فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جهاد در اسلام

کتاب جهاد در اسلام

نسخه الکترونیک کتاب جهاد در اسلام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جهاد در اسلام

فقها دربارهٔ جهاد در اسلام آراء متفاوتی دارند که در کتاب های فقهی آمده است. برخی جهاد را مشروط به اذن یا امر امام معصوم دانسته اند، به نظر این گروه جهاد در عصر غیبت تعطیل است. گروهی حملهٔ نظامی به غیرمسلمانان را برای تحمیل دین به آنان جایز دانسته اند. برخی جهاد ابتدایی را حداقل سالی یک بار واجب شمرده اند و گروهی گفته اند اگر تعداد دشمنان دوبرابر نیروهای اسلام باشد جنگ با آنان واجب است و اگر شمارشان بیشتر باشد جنگ با آنان واجب نیست. نظر برخی از فقها بر این است که اسیرانی که قبل از پایان جنگ دستگیر می شوند باید کشته شوند. در کتاب حاضر مؤلف با استناد به قرآن و سیره پیامبر (ص) در مقام اثبات این نظر است که در اسلام حملهٔ نظامی ابتدایی به غیرمسلمانان بی آزار مجاز نیست، بلکه خوش رفتاری با آنان تشویق شده است و جهاد برای دفع شرّ دشمن مهاجم تشریع شده است، نه برای تحمیل دین بر کفّار. همچنین نویسنده بر این نظر است که جهاد مشروط به اذن یا امر امام معصوم نیست، و وجوب جهاد ادواری نیست بلکه هر وقت دشمن حمله کند جهاد واجب است و وجوب جهاد نسبتی با تعداد نیروهای دشمن ندارد و جهاد در عصر غیبت تعطیل نیست و نیز قتل عام اسیرانی که قبل از پایان جنگ دستگیر می‌شوند جایز نیست.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.23 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جهاد در اسلام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



آیات جنگ و جهاد

آیاتی که درباره جنگ با کفّار نازل شده دو دسته اند: یک دسته، آیاتی که قید و شرط جنگ در آنها ذکر شده است، و دسته دیگر آیاتی که به طور مطلق آمده اند و قید و شرطی در آنها نیست. از دسته اول که در آنها روشن شده است در چه شرایطی جنگ با کفّار مجاز است، چند آیه می آوریم و سپس به دسته دوم می پرازیم.

دسته اول: آیات مقیده

۱. «وَ قاتِلوُا فی سَبیلِ اللّهِ الذَّینَ یقاتِلُونَکمْ وَ لا تَعْتَدُوا اِنَّ اللّهَ لا یحِبُّ الْمُعتَدینَ» (بقره، ۱۹۰). یعنی «در راه خدا با کسانی بجنگید که به شما حمله نظامی می کنند، و تجاوز نکنید، زیرا خدا تجاوزکاران را دوست ندارد.»
در این آیه چند نکته وجود دارد که توجه به آنها لازم است:
نکته اول: جنگ باید در راه خدا و برای او باشد نه به منظور کشورگشایی یا انتقامجویی یا اشباع غریزه جاه طلبی و برتری جویی استکباری و مانند اینها، و راه خدا یعنی راه خیر و صلاح بشریت که رضای خدا در آن است مانند باز کردن فضای آزادی که مردم بتوانند در آن سعادتمند زندگی دنیا و آخرت خود را تامین کنند و دفاع از مظلومان و سرکوب کردن مهاجمان ظالمی که منشا فتنه و فساد شده اند و آزادی را از میان برده، ظلم و زور و اختناق به وجود آورده اند.
نکته دوم: این آیه می گوید: «با آنان که به شما حمله نظامی می کنند، بجنگید» بنابراین، اگر حمله ای از سوی دشمن صورت نگیرد موضوع جنگ منتفی است، و این قیدی است که مجاز بودن جنگ را مشروط به تجاوز دشمن می کند که طبعا اگر تجاوزی صورت نگرفته باشد، شروع جنگ به طور ابتدایی مجاز نخواهد بود.
نکته سوم: این آیه از هرگونه تعدی و تجاوز در معنای عام نهی می کند، مانند کشتن زنان و کودکان، سوزاندن خانه ها و مزارع، قطع درختان (بدون ضرورت)، قتل عام اسیران و مانند اینها. البته مفهوم تعدّی و تجاوز خیلی روشن است و وجدان و فطرت انسان مصداق های آن را تشخیص می دهد و به همین دلیل قرآن آن را مطلق آورده و توضیحی درباره آن نداده است تا هرکس با هدایت فطرت خود مصداق های آن را بیابد.
باید دانست که فضای جنگ فضایی پرالتهاب است که در آن گاهی افراد دچار هیجان می شوند و ممکن است از حد عدل و انصاف خارج شوند و دست به کارهایی ناروا بزنند؛ از این رو قرآن به متولیان جنگ اعم از فرماندهان و رزمندگان هشدار می دهد که مبادا در فضای جنگ تجاوزی از جانب شما صورت بگیرد.
ضمنا در تفسیر این آیه قولی هست که «لا تَعتَدوا» یعنی «به کسانی که به شما حمله نظامی نکرده اند حمله نکنید و آغاز کننده جنگ نباشید که این تعدی و تجاوز خواهد بود.» (مجمع البیان در تفسیر آیه ۱۹۰ از بقره). برمبنای این قول جمله «وَ لا تَعتَدوا» تاکیدی است بر مفهوم قید «الّذین یقاتِلونَکم» زیرا مفهوم این قید این است که اگر به شما حمله نظامی نشده است به طور ابتدایی حمله نکنید، بنابراین، منطوق «وَ لا تَعتَدوا» مفهوم «اَلّذینَ یقاتِلُونَکم» را تایید و تثبیت می کند.
نکته چهارم: این آیه به مجاهدان اسلام بعد از نهی آنان از تجاوز، تذکر می دهد که خدا تجاوزکاران را دوست ندارد، یعنی شما که در راه خدا و برای رضای او می جنگید بدانید که اگر در فضای جنگ از حد عدل و انصاف خارج شوید و کارهای ناروا انجام دهید، خداوند راضی نخواهد بود و شما را دوست نخواهد داشت، زیرا تجاوز مبغوض خداست و بنابراین، تجاوز کار نیز مبغوض خدا خواهد بود.
بدیهی است که چون اسلام جهاد را برای رفع ظلم و تجاوز و احیای عدل و انصاف تشریع کرده است نمی پذیرد که در ضمن احیای عدل و انصاف کاری برخلاف آن انجام گیرد، و این نشانه اوج قداست قانون جهاد در اسلام است.
۲. «وَاقْتلُوهُمْ حَیثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ اَخْرِجُوْهُم مِنْ حَیثُ اَخْرَجُوْکمْ وَ الْفِتْنَهُ اَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْد الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتّی یقاتِلُوکمْ فیهِ فَاِنْ قاتَلوُکم فاقْتُلُوهُم کذلِک جَزاءُ الْکافرین (بقره، ۱۹۱). یعنی «هرجا که آنان را بیابید بکشید و از همان جا که شما را بیرون کردند بیرونشان کنید، که فتنه از کشتن بدتر است، و در نزد مسجدالحرام با آنان نجنگید مگر اینکه آنان در آنجا با شما بجنگند. پس اگر به شما حمله نظامی کردند آنان را بکشید که سزای کافران [مهاجم] اینگونه است».
این دومین آیه از آیاتی است که در آنها قید و شرط جنگ ذکر شده است، و ضمیر «وَاقتُلُوهُم» به «الّذین یقاتِلُونکم» در آیه قبل برمی گردد، و می خواهد بگوید: «رفع شر این کافران مهاجم که جنگ را شروع کرده اند با کشتنشان امکان پذیر است». سپس می گوید: «در نزد مسجدالحرام با آنان نجنگید مگر اینکه آنان در آنجا به شما حمله نظامی بکنند پس اگر به شما حمله کردند آنان را بکشید که سزای کافران مهاجم همین است».
در این آیه نیز چند نکته موجود است.
نکته اول: این آیه به مسلمانان می گوید، چون این کفّار آغازکننده جنگ هستند و می خواهند شما را نابود کنند، شما در صحنه پیکار به عنوان دفاع آنان را هرجا یافتید بکشید زیرا رفع شرشان فقط با کشتن میسر است.
نکته دوم: این آیه مسلمانان را از شروع جنگ نهی می کند و تنها وقتی که کفّار، تهاجم نظامی را آغاز می کنند جنگ را به عنوان دفاع جایز می داند.
نکته سوم: از آنجا که آیه خطاب به مسلمانانی است که کفّار آنان را از مکه رانده بودند، متقابلاً به مسلمانان می گوید: شما کفّار را از همان جا که شما را از آن بیرون کردند، یعنی مکه، بیرون کنید که این نوعی دفاع است.
نکته چهارم: آیه می گوید، فتنه ای که کفّار برپا کرده و مسلمانان را در مکه شکنجه می دهند، اموالشان را مصادره و با قشون کشی جنگ را بر مسلمانان مدینه تحمیل می کنند، از کشتن آنان که به دست مسلمانان انجام می شود شدیدتر است، یعنی کفّار منشا فتنه اند و رنج و بلا و جنگی که آنان بر مسلمانان تحمیل کرده اند شدیدتر و آثار مخربش از قتل کفّار به دست مسلمانان بیشتر است.
نکته پنجم: تجویز قتل کفّار مهاجم جزای عمل آنان است که تهاجم را شروع کرده و خون مسلمانان را می ریزند و این جزایی عادلانه است.
***
یک تذکر
بعضی گفته اند: «فتنه در این آیه و آیه «وَ قاتِلُوهُم حَتّی لا تکونَ فِتْنهٌ» (بقره، ۱۹۳) به معنای شرک است» ولی شیخ محمد عبده گفته است: «این برخلاف سیاق آیات است که فتنه به معنای شرک باشد»(۱).
گفته عبده صحیح به نظر می رسد زیرا آیه ۱۹۰ بقره می گوید: «با آنان که جنگ را بر شما تحمیل می کنند، بجنگید». فضای این آیه و آیات بعد فضایی است که کفّار به مسلمانان فشار می آوردند و آنان را که در مکه بودند شکنجه می دادند و گاهی می کشتند و بر آنان که در مدینه بودند جنگ را تحمیل می کردند و این فتنه و بلایی بود که آنان بر سر مسلمانان ریخته بودند و آیه ۱۹۳ بقره می گوید: «با این کفّار متجاوز بجنگید تا فتنه از میان برود» یعنی کفّار که مغلوب شدند دیگر نمی توانند فتنه و بلا و جنگ را بر مسلمانان تحمیل کنند. از عبدالله بن عمر نقل کرده اند که درباره فتنه در آیه «وَ قاتِلُوهم حَتّی لا تکونَ فِتنَهٌ» گفت: «ما در زمان رسول خدا(ص) که کفّار مسلمانان را به خاطر دینشان شکنجه می دادند، زندان می کردند و می کشتند با آنان جنگیدیم تا اسلام قوت گرفت و فتنه از میان رفت».(۲) این نقل هم تایید می کند که مقصود از فتنه در آیه مزبور بلا و عذابی است که از سوی کفّار بر مسلمانان وارد می شد.
علاوه بر این، اساسا جنگ با مشرکان شرک را که یک عقیده قلبی است از میان نمی برد زیرا مشرک به فرض اینکه در جنگ مغلوب هم بشود عقیده اش تغییر نمی کند زیرا تغییر عقیده نیاز به بحث و استدلال و قانع کردن طرف بحث دارد و تا قانع نشود عقیده قلبی او باقی است، بنابراین، صحیح نیست که بگویند با مشرکان بجنگید تا شرک که عقیده آنان است از میان برود.
***

