فیدیبو نماینده قانونی پرنیان اندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ایران ساسانی؛ فئودالیسم ایرانی یا استبداد شرقی؟

کتاب ایران ساسانی؛ فئودالیسم ایرانی یا استبداد شرقی؟

نسخه الکترونیک کتاب ایران ساسانی؛ فئودالیسم ایرانی یا استبداد شرقی؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۲۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ایران ساسانی؛ فئودالیسم ایرانی یا استبداد شرقی؟

ریشه یابی استبداد و خودکامگی در ایران زمین، موضوع محوری این پژوهش است. هر چند تا کنون پژوهش های قابل اعتنایی از سوی برخی محققین خارجی و داخلی در این حوزه انجام شده، اما نارسایی های موجود به اندازه ای بود که نگارنده را واداشت تا با رویکرد جدیدتری این موضوع را مورد ارزیابی قرار دهد. از این رو ضمن نقد نظریه های پیشین، طرح یک فرضیه جدید را وجهه همت خویش نمودیم رویکردی که به پژوهش های صورت گرفته در این زمینه خصلت بنیادی تری بخشیده است. در این پژوهش ما بر عناصر فرهنگی و فلسفی نظام فئودالی ساسانی تمرکز کرده ایم؛ شواهد فلسفی که در این دوره نشان از غیر استبدادی بودن این تفکر دارد. ایرانیان باستان در قالب اندیشه «شاهی آرمانی» و «ایرانشهری» حاکمیت را مورد نقد و نقادی قرار می دادند. بر اساس این اندیشه هر کسی شایستگی پادشاهی در ایران زمین را نداشت مگر آنکه دارای فره ایزدی باشد؛ و کسی دارای این خصلت بود که معتقد به عدالت و دادگری بوده و اگر پادشاهی به سمت ظلم و ستم روی می آورد و حتی اندیشه دروغ را به خود راه می داد، فره ایزدی را از دست می داد. در چنین وضعی بر مردم و طبقات اشراف، نجبا و روحانیون مذهبی بود که با همدیگر متحد شوند و چنین پادشاهی را از اریکه قدرت به زیر کشند چرا که از نظر ایرانی ها چنین پادشاهی نه تنها لیاقت حاکمیت را نداشت بلکه در سایه چنین شخصی طبیعت نیز با مردم قهر کرده و جامعه با قحطی و خشکسالی روبرو می گردید.

ادامه...

بخشی از کتاب ایران ساسانی؛ فئودالیسم ایرانی یا استبداد شرقی؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

