فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دوردست همین‌جاست و داستان‌های دیگر

کتاب دوردست همین‌جاست و داستان‌های دیگر

نسخه الکترونیک کتاب دوردست همین‌جاست و داستان‌های دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دوردست همین‌جاست و داستان‌های دیگر

لنتس داستان کوتاه‌نویس است. در داستان‌های کوتاه‌اش بسیار جسورتر از رمان‌هایش است. بعضی از این داستان‌ها مانند آخرین داستان این برگزیده: «پایان یک جنگ» از آثار به‌یادماندنی عصر ما هستند.

  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.82 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دوردست همین‌جاست و داستان‌های دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

زیگفرید لنتس در شرحی از زندگانی اش با عنوان «مثلاً من» که در سال ۱۹۶۶ منتشر کرد، می گوید که چگونه بهار ۱۹۴۵ پس از غرق شدن ناو جنگی که در آن، روی آب های دانمارک خدمت می کرد، جنگ را برای خودش تمام شده تلقی کرده بود. شبی پس از آنکه شاهد تیرباران یک ناوی از جنگ گریخته بود، مسلسلی برداشت و خودش را در جنگل پنهان کرد. نوزده سالش بود و برای نخستین بار کاملاً تنها؛ متکی و پاسخگو به خودش. دو سال پیش از آن ناآگاه، داوطلب هر نوع فداکاری، به ارتش آلمان نازی پیوسته بود. اکنون بیدار و هشیار از تصورات باطل، تنها یک وظیفه برای خودش می شناخت: «می خواستم زنده بمانم.»
از اسارت انگلیسی ها که رها شد، در هامبورگ به تحصیل فلسفه و ادبیات پرداخت و خواند و خواند و خواند؛ هرچه در آلمان غربی خوانده می شد: ارنست همینگوی، ویلیام فاکنر، تورتن وایلدر، جان اشتین بک، توماس ولف، تئودور درایزر. بعدها گفت: «انتقادی نمی خواندم. ــ باید اعتراف کنم به خواندن معتاد شده بودم.» ادبیات جوان امریکا برایش «مانند کشف تازه ای از جهان بود.» این اعتیاد به خواندن، چیزی که امروز به تصور هم نمی آید، آن روزها میان بسیاری از جوانان آلمانی رایج بود.
زمان، زمان داستان های کوتاه آمریکایی بود و زیگفرید لنتس خودش اعتراف می کند، مانند بسیاری از نویسندگان آلمانی پس از جنگ، سخت تحت تاثیر نویسندگان معاصر امریکایی، به ویژه ارنست همینگوی بوده است. این تاثیر را در داستان های کوتاه، در ابتدای کارش به سادگی می توان مشاهده کرد؛ داستان هایی مانند: «شب در هتل» ( ۱۹۴۹ ) و «ملاقات بین دو ایستگاه» ( ۱۹۵۰ )
در سال ۱۹۴۸ تحصیل را نیمه کاره رها کرد و به همکاری داوطلبانه با روزنامه ی «دی وِلت» پرداخت. داستان های کوتاهی که آن وقت می نوشت، در روزنامه چاپ می شد.
پس از انتشار رمان «شاهین ها در هوا بودند» در سال ۱۹۵۱ نویسنده ی مستقل شد. از همان داستان های نخستین اش می شود تشخیص داد که لنتس موضوع های بزرگ و سبک ویژه ی خود را پیدا کرده و از الگوهایش بریده است؛ با اینکه تا به امروز مرتب سبک های تازه ای برای نگارش انتخاب می کند. اوایل دهه ی پنجاه میلادی که لنتس سی و اندی سال دارد، داستان های کمی بلندتر و بسیار هیجان انگیز: «دوردست همین جاست» و «دونده» را خلق می کند که سبکی کاملاً ویژه ی خودش را دارد. او موضوع برای نوشتن کم ندارد. در جنگ به قدر کافی تجربه اندوخته و پس از آن با نگاهی منتقدانه جامعه ی آلمان غربی را به دقت زیر نظر گرفته است مسافرت، زیاد می کند و بعضی از این سفرها دست مایه ی نوشتن داستان برایش می شود؛ مانند سفرش به کنیا و داستان «لوکاس خدمتکار نرم خو».
پس از سال ۱۹۴۵، نویسندگان جوان آلمانی که همه از اسارت آزاد شده بودند؛ مانند زیگفرید لنتس، گونتر گراس، هاینریش بُل، هر روز با واقعیت های تازه ای از گذشته ی کشورشان و جنگ آشنا می شدند که وادارشان می کرد، از آن دست مایه ای برای داستان های خود بسازند؛ اگرچه هرکدام سبک و سیاق ویژه ی خودشان را در این مورد دارند. اغلب نوشته های زیگفرید لنتس، داستان هایی هم که در این برگزیده آمده است، همین دست مایه را دارند. گذشته ای که نمی شود به سادگی از کنارش گذشت و بر آن چیره شد و هرازگاهی ناخواسته و غیر مترقبه، سر از حال درمی آورند؛ مانند داستان: «خطر برای بابانوئل ها» و «آقا و خانم شین منتظر مهمان هایشان هستند.»
لنتس در معروف ترین رمان هایش مثل: «زنگ انشا» و یا «موزه ملی» مانند بهترین داستان های کوتاه اش، مستقیم و یا غیرمستقیم، همیشه تاریخ آلمان را با نمونه ای از سرنوشت انسان بیان می کند. همیشه انسان تنها را در نظر می گیرد. شاید این دلیلی است که چرا بیشتر به داستان های کوتاه روی می آورد. در سخنرانی اش در فرانکفورت، هنگام دریافت جایزه ی صلح می گوید: «چرا که همیشه مسئله ی انسان ها تعیین کننده است.»
لنتس داستان کوتاه نویس است. در داستان های کوتاه اش بسیار جسورتر از رمان هایش است. بعضی از این داستان ها مانند آخرین داستان این برگزیده: «پایان یک جنگ» از آثار به یادماندنی عصر ما هستند.

