زندانی درد
در یک هفتهی گذشته تنها دو بار از خانه بیرون رفتم. یک بار تا دم آسانسور و یک بار تا دم کوچه. خودم را زندانی کردم به قصد اینکه این درد را با تمام وجود زندگی کنم. خرمن قرصها را کنار گذاشتم با اینکه دکتر گفته بود کنار گذاشتنشان یعنی تشدید هر حسی که الان داری. حس کردم هیچ حسی نمیتواند از این زیادتر شود. یعنی زیادتر بودنش به معنی مرگ من است و ته این قصه یا این درد زندگی میشود یا زندگی تمام میشود.
نور سفید نیمروز
۹ یا ۱۰ سالهام. مامان یک جمع زنانه را به صرف آش ترش و ماهی دودی دعوت کرده. زنی حامله است زن دیگر در آستانهی طلاق از همسرش. زن همسایه بعد از یک سال لباس عزای دخترش را در آورده و زنی دیگر مشغول تعریف از شیطنتهای شبانهی شوهرش در آخرین سفرشان به ترکیه. زنها فرزندی ندارند و یا هنوز ندارند و من از تماشای تلویزیون و شنیدن حرفهای زنهای خانهدار، خسته شدهام؛ پس به اتاق خواب رفته و روی تخت دراز میکشم. تخت دو نفره برای جثهی لاغر و کوچک آن زمانم شبیه دریایی است که حس میکنم ممکن است هر لحظه غرق شوم. دقیق به خاطر دارم نور سفید دم ظهر را که بین خواب و بیداری از پردههای صورتی میتابید. وقتی صدای زنها کمکم محو شده بود یک چیزی شبیه گرما را روی کمرم احساس کردم. در دنیای کودکی دوست داشتم فکر کنم که گرما کار پتوست و یا دستهای مامان که پتو را روی کمرم میکشید تا سرما نخورم؛ اما گرما شروع به حرکت کرد و از بالا به پایین کل کمرم را پوشاند. گرمای غیرقابل تحملی بود. سنگینیای که نمیتوانست کار پتو یا باد خرداد ماه باشد؛ اما دوست داشتم فکر کنم که پنجره باز مانده و جهان از بادهای وحشی شمال آفریقا در حال نابودی است.
گرمایی که حد و حساب نمیشناخت
حالا گرما از زیر بلوز صورتیام رد شده و به تنم رسیده بود. حسش میکردم آن دستهای زبر و خشن مردانه را که روی پوست لطیف کودکانهام شبیه سنگ پا عمل میکرد. گرما حد و حساب نمیشناخت. باید چشمانم را باز میکردم. باید مامان را صدا میزدم و میگفتم از این گرما اذیتم یا حداقل با دستهای کوچکم دست گرما را میگرفتم و از خودم جدا میکردم. مخصوصاً وقتی با یک حرکت دامنم را و بعد کل تنم را دور زد؛ اما ساکت و ساکن دلم میخواست حس کنم این یک خواب وحشیانه است و من بیدار میشوم و کاسهی آش ترش مامان با ماهی دودی منتظر من است.
برمیگردم، چشمانم را باز میکنم و گرما را میبینم. چشمانش را بسته. آن که باید بیدار باشد خوابیده و آن که میخواست بخوابد، بیدار شده. حالا که چشمهایش را بسته میتوانم صورتش را چنگ بزنم یا مامان را صدا کنم تا مرا از این گرما نجات دهد. اما نمیتوانم. لبهایم از هم جدا نمیشوند و کنترل دست و پاهایم را ندارم. گرما خاصیت فلج کنندهای دارد. دستش به هر جا بخورد از کار میافتد. فلج میشوم یک چیزی توی این مایهها. نمیفهمم کی و چطور اما بالاخره کار گرما تمام شده و از اتاق بیرون میرود.
آینهی راهرو
غروب که سر گرفت اتاق که تاریک تاریک شد؛ خودم را به جلو آینهی توی راهرو سپردم. آینه از اینجا به بعد قصه نقش شخصیت اصلی را بازی میکند. ساکت و ساکن و صرفاً نشان دهنده. صورتم را به آینه چسبانم و پرسیدم: «چی بود این؟»
آینه عرق میکند. بدنم هم همینطور. چند بار باید بشورمش تا رد آن گرمای وحشتناک پاک شود؟ حالا باید به کی گفت و کی باورش میشود؟ چه سؤالهای بزرگی برای یک کودک. مامان که از جلو آینه میگذرد موهای بهم ریختهام را با عجله باز میکند تا دوباره ببندد. جیغ میزنم: نکن دردم میگیره.
مامان از من میخواهد مقاومت نکنم و بگذارم گرهها را باز کند. خودم را از دست مامان جدا میکنم و میدوم توی راهپله. با موهای بههمریخته و درهم پیچ و با تنی که هنوز گرم است مینشینم روی راهپله و فکر میکنم چرا روی زانوهایم قرمز شده است. زانوها را میکشم روی فرش تا قرمزیاش برود و بعد برای یک مدت طولانی به پنجرهی توی راهرو نگاه میکنم. پنجرهای که میتواند تمام دردهایم را تسکین دهد. تمام چراها و سؤالهایی که جوابش را نمیدانم. از کنار پنجره رد میشوم و وارد جمع میشوم.
گرمایی که هیچوقت نمرد
از آن روز و آن گرما، به هیچکس هیچ چیزی نگفتم. همیشه دوست داشتم فکر کنم یک خواب وحشتناک بوده. اما هر بار که تنم جمع و منقبض میشود، هر بار که از برخورد دست مردی به دستم جیغ میکشم؛ واقعیت یعنی همان گرمای غیرقابل تحمل به صورتم چنگ میزند.
از اینجا به بعد خودم را نمیشناسم. فقط یادم هست موهایم را باز کردم، بستم و به جمع پیوستم. گرما هم بود. از آن روز تا الان گرما همیشه هست؛ همیشه بوده. حتی وقتی مُرد و شاهد ریختن خاک روی چشمهای بستهاش بودم، باز هم حس کردم زنده است. گرما در من همیشه زنده است و شاید هیچ وقت نمیرد. از جایی در تنم نفوذ کرده و آنقدر آتشین شده که باعث مرگ یکی از سلولها شده. سلولهای پیدرپی هم مردند و مرضی شدند که سرطان مینامندش. دکتر میگوید: ممکن است زنده بمانی و یا ممکن است بحران ۳۰ سالگی را با مرگ رد کنی.
قبری کنار قبر گرما
میروم قبرستان و قبری کنار قبر گرما پیدا میکنم. میخواهم پیش او دفن شوم. میخواهم استخوانهایم یا خودم قبل از متلاشی شدن خاک را کنار بزند و او را در آغوش بگیرد. متنفرم از خودم بعد از نوشتن این جمله. اما مطمئن نیستم استخوانها بتوانند خشمگین باشند. حس میکنم چارهای به جز در آغوش گرفتن ندارم. در آغوش گرفتن دردی که نتوانستم تحمل کنم.