ریشه یابی استبداد و خودکامگی در ایران زمین، موضوع محوری این پژوهش است. هر چند تا کنون پژوهش های قابل اعتنایی از سوی برخی محققین خارجی و داخلی در این حوزه انجام شده، اما نارسایی های موجود به اندازه ای بود که نگارنده را واداشت تا با رویکرد جدیدتری این موضوع را مورد ارزیابی قرار دهد. از این رو ضمن نقد نظریه های پیشین، طرح یک فرضیه جدید را وجهه همت خویش نمودیم رویکردی که به پژوهش های صورت گرفته در این زمینه خصلت بنیادی تری بخشیده است.
تمایز غرب و شرق مساله جدیدی نیست و تاریخ کهن دارد. نقطه شروع این بحث به زمانی می رسد که ارسطو اقوام خارج از یونان را بربر نامید؛ با نگرشی خصومت آمیز به امپراطوری ایران نگریست و آن را جامعه ای استبدادی و خودکامه خواند. در تاریخ معاصر غرب مساله تمایز غرب و شرق با مباحث ماکیاوللی از بنیانگذاران موج اول مدرنیته آغاز گردید. وی با مقایسه امپراطوری عثمانی با کشور فرانسه، استبدادی بودن عثمانی را در برابر نظام فئودالی فرانسه برجسته نمود. این مباحث با افکار جونز، آدام اسمیت و منتسکیو تداوم پیدا کرد تا اینکه پس از ماکیاوللی، کارل مارکس و همکار علمی او انگلس سعی کردند این تمایز را در قالب نظریه ای علمی تبیین نمایند.
کارل مارکس، مطالعه خود را بر روی کشورهای اروپایی متمرکز کرده بود. او به عنوان یک آلمانی، نگران عقب ماندگی کشورش بود و کشورش را با فرانسه مقایسه می نمود. فرانسه با یک انقلاب سرمایه داری در حال عبور از دوره فئودالی بود به همین دلیل مارکس فرانسه را آینده ی آلمانی می دانست که همچنان در عقب ماندگی دست و پا می زد. کارل مارکس هر چند به لحاظ فلسفی آلمان را معاصر فرانسه ارزیابی می کرد، اما با مطالعه ی تاریخ اروپای غربی به این نکته پی برد که این منطقه از چند مرحله ی تاریخی عبور کرده است. این دوره ی شامل دوره اشتراکی، برده داری، فئودالیزم و سرمایه داری بود. تحلیل طبقاتی این جوامع او را قادر به پیش بینی تاریخ نمود به گونه ای که مارکس سوسیالیزم را تقدیر تاریخی این کشورها می دانست که در آینده محقق خواهد شد. پرسش مهمی که برای مارکس و انگلس مطرح شد این بود که آیا این دوره های تاریخی در شرق هم وجود داشته یا نه؟ مارکس و انگلس در مقایسه با پیروان خود با رویکرد روشمندتری به این موضوع می نگریستند به همین دلیل برای یافتن پاسخ این سوال ناگزیر به مطالعه ی تاریخ شرق پرداختند. مشکلی که در آن زمان پیش روی این دو محقق قرار داشت مساله ی کمبود منابع و آثار علمی در این زمینه بود.
اندک منابعی هم که وجود داشت بیشتر در مورد شعر و عرفان و مسائلی از این قبیل بود؛ به همین دلیل آن ها مجبور شدند آثار مستشرقین را در این زمینه مطالعه نمایند. آن ها در نهایت به این نتیجه رسیدند که تاریخ کشور های شرقی از جمله ایران با تاریخ کشورهای اروپایی تفاوت های بنیادی دارد. این دو دریافتند که کشورهای شرقی از دوره اشتراکی و اولیه مستقیماً وارد دوره ی شده اند که آن را استبداد شرقی و شیوه ی تولید آسیایی خواندند. مارکس و انگلس علت واپس ماندگی کشورهای شرقی را در همین موضوع جست و جو می کردند و معتقد بودند سیطره ی استبداد و خودکامگی سبب ساز سرکوب طبقات مستقل گردید و زمینه برای شکل گیری طبقات مستقل فراهم نشد. به همین دلیل در نبود تضاد طبقاتی، شرایط برای سکون و ایستایی تاریخ شرق فراهم گردید.
از نظر مارکس و انگلس علت اصلی شکل گیری استبداد در شرق بیشتر زاییده ی جبر اقلیمی و جغرافیایی بود و مساله ی کمبود آب و پراکندگی واحدهای جغرافیایی را زمینه ساز استبداد و خودکامگی سیاسی می دانستند. این دیدگاه مارکس و انگلس، محققین داخل کشور را آنچنان مسحور خود نمود که آن ها مساله ی استبداد و خودکامگی در شرق از جمله ایران را امری بدیهی و غیرقابل انکار قلمداد کردند. دیدگاه محققینی همچون احمد اشرف، کاتوزیان، زیبا کلام و پیمان از این جهت به هم نزدیک است و فقط در پاره ای موارد با یکدیگر اختلافاتی دارند؛ اختلافاتی که بنیادی نبوده و چندان قابل اعتنا نیست.
نگارنده بر این باور پای می فشارد که محققین مزبور در مورد دلایل تکوین استبداد در ایران به طور کلی پیرو مارکس و انگلس اند و در این زمینه حرف جدیدی طرح نکرده اند. البته مارکسیستهای داخلی از جمله محمدرضا فشاهی نیز بر اساس تقلید از محققین شوری سابق تاریخ ایران را ارزیابی کرده اند. آنان فئودالیزم را نظامی دانسته اند که بعد از دوره ی برده داری در زمان اشکانیان، در دوره ی ساسانی شکل گرفته است. این نظام با حمله ی اعراب به تکامل خود ادامه داده و با انقلاب مشروطه به پایان رسیده است. نگارنده بر این باور است که اگرچه مارکس و انگلس سعی نمودند با مطالعه ی آثار شرق به طرح دیدگاههای علمی درباره ی مراحل تاریخ شرق مبادرت ورزند اما با وجود کمبود منابع نتوانستند تحلیل درستی از تاریخ شرق ارائه نمایند به همین دلیل امروز با وجود تحقیقات مهم و متنوع علمی که در این مورد صورت گرفته، پیروی از محققان مارکسیست قابل دفاع نیست. البته آن ها متفکرین بزرگی بودند ولی نباید این مساله باعث شود که پژوهش های جدید را نادیده بگیریم و سایه ی مارکس و انگلس و پیروان روسی آن ها چنان روی ما سنگینی کند که به تکرار نظریه ی آنان مبادرت ورزیم.
به عقیده ی نگارنده نظریه ی استبداد شرقی نظریه ای مهم است و ما اگرچه حاکمیت استبداد را بر تاریخ ایران می پذیریم ولی در این مورد قائل به تفکیک و تمایز هستیم. اعتقاد داریم ریشه ی استبداد و خودکامگی در ایران به عنوان یک کشور مهم شرقی بر عوامل جبر اقلیمی و زیستی مبتنی نیست. چرا که در این صورت باید ایران از ابتدا با استبداد و خودکامگی شرقی مواجه می بود اما با مطالعه ی سلسله ی ساسانی به عنوان نقطه ی تمرکز بحث متوجه می شویم که این مرحله از تاریخ ایران با معیارهای فئودالیزم انطباق دارد که نقطه ی مقابل استبداد شرقی است. از این منظر استبداد با حمله ی قبایل خارجی شکل گرفت، که مهم ترین آن ها حمله ی اعراب به ایران بود. اگرچه ایرانی ها به لحاظ فرهنگی سرانجام بر قوم غالب استیلا یافتند اما با حملات خارجی از اعراب گرفته تا ترک ها و مغول ها، بخشی از فضائل فرهنگی و تمدنی ایرانی از دست رفت و ایرانیان بیشتر و بیشتر در دام استبداد و خودکامگی گرفتار شدند و به شیوه ای تدریجی به سراشیبی زوال و انحطاط تاریخی افتادند.
در این اثر از روش تحقیق تاریخی تحلیلی بهره گرفته ایم و برای اثبات مدعای خویش به آگاهی های تاریخی تکیه کرده ایم. در این پژوهش سلسله ساسانیان به عنوان نقطه مرکزی مطالعه، مطمح نظر ما قرار داشته؛ چرا که سلسله ساسانی سرشتی متمایز از دوره های بعدی تاریخ ایران داشته است. سقوط این سلسله آغاز روندی است که به قول کریستن سن شروع قرون وسطای ایران زمین است.
برخلاف دیدگاه مارکس و انگلس و پیروان داخلی آنان مانند احمد اشرف، کاتوزیان،زیباکلام و پیمان سلسله ساسانی دارای شاخص ها و عناصری است که با مولّفه های تشکیل دهنده نظام فئودالیزم همخوانی دارد. وجود طبقه مستقل و نیرومند اشراف که از شاخص های اساسی فئودالیزم است در دوره ی ساسانیان قابل تشخیص است، طبقه ای که قدرت آن برخاسته از جایگاه اجتماعی آن است و بر خلاف اعیان در نظام های استبدادی که وابسته به دربار بوده اند و با یک حرکت دولت از هستی ساقط می شده اند موجودیت پایداری داشته اند. بررسی خاندان های معروف سلسله ساسانی نشان دهنده اشرافی بودن این خاندانهاست، چون قدرت و اعتبار خود را از بیرون دولت و دربار می گرفته اند به همین دلیل از تداوم تاریخی برخوردار بوده و همواره نقش مهمی در کنترل قدرت دولت ایفا کرده اند. وجود مالکیت خصوصی در این دوره نیز شاهدی دیگر بر فئودالی بودن این نظام است. مالکیت خصوصی مشروط یکی از مهم ترین مالکیت ها در نظام های فئودالی است. این ویژگی در ایران ساسانی نیز به چشم می خورد چرا که دولت، زمین های خود را به اشراف اجاره می داد و آن ها حق واگذاری آن را به خاندان های پست و دون پایه نداشتند. به عبارتی، مالکیت به صورتی مشروط از یک نسل به نسلی دیگر منتقل می گردید.
