فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بیرون از گذشته، میان ایوان

نسخه الکترونیک کتاب بیرون از گذشته، میان ایوان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بیرون از گذشته، میان ایوان

نحسی پشت کردن به قصه‌ی سیندرلا بود یا چیز دیگری نمی‌دانم. هرچه باشد سیندرلا که یکی یکدانه‌ی دنیا بود اگر می‌فهمید یک‌جفت کفش هست که به پای همه‌ی زن‌های دنیا اندازه می‌شود، دماغش به خاک مالیده می‌شد. اما این وسط قصه‌ی من با قصه‌ی سیندرلا یک وجه اشتراک هم داشت.

  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.73 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بیرون از گذشته، میان ایوان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل یک

نیست... به گمانم دوباره شبانه جسته و رفته از میان کاغذها. باز مداد سیاه را هم با خودش برده. لابد نگران بوده ننویسمش. نگرانیِ هر شبش است اما برای ننوشتنش هم دلش یک دل نمی شود آخر. بازی راه می اندازد و همین جا خواب می کند من و خودش را؛ همین جا میان این کاغذهای نو و کهنه.
چشم هام نیمه باز می شود و هنوز خواب و بیدارم و کاغذها را زیر و رو می کنم که می بینم صفحه ی سیزده نیست. توی صفحه سیزده، زن، نویسنده را جان به سر کرده بود.
اولش بهانه آورده بود؛ ضعف کرده، نا ندارد و شده است مثل وقت هایی که می خواهد سیکل ماهیانه اش شروع شود. یادم افتاد توی تقویم میان دوره هاش را علامت زده ام. از همان روز شروع این داستان و این زن، یک جدول کشیدم و به خودم گفتم؛ زن است دیگر، بالاخره این سندرم قبل از خونریزی به هم می ریزدش.
تا پایان دوره و شروع خونریزی چند روزی مانده بود هنوز، اما حالا ضعف را بهانه کرده بود و نمی ماند توی صفحه ی سیزده. گفت دلش شوری می خواهد و چابک پریده بود بیرون و سر در آورده بود از صفحه ی اول پاکنویس ها.
بعد از ماه ها، هنوز پاکنویس ها شش ورق هم نمی شود. چیده بودمشان روی هم کنار دیوار. اما پریده بود صفحه ی اول؛ روی میز چیده شده ی شب یلدامان.
هوار کشیدم: این تنها صفحه ی آبرومند داستان است، عزیز پای این بساط کلی زحمت کشیده!
اما هرچه دلش خواست ناخنک زد. بعد هم تا یک مشت بادام شور از کاسه قاپ نزد، برنگشت سرِ جاش. این طور وقت ها آدم ساکت بماند بهتر است؛ اما نشد و داد زدم. با این حال زود به خودم آمدم و و دیگر حرف نزدم. همین که به ذهنم رسید اسمش را بگذارم خورشید، ته دلم غنج رفت. اما مشکل این بود که باید او هم قبول می کرد. من هم هی با خودم کلنجار می رفتم آیا از زن بپرسم؛ که اسم خورشید را دوست دارد یا نه؟
آدم این وقت ها هی بالا و پایین می کند که بپرسد یا بی خیال شود؟ آخرش هم می پرسد تا بالاخره دل خودش را یک دل کند.
با همه ی بی قراری هاش و بهانه ی شوری خواستنش، دوتا بادام بیشتر به دهانش نگذاشته بود که آرام شد و رفت نشست کنج دیوار هال، خودش را توی سجاف دیوار جا داد. زانوهاش را چسباند به سینه هاش و خیره شد نمی دانم به کجا. به یک جایی که قطعن نبود توی صفحه ی سیزده؛ یعنی آن جا را ننوشته بودم توی آن صفحه. جلوتر رفتم. او هم آرام آرام زل زد به مداد سیاه لای انگشت هام. باز هم وقتِ پرسیدن نبود، اما خر شدم و پرسیدم: «صدایت کنم خورشید؟ خورشید را دوست داری؟»
