فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پوینده و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خودِ خيالی

کتاب خودِ خيالی

نسخه الکترونیک کتاب خودِ خيالی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خودِ خيالی

مغز ما الگوهای دنیای بیرونی را می‌سازد و این توانایی را دارد که تجربه‌ها را به‌هم ببافد و از آن داستانی به‌هم پیوسته به وجود آورد تا ما را به تعبیر و تفسیر و پیش‌بینی آن‌چه که باید بعداً انجام دهیم، توانا سازد. مغز ما دنیا را به گونه‌ای شبیه‌سازی می‌کند که بتواند درون آن باقی بماند. این شبیه‌سازی چشم‌گیر است زیرا بیشتر داده‌هایی که به پردازش نیاز دارند از میان می‌رود. با این وصف، مغزمان اطلاعات از دست رفته را جبران می‌کند، نشانه‌های سر و صدادار را تعبیر می‌کند و ناگزیر است تنها روی نمونه‌ای از چیزی که در اطراف ما جاری است تکیه کند. ما اطلاعات زمانی یا منابع کافی در اختیار نداریم تا دقیق آن را درک کنیم، بنابراین حدس‌های هوشمندانه‌ای می‌زنیم تا الگوهای واقعیت‌مان را بنا کنیم. آن درک کردن نه تنها شامل آن‌چه که در دنیای خارج هست می‌شود، بلکه همه‌ی آن‌چه را که در درون ما هم جاری است ـ بیشتر کارهای ضمیر ناخودآگاه ذهن ما ـ در برمی‌گیرد. ما چه کسی هستیم داستانی از «خود» ماست، حکایت ساخته شده‌ای که مغزمان می‌سازد...

ادامه...

بخشی از کتاب خودِ خيالی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱ - شگفت انگیزترین اندام

یکی از عجیب ترین تجربه ها این است که مغز انسانی را برای اولین بار در دستان خودمان بگیریم. به دلایل بسیار فراوانی ما را شگفت زده می سازد، برای من این چنین بود: چیزی را که اینک در دستانم گرفته ام روزی روزگاری، نه چندان دور، برای خودش شخصی بوده است. مغز ما ذهنی را که می سازد همان چیزی است که چه کسی بودن واقعی ما را شکل می بخشد.
در جایگاه یک دانشمند، مغز همیشه مرا شیفته و مفتون خود کرده است ولی با این وصف، ما خیلی کم به آن نگریسته ایم. وقتی برای اولین بار برای تدریس پا به دانشگاه بریستول نهادم، برای همکارانم کلاس کالبدشناسی مغز دایر کردم، چرا؟ برای این که به ما آموخته اند مغز در ایجاد ذهن نقش حیاتی دارد، ولی شمار بسیار اندکی از ما فرصت یافته است که این اندام رازآلود و شگفت انگیز را از نزدیک بررسی کند. شماری از ما فعالیت الکتریکی مغز را در کار اندیشیدن اندازه گیری کرده بودند. حتا شماری با بیمارانی کار کرده بودند که به علت آسیب دیدن مغزشان توانایی های ذهنی شان را از دست داده بودند. ولی شمار اندکی از ما مغز انسان دیگری را در عمل در دستان خود نگه داشته بودند.
بنابراین در ماه دسامبر، چند روز پیش از تعطیلی به خاطر آغاز سال نو، و بعد از این که دانش جویان پزشکی کلاس های کالبدشکافی را به پایان برده بودند، گروهی در حدود ۲۰ نفر از اعضای هیات علمی بخش روان شناسی به سمت دانشکده ی پزشکی راه افتادیم تا درباره ی کالبدشناسی مغز انسان دوره ی فشرده ای را بگذرانیم. هنگام ورود به محل کالبدشکافی مانند گروه دانش جویان سال اول، همان زمان که سعی داشتیم لباس آزمایشگاه را که اندازه تن مان نبود بپوشیم عصبی بودیم و بر لب خنده ای داشتیم. روپوش های سفید نشانه ی علم واقعی بود! اگرچه وقتی وارد محل وسیع و سرد کالبدشکافی شدیم و با منظره ی بدن های خشک و سرد که در مراحل گوناگون فاسد شدن روی میزهای تشریح دراز کشیده بودند، روبه رو شدیم، حالت شاد ما بی درنگ پرکشید و رفت. این بدن ها بدن های مصنوعی نبودند، آن ها بدن های مردگانی بودند که روزی زنده بودند و به راستی زندگی کرده بودند. نشاط پر سر و صدای بیرون از محل فرو نشست. چهره ها رنگ باخت و حالتی پیدا کرد که اغلب در زمان دفن عزیزمان به خود می گیریم و می کوشیم وقتی با مرگ چهره به چهره می شویم، وقار خود را حفظ کنیم، خودمان را جمع و جور کنیم و بر خود مسلط باشیم.
چند گروه شدیم و به قصد آزمایش به نیمکت های آزمایشگاه نزدیک شدیم؛ به هر نیمکتی سطلی پلاستیکی آویزان بود. دستکش ها را دست مان کردیم و سر سطل ها را برداشتیم. پس از این که بوی ماده ی فرمالدئید چشم ها را زد و تندی آن از سوراخ های بینی مان عبور کرد، به مغز انسان در هر سطل خیره شدیم.
در نظر اول مغز انسان تا حدی آدم را پس می زند. بعد از این که از نظر شیمیایی آن را برای کالبدشکافی آماده می کنند، شبیه دو نیمه ی گردوی بزرگ با نرمی لاستیک سفتی می نماید. مانند گردو دو نیمه دارد ولی فراتر از آن، بیشتر ساختارش به طور نسبی مشخص نیست. با این وصف می دانیم که این توده ی کوچک درهم بافته به گونه ای مسئول بیشتر تجارب شگفت انگیزی است که (اندیشه ها و رفتار انسانی) ما در جهان بی کران داریم. این اندام تعجب برانگیز چگونه آن ها را تولید می کند؟