این خاندان های اشرافی، مستقل از دولت بودند به همین دلیل دولت، مجبور به انعقاد قرارداد با آن ها بود. در سلسله ساسانی بین حاکمیت و حکومت تعارض وجود داشت بدین معنی که اگرچه حاکمیت از آن پادشاه بود ولی حکومت و نهادهای اداره جامعه در دست اشراف قرار داشت و این باعث می شد تعارضی پایدار بین حکومت و حاکمیت ایجاد شود؛ این تعارض زمینه را برای محدود کردن قدرت حاکم فراهم می کرد. این مساله باعث شکل گیری پادشاهی اشرافی شده بود که نظام را در نهایت به سمت پادشاهی جمهوری سوق می داد. این تضاد بین اقتصاد شهری و روستایی نیز متبلور می شد زیرا در یک نظام فئودالی، تجارت در دست سرمایه داران قرار داشت و به دلائل فرهنگی اشراف و دولت اشرافی در امور تجاری مداخله نمی کردند. آنها اینگونه مداخلات را دون شان خود می دانستند و این مساله بتدریج تضاد بین اقتصاد شهر و روستا را چنان افزایش می داد که بعضاً حتی می توانست زمینه ساز انقلاب سرمایه داری در بلند مدت شود. شواهد به دست آمده این مساله را در مورد اقتصاد ساسانی به اثبات می رساند.
در این پژوهش ما بر عناصر فرهنگی و فلسفی نظام فئودالی ساسانی تمرکز کرده ایم؛ شواهد فلسفی که در این دوره نشان از غیر استبدادی بودن این تفکر دارد. ایرانیان باستان در قالب اندیشه «شاهی آرمانی» و «ایرانشهری» حاکمیت را مورد نقد و نقادی قرار می دادند. بر اساس این اندیشه هر کسی شایستگی پادشاهی در ایران زمین را نداشت مگر آنکه دارای فره ایزدی باشد؛ و کسی دارای این خصلت بود که معتقد به عدالت و دادگری بوده و اگر پادشاهی به سمت ظلم و ستم روی می آورد و حتی اندیشه دروغ را به خود راه می داد، فره ایزدی را از دست می داد. در چنین وضعی بر مردم و طبقات اشراف، نجبا و روحانیون مذهبی بود که با همدیگر متحد شوند و چنین پادشاهی را از اریکه قدرت به زیر کشند چرا که از نظر ایرانی ها چنین پادشاهی نه تنها لیاقت حاکمیت را نداشت بلکه در سایه چنین شخصی طبیعت نیز با مردم قهر کرده و جامعه با قحطی و خشکسالی روبرو می گردید.
بر اساس تحلیل های کسانی مانند کاتوزیان نه تنها اندیشه شاهی آرمانی در قالب فره ایزدی عامل ایجاد استبداد نمی شد بلکه زمینه را برای نقد وضع موجود فراهم کرده و از سیاست مبتنی بر تغلب و سلطه گری جلوگیری می کرد. رابطه بین دین و سیاست در دوره ساسانیان نیز شاخص مهم دیگری بر تایید نظام فئوادالیزم در این دوره است.
برخلاف تحلیل محققینی مانند کاتوزیان، زیبا کلام و حبیب الله پیمان، دین در این دوره تنها ابزاری در راستای اعمال سلطه مستبدانه دولت نبود بلکه در کنار طبقه اشراف و نجبا نهاد مهم کنترل دولت بود، به گونه ای که دولت را از مداخله در امور حکومتی منع می کرد. در مواردی که دولت قصد مداخله در این امور را داشت با نیروهای اجتماعی مزبور مواجه می گردید. بسیاری از پادشاهان ساسانی یا محاکمه شدند و یا از قدرت عزل و سرانجام جان خویش را از دست دادند. از اینرو به گفته یکی از محققین غربی رابطه دین و دولت را باید بر اساس رابطه قدرت تحلیل نمود و نه بر اساس زور و اجبار حاکمیت که سایر طبقات اجتماعی را ابزار سلطه خود می سازند. نظام فئودالی سلسله ساسانی با حمله اعراب به سمت فروپاشی و تباهی سوق داده شد. یکی از پیامدهای مهم این حمله تضعیف و در نهایت نابودی طبقه اشراف بود که به جایگزینی اعیان به جای این طبقه منجر گردید. اعراب به دلیل قرار داشتن در مراحل اولیه تمدنی، عدم درک مساله تقسیم کار و اهمیت تخصص و نداشتن نگاه هستی شناسانه با همدستی شماری از ایرانی های دون پایه به مقابله خاندان های اشرافی برخاستند. در نتیجه بسیاری از این خاندان ها به سوی هند و چین فرار نمودند و آنهایی هم که در ایران ماندند وادار به سکوت شدند. با نابودی طبقه اشراف هیچ نیروی اجتماعی دیگری نبود که بتواند در مقابل دولت بایستد و قدرت خودکامه آن را کنترل نماید. در نتیجه به تدریج تضاد بین حاکمیت و حکومت از بین رفت دست حاکمیت بر امور مربوط به حکومت نیز باز شد و نظام مطلقه و خودکامه شکل گرفت.
با از بین رفتن فرهنگ اشرافی حاکم در ایران، عدم دخالت دولت در اقتصاد شهر و روستا نیز از بین رفت به گونه ای که طبقه مستقل سرمایه دار نیز به تدریج استقلال خود را از دست داد و تحت سیطره حاکمیت قرار گرفت. این مساله مزید بر علت شد و زمینه را برای شکل گیری دولت خودکامه فراهم نمود. با تضعیف نظام اجتماعی و مدنی، مالکیت خصوصی مشروط نیز از بین رفت چرا که دولت دیگر اجباری نداشت که مالکیت خصوصی را به رسمیت بشناسد و همه چیز تحت سلطه مالکانه دولت قرار گرفت. در حوزه اندیشه سیاسی نیز، اعراب فاقد نگرش فلسفی به جهان هستی و متعاقب آن به جامعه و کشور بودند. از اینرو به تدریج اندیشه شاهی آرمانی جای خود را به توجیه وضع موجود و یا پادشاهی مطلقه سپرد. با استمرار این روند ایرانی ها رفته رفته عناصر آرمانی اندیشه سیاسی خود را از دست دادند و توجیه گر وضع موجود شدند.
این همان سیاست مبتنی بر تغلب و سلطه گری بود. سیاست قومی دولت های ایرانی در روزگار باستان نیز نشان دهنده وجود جامعه فئودالی در این سرزمین است. هگل فیلسوف بزرگ دنیای مدرن، ایرانی ها را در دوره هخامنشی پایه گذار دولت مدرن می داند چرا که اساس دولت مدرن مبتنی بر اندیشه وحدت در عین کثرت است که نشانه های آن را در ایران باستان می بینیم. هدف دولت مرکزی برای ایجاد وحدت، سرکوب هویت اقوام ساکن در ایران نبود بلکه هدف ایجاد تعادل بین آنها و رسیدن به وحدت در یک مرحله عالی تر و در حقیقت جذب شدن در هویت ملی بود. اگر چه در سلسله ساسانیان سیاست های خصومت آمیزی علیه برخی از گروه های قومی و مذهبی مشاهده و به ظهور رسید اما این مساله بیشتر ناشی از عوامل سیاسی بود تا عوامل مذهبی و فرهنگی! ساختار طبقاتی در روزگار ساسانیان، ساختار مستحکم، مشخص و در برخی موارد غیر قابل انعطاف بود.
این مساله ضمن توجه بر امر تخصص، نقش مهمی در نهادینه کردن جامعه سیاسی ایران داشت چرا که نهادهای سیاسی و حکومتی همانند نهاد صدارت، پادشاهی، ولایتعهدی و سایر بخش های حکومتی از طرف طبقات مشخصی حمایت می شدند و مانع از مداخله نیروهای مقابل به خصوص حاکمیت را در این نهادهای سیاسی گردیدند این موضوع تداوم و ثبات سیاسی جامعه ایران را تضمین می کرد. با حمله اعراب ساختار مستحکم طبقاتی ایران فرو پاشید و این مساله ناشی از شرایط فرهنگی و اقتصادی آنها بود چرا که اقوام بدوی که در مراحل اولیه تمدنی بودند توجهی به امر تخصص نداشتند که این امر منتهی به فروپاشی ساختار طبقاتی گردید. به همین دلیل افراد از پایین ترین سطح به عالی ترین مقامات سیاسی نائل می شدند و از بالا به همان سرعت سقوط می کردند که این مسئله سرانجام فروپاشی نهادهای سیاسی را در پی داشت و ثبات و استمرار اجتماعی را با موانع جدی مواجه کرد.

