فیدیبو نماینده قانونی دانشگاه امام صادق (ع) و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پسااستعمار و نظم جهانی

کتاب پسااستعمار و نظم جهانی

نسخه الکترونیک کتاب پسااستعمار و نظم جهانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۰۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پسااستعمار و نظم جهانی

یکی از مفاهیم قدیمی و کلاسیک در مطالعات پسااستعماری مفهوم امپریالیسم می‌باشد. مفهوم امپریالیسم در ساده‌ترین تعریفش اشاره به دکترینی دارد که بر اساس آن یک دولت مقتدر به دلایل متنوع تاریخی، سیاسی و ایدئولوژیکی و به دلیل توانایی‌های نظامی و اقتصادی گرایش و تمایل شدیدی به توسعه و بسط نفوذ و سلطه در ماورای مرزهای خود دارد و کمابیش از عهده این کار نیز برمی‌آید. ادوارد سعید امپریالیسم را فراتر از یک ایدئولوژی و نظریه دانسته و آن را عبارت از «عمل، نظریه و رفتار یک مرکز سلطۀ مادرشهر می‌داند که بر قلمروهای ماورای مرزهای خود حکومت می‌کند». در اواسط قرن هفدهم واژه امپریالیسم برای توصیف سیاست‌های توسعه‌طلبانه ‌ناپلئون سوم به‌کار می‌رفت اما در قرون هجدهم و نوزدهم رفته‌رفته به‌عنوان پسوند و صفتی برای توصیف توسعه‌طلبی‌های همه قدرت‌های اروپایی به‌کار گرفته شد‌. ریشه لغوی امپریالیسم به کلمه امپریوم برمی‌گردد که یک واژه لاتین است و برای توصیف حاکمیت امپراطوری رم بر ماوراء مرزهایش در منطقه مدیترانه مورد استفاده قرار می‌گرفته است. از آن دوران دوره تاریخی که بگذریم ردپای مشخص شکل‌گیری امپریالیسم به‌ویژه در نیمه دوم از هزاره دوم میلادی در اروپا به چشم می‌خورد. مورخین بسط و تکامل نظری و عملی امپریالیسم در این دوره را به سه دوره عمده تقسیم می‌کنند. دوران اول که تحت دوران اکتشاف سرزمین‌های جدید از آن یاد می‌شود و قرون پانزدهم و شانزدهم میلادی را دربرمی‌گیرد. در این دوران است که با کشف سرزمین‌های جدید عطش قدرت‌های استعمارگر اروپا برای بسط قلمرو حاکمیت خود به اوج می‌رسد. دوران دوم که به دوران مرکانتالیسم یا تجارت ماوراء بحار مشهور است، قرون هفدهم و هجدهم میلادی را شامل می‌شود. مهم‌ترین مشخصه این دوران اهداف تجاری برای سودآوری اقتصادی می‌باشد. و بالاخره دوران سوم که دوران خود امپریالیسم یا دوران نهادینه شدن امپریالیسم است به قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم برمی‌گردد که در آن امپریالیسم کلاسیک اعمال و اجرا می‌شود. برخی از صاحب‌نظران جمع این سه دوره را دوران اروپاسازی جهان یا تبدیل سایر کشورهای جهان به اقمار اروپا لقب داده‌اند. نکته قابل توجه در این خصوص این است که در این فرآیند طولانی اروپاسازی جهان که قریب به پنج قرن به طول انجامید نه فقط دولت‌های اروپایی بلکه مبلغین مذهبی، سیاحان و مسافران معمولی، ماجراجویان، کاوشگران، مکتشفین و مهاجران اروپایی هم ایفای نقش مؤثر داشته‌اند. در میان ادبیات تولید شده و به‌جا مانده دربارۀ امپریالیسم احتمالاً دو نام در زمرۀ جنجالی‌ترین و ماندگارترین نام‌ها می‌باشند. نخستین این نام‌ها جان‌ اتکینسون‌ هابسون اقتصاددان و نویسنده انگلیسی و دومین آن‌ها ولایمیر ایلیچ لنین می‌باشد.

ادامه...

