فیدیبو نماینده قانونی نشر دانژه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آنتونی گیدنز

کتاب آنتونی گیدنز
جامعه‌شناس زمان‌محور

نسخه الکترونیک کتاب آنتونی گیدنز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آنتونی گیدنز

آنتونی گیدنز در ۱۸ ژانویه ۱۹۳۸ در ادمونتون (شمال لندن) متولّد و در یک خانواده‌ی طبقه‌ی متوسط پائین رشد کرد. وی فرزند یک کارمند اداره‌ی حمل و نقل عمومی لندن و اوّلین فرزند خانواده است که به دانشگاه راه پیدا کرد. در نخستین سال‌های تحصیلات خود در مدرسه، دانش‌آموز برجسته‌ای نبود. بنابراین، به جای این که به دانشگاه‌های معتبر آکسفورد و کمبریج راه یابد، تحصیلاتش را در دانشگاه هال دنبال کرد. چون نتوانست وارد رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی شود، گرایش فلسفه را انتخاب کرد. از آن جا که تعداد درس‌هایی که در رشته‌ی فلسفه تدریش می‌شد کم بود، درس‌های جامعه‌شناسی و روان‌شناسی را برگزید. بدین سان، این نظریه‌پرداز اجتماعی برجسته، ظاهراً برحسب تصادف به این رشته وارد شد. گیدنز به سرعت مجذوب علوم اجتماعی شده و این علاقه تأثیر مثبتی در موقعیت تحصیلی او داشت، زیرا با درجه‌ی ممتاز از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد(کیویستو، ۱۳۸۰: ۲۰۰). گیدنز سپس به دانشکده‌ی معروف اقتصاد دانشگاه لندن رفت و از آن‌ جا درجه‌ی فوق‌لیسانس گرفت و پس از آن، به کار تدریس در دانشگاه لستر مشغول شد. او لستر را در اواخر دهه‌ی شصت ترک کرد تا در کانادا، در دانشگاه سایمون فریزر، به تدریس بپردازد. سپس به ایالات متحده رفت و در دانشگاه کالیفرنیا (UCLA) به تدریس پرداخت. حضور او در کالیفرنیای جنوبی در اوج شورش‌های دانشجویی ضدفرهنگ در دهه‌ی شصت، تجربه‌ی جالب و آگاه‌کننده‌ای بود. این شورش‌ها در شکل‌گیری نگرش گیدنز درباره‌ی جامعه‌شناسی نقش بسیار مؤثری داشتند (همان: ۲۰۰). گیدنز در پایان دهه‌ی پرآشوب شصت به انگلستان بازگشت و در آن جا، هم دوره‌ی دکتری خود را به پایان رساند و هم به کار تدریس جامعه‌شناسی در کمبریج پرداخت. به رغم مشاغل آموزشی متعدد در دانشگاه‌های خارجی، از جمله تدریس در دانشگاه کالیفرنیا در سانتا باربارا و نیز بازگشت به کالیفرنیای جنوبی، از آن پس در کمبریج باقی ماند (همان:۲۰۱). همان‌گونه که اشاره شد، گیدنز مدرک دانشگاهی‌اش را (در زمینه‌ی پیوسته جامعه‌شناسی و روان‌شناسی) در دانشگاه هال در سال ۱۹۵۹ دریافت کرد و مدرک کارشناسی ارشد خود را از مدرسه‌ی علوم اقتصادی و سیاسی لندن (LSE) کسب کرد. وی دوره دکتری خود را در سال ۱۹۷۴ در کینگز کالج کمبریج به پایان رساند. در سال ۱۹۶۱، گیدنز آغاز به کار در دانشگاه لی‌چستر کرد؛ جایی که در آن روان‌شناسی اجتماعی تدریس می‌کرد وی در لی‌چستر به یکی از هسته‌های اصلی جامعه‌شناسی انگلستان بدل شد. در این زمان، او ضمن ملاقات نوربرت الیاس، شروع به کار در مورد نظریه‌ی خودش کرد. در سال ۱۹۶۹ وی به موفقیتی در دانشگاه کمبریج دست یافت؛ جایی که بعدها به پیدایی کمیته‌ی علوم اجتماعی و سیاسی آن (SPS ـ و حالا PPSIS) به عنوان زیرمجموعه‌ای از دانشکده‌ی اقتصاد کمک کرد.

