فیدیبو نماینده قانونی صدرا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فلسفه تاریخ

کتاب فلسفه تاریخ
جلد ۱

نسخه الکترونیک کتاب فلسفه تاریخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فلسفه تاریخ

کتاب حاضر اولین مجلّد از مجموعه فلسفه تاریخ اثر متفکر شهید استاد مرتضی مطهری است. این مجموعه در اصل، درسهای آن فیلسوف گرانقدر پیرامون «فلسفه تاریخ» بوده است که در سالهای ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ (تا زمان آغاز نهضت اسلامی) در جمع برخی از شاگردان استاد و در منزل ایشان ایراد می‌شده است. ابتدا بخشی از کتاب لذات فلسفه اثر ویل دورانت مورد بحث قرار گرفته، سپس کتاب تاریخ چیست؟ اثر «ای. اچ. کار» و بعد کتاب مارکس و مارکسیسم اثر آندره پی‌یتر. جلد اول شامل بحث پیرامون دو کتاب اول است.

ادامه...
  • ناشر صدرا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.93 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فلسفه تاریخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه چاپ یازدهم

نظر به اینکه اولین چاپ کتاب فلسفه تاریخ در سال ۱۳۶۹ منتشر شد و نوع حروفچینی آن از کیفیت بالایی برخوردار نبود، بر آن شدیم که این کتاب بار دیگر با رعایت موارد فنی و زیبایی صفحات، حروفچینی شود. لذا مطابق با جلد دوم این مجموعه حروفچینی شد و تیترهایی در داخل متن و فهرست کتاب افزوده و به طور کلی کتاب از نو بازبینی و اصلاحات لازم انجام گردید. لهذا این چاپ با مزایایی نسبت به چاپ گذشته منتشر می شود. امید است مورد قبول و پسند خواننده محترم و علاقه مندان آثار آن حکیم و فیلسوف گرانقدر قرار گیرد. از خدای متعال توفیق خدمت مسئلت می کنیم.

دی ماه ۱۳۸۰
برابر با شوال ۱۴۲۲

عوامل محرک تاریخ

تحول تاریخ و تطوّر تاریخ

به یک اعتبار همه چیز در عالم تاریخ دارد، چون تاریخ یعنی سرگذشت. وقتی که یک شی ء حالت متغیری داشته باشد و از حالی به حالی و از وضعی به وضعی تغییر وضع و تغییر حالت بدهد این همان سرگذشت داشتن و تاریخ داشتن است، برخلاف اینکه اگر یک شی ء به یک وضع ثابتی باشد یعنی هیچ گونه تغییری در آن رخ ندهد، قهرا تاریخ هم ندارد. مثلاً اگر ما معتقد باشیم که زمین از ابتدا که خلق شده و به وجود آمده به همین وضع بوده که هست، پس زمین تاریخی ندارد. اما اگر زمین تغییراتی داشته باشد، قبول کنیم که زمین یک سلسله تغییرات و تحولات داشته، پس زمین تاریخ دارد، کما اینکه ما «تاریخ طبیعی زمین» داریم.

