فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تاریخ بیهقی به روایتی دیگر

نسخه الکترونیک کتاب تاریخ بیهقی به روایتی دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تاریخ بیهقی به روایتی دیگر

تاریخ بیهقی به لحاظ نثر همان جایگاهی را در ادبیات ایران دارد که شاهنامه فردوسی در نظو، و سال ها است که در دانشگاه‌ها تدریس می‌شود و مورد پژوهش و بررسی قرار می‌گیرد.
این اثر ارزشمند نه تنها تاریخی هستند درباره روزگار غزنویان به شمار می‌آید بلکه شخصیت پردازی و شیوه روایتگری هنرمندانه، زاویه‌های دید مناسب، فضاسازی‌هاتعلیق‌ها و دیگر شگردهای ادبی، داستان‌واره‌ای تاریخی از آن ساخته است.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۵۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تاریخ بیهقی به روایتی دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دو کلمه..

شیخ ابوالفضل محمدبن حسین کاتب بیهقی در سال ۳۸۵ ه.ق (۳۷۴ خ) در حارث آباد (یا به قول آقای دولت آبادی، حیات آباد) نزدیک سبزوار چشم به جهان گشود و هنوز سی سال نداشت که به دربار سلطان محمود غزنوی راه یافت و دستیار بونصر مشکان شد، که صاحبدیوان رسالت بود، و خیلی زود اعتماد او و سلطان محمود را به خود جلب کرد.
دیوان رسالت یکی از نُه دیوان مهم دربار غزنویان به شمار می آمد که نامه نگاری های دولتی در آن انجام می گرفت و ریاست آن را بونصر مشکان به عهده داشت.
ابوالفضل بیهقی در روزگار سلطان مسعود، که به جای پدرش بر تخت سلطنت نشسته بود، همچنان به نویسندگی در این دیوان اشتغال داشت و مورد اعتماد بود تا در دوره ی سلطان عبدالرشید، برادر مسعود و هفتمین امیر غزنوی، که صاحبدیوان رسالت شد، و در همین دوره، گویا با توطئه ی بوسهل زوزنی، مدت کوتاهی به زندان افتاد.
بیهقی پس از مرگ سلطان فرخزاد، پسر مسعود و هشتمین امیر غزنوی، در شصت وپنج سالگی از خدمات دولتی کناره گرفت و به نوشتن تاریخ خود پرداخت و در هشتادسالگی درگذشت.
بونصر مشکان، که از همان آغاز استعداد تاریخ نویسی بیهقی را دریافته بود و در همه ی نشست های مهم و مشورتی سلطان محمود و سلطان مسعود شرکت می کرد، به او یاری می داد تا از همه ی تصمیم های آنان و نیز از رخدادها آگاه شود و یادداشت های روزانه اش را پربارتر کند. بیهقی از دیگران نیز که مورد اعتمادش بودند کمک می گرفت تا بتواند آن چه را به چشم ندیده است با اطمینان کامل در تاریخ خود بیاورد؛ خواجه عبدالغفار یکی از آنان بود که اطلاعاتی درباره ی روزگار نوجوانی مسعود در اختیارش گذاشت، حتا به وسیله ی مطربه ای ستی زرین نام، که در حرم سلطان مسعود نقش پرده داری مورد وثوق را بازی می کرد، به خبرهای پنهان آن جا دست می یافت.
بیهقی رخدادها را از سال ۴۰۹ ه.ق پی گرفته است و گاه به سال های پیش تر نیز اشاره می کند و گفته می شود که تاریخ وی سی جلد بوده است، اما آن چه از این اثر ارزشمند به ما رسیده از اواسط جلد پنجم تا جلد نهم است که زندگی مسعود را از نوجوانی تا حرکت اش به هند در بر می گیرند و نیز جلد دهم را داریم که به تاریخ خوارزم می پردازد، و نویسنده وعده می دهد که پس از پایان آن، به ادامه ی رخدادهای ری و سرنوشت مسعود خواهد پرداخت که اگر هم به وعده اش وفا کرده باشد، به دست ما نرسیده است.
من از این میان به زندگی سلطان مسعود پرداخته ام که در حقیقت یک رمان تاریخی به شمار می آید و گزارشی واقع گرایانه (رئالیستی) از زندگی این پادشاه غزنوی است.