بخشی از کتاب پسااستعمار و نظم جهانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول: چیستی مطالعات پسا استعماری

۱-۱. پیشینه و تعاریف

مطالعات پسا استعماری ابتدا در دانشگاه های آمریکایی آغاز و سپس در سایر کشورهای غربی رایج گردید. پسااستعمار را پاسخ های چندوجهی فلسفی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی به استعمارگرایی تعریف کرده اند که منعکس کننده نظریاتی متنوع از اندیشمندانی است که وجه مشترک آن ها دغدغه فهم بهتر و عمیق تر از اثرات استعمار بر جوامع مستعمره و سپس کشف رابطه میان دو طرفِ استعمارکننده و استعمارشونده است (Hiddleston, ۲۰۰۹: ۱).
برخی از نویسندگان و محققین مطالعات پسااستعماری که با دقت و وسواس بیشتری مباحث این رشته را دنبال کرده اند حتی در تعریف لغوی این واژه در زبان انگلیسی میان معانی دو نوع تحریر این کلمه تفاوت قائل شده اند. این گروه از نویسندگان واژه «پسا ـ استعمار» (با خط فاصله میان پسا و استعمار) را در معنا و مدلول محدودتر از واژه «پسااستعمار» (به هم چسبیده و بدون خط فاصله) دانسته اند. به عنوان مثال جین هیدلستون[۱] معتقد است که این واژه با خط فاصله بر یک دوره خاص و مشخص پس از پایان دوران حاکمیت استعمار مستقیم دلالت دارد. در حالی که همین واژه بدون خط فاصله معنای وسیع تر و البته پیچیده تری را دربر دارد به طوری که وقتی ما این واژه را به کار می بریم منظور ما فقط دوران پس از پایان استعمار مستقیم نیست بلکه وقایع و تحولاتی که منجر به شروع این فرآیند شد را نیز مدّنظر داریم. بنابراین واژه پسااستعمار در شکل دوم دوره حاکمیت استعمار و افول آن را یکجا دربرمی گیرد (Hiddleston, ۲۰۰۹: ۴).
استعمارگری در حقیقت نتیجه جهت گیری توسعه طلبانه و امپریالیستی اروپاییان به سمت بقیه جهان در چهارصد سال گذشته بوده است که در آن کشورهای استعمارگر به عنوان مرکز بر سایر کشورها به عنوان اقمار اعمال نفوذ و کنترل می کرده اند. این اعمال قدرت و نفوذ یکطرفه به زودی همه حوزه ها اعم از سیاسی ـ اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی میان دو طرف را دربر گرفت. مطالعات پسااستعماری اصولاً با هدف مطالعه و بررسی همه جانبه، عمیق و درازمدت تاثیرات این رابطه نابرابر به ویژه بر فرهنگ و جامعه در کشورهای تحت استعمار شکل گرفت. در حقیقت یکی از دغدغه های اصلی مطالعات پسا استعماری یافتن پاسخ های علمی، بی طرفانه و قانع کننده به چرایی ها و چگونگی های ذیل بوده است:

* کشف اهداف و انگیزه های دول استعماری از به استعمار کشیدن سایر کشورها.
* علل و عوامل کامیابی آن ها در تسخیر آن کشورها.
* چرایی و چگونگی کنترل آن ها و استمرار نفوذ خود.
* چرایی و چگونگی پاسخ و عکس العمل جوامع مستعمره به استعمار.
* و بالاخره کالبدشکافی تاثیرات متنوع و عمیق پدیده استعمار بر جوامع استعماری و بر نوع رابطه مستعمرات با جهان خارج به ویژه قدرت های استعماری و بالاخره تاثیرات احتمالی این پدیده بر خود کشورهای استعمارگر از لحاظ فرهنگی و سیاسی. تکثر و تنوع موضوعات و مباحث فوق به مطالعات پسااستعماری یک ماهیت بین رشته ای بخشیده که تقریباً پای تمامی علوم انسانی و اجتماعی از جامعه شناسی گرفته تا اقتصاد و علوم سیاسی و زبان شناسی و انسان شناسی را به آن باز می کند. مطالعات پسااستعماری در دهه های گذشته توانسته نوعی آگاهی و بیداری همگانی را در خصوص تاثیرات منفی روانی، اجتماعی و فرهنگی بر جوامع استعمارزده ایجاد نماید و به نبرد و تلاش این جوامع برای کسب نوعی خودگردانی و استقلال سیاسی و فرهنگی مشروعیت بخشد.