آیا تاریخ براساس تصادف است؟

مسئله دیگر این است که آیا تاریخ بر اساس تصادف است یا بر اساس اصل علّی و معلولی؟ یکی از نظریات در باب تاریخ این است که تاریخ را تصادفات به وجود آورده، ولی آن کسی هم که می گوید «تصادف» مقصودش این نیست که [ وقایع تاریخی] بدون علت به وجود آمده؛ یعنی نظر او را که شما بشکافید نمی خواهد بگوید که حادثه ای خود به خود و بدون علت به وجود آمده است. «تصادف» که از قدیم مسئله بخت و اتفاق و تصادف را مطرح می کردند [ به معنی علت نداشتن نیست. در واقع انسان به چیزی می گوید «تصادفی» که کلّیت ندارد، یعنی تحت ضابطه و قاعده در نمی آید، مثل همین مثال معروفی که ذکر می کنند: انسان اگر چاه بکند و به آب برسد، این یک امر تصادفی نیست چون دائما و لااقل اکثر، کندن زمین در یک عمق معین به آب می رسد. ولی اگر انسان چاه بکند و به گنج برسد، این را یک امر تصادفی تلقی می کنیم، می گوییم چاه کندیم تصادفا به گنج رسیدیم؛ برای اینکه این یک امر کلی نیست، مخصوص این مورد است؛ یعنی مجموعه یک سلسله علل و شرایط خاص ایجاب کرده که در اینجا گنجی باشد، و یک سلسله علل دیگر ایجاب کرده که شما چاه بکنید و نتیجه ایندو این شده که در اینجا به گنج برسید. ولی چنین رابطه کلی و دائمی میان کندن چاه و پیدا شدن گنج وجود ندارد. چون رابطه کلی وجود ندارد، پس ضابطه و قاعده ندارد نه اینکه علت ندارد.
پس علت نداشتن یک مطلب است، کلیت نداشتن مطلب دیگر. کسانی که می گویند تاریخ را تصادفات به وجود آورده، یعنی یک سلسله وقایع به وجود آورده که آن وقایع تحت ضابطه کلی در نمی آید؛ همان مثالهای معروفی که ذکر می کنند. مورخی کتابی نوشته تحت عنوان بینی کلئوپاترا(۱) که اگر بینی او مثلاً یک ذره کوچکتر یا بزرگتر بود سرنوشت عالم جور دیگری بود؛ چون بینی او فلان جور بود فلان پادشاه عاشق او شد و در نتیجه عشق ایندو به همدیگر حوادثی پیدا شد و اصلاً اوضاع دنیا در اثر یکچنین امری تغییر کرد. حال این معنایش این است که این یک امری نیست که تحت ضابطه دربیاید، یک قانونی درست کنیم به نام «قانون بینی کلئوپاترا»؛ قانون بردار نیست.
اشخاصی که قائل به تصادفند می گویند تمام حوادث بزرگ و مهم تاریخی، وقتی نگاه بکنیم می بینیم یک امر جزئی [ علت آن بوده است]، مثل جنگ بین الملل اول که فلان حادثه کوچک اتفاق افتاد، فلان ولیعهد در فلان مملکت کشته شد و آن به یک قضیه دیگر کشید و آن به یک قضیه دیگر، و بعد یک جنگ بین المللی درست شد(۲). دیگر نمی شود از قتل آن ولیعهد یک ضابطه کلی درست کرد. پس مسئله تصادف غیر از مسئله علت نداشتن است.

