فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پرسمان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حریم دل

کتاب حریم دل

نسخه الکترونیک کتاب حریم دل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب حریم دل

کامیون‌ها یکی بعد از دیگری پر می‌شدند و پشت سر هم به راه می‌افتادند. وقتی که سوار کامیون شدند، بیشتر از سی نفر تو ماشین نشسته بودند. یک عده در حال گریه و زاری بودند و عده‌ای در حال دعا کردن و یک عده هم به دشمنانی که این جنگ شوم را راه انداخته بودند، لعنت می‌فرستادند. دلارام به مادرش که در حال اشک ریختن بود، نگاه کرد. هنوز بیشتر از پانزده دقیقه از حرکتشان نگذشته بود که صدای هواپیماهای دشمن تمام کامیون‌ها را به لرزه درآورد. با صدای انفجار، در یک چشم به هم زدن، کامیون چپ شد و دود و آتش همه جا را فرا گرفت. همه چیز مثل برق از جلوی چشمان دلارام رد شد و دیگر چیزی نفهمید.

ادامه...

بخشی از کتاب حریم دل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲

دلارام تازه دوازده سالش تمام شده بود. خانواده ی پنج نفری او از پدر و مادر و دو برادر تشکیل می شد. برادر بزرگش، هشت سال از او بزرگتر بود و برادر دیگرش نُه سال از او کوچکتر بود. البته مادرش سه تا پسر دیگر هم زائیده بود که دو تای آن ها سر زایمان مُرده بودند و یکی از آن ها هم در اثر بیماری از دنیا رفته بود. دلارام تنها دختر خانواده بود که بعد از فوت برادر دومش به دنیا آمده بود. پدرش او را دلارام نامید، چون وجود دلارام آن چنان باعث دلگرمی و آرامش آن ها شده بود که تمام فکر و حواس پدر و مادرش به دلارام ختم می شد.
مادر، همه ی تلاشش را می کرد که دلارام از درس هایش عقب نیفتد. با این که دلارام شاگرد زرنگی بود و در واقع جزء تیزهوشان بود، ولی بازیگوشی ش زبانزد همه ی دوستان و آشنایان بود. دلارام با اصرار فراوان مادرش را راضی کرده بود که برای او هم شلوار سربازی بخرند، مادرش مخالف بود چون اعتقاد داشت که شلوار سربازی فقط مال پسرهاست.
دلارام یک دختر جنوبی کامل بود که روز به روز زیباتر و دلرباتر می شد. با این که تازه دوازده سالش تمام شده بود قدی نسبتاً بلند، صورتی زیبا و پوستی گندمگون داشت. رنگ موهای قهوه ای روشنش که بیشتر به قرمزی می زد هارمونی خاصی با رنگ چشم های عسلی ش داشت و او را زیباتر جلوه می داد. وقتی که پدرش او را ناز می کرد، با خنده برایش می خواند:

دختر خرمشهرشه
نوای دل باباشه

قاتل قلبِ شوهر
امید دل ماماشه

قدش چو نخله بالا
لباش شیرین چو خرما

چشاش رنگ طلوعه
موهاش رنگ غروبه

بابا به قربونش بره
نذارم از خونه بره

مادرش معلم بود و شب هایی که پدر در بیمارستان کشیک می داد، به نظافت منزل و طبخ غذای فردا رسیدگی می کرد تا وقتی که از مدرسه برمی گردد غذای بچه ها آماده باشد. برادر بزرگش (آرام) خودش را برای امتحانات سال دوم دانشگاه آماده می کرد که زمزمه های جنگ ایران و عراق شروع شد.
سال ۱۳۵۹ بود. اوایل فقط در حدّ خبر و اطلاعات بود ولی کم کم داستان چیز دیگری شد.
روز ۳۱ شهریور بود که عراق به ایران حمله کرد. اوضاع درهم ریخته ای بود.
گروه های اعزامی به منطقه و تعطیلی مدارس، فراخوانی همگان به جبهه های جنگ و آموزش های نظامی برای افراد عادی منجمله زنان و دختران، داستان جنگ را جدی تر می کرد.
هر روز، عده ای منطقه را ترک می کردند و عده ای برای مبارزه می ماندند و افراد جدیدی از مناطق دیگر ایران به منطقه اعزام می شدند.
خانواده ی دلارام هم قصد داشتند که بمانند، اما پدر برای مادر پیغام فرستاده بود که دلارام را بردارد و همراه باقی زنان از خرمشهر خارج شود.
از روز حمله ی عراق ولوله ای در شهر پیچیده بود و همه برای فرار و خروج از شهر آمادگی داشتند اما همه چیز در حد حرف بود و مردم خطر جدی ای احساس نمی کردند ولی چندی می شد که حمله های هوایی، خرابی های چشمگیری به جا می گذاشت و پدر، ساعت های بیشتری را در بیمارستان می گذراند. فرودگاه را زده بودند و شایع شده بود که هدف بعدی پادگان هاست. حتی زخمی های جنگی به قدری زیاد شده بودند که از آن ها در چادرها مراقبت می کردند.
با وجود تعطیلی مدارس، گاهی وقت ها، دلارام همراه پدر، به بیمارستان می رفت. اوایل در اتاق کار پدر می نشست تا مزاحم کار او نباشد ولی کم کم به دنبال پدر این طرف و آن طرف می رفت. با دیدن زخمی ها فقط به آن ها زل می زد و بدون آن که کلامی بر زبان بیاورد، می لرزید. گاهی اوقات که نگاهش با نگاهی پدر تلاقی می کرد، لبخند غمگینی بر لب های پدر می نشست. دلارام، علی رغم طبع نازکش، حرفه و شغل پدرش را دوست داشت و عاشق این بود که پدرش او را دکتر دلارام صدا بزند.
وقتی که پدر برای اولین بار با تیم پزشکی به جبهه اعزام شد، برای دلارام بسیار هیجان انگیز بود که بداند پدرش در جبهه ها چه کار می کند. روزشماری می کرد تا او برگردد و همه چیز را برایش تعریف کند اما اوضاع بدتر از آن بود که همه فکرش را می کردند.
دلارام در حالی که برادر دو ساله اش را روی کولش بسته بود، دوباره مادرش را صدا کرد:
«مامان خسته شدم، بیا دیگه.»
مادر در حالی که ساک بزرگی را بر روی زمین می کشید درها راقفل کرد و کلیدش را زیر گلدانی که همه ی اعضای خانواده از جایش باخبر بودند، قرار داد. وقتی که وارد کوچه شدند دلارام از مادرش پرسید: «با ماشین نمی ریم؟»
مادر در حالی که چپ چپ به او نگاه می کرد گفت: «کی داره با ماشین خودش می ره که ما بریم؟ باید با کامیون های دولتی به شهرهای نزدیک بریم تا ببینیم چی پیش می آد.»
دلارام و مادرش به گروهی که در حال حرکت به طرف شهر بودند ملحق شدند.
نود درصد جمعیت را زنان، بچه ها و پیرمردها تشکیل می دادند. به ندرت مردی میانسال یا جوان را می دیدی که سودای فرار در سر داشته باشد. دلارام و مادرش نفس نفس زنان همراه با سیل جمعیت خودشان را به پایگاه های اعلام شده رساندند تا به نوبت سوار کامیون ها شوند. دلارام رو به مادر کرد و پرسید: «پس بابا و آرام نمی خوان همراه ما بیان؟»
مادر در حالی که سعی می کرد نوبتشان را در صف از دست ندهد گفت: «اگه همه ی باباها و برادرها و پسرها دنبال زن و بچه هاشون راه بیفتند، دیگه کی می خواد خط مقدم باشه؟ هان؟ کی می خواد شهر رو از دست دشمن پس بگیره؟»
وقتی که به کامیون ها نزدیک شدند، دلارام متوجه شد که حمل ساک های حجیم به داخل کامیون غدغن است. آهسته زیر گوش مادرش گفت: «مامان، ساک به این بزرگی رو اجازه نمی دن که ببریم توی ماشین، اون جا رو نگاه کن.»