با نگاهی به موقعیت و وضعیت کنونی مطالعات پسااستعمار می توان گفت که تلاش برای ایجاد آگاهی بیشتر و فهم دقیق تر و عمیق تر از تاثیرات درازمدت استعمار بر جوامع استعمارزده و به ویژه تاثیرات ناشی از تعامل جوامع استعمارگر با استعمارزده و تبیین پدیده هایی چون درهم آمیختگی فرهنگ های دو طرف ابعاد و آثار تقلید و تطبیق جوامع استعمارزده و به ویژه نخبگان این جوامع از جوامع استعمارگر تلاش برای تطبیق خود با آن و احتمالاً کشف حوزه های اشتراک و همپوشانی میان آن ها مهم ترین حوزه های مطالعاتی پیش رو و دغدغه اصلی محققان مطالعات پسااستعماری می باشد. برخی از صاحب نظران بر این باورند که گرچه اصطلاح پسااستعماری به پایان دوره استعمارگرایی اشاره می کند ولی آنچه که در آستانه جنگ جهانی اول به پایان راه خود رسید روند غربی سازی به شکل استعماریش بود ولی غربی سازی جهان به شکل پسااستعماری عملاً ادامه یافت روندی که در آن شالوده شکنی از گفتمان استعماری صورت پذیرفت و تعریف «غرب و سفیدپوست» را دگرگون کرد (ساعی، ۱۳۸۵).
برای پژوهشگران مطالعات پسا استعماری به همان اندازه که مطالعه جنبه های مادی و عینی استعمارگری از قبیل اشغال سرزمین و تحت کنترل درآوردن ساکنان آن اهمیت دارد، مطالعه جنبه های غیرمادی و غیرملموس این پدیده از قبیل ذهنیت استعمارگران و استعمارشوندگان و نیز تاثیرات فرهنگی و اجتماعی پدیده استعمار برای هر دو جامعه استعمارگر و مستعمره نیز حائز اهمیت است. مطالعات پسااستعماری به دلایل گوناگون مورد توجه روشنفکران، نویسندگان و حتی رهبران سیاسی در جهان اسلام واقع شده است. مفهوم کلیدی و مشترکی که دغدغه خاطر این دسته از متفکرین بوده مفهوم «هویت» در این جوامع است. این مفهوم بسته به زمینه و متنی که در آن مورد استفاده قرار گرفته گاه رنگ سیاسی، گاه معنایی مذهبی و گاه انعکاسی فرهنگی داشته است. از آنجا که بسیاری از جوامع اسلامی به طور مستقیم یا غیرمستقیم نوعی رابطه با استعمار را تجربه کرده اند و در دوران تعامل با استعمار همواره «هویت اسلامی» یا به عبارت دقیق تر حفظ هویت اسلامی شان یک مسئله اساسی برای آن ها بوده، لذا وجوه اشتراک زیادی میان قرائت این متفکرین از هویت با قرائت پسااستعمار از مفهوم هویت وجود دارد. نکته قابل توجه و مهم دیگر در این راستا تلاش همزمان این متفکرین در جهان اسلام برای برقرار کردن نوعی رابطه و دیالوگ با گفتمان غربی که گفتمان مسلط استعمار بوده می باشد.
به عبارت دیگر بخش بزرگی از نویسندگان، متفکرین و سیاستمداران در جهان اسلام کوشیده اند تا در کنار تاکید بر اهمیت حفظ «هویت اسلامی» گفتمانی خود به جستجوی نقاط و حوزه های اشتراک میان مبانی این گفتمان با برخی از اصول گفتمان غربی بپردازند. یک چنین تلاش و جستجویی اصولاً بر پایه این مفروض بنا نهاده شده که علی رغم اختلافات بنیادین و عمیق میان دو رویکرد، نقاط و حوزه های اشتراک متعدد و معناداری میان آن ها وجود دارد. این تلاش تحت عناوین مختلفی همچون، پل زدن میان اسلام و غرب، اسلام و دموکراسی، مذهب و علم، سنت و مدرنیته، از سوی متفکرین و نویسندگان در جوامع مختلف اسلامی صورت گرفته است. نکته جالب توجه در اینجا این است که چنین تلاشی حتی در برهه هایی از تاریخ که رابطه میان این جوامع با غرب به دلیل سیاست ها و اعمال استعمارگرایانه غربی ها بسیار خصمانه بوده نیز صورت می گرفته است.

