبیعت خارجی واقعیت راستین است و درنمی یابد که آن، روگرفت کم یا بیش «غیر واقعی» عالم نامرئی است (یعنی کسی که درنمی یابد که اشیاء محسوس تحقق ناقص نوعند) فقط «عقیده» دارد. البته او مانند شخصی که خواب می بیند نیست که فکر می کند تصاویری که می بیند، عالم واقعی است، اما وی معرفت (شناخت) حاصل نکرده است: او تهی از معرفت علمیِ واقعی است. (همان منبع)
سرسخت ترین مخالف افلاطون، شاگرد مشهورش ارسطو بود. ارسطو در سال ۳۶۷ ق.م به آتن سفر کرد و طولی نکشید که به عنوان یکی از با استعدادترین شاگردان افلاطون، در حالی که فقط ۱۷ سال داشت شهرت یافت. (هرگنهان، ۲۰۰۹) نظام فلسفی ارسطو، با فاصله گرفتن از نظام های ماتریالیستی دموکریت و «ایده آلیسم» افلاطون، که به صورت افراطی بود، و با تلفیقی عالمانه از عناصر ایده آلیستی و ماتریالیستی پیشینیان خود، از او فیلسوف دوران ها و «معلم اول» ساخت.
ارسطو «روان شناسی» را به صورت «مطالعه روح» تعریف و آن را از اولین موضوع های مورد علاقه خویش معرفی می کند. او بود که برای اولین بار بحث مفصل و منظم مربوط به مسائل بنیادی روان شناختی را مطرح ساخت. او در کتاب «درباره نفس» دیدگاه های خود را پیرامون ماهیت و خواص روح به تفصیل بیان می کند. از سوی دیگر او را اولین مورخ «روان شناسی» نیز باید محسوب نمود. زیرا در این کتاب آراء و عقاید کسانی که پیش از او نوشته هایی درباره «روح» داشتند را بررسی و ثبت کرده است. در «رساله طبیعیات» ارسطو، بیش از آن که یک «عالم مابعدالطبیعه»(۲۶) را بیابیم، با یک روان شناس فیزیولوژیست آشنا می شویم. نگاه او در این رساله عمدتاً بر جنبه های زیست شناختی و فرایندهای فیزیولوژیک انسان معطوف گردیده است. عناوین رساله هایی که در این اثر آمده است شامل «در باب احساس و آنچه احساس می شود»، «در باب حافظه و فراموشی»، «در باب خواب و بیداری»، «در باب خواب دیدن»، «در باب تعبیر خواب»، «در باب عمر طولانی و عمر کوتاه»، «در باب جوانی و پیری»، «در باب مرگ و زندگی» و «در باب تنفس» است. اگر بخواهیم قلمرو شناخت شناسی را به ملاحظه این مسئله که «آیا ما می توانیم معرفت حاصل کنیم؟» محدود سازیم، در آن صورت بحث المعرفه ارسطویی بیشتر به روان شناسی مربوط است، زیرا بیشتر به این پرسش پاسخ می دهد که «چگونه ما به شناختن می رسیم؟»، تا این سوال که «آیا ما می توانیم بشناسیم؟»؛ اما اگر بخواهیم قلمرو شناخت شناسی را به ماهیت فراگردِ حصول شناسایی گسترش دهیم، در آن صورت یقیناً باید ارسطو را شناخت شناس به شمار آورد. ما می توانیم مسائلی را که وی در روان شناسی خود مطرح کرده، مورد بحث قرار دهیم و امروز می توانیم اغلب آن ها را تحت عنوان روان شناسی بیاوریم. (کاپلستون، ۱۳۷۵) لذا اثرگذاری ارسطو بر «روان شناسی عمومی» از سوی روان شناسانی چون کولپه(۲۷) (۱۸۶۲ـ ۱۹۱۵)، ابینگهووس(۲۸) (۱۸۵۰ـ ۱۹۰۹) و مایرز(۲۹) (۱۸۷۳ـ۱۹۴۶) مورد تایید و تصدیق قرار گرفته است، به طوری که مایرز معتقد است روان شناسی تجربی اواخر قرن نوزدهم را نمی توان پدیده ای نو دانست، زیرا قدمت تجربه در روان شناسی، دست کم به زمان خود ارسطو می رسد. (میزیاک و سکستون، ۱۳۷۶)
بعد از ارسطو، در دنیای قدیم، نظام روان شناسی اصیل دیگری وجود نداشت. روان شناسی رواقیون(۳۰) (فلسفه رواقی) و اپیکوریان(۳۱) اصولاً به شیوه ای از زندگی که حداکثر لذت و شادمانی و حداقل رنج را به همراه داشت، اهمیت می داد. روان شناسی آن ها به نوعی با روان شناسی مربوط به زندگی روزمره مرتبط بود. این دو مکتب بزرگ دوره یونانی در یک زمان تاسیس شدند. فلسفه ایپکور (۳۴۱ ـ ۲۷۰ ق.م) در وهله اول برای تامین آرامش روانی طرح ریزی شده است. لذت از نظر وی آغاز و انجام زندگی سعادتمندانه است. لذات از نظر او به دو دسته «فعال» و «منفعل» یا متحرک و ساکن تقسیم می شوند ارضای حس گرسنگی در حین انجام گرفتن، «لذت فعال یا متحرک» است و حالت سکونی که پس از ارضای کامل گرسنگی، ناگهان دست می دهد، «لذت ساکن» است. (راسل، ۲۰۰۴) رواقیون و بنیان گذار آن زنون کیتیونی(۳۲) (۳۳۵ ـ ۲۶۳ ق.م) فلسفه ای مادی گرایانه داشتند ولی از همه افراد انتظار داشتند جایگاه خود را در زندگی بپذیرند و بدون چون و چرا وظایف خود را انجام دهند، آن ها برای اموال مادی ارزش زیادی قایل نبودند. (آناس(۳۳)، ۱۹۹۴)

