فیدیبو نماینده قانونی آریاگهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حکایت‌های ایزوپ

کتاب حکایت‌های ایزوپ
حکایت‌های شیرین و پندآموز یونانی

نسخه الکترونیک کتاب حکایت‌های ایزوپ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب حکایت‌های ایزوپ

تاریخچۀ زندگی ایزوپ همچون هومر شاعر شهیر یونانی در هاله‌ای از ابهام است. سارد، پایتخت لیدی؛ سامس، جزیره‌ای در یونان؛ مزمبریا، مستعمره‌ای در تریس؛ و کوتیوم، مرکز ایالتی در فریقیه(۹)، از جمله شهرهایی هستند که زادگاه ایزوپ را به آن نسبت می‌دهند. علی‌رغم این اختلاف‌نظرها، وقایعی دربارۀ تولد، زندگی و مرگ ایزوپ موجود است که عمدتاً از سوی محققان پذیرفته شده است. تقریباً همه اتفاق نظر دارند که او حدود ۶۲۰ سال قبل از میلاد مسیح متولد شده و برده‌زاده بوده است. ارباب‌های او ابتدا زانتوس و بعد جادمون، هر دو از اهالی سامس بودند و ارباب دوم به پاس دانش و درایت ایزوپ، او را آزاد می‌کند. یکی از امتیازهای برده‌هایی که در یونان باستان آزاد می‌شدند این بود که می‌توانستند در امور اجتماعی شرکت کنند، از این‌رو ایزوپ نیز چون فلاسفه‌ای نظیر فادو، منیپوس و اپیکتتوس، خود را از موقعیت یک برده به مقام و منزلتی رفیع کشاند. در اشتیاق برای آموزش و یادگیری، ایزوپ به بسیاری کشورها سفر کرد، که از آن میان سارد، پایتخت پادشاه مشهور لیدی، حامی علم وادب و مردان فرهیخته در آن روزگار بود. در دربار کروزوس با خردمندانی چون سولون و تالس دیدار کرد و می‌گویند در جلسات مباحثه با این فلاسفه چنان پادشاه را مجذوب خود ساخت که کروزوس عبارتی را دربارۀ او به کار برد که از آن پس ضرب‌المثل شده است:«مرد فریقی از همه بهتر سخن می‌گوید.» ایزوپ به دعوت کروزوس در سارد سکنی گزید و از سوی او مأمور حل و فصل مشکلات و امور حساس حکومتی شد. طی مأموریت‌های خود به مناطق مختلفی که تحت حاکمیت یونان بود سر می‌کشید. یک پای‌اش در کورینت بود و پای دیگرش در آتن، و تلاش می‌کرد با روایت حکایت‌های خردمندانه‌اش اهالی این شهرها را با حاکمان آن‌ها، پریاندر و پسیستراتوس آشتی دهد. اما یکی از این مأموریت‌ها که به دستور کروزوس صورت گرفته بود به قیمت جانش تمام شد. او به عنوان سفیر به دلفی رفت تا مقادیر زیادی سکۀ طلا میان شهروندان آن قسمت کند، اما چنان از حرص و طمع آنان آزرده شد که از این کار صرف‌نظر کرد و طلاها را نزد اربابش بازگرداند. اهالی دلفی از این رفتار او خشمگین شدند و وی را به کفر متهم کردند و گرچه در مقام سفیر از مصونیت برخوردار بود، اعدامش کردند. ظلمی که بر ایزوپ رفت بی‌عقوبت نماند؛ انواع بلایا و مصائب گریبانگیر اهالی دلفی شد تا تقاص کار خود را پس دهند. «خون ایزوپ» ضرب‌المثلی شد به مصداق این حقیقت که هیچ گناهی بی‌مکافات نخواهد ماند. از طرفی، حیثیت و اعتبار ایزوپ به وی بازگردانده و به یادبود او مجسمه‌ای در آتن بنا شد که کار استاد چیره‌دست لیسیپوس بود. این‌ها، تنها مدارکی است که در مورد تولد، زندگی و مرگ ایزوپ می‌توان به آن استناد کرد. ابتدا مردی فرانسوی به نام ام. کلود گاسپار باشت دو مزریاک، در پی تحقیقات مستمر و موشکافانه خود در آثار نویسندگان باستان این حقایق را آشکار ساخت؛ کسی که از پذیرش مقام استادی لویی شانزدهم، پادشاه فرانسه سر باز زد تا خودش را وقف ادبیات کند. او در سال ۱۶۳۲ میلادی گزارش خود از زندگی‌نامه ایزوپ را منتشر ساخت. تحقیقات بعدی که از سوی محققان انگلیسی و آلمانی در این‌باره صورت گرفت نکات قابل‌توجهی را به گزارش ام. مزریاک نیفزود. تحقیقات آتی، صحت اظهارات او را تأیید می‌کنند. لازم به ذکر است که پیش از انتشار نسخۀ ام. مزریاک، زندگی‌نامۀ ایزوپ در اوایل قرن چهاردهم میلادی به قلم ماکسیموس پلانودس نگاشته شده بود؛ راهبی از قسطنطنیه که توسط امپراتور روم شرقی، آندرونیکوس بزرگ به سفارت ونیز گماشته شده بود. این زندگی‌نامه در تمام نسخه‌های اولیۀ حکایات ایزوپ که تا تاریخ ۱۷۲۷ میلادی منتشر می‌شد ضمیمه شده بود. هرچند، زندگی‌نامه‌ای که پلانودس از ایزوپ تهیه کرد، به هیچ‌وجه قابل استناد نیست و از درجۀ اعتبار ساقط است.

