فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سقوط پاریس

کتاب سقوط پاریس

نسخه الکترونیک کتاب سقوط پاریس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سقوط پاریس

رمان رئالیستی سقوط پاریس را ایلیا ارنبورگ در بحبوحه جنگ جهانی دوم نوشته است. نویسنده، با انتشار رمان بزرگ توفان شهرت جهانی یافته و اثر تئوریک او به نام کار نویسنده به اغلب زبان‌های زنده دنیا، از جمله فارسی ترجمه شده است. ارنبورگ زمینه سقوط پاریس را وقایع تاریخی ـ اجتماعی فرانسه در میان سال‌های ۱۹۳۵ تا ۱۹۴۰ انتخاب نموده و خود بر آن‌ها ناظر بوده است. نویسنده با شرح ماجراهایی از درون جامعه فرانسه، در واقع بی‌کفایتی مسئولان کشور خودش، روسیه آن روز، را که ساده‌اندیشانه فریب تبلیغات گوبلز را خورده، مرعوب و بی‌عمل شده بودند و پس از هجوم هیتلر نیز خود را باخته، سراسیمه فرار کرده و ملت را وانهاده بودند، برملا می‌سازد و آنان را مورد عتاب و اخطار قرار می‌دهد. ارنبورگ در عین حال با بیدارساختن احساسات میهن‌دوستی جوانان از هر گروه، آن‌ها را به مقاومت، فداکاری، دفاع و اقدام در برابر مهاجمان برمی‌انگیزد.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سقوط پاریس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت

رمان رئالیستی سقوط پاریس را ایلیا ارنبورگ در بحبوحه جنگ جهانی دوم نوشته است. نویسنده، با انتشار رمان بزرگ توفان شهرت جهانی یافته و اثر تئوریک او به نام کار نویسنده به اغلب زبان های زنده دنیا، از جمله فارسی ترجمه شده است. ارنبورگ زمینه سقوط پاریس را وقایع تاریخی ـ اجتماعی فرانسه در میان سال های ۱۹۳۵ تا ۱۹۴۰ انتخاب نموده و خود بر آن ها ناظر بوده است.
سقوط پاریس به لحاظ سبک، نخستین طلیعه رئالیسم انتقادی در روسیه استالینی است و به مصداق شعر مولانا:

بهتر آن باشد که سرّ دلبران
گفته آید در حدیث دیگران

نویسنده با شرح ماجراهایی از درون جامعه فرانسه، در واقع بی کفایتی مسئولان کشور خودش، روسیه آن روز، را که ساده اندیشانه فریب تبلیغات گوبلز را خورده، مرعوب و بی عمل شده بودند و پس از هجوم هیتلر نیز خود را باخته، سراسیمه فرار کرده و ملت را وانهاده بودند، برملا می سازد و آنان را مورد عتاب و اخطار قرار می دهد. ارنبورگ در عین حال با بیدارساختن احساسات میهن دوستی جوانان از هر گروه، آن ها را به مقاومت، فداکاری، دفاع و اقدام در برابر مهاجمان برمی انگیزد.
افزون بر ارزش های ادبی، اجتماعی و تاریخی اش، این رمان واجد اهمیت درجه اول هنری است: هنر تحسین برانگیز نویسنده در بیان مراحل تکامل روان شناختی شخصیت های داستان، به ویژه قهرمانان زن رمان، به نحو درخشانی در این اثر متجلی است. ارنبورگ با نگارش این داستان نشان داده که قادر است سنن هنرمندانه نویسندگان بزرگ روس: داستایفسکی، تالستوی، تورگنیف و... را در همه ابعاد متفاوت آن تکامل ببخشد و آنچه را در رساله کار نویسنده به طور نظری مدعی بوده، خود در عمل از عهده برآید.