معنای لغوی فتنه

اصل ماده «فِتن» به معنای گذاشتن طلا در آتش است تا خالص و ناخالص آن معلوم شود.(۳) و آیه «اِنَّ الَّذینَ فَتَنُوا الْمُومِنینَ وَالمُومِناتِ» (بروج، ۱۰) درباره کسانی است که مومنان را به آتش سوزاندند، و درباره اهل جهنم آمده است: «یوْمَ هُمْ عَلیَ النّارِ یفْتَنُون * ذُوقُوْا فِتْنَتکم» (ذاریات، ۱۳ و ۱۴) یعنی «عذابتان را بچشید»، و در «وَاتقّوُا فِتْنهً لا تُصیبَنَّ الّذینَ ظَلَمُوا مِنکم خاصّهً» (انفال، ۲۵) فتنه به معنای بلا و گرفتاری است، و زمخشری می گوید: «فتنه به معنای جنگ آمده است بینهم فتنهٌ ای حربٌ.»(۴)
به طورکلی در همه موارد استعمال ماده «فتن» معنای سختی وجود دارد، و در فتنه ای هم که به معنای امتحان است، معنای سختی هست. هیچ مورد استعمالی را برای ماده «فتن» نمی توان یافت که در آن معنای سختی نباشد، بنابراین شرک که معنای سختی در آن نیست نمی تواند معنای فتنه، تلقی شود.
به ظنّ قویّ، تفسیر فتنه به شرک از طرف کسانی مطرح شده است که معتقد بوده اند جهاد در اسلام به معنای تحمیل عقیده با قدرت اسلحه است و نمی پذیرند که جهاد به معنای دفاع و رفع شر مهاجمانی است که جنگ را آغاز می کنند، از این رو گفته اند: «وَ قاتِلوهُم حَتّی لاتکونَ فِتنَهٌ» یعنی «با مشرکان به طور ابتدایی بجنگید تا شرک از میان برود» و این به معنای این است که تا شرک وجود دارد جنگ با مشرکان به طور ابتدایی واجب است، بنابراین، آنان در لغت اجتهاد کرده اند آن هم بر مبنای اجتهادی که در معنای جهاد داشته اند، درحالی که معنای لغت را باید از اهل لغت پرسید و نمی توان در آن اجتهاد کرد، بنابراین، فتنه را نباید به معنای شرک تفسیر کرد.
۳. «وَ قاتِلُوهُم حَتّی لاتَکونَ فِتْنَهٌ و یکونَ الدّین لِلّهِ فَاِن اِنْتَهَوْا فَلا عُدوانَ اِلاّ عَلَی الظّالِمینَ (بقره، ۱۹۳) یعنی «با آنها بجنگید تا دیگر فتنه ای نباشد و دین تنها دین خدا شود، پس اگر از تجاوز دست برداشتند، [ از کشتن آنان دست بردارید زیرا] تجاوز جز بر ستمکاران روا نیست.
«قاتِلُوا در این آیه، عطف است بر «قاتِلُوْا» در آیه ۱۹۰ بقره و ضمیر «هُم» به «الّذین» در «الّذینَ یقاتِلونَکم» در آیه ۱۹۰ برمی گردد. باید دانست که در آیه ۱۹۰ مبدا جنگ بیان شده است و در این آیه غایت و پایان آن. آیه ۱۹۰ می گوید: «با کافران مهاجم بجنگید» که مبدا و منشا جنگ هستند و سرکوب کردنشان جزای عادلانه آنان است، و آیه ۱۹۳ می گوید: «با آنها بجنگید تا دیگر فتنه ای نباشد و دین برای خدا باشد». یکی از معانی «دین» استیلا و سلطه است و در اینجا به قرینه مقام، مراد همین معنی است، چون در شرایطی که کفّار قدرت تهاجم دارند، استیلا و سلطه آنان حاکم است، و هنگامی که با نیروهای دفاعی مسلمانان سرکوب شوند و کاملاً شکست بخورند حاکمیت و سلطه آنان محو شده و به جای آن حاکمیت خدا و دین خدا برقرار می شود.
سپس آیه شریفه موردی را که کفّار مهاجم دست از تجاوز می کشند مطرح کرده و می گوید، پس اگر کفّار مهاجم خودشان از تجاوز دست برداشتند و ظلم را متوقف کردند، شما نیز از کشتن آنان دست بردارید و جنگ را متوقف کنید، چون جنگ شما مقابله به مثل و پاسخ به ظلم است و هنگامی که کفّار از تجاوز دست بردارند موضوع مقابله به مثل منتفی می شود و دیگر کشتن آنان روا نیست، زیرا کشتن ظالمانِ متجاوز تا زمانی ضرورت دارد که ظلم و تجاوز وجود دارد، ولی وقتی ظلم از طرف کفّار متوقف شود دیگر ظالمی در صحنه وجود ندارد تا مجازات شود. در این آیه دو سبب برای پایان جنگ ذکر شده است، یکی شکست کامل کفّار مهاجم و دیگری دست کشیدن آنان از جنگ.
ضمنا در اینجا توجه به این نکته ادبی لازم است که در آیه، صناعت مشاکله که از صناعات بدیعی شمرده می شود اعمال شده است، یعنی چون تجاوز و عدوان کفّار مهاجم مطرح است مقابله به مثل و مجازات آنان نیز عدوان نامیده شده است، و این را مشاکله می گویند یعنی هم شکل بودن در لفظ نه در معنی چون کشتن کفّار مهاجم از روی دفاع در واقع عدوان نیست و فقط در لفظ، عدوان، نامیده شده است، مانند آیه «تَعْلَمُ ما فی نَفْسی وَ لا اَعلَمُ ما فی نَفْسِک» (مائده، ۱۱۶) که حضرت عیسی(ع) به خدا می گوید: «تو آنچه را در نفس من است می دانی ولی من آنچه را در نفس توست نمی دانم.» معلوم است که خدا نفس ندارد ولی چون در مورد عیسی نفس استعمال شده است از باب مشاکله لفظی در مورد خدا نیز به کار رفته است.
ناگفته نماند که آنچه در اینجا روشن است این است که دستور جنگیدن با کفّار مهاجم در آیه مورد بحث مانند دو آیه قبل ماهیت دفاعی دارد.
۴. «اُذِنَ لِلّذینَ یقاتَلُونَ بِاَنَّهُم ظُلِمُوا وَ اِنَّ اللّهَ عَلی نَصْرهم لَقَدیرٌ(۳۹ ) الَّذینَ اُخْرِجُوْا مِنْ دِیارهِمْ بِغَیر حَقٍّ اِلاّ اَنْ یقُولُواْ رَبّنااللّهُ وَ لَو لا دَفعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَهُدِّمَت صَوامِعُ وَ بَیعٌ و صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ یذکرُ فیها اسْمُ اللّهِ کثیراً و لَینْصُرَنّ اللّهُ مَنْ ینْصُرهُ انّ اللّه لَقویٌّ عَزیزٌ» (حج، ۳۹ــ۴۰).
یعنی «به آنان که مورد هجوم نظامی واقع می شوند اجازه داده شده است [ که برای دفاع از خود بجنگند] به دلیل اینکه مظلوم واقع شده اند و بی شک خدا بر نصرت آنان تواناست ( ۳۹) هم آنان که از دیار خود به ناحق اخراج شدند فقط به جرم اینکه می گفتند پروردگار ما خدای یکتاست، و اگر خدا [ شرّ] بعضی از مردم را به وسیله بعضی دیگر دفع نمی کرد، صومعه ها و کنیسه ها و کنِشت ها و مسجدهایی که در آنها فراوان ذکر خدا می شود ویران می شد، و همانا خدا هرکس را که یاری اش کند یاری می کند. بی گمان خدا پرقوت و باعزت است.»
در اینجا قرآن می گوید، جنگ در آنجایی مجاز است و اجازه داده می شود که هجوم نظامی از جانب دشمن آغاز شود و مردمی مورد ظلم و ستم قرار گیرند که در این صورت نه تنها حق دارند بلکه واجب است به عنوان دفاع با مهاجمان بجنگند. بدیهی است مفهوم این سخن این است که اگر حمله ای از سوی دشمن صورت نگیرد، جایز نیست به طور ابتدایی به مردمی که خواهان صلح و زندگی مسالمت آمیز هستند حمله نظامی شود. به بیان دیگر، آغاز کردن جنگ و برهم زدن محیط صلح و مسالمت به هیچ عنوان جایز نیست حتی به عنوان تحمیل دین زیرا دین را نمی توان و نباید بر کسی تحمیل کرد، «لا اِکراهَ فیِ الدّین» (بقره، ۲۵۶).
آنگاه در آیه بعد اشاره شده است که این حق جنگ دفاعی به مردمی داده شده است که به ناحق و فقط به خاطر ایمان به خدا از وطن خود رانده شده اند، و اشاره این آیه به مسلمانان مهاجر است که شکنجه و آزار مشرکان مکه آنان را ناگزیر کرد از وطن خود هجرت کنند.
البته این آیه آنچه را که اتفاق افتاده است شرح می دهد و می خواهد وضعیت سخت مسلمانان مهاجر را گوشزد کند که چگونه از وطن خود آواره شدند، و نمی خواهد بگوید، مجاز بودن جنگ دفاعی مشروط به آواره شدن مردمی است که مورد هجوم قرار گرفته اند؛ که اگر مردمی که مورد حمله نظامی واقع می شوند از وطن خود اخراج نشوند، حق نداشته باشند به جنگ دفاعی اقدام کنند؛ چنین مفهومی از آیه برداشت نمی شود.
سپس آیه شریفه بعضی از ثمرات تجویز جنگ دفاعی را توضیح می دهد و می گوید: اگر در مقابل هجوم نظامی دشمن اجازه دفاع به مردمِ ستمدیده داده نمی شد، مفاسد بسیاری رخ می داد و از جمله اماکن مقدس مانند معابد یهود و نصاری و مساجد مسلمانان نیز ویران می شد.