پیشگفتار

مساله ی ریشه یابی استبداد و خود کامگی و تاثیرداشتن یا نداشتن شیوه ی تولید آسیایی در شکل گیری آن، یکی از مهم ترین مسائل سیاسی ایران زمین است، که در این کتاب تلاش کرده ایم به آن بپردازیم. در طرح این بحث، ابتدا فرضیّه های موجود را مطرح کرده و پس از به چالش کشیدن آن ها، به ارائه ی یک نظریّه ی جدید خطرکرده ایم.
در این کتاب، در بررسی و واکاری تاریخ گذشته ی ایران، به ویژه نقطه ی اوج آن در دوره ی باستان و دوره ی تکاملی این تاریخ، یعنی سلسله ی ساسانی، که پس از فروپاشی آن، شاهد شروع قرون وسطای این سرزمین هستیم، از روش تاریخی، تحلیلی بهره بردیم و فهم تاریخ نیز از طریق متد ایده آلیستی، که روش فلسفه ی علم مدرن است، امکان پذیر بوده؛ چراکه درک تاریخ، به شیوه ی رئالیستی (که همان روش دنیای قدیم است،) مقدور نمی باشد. تاریخ در دنیای مدرن، با حافظه ی صرف سروکار ندارد تا فقط به توصیف و نقل آن به صورت داستان بسنده کنیم. این شیوه دیری است که در دانشگاه های دنیای مدرن متروک شده است، اگرچه متاسّفانه در برخی جوامع، ازجمله کشور ما، توضیح تاریخ به شیوه ی رئالیستی، همچنان ادامه دارد.
سعی ما بر این است که از این شیوه ی سنّتی فاصله بگیریم و تاریخ گذشته ی ایران را براساس شیوه ی ایده آلیستی توضیح دهیم و این ممکن نخواهد بود جز با خلق و توسّل به یک سری مفاهیم و کلّیّاتی که درواقع برساخته ی ذهن ما ست و فقط اجزاء و روابط درونی آن ها ما به ازای خارجی دارند. مفاهیمی همانند فئودالیزم، استبداد شرقی، اشرافیّت و غیره، در خدمت توضیح تاریخ گذشته ی ایران قرار می گیرند، در حالی که این مفاهیم کلّی، در عالم خارج ما به ازایی نداشته و برساخته ی ذهن انسان اند و ما فقط می توانیم نسبت ها و عناصر داخلی آن ها را به صورتی عینی مطالعه کنیم.
سیّد جواد طباطبایی در مورد تفاوت این دو روش می نویسد: «برخلاف روش و معرفت شناسی ناشی از فلسفه ی واقع گرای قدیم، که به طور عمده، به توضیح امر واقع ناظر است، روش و معرفت شناسی علوم اجتماعی جدید بر شالوده های توضیح منسجم پیچیده ترین نسبت های معنادار میان پدیدارها استوار است و به همین دلیل، قابل مشاهده در واقعیّت اجتماعی نیست، امّا در خدمت توضیح آن قرار می گیرد(۱).»
اگرچه برخی صاحب نظران، مارکس را پیرو فلسفه ی واقع گرایی یا رئالیزم می دانند، ولی روش علمی مارکس نیز بسیار نزدیک به فلسفه ی علم مدرن یا همان ایده آلیزم است. مارکس تحت تاثیر هگل، که موضوع علم را معقول بالذّات می داند، است؛ چراکه امر انضمامی - همان گونه که از این مفهوم برمی آید-، در واقع وحدت کثرت است و در این جا ست که مارکس در برابر معرفت عوام موضع می گیرد، «در جایی که آن ها امر واقع را انضمامی و انضمامی در وعاءِ ذهن را امری انتزاعی می انگارند(۲).»
بنابراین، در علم مدرن، به صِرف امر واقع توجّه نمی شود، بلکه در این جا این ذهن انسان است که وارد علم می شود و با ایده ای که از امر واقع در ذهن می سازد، سعی می کند نسبت های پیچیده و درونی آن را درک کند و به همین دلیل است که برخی صاحب نظران تجربه ی صرف را نه تنها در زایش علم موثّر نمی دانند، بلکه آن را در واقع مانعی بر سر راه علم تلقّی می کنند.
بنابراین، ما با بهره گیری از این روش، با استفاده از برخی مفاهیم که برساخته ی ذهن انسان اند، سعی در توضیح بخشی از تاریخ گذشته ی ایران داریم که در ساخت شرایط کنونی جامعه ی ما نیز نقش مهمّ و تعیین کننده ای داشته است.
مساله ی مهمّ دیگر در روش پژوهش علمی در دنیای مدرن، این است که در روش علمی، باید از جزء حرکت کرده و در نهایت به کل برسیم؛ درحالی که در روش تحقیق علمای سنّتی، عکس این جریان صورت می گرفت. مارکس، همانند هگل، معتقد بود که حرکت از امر انتزاعی به امر انضمامی، تنها راهی است که در آن، اندیشه امر انضمامی را تصاحب می کند و خلق دوباره ی واقعیّت در اندیشه، باید از ساده ترین و عام ترین تعیّنات آغاز شود. (۳) همچنین به نظر مارکس، امر انضمامی همانا «فرایند تمرکز، [است که] چون نتیجه، و نه به عنوان نقطه ی عزیمت پدیدارمی شود(۴).»
بنابراین، مارکس پژوهش را حرکت از امر جزئی به سوی امر کلّی می داند و می نویسد: «پژوهش باید موضوع مورد تحقیق را در تمام جزئیّات آن در برگیرد، شکل های متفاوت تکامل آن را تحلیل و ارتباطات درونی آن را آشکار کند. تنها.پس از انجام این کار می توان حرکت واقعی متناسب با آن را بازنمایی کرد(۵).»
این مساله که پژوهش را از کجا باید آغاز کرد، امری مهمّ و بنیادین است. مفهوم فئودالیزم یک مفهوم کلّی است که از عناصر و متغیّرهای داخلی گوناگونی تشکیل شده است. درک درست عنصر اساسی فئودالیزم، مساله ای مهم در فهم کلّیّت آن است. اشرافیّت یکی از سلّول های بنیادین این مفهوم کلّی است که در این کتاب تلاش کرده ایم این عنصر اساسی را نقطه ی آغاز بحث قرارداده و به تدریج عناصر دیگر مفهوم فئودالیزم را در ارتباط با آن توضیح دهیم. عناصر دیگر فئودالیزم، از جمله مالکیّت خصوصی، محدودیّت قدرت، حاکمیّت قانون و عرف و غیره، در ارتباط با این عنصر اساسی قابل تبیین است. نبود اشرافیّت در نظام های استبدادی است که عناصر دیگرِ این نظام ها، مانند نبود مالکیّت خصوصی، حاکمیّت استبداد و خودکامگی، فقدان قانون و غیره را قابل توضیح می سازد.
درباره ی فئودالیزم و استبداد شرقی در ایران، پژوهش های متعدّدی صورت گرفته است، ولی به نظر می رسد چون نقطه ی آغاز این پژوهش ها به درستی انتخاب نشده، تحلیل های آنها نیز در نهایت به بیراهه منتهی شده است. به عنوان مثال، در برخی از این پژوهش ها، نقطه ی آغازین استبداد شرقی، مساله ی سلطه ی دولت بر تاسیسات آب رسانی انتخاب شده و در نهایت، اثبات این مساله به تایید وجود استبداد شرقی در ایران منتهی شده است؛ در حالی که عنصر اصلی استبداد، که همان نبود اشرافیّت باشد، مورد بی توجّهی قرار گرفته و به همین دلیل، محقّقین از واقعیّت های سیاسی موجود بسیار فاصله گرفته و در تبیین درست استبداد و نقطه ی مقابل آن، یعنی فئودالیزم، ناتوان مانده اند.
در این کتاب، سلّول بنیادی فئودالیزم، وجود طبقه ی اشراف یا آریستوکراسی در نظر گرفته شده است، که نبود آن، منتهی به استبداد شرقی می شود. در صورتی که سلطه ی دولت بر تاسیسات آب رسانی، منتهی به حذف اشرافیّت نشود، نمی توان از استبداد صحبت کرد؛ چراکه طبقه ی اشراف توان رویارویی با دولت را دارد و می تواند آن را کنترل و در نهایت محدود کند. در صورت حذف این نیروی اجتماعی است که دولت بر تمام شوون جامعه سلطه یافته و بساط استبداد و خودکامگی را پهن می کند.