۱. ماجرای Staviski قضیه کلاهبرداری و اختلاس از بودجه و از اموال شهرداری «مایون» بود که روزهای خونینی از ششم تا دوازدهم فوریه ۱۹۳۴ در پی داشت و مردی روس به نام الکساندر استاویسکی عامل اصلی آن بود. (مترجم)
۲. Barbusse (هانری) نویسنده فرانسوی و مولف کتاب «آتش» است (۱۹۳۵ـ۱۸۷۳). (مترجم)
۳. Rhénanie
۴. Cezanne نقاش امپرسیونیست فرانسوی که همه کارهایش را در فضای آزاد و از روی طبیعت می کشید. و او را یکی از پیشتازان هنر مدرن به شمار آورده اند (۱۹۰۶ـ۱۸۳۹). (مترجم)
۵. میراندا و کالیبان از شخصیت های افسانه ای نمایشنامه شکسپیر هستند. (مترجم)
۶. Les Croix de feu صلیب های آتش سازمان مبارزان مرتجع که مخالف با مجلس شورا و ملی گرا بودند. سازمانی که پس از نُه سال دوام در ۱۹۲۶ منحل شد. (مترجم)
۷. در اینجا از واژه Tolérance که به معنی گذشت و اغماض است با ترکیب با واژه maisonبه معنی خانه، اصطلاح «مزون دو تولرانس» درست شده و جناس لفظی است که به معنی بیت اللطف یا فاحشه خانه است. (مترجم)
۸. Jaurès (ژان) سیاستمدار فرانسوی و بنیانگذار حزب سوسیالیست فرانسه. (مترجم)
۹. Laforgue (ژول) شاعر فرانسوی که داستان های نوشته به نثر هم دارد و جوانمرگ شد، (۱۸۸۷ـ۱۸۶۰). (مترجم)
۱۰. Knut Hamsun نویسنده معروف نروژی که در ۱۹۲۰ جایزه نوبل گرفت. (۱۹۵۲ـ۱۸۵۹). (مترجم)
۱۱. Louise Michel زن انقلابی فرانسوی که در ماجرای کمون پاریس هم شرکت داشت (۱۹۰۵ـ۱۸۳۰). (مترجم)
۱۲. Marquet (آلبر) نقاش فرانسوی که تابلوهای منظره ای او از لحاظ ظرافت رنگ آمیزی بسیار جالب توجه است (۱۹۴۷ـ۱۸۷۵). (مترجم)
۱۳. Bauce ناحیه ای در جنوب پاریس که بسیار حاصلخیز است و کشاورزی مکانیزه آن، به ویژه گندم اش، خیلی شهرت دارد. (مترجم)
۱۴. Breteuil سیاستمدار مرتجع فرانسوی و رهبر گروه «صلیب های آتش».
۱۵. Danton سیاستمدار معروف قرن هجدهم فرانسه که ناطق زبردستی بود.
۱۶. Gambetta سیاستمدار معروف قرن نوزدهم که سمت های بزرگی داشت. (مترجم)
۱۷. کلبییون دسته ای از فلاسفه یونان بودند مخالف با لذات دنیوی، و لذت را در ترک لذت می دانستند. دیوجانس یا دیوژن یکی از ایشان بود. (مترجم)
۱۸. Angers از شهرهای فرانسه واقع در ۳۰۶ کیلومتری جنوب غربی پاریس. (مترجم)
۱۹. «اتحاد صغیر» اتحادی بود بین چکسلواکی و یوگسلاوی و رومانی برای جلوگیری از حل شدن در شکم اتریش ـ هنگری.
۲۰. منظور از ماکارونی خورها ایتالیایی ها هستند که حبشه را تصرف کردند.
۲۱. Lavillette از بخش های قدیم حومه پاریس که امروز منطقه نوزدهم کشتارگاه ها است. (مترجم)
۲۲. به جای این ضرب المثل فارسی در متن فرانسه چنین آمده است: «در برابر یک شیطان باید یک شیطان و نیم قرار داد».
۲۳. Panthèon محلی در پاریس که امروزه کلیسا است و آرامگاه مشاهیر نیز بوده است. (مترجم)
۲۴. Guadeloupe جزو جزایر آنتیل و از مستعمرات فرانسه. (مترجم)
۲۵. Matisse نقاش فرانسوی و نماینده بزرگ سبک فوویسم که رنگ آمیزی تابلوهایش بسیار جالب توجه است (۱۹۵۴ـ۱۸۶۹). (مترجم)
۲۶. Andorre سرزمین کوچکی است در پیرینه که تحت نظارت مشترک فرانسه و اسپانیا اداره می شود.
۲۷. Monaco بندری در ساحل مدیترانه و متحد فرانسه که شهری توریستی و تماشایی است.
۲۸. Laval سیاستمدار فرانسوی که رئیس دولت ویشی بود و با آلمانی ها همکاری داشت. سرانجام محاکمه و اعدام شد. (۱۹۴۵ـ۱۸۸۳)
۲۹. Maurice Chevalier آوازه خوان و بازیگر فرانسوی سینما.
۳۰. Remarque (اریک ماریا) نویسنده آلمانی و مولف کتاب در غرب خبری نیست، درباره جنگ اول جهانی، که ضد جنگ است و انعکاس خوبی داشت. (مترجم)
۳۱. ماجرای قضایی Sacco و Vanzetti ماجرایی امریکایی مربوط به اعدام دو تن آنارشیست ایتالیایی به آن نام ها در ۱۹۲۷ بود که در ۱۹۲۱ بدون دلیل موجهی به اعدام محکوم شده بودند و اعدامشان موجب اعتراضات شدیدی در تمام دنیا گردید. (مترجم)
۳۲. ماجرای قضایی Sacco و Vanzetti ماجرایی امریکایی مربوط به اعدام دو تن آنارشیست ایتالیایی به آن نام ها در ۱۹۲۷ بود که در ۱۹۲۱ بدون دلیل موجهی به اعدام محکوم شده بودند و اعدامشان موجب اعتراضات شدیدی در تمام دنیا گردید. (مترجم)
۳۳. Quérieux
۳۴. mer des Sargasses بخش وسیعی از شمال اقیانوس اطلس که خزه زیاد دارد. (مترجم)
۳۵. Freud پزشک روان شناس اتریشی و معتقد به تاثیر تعیین کننده جنسیت (۱۹۳۹ـ۱۸۵۶).
۳۶. Bali از جزایر اندونزی که با تنگه بالی از جزیره جاوه جدا شده است.
۳۷. Gauguin (پُل) نقاش فرانسوی که اول شاگرد مکتب امپرسیونیسم بود ولی بعدا علیه آن مکتب کار کرد (۱۹۰۳ـ۱۸۴۸). (مترجم)
۳۸. Vallès (ژول) نویسنده و روزنامه نگار فرانسوی (۱۸۸۵ـ۱۸۳۲).
۳۹. Goethe نویسنده، شاعر و فیلسوف آلمانی که اثر معروفش فاوست است (۱۸۳۲ـ۱۷۴۹).
۴۰. Lagrange (هانری) ظاهرا کسی بوده که به کشف قطب جنوب رفته است.
۴۱. Mistinguette زن بازیگر موزیک هال فرانسوی (۱۹۵۶ـ۱۸۷۵) (مترجم).
۴۲. Lautréamont (ایزیدور دوکاس، که به او کنت نیز می گفتند)، نویسنده فرانسوی و یکی از پیشاهنگان سبک سوررئالیسم (۱۸۷۰ـ۱۸۴۶). (مترجم)
۴۳. Racine شاعر و درام نویس معروف فرانسوی که آثار ارزنده ای در تئاتر دارد. (۱۶۹۹ـ۱۶۳۹). (مترجم)
۴۴. Rodin (اوگوست) مجسمه ساز معروف فرانسوی که اغلب او را به میکل آنژ تشبیه می کنند و از استادان مسلم هنر این عصر است. (۱۹۱۷ـ۱۸۴۰). (مترجم)
۴۵. Daladier (ادوارد) سیاستمدار فرانسوی و عضو حزب رادیکال که در ۱۹۳۸ پیمان مونیخ را امضا کرد.
۴۶. Herriot (ادوارد) سیاستمدار و نویسنده فرانسوی (۱۹۵۷ـ۱۸۷۲) که از سران حزب رادیکال بود. (مترجم)
۴۷. سلطنت طلبان شورشی زمان انقلاب کبیر فرانسه. (مترجم)
۴۸. Chautemps (کامیل) سیاستمدار فرانسوی (۱۹۶۳ـ۱۸۸۵) که در بین سال های ۱۹۳۰ و ۱۹۳۸ چهار بار نخست وزیر شد. (مترجم)
۴۹. Qyartier Latin قسمتی از ساحل چپ رود سن در پاریس که مرکز فعالیت های دانشگاهی شده است.
۵۰. Verlaine (پُل) شاعر متلون فرانسوی که بسیار تغییر روش و عقیده می داد.
۵۱. Dreyfus افسر یهودی فرانسوی که بی جهت به جرم جاسوسی محکوم شد ولی بعدا بر اثر تلاش مردان شریف و صاحب نامی چون امیل زولا از او اعاده حیثیت به عمل آمد. (مترجم)
۵۲. Zimmerwald قریه ای در سویس در نزدیکی برن که در سپتامبر ۱۹۱۵ کنفرانسی از سوسیالیست ها در آنجا تشکیل شد و خواستار یک صلح فوری و بی قیدوشرط شد. (مترجم)
۵۳. Renoir (اوگست) نقاش فرانسوی که در میان استادان سبک امپرسیونیست بیش از همه آثار ارزنده و ماندنی آفریده است (۱۹۱۹ـ۱۸۴۱). (مترجم)
۵۴. Bonnard (پی یر) نقاش فرانسوی که در ترکیب رنگ ها استاد بوده است (۱۹۴۷ـ۱۸۶۷).
۵۵. Maurice Thorez سیاستمدار فرانسوی که ابتدا دبیرکل و سپس رهبر حزب کمونیست فرانسه بود. (۱۹۶۴ـ۱۹۰۰). (مترجم)
۵۶. Picasso (پابلو) نقاش معروف اسپانیایی و رهبر سبک کوبیسم (۱۹۷۳ـ۱۸۸۱).
۵۷. Utrillo (موریس) نقاش فرانسوی که بیشتر مناظر مونمارتر را می کشید (۱۹۵۵ـ۱۸۸۳).
۵۸. Matisse (هانری) نقاش فرانسوی و از نمایندگان سبک فوویسم (۱۹۵۴ـ۱۸۶۹).
۵۹. Modigliani نقاش ایتالیایی که نقش آدم ها را دراز می کشید (۱۹۲۰ـ۱۸۸۴).
۶۰. El Greco نقاش اسپانیایی که از استادان مسلم هنر آن کشور است (۱۶۱۴ـ۱۵۴۰).
۶۱. Zurbaran نقاش اسپانیایی که بیشتر موضوعات مذهبی می کشید. (۱۶۶۴ـ۱۵۹۸).
۶۲. Wendel (اینیاس) فلزکار بزرگ فرانسوی (۱۷۹۵ـ۱۷۴۱).