فلاسفه مسیحی

متکلمان و فلاسفه مسیحی اصولاً به ماهیت روحانی «نفس»، رابطه انسان با خدا و رستگاری ابدی توجه داشتند و فرایندهای روان شناختی مطرح شده در نظریه ارسطو برای آن ها در مرحله دوم اهمیت قرار داشت. با وجود این، در نوشته های آن ها مکرراً با تحلیل های عمیقی از تجارب باطنی، رشد و توسعه روحی و زندگی عاطفی انسان مواجه می شویم. از این نمونه ها می توان به «خود زندگی نامه» مشهور اسقف آگوستین(۳۴) (۳۵۴ـ۴۳۰م)، به نام «اعترافات» اشاره کرد. این اتوبیوگرافی، عنوان اولین روان شناس نوین را برای او به ارمغان آورد، چون او در این اثر به «خود تحلیلی»(۳۵) صادقانه و دقیق از عواطف، افکار، خاطرات و انگیزه های خویشتن پرداخته است، به طوری که با گذشت ۱۵ قرن از تدوین آن، امروز نیز تجارب باطنی آمده در «اعترافات» به آسانی قابل درک است. آگوستین ظاهراً نخستین کسی است که «فکر» انسان را دلیل بر وجود او دانسته و این همان نظری است که مبنای فلسفه دکارت واقع شده است. (فروغی، ۱۳۸۵)
اکثر فلاسفه مسیحی در قرون وسطی جانبداری از افلاطون را رها کردند و در عوض به ارسطو روی آوردند. همان طور که دیدیم، توماس آکوینی تمامی اندیشه های فلسفی گذشته و زمان خود را بررسی و نظام جدیدی را پایه ریزی کرد. روان شناسی او عمدتاً در کتاب «نظری بر کتاب در باب نفس ارسطو» و در بخش اول «رساله جامع در باب حکمت الهی» گنجانیده شده است. از نظر آکوینی روان شناسی عبارت است از: مطالعه فطرت آدمی از طریق تحلیل اعمال، توانایی ها و عادات انسان. به نظر او وحدت خصوصیات نباتی، حسی و روحی انسان، ویژگی اساسی فطرت آدمی به شمار می رود. تاکید روان شناسی آکوینی، بر «فطرت» انسان است، در صورتی که محور اصلی نظریه ارسطو «روح» است. همین طور اصرار بر وحدت انسان علی رغم وجود دو عنصر «جسم» و «روح»، از تاکیدات اکوینی است. (میزیاک و سکستون، ۱۳۷۶)
در طول دوره رنسانس، خوان لوئیس ویوس (۱۴۹۲ـ۱۵۴۰)، از اصیل ترین نمایندگان تفکر روان شناختی بود. او تا سه قرن بعد از مرگش به عنوان بزرگ ترین روان شناس و پیشتاز دیرین روان شناسی پویای قرن بیستم و آموزش و پرورش به شمار می رفت. کتاب ویوس تحت عنوان «درباره اندیشه و حیات» (۱۵۳۸)، دارای ۳ بخش است: ۱. تداعی معانی، یادگیری و حافظه ۲. روح عقلانی و استعدادهای آن ۳. احساسات و عواطف.
ابتکاری ترین بخش این کتاب مربوط به «تداعی معانی» است. (هرگنهان، ۲۰۰۹)