۱ -۲. استعمار: از ذات باوری تا خودمحورپنداری

قائل بودن به اینکه کشورهای استعمارگر ذاتاً دارای ویژگی ها و صلاحیت هایی هستند که آن ها را از سایر ممالک به طور عام و ممالک تحت استعمار به طور خاصی جدا و متمایز می کند و به آن ها این صلاحیت را می دهد که به عنوان یک قیم در تعیین سرنوشت آن کشورها تصمیم گیری نمایند از جمله مباحث جنجالی در مطالعات استعماری و پسااستعماری است. در حقیقت این ادعا یکی از ستون های اصلی گفتمان استعماری برای توجیه نظری و عملی رفتار دول استعماری در کنترل هژمونیک بر جوامع فرودست است. در این گفتمان دول استعماری و حتی تک تک آدم ها و شهروندان آن دولت ها، پدیده های متفاوت، متمایز و دارای صلاحیت های ویژه ای هستند که این تفاوت و تمایز و ویژگی آن ها را از شایستگی کافی برای استعمارگر بودن برخوردار می سازد. پدیده بالا که از آن تحت عنوان ذات باوری[۲] یاد می شود طی دو قرن گذشته راه را برای پدیده دیگری تحت عنوان اروپامحوری یا اروپامداری[۳] هموار کرده است.
براساس این ادعا مفروضات اروپا و مفروضات فرهنگ اروپایی همگی طبیعی، نرمال و جهان شمول پنداشته می شوند. یکی از نخستین و آشکارترین نشانه های این پندار چگونگی تلقی از جهان، از کره زمین و چگونگی تجسم و ترسیم نقشه کره زمین است که برای نخستین بار بر اساس تصویر ذهنی اروپاییان از کره زمین شکل گرفت و چگونگی قرار گرفتن هر قاره در آن بسته به اینکه از کدام سو به آن نگاه می کنید مفروض واقع شد. استعمارگری اروپایی که در قرن هجدهم تسهیل گردید و سرعت گرفت در قرن نوزدهم به اوج خود رسید و این امر باور اروپامحوری را در قالب کشف سرزمین های جدید توسط اروپاییان، تسخیر سایر سرزمین ها، و نیز در سایه ناوگان های معظم دریانوردی و تجارت در مقیاس بین قاره ای و جهانی به یک باور همگانی و جهانی تبدیل کرد. از این به بعد بود که تصویر مرکز ـ حاشیه به عنوان یک تصویر واقعی از رابطه اروپا با سایر کشورها و سرزمین ها مورد پذیرش و تایید همگانی قرار گرفت و مناسبات میان اروپا به عنوان مرکز و سایر کشورها به عنوان حاشیه بر مبنای پذیرش الزامات این رابطه طراحی و عملیاتی گردید (Rabasa, ۱۹۹۳).
این باور در پایان قرن نوزدهم و در طول سال های قرن بیستم به یک رویه تبدیل شد و بر مبنای آن اروپا و هر چیز اروپایی چه نظری و چه عملی در جایگاه مرکز قرار گرفت و هر چیز غیراروپایی به حاشیه رانده شد. بر این اساس تقریباً همه نهادهای اروپایی اعم از آموزشی، مذهبی، دولتی و غیر دولتی، به عنوان اصل به رسمیت شناخته شد. مدارس، دانشگاه ها، نظام های آموزشی، بروکراسی و نظام های اداری و حقوقی اروپایی به عنوان الگوی اصیل و بلامنازع برای سایر جوامع جهانی درآمدند و بهترین کاری جوامع حاشیه می توانستند بکنند یکی گرته برداری و کپی برابر با اصل از مرکز بود (Lazarus, ۲۰۰۹).