ادامه...
  • ناشر نشر دانژه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آنتونی گیدنز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱: زندگینامه

آنتونی گیدنز در ۱۸ ژانویه ۱۹۳۸ در ادمونتون(۱) (شمال لندن) متولّد و در یک خانواده ی طبقه ی متوسط پائین رشد کرد. وی فرزند یک کارمند اداره ی حمل و نقل عمومی لندن و اوّلین فرزند خانواده است که به دانشگاه راه پیدا کرد.
در نخستین سال های تحصیلات خود در مدرسه، دانش آموز برجسته ای نبود. بنابراین، به جای این که به دانشگاه های معتبر آکسفورد و کمبریج راه یابد، تحصیلاتش را در دانشگاه هال دنبال کرد. چون نتوانست وارد رشته ی زبان و ادبیات انگلیسی شود، گرایش فلسفه را انتخاب کرد. از آن جا که تعداد درس هایی که در رشته ی فلسفه تدریش می شد کم بود، درس های جامعه شناسی و روان شناسی را برگزید. بدین سان، این نظریه پرداز اجتماعی برجسته، ظاهراً برحسب تصادف به این رشته وارد شد. گیدنز به سرعت مجذوب علوم اجتماعی شده و این علاقه تاثیر مثبتی در موقعیت تحصیلی او داشت، زیرا با درجه ی ممتاز از دانشگاه فارغ التحصیل شد(کیویستو، ۱۳۸۰: ۲۰۰).
گیدنز سپس به دانشکده ی معروف اقتصاد دانشگاه لندن رفت و از آن جا درجه ی فوق لیسانس گرفت و پس از آن، به کار تدریس در دانشگاه لستر مشغول شد. او لستر را در اواخر دهه ی شصت ترک کرد تا در کانادا، در دانشگاه سایمون فریزر، به تدریس بپردازد. سپس به ایالات متحده رفت و در دانشگاه کالیفرنیا (UCLA) به تدریس پرداخت. حضور او در کالیفرنیای جنوبی در اوج شورش های دانشجویی ضدفرهنگ در دهه ی شصت، تجربه ی جالب و آگاه کننده ای بود. این شورش ها در شکل گیری نگرش گیدنز درباره ی جامعه شناسی نقش بسیار موثری داشتند (همان: ۲۰۰).
گیدنز در پایان دهه ی پرآشوب شصت به انگلستان بازگشت و در آن جا، هم دوره ی دکتری خود را به پایان رساند و هم به کار تدریس جامعه شناسی در کمبریج پرداخت. به رغم مشاغل آموزشی متعدد در دانشگاه های خارجی، از جمله تدریس در دانشگاه کالیفرنیا در سانتا باربارا و نیز بازگشت به کالیفرنیای جنوبی، از آن پس در کمبریج باقی ماند (همان:۲۰۱).
همان گونه که اشاره شد، گیدنز مدرک دانشگاهی اش را (در زمینه ی پیوسته جامعه شناسی و روان شناسی) در دانشگاه هال(۲) در سال ۱۹۵۹ دریافت کرد و مدرک کارشناسی ارشد خود را از مدرسه ی علوم اقتصادی و سیاسی لندن (LSE)(۳) کسب کرد. وی دوره دکتری خود را در سال ۱۹۷۴ در کینگز کالج کمبریج(۴) به پایان رساند.
در سال ۱۹۶۱، گیدنز آغاز به کار در دانشگاه لی چستر(۵) کرد؛ جایی که در آن روان شناسی اجتماعی تدریس می کرد وی در لی چستر به یکی از هسته های اصلی جامعه شناسی انگلستان بدل شد. در این زمان، او ضمن ملاقات نوربرت الیاس(۶)، شروع به کار در مورد نظریه ی خودش کرد. در سال ۱۹۶۹ وی به موفقیتی در دانشگاه کمبریج دست یافت؛ جایی که بعدها به پیدایی کمیته ی علوم اجتماعی و سیاسی آن (SPS ـ و حالا PPSIS) به عنوان زیرمجموعه ای از دانشکده ی اقتصاد کمک کرد.
گیدنز چندین سال در کمبریج به عنوان عضو کینگز کالج کار کرد و سرانجام در سال ۱۹۸۷ به درجه ی استاد تمامی نائل شد. او یکی از بنیانگذاران انتشارات پولیتی(۷) در سال ۱۹۸۵ است. از ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۳، وی رئیس دانشکده ی اقتصاد مدرسه ی اقتصادی لندن و عضو شورای مشورتی موسسه ی تحقیقات سیاست های عمومی(۸) بود. او هم چنین مشاور تونی بلر(۹) نخست وزیر سابق انگلستان بوده و در واقع، رویکرد سیاسی کتاب «راه سوم» گیدنز، هدایت کننده ی فکری و خط مشی سیاسی اقتصادی تونی بلر (و نیز بیل کلینتون) بوده است. او در بحث های سیاسی انگلستان مشارکت حضوری داشته و کانون چپ حزب کارگر را با رویکردهای رسانه ای و مقالاتی که بسیاری از آن ها در مجله ی نیواِستیتسْمَن(۱۰) به چاپ رسیده، است مورد حمایت قرار داده است.
گیدنز یک مشارکت کننده ی معمولی در پژوهش و فعّالیت های اتاق فکر پیشرفته ی شرکت شبکه ی سیاسی انگلستان است. او در ژوئن ۲۰۰۴ به بارون گیدنز(۱۱) ملقب شده و در دروازه ی جنوبی دهکده ی انفیلد لندن و از جانب حزب کارگر در مجلس لردها (اعیان) بریتانیا نشست. گیدنز، ۱۵ درجه ی افتخاری از دانشگاه های گوناگون دریافت کرده است.
او یکی از صاحبنظران شاخصِ جامعه شناسی دنیا محسوب می شود و مولف بیش از ۳۹ عنوان کتاب به ۲۹ زبان زنده ی دنیا (یعنی انتشار بیش از یک کتاب در سال) است. آنتونی گیدنز پس از جان میناردکینز (اقتصاددان)، معروف ترین جامعه شناس انگلیسی محسوب می شود.
او اینک در قید حیات است و ۷۳ سالگی خود را می گذراند. و علاوه بر بیش از ۳۹ عنوان کتاب، مولف ۲۰۰ مقاله ی علمی نیز می باشد. در سال ۲۰۰۷، گیدنز به عنوان پنجمین نویسنده ی پُر استنادِ علوم انسانی در دنیا شناخته شد.
آنتونی گیدنز، پیشاهنگ جامعه شناسی بومی بریتانیا و آرزومند قالب بندی دوباره ی نظریه ی اجتماعی و بازسنجی درک ما از مدرنیته است. وی تقریباً همه ی معاصران را نقد کرده و در علوم اجتماعی خُرد و کلان شهرتی جهانگیر عام و خاص دارد. صاحبنظر در انسان شناسی، اموراقتصادی، سیاسی، تاریخ، فلسفه، باستان شناسی، روان شناسی و... است.
اخیراً گیدنز به عنوان استاد بازنشسته در مدرسه اقتصادی لندن خدمت می کند.