بیهقی، به هر دلیل، روند وقایع را با توالی منظم زمان پیگیری نکرده است؛ گاهی به عقب برمی گردد و گاهی اشاراتی به آینده می کند و نیز در این میان داستان واره هایی از تاریخ می آورد تا نمونه هایی مشابه از حوادث را در گذشته بنمایاند و برای اندرزگویی و عبرت از آن ها بهره برداری کند. اما من وقایع را پی درپی آورده ام تا دنبال کردن و دریافت آن ها برای خواننده آسان تر باشد، و در این مورد مدیون جناب جعفر مدرس صادقی، نویسنده ی گرانمایه ی معاصر، هستم و پخته خواری ویرایش ایشان را از تاریخ بیهقی کرده ام. داستان واره ها را هم گذاشته ام برای وقتی دیگر، که بدین سان زندگی مسعود می ماند از نوجوانی تا راهی شدن اش به سوی هند، اما حیفم آمد که سرنوشت وی برای خواننده مبهم بماند. بنابراین، بخش آخر را از تاریخ گردیزی و مجمع التواریخ و القصص نجم الدین سیف آبادی و منابع دیگر گرفتم و بر رمان نقطه ی پایان گذاشتم.
بهترین بخش تاریخ بیهقی همین بخش است، چون در جایگاهی قرار داشته که از نزدیک گواه بسیاری از رخدادها بوده و با شخصیت های رمان اش مثل مسعود و بونصر مشکان و احمدِ حسنِ میمندی و احمد عبدالصمد و بوسهل زوزنی و دیگران سروکار داشته و جنگ های مهم را دیده و شاهد برآمدن سلجوقیان و بسیاری حوادث دیگر بوده است.
بیهقی در هنر به شیوه ی واقع گرایی (رئالیسم) دلبسته است. شعری را می پسندد که از واقعیت سخن بگوید و پندی در آن جلوه کند، و تاریخ از نظر او باید بیان عین رخدادها باشد و از آن عبرتی حاصل آید و غیر از این را، هرچه که هست، بیهوده می انگارد؛ چنان که به هزارویک شب اشاره می کند و افسانه اش می خواند و مورد نقدش قرار می دهد و از شاهنامه ی فردوسی حتا نام نمی برد، و تاریخ خود را بر پایه ی همین اندیشه نوشته است، با نثری بسیار زیبا، نثری که از دوره ی سامانیان به او رسیده و اینک دارد به سوی نثر فنی مصنوع و متکلف دوره ی بعد می رود. نه آن سادگیِ نثر تاریخ بلعمی را دارد و نه همچون نثر کلیله و دمنه ی ابوالمعالی مغلق است و مصنوعی. واژه های عربی را به کار نمی گیرد مگر آن جا که رساتر و آسان تر از واژه های پارسی، یا اصطلاحات اداری و مذهبی باشند. جمله های اش، به سانی که در نثر مُرسَل می بینیم، همه ساده و کوتاه نیستند و به مناسبت آمده اند که گاه موجز و کوبنده و گاه طولانی اند و گاهی هم از نثر عربی تاثیر پذیرفته اند. همان شیوه ی نوشتنی که دارد آرام آرام در نثر زیبای سامانی رخنه می کند، و از این به بعد با میل به فضل فروشی نویسندگان اش پا می گیرد و هرچه از سده ی چهارم دورتر می شویم غلظت بیشتری پیدا می کند.
در نثر بینابینی بیهقی به جمله هایی برمی خوریم که بوی ترجمه از زبان عربی را می دهند: «تاریخ دیده ام بسیار که پیش از من کرده اند پادشاهان گذشته را خدمتکاران ایشان.» یا «ننمود پیش چشم و همت بلند و شجاعت اش آن قلعه و مردان بس چیزی.» یا استفاده از مفعول مطلق عربی: «که دیدار کنند دیدار کردنی به سزا.» و نیز در نثر وی به مناسبت روزگارش آیه و حدیث و روایت و شعر و ضرب المثل های عربی هم کم نیست، که آن ها را همه یا فارسی کرده ام یا اگر حذف شان لطمه ای به مطلب نمی زده است از خیرشان گذشته ام. جز این ها، بیهقی به پیروی از شیوه ی نوشتن در روزگار خویش نمونه های زیادی آورده است که امروز به گوش ما آشنا نیستند، مثل افزودن «ی» به آخر فعل های انشایی: «کاشکی فسادی تولید نکندی.» یا «اگر بودستی، خواجه ی بزرگ بدین جای نیستی.» یا جمع بستن صفت ها در هماهنگی عددی با موصوف: «ساقیان ماهرویان» و نمونه های فراوان دیگری در موارد دیگر که امروز برای ما غریبه اند.