۱ -۳. اروپا مرکز جهان: پیش درآمد استعمارگری

اروپامداری و گرایش به این باور که اروپاییان اصولاً تافته جدا بافته و سرآمد همه نسل ها، نژادها و جوامع بشری بوده و هستند نه تنها ذهنیت غالب در سیاستمداران اروپایی بلکه مفروض بسیاری از متفکرین و اندیشمندان غربی بوده است. انریک داسل[۴] در فصل پنجم از کتاب استعمارگری و میراث آن در گفتاری تحت عنوان «نظام جهانی: اروپا به مثابه مرکز و حاشیه اش فراتر از اروپامداری» به خوبی به این مسئله اشاره می کند. وی در این فصل با ذکر نقل قول های متعدد از نویسندگان و فلاسفه اروپایی به تبیین این باور می پردازد که به باور این دسته از متفکرین پدیده مدرنیته در واقع دستاورد و نتیجه و معلول همین برتری ذهن و روح اروپایی است.
وی با نقل بخش هایی از کتاب ماکس وبر اظهار می دارد که بر اساس گفته های وی اروپا دارای یک ویژگی منحصربه فرد درونی بود که توانست به واسطه عقلانیت خود سایر فرهنگ ها و جوامع را پشت سر بگذارد. (Dussel, ۲۰۱۱: ۹۷) وی سپس با نقل قول از هگل و مخصوصاً با تاکید این سخن او که روح آلمانی و روح اروپایی تجلّی حقیقت مطلق که همه چیز را در خود داشته و نیازی و بدهکاری به هیچ فرهنگ و جامعه دیگری ندارد آن را پارادایم اروپامداری نام می نهد که در مقابل پارادایم جهان محوری قد علم کرده است (Dussel, Ibid). در حقیقت یک چنین دیدگاهی بود که زمینه را نه تنها برای القای باور اروپامحوری بلکه برای توجیه رفتارها و سیاست های استعماری اروپاییان فراهم ساخت. مهم ترین نقد و ایراد به این طرز تفکر نادیده گرفتن سهم و نقش سایر جوامع، ملل و تمدن ها در آن چیزی است که اروپاییان میراث مطلق خود می دانند. نقش تمدن های غیراروپایی از جمله تمدن چین، آمریکای لاتین و جهان اسلام در بسط و گسترش و شکوفایی تمدن بشری بسیار پررنگ تر و هویداتر از آن است که بتوان به سادگی آن را انکار کرد. دوران شکوفایی تمدن اسلامی در قرون هشتم تا سیزدهم میلادی آنچنان پربار است که بسیاری از نویسندگان و مورخین آن دوران را دوران مرکزیت تمدن اسلامی و حاشیه بودن میان تمدن ها از جمله اروپا ذکر کرده اند (Dussel, ۲۰۱۱: ۹۹). با این حال یک تفاوت عمده و کمتر ذکر شده میان تمدن اسلامی در آن زمان با تمدن اروپایی این است که تمدن اسلامی حتی در دوره شکوفایی و مرکزیت خود هیچ گاه سیاست استعمارگری پیشه نکرد.[۵]