چهارچوب ذهن ما

در داستان علمی تخیلی، ماتریکس (Matrix)، «نئو» قهرمان هکر رایانه کشف می کند که واقعیت اش واقعی نیست. او می پندارد که در سال ۱۹۹۹ در ایالات متحده ی امریکا زندگی می کند. ولی در واقع او دارد در جهان آینده ی پسایوحنایی، جایی که انسان صدها سال بعد مشغول جنگیدن با ماشین های هوشمند خواهد بود، زندگی می کند. واقعیت روزانه ی زمینی اش در عمل برنامه ای رایانه ای به نام ماتریکس است که مستقیما به مغزش خورانده می شود. سر انسان های اسیر شده ای که در غلافی زندانی هستند به خاطر انرژی زیستی شان توسط ماشین های هوشمند درو می شوند. اما از آن جا که همه ی تجربه ها با ایمان خالصانه ای صورت می پذیرد، انسان ها سعادتمندانه از سرنوشت حقیقی شان خبری ندارند.
ممکن است این طرح آن چنان رویایی بنماید که باورپذیر نباشد، ولی زمانی که به فهم سرشت انسان می رسیم آن فیلم چندان هم دور از واقعیت نیست. البته ما بردگانی نیستیم که ماشین ها ما را کنترل می کنند ولی از کجا بدانیم که چنین هم نیست؟ این ها فرض های سرگرم کننده ای هستند و همه دانش جویان رشته روان شناسی لازم است آن فیلم را تماشا کنند. در هر حال، یک امر مسلم است: هر یک از ما در مغز خودمان به راستی قابی (Matrix) داریم؛ به این علت که مغز پیوسته در حال سامان دادن به همانند نگاری ها یا داستان هاست تا به تجارب معنایی ببخشد، برای این که ما تماس مستقیمی با واقعیت نداریم. این بیان به این معنا نیست که جهان واقعاً وجود ندارد. جهان به راستی وجود دارد، اما مغزها تکامل یافته اند که جنبه هایی از جهان بیرون را پردازش کنند که تنها به سود ما انسان ها باشد. ما تنها آن چه را که در توان مان هست از طریق نظام عصبی ردیابی می کنیم، حس می کنیم و می فهمیم.
ما دنیای خارج را از طریق نظام عصبی خودمان پردازش می کنیم تا در مغزهامان الگویی از واقعیت به وجود آوریم. درست به مانند ماتریکس هر چیزی همان نیست که می نماید. همه ی ما قدرت خطاهای دیداری را در فریب دادن ذهن در دریافت نادرست چیزها می دانیم، اما توانمندترین خیال، این حس است که ما در درون سرها چونان فردی یکپارچه و به هم پیوسته یا «خود» وجود داریم. به عنوان «خود» احساس می کنیم بدن هایمان را اشغال کرده ایم. در سطحی هوشمند، اغلب ما درک می کنیم به مغزهایمان نیاز داریم، ولی شمار اندکی از انسان ها می اندیشند که می توان هر چیزی که چه کسی هستیم ما را می سازد، به توده ای از بافت ها کاهش داد. بیشتر ما می اندیشیم که تنها مغز خودمان نیستیم. در واقع ما همان مغزهایمان هستیم اما خود مغز به طور شگفت آوری به دنیایی که آن را پردازش می کند وابسته است. آن زمان که مغز به تولید «خود» می پردازد، نقش دیگران در شکل بخشیدن به آن بسیار عظیم است.