نثر بیهقی پُر است از اصطلاحاتِ زبانِ گفتاریِ آن روزگار در قالب صُوَر خیال. کنایه را بیشتر به کار برده و بعد استعاره است و مجاز و کمتر از همه تشبیه، که بسیاری از آن ها را امروز به کار نمی بریم: «از جای بشد» به معنی از کوره در رفت یا «به دست و پای بمرد» به معنی خشک اش زد، و کنایه های وصفی و فعلی و تمثیلی بسیاری که با استفاده از آن ها به بیانی پوشیده و هنری می پردازد: «خرما به بصره بردن» یا «ژاژخاییدن» یا «سرد کردن» که به جای شان اصطلاحات امروزی گذاشته ام، اما برخی را که باز می توانند به کار آیند، دلم نیامد که نباشند. مثل «گرگ آشتی».
نثر تاریخ بیهقی اگرچه پیچیدگی های نثر فنی سده های پس از او را ندارد، اما به هر روی، حدود هزار سال پیش نوشته شده است و خواندن اش برای خواننده ی امروز مشکل می نماید، پس کوشیده ام در بازنویسی آن، نثری را پیش روی خواننده بگذارم که روان باشد و خوشخوان، اما زیبایی و آهنگ کلام اش را حفظ کرده و چنان باشد که مزه ی قلم او را بدهد.
اشاره کردم که بیهقی خود ناظر رخدادها بوده است و هیچ تاریخ دیگری مربوط به دوره ی غزنویان نداریم که به اندازه ی تاریخ بیهقی مورد اعتماد باشد. تاریخ گردیزی هست، اما وقایع را فهرست وار آورده و همه ی آن روزگار را در ده صفحه خلاصه کرده است. بیهقی می گوید: «در تواریخ چنان می خوانند که فلان پادشاه فلان سردار را به جنگ فرستاد و فلان روز جنگ یا صلح کردند و این آن را بزد و برین بگذشتند، اما من آن چه واجب است به جای آرم.» و با درکی ژرف که از انسان و فلسفه ی تاریخ دارد، شاید کارش نخستین اثر سیاسی فارسی باشد که به تجزیه و تحلیل علت شکست ها و ناکامی ها می پردازد و گاه نیز خواننده را بر آن می دارد تا علت آن ها را خود دریابد، و خوب می داند که نویسنده از طریق اشخاص و موقعیت های عینی داستانی یا واقعی بهتر می تواند به بیان اندیشه های کلی و انتزاعی بپردازد تا از طریق زبان تجریدی.
اگر عاطفه، تخیل، شیوه ی بیان و زبان، آهنگ واژه ها و معنا و محتوا ابزار باشند و چگونگی کارکرد و ترکیب آن ها ادبیات، پس تاریخ بیهقی اثری ادبی است؛ که با فضاسازی ها و حادثه آفرینی ها و شخصیت پردازی های اش رمانی تاریخی پدید آورده است. او مثل گردیزی تنها یک گزارشگر نیست. حادثه ها را می بیند و با کمال خردمندی به آن ها جان می بخشد. هر صحنه ای را که بیان می کند بار عاطفی عمیقی دارد. خواننده خود را در صحنه می بیند. شخصیت ها و فضاها زنده اند. خواننده ترسی را که در فضای استبدادزده و امنیتی آن روزگار موج می زند حس می کند. فساد دربار را که در شراب خواری و همجنس بازی و جاسوس پروری و جنگ قدرت و دزدی و آدمکشی و ستمگری نمود می یابد می بیند. بیهقی نویسنده ای واقع گراست، از هیچ پدیده ای آسان نمی گذرد و هیچ سخنی را ناگفته نمی گذارد و گاه که نمی تواند پوست کنده بگوید، سخن اش را با زبان بی زبانی و در بین سطرها با خواننده ی هوشمند در میان می گذارد. توطئه ها و آدمکشی ها و دزدی ها را برملا می کند اما به سانی که کس نتواند بر او خرده بگیرد. شگردهای روایی را به خوبی می شناسد و از آن ها به مناسبت بهره می گیرد تا توانِ نوشتن را در فضایی داشته باشد که برادر به برادر رحم نمی کند و زورمداران و زرپرستان به چیزی جز منافع آنی خویش نمی اندیشند، و قلم اش را در آن فضای هولناک چنان هنرمندانه می رقصاند که هم گویا باشد و هم در امان بماند. خود گاهی اشاره می کند که فلان دست نوشته یا برخی اسنادش گم شده اند و اگر بودند، بنای این قصه استوارتر می بود و به این فرض پروبال می دهد که از جلد دهم به بعد را یا نگذاشته اند بنویسد یا به تهدید از او گرفته اند و یا دزدیده اند. او با تعلیق هایی که می آفریند، خواننده را به دنبال خود می کشاند و چندان به گوش اش می خواند و چندان نمونه های گونه گون در برابرش می چیند تا دریابد از چه می خواهد سخن بگوید و بر آن اش می دارد که نانوشته های اش را هم بخواند.