۱ -۴. جهان پیشااستعمار

علی رغم اینکه در باره جهان و نظم جهانی در دوره های استعمار و پسااستعمار تحقیقات و تالیفات بسیار گسترده و متنوعی انجام شده، اما در خصوص مختصات و شکل و شمای جهان پیشااستعمار و چگونگی جهش و ظهور اروپا و تمدن غربی، نوشته ها و آثاری با دامنه و تنوع کمتری به چشم می خورد. کتاب «ظهور و سقوط قدرت های بزرگ» تالیف پل کندی احتمالاً در زمره بهترین آثار آکادمیک در این باب به شمار می رود. کندی در این اثر خود با اذعان به اینکه حوالی سال ۱۵۰۰ میلادی احتمالاً آغاز روند ظهور اروپا به عنوان یک بازیگر مهم در نظام بین الملل است بر ضعف و ناتوانی کشورهای اروپایی در مقایسه با سه قدرت مهم آسیا در آن زمان یعنی امپراطوری عثمانی، ژاپن و چین تاکید می ورزد. به تعبیر وی اروپای سال ۱۵۰۰ میلادی هنوز در شوک از دست دادن قسطنطنیه به سر می برد، و از لحاظ جمعیتی و کشاورزی نیز جایگاه برتری در جهان نداشت.
از لحاظ ژئوپلیتیک نیز اروپای آن زمان شکل عجیب و غریبی داشت به طوری که از شمال و غرب به وسیله آب و یخ احاطه شده بود و از جانب مرزهای غربی هم در معرض تهاجم و به شدّت آسیب پذیر بود و مهم تر از همه اینکه از لحاظ سیاسی هم نه تنها یک واحد منسجم سیاسی نبود بلکه تنوع قومی و تنوع مذهبی آن را در آستانه یک جنگ خونبار تمام عیار قرار داده بود. این اتفاقی بود که بالاخره در سال ۱۶۱۸ با آغاز جنگ های سی ساله به وقوع پیوست (Kennedy, ۱۹۸۸: ۳). بنا به اعتراف صریح کندی اروپا در این سال ها در زمینه های علمی، مهندسی و ریاضی در مقایسه با سایر تمدن ها حرفی برای گفتن نداشت و بخش عظیمی از میراث علمی و فرهنگی خود را از اسلام و تمدن اسلامی قرض گرفته بود [۶] (Kennedy, ۱۹۸۸: ۴).
وی سپس در توصیف این تفوق و برتری جهان اسلام بر اروپا در آغاز سده شانزدهم میلادی به وجود دودمان های قدرتمند صفوی و عثمانی در جهان اسلام اشاره می کند و اینکه قلمرو اسلامی مملو بود از شهرهای آباد و بزرگ که در آن ها دانشگاه ها و کتابخانه های متعدد تاسیس شده بود و دانشمندان مسلمان سرآمد روزگار خود در ریاضیات، پزشکی، جغرافیا، و نیز در صنایع گوناگون بودند (Kennedy, ۱۹۸۸: ۱۰-۱۱). کندی نیمه دوم سده شانزدهم میلادی را که آغاز افول امپراطوری عثمانی و ضعیف شدن جهان اسلام است را در حقیقت آغاز روند ظهور اروپای جدید و قدرتمند می داند. روندی که نهایتاً در قرون شانزدهم و هفدهم به شکل گیری اروپا به عنوان یک قدرت استعمارگر منجر شد.