فصل ۲: ادوار زندگی دانشگاهی

در زندگی دانشگاهی گیدنز، سه مرحله را می توان تشخیص داد. اولین مرحله شامل بینش جدیدی از آنچه که جامعه شناسی اش می خوانند، است. تلاش برای بازخوانی نظری و روش شناختی نظریه های جامعه شناسی و نقد تفاسیر موجود کلاسیک. عمده ترین آثار این دوره عبارت اند از سرمایه داری و نظریه ی اجتماعی مدرن(۱۲) (۱۹۷۱) و قواعد جدید روش جامعه شناختی(۱۳) (۱۹۷۶).
در مرحله ی دوم، گیدنز، نظریه ی ساختارمندی (ساخت یابی) خود را بسط داد؛ تحلیلی از عاملیت و ساختار که در آن به هیچ یک برتری نمی دهد. کارهای او در آن دوره، مسائل محوری در نظریه ی اجتماعی(۱۴) (۱۹۷۹) و ساختمان جامعه(۱۵) (۱۹۸۴) هستند که باعث شهرت بین المللی او در عرصه ی جامعه شناسی شدند.
مرحله ی سوم، شامل مدرنیته، جهانی شدن و سیاست، به ویژه تاثیر مدرنیته بر زندگی اجتماعی و شخصی است. این دوره، انتقاد او از پسامدرنیته، و بحث «آرمان شهر ـ واقع گرا» یا راه سوم در سیاست را در بر می گیرد، که در کتب پیامدهای مدرنیته(۱۶) (۱۹۹۰)، مدرنیته و هویت فردی(۱۷) (۱۹۹۱)، تغییر شکل امور محرمانه(۱۸) (۱۹۹۲)، ورای چپ و راست(۱۹) (۱۹۹۴) و راه سوم: بازسازی سوسیال دموکراسی(۲۰) (۱۹۹۸) انعکاس یافته است.
بلندهمتی گیدنز را علاوه بر طرح دوباره ی نظریه ی اجتماعی، در بازآزمایی درک ما از توسعه و گذرگاه مدرنیته می توان به نظاره نشست. او در نقد عقاید وبر، مارکس و دورکیم که در راستای تلاشش برای بازتدوین نظریه ی اجتماعی مدرن صورت می گیرد، اشاره می کند که آن ها مانند هم تنها به دنبال کردن رابطه ی سرمایه داری و زندگی اجتماعی پرداخته اند. از آنجا که او منتقد تحویل گرایی و ماتریالیسم تاریخی است، می کوشد بر نقش ساختارهای اجتماعی قدرت، مدرنیته و نهادها در شکل دهی به تحوّلات امروزی تاکید کند. او معتقد است که جامعه شناسی، مطالعه ی نهادهای اجتماعی ایجادکننده ی تغییر و تحوّل صنعتی در دو یا سه سده ی اخیر است.
گیدنز بر فرد و انگیزه هایش و کنش قابل تفسیر او در برابر ساختارها تاکید دارد. او از ساختار دوگانه یا دوگانگی ساختار اجتماعی در تعیین واقعیت های اجتماعی سخن می گوید؛ یعنی انسان نیز دارای اختیار و آزادی عمل است.