هلموت فریلینگ هاس

دوردست همین جاست

شهر را اشغال کرده و تغییر نام داده بودند. نام کالینین گراد(۱) بر آن گذاشته بودند و از این روز به بعد نانک ها سیاه و نان های سیلو خیس و بهای هر نان بین هشتاد تا صد روبل شده بود. این نخستین تغییراتی بود که آنها با تغییر نام شهر به وجود آورده بودند: نان های سیلوی خیس و نانک های سیاه. مردم شهر هر روز به نام جدید شهر فکر می کردند. آنها باید به آن فکر می کردند، چراکه وقتی نانی را برای بریدن زیر چاقو می بردند، وقتی که دستی از بالا بر نان فشار می آورد، از طرف دیگر آب از آن بیرون می زد و آنها باید هر روز نان می بریدند، اما بریدن نان آسان نبود. با تغییر نام شهر، نان هم کمیاب تر شده بود؛ کمیاب و گران. کسانی هم که خواهان مالکیت آن بودند، هر روز باید بیشتر فکر می کردند و فهرست بلند و بالاتری تهیه می کردند و بیشتر هوشیار می بودند. ناگهان نان ماجراهای خودش را پیدا کرد. دیگر مانند سابق که نام شهر کونیگزبرگ(۲) بود و نان ارزان و سفید و بی خطر پیدا می شد، نبود. با تغییر نام شهر همه چیز تغییر کرده بود. حتی چشم آدم ها هم عوض شده بود. چشم ها بزرگ و بی تفاوت شده بودند. نگاه های مات به دوردست دوخته شده بود، اما در پس ترسی که در آن بود، کمینی همیشگی پنهان بود.
حتی در چشم های کودکان نیز این ترس و کمین وجود داشت. دو برادر، کورت(۳) و هاینس(۴) هم از آن بی نصیب نبودند. هردو پابرهنه، شلوار کوتاه و پیراهنی نازک بر تن داشتند. یکی چهارده سال و دیگری نه سال داشت. آنها اجازه نداشتند گدایی کنند. تنها به کورها اجازه ی این کار داده شده بود. آن دو پولی هم در بساط نداشتند. روس های غیرنظامی به ندرت صاحب مال و منال بودند. آنها به جاده ای که آشغال ها را در آن می ریختند و بازار سیاه در آن دایر بود، می رفتند. آن دو توی چاله ها می نشستند و انتظار می کشیدند. در سکوت به ازدحام مردم عصبی چشم می دوختند و به مادرشان که آنها را فرستاده بود و این نقشه ی انتظارکشیدن را برایشان کشیده بود، فکر می کردند. انتظار آمدن یک میلیشیای شوروی را می کشیدند که با آمدنش، همه درمی رفتند و بلبشویی برپا می شد. جماعت با سبد، جعبه و بسته هاشان از همه طرف پا به فرار می گذاشتند و گاهی یکی از فراریان قطعه نانی، سیب زمینی ای و یا حتی تکه دمبه ای از سبدش می افتد. آن دو مطابق نقشه باید تا ظاهرشدن میلیشیا صبر می کردند، اما این بار نم نم باران می بارید و به نظر می رسید که میلیشیا نقشه ی دیگری در سر دارد. او نیامد. کورت در کنار سطل زباله ای که روی آن غذا خورده بود، ایستاد و گفت: «هاینس، ما هرچقدر هم که منتظر شویم فایده ای ندارد. او امروز نمی آید.»