۶۳. Braque (ژرژ) نقاش فرانسوی که با پیکاسو از بانیان سبک کوبیسم به شمار می رود و تابلوهایش اغلب نمودار طبیعت بی جان است (۱۹۶۳ـ۱۸۸۲).
۶۴. Aventin یکی از هفت تپه حومه شهر رم و نزدیک رودخانه تیبر که در سال ۴۹۴ پیش از میلاد مسیح توده های مردم که علیه اعیان شهر شورش کرده بودند به آنجا رفتند. (مترجم)
۶۵. Rimbaud (آرتور) شاعر پرقریحه فرانسوی و از پیشوایان سبک سمبولیسم که آثار برجسته اش را تا نوزده سالگی پدید آورد و پس از آن از شاعری دست کشید. او بدوا به سبک کلاسیک شعر می گفت و بعدا نوپرداز شد. منظومه زورق مست از شاهکارهای او است. (۱۹۳۷ـ۱۸۵۶)
۶۶. Ravel (موریس) آهنگساز فرانسوی (۱۹۳۷ـ۱۸۷۵).
۶۷. Salamanque یا سالامانکا ـ از شهرهای اسپانیا که بیش از جاهای دیگر آن کشور آثار باستانی دارد. (مترجم)
۶۸. Rotschild (منظور روتشیلدها سرمایه داران یهودی هستند.)
۶۹. Mistinguette زن بازیگر موزیک هال فرانسوی که هنرمند بود. (۱۹۵۶ـ۱۸۸۵). (مترجم)
۷۰. Gambetta هر سه از سیاستمداران دوران انقلاب کبیر فرانسه بودند. (مترجم)
۷۱. Robespierre انقلابی فرانسوی (۱۹۷۴ـ۱۷۵۸) که در انقلاب کبیر فرانسه دوره وحشت به وجود آورد.
۷۲. Delacroix (اوژن) نقاش فرانسوی که در رنگ آمیزی استاد بود (۱۸۶۳ـ۱۷۹۸).
۷۳. Davaid (ژاک لویی) نقاش فرانسوی که در رنگ آمیزی استاد بود (۱۸۲۵ـ۱۷۴۶).
۷۴. Louis-Philippe پادشاه فرانسه (۱۸۴۸ـ۱۸۳۰).
۷۵. Lisbonne پایتخت کشور پرتغال.
۷۶. Austerlitz محل جنگ هایی که ناپلئون در آنها فاتح شده بود. (مترجم)
۷۷. Bastille تلفظ درست این نام «باستی» با تشدید یاء است، ولی چون در فارسی به غلط به «باستیل» مشهور شده است ما هم از غلط مشهور پیروی کردیم. (مترجم)
۷۸. Doriot (ژاک) کارگر فرانسوی که به حزب و مرام خود خیانت کرد. (۱۹۴۵ـ۱۸۹۸)
۷۹. Flandin (پی یر اتین) سیاستمدار فاشیست فرانسوی که پس از اشغال فرانسه به وسیله آلمان با حکومت ویشی همکاری می کرد. (۱۹۵۸ـ۱۸۸۹).
۸۰. کاتالانی یعنی اهل کاتالونی، ناحیه ای از اسپانیا واقع در شمال شرقی آن کشور. (مترجم)
۸۱. Blanqui (لویی اوگست) سوسیالیست انقلابی فرانسوی و از رهبران انقلاب ۱۸۴۸ که سالیان درازی از عمر خود را در زندان گذرانید (۱۸۸۱ـ۱۸۰۵).
۸۲. Royal Dutch شرکت نفتی مقتدری که در ۱۸۹۰ با سرمایه چند دولت بزرگ در هلند تشکیل شد.
۸۳. Giral
۸۴. Azana
۸۵. در فارسی به جای این ضرب المثل می گوییم: تن بود که پیراهن آمد. (مترجم)
۸۶. Le duc d'Albe سیاستمدار اسپانیایی و طرفدار دیکتاتوری. (مترجم)
۸۷. Goya (فرانسیسکو) نقاش معروف اسپانیایی که نقاش رسمی دربار بود و تصویر خانواده سلطنتی را می کشید. (۱۸۲۸ـ۱۷۴۶). (مترجم)
۸۸. Vittel جایی که چشمه آب معدنی برای معالجه امراض مختلف دارد.
۸۹. Babeuf (فرانسوا) انقلابی فرانسوی (۱۷۹۷ـ۱۷۶۰) که علیه دیرکتوار در تدارک قیام بود و اعدام شد.
۹۰. Fourmies بخشی در شمال فرانسه که کارخانه های منسوجات پشمی و لوازم عکاسی دارد. (مترجم)
۹۱. Roland قهرمان فرانسوی مربوط به دوران شارلمانی که درباره اش قصه ها گفته اند. (مترجم)
۹۲. Dumremy که به دوشیزه دومرمی نیز مشهور است از بخش های ایالت لرن است و ظاهرا زن چوپان دومرمی اشاره به همین نام است. (مترجم)
۹۳. منظور از این جمله یعنی دست راستی افراطی بود.
۹۴. Thiers (آدولف) سیاستمدار و مورخ فرانسوی (۱۸۷۷ـ۱۷۹۷) که سخت ملی گرا بود و در سرکوبی حکومت موقت کمون در ۱۸۷۱ نقش قاطعی داشت. (مترجم)
۹۵. Saint Juste (لویی) انقلابی فرانسوی (۱۷۹۴ـ۱۷۶۷) که عضو کمیته نجات ملی و تئوریسین دولت انقلابی دوران انقلاب کبیر بود و سرانجام با روبسپیر اعدام شد. او صورت زیبایی داشت.
۹۶. Pruodhon (پی یر ژوزف) تئوریسین سوسیالیست فرانسوی (۱۸۶۵ـ۱۸۰۹) که فردگرا و متمایل به آنارشیسم بود و رویای جامعه ای بر مبنای طرح اقتصادی ـ سیاسی (اکونوـ پلیتیک) در سر می پرورانید. (مترجم)
۹۷. Mouche در فرانسه به معنای «مگس» است و شاید برای سماجت در اینکه دایم با شوهرش باشد به او لقب «مگس» داده بودند. (مترجم)
۹۸. Morand (پل) نویسنده دانشمند فرانسوی که رمان ها و سفرنامه ها نوشته و عضو فرهنگستان فرانسه بوده است. (مترجم)
۹۹. Sudètes حاشیه شمال خاوری بوهم که در طول جنگ جهانی دوم به آلمان ضمیمه شد و پس از جنگ به چکسلواکی مسترد گردید. (مترجم)
۱۰۰. Briand (آریستید) سیاستمدار فرانسوی و ناطق زبردست که طرفدار آشتی با آلمان بود (۱۹۳۲ـ۱۸۶۲) و یازده بار رئیس دولت و پانزده بار وزیر خارجه شد. (مترجم)
۱۰۱. Oustric نام یک بانک ایتالیایی است و در اینجا اشاره به ماجرای دخالت صرافان بورس پاریس در فروش سهام یک شرکت ایتالیایی و سهام آن بانک و سوءاستفاده های مربوطه است. (مترجم)
۱۰۲. Otello قهرمان درام شکسپیر که زن خود دزدمونا را به انگیزه حسد خفه کرد. (مترجم)
۱۰۳. Lucerne از شهرهای سوییس.
۱۰۴. Marguerite Gautier زن قهرمان رمان دام او کاملیا نوشته الکساندر دوما (پسر).
۱۰۵. Numance شهری در اسپانیای باستان که در قرن دوم پیش از میلاد به دست سیپیون نامی تسخیر و ویران شد. (مترجم)
۱۰۶. Clémanceau (ژرژ) سیاستمدار فرانسوی (۱۹۲۹ـ۱۸۴۱) که رهبر گروه چپ حزب رادیکال بود. (مترجم)
۱۰۷. Benes (ادوارد) سیاستمدار چک (۱۹۴۸ـ۱۸۸۴) که وزیر خارجه و سپس رئیس جمهور شد. (مترجم)
۱۰۸. Cachin (مارسل) سیاستمدار فرانسوی (۱۹۵۸ـ۱۸۶۹) که مدیر روزنامه اومانیته و عضو هیات مدیره حزب کمونیست فرانسه بود. (مترجم)
۱۰۹. Azana (مانوئل) سیاستمدار اسپانیایی (۱۹۴۰ـ۱۸۸۰) و رئیس جمهور از ۱۹۳۹ تا ۱۹۳۶. (مترجم)
۱۱۰. Weimar از شهرهای آلمان شرقی که در ۱۹۱۹ در آنجا قانون اساسی تدوین شد و به آلمان رژیم جمهوری داد. (مترجم)
۱۱۱. Stresemann (گوستاو) وزیر خارجه آلمان از ۱۹۲۳ تا ۱۹۲۹ که موافقت نامه لوکارنو و قرارداد بریان ـ کلوگ را امضا کرد. (مترجم)
۱۱۲. Kerenski سیاستمدار روس و رئیس دولت موقت از ۱۹۱۷ که بلشویک ها او را سرنگون کردند. (مترجم)
۱۱۳. Gorgone یکی از سه زن اساطیری که مظهر بدکنشی و سلیطه گری بوده است. گویند چشمان ایشان بسیار رخشان و نگاهشان چندان نافذ بود که هرکس به آن ها می نگریست سنگ می شد. (مترجم)
۱۱۴. Rif قسمت جنوبی مراکش که مردم کشاورز آن در برابر اسپانیایی ها و فرانسوی ها مقاومت کردند. (مترجم)
۱۱۵. لابد خواننده عزیز توجه دارد که منظور هیئت دولت است. (مترجم)
۱۱۶. Scherzo از آهنگ های موسیقی شاد و تند و سبک. (مترجم)
۱۱۷. Moravska Ostrava از شهرهای چکسلواکی.
۱۱۸. Titulesco سیاستمدار رومانی که مدتی وزیر خارجه آن کشور بود.
۱۱۹. Smetana آهنگساز و پیانیست چک که در آن کشور به پدر موسیقی شهرت دارد. (مترجم)
۱۲۰. Masaryk سیاستمدار چک که نخستین رئیس جمهور آن کشور بود.
۱۲۱. Sedan جایی که ناپلئون سوم در ۱۸۷۰ از آلمان شکست خورد و راه نفوذ آن کشور را از سمت مغرب باز کرد. (مترجم)
۱۲۲. Salamanque شهری در اسپانیا که لوسین در آنجا سمت سیاسی داشت. (مترجم)
۱۲۳. Montparnasse از محلات قدیم پاریس که کانون موسسات هنری است. (مترجم)
۱۲۴. داستان باغبان بغدادی را مولانا در مثنوی آورده است که از ترس عزرائیل به هندوستان رفت و عزرائیل در آنجا جانش را گرفت. (مترجم)
۱۲۵. Shelley شاعر انگلیسی که به سبک رمانتیک شعر می گفت (۱۸۲۲ـ۱۷۷۲).
۱۲۶. Keats (جان) شاعر انگلیسی و از بزرگترین رمانتیک های ادبیات انگلیس (۱۸۲۱ـ۱۷۹۵).