ارزش تاریخ

مسئله دیگر مسئله ارزش تاریخ است. این هم باید به دو مسئله تجزیه شود: یکی مسئله ارزش فی نفسه تاریخ ـ تاریخ به همان معنای سرگذشت جامعه بشر، و ارزش تاریخ یعنی ارزش شناخت سرگذشت جامعه بشر ـ مثل اینکه می گویید «ارزش روان شناسی». یک وقت انسان می خواهد بگوید آیا تاریخ (یعنی شناخت واقعی جریان گذشته) ارزش دارد یا ارزش ندارد؟ این یک مسئله است؛ مسئله دیگر مسئله ارزش تاریخِ ثبت شده است، یعنی تاریخ نگاری ها. این یک مسئله دیگری است که جداگانه باید طرح کرد؛ یعنی چقدر می شود به تاریخهای مکتوب و به آثار تاریخی اعتماد کرد؟ اینجاست که نظریه های افراطی و تفریطی وجود دارد. بعضی صرفا ملاّ لغتی هستند و همین قدر که کتابی و یک نسخه خطی را پیدا کنند که مثلاً در هفتصد سال پیش نوشته شده یا در فلان جا چاپ شده، این دیگر برایشان وحی مُنزَل است.
یک عده اساسا بکلی تاریخ را بی ارزش می دانند از باب اینکه می گویند: انسان هیچ وقت نمی تواند خودش را از تعصبات و جانبداریها و عقده ها و کینه ها تخلیه کند. همه تاریخها را انسانهایی نوشته اند که می خواسته اند منظور خاص خودشان را در لباس تاریخ بنویسند. بعضی از آنها اساسا جعل می کردند و دروغ می گفتند. اینها افرادی بودند که در دربار سلاطین و پادشاهان بودند؛ همیشه به گونه ای وقایع را می نوشتند که مطابق میل دل آنها باشد؛ و حتی مورخینی که انسان از آنها انتظار ندارد، این جور چیزها از آنان دیده می شود. مثلاً صاحب ناسخ التواریخ تا حدی که سراغ داریم مرد متدینی بوده، اما تاریخش زیاد اعتبار ندارد چون یکتنه بوده و کار دیگر هم داشته و این همه تاریخ نویسی کار یک نفر نیست که بخواهد تاریخ دنیا را بنویسد. ولی باز هم شاید معتبرترین تاریخی که او از نظر خودش نوشته تاریخهای دور است. تاریخ زمان خودش را هم نوشته (تاریخ قاجاریه) اما هیچ اعتبار ندارد. چون معاصر با پادشاهان قاجار بوده تاریخ را طوری نوشته که مطابق میل آنها بوده است. فتحعلی شاه از آن طرف، شهرهای ایران را از دست می داد، او می گوید: «در ذکر جهانگشایی خاقان فتحعلی شاه». کدام جهانگشایی؟! درباره امیرکبیر که ناصرالدین شاه او را می کشد، می گوید به فلان بیماری مبتلا شد، شکمش آماس کرد و مرد؛ نمی نویسد که امیرکبیر را کشتند.
البته مسئله دیگری هست و آن این است که آیا حقیقت تاریخی برای همیشه قابل کتمان است؟ و یا اینکه نه، حقیقت بالاخره خود را ظاهر می کند ولو به طور موقت رویش را بپوشانند؛ بعد از مدتها هر جور باشد خودش خودش را آشکار و ظاهر می کند، به یک شکلی بیرون می آید ـ که برای این قضیه، نمونه خیلی زیاد است ـ و این خود یک اصلی است.
پس درباره مسئله ارزش تاریخ نگاری، گفتیم بسیاری از مورخین که اصلاً دروغ نویس اند و نمی شود به آنها اعتماد کرد که عالما عامدا حقیقت را کتمان نکرده باشند. تازه تاریخ نویس های راستگو که حاضر نبوده اند یک کلمه دروغ بنویسند باز هم به علت اینکه تاریخ را برای یک منظور خاص می نوشتند، انتخاب می کردند؛ یعنی حوادثی که در خارج واقع شده به منزله ماده بوده برای اینکه او به این ماده، صورت و شکل بدهد، هیچ دروغ هم نگفته است. مثلاً اگر شما به آقای بروجردی ارادت داشته باشید، در زندگی آقای بروجردی اینقدر نقاط نورانی و خوب هست که شما می توانید یک کتاب پر بکنید، بعد آقای بروجردی می شود یک مرد قدّیسی که سراسر زندگیش همه خیر است و برکت و فضیلت. و اگر شما با آقای بروجردی بد باشید، حتما آقای بروجردی در زندگیش یک نقاط ضعفی هم دارد، می روید از راستها هم انتخاب می کنید، هیچ هم دروغ نمی گویید، در طول زندگی هشتاد ساله این مرد شما می توانید یک عده داستان [ از این نوع] پیدا بکنید، همه هم داستانهای راست باشد، بعد بگویید این آقای بروجردی است. در صورتی که آقای بروجردی نه این است نه آن، آقای بروجردی مجموع اینهاست؛ یعنی انسانی است که هم آن را داشته و هم این را. ولی وقتی شما می خواهید از آقای بروجردی یک چهره خوب ترسیم کنید آنها را انتخاب می کنید، دروغ هم نگفته اید، و وقتی می خواهید از آقای بروجردی یک چهره بدی رسم کنید، اینها را انتخاب می کنید، دروغ هم نگفته اید.
اینهاست که می گویند تاریخ را بی ارزش کرده؛ یعنی شما سراغ هر مورخی در دنیا بروید می بینید که در یک قضیه، تمام وقایع را آنچنان که بوده است، اعم از آنچه که زشت باشد یا زیبا، ننوشته، بلکه انتخاب کرده و این انتخاب برحسب هدفی بوده که از تاریخ نگاری داشته است.
این جهت است که مسئله ارزش تاریخ مطرح می شود؛ یعنی تاریخ به معنی تاریخ نگاری، تاریخهای مکتوب، چقدر قابل اعتماد است و چقدر قابل اعتماد نیست، که در همین کتاب(۳) هم اولین بحثش درباره ارزش تاریخ است، هرچند نام نمی برد.