برادر کوچک تر گفت: «ما می توانیم سراغ سطل ها برویم. می توانیم دوروبر آنها را خوب بگردیم. مردم گاهی آنجا چیزی جا می گذارند و اگر پیدایش کنیم مال ما می شود. تو چی می گی؟ برویم یا نرویم؟»
کورت گفت: «نه. فایده ندارد. لازم نیست هردوتامان آنجا برویم. تو می توانی تنها به آنجا بروی و اگر چیزی پیدا کردی زود به خانه برگردی.»
برادر کوچک تر پرسید: «چرا هردوتامان نرویم؟ تو الان می خواهی کجا بروی؟»
کورت گفت: «من می خواهم به ایستگاه قطار بروم. دورِ سطل ها را گشتن دو نفر نمی خواهد. حالا راه بیفت برویم.»
ساکت از خیابان برگشتند. برادر کوچک تر یک تلمبه ی زنگ زده را در دستش گرفته بود و آن را در هر گام به پیاده روی خیس می کوبید. صدای زنگِ آهنی، آنها را زیر آسمان بلند همراهی می کرد. از خیابان های مرده گذشتند. از تیرک های زغال گرفته بالا رفتند و بر سطح آن راه می رفتند. سر چهارراهی از هم خداحافظی کردند و جدا شدند. هاینس به طرف سطل ها حرکت کرد و برادرش راه ایستگاه قطار را در پیش گرفت. باران می بارید، اما هوا گرم بود.
خودش را از روی علف های تپه ی جنگلی اطراف ریل ها بالا کشید و آهسته از میان ریل ها به طرف ایستگاه به راه افتاد، چراکه می دانست خیابان را میلیشیا بسته است. سربازان میلیشیا را می دید که کنار جوی اطراف خیابان نشسته اند: مردانی تنومند با چکمه های گرم ونرم و مسلسل های عریان که وقتی به اطراف نگاه می کردند، روی سینه هاشان تاب می خورد. صورتش را به شن های خیس میان ریل ها چسباند. موفق شد بی آنکه دیده شود تا محل انبار اجناس اسقاط پیش رود. از خطر دور شده بود و به سکوهای سوارشدن به قطار نگاه می کرد. ناگهان دستی را بر شانه اش احساس کرد و متوجه صدای قهقهه ی خنده ای شد که از پشت سرش می آمد. به سرعت متوجه شد که خطری او را تهدید نمی کند و وقتی که به آرامی سرش را برگرداند، فیپز(۵) را شناخت. فیپز چند سالی از او بزرگ تر بود. موهایش بلوند بود و در اثر باران وز کرده بود. کفش به پایش داشت و کت ضخیمی پوشیده بود. با خنده گفت: «سلام کورتشن(۶)، دنیا واقعا کوچک است. تو اینجا چه کار می کنی؟»
کورت گفت: «خودت می دانی. فکر کردم اینجا چیزی به چنگ می آورم.»
فیپز گفت: «اینجا منطقه ی من است. اینجا را مثل کفِ دستم می شناسم. تمام سوراخ و سمبه هایش را ازبر هستم. پسرجان اینجا هیچ چیز پیدا نمی شود. حواست را جمع کن، آن مغوله ما را دید. اگر خواستند دنبالمان کنند، باید پشت آن لکوموتیو کهنه قایم شویم. مغوله آدم خوش قلبی است. او را خوب می شناسم، اما آدم چه می داند که چه پیش می آید.» آنها با دقت سکوها را زیر نظر گرفتند و وقتی که سرباز مغول برگشت و رفت، فیپز گفت: «نه پسرجان، اینجا هیچ کاری از دستمان برنمی آید. در ایستگاه راه آهن هیچ شانسی نداری. این اواخر اوضاع خیلی خراب شده. نگهبان ها خیلی زیاد شده اند، اما من می دانم که چه کار باید کرد. نقشه هایی توی کله ام هست که از شنیدنش شاخ درمی آوری. توی عمرت چنین چیزی ندیدی.»