با توجّه به این که فئودالیزم در برابر استبداد شرقی قرار دارد، بحث خود را بر آن متمرکز می کنیم. در مورد وجود دوره ی فئودالیزم در تاریخ ایران، تاکنون سه نظریّه ی اساسی مطرح شده که نخستین آن ها مربوط به مارکسیست هایی است که به لحاظ ایدئولوژیک، تحت تاثیر مارکسیسم - لنینیسم حاکم بر شوروی سابق اند. آنان اگرچه در دوره بندی شان از تاریخ ایران، معتقد به وجود فئودالیزم در سلسله ی ساسانیان اند، ولی حمله ی اعراب به ایران را در ادامه ی این نظام ارزیابی و تحلیل می کنند.
دیدگاه دوم مربوط به خود مارکس و انگلس است که با دیدگاهی علمی تر به این مساله پرداخته اند. مارکس و انگلس تاریخ شرق را از غرب متمایز دانسته و معتقد اند کشورهای شرقی، به دلیل کمبود آب و پراکندگی واحدهای جغرافیایی، پس از دوره ی اشتراکی مستقیماً وارد دوره ی استبداد شرقی شده و به دلیل سرکوب طبقات، در این دوره در جا زدند.
دیدگاه سوم نیز اگرچه معتقد به وجود دوره ی فئودالیزم در شرق است، ولی معتقد است این بخش از جهان قادر نیست به دوره ی بالاتر ارتقا یابد و بنا بر این، در این دوره درجا می زند.
در دیدگاه چهارم، که نگارنده سعی در تبیین و تحلیل آن دارد، این مساله ی اساسی را مطرح می کنیم که اوّلاً در ایران دوره ای به نام «فئودالیزم» وجود داشته است که در برابر استبداد شرقی قرار دارد. ما در دوره ی ایران باستان، وجود نظام فئودالی را مشاهده می کنیم که اوج آن در سلسله ی ساسانی قرار دارد. بنابراین در این کتاب، با تمرکز بر دوره ی ساسانی، سعی می کنیم شاخص های فئودالیزم، همانند وجود طبقه ی اشراف، وجود مالکیّت خصوصی، انتخابی بودن مقام پادشاه، وجود شکاف و تعارض بین حاکمیّت و حکومت و مشارکت اشراف و نجبا در اداره ی کشور، زندگی کردن اشراف در مناطق روستایی و در نهایت دخالت نکردن دولت و اشراف در بازرگانی و تجارت و قرار داشتن این حوزه در دست طبقه ی بازرگانان و بورژوازی و در نتیجه شکل گیری تعارض بین اقتصاد شهری و روستایی، را در این دوره نشان دهیم.
همه ی این شاخص ها نشان از نظام فئودالیزمی دارد که در برابر استبداد شرقی و شیوه ی تولید آسیایی قرار می گیرد. در ادامه ی بررسی تاریخ ایران، می بینیم که این شاخص ها در ایران پس از حمله ی اعراب وجود ندارد و به همین دلایل علمی، می توان تاریخ ایران باستان را از تاریخ پس از آن جدا کرد و آن ها را در برابر هم قرار داد. ساختار طبقاتی حاکم در ایران باستان و به طور مشخّص در دوره ی ساسانی، ویژگی هایی دارد که مربوط به جوامع فئودالی است. وجود طبقات منسجم و قوی، مجاز نبودن ورود یک طبقه به طبقه ی بالاتر، توجّه به تخصّص و کار ویژه ی هر طبقه، نشانه های دیگری از جامعه ی غیر استبدادی در ایران باستان و مشخّصاً دوره ی ساسانی است، که با حمله ی اعراب، این نظام طبقاتی فرو پاشید و تحرّک طبقاتی جایگزین آن شد. همه ی این ویژگی ها نشان دهنده ی تفاوت ایران باستان با دوره ی پس از آن است که با حمله ی اعراب آغاز می شود. بنابراین، می توان این گونه نتیجه گرفت که پیدایش استبداد شرقی در ایران، امری جبری و ناشی از شرایط اقلیمی نیست، بلکه ورود یک قوم مهاجم، با فرهنگی متمایز از فرهنگ فئودالی، عامل ایجاد نظام استبدادی و خودکامه می باشد.
علاوه بر این ها، سیاست قومی سلسله ی ساسانی نیز حاکمیّت استبداد را نفی می کند؛ چراکه این سیاست، در قالب اندیشه ی وحدت در عین کثرت بود و به همین دلیل هگل، فیلسوف بزرگ دنیای مدرن، ایرانیان را نخستین ملّتی می داند که دولت مدرن ایجاد کرده اند. اگرچه در این دوره برخوردهایی با برخی مذاهب و اقوام صورت گرفته، ولی این مساله بیش تر ناشی از عوامل سیاسی بوده است تا ویژگی های فرهنگی و مذهبی مردم ایران زمین.
ایران در بین کشورهای اسلامی از معدود کشورهایی است که پیش از ورود اسلام به آن، دارای تمدّنی بزرگ و جهانی بود؛ تمدّنی که درحال طیّ مراحل تاریخی خود بوده و در آستانه ی حمله ی اعراب، درحال گذار از فئودالیزم و ورود به مرحله ی سرمایه داری بود. درپی حمله ی اعراب مسلمان، فئودالیزم در ایران فرو پاشید و با تضعیف تمدّن یکجانشین کشاورزی و اشرافی، زمینه برای سلطه ی قبایل و ایلات کوچ رو فراهم شد و شرایطی به وجود آمد که دولت های خودکامه و استبدادی در آن، حرف اوّل را می زدند. اعراب مسلمان هیچ پیشینه ای در تمدّن و تمدّن سازی نداشتند و صرفاً براساس فرهنگ ایلی و قبیله ای عمل می کردند. از این رو با فرهنگ و ایدئولوژی فئودالی در تقابل قرار داشتند و باعث فروپاشی آن شدند. نتیجه ی این روند، حاکمیّت استبداد شرقی و درجا زدن تاریخی کشوری بود که در حال طی فرآیند تاریخی خود بود. این دیدگاه، برخلاف نظریّه ی رایجی مطرح شده است که تحت تاثیر اندیشه های مارکس و انگلس، تاریخ ایران را از همان ابتدا استبدادی می دانند.
تلاش ما در این کتاب به نوعی توجّه به هویّت تاریخی مردم ایران زمین است؛ چراکه ریشه ی بسیاری از مسائل و مشکلات تاریخی و سیاسی این سرزمین، در گذشته شکل گرفته و تا امروز تداوم داشته است. مساله ی عقب ماندگی، شکست در زمینه ی برقراری دموکراسی و حاکمیّت قانون، انحطاط فلسفی و فرهنگی و مسائلی از این دست، چیزی نیست که در تاریخ معاصر ایران شکل گرفته باشد. ریشه ی همه ی این مسائل به تاریخ دورتری مربوط می شود؛ تاریخی که با سقوط سلسله ی ساسانی آغاز می شود. فروپاشی سلسله ی ساسانی صرفاً شکستی نظامی نبود. این شکست به همه ی حوزه های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مربوط می شود و به نظر می رسد فهم تمام مسائل مربوط به تمدّن ایران زمین، بدون توجّه به این واقعه ی مهمّ تاریخی، امکان پذیر نیست.
امّا فهم درست تاریخ گذشته ی ایران زمین، می تواند برای تاریخ معاصر و آینده ی ایران و دیگر کشورهای اسلامی مفید باشد. آنچه امروزه اکثر کشورهای اسلامی با آن مواجه اند، مساله ی ایدئولوژی اسلامی و ادّعای آن مبنی بر تمدّن سازی و حلّ همه ی مشکلات جهان اسلام است. این کتاب نیز با کالبد شکافی تاریخ و فرهنگ اسلامی در گذشته و نقش آن در تمدّن سازی یا تخریب تمدّن ها، می تواند برای مسلمانان درس آموز باشد. پی بردن به نقاط ضعف تمدّن اسلامی، می تواند نقش مهمّی در اصلاح حرکت های دینی در دنیای امروز داشته باشد.