ادامه...
  • ناشر آریاگهر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب حکایت‌های ایزوپ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخن مترجم

درباره ایزوپ(۱) و زندگی نامه او در ابتدای این کتاب به تفصیل سخن رفته است، پس نیازی به گزافه گویی نیست، گو این که توضیحاتی را در ابتدا بایسته می دانم:
نخست این که زندگی نامه مزبور برگردانی است از متن انگلیسی کتابی که در دهه ۱۸۷۰ میلادی درباره زندگی ایزوپ منتشر شده است.
البته در متون کهن از جمله نوشته های ارسطو، هرودوت و پلوتارک به جزئیاتی پیرامون زندگی ایزوپ اشاره شده است. برخی پژوهشگران او را همان لقمان حکیم می دانند و برخی نسبت به وجود او تردید دارند، چرا که هیچ نوشته ای از او در دست نیست و بسیاری از حکایاتی که به او نسبت می دهند طی قرن ها از زبان و فرهنگ ملل مختلف گردآوری شده است. بیشتر این حکایت ها از زبان جانوران، اشیاء و اساطیری است که شخصیت انسانی به آن ها داده شده و در پایان حکایت ها معمولاً نکته اخلاقی و پند و اندرزی ارائه می شود.
دیگر این که در ترجمه حکایت ها سعی شد نثری متناسب با شیوه نگارش متن انگلیسی آن انتخاب شود که مربوط به سده های گذشته بود؛ و از آنجا که بسیاری از مضامین حکایت های ایزوپ را می توان در آثار بزرگان فرهنگ و ادب ایران زمین و از جمله حکایات سعدی به صورت عینی یا تطبیقی مشاهده کرد، در موارد مقتضی پند نهایی را با کلام گهربار این بزرگان زینت دادم.

امیرحسن مکی
بهمن ماه ۱۳۹۳

زندگی ایزوپ(۲)

