فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به های‌های خندیدن

کتاب به های‌های خندیدن
چند سانحه کوتاه

نسخه الکترونیک کتاب به های‌های خندیدن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب به های‌های خندیدن

در را که باز کردم، نان و روزنامه را به دستم داد و گفت: باران می‌بارد، نان را لای روزنامه گذاشتم تا خیس نشود. نان را سر سفره گذاشتم و روزنامه را تا کردم. نشست. چای هر دویمان را شیرین کرد و لبخند زد. گفت: خبرها را دیده ای؟ یک تکه نان در دهانم گذاشتم. تلخ بود. گفتم: نان را دیگر لای روزنامه نگذار مرتضا، تلخ می‌شود.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.26 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب به های‌های خندیدن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به های های خندیدن

چند سانحه کوتاه

مرجان فولادوند





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

فصل اول

سرانجام

لیلی توی قصه ماند.
مجنون سر به بیابان گذاشت و یک چند هم نشین بهایم شد.
قبیله های بسیار دید و سرزمین های بسیار.
و
قصه های بسیار شنید.
سعدی را در نجد دید، سعدی نصیحتش کرد:

«به هیچ یار منه خاطر و به هیچ دیار
که برّ و بحر فراخ است و آدمی بسیار!»

و دست زد پشت شانه اش.
مجنون حافظ را ندید، حافظ با جهان گردها خوش نبود.
و مجنون هرگز گذارش به شیراز نیفتاد.
لیلی توی قصه پیر شد. مجنون رسید آن طرف دنیا.
مجنون مرد جهان دیده ی جذابی شده بود که در بهترین تئاترهای «برادوی» هرشب و برای سال ها نمایش:

لیلی و مجنون
از قصه های عاشقانه ی نظامی گنجه ای

را روی صحنه می برد و زن ها برایش می مردند.

تدبیر

... گفت: سوگندان سخت خورده ام که چون بر شهر ظفر یابم، چندان از مردمان رگ زنم که آسیاب از خون این زندیقان بگردد و از آرد بیخته نان کنم و بر جوی خونشان نشسته، روزه بشکنم.
نوشته اند چهل هزار از مرد و زن و کودک گردن زد و آسیاب نچرخید تا وزیر بزرگ که خود پدر در پدر از آن دیار برآمده بود، به شفاعت آمده خدمت کرد و گفت:
ـ اگر امیرزاده رخصت دهد، تدبیری کنم تا دست از اینان بدارد و روزه بشکند.
امیرزاده گفت: حاشا! که من سوگندان سخت خورده ام نام های جلاله را تا نان از آسیابی خورم که از خون اینان گردیده است.
وزیر گفت: سوگندان را از مال پدران کفاره های عظیم خواهم داد و امیرزاده خود دانسته است اگر چهل هزار دیگر رگ زند نیز، آسیاب نچرخد.
امیر زاده گفت: تدبیر چیست؟

وزیر آب در خون کرد و آسیاب گشت و آرد کردند و نان پختند و امیرزاده از آن نان روزه بشکست
و سوگندان برقرار بماند.

دلداری

حکمش را داده بودند. ملاقات تمام شده بود. باید برمی گشت به بند. ترس توی چشم هایش بود. میز را دور زدم و کنارش ایستادم. دست انداختم دور شانه های لاغر شده اش.
کنار گوشش به دلداری و لبخند گفتم:
«دل شکسته نباید داشت که چنین حال ها مردان را پیش آید که تا جان در تن است، امید صد هزار راحت است و فرج است...»

خندید
خندید
خندید

با هم بیهقی خوانده بودیم. هر دو پایان قصه را می دانستیم:
«... و حسنک قریب هفت سال بر دار بماند چنان که پاهایش همه فرو تراشید و خشک شد، چنان که اثری نماند تا به دستوری فرو گرفتند و دفن کردند، چنان که کس ندانست سرش کجاست و تنش کجا....»

پایان

پادشاه حکیم را نزد کنیزک زرد و بیمار برد.