۱۲۷. Wilson (تامس وودُرن) سیاستمدار و رئیس جمهور امریکا در زمان جنگ جهانی اول (۱۹۱۶). (مترجم)
۱۲۸. Paul Valery نویسنده فرانسوی (۱۹۴۵ـ۱۸۷۱) که شاعر هم بود. (مترجم)
۱۲۹. Paul Eluard شاعر فرانسوی و از بنیانگذاران سوررئالیست ها (۱۹۵۲ـ۱۸۹۵) که شاعر دوران مقاومت لقب گرفت. (مترجم)
۱۳۰. Lakmé اپرای کمدی در سه پرده که اول بار در ۱۸۳۱ به نمایش درآمد. (مترجم)
۱۳۱. Plutarque نویسنده قرن اول میلادی یونان که آثار زیادی دارد.
۱۳۲. Gambedta وکیل و سیاستمدار بزرگ فرانسوی (۱۸۸۲ـ۱۸۳۸).
۱۳۳. Marne جایی که فرانسه در جنگ اول پیروز شد. (مترجم)
۱۳۴. Jérémie یکی از چهار پیغمبر بزرگ بنی اسرائیل (۶۵۰ـ۵۸۱ پیش از میلاد مسیح) که در کتابش از ویرانی بیت المقدس یاد کرده است. (مترجم)
۱۳۵. Condé شاهزاده فرانسوی که در ۱۷۹۲ ارتشی ضدانقلابی تشکیل داد. (مترجم)
۱۳۶. Danton سیاستمدار و وکیل دعاوی و ناطق زبردست. وی در ۱۷۹۳ پایان دوران وحشت را اعلام کرد ولی از طرف روبسپیر به خیانت متهم شد و با گیوتین اعدام گردید. (مترجم)
۱۳۷. Le borgne Le petit (یا اصغر یک چشمی).
۱۳۸. Jouhaux (لئون) دبیرکل اتحادیه همگانی کار در فرانسه و برنده جایزه صلح نوبل. (۱۹۵۴ـ۱۸۷۹). (مترجم)
۱۳۹. Ursulines منسوب به راهبه ای به نام «اورسول» که در قرن سوم میلادی می زیسته و می گویند هون ها او را کشته اند. (مترجم)
۱۴۰. Oedipe قهرمان افسانه ای یونان باستان و پسر پادشاه تِب در تراژدی ادیپ شهریار نوشته سوفوکل. (مترجم)
۱۴۱. Cot (پی یر) سیاستمدار که از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۸ وزیر نیروی هوایی فرانسه بود.
۱۴۲. Messine از شهرهای ایتالیا در جزیره سیسیل و نزدیک به شبه جزیره ایتالیا. (مترجم)
۱۴۳. Von Ribbentrop وزیر خارجه هیتلر که در دادگاه نورنبرگ به اعدام محکوم شد. (مترجم)
۱۴۴. Folies-Bergères یکی از کافه دانسینگ های مشهور پاریس که در آن رقاصه های لخت می رقصند.
۱۴۵. Pavlova (آنا) رقاصه روسی و مبتکر رقص قو. (۱۹۳۱ـ۱۸۸۲). (مترجم)
۱۴۶. Mazeppa فرمانده قزاق های اوکراین که از پطرکبیر روگردان شد و با شارل دوازدهم پادشاه سوئد ساخت. آخر هم به ترکیه گریخت. (مترجم)
۱۴۷. Domrémy نقطه ای در فرانسه که زادگاه ژاندارک است؛ و در اینجا مراد از زن چوپان فرستاده خدا همان ژاندارک است. (مترجم)
۱۴۸. Madame Récamier بانوی زیبارویی که در دوران بازگشت سلطنت در پاریس سالن داشت و سالنش محل تجمع زبده ترین رجال زمان بود. با شاتوبریان نیز دوستی صمیمانه داشت (۱۸۴۹ـ۱۷۷۷). (مترجم)
۱۴۹. Dantzig (گدانسک به زبان لهستانی) بندری در شمال اروپا بین آلمان و لهستان که تصرف آن از طرف آلمانی ها بهانه شروع جنگ دوم جهانی شد. (مترجم)
۱۵۰. Bonnet (ژرژ) سیاستمدار فرانسوی که در کابینه دالادیه وزیر خارجه بود و موافقت نامه مونیخ را امضا کرد. (مترجم)
۱۵۱. Phédre شخصیت افسانه ای و همسر تزه که عاشق پسر شوهر خود شد و سرگذشتی شبیه به سرگذشت زلیخا زن عزیز مصر داشت. (مترجم)
۱۵۲. Ronsard شاعر فرانسوی (۱۵۸۵ـ۱۵۲۴).
۱۵۳. Rugen یکی از جزایر دریای بالتیک نزدیک پومرانی.
۱۵۴. Beck (سرهنگ ژوزف) سیاستمدار لهستانی که در ۱۹۳۴ با هیتلر قرارداد عدم تعرض ده ساله بست، ولی چون در ۱۹۳۹ از قبول الحاق دانتزیگ به آلمان خودداری کرد و نیروهای آلمان به لهستان درآمدند، گریخت و به رومانی پناه برد. (مترجم)
۱۵۵. Bronzino (آنگولوتوری) نقاش ایتالیایی اهل فلورانس (۱۵۷۳ـ۱۵۰۳) که تابلوهای زیادی از زنان با جلال و جمال دارد. (مترجم)
۱۵۶. Gamelin (موریس) ژنرال فرانسوی (۱۹۵۸ـ۱۸۷۲) که از سپتامبر ۱۹۳۹ تا ماه مه ۱۹۴۰ فرماندهی نیروهای مشترک انگلیس و فرانسه را بر عهده داشت. (مترجم)
۱۵۷. Sikorski ژنرال و سیاستمدار لهستانی که با بلشویک ها جنگید (۱۹۴۳ـ۱۸۸۱) و پس از شکست ۱۹۳۹ از آلمان، یک دولت آزاد لهستان در فرانسه و سپس در لندن تشکیل داد. (مترجم)
۱۵۸. Le Comte Ciano سیاستمدار ایتالیایی و داماد موسولینی که وزیر خارجه هم شد و به فرمان حزب فاشیست به دارش زدند. (۱۹۴۴ـ۱۹۰۳). (مترجم)
۱۵۹. Augias پادشاه سرزمین اِلید از توابع یونان که اصطبل های وسیعی داشت و می گویند هرکول پهلوان اساطیری یونان برای پاک کردن آن ها آب رودخانه ای را به روی آن ها گشود.
۱۶۰. Decauville (پل) صنعتگر فرانسوی (۱۹۲۲ـ۱۸۴۶) و سازنده لوازم راه آهن و نیز مبتکر خط آهن مخصوصی به عرض ۴۰ تا ۶۰ سانتی متر. (مترجم)
۱۶۱. در متن فرانسه به جای «فسقلی» ترکیب Tom Pouce آمده است و پوس که به معنای انگشت شست است و در مقایسه با انگشتان دیگر کوتاه تر، همان معنی را می رساند. (مترجم)
۱۶۲. Liszt (فرانتز) آهنگساز و پیانو نواز مجارستانی (۱۸۸۶ـ۱۸۱۱) که در موسیقی استاد مسلم بود و شاهکارش سمفونی فاوست است. (مترجم)
۱۶۳. tante Anastasie (عمه آناستازی) نام مضحکی است که به سانسور در زمینه ادبیات و تئاتر و هنر داده اند و آن را به صورت پیردختری زشت و بدعنق مجسم می کنند که قیچی را در دست دارد.
۱۶۴. Vosges شهرستانی در جنوب ایالت لورن در فرانسه.
۱۶۵. Gretchen ظاهرا باید نام زن یکی از سربازان باشد.
۱۶۶. Boche واژه ای است در زبان عامیانه فرانسوی که به منظور تحقیر و تمسخر به آلمانی ها می گویند. (مترجم)
۱۶۷. Piémont منطقه شمال غربی ایتالیا که هم مرز با فرانسه جنوب شرقی است.
۱۶۸. Véronèse (پائولو کالاری) نقاش ایتالیایی (۱۵۸۸ـ۱۵۲۸) که یکی از استادان مسلم مکتب ونیزی است و تابلوهایش از نظر رنگ آمیزی و شکوه منظره ها شاهکارند. (مترجم)
۱۶۹. Duce لقب موسولینی به زبان ایتالیایی یا لاتینی.
۱۷۰. Carélie شبه جزیره ای در مشرق فنلاند و در شمال لنین گراد که امروزه یکی از جمهوری های شوروی است.
۱۷۱. Siebelius (ژان) موسیقیدان نابغه فنلاندی که هفت سمفونی معروف و یک کنسرت ویولن از یادگارهای او است. (مترجم)
۱۷۲. Mannerheim (کارل گوستاف) مارشال و سیاستمدار فنلاندی (۱۹۵۱ـ۱۸۵۷) که در دوران جنگ جهانی دوم با روس ها جنگید و از ۱۹۴۴ تا ۱۹۴۶ رئیس جمهور فنلاند بود. (مترجم)
۱۷۳. Von der Goltz (رودیگر) ژنرال آلمانی (۱۹۴۶ـ۱۸۶۵) که در سال ۱۹۱۸ برای کمک به سربازان مارشال مانرهایم در جنگ با بلشویک ها در فنلاند پیاده شد و هلسینکی را اشغال کرد. (مترجم)
۱۷۴. منظور از خانه های دربسته روسپی خانه ها است. (مترجم)
۱۷۵. Trianon تریانون نام دو کاخ است در پارک ورسای پاریس، یکی تریانون بزرگ و دیگر تریانون کوچک؛ اولی در ۱۶۸۷ و دومی در ۱۷۶۲ بنا شده اند. (مترجم)
۱۷۶. Von Thyssen (فریتز) پسر صنعتکار بزرگ آلمانی که ابتدا با هیتلر بود ولی پس از عقد اتحاد هیتلر با شوروی از او و از حزب نازی برید و به سویس و فرانسه گریخت (۱۹۵۱ـ۱۸۷۳).
۱۷۷. Reichruvehr واژه ای آلمانی به معنای «دفاع امپراتوری» که از ۱۹۲۱ تا ۱۹۳۵ بر ارتش یکصدهزار نفری آلمان اطلاق می شد، چون به موجب معاهده ورسای آلمان حق نداشت بیش از آن عده سرباز داشته باشد.
۱۷۸. Hess (رودلف) سیاستمدار آلمانی و یکی از بهترین دستیاران هیتلر که در ۱۹۳۱ به اسکاتلند گریخت و بعدا توسط دادگاه نورنبرگ به حبس ابد محکوم شد. (مترجم)
۱۷۹. Weygand (ماکسیم) ژنرال فرانسوی (۱۹۶۵ـ۱۸۶۷) که مدتی هم رئیس ستاد مارشال فوش بود و در جنگ متفقین با آلمان در شمال افریقا شرکت داشت.