در اینجا تجویز جنگ دفاعی در شرع به عنوان دفع الهی خوانده شده است یعنی خدا با اذن جهاد به مردم مظلوم، مجاهدان را با مهاجمان درگیر می کند و با شکست مهاجمان شرشان را از سر مظلومان رفع می کند. بنابراین، دفع در اینجا دفع تکوینی نیست، بلکه دفع با تشریع جهاد است، و این معنی با جمله «وَ لَینصُرنَّ اللّهُ مَنْ ینْصُرهُ» در آخر آیه متناسب و هماهنگ است، زیرا مقصود از یاری کردن خدا اجرای دستور خداست و هر که امر خدا را اجرا کند خدا را یاری کرده است، و در آیه وعده داده شده است که هرکس خدا را یاری کند خدا یاری اش می کند، یعنی کسانی که دستور جهاد را اجرا کنند، خدا آنان را بر دشمن غلبه می دهد، «اِنْ تَنْصُرواللَّه ینْصُرکم» (محمد، ۷)، بنابراین، آنچه در تفاسیر دیده می شود که دفع را در آیه دفع تکوینی گرفته و گفته اند: «معنای آیه این است که خدا به برکت خوبان بلا را از بدان دفع می کند» صحیح به نظر نمی رسد و با سیاق آیه نیز هماهنگ نیست زیرا سیاق آیه مسئله جهاد است و اجازه دادن خدا به مظلومان که با دفاع خود شر مهاجمان را رفع کنند؛ بنابراین، مناسب نیست که آیه اینگونه تفسیر شود که خدا به برکت مردم نمازخوان و زکات دهنده و حج کننده، بلا را از تارکان نماز و مانعان زکات و تارکان حج دفع می کند، چنانکه در مجمع البیان در تفسیر آیه ۲۵۱ بقره آمده است. علاوه بر آن این گونه تفسیر کردن آیه بدآموزی دارد و تلویحا تشویق و دعوت به ترک نماز و منع زکات و ترک حج است.
اگر آیه می خواست بگوید، خدا به برکت خوبان بدان را صیانت می کند باید عبارت آیه «وَ لَو لا دَفعُ اللّهِ بِبَعض ِ النّاس ِ عَنْ بَعْضٍ» باشد زیرا مادّه «دفع» اگر به «عن» متعدّی شود معنای صیانت می دهد مانند «انّ اللّهَ یدافَعُ عَنِ الّذینَ آمَنُوا» (حج، ۳۸) ولی چنانچه به خودی خود متعدی شود معنای دور کردن می دهد مانند «اِدْفَعْ بِالَّتی هِیَ اَحْسَنُ السَّیئَهَ» (مومنون، ۲۳، ۹۶) «السَّیئهَ» مفعول اِدْفَع است، یعنی بدی را به طریقه ای که بهتر است دور کن؛ و در آیه مورد بحث «دَفْع» به خودی خود متعدی شده و مفعولش «النّاس» است و معنای صیانت نمی دهد، بلکه به معنای دور کردن است. بنابراین، اینکه گفته اند: «معنای آیه مورد بحث این است که خدا به برکت خوبان بلا را از بدان دفع می کند» با ترکیب خود آیه همخوانی ندارد و باید مردود شناخته شود.
نکته دیگر اینکه طبق این قول، بین شرط و جزا در آیه رابطه ای وجود نخواهد داشت زیرا اینکه گفته شود: «اگر به برکت خوبان خدا بلا را از بدان دفع نمی کرد اماکن مقدس ویران می شد»، چه معنای معقولی می تواند داشته باشد؟ چه رابطه ای است بین دفع نکردن بلا از بدان و ویران شدن اماکن مقدس؟ هیچ رابطه ای نیست، بلکه به عکس، اگر خدا بدان را با بلا نابود کند اماکن مقدس از شر آنان محفوظ خواهد ماند.
۵. «الشهّرُالْحَرامُ بالشَّهْرِ الحَرامِ و الْحُرُماتُ قِصاصُ فَمَنِ اعْتَدی عَلَیکم فَاعْتَدُوا عَلَیهِ بِمِثْل مَااعْتدی عَلَیکم واتَّقُوا اللّه وَاعْلَمُوا اَنّ اللّه مَعَ المتّقین» (بقره، ۱۹۴).
یعنی «ماه حرام در مقابل ماه حرام است، و شکستن حرمت ماه های حرام قصاص دارد، پس هرکس به شما تعدی کند شما با او مقابله به مثل کنید مانند آنکه او به شما تعدی کرده است و تقوا پیشه کنید و بدانید که خدا با تقواپیشگان است». گفته اند: «این آیه مربوط به قضیه حُدَیبیه است که در سال ششم هجرت در ماه ذی القعده مشرکان مکه نگذاشتند رسول خدا(ص) و مسلمانان برای انجام عمره به زیارت خانه خدا بروند و حتی با تیر و سنگ به آنان حمله کردند که با انجام صلح قرار شد آن سال پیامبر اکرم(ص) با مسلمانان به مدینه برگردند و سال بعد برای انجام عمره در ماه ذی القعده به مدت سه روز به مکه بروند، و طبق همین قرار، سال بعد در ماه ذی القعده که از ماه های حرام است مسلمانان در معیت رسول اکرم(ص) برای انجام عمره به سوی مکه حرکت کردند و به خاطر حرمت ماه از جنگ کراهت داشتند» (آلوسی، در تفسیر همین آیه) و گفته اند: «مشرکان مکه در فکر بودند مسلمانان را غافلگیر و به آنان حمله نظامی کنند» (مجمع البیان در تفسیر همین آیه) و «آیه مورد بحث در چنین زمینه ای نازل شد، و گوشزد کرد که ماه حرام در مقابل ماه حرام است یعنی جنگ در ماه حرام در مقابل جنگ در ماه حرام است» (مجمع البیان در تفسیر همین آیه) که اگر کفّار در ماه حرام جنگ را آغاز کردند شما هم در همان ماه حرام می توانید اقدام به جنگ دفاعی کنید، و حرمت ها قصاص دارند یعنی اگر کفّار حرمت ماه حرام را شکستند و جنگ را آغاز کردند شما حق دارید بدون رعایت حرمت ماه حرام به جنگ دفاعی بپردازید.
سپس آیه شریفه یک حکم کلی را مطرح کرده و می گوید: «هرکس به شما تعدی کند شما هم مقابله به مثل کنید». که طبعا یک مصداق آن جنگ دفاعی است. این آیه در سیاق آیات جهاد آمده و بنابراین، توجه اصلی آن به جهاد و جنگ دفاعی است، و باید دانست که در این آیه، اقدام به جنگ مشروط به شروع تعدی از طرف دشمن شده است، به این معنا که اگر حمله ای از طرف دشمن انجام نگیرد، جایز نیست که مسلمانان به طور ابتدایی به دیگران حمله نظامی کنند و بنابراین، قرآن اجازه نمی دهد که پیروانش آغازکننده جنگ باشند، و این معنی از مفهوم شرط فهمیده می شود چون کلمه «مَن» در آیه، به دلیل «فاء» که در جواب آن آمده شرطیه است.
باید دانست که این مفهوم شرط به طور واضح از آیه درک می شود و از این رو کسانی که جهاد را در اسلام جنگ ابتدایی می دانند می گویند: «این آیه به وسیله آیه «وَ قاتِلُوا الْمشرِکینَ کافَّهً» (توبه، ۳۶) نسخ و جنگ ابتدایی با کفّار واجب شده است» (تفسیر طبری در شرح همین آیه) و مقصودشان نسخ مفهوم آیه است نه منطوق آن. معلوم می شود دلالت مفهوم شرط را بر عدم جواز جنگ ابتدایی مسلّم دانسته اند.
البته اینکه گفته اند، آیه «قاتِلُوا الْمُشْرِکینَ کافَّهً» ناسخ مفهوم آیه مورد بحث است، قابل قبول نیست و قاعده اقتضا دارد که مطلق حمل بر مقید شود و این قاعده در همه جا جاری و همیشه دلیلِ دارای قید و شرط حاکم بر دلیل مطلق است، بنابراین، آیه «مَنِ اعْتَدی عَلیکم فَاعْتَدُوا عَلَیهِ بمثل ما اعْتَدی عَلَیکم» (بقره، ۱۹۴) که دارای شرط است حاکم است بر «قاتِلواالْمُشرکینَ کافَّهً» که مطلق است و مفهوم شرط در آن دلیلی است بر اینکه جنگ با مشرکان درصورتی که آنان حمله را شروع نکنند به طور ابتدایی جایز نیست.
در اینجا مناسب است خلاصه سخن شیخ محمد عبده را در این مورد به صورت نقل به معنی بیاوریم. ایشان می گوید: «حکمی که در آیه «فَمن اعْتدی عَلَیکم فاعْتَدُوا عَلَیه بمِثْلِ مااعْتَدی علیکم» آمده که جنگ با کفّار را مشروط کرده است به اینکه آنان حمله را آغاز کنند حکمی دائمی است و هرگز نسخ نشده است و این آیه با آیات قبل از آن دارای یک سیاق و متصل به هم اند و نیازی نیست که آیه «وَ قاتِلُوا المشرکینَ کافَّهً» را در سوره برائت در میان آنها وارد کنیم»، و از ابن عباس نقل شده است که: «در این آیات نسخی انجام نشده است. بنابراین اگر کسی امر به جنگ را در آنها مطلق بداند و حتی با عدم تحقق شرط آن، که تعدی دشمن است، جنگ را لازم شمارد آیات را از اسلوب خود بیرون برده و مطلبی را بر آنها تحمیل کرده است که آن را برنمی تابند. آیات مربوط به جنگ در آل عمران درباره جنگ اُحُد است که در آن کفّار تعدی کردند، و آیات مربوط به جنگ در سوره انفال درباره جنگ بدر است که در آن نیز کفّار تعدی کردند و آغازکننده جنگ بودند، و آیات مربوط به جنگ در سوره برائت درباره مشرکان پیمان شکن است که تجاوز را آغاز کردند، و از این رو درباره آنان آمده است «فَما اسْتقامُوا لَکم فَاستَقیموا لَهم» (برائت، ۷) و نیز آمده است «اَلا تُقاتِلُونَ قوماً نَکثوا اَیمانَهُم... وَ هُم بَداوُکم اول مَرّهٍ (توبه، ۱۳). مشرکان پیوسته جنگ با مسلمانان را آغاز می کردند که آنان را از دین خود برگردانند، بنابراین، همه جنگ های پیامبر(ص) برای دفاع از حق و اهل آن و حمایت از دعوت حق بود، و اگر کسی نباشد که به ما مسلمانان تعدی کند و امنیت ما را از میان ببرد و خونمان را بریزد خدا بر ما واجب نکرده است که با دیگران بجنگیم و خونشان را بریزیم و جانشان را بگیریم، و جنگ های صحابه پیغمبر(ص) برای این بود که از دعوت حق حمایت و از غلبه ظالمان بر مسلمانان جلوگیری کنند نه برای اینکه به دیگران تجاوز کنند. اما، جنگ هایی که در زمان های بعد واقع شد [مقصودش جنگ های خلفای بنی امیه و بنی عباس است] مقتضای طبیعت مُلک و زورمندی بود و چنان نبود که همه آنها با احکام دین موافق باشد، و این از طبیعت کون است که صاحبان قدرت به همسایگان ضعیف خود حمله و دست اندازی می کنند...» (تفسیر المنار، ج ۲، ص ۲۱۵، چاپ سوم).