«حکیم، رنگ و رو و نبض و قاروره بدید
هم علاماتش هم اسبابش شنید»

گفت: درد عشق است چاره اش دانم.
و فرمود تا مرد زرگر را از سمرقند آوردند که جوانی به قامت بود و شهرآشوب.
کنیزک با دیدن معشوق دیرین اندک اندک شفا یافت و شکفته و زیبا شد.
حکیم سی شب، هرشب شربتی زهر بر شراب جوان افزود تا هر روز تکیده تر و زردروتر گشت و سرانجام زشت و رنجور بر بستر افتاد. اندک چیزی حتا از زیبایی اش نمانده بود.
حکیم به پادشاه گفت: کنیزک از عشق مرد شفا خواهد یافت به دیدن زیبایی که به زشتی می گراید و صورتی که زردی می پذیرد و می میرد، «زان که عشق مردگان پاینده نیست...»(۱)
و پادشاه شادمان مثنوی می خواند: «عشق هایی کز پی رنگی بود» هردو چشم انتظار پایان قصه ای بودند که پیش از این مولانایشان در مثنوی عظیم الشان معنوی سروده بود که قرآن عجم بود و تالی وحی.
شب سی ام جوان، که دیگر کسی را نمی شناخت حتا کنیزک را، لاغر و زشت و زرد جان داد و مرد.
کنیزک شکفته و شاداب در کنارش ماند و سحر گاه با خنجری زهرآلود پهلوی خود را درید.
آن ها همه مثنوی خوانده بودند
و کنیزک خسرو و شیرین.

باز هم از سر نو

لیلی که چراغ دلبران بود
رنج خود و گنج دیگران بود
نظامی، لیلی و مجنون

نظامی گفت: دیگه وقتشه لیلی جان. حاضری؟
لیلی گفت: باز دوباره؟ هشت صد ساله هی من از عشق مجنون می میرم و مجنون از غصه ی من.
ـ خوب مردم همین رو می خوان.
ـ نه گمونم. نمی بینی تماشاچی ها هی دارن کم تر می شن؟بذار یه جور دیگه تمومش کنیم.
ـ پیشنهادت چیه؟
ـ خوب مثلاً بعد از یه تعلیق حسابی پدرم بالاخره از مجنون خوشش بیاد و موافقت کنه. یه هپی اند خانوادگی خوب!
ـ کجای این که گفتی شییه اسطوره ی عشق ابدی بود؟ این جا که بالیوود نیست بچه.
ـ خوب. با هم فرار کنیم.
ـ واویلا! فکر نکردی مجوزمون رو لغو می کنن که بدآموزی داره؟
ـ پس خودم با ابن سلام حرف بزنم. بگم آقای محترم من کس دیگه ای رو...
ـ باریکلا دیگه چیا یاد گرفتی؟ نمی گن هی رمان خوند فیلم دید هوایی شد؟ نمی گن حیای زن چی شد؟ غیرت مرد کجا رفت؟
ـ باشه. مهرم حلال جونم آزاد. از ابن سلام طلاق بگیرم.
ـ حواست هست چی می گی؟ این که شد سست کردن بنیان خانواده.
ـ پس از اصل بی خیال عشق و مجنون. فراموشش کنم. بشینم سرخونه زندگیم و یک عمر با خوبی و خوشی...
ـ تکلیف مردم چی می شه اون وقت؟ این همه شعر و ترانه، قصه، ضرب المثل و...
تکلیف دنیا چی می شه بدون افسانه ی عشق ابدی؟ باید یه چیزی توش ثابت باشه یا نه؟ باید یه چیزی باشه که هر وقت بخوایش همون جا باشه که بود؟ که گیرم نداشته باشیش. اما بدونی که هست؟

لیلی چیزی نگفت. طبق عادت گردنش را کمی به سمت شانه ی راست کج کرد و از لای پلک های نیم باز حکیم نظامی را نگاه کرد. از همان حالت ها که نمی دانی هم الان می خندد یا می زند زیر گریه.
ـ پس حداقل بگو صحنه رو یه جارو بزنن. خاک خالیه.

نظرات کاربران درباره کتاب به های‌های خندیدن