واگشت گرایی مغز

جمله هایی مانند «ما مغزهایمان هستیم» گروهی را به شدت آشفته می سازد، گویا این جمله با مادی ساختن تجربه ی زندگی کاهش پیدا می کند و یا کم ارزش می شود. گروهی دیگر متذکر می شوند که مغزها به بدن نیاز دارند و هر دو به طور ناگشودنی به هم پیوسته اند. هنوز هستند کسانی که می گویند مغز در بدن و بدن در محیط وجود دارد، بنابراین منطقی نیست که تجربه را تا حد مغز کاهش دهیم. همه ی این مخالفت ها اعتبار دارند ولی در نهایت لازم است برای این که بدانیم آن ها چگونه با هم کار می کنند، مبنایی داشته باشیم. به نظر می رسد برای شروع، مغز آشکارترین مبنا باشد. ما می توانیم محیط ها را عوض کنیم و بیشتر اجزای بدن را تعویض کنیم ولی مغز برای فهم این که ما چه کسی هستیم، بسیار اساسی است. ما چه کسی هستیم، حسی از «خود» را در بر می گیرد. درک این که حس «خود» از کجا سرچشمه می گیرد در نهایت شامل در نظر گرفتن بدن ها و محیط هایی می گردد، که به ما شکل می دهند.
به محل کالبدشکافی باز می گردیم. مغز همه ی توجه ما را به خود جلب کرده است. مغز اندام معمولی بدن نیست، چیزی بیش از بافت است. به گونه ای هر مغزی به ما هراس، وجد، گیجی، غم، کنجکاوی، یاس، و هر حالت روانی دیگری که ما را انسان می کند، می بخشد. هر مغزی خاطره ها، خلاقیت و شاید هم مقداری جنون می پروراند. این همان مغز است که توپ را می گیرد، گل می زند، با غریبه ها لاس می زند، یا تصمیم می گیرد. هر مغزی را که در آن بعدازظهر در محل کالبدشکافی در دستان مان گرفته بودیم، پیش از این چنین افکار، احساسات و اعمالی را تجربه کرده است. هر مغزی روزی روزگاری برای خودش کسی بوده، چون من عاشق زاری بوده، لطیفه می گفته، کسی را شیفته ی خودش می کرده، رابطه جنسی داشته و در فرجام به مرگ اش می اندیشیده و وصیت کرده پس از فوت اش بدن اش را به دانش پزشکی بسپارند. نگاه داشتن مغز کس دیگری برای اولین بار در دستانم تاکنون نزدیک ترین تجربه ی معنوی ام بوده است. این مغز در همان لحظه شما را فروتن و فناپذیر می سازد.
هنوز بر تکان عاطفی غلبه نکرده اید که شگفتی مطلق این اندام به ویژه اگر از پیش بدانید که مغز انسان چه پدیده ی تعجب برانگیزی است، شما را دوباره تکان خواهد داد. تخمین زده می شود در درون این توده ی بافته شده ۱۷۰ میلیارد سلول وجود دارد. البته ما نمی توانیم با چشم غیرمسلح آن ها را ببینیم. انواع مختلف و فراوانی سلول هست ولی برای راحتی شما می گویم سلول عصبی یا نورون سنگ بنای ساختمان مغز است که در سراسر بدن پراکنده است و همه ی کارهای چابکانه را انجام می دهد. تعداد نورون ها را ۸۶ تا صد میلیارد تخمین زده اند، عناصری که همه ی زندگی روانی ما را ایجاد می کنند و به چشم نمی آیند. سه نوع عمده نورون داریم. نورون های حسی که به اطلاعاتی که از طریق دستگاه های حسی ما از محیط می رسند، پاسخ می دهند. نورون های حرکتی که اطلاعاتی که حرکات برون داده های ما را مهار می کنند، بازپخش