جواب نداد، اصلن اسم به چه دردش می خورد وقتی گوش نمی داد. می دانستم وقتی به جایی بیرون این چرکنویس کاهی زل می زند آدم باید الاغ باشد که از خورشیدنامی جواب بخواهد. نگاهش را چرخاند روی مشت بسته اش که حالا روی زانویش بود، مشتش را باز کرد، فقط دوتا بادام دیگر مانده بود کف دستش. بقیه پخش هال شده بود و هال فرش بود از یک عالمه کاغذ که هیچ وقت به سرانجامی نرسیده بودند. نمی دانم از کجا شنیده بود، همان طور که ماتِ بادام های کف دستش بود، گفت:
«شوری آدم را گرم می کند مثل عشق، و آدم که دلش پر بکشد برای شوری...»
حرفش را خورد و بادام ها را دیگر نخورد. حرفش را که بخورد، باید با همان مداد سیاه که این جور وقت ها بهش چشم غره می رود، دست وبالت را جمع کنی و بروی پی کارت. باید بروی پی کاری تا شاید دوباره وقت دیگری رام بشود و بتوانی با او حرف بزنی. حالا چاره ای نداشتم. تسلیمِ او مداد را گذاشتم زمین تا خیالش راحت شود و خوابیدم روی شکم و آن قدر دست دراز کردم تا توانستم با نوک انگشت چندتایی از بادام ها را جمع کنم. یکی را گذاشتم توی دهانم. شوریش دلچسب بود، پس نجویدمش، مزه مزه کردنش بیشتر کیف داشت. صفحه ی یک را پیش کشیدم و زیر مشتم نگهش داشتم. چندتایی بادام میان مشتم مانده...
... آفتاب از لای پره های عمودی کرکره تا میان اتاق آمده و افتاده بود پشتم. کمرم که داغ شد چشم هایم را باز کردم. گوشه ای از آفتاب هم رسیده بود به صفحه ی اول پاکنویس ها که میز یلداش حالا واریخته شده بود!
چشم وا کرده ام و پیداشان نمی کنم میان کاغذها، نیستند. نه صفحه ی سیزده، نه مداد سیاه، و نه خورشید. مشتم توی خواب باز شده و بادام ها ریخته روی صفحه ی شب یلدا. عزیز نگران سفره اش می شود، سفره در هر کجایی باید صاف و مرتب باشد. نه کرسی گیر می آید توی این روزگار و نه دیگر دلم می خواهد روی میز بچینم شان. سفره را پهن می کنم میان اتاق صفحه ی اول، گمانم جنسش از کرباس باشد بهتر است. ظرف بادام سرخالی مانده و من هی پی بادام می گردم و شوری. تا کاسه ی بادام پُرتر شود. خورشید به انارها دست نزده و کاسه ی پایه بلند دانه انارها دست نخورده مانده.
گفت: دلش شوری می خواهد و انار بهشت را یادش می اندازد.
گفت: کار دارد حالا حالاها توی این دنیا!
تعارفش هم کردم اما انار نخواست.
عزیز از صبح انار دان می کرد. همان اول هم یک کاسه ی پُر جلومان می گذاشت و می گفت: سیر انار بخورین.
هیچ دستی نباید می رفت سمت قدح. حرف عزیز حکم، فرمان شاه بود و کسی جرات نمی کرد دست ببرد طرف آن قدح آبی. اما نمی دانم چرا همیشه دلم لک می زد برای دانه های توی قدح. انگار فرق داشتند با همه ی دانه انارهای این دنیا و آن دنیا (بهشت).
ظرف پایه دار بلوری را بیرون می کشم از صفحه و انارها را می ریزم توی قدح بزرگ آبی.
این قدحِ آبی مال خاتون است، هووی عزیز.

نظرات کاربران درباره کتاب بیرون از گذشته، میان ایوان

بد نبود
در 2 ماه پیش توسط