فصل ۳: انگیزه های محرّک

مهم ترین دغدغه ی ما در این فصل، پرداختن به انگیزه های محرّک آنتونی گیدنز در طول سال های گذشته است. گیدنز همیشه مجذوب نظریات مختلف از مواضع نظری گوناگون بوده است. مطالعات اولیه ی او پیرامون جامعه شناسان کلاسیک و برجسته همانند مارکس، دورکیم و وبر، حاکی از این انگیزه ی قوی است.
وی بیش از هر جامعه شناس دیگری تحت تاثیر آراء کارل مارکس بوده است. کتاب «سرمایه داری و نظریه ی اجتماعی مدرن» او در سال ۱۹۷۱، کارل مارکس را وارد تحلیل های جامعه شناسی کرد. در این اثر، وی اشاره کرده که هر سه جامعه شناس کلاسیک یعنی مارکس، دورکیم و وبر در تحلیل جامعه ی مدرن از یک برنامه ی کاری مشترک پیروی می کنند (کوهن، ۱۳۷۹: ۴۲۲).
هنر گیدنز در نزدیک کردن آراء دور از هم به یکدیگر است و این کار را در کتاب سرمایه داری و نظریه ی اجتماعی در مورد این سه جامعه شناس کلاسیک به خوبی انجام داد، اما تاثیر مارکس بر گیدنز، بیشتر از تاثیرات دورکیم و وبر بوده است.
گیدنز در کتاب ورای چپ و راست، محافظه کاری فلسفی را در حمایت از آنچه برنامه ی مبهم چپ گرایان خوانده می شد، به کار گرفت.
وی در کتاب مدرنیته و هویت فردی، با خارج ساختن مشکلات و معضلاتِ به ظاهر سخت از حوزه ی فلسفه و هنر و مطرح کردن آن به صورت موضوعاتی که افراد در زندگی روزمره به شکلی عملی با آن درگیرند، توانست بدبینی و کلی نگری پُست مدرنیستی را با واقع بینی جامعه شناسانه تعدیل کند (همان:۴۲۲).
گیدنز پس از مطالعه ی عمیق آثار جامعه شناسان کلاسیک به ویژه مارکس، دورکیم و وبر به این نتیجه رسید که با نظریه های آنان نمی توان به تحلیل وضع امروز جهان پرداخت.همین انگیزه ی قوی وی را به نظریه پردازی تحریک کرد. نظریه ی مدرنیته و نظریه ی ساخت یابی او محصول این انگیزه ی قوی است.
موضوع دیگری که آثار او را به موفقیت رسانده، نوشتن برای همه و ساده کردن مفاهیم پیچیده است. آثار دانشگاهی او نیز همین خصلت را دارند. ساده نویسی و عامه فهم کردن جامعه شناسی بسیار ارزشمند است.
گیدنز مسائل فلسفی را به وسیله ی ابزارهای جامعه شناسی حل نمی کند، بلکه مسائل اجتماعی را به وسیله ی ابزارهای جامعه شناسی تحلیل و تبیین می کند. اینجاست که وی از جامعه شناسان اروپایی متمایز می شود.
گیدنز بر اهمیت کردار اجتماعی(۲۱) بسیار تاکید کرده است، امّا چرا این کردار اجتماعی برای تفکر جامعه شناسانه اهمیت دارد؟ بسیاری از نوآوری های گیدنز ریشه در تفکر مجدد درباره ی گروه ها و افراد به شیوه ای بدیع و کردارشناسانه دارد.
وی در نوشته های خود با عقاید افراطی و مبالغه آمیز مخالفت می کند. تاکید وی برکردار، این مخالفت را تقویت کرده است. با جدّی گرفتن کردار، ورای این دیدگاه که زندگی اجتماعی در شکل گسترده اش محصول رویه و عمل اجتماعی است، باید دو نظر را مطرح کرد:

۱. رویدادهای اجتماعی، تغییرپذیرند، یعنی رویه های اجتماعی در دوران های مختلف تاریخی و به شیوه های مختلف به وجود آمده و تغییر می کنند.
۲. پیامدهای گوناگون رویه های اجتماعی را هیچگاه نمی توان به تمامی از پیش طراحی و کنترل کرد.