ما در متون تاریخی مان مردم را نمی بینیم. آن ها محلی از اِعراب ندارند. بازیچه هایی بیش در دست صاحبان قدرت به حساب نمی آیند، اما این جا مردم هستند و بیدارند. حسنک را که بر دار می کنند حضور دارند. واکنش نشان می دهند. شخصیت های رمان بیهقی زنده اند. احمد حسن میمندی و بوسهل زوزنی و سلطان مسعود و آلتون تاش و دیگران جان دارند. آدم ها واقعی هستند که کنش ها و واکنش هایی طبیعی از خود نشان می دهند. حتا صحنه ها جان دارند. جنگ را چنان وصف می کند که خواننده اش را به نفس نفس می اندازد و از سیل چنان می گوید که وحشت به جان می اندازد. از برخی رخدادها سرسری می گذرد و برخی دیگر را باز می کند و به تفصیل از آن ها سخن می گوید. زندگی آدم ها و احساسات و کنش ها و واکنش های شخصیت ها در گردش زمان، و نیز تقدیر و اهمیت اش در حیات آنان، همه دست به دست هم می دهند و قصه را پیش می برند. هر حادثه و هر گفت وگو و هر شخصی که وارد قصه می شود، نقشی به سزا در پیشبرد آن دارد.
اگر اشتباه نکنم، دکتر زرین کوب است که می گوید حوادث تاریخی مصالح هستند و مورخْ معمار. هر معماری از این مصالح بنای خاص خودش را می سازد، و این بیهقی است که با رخدادهای تاریخی، که خود گواه شان بوده، ساختمانی به این زیبایی را برپا کرده.
والتر اسکات را پدر رمان تاریخی می دانند و لوکاچ می گوید که این گونه ی ادبی از نیمه ی دوم قرن نوزدهم میلادی شکل گرفته است! پس تاریخ بیهقی را چه بنامیم؟
این گنجینه تا نیمه ی دوم قرن نوزدهم میلادی از چشم ما دور مانده بود تا این که مورلی، خاورشناس انگلیسی، در هند چاپ اش کرد که به چاپ اول کلکته معروف شد. مثل هزارویک شب و مثل کلیله و دمنه، دیگری آمد و گفت شما چه دارید! پس از او به همت ادیب نیشابوری چاپی سنگی از آن در تهران منتشر شد و پس از آن بود که استاد سعید نفیسی و دکتر غنی و دکتر فیاض روی این اثر هنری کار کردند و سرانجام در سال ۱۳۵۰ دانشگاه فردوسی مشهد چاپ شسته رفته ای را به همت دکتر علی اکبر فیاض از این اثر ارزشمند منتشر کرد که، هنوز برای کسانی که روی این کتاب کار می کنند، نسخه ی مرجع به شمار می آید. این چاپ ترجمه ی فارسیِ نامه ی خلیفه ی عباسی به سلطان مسعود، توضیحات و تعلیقاتی برای برخی نام های اشخاص و اماکن و قبایل، و نیز برای لغات و ترکیبات دارد و اختلاف نسخه های خطی را که منابع اش بوده اند، در پاورقی ها نشان داده و در ۱۰۹۰ صفحه چاپ شده است. افزون بر نسخه ی ایشان، از سه نسخه ی دیگر نیز بهره برده ام: یکی نسخه ای سه جلدی که دکتر خلیل خطیب رهبر، استاد دانشگاه تهران، از روی نسخه ی دکتر فیاض تهیه کرده اند که واژه های متروک و مشکل و شعرها و نیز هرچه را به زبان عربی بوده و نیز امثال و حکم و نکته های دستوری و ادبی را همه توضیح داده اند. فهرست های معمول را هم گذاشته اند و در جمع منبعی فراهم آورده اند که بیشتر به کتاب های درسی شباهت دارد. بی تردید دانشجویان و علاقه مندان به این گونه آثار بهره های فراوان از آن برده اند و می برند. دیگری نسخه ی پروپیمان دکتر محمد جعفر یاحقی و مهدی سیدی است که انتشارات سخن در دو جلد منتشر کرده؛ جلد نخست متن تاریخ بیهقیست و جلد دوم شامل تعلیقات و توضیحات و فهرست ها و همه ی مواردی ست که برای درک و دریافت این اثر لازم می نماید. و نیز نسخه ی استاد سعید نفیسی را دیده ام که آن هم جلد نخست اش متن تاریخ بیهقیست و جلد دوم اش نقد حواشی سید احمد ادیب.