مادرش بلافاصله زیپ ساک بزرگش را باز کرد و چند تکه از چیزهایی را که به نظرش مهم می آمدند برداشت و تو کوله پشتی دلارام گذاشت و آخر سر یک کیف دستی کوچک را که یک سری وسایل ریز مثل کیف پول و چیزهای دیگر تو آن بود، برداشت و روی شانه ا ش آویزان کرد. بچه را از روی دوش دلارام برداشت و کوله را به دلارام داد و آهسته گفت: «مواظب کیفت باش.»
کامیون ها یکی بعد از دیگری پر می شدند و پشت سر هم به راه می افتادند. وقتی که سوار کامیون شدند، بیشتر از سی نفر تو ماشین نشسته بودند. یک عده در حال گریه و زاری بودند و عده ای در حال دعا کردن و یک عده هم به دشمنانی که این جنگ شوم را راه انداخته بودند، لعنت می فرستادند. دلارام به مادرش که در حال اشک ریختن بود، نگاه کرد. هنوز بیشتر از پانزده دقیقه از حرکتشان نگذشته بود که صدای هواپیماهای دشمن تمام کامیون ها را به لرزه درآورد. با صدای انفجار، در یک چشم به هم زدن، کامیون چپ شد و دود و آتش همه جا را فرا گرفت.
همه چیز مثل برق از جلوی چشمان دلارام رد شد و دیگر چیزی نفهمید.
وقتی که چشم هایش را باز کرد، بیرون از کامیون روی خاک ها افتاده بود. با وجود دردی که در تمام اعضای بدنش احساس می کرد به طرف کامیون چپ شده دوید و مادرش را صدا کرد ولی هیچ جوابی نشنید. وارد کامیون شد. صدای ناله ی زنی او را متوجه خود کرد. زن، او را صدا می زد:
«دخترجان... دختر جان... بیا کمک کن بیام بیرون... بیا دخترم... بعد با هم دیگه به بقیه کمک می کنیم.»
دلارام در حالی که شوکه شده بود گفت: «مامانم کو؟ برادر کوچولوی من کو؟»
زن در حالی که سعی می کرد صدای مهربانی داشته باشد، گفت: «عزیز دلم، خوشگل من، اگر مامانت اینا تو همین ماشین بودند که کمکشون می کنیم.»
دلارام با ترس پایش را روی جسدهای بی جان گذاشت و خودش را به آن زن رساند و سعی کرد جسدی را که روی بدن او افتاده بود را کنار بزند. با تلاش های زن و کمک دلارام، زن، خودش را بیرون کشید و به بیرون از کامیون خزید. سپس رو به دلارام کرد و گفت: «دخترم، فکر نکنم کسی زنده مونده باشه. بیا بریم.»
دلارام بی­اختیار شروع کرد به جیغ کشیدن و دوباره به داخل کامیون خیز برداشت و مادرش را صدا زد. ناگهان احساس کرد که کسی به پایش چنگ می زند. سرش را برگرداند و چهره ی مهربان مادرش را دید که غرق خون بود. سرش را به آغوش کشید و گفت: «مامان جان، بگو چه کار کنم؟»
مادر به کوله ی دلارام توی دستش و کیف خودش هم که روی شانه اش بود، اشاره کرد. سپس برادر کوچکش را دید که مادر او را به سینه اش می فشرد. برادرش زنده بود ولی سینه اش خس خس می کرد. مادر با چشم به او اشاره کرد که برود. دلارام هر کاری کرد، نتوانست مادرش را تنها بگذارد. همان جا نشست و دست مادرش را در دست گرفت و بوسید و گفت: «مامان، من می ترسم. بگو چی کار کنم؟ کجا برم؟»
مادر در حالی که چشمان غمگین و پر اشکش را به او دوخته بود ساکت ماند. دلارام او را صدا کرد ولی دیگر حرکتی از مادرش ندید. سینه ی برادرش هنوز خس می کرد.
دلارام او را از آغوش مادرش بیرون کشید و در بغل گرفت و با ترس، کیف مادرش را در کوله فرو کرد و روی دوش انداخت و از ماشین بیرون آمد. نمی دانست چه کار کند، کجا برود.
چشمش به زنی که خودش او را نجات داده بود، افتاد. گام هایش را تندتر کرد و به طرف او رفت. از مادرش خیلی جوانتر بود. کمی که نزدیکتر رفت متوجه زخم های پای او گردید. در حالی که اشک می ریخت به او نزدیک شد و در کناری نشست و برادرش را مقابلش روی زمین گذاشت. گرمای طاقت فرسا، تشنگی و خستگی، او را کاملاً کلافه کرده بود.
- آب. شاید آب بهش بدم بهتر بشه. فکر می کنم تو کامیون باید آب باشه.
هنوز جمله ی دلارام تمام نشده بود که صدای انفجار آمد. دود و شعله از کامیون به هوا بلند شد.
دلارام جیغ زد و به هق هق افتاد. زن او را به آغوش کشید. دلارام در حالی که هق هق می کرد و مادرش را صدا می زد، متوجه برادرش شد. تنفس برادرش قطع شده بود. دلارام او را به آغوش کشید. سراپای بدنش از خون گلگون شد.
