فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پریشانی

کتاب پریشانی
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب پریشانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پریشانی

«ای کاش اسمت پرستو بود، آن وقت حتما ننه هم دوستت می‌داشت. با این روسریِ سفیدی که سرکرده‌ای، بیشتر شبیه کبوتر شده‌ای. اما حیف! کبوتر که نمی‌شود اسم.» داداش اسماعیل دو تا بلال داد دستم و گفت: همین دو تا را که بفروشیم می‌رویم... بگذار روی آتش. پرستو دوباره از جلویِ ما رد شد؛ با پدر و مادرش. دستانم می‌لرزید. هول شده‌بودم و خجالت می‌کشیدم درست و حسابی نگاهشان کنم. اما این‌طور که زیرچشمی می‌دیدم، دختری بود لاغراندام و نحیف با یک مانتوی قهوه‌ای روشن و روسری بلند سفید. پدرش یک طرف و مادرش طرفِ دیگر او ایستاده بودند. مادرش محکم دستش را گرفته بود، دلم بی‌اختیار برای پرستو سوخت. «ای کاش مادرش این‌قدر محکم دستش را نمی‌گرفت. پرستو باید آزاد باشد؛ آن وقت آن چادر سفیدِ گلی گلی را که ننه توی صندوقچه‌اش قایم کرده، سرش کند و بعد توی باد بدود.» آنها از این طرفِ پارک به آن طرف می‌رفتند و هر بار که از جلویِ ما می‌گذشتند، بی‌اختیار تپش قلبم بیشتر می‌شد و دست و پایم را گم می‌کردم. دستانم پیش از آن‌که تکان بخورند تا بلال‌ها را باد بزنند، می‌لرزیدند. چشم‌هایم سیاهی رفت. اسماعیل محکم زده بود پسِ گردنم: خاک عالم... حواست کجاست؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پریشانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پرستو