گیدنز می داند که رفتار، اغلب به صورت های کاملاً یکنواختی باز تولید می شود، اما وی از این مسئله نیز آگاه است که تغییر و تحریف در کردار، بخشی از زندگی اجتماعی است، یعنی هر رسم و روال اجتماعی، دربرگیرنده ی فرصت ها و موقعیت هایی است که امکان نوآوری را فراهم می کند و کردار در هر موقعیتی دارای امکاناتی است که می تواند نتایج تعجب برانگیزی به بار آورد.
با فرض تحریک پذیری و تغییرپذیری کردار، بدیهی است که گیدنز بر اهمیت یک روش رفتاری، یا پیش بینی یک مقصد اجتناب ناپذیر برای تاریخ و یا ادعای آن که روال ها و ساختارهای خطرناکی بر زندگی ما غلبه خواهد یافت اصرار نداشته و بر هیچ یک پافشاری نمی کند. در نتیجه، زندگی اجتماعی در نوشته های گیدنز، در مقایسه با نوشته های نظری دیگر، بدون نظمی خاص و «بی ترتیب» است (کوهن در استونز، ۱۳۷۹: ۴۲۵ ـ ۴۲۴).
انگیزه ی بسیار قوی دیگری که بر بیشتر آثار او سایه افکنده، ناکارآمدی نظریه های کلاسیک در تبیین وضع موجود جهان و به ویژه ناامیدی از نظریه های چپ و راست است. این انگیزه در کتاب های «راه سوم» و «ورای چپ و راست» به خوبی دیده می شود.
گیدنز، هر دو سطح خرد و کلان را مورد توجه قرار داده است. ویژگی بارز دیگری که در بیشتر آثار او مشهود است، رهیافت بین رشته ای اوست. وی تلاش کرده از روان شناسی، انسان شناسی، باستان شناسی، فلسفه، تاریخ، زبان شناسی، اقتصاد، مددکاری اجتماعی و علوم سیاسی به طور تلفیقی در نظریه جامعه شناختی اش بهره گیرد.
انگیزه ی دیگر، مربوط به زمانی است که گیدنز از کانادا به ایالات متحده رفت و در دانشگاه کالیفرنیا (UCLA) به تدریس پرداخت و با وضعیت ویژه ای برخورد کرد. مواجهه ی او با کالیفرنیای جنوبی در اوج شورش های دانشجویی ضدفرهنگ دهه ی ۱۹۶۰ شصت، تجربه ی جالب و آگاه کننده ای بود. این شورش ها، چگونگی نگرش گیدنز به جامعه شناسی را کاملاً تحت تاثیر قرار داد. وی در پایان دهه ی پرآشوب ۱۹۶۰ به انگلستان بازگشت.

فصل ۴: بررسی و معرفی آثار

۱. بررسی آثار گیدنز

گیدنز آثار متنوعی دارد و بررسی یکایک آن ها در این کتاب، امکان پذیر نیست. برای سهولت مطالعه، ناچار به طبقه بندی و بررسی محتوایی آثار وی هستیم. در این رابطه، شش مقوله را می توان شناسایی کرد.