حمل مطلقات بر مقیدات

تا اینجا پنج آیه از قرآن کریم آوردیم که در آنها شرط تجویز جنگ در اسلام ذکر شده و آن شرط، تجاوز دشمن است که در آن صورت جنگ برای دفع شر دشمن و حمایت از مظلومان ضرورت پیدا می کند و به مقتضای آیات یاد شده جهادی که در اسلام واجب شده جنگ دفاعی است که فطرت هر انسانی به لزوم آن حکم می کند. این آیات را آیات مقیده می خوانیم یعنی آیات دارای قید و شرط، و در مقابل آنها آیاتی است که به طور مطلق و بدون هیچ قیدی مسلمانان را دعوت به جنگ با کفّار می کند.
بدیهی است که طبق قاعده باید آیات مطلقه حمل بر آیات مقیده شود، و در حقیقت آیات دارای قید و شرط آیات بی قید و شرط را تفسیر می کند و در نتیجه، آیات دارای قید و شرط بر آیات بی قید و شرط حاکم خواهند بود و این یک قانون عمومی است که در همه عرف ها و همه زبان ها به آن عمل می شود.

دسته دوم: آیات مطلقه

اینک چند نمونه از آیات مطلقه را که بی هیچ قید و شرطی مسلمانان را دعوت به جنگ با کفّار می کند می آوریم:
۱. کتِبَ عَلَیکم القِتالُ وَ هُوَ کرْهٌ لَکم وَ عَسی اَنْ تَکرَهُوا شَیاً وَ هُوَ خَیرٌ لَکمْ و عَسی اَن تُحبُّوا شَیئا و هُو شَرٌّ لکم وَاللّه یعْلَمُ وَ اَنْتُم لا تَعْلَمُونَ»(بقره، ۲۱۶).
یعنی «جنگیدن بر شما نوشته شد درحالی که آن را مکروه می دارید، و چه بسا چیزی را مکروه بدارید درحالی که آن برای شما خیر است، و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید درحالی که آن برای شما شرّ است، و خدا می داند و شما نمی دانید».
۲. «فَلْیقاتِلُ فی سَبیلِ اللّهِ الّذینَ یشْرُوْنَ الْحَیوهَ الدُّنْیا بِالآخِرَه وَ مَن یقاتِلْ فی سَبیلِ اللّهِ فَیقتَلْ اَوْ یغْلِب فَسَوْفَ نُوْتیهِ اَجرا عَظیما» (نساء، ۷۴).
یعنی «کسانی که زندگی دنیا را با آخرت مبادله می کنند باید در راه خدا بجنگند، و کسی که در راه خدا بجنگد و کشته یا غالب شود اجری بزرگ به او خواهیم داد».
۳. «الّذینَ آمَنوا یقاتِلُونَ فی سَبیلِ اللّهِ وَالّذین کفَروُا یقاتِلونَ فی سَبیلِ الطّاغُوتِ فَقاتِلُوا اَوْلِیاءَ الشَیطانِ اِنَّ کیدَ الشّیطانِ کانَ ضَعیفا» (نساء، ۷۶).
یعنی «آنان که ایمان آورده اند در راه خدا می جنگند، و آنان که کافرند در راه طاغوت و شیطان می جنگند. پس با یاران شیطان بجنگید. همانا نیرنگ شیطان ضعیف است».
۴. قاتِلوا الَّذینَ لا یوْمِنُونَ بِاللّه وَ لا بِالْیوْمِ الآخِرِ وَ لا یحَرِّموُنَ ما حَرَّمَ اللّهُ وَ رَسُوْلُه وَ لا یدینُوْنَ دینَ الحَقّ مِنَ الَّذینَ اُوتُوالْکتابَ حَتّی یعْطُواالْجِزْیهَ عَنْ یدٍ وَ هُم صاغِروُنَ» (توبه، ۲۹).
یعنی «با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز واپسین ایمان نمی آورند و آنچه را خدا و رسول او تحریم کرده اند بر خود حرام نمی شمارند و به آیین حق ملتزم نیستند بجنگید، تا زمانی که با دست خود درحالی که خاضع اند جزیه بپردازند».
۵. یا اَیهاالّذینَ آمَنُوا قاتِلُوا الّذینَ یلُونَکم مِنَ الْکفّارِ وَلْیجدُوا فیکم غِلْظهً وَاعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ مَعَ المتّقینَ» (توبه، ۱۲۳).
یعنی «ای کسانی که ایمان آورده اید [ قبل از کافرانِ دور دست] با کافرانی که به شما نزدیک هستند بجنگید، و باید در شما درشتی و شدت احساس کنند، و بدانید که خدا با تقواپیشگان است».
۶. «فَاِذا لَقیتُم الّذین کفَروُا فَضَرْبَ الّرِقابِ حَتّی اِذا اَثَخنْتُموهُم فَشّدُّوا الْوَثاقَ فَاِمّا مَنّا بَعْدُ وَ اِمّا فِداءً...» (محمد، ۴).
یعنی «پس وقتی با کسانی که کافرند برخورد کردید گردنشان را بزنید و چون آنها را بی حرکت ساختید، اسیرشان کنید و محکم ببندید آنگاه یا به منت آزاد کنید یا به فدیه...».
این شش آیه از آیات مطلقه است که بی ذکر هیچ شرطی مسلمانان را دعوت به جنگ با کفّار می کند، و قبلاً پنج آیه آوردیم که در آنها جنگ با کفّار به شروع حمله از جانب آنها مشروط شده بود، و چنانکه قبلاً گفته شد قاعده اقتضا می کند که مطلقات حمل بر مقیدات شوند، و این مطلب در عرف قانون شناسی بدیهی است، و نتیجه حمل مطلقات بر مقیدات این است که جنگ با کفّار در وقتی مجاز است که آنان آغازکننده جنگ باشند که در آن صورت لازم است مسلمانان به دفاع بپردازند.

جنگ های پیامبر(ص) دفاعی بود

چون روشن شد که آیات جهاد در قرآن جنگ دفاعی را تجویز کرده اند نه جنگ ابتدایی را و از طرفی می دانیم که اولین کسی که به آیات جهاد عمل کرده شخص رسول اکرم(ص) بوده است، از اینجا کشف می کنیم که جنگ های آن حضرت دفاعی بوده و برای درهم شکستن تجاوز دشمن انجام شده است، و بنابراین آنچه علامه مجاهد شیخ محمد جواد بلاغی گفته است که همه جنگ های رسول خدا(ص) دفاعی بوده اند صحیح است. ایشان می نویسد: «... فکانت حروبه با جمعها دفاعا لعدوان المشرکین الظّالمین عن التّوحید و شریعه الاصلاح و المسلمین. و مع ذلک فهو یسلک فی دفاعه احسن طریقه یسلکها المدافعون و اقربها الی السّلام و الصّلاح. یقّدم الموعظه و یدعو الی الصّلاح و السّلام و یخبح الی السّلم و یجیب الی الهُدنه و یقبل عهد الصّلح مع عرفانه انّه المظفّر المنصور(۵)...»
یعنی «همه جنگ های رسول اکرم(ص) دفاع در مقابل تجاوز مشرکان ستمکار بود که از توحید و شریعت اصلاح و مسلمانان حمایت می کرد، و با این وصف او در دفاع خود بهترین راهی را که مدافعان می روند برمی گزید. قبلاً به موعظه می پرداخت و دعوت به صلاح و مسالمت می کرد و تمایل به صلح نشان می داد؛ و درحالی که می دانست او پیروز است پیشنهاد ترک خصومت را می پذیرفت و قرارداد صلح را قبول می کرد».

نظر شیخ محمد عَبدُه

شیخ محمد عبده نیر با شیخ محمد جواد بلاغی در مورد دفاعی بودن جنگ های پیامبر(ص)، هم عقیده است، او نظر خود را درباره جنگ های پیامبر(ص) اینگونه بیان می کند:
«فقتال النّبی(ص) کلّه کان مدافعهً عن الحقّ و اهله و حمایه لدعوه الحق و لذلک کان تقدیم الدّعوه شرطا لجواز القتال و انّما تکون الدّعوه بالحجه و البرهان لابالسّیف و الشنان(۶)...»
یعنی «پس جنگ های پیامبر(ص) همه اش برای دفاع از حق و اهل آن و حمایت از دعوت حق بوده است و بدین سبب دعوت [ به اسلام] قبل از شروع جنگ شرط جواز جنگ مقرر شده است و دعوت فقط با حجت و دلیل انجام می شود نه با شمشیر و نیزه».

حفظ صلح سیره رسول خدا

بعد از آنکه معلوم شد در اسلام تحمیل عقیده جایز نیست، و معلوم شد که اسلام صلح را یک اصل زیربنایی می داند، و خدا به پیامبر(ص) امر کرده است که در حفظ آن بکوشد، و معلوم شد که آیات جهاد، جنگ ابتدایی را تجویز نمی کنند، در اینجا مناسب است یک نمونه عملی از سیره رسول اکرم (ص) در جنگ بدر را بیاوریم تا روشن شود که آن حضرت حکم قرآن را در مورد حفظ صلح و پرهیز از جنگ موبه مو اجرا کرده است.
بعد از آنکه کاروان تجارتی قریش سالم به مکه رسید جنگ طلبان مکه سپاهی نزدیک به هزار نفر فراهم کردند تا مسلمانان را سرکوب کنند و بدین منظور در محل بَدرْ اُردو زدند. در میان آنان مردی به نام عُتبه بن ربیعه از سران مکه بر شتر سرخ مویی سوار بود و درحالی که در بین قومش حرکت می کرد چنین گفت: «ای قوم من! سخن مرا بپذیرید و با این مرد و اصحابش نجنگید و این را به من مربوط کنید و ننگ ترس را به من ببندید. شما در میان آنان خویشان نزدیکی دارید و اگر جنگ پیش آید عده ای کشته می شوند، آنگاه شما دائما به قاتل پدر و برادر خود نگاه خواهید کرد و این سبب می شود که میان شما کینه و دشمنی به وجود آید. این را هم بدانید که شما به کشتن آنان دست نمی یابید مگر اینکه به تعداد کشتگانشان از شما می کشند. علاوه بر این ممکن است شما شکست بخورید... ای قوم من! اگر محمد دروغگو باشد گرگ های عرب شرّ او را دفع می کنند، و اگر پادشاه باشد شما در حکومت فرزند برادرتان کامیاب خواهید شد، و اگر پیغمبر باشد شما به وسیله او خوشبخت ترین مردم خواهید بود. ای قوم من! خیرخواهی مرا رد نکنید، و رایم را سفیهانه نشمارید».
«یا قومِ! لا تُقاتِلوا هذا الرّجلَ و اصحابَه، و اعْصِبوا هذا الامر بِراسی وَاجعلُوا جُبْنَها لی، فانّ منهم رجالاً قرابَتُهم قریبهٌ و لا یزالُ الرّجلُ منکم ینظر الی قاتل ابیه و اخیه فیورث ذلک بینکم شحناءَ و اضغانا، و لَن تخلُصُوا الی قتلهم حتّی یصیبوا منکم عددَهم، مع انّی لا آمَنْ ان تکون الدائره علیکم... یا قوم! اِن یک محمّد کاذبا یکفیکموه ذوبان العرب، و ان یک مَلِکا اکلتُم فی مُلک ابن اخیکم، و ان یک نبیا کنتم اسعَدالنّاس به، یا قومِ! لا تردّوا نصیحتی و لاتُسفِّهوا رایی(۷)».
رسول خدا(ص) درباره عُتبه بن ربیعه فرمود: «اگر در یکی از این قوم خیری باشد در صاحب آن شتر سرخ موی است اگر از او اطاعت کنند به راه درستی خواهند رفت»، «اِن یک فی اَحدٍ من القوم خیرٌ ففی صاحب الجَمَل الاْحمر، اِن یطیعوه یرشُدوُا(۸)».
کار درخشانی که آن حضرت در آن موقع حساس کرد این بود که پیامی به وسیله عمر برای آن قوم فرستاد و در آن فرمود: «شما برگردید و از جنگ بپرهیزید، اگر کسانی غیر از شما این موضع گیری را درباره من می کردند نزد من بهتر بود از اینکه شما این کار را بکنید، و اگر من درباره کسانی غیر از شما این موضع گیری را می کردم نزد من بهتر بود از اینکه درباره شما بکنم»، «اِرجِعُوا، فانّه یلی هذا الامَر منّی غیرکم اَحبّ الّی من اَن تَلُوهُ منّی، و اِلَیهِ من غیرکم اَحبُّ الیّ من ان اِلَیهُ منکم».(۹)
اینکه پیامبر(ص) در پیام خود به مردم مکه توصیه می کند به مکه برگردند و از جنگ بپرهیزند و کوشش دارد که از هر راه ممکن مانع درگیری نظامی شود و جلوی خونریزی را بگیرد، بدان سبب است که قرآن کریم هماهنگ با فطرت انسان صلح را یک اصل زیربنایی دانسته و به آن حضرت امر کرده است که در حفظ و ایجاد آن بکوشد، «وَ اِن جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَح لَها وَ تَوکل عَلَی اللّهِ» (انفال، ۶۱) و رسول اکرم(ص) مطیع ندای فطرت و امر خداست.
بنابراین، سیره پیامبر(ص) با آیات قرآن در مورد حفظ صلح و پرهیز از جنگِ ابتدایی هماهنگ است و آن حضرت دقیقا به این آیات عمل کرده است.
اگر جنگ ابتدایی برای تحمیل دین مجاز بود رسول خدا(ص) از هرکس دیگر سزاوارتر بود که در حادثه بَدْر برای جنگ پیشقدم شود و قبل از طرف مقابل، حمله را آغاز کند، و اینکه چنین نکرد برای این بود که به ندای فطرت و امر خدا پاسخ مثبت می داد و از جنگ پرهیز داشت و طالب صلح بود. غربی ها که می گویند: «اسلام جنگ و خونریزی را برای تحمیل دین تجویز کرده است»، به این عمل پیغمبر اکرم(ص) در واقعه بَدْر توجه کنند تا از گفته خود شرمنده شوند.