«ای کاش اسمت پرستو بود، آن وقت حتما ننه هم دوستت می داشت. با این روسریِ سفیدی که سرکرده ای، بیشتر شبیه کبوتر شده ای. اما حیف! کبوتر که نمی شود اسم.»
داداش اسماعیل دو تا بلال داد دستم و گفت: همین دو تا را که بفروشیم می رویم... بگذار روی آتش.
پرستو دوباره از جلویِ ما رد شد؛ با پدر و مادرش. دستانم می لرزید. هول شده بودم و خجالت می کشیدم درست و حسابی نگاهشان کنم. اما این طور که زیرچشمی می دیدم، دختری بود لاغراندام و نحیف با یک مانتوی قهوه ای روشن و روسری بلند سفید. پدرش یک طرف و مادرش طرفِ دیگر او ایستاده بودند. مادرش محکم دستش را گرفته بود، دلم بی اختیار برای پرستو سوخت.
«ای کاش مادرش این قدر محکم دستش را نمی گرفت. پرستو باید آزاد باشد؛ آن وقت آن چادر سفیدِ گلی گلی را که ننه توی صندوقچه اش قایم کرده، سرش کند و بعد توی باد بدود.»
آنها از این طرفِ پارک به آن طرف می رفتند و هر بار که از جلویِ ما می گذشتند، بی اختیار تپش قلبم بیشتر می شد و دست و پایم را گم می کردم. دستانم پیش از آن که تکان بخورند تا بلال ها را باد بزنند، می لرزیدند.
چشم هایم سیاهی رفت. اسماعیل محکم زده بود پسِ گردنم: خاک عالم... حواست کجاست؟ ورشان دار، سوختند.
سریع بلال ها را از روی ذغال های سرخ و داغ برداشتم و نگاهشان کردم. یک طرفشان کاملاً سیاه شده بود و طرفِ دیگرشان اصلاً نپخته بود. مانده بودم چه کار کنم. از هولم، بی آنکه بفهمم چرا، بلال ها را فوت می کردم. اسماعیل که فهمیده بود حسابی گیج شده ام، آنها را از دستِ من کشید و انداخت تویِ آشغال ها و لابه لایِ پوستِ بلال ها.
تازه داشت حالم سرجایش می آمد که مردی گفت: آقا، بی زحمت سه تا بلال هم به ما بدهید.
سرم را بالا کردم. دلم از جا کنده شد. پرستو بود و پدر و مادرش. سریع نگاهم را از آنها دزدیدم و وانمود کردم که به جایِ دیگری نگاه می کنم. اسماعیل مرا هُل داد آن طرف و گفت: برو کنار بچّه؛ دوباره می سوزانی شان.
و خودش سه تا بلال گذاشت رویِ آتش و شروع کرد به بادزَدَن. من بی کار مانده بودم، سریع دست هایم را کردم توی جیب هایم تا پرستو نبیند که دست هایم خشکی زده اند و ترک خورده اند. اما بی کاری عذابم می داد. دلم می خواست کاری داشتم تا انجام دهم. ای کاش داداش می گذاشت تا من بلال ها را باد بزنم. آن قدر سرم را پایین گرفته بودم که گردنم درد می کرد. این طوری فقط سه جفت کفش می دیدم؛ پرستو کفشِ کتانی پوشیده بود، آن هم چه کتانی ای! از همان هایی که من به خاطرش تمامِ تابستانِ پارسال «بامیه» فروختم تا بتوانم یک جفتشان را بخرم. اما حیف، تمام پولش خرجِ دوا و دکترِ چشمم شد و خرید عینکم.
بیشتر از این نمی توانستم بی کار بمانم. به دور و برم نگاه کردم تا چیزی پیدا کنم و خودم را مشغول کنم. گونی را از توی خورجین موتور داداش برداشتم و سعی کردم پوستِ بلال هایی را که یک گوشه روی هم تلنبار شده بودند، بریزم تویِ گونی. اما حتی پوست بلال ها هم با من سَرِ ناسازگاری داشتند. مدام پخش و پلا می شدند و هرچه سعی می کردم جمعشان کنم، بیشتر پخش می شدند و نمی رفتند توی گونی. آن قدر دست هایم را تکان دادم و گونی را این طرف و آن طرف کرد که دستم خورد به سطلِ آب نمک و همه اش ریخت رویِ زمین. سعی کردم به اسماعیل نگاه نکنم و به روی خودم نیاورم. اما متوجه می شدم که چطور دارد به من چشم غره می رود. سریع سطل را برداشتم تا بروم و آن را آب کنم. اما اسماعیل سریع سطل را از دستم گرفت و گفت: تو مواظب باش اینها نسوزند.
و خودش رفت. او باید می رفت تا سطل را از آب خوریِ سر پارک آب کند. بادبزن را برداشتم و شروع کردم به بادزدن. خدا خدا می کردم که داداش اسماعیل هرچه زودتر بیاید. تند تند بلال ها را این طرف و آن طرف می کردم و باد می زدم تا مبادا پرستو متوجّه ترک خوردگیِ پشتِ دست هایم بشود. آنها هنوز رو به رویِ من ایستاده بودند و منتظر بودند؛ سرم درد گرفته بود. ای کاش جرات آن را داشتم تا نگاهشان کنم. حتی نمی دانستم دختری که دوست دارم اسمش پرستو باشد چه شکلی است.
شنیده بودم ننه گفته بود: «من هم اگر یک دختر داشتم، حتما اسمش را می گذاشتم پرستو.» اما هیچ وقت نگفته بود پرستو چه شکلی است. باز یادم آمد که گفته بود: «هر وقت چشمت افتاد توی چشم نامحرم، سرت را بینداز پایین، استغفرا... بگو و بگو لعنتِ خدا بر دلِ سیاه شیطان.» زیر لب زمزمه کردم: لعنت خدا بر دلِ سیاهِ شیطان.
«چشم هایِ درشت و میشی. گونه هایش هم موقعِ خندیدن چال می شوند. فقط همین. یعنی این شکلی است؟»
اسماعیل رسید، سریع مقداری نمک تویِ سطلِ آب ریخت و به هم زد. من هم بلال ها را برداشتم و دادم دستش و او آنها را توی آب نمک فرو برد و داد به بابایِ پرستو. حالا کمی جرات کردم تا سرم را بالاتر بگیرم. هنوز دستِ پرستو توی دستِ مادرش بود. بلال ها را که گرفتند، رفتند و رو به روی ما روی یک نیمکتِ سبز نشستند. داداش گفت: وسایل را جمع کن، کم کم برویم.
اول از همه آب نمکی را که اسماعیل تازه درست کرده بود، ریختم توی جو. منقل را هم بلند کردم تا ذغال هایش را کنار جو خالی کنم. منقل را برداشتم که صدایی میخکوبم کرد: بفرمایید!
منقل را دوباره زمین گذاشتم. پرستو بود. قلبم داشت از حرکت می ایستاد. گوش هایم سرخ شد و خونی را که توی صورتم در جریان افتاده بود، حس می کردم. او آمده بود تا پولِ بلال ها را بدهد: بفرمایید!
نگاهی به دستش کردم. یک اسکناسِ نو و تانخورده تویِ دستش بود. حس کردم دستِ او هم مثلِ من می لرزد. پول را از دستش گرفتم و بی اختیار کمی سرم را بالاتر گرفتم و انگار که حرفِ ننه یادم رفته باشد، چشمم افتاد توی چشم هایش. خشکم زد. درست همان طور که فکر می کردم: «چشم های درشت و میشی.» انگار به جایی خیره شده بود. اما هرچه سعی کردم، نفهمیدم به کجا خیره شده است. انگار هم به من نگاه می کرد و هم نگاه نمی کرد. انگار چشم هایش در آنِ واحدْ همه جا را تحت نظر داشتند. چیزی مثلِ شیطنتِ بچّه ها توی چشم هایش برق می زد. امّا بچّه ها پلک می زنند، پرستو پلک نمی زد. شانس آوردم که چشم غرّه اسماعیل که همیشه از دورترین مسافت ها هم حسش می کردم، به دادم رسید و به خودم آمدم، وگرنه معلوم نبود کار به کجاها بکشد. سراسیمه اسکناس را گرفتم و اصلاً نفهمیدم چقدر بقیه پولش را دادم. پرستو رفت.
***
اسماعیل در حالی که داشت وسایلمان را می گذاشت توی خورجینِ موتورش گفت: دیدی؟ بنده خدا کور بود.
من بدون اینکه حرفی بزنم، نگاهی به اسکناسِ نو و تا نخورده انداختم که حالا توی دستِ من عرق کرده بود و مچاله شده بود. بعد آن را به طرفِ اسماعیل گرفتم و گفتم: بگیرش! پول آنهاست.
اسماعیل کمی مکث کرد؛ بی آنکه نگاهم کند گفت: باشد برای خودت.
داداش اسماعیل نخندید، اما من لبخند را توی صورتش دیدم. دیگر دست و پایم نمی لرزید. ته دلم احساسِ آرامش می کردم. نسیم خنکی می وزید.
- اسماعیل! فردا هم همین جا بساط می کنیم؟

۱۵ /۱/ ۷۲ - تهران

نظرات کاربران درباره کتاب پریشانی