۱۸۰. Laponie سرزمینی در شمال کشورهای نروژ و سوئد و فنلاند. (مترجم)
۱۸۱. Reymaud (پل) سیاستمدار فرانسوی که در ۱۹۴۰ نخست وزیر شد و در ۶ ژوئن همان سال استعفا داد. در ماه ژوئیه آلمانی ها او را دستگیر کردند و به آلمان بردند، و او از ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۵ در آنجا زندانی بود. (۱۹۶۶ـ۱۸۷۸). (مترجم)
۱۸۲. منظور از «مردک خیکی کوتاه قد» همان رنو نخست وزیر جدید است. (مترجم)
۱۸۳. Etna آتشفشان واقع در شمال شرقی جزیره سیسیل و در اینجا ظاهرا مراد این است که اوضاع دوباره بد شده است. (مترجم)
۱۸۴. Darlan (فرانسوا) دریاسالار فرانسوی (۱۹۴۲ـ۱۸۸۱) که در آغاز جنگ جهانی دوم فرمانده نیروی دریایی فرانسه بود. وی همکار نزدیک پتن و جانشین او بود و پس از پیاده شدن متفقین در ۱۹۴۲ در خاک اروپا، در الجزایر به قتل رسید. (مترجم)
۱۸۵. la Contesse de Portes ظاهرا باید زن رنو نخست وزیر باشد.
۱۸۶. Egerie پری زیبارویی که نوماپمپیلیوس دومین پادشاه افسانه ای رم (۷۱۵ـ۶۷۲ پیش از میلاد مسیح) در غاری با او ملاقات می کرد و از او اندرز و راهنمایی برای اداره امور کشورش می گرفت. (مترجم)
۱۸۷. Gort (جان ورکر) مارشال انگلیسی که در سال های ۱۹۳۹ و ۱۹۴۰ فرمانده نیروهای انگلیس در فرانسه بود. (مترجم)
۱۸۸. Daphnis (دافنیس) و Chloé (کلوئه) نام یک رمان یونانی بر مبنای زندگی روستایی منسوب به شخصی به نام لنگوس و مربوط به قرن سوم و چهارم میلادی.
۱۸۹. Mannheim از نقاط کشور آلمان. (مترجم)
۱۹۰. Champ de Mars شان دومارس (میدان مشق) میدان معروف پاریس، نزدیک برج ایفل. (مترجم)
۱۹۱. Grieg (ادوارد) آهنگساز معروف نروژی (۱۹۰۷ـ۱۸۴۳) که آهنگ معروف پرگنت از ساخته های اوست. (مترجم)
۱۹۲. Pompée ژنرال و سیاستمدار رومی (۱۰۶ـ۴۸ پیش از میلاد) که با سزار و کراسوس نخستین هیئت حاکمه ثلاثه را تشکیل داد، لیکن با سزار به هم زد و به مصر پناهنده شد و در آنجا بطلمیوس او را به اشاره سزار کشت.
۱۹۳. Cornélie یا کرنلیا دختر سیپیون و زن کراسوس که پس از مرگ شوهرش زن پمپه شد. این زن در نمایشنامه منظوم مرگ پمپه اثر کرنی شاعر فرانسوی نقش اول را دارد. (مترجم)
۱۹۴. Trondhiem بندری در مرکز نروژ. (مترجم)
۱۹۵. Liège شهر معروف بلژیک که سابقه درخشان تاریخی و دانشگاه مشهوری دارد. (مترجم)
۱۹۶. Marie - Antoinette ملکه فرانسه و زن لویی شانزدهم که پس از پیروزی انقلاب کبیر با گیوتین اعدام شد. (۱۷۹۳ـ۱۷۵۵)
۱۹۷. Directoire حکومتی که پس از انقلاب کبیر فرانسه را نزدیک به چهار سال اداره کرد. (مترجم)
۱۹۸. Pétain (فیلیپ) مارشال فرانسوی (۱۹۵۱ـ۱۸۵۶) که پس از انعقاد قرارداد تسلیم با هیتلر رئیس دولت موقت فرانسه در ویشی شد. ولی پس از پیروزی متفقین در دادگاه محاکمه و محکوم به اعدام گردید و کیفر اعدامش به رعایت پیری زیاد به حبس ابد تبدیل شد. (مترجم)
۱۹۹. Pierre Cot وزیر نیروی هوایی فرانسه بود. (مترجم)
۲۰۰. Vavcluse از ایالات فرانسه است و ظاهرا باید زادگاه دالادیه وزیر خارجه باشد. (مترجم)
۲۰۱. Djibouti بندری در افریقا، نزدیکی دهانه دریای سرخ و روبه روی عدن که به فرانسه تعلق داشت. (مترجم)
۲۰۲. Galicie منطقه ای از اروپای مرکزی در شمال کوه های کارپات که در هر دو جنگ جهانی میدان زدوخورد بوده و از ۱۹۴۵ به بعد بین لهستان و شوروی تقسیم شده است. (مترجم)
۲۰۳. Saint-Simon (کلود هانری) فیلسوف و اقتصاددان فرانسوی (۱۸۲۵ـ۱۷۶۰) و رئیس یک مکتب سیاسی و اجتماعی که پیروان آن به نام خود او به سن سیمونیان شهرت داشتند.
۲۰۴. Proudhon (پی یر ژوزف) تئوریسین سوسیالیست فرانسوی (۱۸۶۵ـ۱۸۰۹) که فردگرایی (اندی ویدوآلیست) متمایل به آنارشیسم بود و جمله معروف «مالکیت یعنی دزدی» از او است. (مترجم)
۲۰۵. Bach (یوهان سباستیان) آهنگساز معروف آلمانی (۱۷۵۰ـ۱۶۸۵) که آثار او در زمینه موسیقی دینی از لحاظ غنا و علو الهام و آهنگ ممتاز است. (فرهنگ معین)
۲۰۶. Chaco سرزمین های استپ در جنوب امریکای جنوبی که دارای معادن طلای سفید است و فعلاً بین آرژانتین و پاراگوئه تقسیم شده است. (مترجم)
۲۰۷. Lourdes مرکز ایالت پیرنه علیا، واقع بر روی سیلابی پو که زیارتگاه بزرگی است و کلیسای زیبایی دارد. کارخانه لوازم الکتریکی نیز دارد. (مترجم)
۲۰۸. Deterding (سِر هنری) سرمایه دار بزرگ هلندی و رئیس کنسرسیوم نفت داچ پترولیوم که در فاصله بین دو جنگ نقش بزرگی بازی کرد و به رقابت شدیدی با کمپانی امریکایی استاندارد اویل پرداخت. (۱۹۳۹ـ۱۸۶۶). (مترجم)
۲۰۹. Delbos (ایوُن) سیاستمدار فرانسوی (۱۹۵۶ـ۱۸۸۵) که عضو حزب رادیکال سوسیالیست بود و تا پایان عمر در پست های مختلف وزارت و در کابینه های مختلف شرکت داشت. (مترجم)
۲۱۰. Marianne قبلاً نیز اشاره شد که ماریان لقب کشور فرانسه است. (مترجم)
۲۱۱. منظور از مارشال و از «پیرمرد» هر دو مارشال پتن است. (مترجم)
۲۱۲. منظور مارشال پتن است.
۲۱۳. این عروسک به شکل خدای سیاهان ظاهرا چیزی بوده است مانند تعویذ یا طلسم برای شگون داشتن یا مصونیت از چشم زخم و از این قبیل خرافات. (مترجم)
۲۱۴. Rubens نقاش معروف و سیاستمدار فلامانی (۱۶۴۰ـ۱۵۷۷) که بیشتر در قصر پادشاهان ایتالیا و بلژیک و اسپانیا و انگلستان به کار نقاشی می پرداخت و دستی قوی و تند داشت، چنان که آثارش بر این امر گواهی می دهند. (فرهنگ معین)
۲۱۵. اونوره دوبالزاک نویسنده معروف فرانسوی و مولف کمدی انسانی اهل شهر «تور» بوده است. (مترجم)
۲۱۶. Péguy (شارل) نویسنده و شاعر عارف مسلک فرانسوی (۱۹۱۴ـ۱۸۷۳) که ابتدا نوعی سوسیالیست و سپس در اواخر عمر مذهبی بود و در جنگ مارن کشته شد. (مترجم)
۲۱۷. toy-terriers انواع سگ های اعیانی هستند که ثروتمندان در خانه نگاه می دارند و با خود به اغلب جاها می برند. (مترجم)
۲۱۸. Ibsen (هنریک) نویسنده نروژی (۱۹۰۶ـ۱۸۲۸) و مولف نمایشنامه هایی با گرایش فلسفی و اجتماعی. (مترجم)
۲۱۹. Epinal شهری در مشرق پاریس که بناهای مذهبی و قدیمی با تصاویر زیبا دارد. (مترجم)
۲۲۰. Abetz (اوتو) سیاستمدار آلمانی (۱۹۵۸ـ۱۹۰۳) مرد مورد اعتماد هیتلر که در پاریس برای واداشتن فرانسه شکست خورده به همکاری با آلمان هیتلری تلاش می کرد. (مترجم)
۲۲۱. Valmy دهی در شهرستان مارن که در آنجا فرانسویان در ۱۷۹۲ پروسیان را شکست دادند.
۲۲۲. Koblenz یا به فرانسه کوبلانس، از شهرهای آلمان غربی که در ۱۷۹۳ یعنی در دوران انقلاب کبیر فرانسه محل تجمع مهاجران فرانسوی شده بود. (مترجم)
۲۲۳. Boches چنان که قبلاً نیز دیده ایم نام تحقیرآمیزی است که فرانسویان به آلمانی ها داده اند. (مترجم)
۲۲۴. Peyrouton باید از سیاستمداران یا از وکلای مجلس فرانسه بوده باشد. (مترجم)
۲۲۵. در ترجمه فرانسه کتاب به جای «جاسیگاری» یا زیرسیگاری نوشته است: خاکستر سیگارش را در دوات ریخت. من تصور می کنم این اشتباه ناشی از غلط چاپی باشد که حروفچین Cendrier را encrier خوانده است. هرچند از کله خری مانند ژنرال آلمانی هم بعید نیست که خاکستر سیگارش را در دوات ریخته باشد. (مترجم)
۲۲۶. Grinet از «صلیبیون» بود که قبلاً دیدیم خود بروتوی دستور داد او را کشتند. (مترجم)
۲۲۷. Swinemeunde شهر و بندری در لهستان.
۲۲۸. Lethe یکی از رودخانه های جهنم که آب آن فراموشی برای جان های مرده می آورد.
۲۲۹. Lutece از شهرهای سرزمین گل قدیم که محل آن در مرکز همین پاریس امروزی بوده است. (مترجم)