اما، استاد گرانمایه ام جناب دکتر محمد دهقانی کاری کرده اند کارستان. ایشان تحلیلی عالمانه و ادیبانه از تاریخ بیهقی به دست داده اند و نام اش را «حدیث خداوندگی و بندگی» گذاشته اند، کاری که پیش از این کسی نکرده است، تحلیلی از دیدگاه ادبی، اجتماعی و روان شناختی. و نیز مهم ترین بخش های متن را همراه با توضیحات لازم برای همان بخش ها در کتاب شان آورده اند و افزون بر این ها، به زندگی و آثار بیهقی و جهان در زمان او پرداخته اند. کتاب را نشر نی در شکل و شمایلی شایسته و در پانصد صفحه چاپ و منتشر کرده است. امیدوارم دیگر استادان به تصحیح و مقابله ی چنین آثاری بسنده نکنند و گام در راه ایشان بگذارند تا برای بهتر بهره بردن از چنین گنجینه هایی چراغ راه مان باشند.
در همین زمینه «شعور قلم» را دیدم از جناب رشید کاکاوند که انتشارات ققنوس درآورده اما حیف که کوتاه است و اشاره وار، و نیز «جنبه های ادبی در تاریخ بیهقی» را که اثر دکتر حمیدعبداللهیان است و از انتشارات دانشگاه اراک. ایشان در این کتاب به تاریخ و رابطه ی آن با ادبیات پرداخته اند و عاطفه و تخیل و زبان و اسلوب بیان و موسیقی و نظم بیان را در تاریخ بیهقی مورد بحث قرار داده اند. من از کتاب ایشان درس گرفتم و در همین «دو کلمه...» بهره ها از آن بردم.
کتاب دیگری که در این کار از آن استفاده کردم «فرهنگ تاریخ بیهقی» بود که دکتر سید احمد حسینی کازرونی فراهم آورده اند، و نام ها و فعل ها و امثال و حکم و احادیث و امثال و اصطلاحات درگاهی و لغات و ترکیبات را فرهنگ وار توضیح داده اند. فرهنگی با بیست وچهار نقشه و حدود هشتصد صفحه که انتشارات زوار درآورده است.
«وزیری امیر حسنک» را هم از نویسنده ی بزرگ معاصر جناب دولت آبادی دیدم، اما متاسفانه انتظاری که از آن داشتم برآورده نشد.

محمدرضا مرعشی پور



کودکی و نوجوانی مسعود

سلطان محمود غزنوی در سال چهارصدویک هجری قمری(۱) از بُسْتْ بر راهِ زمینْ داور به جنگ غور می رفت که ناحیه ای کوهستانی میان هرات و غزنه است. در این سفر جنگی، به فرزندان اش، امیر مسعود و امیر محمد، که هر دو چهارده ساله بودند و نیز برادرش، یوسف هفده ساله، که همراهی اش می کردند، فرمان داد در زمینْ داور و در خانه ی بای تگینِ زمین داوری، که والی منطقه از سوی وی بود، بمانند. و به جَّدِ من، که عبدالغفارم، فرمان داد که در خدمت امیران باشد و خواسته هاشان را برآوَرَد، و نیز فرمود که بُنه های گران را همان جا بر زمین بگذارند. و جدّه ای داشتم که زنی پارسا و خویشتندار و قرآن خوان بود که نوشتن می دانست و به تفسیر قرآن و تعبیر خواب و اخبار پیامبران آگاهی داشت و نیز خوردنی ها و نوشیدنی های بسیار خوشمزه و خوشگوار می ساخت و در این کار آیتی بود. پس، جدّ و جدّه ی من کمر به خدمت شاهزادگان بستند.