صلح خواهی آهنگ فطرت

خوبی صلح و مسالمت امری فطری و وجدانی است، و رسول گرامی(ص) که در طلب صلح است و از جنگ ابتدایی نهی و پرهیز می کند به آهنگ فطرت و ندای وجدان جواب مثبت می دهد. خوبی صلح چنان بافطرت انسان سرشته است که نیازی به توضیح ندارد و هر انسانی هر عقیده ای داشته باشد وقتی ببیند کسی دعوت به صلح و از جنگ ابتدایی دوری می کند بی درنگ او را می ستاید، و از این رو زمانی که پیامبر(ص) مشرکان مکه را از جنگ برحذر داشت و به صلح دعوت کرد حکیم بن حِزام پسر برادر خدیجه بنت خُوَیلد و مولود کعبه(۱۰) ــ که در اردوی مشرکان بود و بعد مسلمان شد ــ چون سخن آن حضرت را شنید گفت: «محمد پیشنهادی منصفانه کرد و لازم است آن را بپذیرید، به خدا قسم بعد از این پیشنهاد منصفانه که او کرد اگر شما بجنگید بر وی پیروز نخواهید شد»، «قال حکیم بن حِزام: قد عَرضَ نَصفا فاقبَلوهُ، وَاللّه لا تُنصَرنّ علَیه بَعد ما عَرضَ مِن النّصفَ(۱۱)».
ندای وجدان و فطرت این مرد مشرک که با قسم جلاله به قومش می گوید: «بعد از این پیشنهاد منصفانه محمد اگر با او بجنگید پیروز نمی شوید» این است که صلح طلبی پیشوای اسلام امری مطلوب و محبوب، و مخالفت با آن ظلم و تجاوز است که فرجامی بد دارد و به شکست می انجامد که عاقبت همان طور شد که او می گفت و جنگ طلبان مکه شکست سختی خوردند.

نقد نظر فقها با استناد به قرآن و سیره رسول خدا

با اینکه از آیات قرآن کریم و سیره پیامبر(ص) چنانکه قبلاً توضیح داده شد به خوبی روشن است که جنگ ابتدایی برای تحمیل دین جایز نیست با کمال تعجب می بینیم فقها در آنجا که درباره جهاد اسلامی بحث می کنند جهاد اصلی را همان جنگ ابتدایی برای دعوت به اسلام و به تعبیر دقیق تر، برای تحمیل اسلام بر کفّار معرفی کرده اند که این درست در جهت مخالف آیات قرآن و سیره پیامبر(ص) است. اینک چند نمونه از عبارات فقها را در این مسئله می آوریم تا اهل تحقیق در آنها بیندیشند.

عبارت امام شافعی

امام شافعی در کتاب «اُم» می گوید: «چون مدتی از هجرت رسول الله(ص) گذشت خدا به جماعتی توفیق داد که پیرو او شدند و با کمک خدا از لحاظ جمعیت قدرتی پیدا کردند که قبلاً نداشتند، پس خدا جهاد را بر آنان واجب کرد درحالی که قبلاً واجب نبود، و خدا درباره وجوب جهاد فرمود: «جنگیدن بر شما واجب شد درحالی که شما آن را مکروه می دارید»، و فرمود: «در راه خدا بجنگید»، و فرمود: «در راه خدا چنانکه باید جهاد کنید»، و فرمود: «وقتی که با کافران برخورد کردید گردنشان را بزنید تا هنگامی که بی حرکتشان کردید آنان را محکم ببندید»، و فرمود: «چرا وقتی به شما گفته می شود: در راه خدا کوچ کنید به سوی زمین سنگینی می کنید؟» «و لمّا مَضَتْ لرسول الله(ص) مدّه من هجرته انعم اللّه تعالی فیها علی جماعه باتّباعه و حدثت لهم بها مع عون اللّه قوّه بالعَدد لم تکن قبلها ففرض اللّه علیهم الجهاد بعد اذکان اباحهً لا فرضا فقال تبارک و تعالی: «کتِبَ عَلَیکم الْقِتالْ وَ هُو کرهٌ لَکم»... و قال تبارک و تعالی: «وَ قاتِلُوا فی سَبیلِ اللّه»... و قال عزّوجلّ: «وَ جاهِدُوا فِی اللّهِ جِهادِه» و قال: «فَاِذا لَقیتُم الّذین کفَروا فَضَرْبَ الرِّقابِ حَتّی اِذا اَثخنتُمُوهُمْ فَشُدّوا الْوَثاقَ» و قال عزّوجلّ: «ما لکم اِذا قیلَ لکم انْفِرُوا فی سَبیلِ اللّهِ اِثّاقَلتُم اِلَی الاَرْض ِ(۱۲)»...
امام شافعی می خواهد بگوید، همان طور که نماز و روزه بر مسلمانان واجب شده جنگیدن با کفّار نیز به طور ابتدایی واجب شده است به دلیل آیاتی که او ذکر کرده است. شافعی در اینجا آیات مطلقه مربوط به جهاد را ذکر کرده و آیات مقیده را که جنگ را مشروط به تجاوز دشمن می کند نیاورده است، نه اینکه آیات مقیده را نمی دانسته است، بلکه آیات مقیده را منسوخ می شمرده است. او قبل از اینکه به آیات مطلقه بپردازد در مورد آیات مقیده می گوید: «خداوند فرموده است، به کسانی که مورد ظلم واقع شده و از دیار خود اخراج شده اند اذن جنگیدن داده شده است به گونه ای که در کتاب خود بیان کرده و فرموده است: «با کسانی که جنگ با شما را آغاز می کنند بجنگید و تعدی نکنید که خدا اهل تعدی را دوست نمی دارد»، و فرموده است: «... اگر کفّار جنگ با شما را آغاز کردند آنان را بکشید...». آنگاه همه این آیات که جنگ با کفّار را مشروط می کند به اینکه آغازگر جنگ باشند به طوری که گفته شده است منسوخ شده اند و ناسخ آنها آیه ای است که می گوید: «با آنان بجنگید تا فتنه از میان برود». «قال اللّه تعالی: «اُذِن لِلَّذینَ یقاتَلُونَ بِاَنّهُم ظُلِمُوا وَ اِنَّ اللّهَ عَلی نَصْرِهمْ لَقَدیرْ * الَّذینَ اُخْرجُوا مِنْ دِیارِهْم بِغَیرْ حَقٍّ...» و اباح لهم القتال بمعنیً ابانه فی کتابه فقال عزّوجلّ: «وَ قاتِلُوا فی سَبیل اللّهِ الّذینَ یقاتِلونکم وَ لا تعتَدُوا اِنَّ اللّهَ لا یحِبُّ الْمُعتَدینَ... وَ لا تقاتلُوهُم عِندَالْمسجدِالحَرامِ حَتّی یقاتِلُوکم فیهِ فَاِن قاتَلوکم فَاقتلُوهُم...» ثم یقال: نُسِخ هذا کلُّه و النّهی عن القتال حتی یقاتَلوا... بقول اللّه عزّوجلّ: «وَ قاتِلوهُمْ حَتّی لا تکونَ فِتنَهٌ» و نزل هذه الآیه بعد فرض الجهاد...»(۱۳).
این قول که آیات مقیده جهاد منسوخ شده اند قبل از شافعی در میان صاحبان فتوا و مفسران قرآن وجود داشته و عبدالرحمان بن زید بن اَسلم و ربیع بن انس همین نظر را داشته اند،(۱۴) شافعی هم این قول را از دیگران نقل کرده است بی آنکه از صاحب آن نام ببرد. سوال مهم و تعجب آوری که در اینجا وجود دارد این است که چه عاملی در کار بوده است که این مطلب مسلّم که باید مطلقات حمل بر مقیدات شوند نادیده گرفته شده است؟ مطلبی که در عرف قانون شناسی و تفسیر قوانین، همه اهل فن به آن اذعان دارند و در همه زمان ها و همه نحله ها به آن عمل می شده و می شود چگونه در مورد آیات جهاد به آن عمل نشده است، و در نتیجه، چهره اسلام در نظر جهانیان، نازیبا نشان داده شده و قانون فطری جهاد دفاعی که مدلول آیات مقیده است تحریف شده و به جای آن، جنگ ابتدایی برای تحمیل دین به عنوان جهاد اسلامی معرفی شده است؟ آیا سیاست در این مسئله تاثیر داشته است و آیا افرادی مانند ربیع بن انس و عبدالرحمان بن زید بن اَسلم تحت تاثیر جوِّ حاکم قرار داشته اند که خلفای زورگو برای کشورگشایی به جنگ های ابتدایی اقدام می کرده و خون مردم صلح طلب را به نام جهاد اسلامی می ریخته اند تا دامنه ملک خود را گسترش دهند؟ بدیهی است که در چنین فضایی اختناقِ شدید حاکم است و کسی جرات ندارد فتوایی بدهد یا آیه ای از قرآن را طوری تفسیر کند که لازمه اش محکوم شدن اینگونه حمله های نظامی ظالمانه باشد که به دست خلفای ستمگر انجام می گرفت. همان طور که شیخ محمد عبده گفته است، جنگ های خلفای جبار به مقتضای طبیعت مُلک و زورمندی بود که به همسایگان خود تجاوز می کردند و کار آنان منطبق با موازین اسلامی نبود.(۱۵)
اینک نمونه ای از این جنگ های تجاوزکارانه می آوریم تا گوشه ای از جنایاتی که به نام جهاد اسلامی انجام می شد و نیز جوّ حاکم در آن زمان روشن شود.
در عصر بنی امیه حجاج بن یوسف ثقفی، قُتَیبه بن مسلم باهلی را به حکومت خراسانِ آن زمان منصوب کرد و قُتَیبه در یک حرکت نظامی به بخارا لشکر کشی و آنجا را فتح کرد، سپس به سوی طالقان رفت. در آنجا باذام بر شهر مسلط شده بود و پسر باذام همراه قُتَیبه بود، قُتَیبه پسر باذام را گرفت و او را با جمعی دیگر به دار آویخت و به قتل رساند، سپس چند روز با باذام جنگید و سرانجام بر وی غلبه کرد و او را با زن و فرزندانش به قتل رساند، و زمانی که قُتَیبه بخارا و طالقان را فتح کرد، نیزک طرخون که مسلمان شده و عبداللّه نام گرفته بود از قُتَیبه اجازه گرفت که به سرزمین خود طخارستان برود و چون به آنجا رفت با مکاتبه با مردم عجم نیرویی فراهم آورد؛ قُتَیبه به طخارستان لشکرکشی کرد، و سلیم ناصح را که از دوستانش بود برای مذاکره با نیزک و در حقیقت برای فریب دادنش فرستاد، و او از طرف قُتَیبه به وی اطمینان داد که هر چه تقاضا کند پذیرفته می شود، سرانجام او را امان داد و نزد قُتَیبه فرستاد، قُتَیبه برخلاف امان نامه، او را همراه با پسر خواهرش به قتل رساند و سرهایشان را نزد حجاج فرستاد و زن او را به قصد تجاوز گرفت، وقتی با وی خلوت کرد آن زن گفت: «تو چقدر نادانی، آیا خیال می کنی که با اینکه شوهرم را کشتی و مُلک مرا سلب کردی، من رام تو می شوم؟!» قُتَیبه او را رها کرد و گفت: «هرجا که می خواهی برو.»(۱۶) این همه جنایت زیر سایه حکومت خلیفه بنی اُمیه که مرکزش شام بود به نام جهاد اسلامی انجام می گرفت.
در چنین فضای دیکتاتوری و اختناق آن دسته از صاحبان فتوا و مفسران قرآن که تقوا دارند گرفتار تقیه می شوند و از روی اضطرار به گونه ای اظهارنظر می کنند که مخالفت با نظام حاکم تلقی نشود، و آنان که تقوای کمتری دارند احیانا در تایید سیاست حاکمان اظهارنظر می کنند. درهرحال اینکه کسی بگوید آیات مقیده جهاد که جنگ ابتدایی را تجویز نمی کند منسوخ شده و جنگ ابتدایی واجب است، با سیره خلفای ستمگر هماهنگ است نه با سیره رسول خدا(ص)؛ ولی در هر صورت، این نظر در میان جمعی از مفسران و صاحبان فتوا ظهور کرده و تا عصر شافعی دوام یافته و او هم آن را پذیرفته و بر طبق آن فتوا داده است. ما نمی دانیم که این فتوای واقعی شافعی بوده است یا تحت تاثیر جوّ اختناق از روی اضطرار چنین نظری داده است؟ ولی این را می دانیم که در فقه زمان شافعی این نظر، پابرجا و غیرقابل انکار بوده و شافعی تحت تاثیر آن قرار داشته است، و طبیعی است که فقه بعد از عصر شافعی نیز از آن تاثیر بپذیرد و در فتاوای فقهای عامه و خاصه منعکس شود؛ از اینجاست که می بینیم همین نظر در فتاوای فقهای بعد از شافعی از عامه و خاصه آمده است و همه آنان به طور یکنواخت گفته اند جهاد به معنای جنگ ابتدایی برای دعوت به اسلام و به تعبیر رساتر، تحمیل اسلام بر دیگران با قدرت اسلحه است.
قبلاً وعده دادیم که نمونه هایی از عبارات فقها را در این مسئله بیاوریم و عبارتی از امام شافعی را به عنوان نمونه اول آوردیم، و اینک به نمونه های دیگر می پردازیم.