- بذارش بریم دختر باید از این جا دور بشیم.
- نمی تونم. باید ببرمش.
- مرده دختر. دیگه نفس نمی کشه. باید بریم.
زن، دلارام را کشان کشان به دنبال خود کشید. دلارام، گریه کنان به عقب نگاه می کرد و از پی زن می رفت و مادر و برادرش را صدا می کرد. دود کامیون آسمان را سیاه کرده بود و برادرش لکه ی کوچکی شده بود میان صحرا.
بالاخره به درختی رسیدند و زیر آن نشستند. دلارام هنوز از درد از دست دادن برادر و مادرش گریه می کرد.
زن گفت: «تو دختر قوی ای هستی. باید تحمل کنی.»
- چه جوری؟ برادر و مادرم چی می شن؟ عابد تشنه است. مادرم تو اون کامیون بود که آتیش گرفت. یعنی الان مرده؟
زن برای این که حواس دلارام را پرت کند پرسید: «اسمت چیه؟» و اشک های دلارام را پاک کرد.
او با صدای ضعیفی جواب داد: «دلارام.»
زن گفت: «اسم قشنگی داری. حالا کجا قرار بود برید؟»
دلارام با بغض گفت: «نمی دونم.»
هنوز یک ساعت نگذشته بود که در اثر صداهای عجیب و غریب، به جاده چشم دوختند. کامیون ها و تانک های جنگی که به طرف خرمشهر در حرکت بودند، با پرچم های ایران و صدای الله اکبر به آن ها نزدیک می شدند. زن رو به دلارام کرد و گفت: «بدو برو تو جاده. جوان های مان. باید با اون ها به خرمشهر برگردیم.»
دلارام کوله اش را روی دوش انداخت و وسط جاده ایستاد. اولین ماشین جلوی پایش توقف کرد. فرمانده ی گروه، وقتی چشمش به آن ها افتاد، از ماشین پایین پرید و دو تن از سربازها را از ماشین اول، به ماشین دیگری انتقال داد و برایشان جا خالی کرد تا سوار ماشین شوند. فرمانده رو به آن ها کرد و گفت: «شما رو توی خرمشهر پیاده می کنیم. خوبه؟»
رویش را به طرف دلارام کرد و گفت: «کسی رو توی خرمشهر داری؟»
دلارام با سر، جواب مثبت داد و گفت: «بابام و برادرم. خونه ی خودمون هم تو خرمشهره.»
دلارام اصلاً گذر زمان را نفهمید. خوابش برده بود و با توقف ماشین بیدار شد. فرمانده ی گروه، رو به آن ها کرد و گفت: «حالا برید و یک جای امن پیدا کنید.»
دلارام، کوله را روی دوشش انداخت و به امید آن که شاید پدر و برادرش به منزل برگردند، به طرف خانه شان به راه افتاد. وقتی وارد کوچه شد، حتی پرنده هم پَر نمی زد. هیچ کدام از همسایه هایشان را ندید. در واقع همه رفته بودند. وقتی جلوی خانه رسید، از دیوار بالا رفت و داخل حیاط پرید. کوله اش را که پشت در گذاشته بود برداشت و به طرف ساختمان رفت و کلید را از جای همیشگی ش برداشت و وارد منزل شد. کوله اش را جلوی در انداخت و به طرف اتاق خودش به راه افتاد. خودش را به زمین انداخت و گریست.
دلایل زیادی برای گریستن داشت. ویرانی خانه ای که محل آرامش بود، از دست دادن مادر و برادر کوچکش، بی خبری از پدر و برادر بزرگترش...
همه چیز در عرض چند ساعت اتفاق افتاد و حالا تنهایی و ترس همه جا را احاطه کرده بود. خب، حالا چه باید می کرد؟
تا پیش از این، هیچ وقت درباره ی مسئله ای جدی فکر نکرده بود. از جایش بلند شد و به طرف هال به راه افتاد تا کوله اش را بردارد. وقتی وسایل توی کوله را بیرون ریخت، اشک هایش بار دیگر سرازیر شد، چون بیشتر آن ها وسایل برادر کوچکش بودند. در حالی که وسایل را به کناری پرت می کرد وسایلی را که مربوط به خودش بود، دوباره توی کوله جاسازی کرد. کیف مادرش را هم باز کرد و وسایلی را که فکر می کرد مورد نیاز باشند، برداشت و داخل کوله جای داد. سپس چشمش به طلاهای مادرش افتاد که توی یک دستمال جیبی گره خورده بودند. دستمال محتوی طلا را هم در جیب مخفی داخلی کوله گذاشت. مقداری مواد غذایی را که مادرش جمع آوری کرده بود، دوباره برداشت و نگاهی به آن ها کرد. خرما، کشمش و توت، همراه با مقداری نان خشک، کل خوراکی هایی بود که مادرش جمع کرده بود. دوباره آن ها را داخل کوله اش گذاشت و زیپ کوله را بست و آن را در کناری گذاشت. در حالی که زانوهایش را بغل کرده بود، گوشه ی اتاق نشست و به در خیره شد، کم کم خواب بر او چیره شد. در این زمان هیچ چیز خوشتر از خواب نبود.