سلطان محمود ریحانِ خادم را نیز به آموزش آنان گماشته بود که امیرمسعود را می آورد و بالای اتاق بر دشکچه ای می نشاند. امیرمحمد را در دست راست وی جا می داد به سانی که یک زانوی او بیرون از صدر و زانوی دیگرش بر دشکچه بود و امیریوسف را، اندکی آن سوتر از صدر مجلس، در سوی چپ وی می نشاند. و چون سوار می شدند و به گشت وگذار و بازیِ چوگان می رفتند، محمد و یوسف و پرده داری گماشته به این امر، با احترام در خدمت امیرمسعود بودند. و هنگام پسین که آموزگار می رفت، نخست آن دو تن می رفتند و امیرمسعود ساعتی دیگر. و ترتیب این همه را ریحان خادم نگاه می داشت و اگر چیزی ناپسند می دید، بانگ برمی زد. هفته ای دو بار هم سوار می شدند و در روستاها می گشتند و امیرمسعود در این گردش ها، به عادت، میزبان بود. او خوردنی های فاخری را از آن پیرمرد و پیرزن، که جدّ و جدّه ی من بودند، در پنهان و پوشیده طلب می کرد و غلامی خُرد، به نام قراتگین، واسطه ی این کار بود که می گفتند از نخستین غلامان سلطان محمود در هرات بوده و بعد به سالاری رسیده و سپس پرده دار امیرمسعود شده است. امیرمسعود در صحرا خوردنی ها را غافلگیرانه پیش می آورد و میزبان بزرگان همزاده ی خویش می شد و پس از غذاخوردن نیز هدیه هایی به ایشان می بخشید.
بای تگینِ زمین داوری هم از نخستین غلامان سلطان محمود به شمار می آمد و سلطانْ او و زنِ کاردان و پارسای اش را بسی گرامی می داشت. و هنگامی که امیرمسعود به جانشینی پدر بر تخت نشست، این زن را به حُرمت خدمت های پیشینْ فراوان ارج می گزارد و چونان مادر خویش اش می انگاشت. این زن، چندین بار در غزنین، در پیشگاه سلطان مسعود از روزگار گذشته یاد کرد و از رفتارهای شاهانه ی امیر حکایت ها راند و سلطان شادمان گشت و از آن جای ها و روستاها و خوردنی ها بسی جویا شد.
بای تگینِ زمین داوری، هنگامی که سلطان محمود آخرین امیر صفاریان را پس از سه سال زدوخورد در سیستان برانداخت، از آن جا صدوسی طاوس نر و ماده با خود آورده بود، که می گفتند بومی زمین داور شده اند و در برخی خانه ها می بودند و در گنبدی ها بچه می آوردند. امیرمسعود آن ها را دوست داشت و در طلب شان بر بام ها می شد. در خانه ی ما هم در دو سه جایِ گنبدی تخم و بچه کرده بودند.
یک روز، امیرمسعود جدّه ام را از سرِ بام آواز داد و چون نزدیک شد، به او گفت: خواب دیدم در سرزمین غور هستم و آن جا هم مثل این جا قلعه داشت و نیز طاوس و خروس بسیار. من آن ها را می گرفتم و زیر قبای ام می کردم و پَرپَر می زدند و درهم می لولیدند. تو که همه چیز را می دانی، تعبیر این خواب را برای ام بگو.
پیرزن گفت: اگر خدا بخواهد، امیر همه ی سران غور را می گیرد و زیر فرمان شان می آرد.
امیرمسعود گفت: من هنوز همچون پدر سلطان نشده ام، ایشان را چگونه زیر فرمان بیارم؟
پیرزن پاسخ داد: وقتی بزرگ شدی، اگر ایزد بزرگ و توانا بخواهد، چنین خواهد شد. یادم می آید پدرت، سلطان، که در روزگار نوجوانی اش این جا بود و این ولایت را زیر فرمان داشت، اینک بیشتری از جهان را گرفته است. تو هم مثل پدرت می شوی.
امیر گفت: اگر خدا بخواهد!...
و سرانجام، همان شد که پیرزن به خواب دیده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب تاریخ بیهقی به روایتی دیگر

بسیار خوب بود
در 3 هفته پیش توسط
متن توضیح درباره کتاب نیاز به تصحیح املایی دارد.
در 3 ماه پیش توسط
بسیار عالی کارکرده
در 7 ماه پیش توسط
زیباست
در 7 ماه پیش توسط