فصل اول: فئودالیزم در ایران

مقدّمه

فئودالیزم یکی از دوره های تاریخی است که نقش مهمّی در شکل گیری نظام سرمایه داری ایفا کرده است. این نظام نقطه ی مقابل استبداد شرقی و شیوه ی تولید آسیایی است. به همین دلیل، اثبات این که در ایران باستان نظام فئودالی شکل گرفته بوده، به معنی نفی نظریّه ی کسانی است که به نوعی قائل به صحّت کاربرد نظریّه ی استبداد شرقی در مورد تمام تاریخ ایران زمین اند.
شواهد و قراین تاریخی که در این قسمت آورده شده، همه نشان دهنده ی این موضوع است که استبداد شرقی در ایران، با یورش اعراب رفته رفته تثبیت و نهادینه شده؛ به گونه ای که آثار و عواقب این جریان مهمّ فرهنگی و اقتصادی، تاکنون گریبان گیر این سرزمین و مانع مهمّی در جهت تحوّل و تکامل تاریخی ایران زمین بوده است.

فئودالیزم در ایران

مساله ی وجود یا عدم وجود فئودالیزم یکی از مباحث بسیار مهمّ سیاسی و اجتماعی ایران است؛ چراکه این مساله عامل مهمّی در تبیین چگونگی توسعه و عقب ماندگی ایران است؛ زیرا به قول کارل مارکس، فئودالیزم نقش بسیار مهمّی در تحوّل و تکامل تاریخی یک کشور ایفا کرده و زیربنای توسعه ی سرمایه داری بوده است؛ هم چنان که عکس آن، یعنی استبداد و خودکامگی شرقی، عامل اصلی عقب ماندگی و در جازدن تاریخی یک کشور است.
درباره ی وجود فئودالیزم به عنوان یک دوره ی تاریخی در کشور ایران از دوره ی باستان تاکنون، سه نظریّه ی اساسی مطرح شده است که پس از تشریح آن ها، نظریّه ی دیگری را که نگارنده از آن دفاع می کند، در کنار این نظریّه ها مطرح و دلایل خود را برای اثبات و تبیین آن، ارائه می کنیم.
نظریّه ی اوّل، که نظریّه ی مارکسیست ها ست، فئودالیزم را یکی از دوره های تاریخی می داند که تقریباً در همه ی کشورها به نوعی ایجاد و طی شده است. به قول آندرسون، «فئودالیزم، در این روایت از تاریخ نگاری ماتریالیستی، به اقیانوسی آمرزنده بدل می شود که عملاً هر جامعه ای در آن تعمید می شود.»(۶)
مطابقِ این نظریّه، تاریخ هر کشور یا قومی، مراحلی معیّن و جداگانه دارد، که عبارت اند از: جامعه ی اشتراکی ابتدایی، برده داری، فئودالیته و بورژوازی، و هر یک از این مراحل، با نظمی خلل ناپذیر، به دنبال یکدیگر می آیند.(۷)
لذا بسیاری از ایران شناسان شوروی سابق، که تحت تاثیر این نظریّه بودند، جامعه ی ایران را نیز بر همین اساس تحلیل کرده و اصطلاحات و مفاهیم جامعه شناسی غربی را عیناً درباره ی نهادها و جریانات تاریخ ایران نیز به کار می بردند. مثلاً در کتاب «تاریخ ایران»، که توسّط جمعی از صاحب نظران شوروی سابق، مانند گرانتوسکی، داندامایو، پتروشفسکی، ایوانف و بلوی، نوشته شده، دوره های ایران باستان، از سلسله ی ساسانی تا حمله ی اعراب و حاکمیّت سلسله های اموی و عبّاسی و در ادامه تا برقراری انقلاب مشروطه، براساس منطق فئودالیزم تحلیل و ارزیابی شده است.(۸)
در بخش پیشگفتار این کتاب، توضیحی درباره ی دوره های تاریخی ایران داده شده است. نویسندگان کتاب، دوره ی ایران باستان، از دوره ی هخامنشی تا اوایل دوره ی ساسانی را براساس منطق دوره ی برده داری بررسی کرده و معتقد اند با پیدایش و پیشرفت روابط فئودالی در دولت ساسانی، دوره ی تاریخ ایران باستان به پایان می رسد و دوره ی قرون وسطای ایران آغازمی شود. به نظر این نویسندگان، با حمله ی عرب، نه تنها فئودالیزم به پایان نمی رسد، بلکه به تکامل خود ادامه می دهد. در این دوره ما شاهد قدرت گرفتن روابط فئودالی و به موازات آن، حفظ روابط پیشین، یعنی نظام برده داری، در برخی از مناطق کشور هستیم. به عنوان مثال، در این کتاب به پیامد حمله ی اعراب به ایران اشاره و نوشته شده است: «پس از استیلای خلفای عرب بر ایران، جامعه ی فئودالی اوّلیّه، مانند پیش به پیشرفت خود ادامه داد.»(۹)
به طور کلّی، ازنظر این صاحب نظران، «فئودالیزم عبارتست از نظام استثمار وابستگان و رعیّت روستایی توسّط حاکمان فئودال. به نظر اینان، شیوه ی تولید منوط به شرایط تولید است.»(۱۰)
برخی از محقّقان داخلی نیز تحت تاثیر مارکسیزم روسی، فئودالیزم ایران را بر این اساس تحلیل کرده اند. یکی از این پژوهشگران محمّدرضا فشاهی است. وی معتقد است روابط فئودالی در ایران، در قرن سوم میلادی آغاز شد و در قرن پنجم در جاده ی تکامل افتاد. به نظر وی، اگرچه حمله ی اعراب، در روند تکامل فئودالیزم وقفه ایجاد کرد، امّا دوباره در مسیر اصلی افتاد و مراحل تکامل خود را طی کرد.(۱۱) فشاهی از نظریّه پردازانی که فئودالیزم اروپای غربی را با شرق و از جمله ایران متمایز می دانند، انتقاد می کند و می نویسد: «روش اقطاع تیول در ایران، کم و بیش بمانند اروپا بود. این که نویسندگان غربی، نظیر بکر و لمتون، می کوشند ثابت کنند که اقطاع شرقی (بخصوص ایران) از فیف غربی کاملاً متمایز بوده و هرگز به آن مبدّل نشده است، این که پولیاک سعی می کند به اقطاع ایرانی و عرب جنبه ی اداری بدهد و این که لمتون می گوید اقطاع شرقی از فیف غربی کاملاً متمایز بوده و فئودالیزم اسلامی ربطی به هیچ نوع از انواع مختلف فئودالیزم اروپایی نداشته... پنداری باطل است.»(۱۲)