تاریخچه زندگی ایزوپ همچون هومر شاعر شهیر یونانی در هاله ای از ابهام است. سارد(۳)، پایتخت لیدی(۴)؛ سامس(۵)، جزیره ای در یونان؛ مزمبریا(۶)، مستعمره ای در تریس(۷)؛ و کوتیوم(۸)، مرکز ایالتی در فریقیه(۹)، از جمله شهرهایی هستند که زادگاه ایزوپ را به آن نسبت می دهند. علی رغم این اختلاف نظرها، وقایعی درباره تولد، زندگی و مرگ ایزوپ موجود است که عمدتاً از سوی محققان پذیرفته شده است. تقریباً همه اتفاق نظر دارند که او حدود ۶۲۰ سال قبل از میلاد مسیح متولد شده و برده زاده بوده است. ارباب های او ابتدا زانتوس(۱۰) و بعد جادمون(۱۱)، هر دو از اهالی سامس بودند و ارباب دوم به پاس دانش و درایت ایزوپ، او را آزاد می کند. یکی از امتیازهای برده هایی که در یونان باستان آزاد می شدند این بود که می توانستند در امور اجتماعی شرکت کنند، از این رو ایزوپ نیز چون فلاسفه ای نظیر فادو(۱۲)، منیپوس(۱۳) و اپیکتتوس(۱۴)، خود را از موقعیت یک برده به مقام و منزلتی رفیع کشاند. در اشتیاق برای آموزش و یادگیری، ایزوپ به بسیاری کشورها سفر کرد، که از آن میان سارد، پایتخت پادشاه مشهور لیدی، حامی علم وادب و مردان فرهیخته در آن روزگار بود. در دربار کروزوس(۱۵) با خردمندانی چون سولون(۱۶) و تالس(۱۷) دیدار کرد و می گویند در جلسات مباحثه با این فلاسفه چنان پادشاه را مجذوب خود ساخت که کروزوس عبارتی را درباره او به کار برد که از آن پس ضرب المثل شده است:«مرد فریقی از همه بهتر سخن می گوید.»
ایزوپ به دعوت کروزوس در سارد سکنی گزید و از سوی او مامور حل و فصل مشکلات و امور حساس حکومتی شد. طی ماموریت های خود به مناطق مختلفی که تحت حاکمیت یونان بود سر می کشید. یک پای اش در کورینت بود و پای دیگرش در آتن، و تلاش می کرد با روایت حکایت های خردمندانه اش اهالی این شهرها را با حاکمان آن ها، پریاندر(۱۸) و پسیستراتوس(۱۹) آشتی دهد. اما یکی از این ماموریت ها که به دستور کروزوس صورت گرفته بود به قیمت جانش تمام شد. او به عنوان سفیر به دلفی(۲۰) رفت تا مقادیر زیادی سکه طلا میان شهروندان آن قسمت کند، اما چنان از حرص و طمع آنان آزرده شد که از این کار صرف نظر کرد و طلاها را نزد اربابش بازگرداند. اهالی دلفی از این رفتار او خشمگین شدند و وی را به کفر متهم کردند و گرچه در مقام سفیر از مصونیت برخوردار بود، اعدامش کردند. ظلمی که بر ایزوپ رفت بی عقوبت نماند؛ انواع بلایا و مصائب گریبانگیر اهالی دلفی شد تا تقاص کار خود را پس دهند. «خون ایزوپ» ضرب المثلی شد به مصداق این حقیقت که هیچ گناهی بی مکافات نخواهد ماند. از طرفی، حیثیت و اعتبار ایزوپ به وی بازگردانده و به یادبود او مجسمه ای در آتن بنا شد که کار استاد چیره دست لیسیپوس(۲۱) بود.
این ها، تنها مدارکی است که در مورد تولد، زندگی و مرگ ایزوپ می توان به آن استناد کرد. ابتدا مردی فرانسوی به نام ام. کلود گاسپار باشت دو مزریاک(۲۲)، در پی تحقیقات مستمر و موشکافانه خود در آثار نویسندگان باستان این حقایق را آشکار ساخت؛ کسی که از پذیرش مقام استادی لویی شانزدهم، پادشاه فرانسه سر باز زد تا خودش را وقف ادبیات کند. او در سال ۱۶۳۲ میلادی گزارش خود از زندگی نامه ایزوپ را منتشر ساخت. تحقیقات بعدی که از سوی محققان انگلیسی و آلمانی در این باره صورت گرفت نکات قابل توجهی را به گزارش ام. مزریاک نیفزود. تحقیقات آتی، صحت اظهارات او را تایید می کنند. لازم به ذکر است که پیش از انتشار نسخه ام. مزریاک، زندگی نامه ایزوپ در اوایل قرن چهاردهم میلادی به قلم ماکسیموس پلانودس(۲۳) نگاشته شده بود؛ راهبی از قسطنطنیه که توسط امپراتور روم شرقی، آندرونیکوس بزرگ(۲۴) به سفارت ونیز گماشته شده بود. این زندگی نامه در تمام نسخه های اولیه حکایات ایزوپ که تا تاریخ ۱۷۲۷ میلادی منتشر می شد ضمیمه شده بود. هرچند، زندگی نامه ای که پلانودس از ایزوپ تهیه کرد، به هیچ وجه قابل استناد نیست و از درجه اعتبار ساقط است.