فرق میان تحول تاریخ و تطور تاریخ

مسئله مهمی که باید عرض کنم این است که مسئله «محرک تاریخ» یک مسئله است و مسئله «فلسفه تطور تاریخ» مسئله دیگر. معمولاً ایندو از یکدیگر تفکیک نمی شوند. می دانیم جامعه انسانی تحولات زیادی دارد از قبیل انحطاطها، ترقیها، جنگها، صلحها، رفاهها، محرومیتها و امثال اینها. یک وقت ما جامعه انسانی را از نظر تنوع، در تمام طول تاریخ گذشته یک «نوع» می دانیم که افرادش عوض می شوند، افرادش این جامعه است، آن جامعه است، این ملت است، آن ملت است، ولی افرادی هستند در یک سطح؛ یعنی آن هم جامعه ای است از نوع این جامعه، این هم جامعه ای است [ از نوع آن جامعه]. جامعه امروز با جامعه پنج هزار سال پیش [ در نوعیت ]فرقی نکرده، یعنی یک «نوع» جامعه انسانی است. در این صورت درباره اینها مسئله «محرک اصلی تاریخ» قابل بحث است که حوادث با ارزش تاریخ(۴)[علت اصلی آنها چیست؟ و به عبارت دیگر] محرک اصلی تاریخ چیست؟ یعنی همین تحولات همسطح را [ چه عاملی به وجود می آورد؟ ]می گردیم دنبال علت اصلی این تحولات همسطح؛ یک وقت می گوییم دین است، یک وقت می گوییم عامل جغرافیایی است...
اما یک وقت هست که همین طور که برای انواع از نظر زیست شناسی تحول و تطور قائل هستیم و می گوییم یک نوع متطور و متحول می شود به نوع دیگر، برای جوامع هم تحول و تطور قائل می شویم، می گوییم اصلاً جامعه انسانی اسمش جامعه انسانی است؛ جامعه امروز ماهیتش با جامعه پانصد یا هزار سال پیش فرق دارد، جامعه سوسیالیستی ماهیتا با جامعه سرمایه داری متفاوت است و جامعه سرمایه داری با جامعه فئودالی دو ماهیت دارد، با جامعه قبلش دو ماهیت دارد، ماهیتهای مختلف است. آنگاه در فلسفه این تطور بحث می کنیم، یعنی آن چیزی که سبب می شود که جامعه از نوعی به نوع دیگر متحول بشود و به عبارت دیگر عامل این تحول چیست؟ این مطلب در این کلمات(۵) اندکی مغشوش است، یعنی چندان ایندو از همدیگر مشخص نیست. صرف اینکه بگوییم «عامل محرک تاریخ چیست؟» این مفهوم را نمی رساند که عامل تطور تاریخ چیست؟ گاهی که درباره قوّه محرک تاریخ بحث می کنند، نظرشان به همان عامل اصلی است که همین تحولات ـ ولو تحولات همسطح ـ را به وجود آورده است. مثلاً وقتی در نظریه کسی که معتقد به عامل دین است دقت بکنید، در فکر او مسئله تطورات اجتماع هیچ مطرح نیست، او فقط خواسته است علت اصلی تحولات را ـ که غیر از تطور است؛ تغییر و تبدیلهایی که در تاریخ واقع می شود: عزتها، ذلتها و غیره ـ به دست بیاورد بدون اینکه این مسئله را به این صورت طرح کرده باشد که جامعه ها متحول می شوند، عامل تحولِ به معنای تنوع و تطور چیست؟
ولی بعضی دیگر مثل مارکس اصلاً دنبال این می گردند که کاری نظیر کاری که داروین کرده انجام دهند. می دانیم فرق داروین با یک زیست شناس عادی این جهت بود که داروین دنبال تطور می گشت، می خواست فلسفه تبدل انواع را به دست بیاورد؛ یعنی در زیست شناسی تمام فکرش روی این فلسفه بود که تبدل انواع (تبدل نوعی) طبق چه قانونی صورت می گیرد.
این یک نظر خاص است درباره تاریخ.
تا آنجا که من مطالعه دارم ایندو در کلمات این آقایان چندان از یکدیگر مشخص نشده اند. مخصوصا طرفداران منطق دیالکتیک که به اصل «گذار از کمیت به کیفیت» قائلند الزاما به تطور نوعی جامعه قائلند مگر آنکه برای جامعه شخصیت و وجود واقعی قائل نباشند.

ـ پس این تطور تاریخ، خودش معلول آن تحولات نیست؟ یعنی تطور ملل، اینکه نوع و ماهیتشان یکدفعه تغییر می کند، این خودش به اصطلاح یک تغییر کلی است که در اثر آن تحولات کوچک به وجود آمده.

آنجا که صحبت از نقطه حساس بود(۶) تا اندازه ای می شد این حرف شما را درباره آن نقطه حساس، یعنی آن گردشگاههای تبدل نوعی تاریخ، گفت. این مسئله به هر حال مسئله جداگانه ای است. ممکن است شما اساسا نظریه ای در اینجا ابراز بدارید و آن نظریه همین باشد؛ بگویید این عاملهای خاصی که اینها ذکر کردند، همین تبدلهای تدریجی، تغییرهای تدریجی در همه شئون زندگی، یکمرتبه جهش وار تبدیل می شود به یک تغییر کیفی. ممکن است کسی این نظر را بگوید، ولی به هرحال این مسئله غیر از آن مسئله است. اینکه انسان دنبال این باشد که جامعه تبدل نوعی پیدا می کند یک مسئله است، و اینکه علتش چیست مسئله دیگری است. اولی پذیرفتن این مسئله است که اصلاً ماهیت جامعه تغییر می کند، بدین معنی که تمام تشکیلات و نظامات جامعه، از آن بن گرفته تا رو، بکلی عوض می شود [ و جامعه] نوع دیگری شمرده می شود غیر از نوع اولش [ ولی دومی شامل این مسئله نیست.] از نظر مارکسیستها نوع ابزار تولید که تغییر کرد، نوعیت جامعه نیز عوض می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب فلسفه تاریخ