می کنند. اما این سومین دسته از نورون ها هستند که پرشمارترند و میان درون داده ها و برون داده ها ارتباط برقرار می کنند و عامل همه ی رویدادهای چابک اند. همین شبکه ی داخلی است که اطلاعات را ذخیره می کند و همه ی اعمالی را که ما تحت عنوان فرایندهای اندیشه ورزی بالاتر می شناسیم انجام می دهند. نورون ها به ویژه خودشان چابک نیستند. وقتی که فعال نیستند وقت را به بطالت می گذرانند و گاه گاهی تکانه الکتریکی می فرستند. زمانی که از نورون های دیگر فعالیت مشترکی را دریافت می کنند مانند مسلسل شروع به شلیک می کنند و تکانه ها را به نورون های دیگر می فرستند. این دو حالت میان بطالت نسبی و مسلسل وار شلیک کردن، چگونه پردازش نیرو و پیچیدگی ذهن انسان را ایجاد می کند؟
پاسخ چنین است: اگر ما به اندازه کافی از این نورون ها داشته باشیم که با هم متصل باشند، این مجموعه نورون های به هم پیوسته می توانند پیچیدگی شگفت آوری تولید کنند. مانند لشکر مورچگان سرباز در یک اجتماع یا هزاران موریانه در یکی از آن تپه های خاکی، اگر ما هم بتوانیم مانند آن ها با یک دیگر عناصر ارتباط دهنده ی کافی و ساده ای داشته باشیم، پیچیدگی به بار می نشیند. کلود شنون(۱) (Claude Shannon) ریاضی دانی که در آزمایشگاه های بل در ایالات متحده آمریکا روی مساله ی ارسال اطلاعات بسیار وسیعی توسط تلفن کار می کرد، آن را در سال ۱۹۴۸ کشف کرد. او ثابت کرد هر الگویی، هر قدر هم که پیچیده باشد، می تواند به رشته هایی از حالت های قطع و وصل که در شبکه ای پخش می شود، تقسیم شود. این نظر بعدها به «نظریه ی اطلاعات» شنون معروف شد و تنها یک ایده نظری صرف نبود، بلکه کاربرد علمی هم داشت و در صنعت ارتباطات انقلابی برپا کرد و عصر رایانه را به وجود آورد. نظام عصبی هم دقیقاً همین گونه عمل می کند.
نورون ها با فرستادن نشانه های الکتریکی و شیمیایی از طریق تارها با هم ارتباط برقرار می کنند. هر نورون تارهای فراوانی دارد که با نورون های محلی بعدی تماس می گیرد و هم چنین تار درازی به نام آکسون دارد که با گروه های نورون های دور و دورتر مرتبط می شود. مثل این که شما در همسایگی خودتان دوستان زیادی دارید که منظم با آن ها حرف می زنید و گروه دوستان زیادی هم در خارج دارید که رابطه ی واقعاً خوبی هم با آن ها دارید. نورون ها با ضخامت ۴ـ۳ میلی متر لایه ی بیرونی مغز به نام کورتکس (از واژه ی لاتینی به معنای پوست درخت) را می پوشانند. کورتکس اهمیت ویژه ای دارد چون که بیشتر کارکردهای بالایی که از ما انسان می سازد به آن چه که در این توده ی خاکستری نازک می گذرد تکیه دارد. کورتکس هم چنین به مغز انسان ظاهر ویژه ای به شکل گردوی عظیمی با شکاف های زیادی می بخشد. مغز انسان ۳۰۰۰ بار بزرگ تر از مغز موش است اما کورتکس انسان به خاطر تا شدن ها سه برابر ضخیم تر از موش است. می توان اسفنج بزرگ آشپزخانه را در ظرف کوچک تری جا داد ولی باید آن را چلاند تا اندازه ی دهنه ی ظرف شود. مغز انسان هم دقیقاً همین وضع را دارد. ساختار لایه لایه ای راه حل مهندسی طبیعت است که تا آن جا که امکان پذیر است مغز بیشتری در کاسه ی سر جا بگیرد. سر ما به اندازه ی توپی تحول یافته است تا رویه ی کورتکسی به آن وسعت را در خود جا دهد. اگر از هر مادری از تجربه ی زایمان اش بپرسید به شما می گوید زایمان با اندازه ی سر بهنجار خیلی سخت است تا چه برسد که بزرگ تر از این هم باشد!