بخش نخست

۱

کارگاه آندره در کوچه «شِرْشْ میدی» واقع بود. کوچه ای قدیمی، با خانه هایی دودی رنگ، که قالب پنجره ها را سیاه نشان می دهد. مغازه های عتیقه فروشی فراوانی آنجاست که میزتحریرهای قدیمی، مجسمه های کوچک و چاق وچله فرشتگان، تکمه های ساخته از عاج، گردنبندهای عقیق، سکه های چینی، دعاهای دفع چشم زخم و طرّه دان به چشم می خورد... بانوانی بسیار تمیز و مرتب یا پیرمردانی ریزاندام با گونه های صاف و چهره گُلی رنگ، که عرقچین سیاه بر سر دارند، آن خرت وپرت ها را می فروشند. در گوشه کوچه، در زیر تابلوی سگ سیگاری، کافه ای دیده می شود که سیگارفروشی هم هست، و تصویر سگ پیری که سرِ دُم نشسته و چوب سیگار فرسوده ای لای دندان هایش گرفته است، توجه مشتریان را به خود جلب می کند. در پیاده رو مقابل، کمی پایین تر، رستوران هانری و ژوزفین واقع شده است. ژوزفین در آنجا خوراک هایی می پزد که هیچ کس به خوبی او نمی تواند بپزد؛ هانری هم از پله های سرداب پایین می رود و یک بطری شراب گردگرفته می آورد، یا روی ورقه ای صورتحساب مشتریان را می نویسد. آدمی است همیشه شاد، زبانش را به صدا درمی آورد، از غذاهای رستورانش تعریف می کند و دست کفچه مانندش را برای دست دادن به سوی همه دراز می کند. در کنار رستوران، دکان کفش دوزی است، و کفش دوز با اینکه شصت سال شیرین دارد، ضمن میخ زدن به پاشنه کفش ها آواز «ای عشق نابکار»ش را هم می خواند. پس از آن، دکان گل فروشی است با گل های شقایق و شب بوها و میناهایش. صاحب دکان که پیرزنی کوتاه قد و لاغراندام و تروتمیز است هر روز صبح لوحه ای را با نام قدیسی که آن روز جشنش را می گیرند به درِ دکان می آویزد. پیاده روها پوشیده از نوشته هایی است با گچ، به این شرح: «بهشت» و «دوزخ»، «ایتالیا» و «حبشه»، که بچه ها روی آن «یه کر دو کر» بازی می کنند. صبح، کاسب های سبیلو چرخ های دستی خود را به جلو می رانند و با صدای پرطنینی داد می زنند: «آی پرتقال! آی گوجه فرنگی!» سپس کهنه فروش رد می شود که در بوق خود می دمد تا حضور خویش را اعلام کند: از درون خانه ها جلیقه های پاره پاره و صندلی های کوتاه انباشته با کاه و سوراخ شده برایش می آورند. طرف های غروب، آوازخوانان پیر و ویولن زن ها و ارغنون نوازان می آیند، آواز می خوانند، ساز می زنند و با پا ضرب می گیرند؛ از طبقات بالای ساختمان ها پول خرد برایشان می اندازند.
لیکن درون خانه ها آرام و اندکی تاریک و پر از خرت وپرت هایی از قبیل مبل های زیادی و اثاث اسقاطی است. همه چیز کهنه و فرسوده است و عجب آنکه از این چیزهای کهنه هنوز نگهداری می کنند. روی مبل ها روکش هست، و در قفسه لیوان های شکسته به هم چسبانده. اگر کسی عطسه کند زود یک کاسه جوشانده زیزفون یا یک لیوان شراب گرم به او می خورانند و مشمّع خردل برایش تهیه می کنند. عطاری که گیاهان طبی می فروشد جوشانده های مختلف و ضمادها و شربت های گوناگون و پوست های گربه ــ که می گویند دردهای رماتیسمی را تسکین می دهد ــ به مشتریان عرضه می کند. گربه های چاق وچله، دسته دسته در درون مغازه ها و در اتاقک های پنجره داری که دربانان در آن ها از صبح اول صبح گوشت گوسفند بار گذاشته اند، خرناسه می کشند. تنها به هنگام غروب یا پیش از دمیدن خورشید است که کوچه زیبا است، چون در آن دم همه چیز به رنگ آبی و به صورت تابلوی نقاشی جلوه می کند.
کارگاه آندره که در آخرین طبقه ساختمان واقع بود منظره باشکوهی داشت: تا چشم کار می کرد پشت بام بود، و اقیانوسی از سفال که تلاطم دریا را به یاد می آورد: از فراز بام ها رشته های باریکی از دود به هوا برمی شد، و برج ایفل از دور در روشنایی آتشین نارنجی رنگی پیدا بود.
فضای کارگاه به قدری تنگ و گرفته بود که به زحمت می شد در آن چرخید: همه جا چارچوب های نقاشی بود و لوله های رنگ و صندلی های پایه شکسته و کفش های پاشنه سابیده و ظرف های جورواجور، و انگار همه آن چیزها خودشان در آنجا روییده بودند نه اینکه کسی آن ها را گذاشته باشد. گاهی این منظره جنگل را در فصل بهار به یاد می آورد، و آن وقتی بود که خورشید برخلاف انتظار به درون اتاق رخنه می کرد، و وقتی که آندره، حیرت زده از اینکه آوازها را به غلط می خوانند، شروع به زمزمه تصنیف های احمقانه می کرد. گاه نیز کارگاه حکم جنگلی را پیدا می کرد که در حال پژمردن باشد: همه چیز در آن به رنگ مس درمی آمد و حالت برگ ریزان پیدا می کرد. صاحب آنجا هم خودش به یک درخت شبیه می شد، یعنی بلند و کند و خاموش می ماند. آندره از صبح شروع به کار می کرد و تصویر بام ها یا طبیعت بی جان، باغچه ای از گل مینا و گل کلم یا بطری را می کشید. دم دم های غروب پیپ گنده اش را روشن می کرد و به کوچه ها می زد. گاه نیز به سینمایی داخل می شد و با چشمانی مشتاق شیرین کاری های «میکی ماوس» را تماشا می کرد. بعد، به خانه برمی گشت و می خوابید.
آندره هم کارکردنش آرام و بی شتاب بود و هم زندگی کردنش. در سی ودو سالگی با چشمانی حیرت زده، یعنی با دیدگان کنجکاو یک نوجوان، به دنیا می نگریست. از هم اکنون، از او به عنوان یک «هنرمند کارکشته» نام می بردند، ولی او، به نظر خودش، هنوز تازه کار بود. پدر آندره که مردی روستایی از اهالی نرماندی بود خوب می دانست که درخت سیب طول می کشد تا قد بکشد و به بر بنشیند. آندره نیز با همان صبر و شکیبایی نگاه می کرد که ببیند اشیاء چگونه شکل می گیرند و رنگ می پذیرند.
در آن روز بهار زودرس و متغیر، آندره در کارگاه خود به کشیدن تصویر یک دسته گل شقایق مشغول بود. با ضربه ای که به در زده شد یکه ای خورد. دوست دیرینش پی یر بود که تا وارد شد کارگاه را از صدای خود پُر کرد. پی یر همیشه فصیح سخن می گفت. آندره با لاقیدی لبخند می زد و دایم چشمانش را به سمت پرده نقاشی اش برمی گردانید، چون متوجه شده بود که رنگ زرد آن زیادی تند است.
پی یر در کنار آندره ریزه اندام به نظر می رسید. مانند پرنده وول می خورد، رنگ و رویی زیتونی داشت، چشمان درشت برآمده. بازوانی دراز داشت و صدایش از بیخ گلو درمی آمد. ضمن حرف زدن دایم در بین ظرف ها و چارپایه های نقاشی جست وخیز می کرد.
پی یر که مهندس ساختمان بود به تئاتر علاقه داشت. سابقا تلاش کرده بود شعر بسراید، و مجموعه شعری هم با نام مستعار منتشر کرده بود. به آسانی عاشق می شد و درد عشق گاهی خیال خودکشی به سرش می انداخت، ولی چنان دلبستگی شدیدی به زندگی داشت که حتی یاس و ناکامی نیز نمی توانست موجب دل کندن او از زندگی شود. آدمی بود سخت تاثیرپذیر و سست اراده که دوستانش گاهی او را به کارهای دور از انتظاری وامی داشتند. در کافه با یک موسیقی دان سلطنت طلب آشنا شده بود. در آن زمان جنبشی بر ضد مجلس شورا (پارلمان) در پاریس پا می گرفت: همه فهمیده بودند که عده زیادی از وکلای مجلس در ماجرای استاویسکی(۱) دست اندرکارند. پی یر نتوانسته بود نسبت به همه آن چیزهایی که درباره «پاکدامنی» آن آقایان گفته می شد بی اعتنا بماند، و در شب شورش در میدان کنکورد حاضر شده بود. شش ماه بعد، در یک میتینگ ضدفاشیستی شرکت کرد که ویار نماینده سوسیالیست سخنران آن بود. پی یر با آن دوست موسیقی دانش بهم زد و مخالفت خود را با نظامی گری (میلیتاریسم) اعلام داشت. ده دوازده روزنامه ای را با حرص و ولع می خواند و در همه تظاهرات ها حضور داشت.
سال ۱۹۳۵ برای فرانسه نقطه عطف بود. جبهه خلق که در فردای شورش فاشیستی پدید آمده بود تبدیل به استقامت و خشم و امید کشور شد. در چهاردهم ژوئیه و هفتم سپتامبر ــ روز تشییع جنازه باربوس(۲) ــ یک میلیون نفر به خیابان های پاریس ریختند و همه در هیجان نبرد می سوختند. با ایشان از انتخابات آینده و از صندوق های آراء که تکلیف همه چیز در آن ها معلوم می شد صحبت می کردند، لیکن مردم همه از بی تابی مشت های فشرده نشان می دادند. ملت برای نخستین بار بود که می دید شبح جنگ در برابرش قد برافراشته است: آلمان نیروهای خود را به منطقه مرزی رنانی(۳) وارد کرده بود و ایتالیایی ها حبشه بدبخت را به زیر فرمان خود می کشیدند. بر فرانسویان آدم های پوچ و فرومایه ای حکومت می کردند که در آنِ واحد هم از کشورهای همجوار می ترسیدند و هم از ملت خودشان. آنان خود را رهبرانی زیرک و سیاس می پنداشتند و برای انگلیسی ها که اصلاً احساساتی نبودند شیرین زبانی می کردند تا بعدا رُم را بر ضد لندن تحریک کنند. این محتاطان آدم های ساده لوحی هستند. کشورهای کوچک یکی پس از دیگری روی از فرانسه برمی گرداندند و چندان دور نبود که فرانسه تنها بماند. نزدیک شدن انتخابات ذهن وزرا را بسیار بیش از سرنوشت کشور به خود مشغول می داشت. آنان همه در پی این بودند که جبهه خلق را به تفرقه بکشانند. فرمانداران آدم های دودل و بی اراده را با پول می خریدند و اشخاص ضعیف و سست عنصر را می ترساندند. هر روز دیده می شد که سازمان های فاشیستی تازه ای به وجود آمده است. شب هنگام، جوانان خانواده های متعین در محلات اعیان نشین پایتخت راه می افتادند و داد می زدند: «نابود باد مصوبات دولت! مرگ بر انگلستان! زنده باد موسولینی!» در شهرک های کارگرنشین حومه شهر از یک انقلاب نزدیک سخن می گفتند. طبقه خرده بورژوای وحشت زده، از همه چیز می ترسید: از جنگ داخلی و حمله آلمان، از جاسوسان و مهاجران سیاسی، از طولانی شدن خدمت نظام و از اعتصابات. سال نو به نظر همگان سال تعیین قطعی سرنوشت بود.
پی یر که با سیر حوادث به هر سو کشیده می شد مانند یک مرد خانه به دوش روزگار می گذرانید. دوستی اش با آندره از دوران دبیرستان بود، ولی به ندرت یکدیگر را می دیدند. پی یر زندگی پرتحرکی داشت، لیکن آندره از فعالیت های اجتماعی برکنار بود. وقتی آن دو به هم می رسیدند پی یر با شور و هیجان از آخرین چیزهای مورد علاقه اش، از قبیل خرید یک موتور تازه یا خواندن اشعار بِرتون شاعر سوررئالیست، یا تشکیل انجمن نویسندگان ضدفاشیسم، با رفیق خویش سخن می گفت. آندره گوش می داد و لبخند می زد. سپس با هم به کافه سگ سیگاری می رفتند تا لیوانی آبجو یا پیاله ای ورموت بنوشند، و بعد، از هم جدا می شدند. اینک یک سال گذشته بود که ناگاه پی یر به یاد آندره افتاده و سرزنده به کارگاه او درآمده بود، انگار همین دیروز با هم بوده اند. این بار نیز تا وارد شد چنین به سخن آغاز کرد:
ــ راستی تو نطق ویار را خواندی که گفته است: «هرچند برخلاف میل میلیتاریسم آلمان باشد ما باید نسبت به خلع سلاح عمومی اقدام کنیم...»؟ همه از جنگ دَم می زنند و به هرجا می روی به جز این نمی شنوی که: آیا جنگ خواهد شد؟ نخواهد شد؟ مدیر کارخانه ما یک فال نجومی برای این موضوع گرفته است که در این گونه فال ظاهرا برج دلو به معنی جنگ است و برج ثور به معنی ضد جنگ. ببینید کار حماقت به کجا رسیده است! در اینکه هیتلر دیوانه است شکی نیست، ولی اگر جبهه خلق در انتخابات پیش ببرد جنگ نخواهد شد. تو در این باره چه فکر می کنی؟
ــ من؟ من چه می دانم. فکرش را نکرده ام.
پی یر از جا برخاست. آندره پرسید: کجا می روی؟
ــ به خانه فرهنگ. اگر بیایی برای تو یک «سورپرایز» خواهد بود... بیا دیگر! چقدر خودت را در این سوراخی حبس می کنی! من حالا دیگر، اغلب به آنجا می روم. این حرف تو را ناراحت می کند، ولی بدان که کارگران و مهندسان و نقاشان تازه کاری مثل تو در آنجا هستند. مطلبی که من از روی ایمان به آن باور دارم نه از روی فال نجومی، این است که خواهد شد... این موضوع را به مدیر کارخانه مان هم گفتم و او از خشم کبود شد... بله، من مطمئنم که خواهد شد...
ــ چه خواهد شد؟ از چه حرف می زنی؟
ــ انقلاب، خِنْگِ خدا! اگر می دیدی که در کارخانه ما چه اتفاقاتی می افتد... یاالله، راه بیفت، برویم!
آندره نگاه های یاس آمیزی به پرده نقاشی خود می کرد، ولی پی یر او را با خود کشید و برد.