عبارت ابن هُمام حنفی

ابن هُمام حَنَفی در فتح القدیر می گوید: «جنگ با کفّار واجب است اگرچه آنان آغازکننده آن نباشند چون دلیل هایی که دلالت بر وجوب جهاد می کند وجوب جنگ را مشروط نکرده است به اینکه کفّار آن را آغاز کنند، و علاوه بر این، حدیث رسول خدا(ص) در صحیح بخاری و صحیح مسلم و کتاب های دیگر به صراحت می گوید: «من مامور شده ام با مردم بجنگم تا بگویند لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ»، این حدیث با کمترین تامّل دلیلی است بر اینکه واجب است ما جنگ را با کفّار آغاز کنیم». «قتال الکفّار واجب و ان لم یبداونا لانّ الادلّه الموجبه له لم یقید الوجوب ببدائتهم... و صریح قوله فی الصّحیحین و غیرهما: اُمرت اَن اقاتِل النّاسَ حتّی یقولوا لا اِله الاّ اللّه یوجب ان نبدا هم بادنی تامّل(۱۷)».
ابن همام می گوید: «دلیل هایی که دلالت بر وجوب جهاد دارند آن را به اینکه کفّار جنگ را آغاز کنند مشروط نکرده اند».
در پاسخ او می گوییم: عمده دلیل های جهاد آیات قرآن است، و قبلاً گذشت که آیات جهاد بعضی مطلق اند و بعضی مقید، و آنها که مقیدند وجوب جهاد را به شروع جنگ از جانب کفّار مشروط می کنند، و طبق قاعده، آیات مطلقه به وسیله آیات مقیده تقیید می شوند. اگر به شما بگویند: «علما را مهمان کن» و بار دیگر بگویند: «علمای غیرهاشمی را مهمان نکن» و شما علمای هاشمی را مهمان نکردی و علمای غیرهاشمی را مهمان کردی نمی توانی بگویی، من به اطلاق «علما را مهمان کن» عمل کردم زیرا با وجود «علمای غیرهاشمی را مهمان نکن» اطلاقی باقی نمی ماند تا بتوان به آن تمسک کرد و عذر شما پذیرفته نیست و حتما باید مطلق را حمل بر مقید نمایید و علمای هاشمی را مهمان کنید. اینکه ابن هُمام می گوید: «دلیل هایی که دلالت بر وجوب جهاد دارد آن را به اینکه کفّار آغازکننده جنگ باشند، مشروط نکرده است»، نشان می دهد که او به آیات مقیده جهاد عمل نکرده و به آیات مطلقه عمل کرده است، با اینکه آیات مقیده چنانکه مشروحا گذشت وجوب جهاد را به اینکه کفّار آغازکننده جنگ باشند مقید کرده اند. در اینجا دو احتمال وجود دارد، یکی اینکه بگوییم او قاعده حمل مطلق بر مقید را نمی دانسته است، که این از یک فقیه درس خوانده بسیار بعید است و دیگر اینکه بگوییم او در آن جوّ حاکم بر فقه نتوانسته است آزاد بیندیشد و خود را از اسارت فتوای رایج خلاص کند، و از این رو طبعا مانند شافعی گفته است: «آیات مقیده جهاد منسوخ شده و قابل استناد نیستند»، و قبلاً گذشت که این ادعایی بی اساس و غیرقابل قبول است. این سخن که آیات مقیده جهاد منسوخ شده اند به قدری دور از منطق است که طبری مفسر صاحب نظر آن را تحکم و زورگویی می نامد، او در تفسیر آیه «قاتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ الَّذینَ یقاتِلونکم و لا تَعْتَدوا» (بقره، ۱۹۰) می نویسد: «اینکه کسی بگوید: «این آیه منسوخ شده است» تحکم و زورگویی است و هیچ دلیلی بر آن وجود ندارد»(۱۸). این گفته طبری صحیح است و اینکه کسی بگوید: «آیات مقیده جهاد منسوخ شده اند» واقعا تحکم و زورگویی است که هر فقیه آزاداندیشی جدا باید از آن مبرا باشد.
باقی می ماند حدیثی که ابن هُمام به آن استدلال کرده است که رسول خدا (ص) فرمود: «من مامور شده ام با مردم بجنگم تا بگویند لا اِله الاّ اللّه». باید دانست که این حدیث یک دلیل مطلق است که بر فرض حجیت، حکم آیات مطلقه را دارد و طبعا به وسیله آیات مقیده تقیید می گردد و تفسیر آن چنین می شود، که من مامور شده ام با تجاوزگرانی که جنگ را آغاز می کنند بجنگم، و این جنگ تا وقتی است که آنان به کفر و تجاوز ادامه می دهند و اگر به «لا اِله الاّ اللّه» پناه بردند که در این صورت طبعا از تجاوز دست برمی دارند، آن وقت جنگ با آنان متوقف می شود.
همان طور که به یک کتاب قانون به عنوان یک مجموعه به هم پیوسته نگاه می شود و مطلقات آن حمل بر مقیدات می گردد، به آیات قرآن به ضمیمه حدیث های معتبر نیز باید به عنوان یک مجموعه به هم پیوسته نگاه کرد که در این نگاه به طور طبیعی، مطلقات به وسیله مقیدات تقیید می شوند و در نتیجه به اطلاق آنها نمی توان تمسک کرد، بنابراین، حدیث مزبور باید پس از تقیید آن به وسیله آیات مقیده تفسیر شود و تفسیرش همان بود که توضیح دادیم.
اِبن هُمام به اطلاق حدیث مورد بحث، تمسک کرده است، بی آنکه به آیات مقیده توجه کند همان گونه که در مورد آیات جهاد عمل کرده و آیات مقیده را به حساب نیاورده است که این روشی غیرعلمی و غیرقابل قبول است.