۱

در حالی که روی تشک غلت می­زدم صدای جیغ و داد مادرم را شنیدم که با صدای بلند، خدا و پیغمبر را صدا می کرد و در همان حال دوان دوان خودش را به اتاقی که در آن خوابیده بودم رساند.
در حالی که به پایم محکم لگد می­زد گفت: «منتظر چه هستی؟ پاشو زود کمک کن تا کمی از خرت و پرت ها رو جمع کنیم و با بقیه ی همسایه ها از شهر بریم بیرون. بعثی­ها وارد مرز ایران شدن. دارن به شهر نزدیک می شن.»
همان طور که در حال حرف زدن بود، سعی می کرد صندوقچه­ی کوچکی را که مخفیگاه طلاهایش بود، از لای رختخواب ها بیرون بکشد. یک زنجیر تقریباً ضخیم به گردنم انداخت و چهار تا از النگوها را هم که اندازه ی دست من بود، به زور تو دست هام فرو کرد و گفت: «زود باش زیر لباس هات قایمشون کن.»
همان طور که به این طرف و آن طرف می رفت و چیزهایی را تو یک ساک بزرگ می گذاشت رو به من کرد و گفت: «چرا وایستادی؟ برو کیف مدرسه ت رو بردار، دو تا بلوز و یک شلوار و دو تا روسری هم بذار توش. شلوارت رو هم عوض کن. شلوار سربازی ت رو تن کن.»
در حالی که اخم کرده بودم گفتم: «اِه مامان، شلوار سربازی رو می خوام زنگ های ورزش تو مدرسه بپوشم.»
در حالی که چپ چپ نگاهم می کرد گفت: «خاک بر سرت کنن که هنوز عقل نداری. من نمی دونم بابات چه طوری فکر کرده تو نابغه ای. الآن دوازده سالت شده هنوز نمی فهمی که وقتی دشمن شهرت رو می گیره همه چیز رو ویران می کنه. بعد تو به کدام مدرسه می خوای بری؟»
همان طور که بلند بلند حرف می زد نگاهی به من انداخت و وقتی قیافه ی درهمم را دید، به سمتم آمد و سرم را در آغوش گرفت و گفت: «عزیز دلم ناراحت نباش، ان­شاءالله بعداً که برگشتیم، مدرسه هم می ری. بوآت راست می گه. تو درست خوبه. نابغه ای. ان­شاءالله مثل پدرت تو هم دکتر می شی. مادر فدای صورت قشنگت بشه. ای کاش تو هم پسر بودی الآن با بابات و برادرت تفنگ به دوش می گرفتی و با دشمن می جنگیدی.»
در حالی که اشک توی چشم هام جمع شده بود پرسیدم: «مامان جان، ناراحتی که من دختر شدم؟ خوبه من دختر یکدانه ی شمام.»
به طرفم آمد و گفت: «دختر برکت خانه است. اون هم دختری مثل تو زرنگ، خوشگل، مهربان. خب بسه دیگه. برو برادرِت رو بذار روی دوشت و کیفت رو هم بردار. من هم این ساک رو می آرم.»
مادر دوباره به جمع کردن وسایل مشغول شد. شلوار سربازی م را که تازه برام خریده بودند، پوشیدم. برادر دو ساله م را رو دوشم گذاشتم و کیفم را هم رو شانه ام انداختم و رو به مادرم کردم و گفتم: «من حاضرم.»

نظرات کاربران درباره کتاب حریم دل