خروس و مروارید

خروسی با چند مرغ در مزرعه ای مشغول دانه برچیدن بودند که چشم خروس در میان کاه ها به شیئی براق افتاد. او بال هایش را بر هم زد، سینه سپر کرد و گفت: «همه کنار بروید که آن، از آنِ من است» و چون از بین کاه ها بیرونش کشید، دید مرواریدی زیبا و غلتان است که از قضا گم شده و آنجا افتاده. خروس گفت:«تو شاید برای آدم ها گوهری ارزشمند باشی، اما من یک دانه ذرت را به یک کیسه مروارید ترجیح می دهم.»

قدر زر، زرگر شناسد 
قدر گوهر، گوهری

گرگ و بره

گرگی از چشمه ای در دامنه تپه ای آب می خورد که چشمش به بره ای افتاد که چند قدم پایین تر می خواست آب بنوشد. گرگ با خود گفت:«اگر بتوانم بهانه ای یابم، شامم فراهم است.»
پس بر سر بره فریاد زد:«چطور جرئت می کنی آبی را که می نوشم گل کنی؟»
بره گفت:«ارباب، اگر آن بالا آب گل آلود است گناه از من نیست، چرا که آب از سمت شما به طرف من جاری ست!»
گرگ گفت:«بسیار خوب، این به کنار. حال بگو ببینم چرا پارسال همین وقت، به من دشنام دادی؟»
بره گفت:«این محال است، آخر من فقط شش ماه سن دارم!»
گرگ غرید و گفت:«گوشم به این حرف ها بدهکار نیست. اگر تو نبودی، حتماً پدرت بوده!» و با گفتن این، روی بره بی نوا پرید و او را درید و خورد.
بره پیش از آن که جان دهد با صدایی بریده گفت:«گوش جبار به هیچ عذری نیست بدهکار!»

سگ و تصویر

سگی تکه گوشتی یافت و آن را به دندان گرفت تا به لانه ببرد و بخورد. در راه لانه، می بایست از روی کنده درختی رد می شد که همچون پلی بر روی نهری افتاده بود. در حال گذر از روی کنده درخت، چشمش به تصویر خودش بر روی آب نهر افتاد. سگ که خیال کرده بود آن تصویر متعلق به سگی دیگر است که تکه گوشتی به دندان گرفته، خواست که آن تکه گوشت را هم از آنِ خود کند. پس، به تصویر پارس کرد، اما به محض این که دهان گشود، تکه گوشت به درون آب افتاد و رود آن را با خود برد.
پس به هوش باشید آنچه را در کف دارید به سودای تصویری خیالی بر باد ندهید!

عدالت شیر

روزی شیر و روباه و گرگ و شغال به شکار رفتند. پس از چندی گوزنی را محاصره کردند و آن را از پا در آوردند. آن گاه، این سوال پیش آمد که چگونه آن را قسمت کنند. شیر غرشی کرد و گفت:«یک چهارم آن سهم من است.» پس، بقیه حیوانات پوست آن را کندند و آن را به چهار قسمت مساوی تقسیم کردند. آنگاه، شیر جلوی لاشه ایستاد و قضاوت خود را آغاز کرد:«یک چهارم از آن سهم من است، چون سلطان حیوانات هستم؛ یک چهارم دیگرش مزد داوری و قضاوت من است؛ یک چهارم بعدی اش برای شراکت در شکار به من می رسد؛ و در مورد یک چهارم باقی مانده... خوب، در مورد آن باید بگویم... خوش دارم ببینم کدامتان جرئت دارد به آن دست بزند!»
روباه دمش را روی کولش گذاشت و همچنان که از آنجا می رفت، زیر لب می گفت:«از خدمت کردن به بزرگان و اغنیا جز بیگاری چیزی نصیب نشود!»

خلاف رای سلطان رای جستن
به خون خویش باشد دست شستن

اگر خود روز را گوید شب است این
بباید گفتن آنک ماه و پروین

نظرات کاربران درباره کتاب حکایت‌های ایزوپ