عبارت شیخ طوسی

می دانیم که میان علمای عامه و خاصه مبادله فرهنگی وجود داشته و تعاطی افکار بین طرفین شیوه رایج بوده است. در محیطی که شیخ طوسی در بغداد به مجاهدات علمی می پرداخت روش معمول او در بحث های فقهی و تفسیر قرآن و سایر علوم اسلامی این بود که به منابع عامه مراجعه و از آنها اقتباس می کرد. کسی که به تفسیر تبیان شیخ طوسی رجوع کند درمی یابد که او به تفسیر طبری و تفسیر رمّانی و سایر تفاسیر عامه متکی بوده و از روش آنان پیروی کرده است. در رشته فقه نیز ایشان مراجعه به کتاب های فقهی عامه را در دستور کار خود قرار داده است، و کتاب «مبسوط» را که مفصل ترین کتاب فقهی اوست به روش اجتهادی آنان نوشته است، و از این رو طبیعی است که او گاهی از اجتهادات و افکار رایج آن محیط متاثر شود و یا فتوایی را که عموم به آن ملتزم اند بپذیرد و در کتاب های فقهی خود بیاورد. در جوّی که فقه عامه بر حوزه های علمیه حاکم بود از شیخ طوسی و هر فقیه دیگری جز این انتظار نمی رفت، و از اینجاست که می بینیم او در مسئله جهاد و در موضوع مورد بحث همان نظری را که امام شافعی در «اُم» اظهار کرده است در کتاب های فقهی خود آورده و بی آنکه آن را مورد بحث و نقد قرار دهد پذیرفته است. او در کتاب «نهایه» که فتاوای خود را در آن آورده، فرموده است:
«جنگ با همه فرقه های کفّار به عنوان جهاد واجب است، و کفّار به دو دسته تقسیم می شوند و از یک دسته غیر از قبول کردن اسلام پذیرفته نمی شود و اگر اسلام را قبول نکردند کشته می شوند و فرزندانشان اسیر می گردند و اموالشان مصادره می شود، و این شامل همه فرقه های کفّار می شود غیر از سه فرقه یهود، نصاری و مجوس، و این سه فرقه اگر جزیه را پذیرفتند و به شرایط آن عمل کردند جنگ با آنان و اسیر کردن فرزندانشان جایز نیست و اگر از پذیرفتن جزیه خودداری کردند یا به شرایط آن عمل نکردند حکمشان مانند حکم فرقه های دیگر کفّار خواهد بود و جنگ با آنان و اسیر کردن فرزندان و مصادره اموالشان واجب است». «کلّ من خالف الاسلام من سائر اصناف الکفّار یجب مجاهدتهم و قتالهم غیر انّهم ینقسمون قسمَین: قسمٌ لا یقبل منهم الاّ الاسلام و الدّخول فیه او یقتلون و تُسبی ذراریهم و توخذ اموالهم و هم جمیع اصناف الکفّار الاّ الیهود و النّصاری و المجوس و القسم الآخر هم الذّین توخذ منهم الجزیه و هم الاجناس الثّلاثه الّذین ذکرنا هم فانّهم متی انقادواللجزیه و قبلوها و قاموا بشرائطها لم یجز قتالهم و لم یسُغ سبی ذراریهم و متی اَبَوُا الجزیه او اخلّوا بشرائطها کان حکمهم حکم غیرهم من الکفّار فی انّه یجب علیهم القتل و سبی الذّراری و اخذ الاموال...»(۱۹)
می بینیم که چگونه فقه مسلط بر حوزه های علمیه آن عصر شیخ طوسی را تحت تاثیر قرار داده و او نتوانسته است خود را از سلطه آن خلاص کند و در نتیجه، همان فتوایی را که شافعی در «اُم» داده است به عنوان یک حکم مورد قبول در کتاب فتوایی خود آورده است.
ما اطمینان داریم که اگر شیخ در جوّی خارج از سلطه فقه عامه به بررسی آیات جهاد می پرداخت به این نتیجه می رسید که آیات مقیده جهاد حاکم بر آیات مطلقه اند و آنها را تقیید می کنند و حاصل تقیید این است که جنگ ابتدایی با دیگران جایز نیست و تنها وقتی که دشمن تجاوز را آغاز کند، جنگ که در طبیعت خود مبغوض و منفور است به عنوان دفاع ضرورت پیدا می کند و عقلاً و شرعا واجب می شود و جهاد اسلامی همین است، ولی برای شیخ چنین اتفاقی نیفتاده است و از این رو در محیطی که فقه عامه بر فضای اجتهاد مسلط بوده است، همان فتوای شافعی را که فتوای رایج بوده است به عنوان فتوای خود در کتاب «نهایه» آورده است.
البته، ما نمی توانیم از شیخ طوسی تقلید کنیم و بدین سبب نه تنها اجتهاد او را در این مسئله نمی پذیریم، بلکه آن را نقد می کنیم، و نقد ما همان است که در نقد نظر امام شافعی توضیح دادیم.

عبارت ابن ادریس

ابن ادریس حلّی در کتاب «سرائر» می نویسد: «جنگ با کفّار جایز نیست مگر بعد از دعوت آنان به اسلام و اظهار شهادتین و اقرار به توحید و عدل و التزام به همه شرایط اسلام، پس هنگامی که بدین گونه دعوت به اسلام شدند و آن را نپذیرفتند جنگ با آنان مجاز است»، «و لا یجوز قتال احدٍ من الکفّار الاّ بعد دعائهم الی الاسلام و اظهار الشهادتین و الاقرار بالتوحید و العدل و التزام جمیع شرائط الاسلام فمتی دُعوا الی ذلک و لم یجیبوا حلّ قتالُهم(۲۰)».
ابن ادریس می فرماید: «دعوت کفّار به اسلام با قدرت اسلحه انجام می شود که اگر آن را نپذیرفتند در آن صورت باید به طور ابتدایی با آنان جنگید تا آن را بپذیرند یا کشته شوند».
معلوم می شود ابن ادریس هم به آیات مقیده جهاد توجه نکرده و یا آنها را منسوخ دانسته است، و از این رو جنگ ابتدایی با کفّار را در صورت نپذیرفتن اسلام واجب شمرده است، و او در حقیقت همان فتوای شیخ طوسی را پذیرفته است که شیخ هم فتوای شافعی را پذیرفته و در کتاب «نهایه» آورده بود و قبلاً فتوای امام شافعی را نقد کردیم که نیازی به تکرار آن نیست. و در اینجا اضافه می کنیم که آیه ۹۰ سوره نساء جنگ ابتدایی با کفّار صلح طلب را به صراحت تحریم کرده و در آن آمده است که اگر آنان از شما کناره گرفتند و جنگ با شما را آغاز نکردند و دست صلح به سوی شما دراز کردند، خدا هرگز به شما اجازه نمی دهد که به طور ابتدایی به آنان حمله نظامی بکنید. «فَاِن اعْتَزلُوکم فَلَم یقاتِلُوکم وَ اَلْقَوا اِلَیکم السَّلَم فَما جَعَلَ اللّهُ لَکم عَلَیهِم سَبیلاً» (نساء، ۹۰).
این آیه نیز از جمله آیات مقیده جهاد است که قبلاً ذکر نشد. در هر حال به حکم این آیه و سایر آیات مقیده جهاد که قبلاً ذکر شد جنگ ابتدایی با کفّار صلح طلب به هیچ عنوان جایز نیست.
این آیه جنگ ابتدایی با کفّار صلح طلب را تحریم کرده است، و در مقابل آن، آیه بعد جنگ دفاعی را با کفّار جنگ طلب که حمله را آغاز می کنند واجب دانسته و می گوید: «پس اگر کفّار خود را کنار نکشند و تمایل به صلح نشان ندهند و از جنگ خودداری نکنند در این صورت آنان را هرجا یافتید بگیرید و بکشید که خدا شما را بر آنان تسلطی آشکار داده است»، که همان لزوم دفاع در برابر تجاوز است. «فَاِن لَمْ یعتَزِلُوکم وَ یلقُوا اِلَیکم السَّلَمَ وَ یکفُّوا اَیدِیهُم فَخُذوهُم وَاقْتُلوهُم حَیثُ ثَقِفْتُمُوهُم و اولآئِکم جَعَلْنا لَکم عَلَیهم سُلْطانا مُبینا» (نساء، ۹۱).

عبارت علاّمه حلّی

علاّمه حلّی در «تذکره» می نویسد: «بر مسلمانان فرض است که به سوی همه کسانی که جهاد با آنان واجب است، کوچ کنند، یا برای بازداشتن تجاوزشان و یا برای منتقل کردن آنان از کفر به اسلام، پس اگر جنگ را آغاز کنند، جنگیدن با آنان واجب است، و کسانی که مسلمان شدنشان خواسته می شود، باید اول دعوت به اسلام و ملتزم به شرایط آن بشوند پس اگر اسلام را پذیرفتند و به شرایط آن ملتزم شدند آزادند ولی اگر اسلام را نپذیرفتند و به شرایطش ملتزم نشدند باید به طور ابتدایی با آنان جنگید.»، «کلّ من یجب جهاده فالواجب علی المسلمین النّفور الیهم امّا لکفّهم اولنقلهم الی الاسلام، فان بداواهم بالقتال وجب جهادهم، و انّما یجب جهاد من یطلب اسلامه بعد دعائهم الی محاسن الاسلام و التزامهم شرائطه، فان فعلوا ذلک والاّ قوتلوا(۲۱)...»
آنچه علاّمه حلّی درباره جنگ ابتدایی با کفّار فرموده است همان چیزی است که شیخ طوسی و ابن ادریس دراین باره فرموده اند، و باید گفت علامه حلّی نیز آیات مقیده جهاد را که جنگ با کفّار را به تجاوز آنان مشروط می کند منظور نداشته است درحالی که لازم بود به آنها توجه کند و اگر چنین می کرد فتوا نمی داد که اگر کفّار اسلام را نپذیرند جنگ ابتدایی با آنان واجب است. درهرحال، نقد سخن علامه نیز به همان گونه است که در نقد سخن شافعی و شیخ طوسی و ابن ادریس گفته شد.

عبارت شهید ثانی

شهیدثانی در «شرح لمعه» می نویسد: «جهاد بر چند قسم است؛ یکی جهاد مشرکان به طور ابتدایی برای دعوت آنان به اسلام، و دیگری جهاد با کفّاری که به مسلمانان حمله می کنند...»، «کتاب الجهاد و هو علی اقسام: جهادالمشرکین ابتداءً لدعائهم الی الاسلام، و جهاد من یدهم علی المسلمین من الکفّار(۲۲)...»
درباره سخن شهید ثانی نیز همان چیزی را می گوییم که درباره سخن شیخ طوسی و ابن ادریس و علاّمه حلّی گفتیم که لازم بود ایشان نیز آیات مقیده جهاد را که جنگ با کفّار را مشروط به تجاوز آنان می کند مورد توجه قرار دهد و اگر چنین می کرد فتوا نمی داد که جنگ ابتدایی با کفّار برای دعوت آنان به اسلام واجب است. درهرحال این فتوا به هیچ دلیلی مستند نیست و مخالف مفهوم آیات مقیده جهاد است.