(۱) مطالعه ی آثار جامعه شناسان کلاسیک و مناقشه ی علمی درباره ی این آثار

گیدنز، سه جامعه شناس برجسته ی نسل اول جامعه شناسان یعنی مارکس، دورکیم و وبر را به طور عمیق مطالعه کرد. وی بیشتر از مارکس تاثیر پذیرفته است. گیدنز می دانست که نظریه ی اجتماعی، از بسیاری جهات، تحت سیطره ی این سه عضو نسل اول است. وی البته معتقد است که بصیرت های ژرف این جامعه شناسان، در سده ی بیستم و با توجه به دگرگونی های عمیقِ متاثر از مدرنیته، توان تفسیر و تبیین را از دست می دهد. دیگر نمی توان مسائل مربوط به رشد دولت ـ ملت ها و صنعتی شدن جنگ را با آن نظریه ها تبیین کرد.
موضع گیدنز در خصوص نوشته های سیاسی و جامعه شناختی این است که این دو حوزه را نباید چنان قرائت کرد که گویی جدا از یکدیگرند (کسل،۱۳۸۳:۱۱).
انتقاد گیدنز از مارکس در کتاب «نقدی معاصر بر ماتریالیسم تاریخی»، خوش خیالی بی پایه ی این تصوّر را برملا می کند که حذف تفاوت های طبقاتی با پایان همه ی صور سلطه ی نامشروع همراه خواهد بود. خطای مارکس، ناشی از وفاداری او به طرحی انقلابی است که در آن، تضاد طبقاتی، نقش ممتازی دارد. مارکس به تصوّر این که شاه کلیدی برای گشودن قفل اسرار تاریخ یافته است، تمایل زیادی به فروکاستن پدیده های اجتماعی به مفاهیم و مضامین پارادایم طبقه ای خود دارد. بدین سان، تقسیمات جنسیتی و قومی فقط به مثابه ی صوری مشتق از عامل تعیین کننده ی اصلی قلمداد می شوند و نه صوری از سلطه که منطق خاصّ خود را دارند (همان:۱۲).
یکی از مقاصد آشکار و صریح گیدنز، «سازه شکنی» آن دسته از فرمول بندی های نظری بوده که داعیه ی دست یافتن به قوانین جهان شمول تاریخی را دارند؛ قوانینی که در پس کنش گران تاریخی عمل می کنند.
علاوه بر نسل اول جامعه شناسان که مورد بررسی و نقد گیدنز قرار گرفتند، نسل دوم نظریه پردازان اجتماعی نیز مورد توجّه وی بوده اند؛ نسلی که گیدنز آن را «اجتماع ارتدوکس» نامیده (ر.ک. به ساختمان جامعه) که در دوره ی پس از جنگ جهانی دوم حاکم بود. ویژگی نظریه ی اجتماعی در این دوره، وجود «اجتماعی وسیع» درباره ی «ماهیت و وظایف» کلیه ی علوم اجتماعی بود. (ر.ک. به ساختمان جامعه). اجتماع ارتدوکس تا حد زیادی با غلبه و رواج جامعه شناسی آمریکایی و به ویژه آثار تالکوت پارسونز درارتباط بود.
طرز تفکر کارکردگرایانه، گرایش های تکامل گرایانه، و تمایل به طبیعت گرایی، آماج حملات انتقادی گیدنز بوده است. گیدنز در نوشته های قدیمی تر خود، توان نظری کارکردگرایی را امری مربوط به گذشته ی دور و پایان یافته تلقی می کند.
در نوشته های گیدنز پس از سال ۱۹۷۶، آشکارا اظهار می شود که مبارزه علیه کارکردگرایی باید ادامه یابد. گیدنز «مسائل اصلی نظریه ی اجتماعی» را که اولین شرح و تعبیر جامع «نظریه ی ساخت یابی» اوست، «مانیفست غیرکارکردگرایانه» نامیده بود و نقد مفصلی از کارکردگرایی نیز در اثر اصلی او «تاسیس جامعه» وجود دارد.
به گفته گیدنز، «اجتماع ارتدوکس» در اواخر دهه ی ۱۹۶۰ و اوایل دهه ی ۱۹۷۰ پایان گرفت، یعنی هنگامی که مرزهای مشترک بین دیدگاه هایی که از جهات دیگر رقیب هم بودند فرو ریخت و جای خود را به تنوع گیج کننده ای از دیدگاه های رقیب داد. (ر.ک. به ساختمان جامعه).
این «نسل» سوم نظریه ی اجتماعی که شامل رهیافت های ملهم از پدیدارشناسی بود، نظریه ی انتقادی، روش شناسی مردمی، کنش متقابل نمادین، ساخت گرایی، پساساخت گرایی و نظریه هایی را در برمی گرفت که در سنت هرمنوتیک و فلسفه ی زبان متعارف جای دارند. گیدنز بسیاری از بصیرت های این «مکاتب فکری» را، در کنار گفت وگوی انتقادی با آن ها، اخذ کرده است (کسل، ۱۵:۱۳۸۳).
روش گیدنز چه تفاوتی با «نظریه ی کلان» متعارف دارد؟ او نمی خواهد رهنمود منظمی درباره ی کلیت نظام اجتماعی یا تاریخ ارائه کند، یعنی چیزی مانند آنچه نزد مارکس یا پارسونز می توان یافت. در عوض، گیدنز نظریه ی اجتماعی را وسیله ای برای پاسخ دادن به پرسش های خاص می بیند که در نسبت با مسائل عام علوم اجتماعی پیش می آید (همان:۱۶).
یکی دیگر از مفاهیمی که در آثار او نمایان است، «مسئله ی نظم» است. کسانی که درباره ی این پرسش کندوکاو می کنند که چرا جامعه دارای نظم است و در وضعیت بی نظمی نیست، به ناچار، صریحاً یا تلویحاً، به تامل درباره ی ماهیت زندگی اجتماعی، اجزا و عناصرگوناگون آن و شیوه های عملکردش سوق می یابند.
اگر روش های پیشین مطرح ساختن «مسئله ی نظم»، دچار اشتباهات فاحش و گرفتار ثنویت غیر قابل دفاعی بوده اند، این پرسش پیش می آید که آیا اصولاً راه حلی برای این مسئله وجود دارد یا خیر؟ گیدنز پاسخ خود را با نفی تصوّرات «مرکزگرایانه» از سازوکار جهان اجتماعی آغاز می کند: دغدغه ی اصلی ما نباید کشف این راز باشد که چگونه حیوانی به نام انسان که موجودی ضداجتماعی فرض می شود، تن به پذیرش بار زندگی در جامعه ای منظم می دهد. در عوض، گیدنز با این فرض آغاز می کند که کنش گران، دلبستگی تعمیم یافته ای به خصلت روالمند(۲۲) زندگی اجتماعی دارند. از نظر گیدنز، اعمال اجتماعی متداول و تکرارشونده، واحد اساسی تحلیل است: سفر روزانه به محل کار، انتخابات عمومی، مسابقات لیگ فوتبال و....گام بعدی وی، طرح این پرسش است که ماهیت تکرارشوندگی و متداول سازوکارهای اجتماعی را چگونه باید تبیین کرد؟ این پرسش با پرسش دیگری درآمیخته است: «کنش» و سپهر «امر اجتماعی» به چه چیز می مانند و چگونه باید آن ها را مفهوم ساخت؟
سه سطح پاسخ گیدنز به این پرسش ها چنین اند: (۱) تحلیل چگونگی «صورت پذیرفتن» عمل اجتماعی (عملی که به صورت انتزاعی در نظر گرفته می شود)؛ (۲) توجّه به سازمایه ی تکرار شوندگی و متداول بودن سازوکارها؛ و (۳) بررسی نتایج هستی شناختی(۱) و (۲) (کسل، ۱۹:۱۳۸۳).