برشمردن سلسله علل و عواملی که به تسریع روند تبدیل شدن اروپاییان به یک قدرت جهانی و استعماری کمک کرد از حوصله و محدوده این نوشتار خارج است ولی با این همه یک عامل مهم و بسیار تعیین کننده را نمی توان ناگفته گذاشت و آن شکوفایی صنعت کشتی سازی و دریانوردی و به ویژه ترکیب و تلفیق اختراع باروت (سمبل تسلیحات نظامی مدرن) و ماشین بخار (سمبل دستاورد انقلاب صنعتی) بود که به سودای اقیانوس نوردی و جهان گشایی را در سر اروپاییان بیشتر و بیشتر دامن زد. این رخداد بزرگ که فتح اقیانوس ها را برای اروپا به همراه داشت و مقدمه فتح خشکی های آن سوی اقیانوس ها نیز بود، نه تنها جهان متفاوتی را برای اروپا ترسیم کرد که یک «جهان بینی» جدید را نیز در عرصه ذهنی و عملی برای اروپاییان به وجود آورد. جهان بینی ای که چارچوب نظری امپریالیسم و سپس اقدام عملی و استعمارگری را با خود به همراه آورد. وقتی که به دو فاکتور نظامی و تکنولوژیکی بالا فاکتورهایی از قبیل سرمایه و تمایل به کسب و انباشت بیشتر آن، اهداف و مهارت های تجاری و دیپلماسی ماهرانه را نیز بیفزائیم پازل استعمار تقریباً تکمیل می شود و از دل آن قدرت های استعماری یکی بعد از دیگری متولد می شوند که در نقطه اوج آن امپراطوری بریتانیا در نیمه دوم قرن هجدهم و نیمه اول قرن نوزدهم خودنمایی می کند.
بنابر آمارهای موجود در بازه زمانی سال های ۱۷۶۰ تا ۱۸۳۰ بیش از دو سوم از رشد صنعتی اروپا در انگلستان اتفاق افتاده بود و سهم این کشور از تولید محصولات و مصنوعات جهانی از ۹/ ۱ به تقریب ۱۰ درصد رشد کرده بود و به زودی به مرز ۲۰ درصد می رسید. حوالی دهه شصت قرن نوزدهم بریتانیا توانسته بود ۵۳ درصد از تولیدات آهن و ۵۰ درصد از تولیدات ذغال جهان را به خود اختصاص دهد و مشتری چیزی نزدیک به نیمی از پنبه خام جهان باشد. این آمار وقتی معنادارتر می شوند که همانند پل کندی آن ها را در یک جدول مقایسه ای و تطبیقی ببینیم (Kennedy, ۱۹۸۸: ۱۵۲).
بنا به تعبیر کندی، بریتانیا در حالی یک چنین مقام و جایگاهی از تولیدات صنعتی، بازار سرمایه و توانایی های سیاسی و نظامی را به خود اختصاص داده بود که تنها ۲ درصد از کل جمعیت جهان و ۱۰ درصد از جمعیت اروپا را در خود جای داده بود. مصرف انرژی این کشور در آن سال ها پنج برابر ایالات متحده آمریکا و آلمان و ۱۵۵ برابر روسیه تزاری بود و به تنهایی یک پنجم تجارت جهانی را در اختیار داشت (Kennedy, ۱۹۸۸: ۱۵۲). آمارهای فوق که با اندکی کمتر یا بیشتر در مورد همه قدرت های استعماری قرون هجدهم و نوزدهم میلادی صدق می کند نشان می دهد که چگونه و چرا توسعه طلبی، زیاده خواهی، جهان گشایی و استعمارگری لازمه و اقتضای طبیعت این دولت ها و ضامن بقا و استمرار تفوق و برتری آن ها در عرصه های سیاسی، اقتصادی و نظامی در جهان بوده است. و اینچنین بود که اشتهای سیری ناپذیر غول استعمار که به مدد توانایی های نظامی و صنعتی خود از مانع جغرافیایی اقیانوس ها عبور کرده بود، معادن، منابع طبیعی، مواد خام و نیروی کار ارزان را طلب می کرد. و این امر بدون به غارت بردن مایملک کشورهای مستعمره و بدون به اسارت درآوردن اذهان و ابدان ساکنان این سرزمین ها ممکن نبود.