هر دو به زحمت وارد تالار بزرگ و پر از دود خانه فرهنگ شدند. چلچراغ سقف، همه جا را به طور نامحسوس نور می پاشید. چهره ها همچون نقاشی «روتوش» شده برق کدری می زدند. در آنجا کارگران بودند که کلاه کپی داشتند، و هنرمندان نقاش که کلاه نمدی لبه پهن بر سر می گذاشتند، و دانشجویان و کارمندان ادارات و دختران جوان. این ملت که به شکاکیت شهرت دارد در آن ساعت، حیاتی تازه یافته و جوانی از سر گرفته بود: به هیجان می آمد، با خشم و خروش بحث می کرد، کف می زد و سوگند می خورد که پس ننشیند. در آنجا دانشمندی که شهرت جهانی داشت و جایزه نوبل گرفته بود دست جوانک شیشه گری را می فشرد که قطعه شعر ساده و روانی درباره «زندگی نو» سروده بود. در آنجا کلمات «جبهه خلق» به منزله «رمز پیروزی» بود، و همه امیدوار بودند که اگر جبهه خلق در انتخابات پیروز بشود فورا خواهند دید که عمله خاک بردار هم قلم موی نقاشی به دست خواهد گرفت و کارگر صیفی کار، که امروزه در کار خود متحجّر شده است، از نقاشی پیکاسو لذت خواهد برد؛ شعر زبان عصر خواهد شد، دانشمندان راز جاودانگی را خواهند یافت، و بر کرانه های رود سِنْ که همه چیز به خود دیده است شهر آتن تازه ای سر بر خواهد کشید.
آندره به بغل دستی های خود نگاه می کرد. یکیشان کارگری بود که با دقت و اشتیاق به حرف ها گوش می داد. یکی دیگر خمیازه می کشید، که حتما روزنامه نگار بود. زن ها خیلی زیاد بودند. همه سیگار می کشیدند.
بر بالای صفّه منبر پیرمرد ریزاندامی ایستاده بود که فیزیکدان مشهوری بود ولی آندره او را نمی شناخت. مرد دانشمند آهسته حرف می زد و سُرفه می کرد، بدین جهت، آندره از گفته های او به جز کلمات جسته گریخته ای مانند «فرهنگ سوسیالیستی... انسان دوستی نوین...» نمی توانست چیزی بگیرد.
آندره هرگز به اجتماعات نمی رفت. ناگهان دلش هوای کارگاه خودش را کرد و هوای کار ناتمام گذاشته اش را. لیکن در همین دم نگاهی به پشت کرسی خطابه انداخت و بی اختیار فریادی از تعجب برکشید و گفت:
ــ این که لوسین است!
پس آن «سورپرایز»ی که پی یر می گفت همین بود! آندره انگار لوسین را دوباره در دبیرستان می دید، آن وقت که شعر «من خشم مریم عذرا را دوست می دارم» را از بر می خواند، یا نقل آن وقت هایی را می کرد که تریاک می کشید... ولی حالا با کارگران بود... بله، به راستی آدم تغییر می کند...
لوسین به یکباره توجه همه را به خود جلب کرده بود. با شور و هیجان و با صدای بریده بریده ای حرف می زد و می گفت:
ــ سرنوشت زمین به وسیله کسانی تعیین خواهد شد که بر فراز آن پرواز می کنند، یعنی به وسیله هواپیماهای بمب افکن؛ یا به وسیله کسانی که در زیرزمین هستند، یعنی معدنچیان پیکارْدی و رورْ و سیلِزی. آخر ششصد نماینده مجلس یعنی چه؟ یک دانشمند حشره شناس برای من از نوعی سوسک طلایی عجیب صحبت می کرد که مگس ها تخم های خود را در تن او می گذارند. این تخم ها همین که در آن تن جا گرفتند شروع به نشوونما می کنند. سوسک تکان می خورد، ولی در واقع مرده است و این تخم های مگس هستند که تکان می خورند...
لوسین از هیتلر حرف زد و از جنگ و از انقلاب. وقتی خاموش شد سکوتی حکمفرما گردید: لطف صدای او هنوز همه را تحت تاثیر داشت. سپس صدای کف زدن ها طنین انداز شد. پی یر آن قدر دست زد که دست هایش درد گرفته بود. کارگری که بسیار نزدیک به آندره ایستاده بود این شعر را زمزمه کرد:

«ما فرانسه جوانیم،
ما فرزندان آینده ایم...»

آندره مگس ها و جنگ و لوسین را فراموش کرد و فقط دلش می خواست کله این کارگر را نقاشی کند!
پیرمرد بر صفه منبر مدت مدیدی دست لوسین را می فشرد. در این دم جوانی با چهره ی رنگ پریده و با اندامی بسیار لاغر، ناگهان از جای برخاست. او هرچند لباس محقری در بر داشت ولی برازنده به نظر می رسید. گفت:
ــ من اجازه صحبت می خواهم!
رییس جلسه که یکه خورده بود زنگش را تکان داد و پرسید:
ــ اسم شما؟
ــ اسم من به چه درد شما می خورد؟ مثلاً اسمم گرینه است؛ ولی برعکس من، اسم آن ناطق خیلی معنی دار است. اگر درست فهمیده باشم پدر او، به نام آقای پُلْ تِسا هشتادهزار فرانک از استاویسکی کلاهبردار گرفته است. بی شک با همین پول بوده که...
دنباله حرفش در همهمه حاضران خفه شد. گرینه عصایی را تکان می داد. رعشه ای صورتش را منقبض کرده بود. در کنارش جوانک رشید و چهارشانه ای چهارپایه ای را برداشته بود و می خواست از آن به جای چماق استفاده کند.
آندره به زحمت راهی برای خود به طرف در خروج باز کرد. در کوچه، پی یر صدایش زد و به او گفت:
ــ صبر کن آندره، و منتظر باش. می خواهیم با لوسین برویم به کافه.
ــ من حوصله اش را ندارم.
ــ چرا حوصله نداری؟
(این سوال را لوسین کرد که به ایشان پیوسته بود.) باز گفت:
ــ برویم آبجویی بنوشیم. آنجا آدم خفه می شد، و من به زحمت توانستم حرف هایم را به پایان برسانم. از طرفی هم، از پیش به من گفته بودند که توی حرفم خواهند دوید.
پی یر زد زیر خنده و گفت:
ــ این ها را خوب تعلیم داده اند. من این پسره گرینه را خوب به یاد دارم و او را در تظاهرات ۶ فوریه دیده بودم که خرابکاری می کرد... آدم خودفروخته ای است که هر کاری از او بخواهند می کند... از او بهتر نمی توانستند کسی را انتخاب کنند... و اما تو، لوسین، الحق که غوغا کردی! من از حالا می بینم که روزنامه ها درباره ات چه ها خواهند نوشت. اول بگویم که تو در دنیای ادبیات برای خودت کسی هستی، و بعدش هم، این جالب است که پسر پل تسا با ما و در صف ما باشد!... برای خود تو مسلما این ماجرای حزن انگیزی است، ولی چه بازتاب خوبی دارد! و درست برای همین بود که ایشان می خواستند حرفت را قطع بکنند. به هرحال، به عقیده من تو غوغا کردی؛ بله، به راستی که جالب بودی، خیلی جالب! ولی تو، آندره، تو چرا هیچ حرف نمی زنی؟
ــ راستش، من نمی دانم چه بگویم.
ــ پس برویم!
ــ درباره این مسایل باید خیلی فکر کرد، خیلی. به خصوص من، چون تو خودت گفتی که من «واکنش بسیار آرامی» دارم.
در کنار ایشان زن جوانی با سر برهنه و با گیسوانی کاملاً مجعد و حلقه حلقه راه می رفت. نگاهی شگفت زده داشت، چشمانش چون چشمان خوابگرد یا پرنده ی شب خیز بود. ضمن اینکه با ایشان راه می رفت خاموش مانده بود، ولی ناگهان پس از درنگی گفت:
ــ کلید منزل پیش تو است، لوسین؟ من می خواستم پیش از اینکه به استودیو بروم سری به خانه بزنم.
آنگاه لوسین برای جبران فراموشی خود گفت:
ــ ببخشید که شما را به هم معرفی نکردم: خانم ژانت لامْبِر، بازیگر نمایش های درام. ایشان هم رفقای دبیرستانی من، آندره کرنِو و پی یر دوبوا هستند.
آنگاه سر به سوی ژانت برگردانید و به گفته افزود:
ــ می رویم چیزی می خوریم، و بعد، من تو را به استودیو می رسانم.