(۲) آثار مربوط به مسائل کنش و ساخت

پاسخ گیدنز به این پرسش که ماهیت تکرارشوندگی و متداول بودن سازوکارهای اجتماعی را چگونه باید تبیین کرد این است که در اجرای هر عمل اجتماعی، سه «عنصر» وجود دارد: تولید ارتباطات «معنادار»، قدرت و اخلاق. اعمال اجتماعی به واسطه ی رسانه ی زبان سازمان می یابند، و زبان به این دلیل امکان پذیر است که نوع بشر قادر است از ملغمه ی پدیده های نامتمایزی که از طریق حواس به او عرضه می شود، به کمک شاکله ای تفسیری، ادراکاتی را انتزاع کند (کسل، ۱۳۸۳: ۱۹).
چیزی که در این میان برای گیدنز اهمیتی منحصر به فرد دارد، این نکته است که به منظور انجام دادن هر عمل اجتماعی، شرکت کنندگان باید ضرورتاً از مجموعه قواعدی استفاده کنند. می توان نشان داد که این قواعد، در عین کمک به سازماندهی اعمال اجتماعی، به آن ها ساخت و شکل نیز می دهند (همان:۲۰).
سیال ماندن اعمال اجتماعی، مستلزم برخورد فعّال کنش گران چیره دست است، اما این کنش گران نیز خود به خواص ساختار یا ساخت بخش «قواعد» وابسته اند. ثنویتی را که «کنش(۲۳)» و «آنچه گیدنز «ساخت» می نامدـ «قواعد»ی که به کنش، ساخت می بخشند ـ شامل می شوند، فرضی ضروری برای تبیین انجام گرفتن عمل اجتماعی است.
اما این همه ی معنایی نیست که گیدنز برای مفهوم «ساخت» قائل است. تعریف او در بردارنده مفهوم «منابع» نیز هست؛ منابعی که اعمال قدرت را ممکن می سازند. می توان گفت که «قدرت»، مفهومی محوری در کل اندیشه های گیدنز است. قدرت، کانون «نظریه ی ساخت یابی» گیدنز و هم چنین تحلیل او از مدرنیته است. در انجام دادن اعمال اجتماعی، چیزی بیش از مسئله ی معنا و پیروی از هنجارهای اخلاقی نهفته است. اعمال اجتماعی شامل کنش هایی است که «تغییری» هر چند کوچک در جهان ایجاد می کنند. امّا عاملان، یعنی کسانی که قادرند چنین تغییری ایجاد کنند، باید منابع مناسب را برای این کار در اختیار داشته باشند (همان:۲۱).
امّا «منابع» چه نقشی در الگوبندی زندگی اجتماعی دارند؟ خواص ساخت دهنده ی منابع را می توان با تحلیل رابطه ی میان مالکان شرکت ها و کارکنان به خوبی درک کرد. این رابطه، شکل ثابت و پایداری دارد، زیرا عدم تقارن منابعِ در دسترسِ هر یک از این دو طرف نسبتاً ثابت می ماند. کارکنان، سرمایه ای ندارند و بنابراین، باید هفته به هفته نیروی کار خود را بفروشند تا امرار معاش کنند. تا وقتی که کسب و کار مالکان رونقی داشته باشد، آن ها سرمایه ی کافی برای خریدن نیروی کار کارکنان و تحمیل روش بهره گیری از آن را خواهند داشت. همان گونه که مثال نشان می دهد، خواص ساخت دهنده ی منابع فقط تا وقتی عمل می کند که کنش گران از قواعدی بهره جویند که برای استفاده ی آن ها مناسب باشد (همان:۲۱ و ۲۲).
نزد گیدنز، مفهوم تازه ی «ساخت» بر پایه ی این فکر استوار است که «قواعد» و «منابع» هستند که به اعمال اجتماعی ساخت می دهند. ساخت، هم توان بخش و هم محدودکننده است.