به مانند موجود بیگانه ی ناشناخته ای که شاخک هایش را به اطراف می گستراند، هر نورون هم زمان با هزاران نورون دیگر ارتباط دارد. فعالیت دسته جمعی اطلاعات واردشونده، تعیین می کند آیا نورونی فعال است یا فعال نیست. زمانی که حاصل جمع این فعالیت به نقطه ای می رسد، نورون شروع به آتش کردن می کند، نشانه الکتریکی شیمیایی کوچکی می فرستد که در بستر رابطه هایش باعث واکنش های زنجیره ای می شود. مثل پخش شایعه در همسایگی شماست. برخی از نورون های پیرامونی با هم دوستان خوب و حساسی هستند: خوش دارند شایعه ها را با شتاب به هم خبر دهند. نورون های دیگر این طور نیستند، آن ها بازدارنده اند و می گویند خفه شوید. در هر لحظه نورون چنین بگو و مگویی با دوستان دور و نزدیک اش دارد. آیا این شایعه را پخش کند یا ساکت بماند. وقتی شایعه ای دوباره بازمی گردد، این نورون با اطمینان بیشتری به آن پاسخ می دهد. رابطه ی میان نورون ها با شلیک های پی در پی تقویت می شود. دونالد هب (Donald Hebb) دانشمند اعصاب، کاشف این سازوکار به ما می گوید: «نورون هایی که هم زمان با هم شلیک می کنند، با هم مخابره هم می کنند.»
گسترش الگوهای فعالیت الکتریکی زبان زندگی ذهنی ماست. آن ها اندیشه های ما هستند. اندیشه ها چه از محیط بیرون یا چه از اعماق دنیای ذهنی ما برانگیخته شوند، همه ی آن ها الگوهای فعالیتی هستند که در قالب ذهن مان روی می دهند. وقتی رویدادی در دنیای بیرون، مانند شنیدن صدای موسیقی حس های ما را برمی انگیزد، این انگیزش به الگویی از تکانه های نورونی انتقال می یابد و به مناطق پردازش کننده ی ذهن می رسد و به نوبه ی خود موجب سرازیر شدن الگویی از انگیزش در سراسر مغز می گردد. در جهت عکس هر زمان اندیشه ای از درون ما برمی خیزد، مانند این که به یاد آهنگی می افتیم شبیه همان فعالیت های عصبی پیشین، به مراکز مربوطه ی مغز سرریز می شود، فرایند خاطره ها و اندیشه های مربوط به این تجربه را بازسازی می کند.
علت اش این است که مغز با الگوهای پخش شده سر و کار دارد. الگوهای عصبی در مغزمان را مانند طرح های دومینوها در نظر بگیریم که اگر تلنگری به اولین دومینو وارد آوریم، زنجیروار به آخرین می رسد، تنها با این تفاوت که دومینوها دوباره به حالت اول شان برمی گردند و برای تلنگر بعدی آماده می شوند. برخی از دومینوها به آسانی خم می شوند، در حالی که برخی دیگر پیش از خم شدن و نشاندن الگوی تکثیر از منابع فراوانی نیاز به فشارهای تکراری دارند.

نظرات کاربران درباره کتاب خودِ خيالی