عبارت صاحب «جواهر»

صاحب جواهر می نویسد: «شکی نیست که جهاد اصلی همان جنگ ابتدایی با کفّار برای قبولاندن اسلام است و آیه ای که می گوید: «جنگ بر شما نوشته شد درحالی که برایتان ناخوشایند است» درباره همین جنگ ابتدایی نازل شده است.» «لا ریب انّ الاصلیّ منه قتال الکفّارِ ابتداءً عَلَی الاسلام و هوالّذی نزل فیه «کتِبَ عَلَیکم القِتالُ و هُو کرهٌ لَکم و عَسی اَن تکرَهُوا شَیاً و هُوَ خَیرٌ لَکم و عَسی اَنْ تُحِبُّوا شیاً و هُوَ شَرٌّ لَکم(۲۳)...».
صاحب جواهر در اینجا دو ادعا دارد، یکی اینکه جهاد اصلی همان جنگ ابتدایی برای قبولاندن اسلام است، و دیگر اینکه آیه «کتِبَ عَلَیکم الْقِتالُ وَ هُوَ کرْهٌ لَکم...»، (بقره، ۲۱۶) درباره جنگ ابتدایی برای دعوت کفّار به اسلام نازل شده است.
درباره ادعای اول ایشان می گوییم، در بحث های قبل کاملاً روشن شد که آیات مقیده جهاد حاکم بر آیات مطلقه اند و مفهوم آنها این است که جنگ با کفّار مشروط به تجاوز آنان است و جهاد اصلی در اسلام همین است نه جنگ ابتدایی با کفّار برای قبولاندن اسلام.
درباره ادعای دوم ایشان می گوییم، در آیه بعد از آیه مزبور آمده است که «کفّار دست از سر شما برنمی دارند و پیوسته به شما حمله نظامی می کنند تا اگر بتوانند شما را از دینتان برگردانند»، «وَ لا یزالُونَ یقاتلونکم حَتّی یردُّوکم عَنْ دینکم اِنِ اسْتَطاعُوا...» (بقره، ۲۱۷)، و با توجه به این آیه معلوم است که آیه «کتِبَ عَلَیکم القتالُ وَ هُوَ کرْهٌ لکم...» در چنین زمینه ای نازل شده است که کفّار دائما مسلمانان را مورد هجوم نظامی قرار می دادند، بنابراین، برخلاف ادعای صاحب جواهر، آیه «کتِبَ عَلَیکم الْقِتالُ وَ هُو کرْهٌ لَکم...» درباره وجوب جنگ ابتدایی با کفّار نازل نشده است بلکه در زمینه هجوم های نظامی کفّار بر مسلمانان به منظور برگرداندن آنان از دینشان نازل شده است، و تفسیر آیه مزبور با توجه به آیه بعد چنین است: «جنگ دفاعی در مقابل هجوم نظامی دشمنان بر شما واجب شد درحالی که چون موجب زحمت و احیانا تلفات است، خوشایند شما نیست ولی چه بسا چیزی مانند جنگ دفاعی خوشایند شما نباشد درحالی که به سود شماست چون شر دشمن متجاوز را دفع می کند و چه بسا چیزی مانند راحتی و وارد نشدن در جنگ دفاعی برای شما خوشایند باشد درحالی که به زیان شماست، چون در آن صورت لگدکوب دشمن متجاوز شده و سرانجام راحت طلبی موجب زحمت و بدبختی بیشتری برای شما می شود.»

دعوت به دین با قدرت اسلحه!

در سخنان ابن ادریس، علاّمه حلّی، شهید ثانی و صاحب جواهر آمده بود که جنگ ابتدایی با کفّار برای دعوت آنان به اسلام واجب است، یعنی جهاد که همان جنگ ابتدایی با کفّار است برای دعوت به اسلام و در حقیقت، تحمیل اسلام با قدرت اسلحه تشریع شده است. باید دانست که آنچه در سخنان این فقها آمده است درست در جهت مخالف آیات قرآن است، زیرا در قرآن کریم به رسول خدا(ص) و دیگران امر شده است که مردم را با «حکمت و موعظه نیکو و با استدلال به راه پروردگارت بخوان و به بهترین اسلوب با آنان مجادله کن.»، «اُدْعُ اِلی سَبیلِ رَبِّک بِالْحکمَهِ وَالْمَوعظهِ الْحَسَنهِ وَ جادِلْهُمْ بالَّتی هِیَ اَحْسَن» (نحل، ۱۲۵) و آمده است که «در دین هیچ اجباری نیست» و عقیده را نمی توان و نباید با زور به کسی قبولاند. «لا اِکراهَ فیِ الّدینِ» (بقره، ۲۵۶) و آمده است که «ما راه راست را به انسان نمایانده ایم، چه او شاکرانه آن را بپذیرد و چه با لجاجت و کفران از آن اعراض کند.»، «اِنّا هَدَیناهُ السَّبیلَ امّا شاکرا وَ اِمّا کفُورا» (دهر، ۳) و آمده است که «بگو این سخن حق از پروردگار شماست پس هر کس می خواهد به آن ایمان بیاورد و هرکس می خواهد کفر بورزد و آن را انکار کند.»، «قُلِ الحَقُّ مِنْ رَبّکم فَمَن شاءَ فَلْیوْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیکفُر» (کهف، ۲۹)
اساسا دعوت به راه راست در ماهیت خود همراه با منطق و استدلال و نصیحت و خیرخواهی است و هرگز با تهدید و تحمیل سازگار نیست. در آنجا که تحمیل با قدرت اسلحه وجود دارد، دعوت به مفهوم صحیح آن وجود ندارد بلکه فقط برق سلاح و سرنیزه حاکم است، و نام این را دعوت گذاشتن، یا شوخی و یا نوعی مجازگویی نامطبوع خواهد بود. درهرحال آنچه این فقها فرموده اند که جهاد برای تحمیل دین بر مردم با قدرت اسلحه به عنوان دعوت به اسلام تشریع شده است، نه با نصوص قرآنی منطبق و نه با عقل و فطرت سازگار است و نه پذیرش جهانی دارد و باید به عنوان یک نظریه نامعقول و غیرقابل قبول محکوم شود، و نیز باید ساحت قرآن کریم از آن منزه و مبرا شده و هرگز ادعا نشود که آیه «کتِبَ عَلَیکم الْقِتالُ وَ هُو کرْهٌ لَکم» (بقره، ۲۱۶) درباره جنگ ابتدایی با کفّار نازل شده است.

دعوت معقول در عرصه جهاد

در بعضی احادیث ذکری از دعوت کفّار به اسلام قبل از جنگ آمده است، مانند حدیثی که از حضرت علی(ع) نقل شده که فرمود: «وقتی رسول خدا (ص) مرا به یمَن فرستاد فرمود: «یا علی! با هیچ کس جنگ نکن مگر اینکه پیش از آن او را به اسلام دعوت کنی، به خدا قسم اگر خدا یک نفر را به وسیله تو هدایت کند برایت از آنچه خورشید بر آن طلوع و غروب می کند بهتر است»، «لا تقاتلن احدا حتّی تدعَوه الی الاسلام، و ایم اللّه لَئَن یهدی اللّه عزّ و جلّ علی یدیک رجلاً خیر لک ممّا طلعت علیه الشّمس و غربت(۲۴)».
در حدیث بُرَیده نیز از رسول خدا(ص) نقل شده است که آن حضرت هر وقت، فرماندهی را بر سپاهی می گماشت ضمن توصیه هایی به او می فرمود: «هنگامی که با دشمنان مشرک برخورد کردی آنان را به یکی از سه چیز دعوت کن و هر کدام را پذیرفتند قبول کن و دست از آنان بدار، اول اینکه به اسلام دعوتشان کن و اگر پذیرفتند قبول کن و دست از حمله به آنان بدار»، «اذا لقیت عدوّک من المشرکین فادعُهم الی ثلاث خصال فایتهنّ ما اجابوک فاقبلَ منهم و کفَّ عنهم، اُدعُهم الی الاسلام فان اجابوک فاقَبل منهم و کفّ عنهم(۲۵)...».
با توجه به اینکه در قرآن کریم جنگ ابتدایی با کفّار ــ چنانکه مشروحا گذشت ــ تحریم شده است، طبعا در این دو حدیث بحث درباره کفّار مهاجم مطرح گشته و توضیح داده شده است که دفع شر کفّار مهاجم منحصر به جنگ نیست بلکه راه یا راه های دیگری نیز برای این کار وجود دارد که نسبت به جنگ اولویت دارند و یکی از آنها که در ردیف اول قرار دارد، دعوت به اسلام است که کاری ارشادی و تبلیغی است و اولین و اصلی ترین وظیفه رسول اکرم(ص) و سایر پیامبران به شمار می رود، در چنین شرایطی اگر کفّار مهاجم دعوت به اسلام را پذیرفتند طبعا تهاجم از بین می رود و صلح برقرار می شود و از آن پس آنان برادران دینی مسلمانان خواهند بود.
اینگونه دعوت به اسلام قبل از جنگ که در مورد کفّار مهاجم انجام می شود کاری معقول و مطلوب و وسیله ای برای تامین صلح و از میان بردن زمینه جنگ است، مانند دعوتی که حضرت علی(ع) از کافر مهاجم عمرو بن عبدوَد در جنگ خندق کرد و به او فرمود: «سه پیشنهاد به تو می کنم و اولین آنها قبول اسلام است»(۲۶) که اگر عمرو اسلام را می پذیرفت با توجه به شخصیت اجتماعی او این تحولی فکری و فرهنگی در اردوی دشمن بود که می توانست از عوامل ترک تهاجم و برقراری صلح شود.
اینگونه دعوت با آنچه گفته می شود که جهادِ اصلی جنگ ابتدایی با کفّار برای دعوت به اسلام است، در اصل ماهیت فرق دارد زیرا اینگونه دعوت از روی خیرخواهی و به منظور ارشاد کفّار مهاجم است که فرمانده نیروهای اسلام درحالی که آماده دفاع در برابر تهاجم است به مهاجمان می گوید، اگر قانع شدید و با آزادی و اختیار اسلام را قبول کردید هم شما هدایت می شوید و هم از خونریزی جلوگیری می شود ولی آنچه فقها می گویند، جنگ ابتدایی با کفّار بی آزار و صلح طلب برای دعوت به اسلام و در حقیقت، تحمیل اسلام با قدرت اسلحه است که ماهیت ارشادی ندارد بلکه ماهیتی تحمیلی و اجباری دارد که هرگز با روح اسلام سازگار نیست.

سفرِ علی(ع) به یمَن ارشادی بود

باید دانست که سفر حضرت علی(ع) به یمن که در حدیث اول آمده بود سفری ارشادی بود نه جنگی زیرا قبل از آن حضرت، خالدبن ولید برای ارشاد مردم یمن اعزام شد ولی در طول شش ماه کسی به اسلام نگروید، رسول اکرم (ص) علی را فرستاد که به جای خالد بن ولید انجام وظیفه کند، خالد با نیروی همراهش بجز براء بن عازب برگشتند، براء بن عازب می گوید: «وقتی ما در معیت علی و نیروی همراهش به اوایل یمن رسیدیم و مردم از قضیه باخبر شدند برای نبرد آماده شدند. علی(ع) نماز فجر را با ما خواند، سپس ما را به صف کرد و روبه روی ما و مردم یمن ایستاد و پس از حمد و ثنای اِلهی نامه پیامبر(ص) را برای مردم یمن خواند و بر اثر آن همه قبیله هَمْدان در یک روز به اسلام گرویدند، و علی(ع) جریان را به رسول خدا (ص) گزارش داد و آن حضرت خوشحال شد و سجده شکر به جا آورد(۲۷)».
از متن این واقعه معلوم است که اعزام علی(ع) به یمن برای ارشاد مردم بوده و نیروی احتیاطی نیز داشته است پس اینکه پیامبر(ص) هنگام اعزام او فرمود: «با کسی جنگ نکن مگر بعد از آنکه قبلاً او را به اسلام دعوت کنی» به این معناست که اگر در این سفر ارشادی خواستند به تو تهاجم کنند قبل از درگیری نظامی آنان را به اسلام دعوت کن و معلوم است که بر فرض وقوع جنگ، حضرت علی(ع) آغازکننده آن نبود چنانکه در جنگ جَمَل و صفّین و نهروان آغازکننده نبود و نیروهای متجاوز جنگ را بر او تحمیل کردند.

نظرات کاربران درباره کتاب جهاد در اسلام