البتّه کسانی مانند فشاهی، اگرچه تحت سیطره ی ایدئولوژی مارکسیزم روسی قرار دارند، ولی در نهایت نمی توانند تمایز غرب و شرق را در این زمینه نادیده بگیرند. امّا وی این تمایز را همواره در جزئیّات می داند. شایان ذکر است که فشاهی در کتاب دیگری به این جزئیّات و تفاوت ها بیش تر می پردازد؛ به گونه ای که به دیدگاه خود مارکس و انگلس نزدیک تر شده و از ایدئولوژی مارکسیزم روسی فاصله می گیرد. در جای دیگری به این امر اشاره می کنیم.
نظریّه ی دوم قائل به تفکیک تاریخ کشورهای جهان است و فئودالیزم را دوره ای ویژه در سیر تاریخی بخشی از جهان می داند. ریشه ی این تفکّر به مونتسکیو برمی گردد. او در جایی می نویسد: «رویدادی بود که یک بار در جهان رخ داد و شاید هرگز دوباره رخ ندهد.»
ولتر در برابر چنین تحلیلی موضع گیری کرد و با طرح این مساله که «فئودالیزم رویداد نیست، شکلی بسیار قدیمی است با حکومت های متفاوت، که در سه چهارم از نیمکره ی ما حاکم است»(۱۳)، به موضع مارکسیست ها نزدیک شد.
کارل مارکس و فردریش انگلس در تحلیل تاریخی خود، تحت تاثیر مونتسکیو، فئودالیزم را ویژه ی بخشی از جهان می دانند که همان اروپای غربی است. این دو، پس از مطالعه ی تاریخ کشورهای اروپای غربی، از جمله آلمان، فرانسه و انگلستان، متوجّه شدند که این کشورها از دوره های تاریخی اشتراکی و اوّلیّه، برده داری، فئودالیزم و سرمایه داری گذر کرده اند و آینده ی تاریخ آن ها در سوسیالیزم تجلّی می یابد.
سوالی که برای مارکس و انگلس مطرح شد، این بود که آیا این دوره های تاریخی، در سایر مناطق، از جمله شرق، نیز طی شده است؟(۱۴) با یک سری تحقیقاتی که آنان بر روی کشورهای شرقی، از جمله ایران، هند، عثمانی و چین به عمل آوردند، متوجّه شدند این کشورها تاریخ خاصّ خود را داشته و پس از دوره ی اشتراکی و اوّلیّه، مستقیماً وارد دوره ای شده اند که معروف به «دوره ی شیوه ی تولید آسیایی» یا «استبداد شرقی» است و در همین دوره نیز به لحاظ تاریخی درجا زده اند. به همین دلیل، مارکس شرق را فاقد تاریخ می دانست.(۱۵)
به نظر مارکس، کشورهای شرقی، به دلیل شرایط خاصّ اقلیمی و جغرافیایی، که مشکلاتی مانند کمبود آب و دشواری انتقال آب به زمین های کشاورزی را ایجاد می کند، نیاز به حفر کانال ها و سدها و تاسیسات آبیاری متمرکز دارند، که ایجاد این تاسیسات، فقط از عهده ی دولت مرکزی، که دارای مدیریّت متمرکز و قوی و امکانات مادّی کافی است، برمی آید. سلطه ی دولت بر سیستم های آب رسانی، موجب سلطه و در نهایت مالکیّت آن بر زمین های کشاورزی نیز می شود و در نتیجه طبقه ی مستقلّ و نیرومندی به نام «اشرافیّت زمین دار» ایجاد نمی شود(۱۶)؛ چراکه دولت زمین های تحت تملّکش را به نزدیکان و جان نثاران خود به اجاره می دهد و هرگاه نیز اراده کند، این زمین ها را از آنان پس می گیرد و در نتیجه طبقه ای به نام «اشرافیّت» ایجاد نشده و چیزی به نام «مالکیّت خصوصی» شکل نمی گیرد. شکل نگرفتن اشرافیّت زمین دار و مالکیّت خصوصی، از نظر مارکس و انگلس، تاثیر بسیار مهمّی در توسعه نیافتن این کشورها دارد؛ چرا که در غیاب این طبقه، هیچ نیرویی نیست که در برابر دولت قرارگرفته و قدرت آن را کنترل کند. بنابراین، دولت بر تمام شوون جامعه سلطه می یابد، که نتیجه ی آن، ناامنی و بی ثباتی سیاسی و اقتصادی جامعه است.
از نظر کارل مارکس، فئودالیزم فقط در اروپای غربی ایجاد شده است؛ چراکه به دلیل شرایط آب و هوایی مناسب و ریزش باران به اندازه ی کافی، نیازی به ایجاد تاسیسات عمومی آب رسانی توسّط دولت نیست. آب فراوان و ریزش کافی باران، آب مورد نیاز زمین های کشاورزی زمین داران را تامین می کند. بنابراین، نیازی به دخالت دولت در این امر نیست و به همین دلیل، اشراف زمین دار به صورت مستقلّ رشد و تکامل یافته و به تدریج در برابر قدرت دولت قرار می گیرند.
مارکس علّت اصلی توسعه ی سرمایه داری را در همین عامل می داند؛ چراکه طبقه ی مستقلّ و قدرتمند اشراف در برابر دولت قرار می گیرد و از تقابل این دو، فضای امنی ایجاد می شود که بهترین شرایط را برای توسعه ی سرمایه داری فراهم می سازد. دلیل توسعه و تکامل تاریخ اروپای غربی و رشد نظام سرمایه داری، به همین عامل مربوط می شود و درجا زدن تاریخ کشورهای شرقی، به شکل نگرفتن طبقه ی قدرتمند اشرافیّت زمین دار برمی گردد، که همان گونه که اشاره شد، علّت اساسی این امر، شرایط اقلیمی و جغرافیایی این مناطق است.
انگلس نیز در مورد شکل گیری استبداد در شرق با مارکس هم عقیده بود، ولی عللی دیگر را برای آن مطرح می کرد. به نظر او، اوضاع و احوال جغرافیایی و وجود بیابان های بی آب و علف، باعث پراکندگی مراکز جمعیّت نشین در کشورهای شرقی شده است؛ به گونه ای که روستاها با مرزهای جغرافیایی طبیعی از یکدیگر جدا شده اند و دسترسی و ارتباط میان آن ها دشوار بوده است. بنابراین اشراف روستاهای مختلف وحدت پیدا نمی کنند و یا دهقانان در روستاهای مختلف وحدت لازم برای تشکیل یک طبقه ی مستقل را نمی یابند. بنابراین، در برابر پراکندگی نیروهای اجتماعی، قدرت مرکزی بسیار نیرومند شده و قادر خواهد بود با استفاده از چنین وضعی، قدرت خود را تحکیم بخشد.