روان شناسی و فلسفه نوین

قرن هفدهم با یک تغییر بنیادی در نحوه نگرش و بررسی مسائل روان شناختی همراه است. در این قرن استدلال «قیاسی»(۳۶) (۳۷) جای خود را به «مشاهده»(۳۸) و «استقراء»(۳۹) می دهد. روان شناسی از «علم روح» به علمی که «ذهن» و عملکردهای آن را بررسی می کند، تبدیل می شود و نقشی مهم­تر در درون فلسفه می یابد. در طول دو قرن و نیم بعد، یعنی از ۱۶۰۰ تا ۱۸۵۰ میلادی، فلسفه مفاهیم، ایده ها و نظریه هایی را صورت­بندی می کند که مبنای فلسفی «روان شناسی نوین» است: «فلسفه دکارت»، «فلسفه تجربی» و «مکتب تداعی». مسئله «بدن و ذهن»، «احساس و ادراک» و «تداعی معانی» که اولی در فلسفه دکارت، دومی در فلسفه تجربی و سومی در مکتب تداعی معانی دیده می شود، از جمله مباحث مهم این سال هاست.
دکارت، «روح» را با «ذهن» مساوی می داند. «تجربه حسی» در کسب دانش، به نظر او جنبه ثانوی دارد و فقط فرصت مناسبی است برای بیدارکردن ایده های فطری. «ایده های فطری» مبنای ضروری و شرط لازم برای کسب دانش را تشکیل می دهند. این ایده ها ضرورتاً دانش واقعی اشیاء نیستند، بلکه دانش شهودیِ اصول یا تمایلات و توانایی های بالقوه ای به شمار می روند، که روح برای شناخت اشیاء در اختیار دارد. «تصور بی نهایت» یکی از ایده های فطری است؛ همین طور «من فکر می کنم پس هستم». ایده های فطری را باید «شناخت»، «کشف» کرد و در تفکر انسان به کار برد. او در پاسخ به این سوال که «این ایده ها از کجا آمده اند؟» می گوید: «آن ها را خداوند، خالق روح، در ذهن آدمی، جای داده است». (میزیاک و سکستون، ۱۳۷۶)
«مکتب تجربه گرایی»(۴۰) نقطه مقابل دیدگاه دکارت است. این مکتب بر این باور است که ذهن انسان در هنگام زادن، کاملاً خالی است و تمامی دانش کسب شده از طریق حواس به دست می آید. این مکتب ایده های فطری را مردود می شمارد. این دو نگرش، روان شناسان و فیزیولوژیست ها را به دو دسته «نهادگرایان»(۴۱) و «تجربه گرایان» تقسیم نمود. نظریات این دو نگرش یکی با عنوان «تجربه گذشته» یا «یادگیری» و دیگری با عنوان «فرایندهای سازمان دهنده فطری» مطرح گردیدند. (هرگنهان، ۲۰۰۹)
فلسفه دکارت در مورد «فطرت» انسان، ترکیبی از «بدن مادی» و «روح معنوی» است. بدن همانند ماشین یا وسیله خودکاری است که قوانین مکانیک بر آن حاکم است. اعمال و حرکات بدن به وسیله نیروهایی مادی به نام «ارواح حیوانی» انجام می گیرد. این ارواح در «مغز» به وجود می آید و محرک آن ها نیز حرارت «قلب» است که در طول اعصاب و رگ های خونی حرکت می کنند، به ماهیچه ها می رسند و آن ها را به حرکت در می آورند. «روح»، معنوی و مستقل از بدن مادی است و سرچشمه غایی حیات انسان است. «روح» و «بدن» دارای «تعامل» و تاثیر مستقیم بر یکدیگر هستند. این «دوگانه انگاری» اساسی دکارت در مورد انسان، در نظرات دانشمندان معاصر از جمله روان شناسان هم ملاحظه می شود. در ارتباط با مسئله «بدن» و «ذهن» روان شناسی قرن نوزدهم، انسان را ترکیبی از این دو در نظر می گرفت و تمایز این دو، «روان شناسی دوگانه» یا «ثنوی» را در پی داشت. نقطه مقابل آن، «وحدت گرایی» است که تمایز «بدن» و «ذهن» را مردود می داند و ریشه در دیدگاه های دموکریت و ارسطو دارد. (بوکِس(۴۲)، ۱۹۸۴ به نقل از هرگنهان، ۲۰۰۹)
جدول ۱ـ۲ نظریه های اصلی «بدن» و «ذهن»(۴۳)



در دیدگاه ایده آلیسم «روح معنوی» تنها واقعیت است (برکلی(۴۴) ۱۶۸۵ـ۱۷۵۳)، در ماتریالیسم «بدن مادی» تنها واقعیت است (دموکریت، توماس هابز(۴۵) ۱۵۸۸ـ ۱۶۷۹ و...) و در هیلومورفیسم(۴۶) (گرایش به ماده و صورت) بدن و روح جوهر واحدی را تشکیل می دهند. (ارسطو، توماس آکوینی و نومدرسیان(۴۷))
در دیدگاه های ثنوی که مبتنی بر وجود دو اصل متفاوت در انسان، یعنی «روح» و «بدن» است، افلاطون و دکارت «بدن» و «روح» را دو جوهر مجرد می دانند که بر هم اثر می گذارند (تقابل گرایی). لایب نیتس(۴۸) (۱۶۳۴ ـ ۱۷۱۶ م) معتقد است بدن و روح دو جوهرند که مستقل عمل می کنند. (توازی گرایی) الکساندر بین(۴۹) (۱۸۱۸ ـ ۱۹۰۳) و وونت، روح و بدن را دو جنبه مختلف انسان می دانند. (توازی گرایی روان شناختی) (جدول۱ـ۲)

نظرات کاربران درباره کتاب روان‌شناسی از دیدگاه دانشمندان اسلامی

احسنت
در 1 سال پیش توسط ham...akk
عالی
در 1 سال پیش توسط محمد اکبری
کتاب اصلا باز نمبشه
در 4 روز پیش توسط raz...ary