«منظورت چیه؟»
فیپز گفت: «ببین الان سروکله ی یک قطار پیدا می شود.»
«خوب، پس ما می توانیم قبلاً دربرویم.»
فیپز گفت: «نه. موضوع همین جاست. ما منتظر آمدن قطار می شویم. من منتظر می شوم. تو هم همین کار را بکن. پسرجان مگر نمی خواهی چیزی برای خوردن پیدا کنی؟ مادر پیرت حتما تو را برای این فرستاده تا برایش غذا تهیه کنی و من راهش را بلد هستم.»
کورت گفت: «من دزدی نمی کنم. اگر تو منتظر قطار می شوی تا از توی انباری آن چیزی کش بروی، من با تو همدست نمی شوم. راه ما به هم نمی خورد.»
«کسی حرف دزدی زد؟ دزدی اصلاً در مرام ما نیست. تازه قطارها مدت هاست که دیگر انباری ندارند. اگر هم داشتند، دزدی از آن کار خیلی خطرناکی بود.»
«پس منظورت چی است؟»
«یک کار دیگر.»
«چه کاری؟»
پسرجان من می دانم که کجا تخم مرغ پیدا می شود. کجا کره و کجا گوشت و خلاصه هرچی که دلت بخواهد، ولی برای این کار باید کمی با قطار برویم.»
«ولی ما که بلیت قطار نداریم.»
فیپز گفت: «نه. ما بلیت قطار نداریم، ولی همه ی این روس ها هم که سوار قطار می شوند که بلیت ندارند. فقط کافیست دندان روی جگر بگذاری و کمی که رفتیم، هرچیزی بخواهیم به دست می آوریم و تو می توانی برای مادر پیرت ببری.»
«تو قبلاً آنجا که همه چیز پیدا می شود بوده ای؟»
فیپز گفت: «نه. من تا الان آنجا نبودم، اما یکی از دوستانم این کار را کرده و با یک کوله پشتی پر از آذوقه به خانه برگشته است.»
«بی آنکه پولی بدهد؟»
«معلوم است که بی پول. با پول که هر ننه قمری می تواند.»
«پسرجان گدایی کرده. خودش را به موش مردگی زده و گدایی کرده.»
کورت گفت: «ولی گدایی که قدغنه.»
فیپز گفت: «معلوم است که قدغنه. اینجا باید خیلی مراقب باشی که نگذاری دستگیرت کنند. آنجا که ما می رویم، گدایی آزاد است. در لیتونی آدم می تواند گدایی کند.»
کورت پرسید: «لیتونی؟»
فیپز پاسخ داد: «بله لیتونی. درست شنیدی.»
«ولی لیتونی که خیلی از اینجا دور است؛ خیلی دور. ما نمی توانیم تا ظهر برگردیم.»
فیپز گفت: «نه. به همین خاطر هم تو باید بیایی. ارزشش را دارد. وقتی که تو با دست پر به خانه برگردی و آن همه غذای خوب برایش بیاوری، می دانی که مادر پیر و مریضت چه زود خوب می شود.»
«ولی او نمی داند که من کجا رفته ام. من باید اول بروم به خانه و به او خبر بدهم.»
فیپز گفت: «دیگر امکانش نیست. برای این کار وقت نداریم. قطار الان راه می افتد. قطار بعدی هم فردا شب حرکت می کند. تا آن موقع هم ما برگشته ایم. حواست را جمع کن قطار دارد می آید.»
آنها به سکو بازگشتند و دیدند که قطار از روبه رو می آید.

نظرات کاربران درباره کتاب دوردست همین‌جاست و داستان‌های دیگر