کافه خالی بود. در پشت تیغه ای، قماربازان ورق بازی می کردند و صدای یکیشان به گوش می رسید که می گفت: «من بی بی دارم!»... آندره آبجو را مزه می کرد. زیرچشمی نگاهی به ژانت کرد و منقلب شد. با خود گفت: چه چشم های زیبایی! دوستان خیلی دلشان می خواست که از سال های دوران مدرسه یاد کنند، ولی صحبتشان فروکش می کرد. حتی پی یر خودش هم حرفش نمی آمد. گرما و سروصدا حالشان را گرفته بود.
دو مرد اندک نیمه مست به پیشخوان کافه نزدیک شدند و سفارش باده دادند. یکی از ایشان که چهل ساله به نظر می رسید و کلاه کپی نظیر کپی دلالان بر سر داشت به صدای بلند به رفیقش گفت:
ــ فرض کنیم یکی از ساق های تو را می بُرند؛ این فاجعه است، مگر نه؟
دیگری که جوان تر بود جواب داد:
ــ خوب، بله. این قضیه دودوتا چهارتا است!
مرد دلال رفت و سکه ای در پیانوی خودکار انداخت. صدای غرغری از پیانو برخاست که همه را به چشمک زدن واداشت.
پی یر شروع به زمزمه آهنگ «من به دنبال تیتین می گردم» کرد و گفت:
ــ یادت می آید؟ این آهنگ را پس از جنگ، زمانی که ما روی اسامی فاعلی و صفات فاعلی دقت می کردیم می خواندند؟ به راستی که عجیب است! آن وقت چه چیزها که نمی گفتند! از جمله اینکه می گفتند: «دیگر، صلح برای همیشه برقرار شد!» و حالا شنیدی که آن یارو گفت: «دودوتا چهارتا»... و به راستی از این ساده تر چه؟ لابد نمایش از آنجا شروع می شود که اول از آلمانی ها گاوهای شیرده شان را می گیرند: این پرده اول. بعد، کنفرانس ها تشکیل می شود: آیا غرامت خواهند پرداخت؟ نخواهند پرداخت؟ آن وقت قانون برای تامین «رفاه و آسایش» تصویب می شود؛ و حال آنکه در نزدیکی خانه من کسانی هستند که از بی جایی هر شب در زیر پل ها می خوابند: این هم پرده دوم. ماهی را به دریا می ریزند و قهوه را در آتش و ماشین ها را به دکان آهن پاره فروشی. هیتلر پیدا می شود. آن وقت دیگر قراردادها به جهنم! آن ها مسلح می شوند و ما هم. آن ها بیشتر و ما هم بیشتر... حالا در پرده سوم هستیم. دیگر پیشگویی اینکه پرده چهارم چه خواهد بود آسان است. هیتلر اعلام می کند که: «من شهرهای اِستراسبورگ و لیل را یکجا می خواهم»؛ آن وقت، ماسک ضدگاز و غذای کنسرو بین ما تقسیم می کنند و ما از تمدن دفاع خواهیم کرد. یک بمب روی همین ساختمان خواهد ترکید، و اِلی آخر. فقط من فکر می کنم که ملت نگذارد کار به اینجاها بکشد. ویار با حرف های خود تاثیر فوق العاده ای، حتی روی بورژواها، برجا گذاشته است. در انتخابات اکثریت با چپی ها خواهد بود.
لوسین لبخند زد. آندره به حرف های پی یر گوش نداده بود، ولی از این لبخند رنجیده خاطر شد. با خود گفت: «چه آدم مبتذلی!» با این وصف، نمی توانست از لوسین ستایش نکند. و به راستی که لوسین چه سر زیبایی داشت! با آن چشمان سبز شرربار، آن حلقه های موی مسی رنگ، و آن چهره پریده رنگ همچون ماسک خوش ریخت، به بازیگری می مانست که در نقش یک راهزن قرون وسطایی بازی کند. می گفت:
ــ بسیار خوب، بعدش چه؟ ویار هم که از آن ها کمتر و بدتر مسلح نمی کند. ولی چرا، شاید هم بدتر بکند، چون او آدم بزدلی است. به هرحال صحبت بر سر این نیست. پدر من جزو اکثریت دست راستی است، ولی باز انتخاب خواهد شد و ما او را در اکثریت چپ باز خواهیم یافت. و از قضا کاملاً هم صادق است، چون با همه اینکه یک فرد بورژوا است آدم شرافتمندی است. او مسلما فردا نیز همان کاری را خواهد کرد که دیروز می کرد. آدم های مثل او تغییر ماهیت نمی دهند. یک راه نجات بیشتر وجود ندارد. البته من می دانم که تو به من چه جواب خواهی داد... درست است که ملت انقلاب می کند ولی سازمان است که شورش را تدارک می بیند. شورش خودش هنر است. عقیده تو در این باره چیست، آندره؟
ــ به عقیده من هنر چیز دیگری است. هنر عبارت است از کشیدن پرده های نقاشی و رویاندن درختان؛ در صورتی که انقلاب چیزی به جز بدبختی نیست. انقلاب وقتی درمی گیرد که آدم ها به آن رانده شده باشند. شما آرزو دارید همه چیز به سرعت تغییر کند. من دوست دارم که هیچ اتفاقی نیفتد، چون آن وقت است که می توان نگاه کرد، یعنی دید. همچون سِزان(۴) که تمام عمرش را صرف مطالعه در سیب ها کرده و توانسته چیزی ببیند. هنر به عقیده من همین است.
پی یر از جا جست و گفت:
ــ تو تا وقتی که در خانه ات نشسته ای و کارت «نگاه کردن» است به راحتی می توانی از این حرف ها بزنی، ولی اگر وادارت کنند که زیر آتش مسلسل ها راه بروی چه؟ آن وقت دیگر برای فکر کردن خیلی دیر شده است. پس تو، رفیق، هیچگاه نخواهی توانست به عنوان یک آدم منطقی و دیالکتیک دان استدلال بکنی؟...
آندره نمی خواست جواب بدهد، ولی ناگهان به حرف آمد: ژانت با چشمانی دریده و انگار خالی از هر گونه فکری به او نگاه می کرد؛ و آندره در زیر نگاه او تغییر حال می داد و دیگر خودش نبود. گفت:
ــ من نه از حرف های شما سر در می آورم و نه از حرف های لوسین. همین ستارگان را بگیر که چشم اندازی بسیار تماشایی درست کرده اند. درباره آن ها شعرها گفته اند و می گویند، و بی شک روی فلسفه هم تاثیر می گذارند، ولی این کدام هنرمند نقاشی است که وقت خود را صرف نقاشی یک آسمان پرستاره بکند؟ اصلاً نقاشان، از ابتدایی ترینشان گرفته تا به دوران ما، بیشتر به چه چیز پرداخته اند؟ به اینکه اندام آدمی را با همه بی قوارگی ها و ویژگی های دور از انتظارش با گرمی و با ماهیت جامد و محسوس و مطلقش نشان بدهند. و یا منظره ای را در نظر بیاور. آن نیز مثل همان اندام آدمی است که به صورت دیگری نشان داده شده است: گردی یک قله کوه و حالات مختلف شاخ و برگ ها و آسمان و محوطه ای در افق که به هم پیوسته و آن منظره را تشکیل داده اند. وقتی شما از انقلاب سخن می گویید فکری را خاطرنشان می کنید و کلماتی را بر زبان می آورید. ولی آن ها که به سخنان لوسین گوش می دادند همه آدم های زنده ای هستند، و من صورتشان را دیدم و رنجشان را احساس کردم...
آندره خاموش شد. اصلاً چرا حرف زده بود؟ صحبت بر سر کلمات نبود که او ناگزیر باشد بر زبان بیاورد. نه، اصلاً کلمات مطرح نبود. پیش خودش فکر کرد که زندگی این زن چگونه باید باشد؟ لوسین گفته بود: «بازیگر نمایش های درام». پس او بازیگر تئاتر است؟ ای بابا! پس لابد بچه است، یا دیوانه. خود لوسین یک بازیگر کمدی است. زن از او پرسیده بود: «کلید کجاست؟» لابد برای این است که با هم زندگی می کنند... آندره بی آنکه خود متوجه باشد از بابت ژانت حسودی می کرد، این بود که پشت سرهم مرتکب ناشی گری می شد. وقتی ژانت سفارش کنیاک داد او گفت:
ــ کنیاک هیچ فایده ای ندارد. بهتر است زمان بگذرد تا انسان فراموش کند...
ژانت پاسخ نداد، ولی لوسین به طنز و تمسخر چشمکی زد و گفت:
ــ این درس اخلاق است؟... راستی، ژانت، تو دیرت نمی شود؟
ژانت با تکان دادن سر گفت: نه؛ آندره که خجالت کشیده بود سرخ شد.
سکوتی برقرار گردید. در پشت تیغه، قماربازان با هم مشاجره می کردند:
«ولی، لعنتی، آتوهایت را کجا قایم کرده ای؟»... پسرکی با روزنامه های عصر وارد شد و داد می زد: «آخرین چاپ! جنگِ حتمی!»
ژانت به سمت پیانوی خودکار رفت و سکه ای در شکاف آن انداخت، و وقتی همان آهنگ کهنه رقص فوکستروت طنین انداز شد به آندره گفت:
ــ بیا برقصیم. دلت می خواهد؟ پس از جنگ اول همه می رقصیدند. من آن وقت بچه بودم ولی خوب یادم هست... حالا بیایید تا ما از آن ها شیطان تر باشیم، یعنی پیش از اینکه جنگ بشود برقصیم تا بعد ناچار نباشیم افسوس بخوریم.
آندره می بایست دعوت او را رد کند، چون رقص نمی دانست. وانگهی در این کافه آرام و بی سروصدا، که حسابداران و دکانداران ساعت ها روی اوراق خود خم می ماندند، و مستخدمان و رانندگان از فرط سرما به آنجا پناه می آوردند و به شتاب جامی بالا می انداختند هرگز کسی نمی رقصید. لیکن چهره آندره از خوشحالی گل انداخته بود. دست سرخ و درشتش از لمس پشت ژانت به لرزش افتاد. خانم صاحب کافه که در پشت صندوق نشسته بود نگاهی حاکی از عدم تایید به آن دو دوخته بود. این رقص یک دقیقه هم طول نکشید. ژانت ناگهان ایستاد، و آهسته و با خستگی محسوسی در لحن صدایش، گفت:
ــ من دیگر باید بروم، لوسین، و این راه را هم پیاده خواهم رفت.
وقتی ژانت رفت پی یر پرسید:
ــ او در کدام تئاتر بازی می کند؟
لوسین با بی میلی جواب داد: در حال حاضر در اداره مخابرات بیسیم (رادیو)، در ایستگاه پاریس کار می کند. هم در تئاتر و هم در قسمت پخش آگهی ها. قاتی پاتی. شغل بی فایده ای است. همه تصدیق می کنند که او بسیار استعداد دارد، ولی تو متوجه نیستی که چقدر مشکل است آدم بتواند خودش را جا کند!...
لوسین دوستانش را دعوت کرد که به خانه اش بیایند، و گفت:
ــ «می نوشیم و گپ می زنیم.» پی یر فورا پذیرفت، ولی آندره جواب رد داد. لوسین اصرار کرد و گفت:
ــ بیا دیگر! اگر جنگ در بگیرد آدم چه می داند که کی یکدیگر را خواهیم دید.
آندره که از جا برخاسته بود گفت:
ــ نه، جنگ نخواهد شد. من برمی گردم به خانه ام. پس از همه این گفت وگوها باید قدری هم راه بروم. تو نباید از من دلگیر بشوی، لوسین. من مانند سمور در سوراخ خود زندگی می کنم. من نه از اجتماعات خوشم می آید، نه از تئاتر و نه از...
و می خواست اضافه کند: «نه از زنان بازیگر»، ولی شانه بالا انداخت و بیرون رفت.

نظرات کاربران درباره کتاب سقوط پاریس

این شاهکار رو با این قیمت واقعا یه هدیه بزرگ از فیدیبو است. حتما بخونید ترجمه روان شاد قاضی هم که حرف نداره ممنون فیدیبو
در 11 ماه پیش توسط rfa...n.2
خیلی ارزون و خوبه
در 2 سال پیش توسط mas...gan