کارل مارکس و انگلس

برخی صاحب نظران، تحت تاثیر نظریّه ی استبداد شرقی و شیوه ی تولید آسیایی مارکس و انگلس، سیر تحوّل تاریخ و اندیشه ی ایرانی را دارای اوصاف ویژه و متفاوت از جوامع دیگر می دانند. لذا این صاحب نظران با به کاربردن مفاهیم و اصطلاحات جامعه شناسی اروپایی در مورد تاریخ اجتماعی و اقتصادی ایران مخالف اند یا دست کم در این کار احتیاط می کنند. دکتر حمید عنایت هانری کربن را در زمینه ی فلسفه ی اسلامی و ایرانی و آن لمبتون انگلیسی را در زمینه ی تاریخ اجتماعی ایران، از این دسته صاحب نظران می داند.(۱۷) البتّه به نظر نگارنده، لمبتون در این دسته قرار نمی گیرد. برخی پژوهشگران داخلی که در مورد تاریخ ایران مطالبی نوشته اند، تاریخ ایران را تحت تاثیر این نظریّه تحلیل و ارزیابی کرده اند، که خود دکتر عنایت از جمله آنان است. عنایت با اشاره به دانشمندانی که تاسیسات و روابط اقتصادی و اجتماعی ایران را، مانند برخی دیگر از کشورهای شرقی، تابع شکل تولید آسیایی دانسته اند، می نویسد: «به گمان ما نظریّه ی این دانشمندان با حقیقت تاریخ ایران بیش تر مطابقت دارد و قبول آن به عنوان اساس کار تحقیق، ما را به پژوهش بیش تر در خصوصیّات زندگی اجتماعی و سیاسی ملّت ایران برمی انگیزد.» (۱۸)
از نخستین کسانی که تاریخ ایران را - در فضایی که مورّخان شوروی سابق و دنباله روان ایرانی آنان، تحلیل تاریخ ایران را در انحصار تفسیر تک ساختی تکاملی درآورده بودند،- براساس شیوه ی تولید آسیایی تحلیل کردند، محمّدعلی خنجی (۱۳۵۰-۱۳۰۴ هـ. ش.) و احمد اشرف (متولّد ۱۳۱۳ هـ. ش.) بودند.(۱۹)
احمد اشرف فقدان فئودالیزم اروپایی در ایران را حاصل حضور عامل سلطنت موروثی می داند که مانع از ایجاد گروه ها و طبقات نیرومند و مستقل شد و به جای آن، نظام زمین داری را ایجاد کرد که نتیجه ی آن، کنترل کشاورزی و تجارت بود و این امر مانع از تکامل سرمایه داری و عقلایی شدن بورژوازی شد.(۲۰)
دکتر محمّدعلی خنجی نیز در انتقاد از دیدگاه های پژوهشگران مارکسیست روس، معتقد است شیوه ی تولید و شکل حکومت آسیایی با نظام فئودالی غرب تفاوت های اساسی دارند. از جمله این تفاوت ها این است که «مالکیّت فئودال اروپایی یک مالکیّت ثابت است، در حالی که مالکیّت مالک بزرگ ایرانی یک مالکیّت کاملاً متزلزل است و با تغییر سلسله ی سلاطین، ممکن است نه تنها قدرت و اقتدار مالک از بین برود، بلکه به مالکیّت او نیز خاتمه داده شود.»(۲۱)



دکتر محمد علی خنجی

سعید نفیسی تحت تاثیر دیدگاه اخیر است که در مورد تاریخ ایران در دوره ی ساسانیان می نویسد: «در عهد ساسانیان طبقات متعدّد و اکثریّت بالایی از مردم ایران عملاً از حقّ برخورداری از مالکیّت محروم بودند و این حق در انحصار طبقات مرتبط با حکومت درآمده بود.»(۲۲)
دکتر همایون کاتوزیان نیز فئودالیزم را ویژه ی تاریخ اروپای غربی می داند؛ چراکه به نظر او، در ایران بخش بزرگی از زمین های زراعی مستقیماً در مالکیّت دولت بود و بخش دیگر نیز به اراده ی دولت به زمین داران واگذار می شد. بنابراین، زمین دار حقّ مالکیّت نداشت، بلکه این امتیازی بود که دولت به او می داد و هر زمان اراده می کرد، پس می گرفت.(۲۳)
دکتر صادق زیبا کلام، که درپی ریشه یابی عقب ماندگی ساختار اجتماعی ایران است، به صراحت عنوان می کند: «کاربرد قالب فئودالیزم برای توصیف جامعه ی ایران صحیح نیست. [این امر] به واسطه ی تفاوت های بنیادی است که بین دو جامعه ی ایران و اروپای قرون وسطی وجود داشته است. از جمله این تفاوت ها حدود اختیارات حکومت و تفاوت بنیادی دیگر در مساله ی مالکیّت بر زمین است.»(۲۴) وی معتقد است در ایران، هرگز جز قدرت فائقه و مطلق حکومت، اساساً نهاد و جریان دیگری وجود نداشته و هیچ نیروی سیاسی نبوده است که در برابر دولت قرارگیرد و باعث کنترل آن شود. ضمن این که هیچ طبقه و گروهی نیز از حقوق اجتماعی مشخّص و معیّنی برخوردار نبوده است.(۲۵)



خلیل ملکی

دکتر عبّاس ولی نیز ساختار سیاسی سلسله ی ساسانیان را خودکامه می داند و به نظر او، تاکید زیاد بر نظم، مقام و فرمان برداری از قدرت، که مشخّصه ی گفتمان عصر ساسانی است، نشان دهنده ی محوریّت پادشاهی خودکامه در سازمان جامعه است. به نظر وی، خصوصیّات پادشاهی خودکامه و نظم اجتماعی پس از اسلام نیز، از شریعت یا سنّت اسلام اخذ نشده اند، بلکه از سنّت پادشاهی تاریخ ما قبل اسلامی و به ویژه از تاریخ ایران (عصر ساسانی) و تاحدّ کم تری از اساطیر ترکی استنتاج شده اند.(۲۶)
دکتر مهرداد بهار، مورّخ و اسطوره شناس بزرگ ایرانی نیز، اگرچه شرایط اقلیمی سرزمین ایران را برای خودکامگی دولت مناسب نمی داند و نظریّه ی مارکس را زیر سوال می برد، ولی در نهایت معتقد است که «ایران تحت تاثیر آیین ملک داری بین النّهرین قرار گرفت و در چنین شرایطی، شاه مالک مطلق همه ی شاهنشاهی است و همه ی مردم، چه اشراف و چه تهیدستان و بردگان، بندگان اویند. این او ست که اسماً مالک همه ی اراضی است و می تواند این اراضی را موقّتاً یا جاودانه به کسی و خاندانی ببخشد و یا مالکیّتی اجدادی را از خاندانی سلب کند. او مالک جان و مال همه است.»(۲۷)
نظریّه ی سوم، که هرتسفلد واضع آن است، معتقد است تاریخ ایران، در حقیقت امر، چیزی جز داستان تسلسل حکومت ها و دودمان های شاهی نیست. به گفته ی دیاکونوف، مورّخ معاصر شوروی سابق، با وجود این که در اروپا شاهد تحوّل و تکامل تاریخ از فئودالیزم به سرمایه داری هستیم، ولی آسیا الی الابد در دوران فئودالیته باقی می ماند و اقوام آسیا قادر به ارتقا به مرحله ی والاتر نیستند.(۲۸)
البتّه این نظریّه به لحاظ منطقی و علمی قابل توجیه نیست؛ چراکه اگر ما برای یک کشور قائل به دوره ی فئودالیزم باشیم، طبیعی است که این دوره، بنابر منطق درونی خود، زمینه را برای جهش و حرکت تاریخی فراهم می کند، مگر این که قائل به وجود عکس دوره ی فئودالیزم، که همان شیوه ی تولید آسیایی و استبداد شرقی است، باشیم؛ چراکه استبداد شرقی، به قول مارکس، با سرکوب طبقات مستقل، زمینه را برای درجا زدن کشور به لحاظ تاریخی فراهم می کند.

نظرات کاربران درباره کتاب ایران ساسانی؛ فئودالیسم ایرانی یا استبداد شرقی؟