مفهوم ساخت نزد گیدنز، تفاوت فاحشی با کاربردهای این مفهوم در علوم اجتماعی متعارف دارد، که گرایش زیادی به عینی گرایی دارند. معمولاً ساخت به استعاره های هندسی یا معماری مربوط می شود، مانند کارکردگرایی ساختاری؛ یا گاهی به پدیده هایی شبه طبیعی که در کل بیرون از کنترل عاملیت هستند، مانند ساخت گرایی لوی اشتراوس. ساخت در روایت عینی گرایانه ی آن، چنان ترسیم می شود که گویی وجودی «بیرون» از فعالیت های عاملانی دارد که خود صاحب معرفت و مقصودند. نارسایی های همیشگی چنین برداشتی را می توان با این پرسش برملا ساخت که اگر ساخت نسبت به کنش گران «بیرونی» است، چگونه در آن جا حضور یافته است؟ چگونه باقی می ماند؟ ساخت مورد نظر، هیچ واقعیتی ندارد، مگر این که به صورت بقایای حافظه، «درونی» عاملان، باشد: عاملان ساخت را به وجود می آورند و ساخت، امکان عاملیت را پدید می آورد (همان: ۲۳).
امّا پرسش اساسی در این جا این است که مسئله ی بازتولید چنینِ اعمالی چگونه تبیین می شود؟ پاسخ گیدنز شامل دو مرحله است: در مرحله ی اول، نحوه ی بازتولید ساخت با مفهومی تبیین می شود که گیدنز آن را «دوسویگی ساخت» می نامد. می توان این مطلب را به کمک مثال زبان توضیح داد. وقتی جمله ای ادا می شود، دیگران می فهمند، چرا که از پیکره ی نامرئی قواعد نحوی و معناشناسی بهره دارند. همین جنبه های ساختاری زبان، رسانه ای برای خلق یک بیان است و نکته ی حساس همین جاست: «با خلق بیانی که از نظر نحوی درست است، من در عین حال در بازتولید زبان به مثابه ی یک کل مشارکت می کنم» (گیدنز، کنش، ساخت و قدرت، ص ۳۸). حال چون زبان بازتولید می شود، دیگران هم قادر خواهند بود منظور خود را از همان طریق بفهمانند. دوسویگی ساخت، ناشی از وجود دوسویه ی ساخت است ـ هم به منزله ی رسانه و هم به منزله ی پیامد ناخواسته ی اعمال اجتماعی (کسل، ۱۳۸۳: ۲۳ و ۲۴).
درمرحله ی دوم، بازتولید ساخت، فقط پیش شرط پدیده ای است که باید تبیین شود؛ یعنی وجود «ساخت» فقط این امکان را به کنش گران می دهد که وارد اعمال روالمند شوند. در این جا فرمول بندی اصلی گیدنز این است که «الگوبندی» اعمال اجتماعی به صور بسیار تعمیم یافته ی انگیزش پیوند می خورد. این فرمول بندی، مبتنی بر اندیشه ای است که گیدنز از آر. دی. لینگ(۲۴) اقتباس کرده و طبق آن، ضمیر نفس(۲۵)، نیازمند حفظ «امنیت وجودی» خویش است: این وضعیتی روان شناختی است که هم ارز احساس «الفت و نزدیکی» با خود و جهان است و به تجربه ی سطوح پایین یا قابل اداره ای از اضطراب مربوط می شود.
امنیت وجودی، به ویژه آن هنگام مورد تهدید قرار می گیرد که خودمختاری جسمی افراد مخدوش شود، یا هنگامی که کیفیت روالمند زندگی روزانه به شدّت پریشان گردد، مانند وضعیتی که برای ساکنان اردوگاه های آلمان نازی پیش آمده بود. گیدنز در تاسیس جامعه، پیوند واضحی میان تمامیت و یکپارچگی نفس و روالمندی زندگی اجتماعی برقرار می کند: «زندگی متداول هرروزی ـ به درجات بیش تر یا کم تری که مطابق است با پس زمینه ها و غرایب شخصیت فردی ـ مستلزم امنیتی وجودی است که بیانگر خودمختاری کنترل جسمانی در روال های قابل پیش بینی است» (گیدنز، ساختمان جامعه: ۵۰؛ به نقل از کسل، ۲۵:۱۳۸۳).
گیدنز در ادامه ی بحث ها به نمونه ای «انضمامی» از اجرای اعمال اجتماعی از دیدگاه ساخت یابی، و تحلیل عواملی که در تغییر اجتماعی نقش دارند، پرداخته است.

نظرات کاربران درباره کتاب آنتونی گیدنز