۱ -۵. استعمار و پسا استعمار از ذهنیت تا عینیت

مفهوم ذهنیت و خودآگاهی ذهنی[۷] یکی دیگر از مفاهیم بنیادی در مطالعات پسااستعماری است که قرابت مفهومی، معنایی و کاربردی زیادی با مفهوم فرودست دارد. اقوام و جوامع نیز بسان اشخاص و افراد دارای یک ذهنیت و خودآگاهی ذهنی هستند. ملت ها براساس این ذهنیت است که «خود» را تعریف می کنند و رابطه خود با دیگران را ارزیابی می کنند و جایگاه خود در مقایسه و در رابطه با سایر ملت ها تعریف می کنند. در نظام بین الملل[۸] که متشکل از کنشگران[۹] و بازیگران[۱۰] متعددی است نیز همین امر صادق است و اهمیت خود را نشان می دهد. ملت ها و یا به عبارت دقیق تر دولت ـ ملت ها مهم ترین و اصلی ترین کنشگران در نظام بین الملل به شمار می روند.
اینکه هر دولت ـ ملتی به عنوان یک واحد منسجم و یک بازیگر تاثیرگذار در روابط بین الملل چگونه خود را می بیند؟ چگونه خود را تعریف می کند؟ عقبه تاریخی و فرهنگی خود را چگونه تعریف می کند؟ نقاط ضعف و قوت خود را چگونه ارزیابی می کند؟ رابطه و تعامل خود با سایر بازیگران و به ویژه بازیگران قدرتمند و فرادست را چگونه تعریف و مدیریت می کند؟ و حتی رابطه خود با نظام بین الملل به عنوان یک کل و یک سیستم را چگونه ارزیابی می کند؟ همگی تا حد زیادی از ذهنیت و خودآگاهی ذهنی آن ملت نشات می گیرد. در پاسخ به این سوال که مولفه و قوام اصلی و بنیادی هویت یک ملت چیست؟ البته نظریات متفاوتی ابراز شده است. یکی از این نظریات که تا حدودی جنجال برانگیز هم بوده است، ایدئولوژی ذکر شده است. در اینجا ایدئولوژی به معنای سیستمی و نظامی از ایده ها و ارزش هاست که به هم پیوستگی یک جامعه را توضیح می دهد. و از اینجاست که یک رابطه مستقیم میان ذهنیت و ایدئولوژی شکل می گیرد. در حالی که از نگاه مارکس ایدئولوژی تحمیل تفکرات طبقه حاکم و فرادست بر فرودستان است و دیگران آن را موسع تر تعریف کرده و آن را چارچوب های ذهنی می دانند که ملت ها با آن زاده می شوند و سپس رابطه خود با دیگران را بر مبنای آن تعریف می کنند (Althusser, ۱۹۸۴: ۳۷). نوئل سولیوان[۱۱] ویژگی اصلی ایدئولوژی را نیاز آن به تلاشی خودآگاهانه برای به دست دادن یک نظریه منسجم از انسان، جامعه و جهان ذکر می کند (Sullivan, ۱۹۷۶: ۹).
اینکه ایدئولوژی ها چگونه شکل می گیرند و عوامل داخلی و خارجی موثر در شکل گیری آن ها کدامند و اینکه تفاوت های میان آن ها از کجا ناشی شده و چگونه عملکرد آن ها را تحت تاثیر قرار می دهند همگی سوالات مهم دیگری است که پرداختن به آن ها خارج از حوصله این نوشتار است.[۱۲]
میشل فوکو ساخته شدن ذهنیت را محصول تعامل هوشمند نظام های مشخص فرهنگی، اجتماعی و تاریخی از تعقل و خردورزی در یک جامعه می داند و آن را گفتمان نام می نهد. از این روست که رابطه تنگاتنگی میان خودآگاهی ذهنی و گفتمان یا گفتمان های حاکم بر یک جامعه به چشم می خورد. گفتمان در اینجا بسان یک زبان جمعی دربردارنده و منعکس کننده ذهنیت جمعی آن جامعه است که خود را نشان می دهد و به همین دلیل بسیاری از صاحب نظران گفتمان را متنوع تر و بسیار گسترده تر از ایدئولوژی یا زبان دانسته اند. براساس آنچه که گفته شد رابطه عمیق، پیچیده و ناگسستنی میان ذهنیت، گفتمان، نخبگان و هویت هر جامعه وجود دارد و تعریف جوامع از خود، تلقی آن ها از خود و سپس ارزیابی آن ها از نقش خود در جامعه بین المللی و نهایتاً چگونگی رابطه آن ها با سایر کنشگران همگی درهم تنیده و به هم گره خورده است.
مفهوم مدرنیته[۱۳] از جمله مفاهیم مهم و کلیدی برای فهم گفتمان پسااستعمار به شمار می رود. این مفهوم از ریشه یونانی مدرنوس[۱۴] برگرفته شده که در اواخر قرن پنجم میلادی برای تفکیک میان مسیحیت آن زمان با مسیحیت قبل از آن به کار برده می شده است. بعدها در دوران قرون وسطی واژه مدرن برای تفکیک میان «معاصر» از «گذشته» به کار گرفته شد. اما واژه مدرنیته معنایی فراتر از «اینجا و اکنون» را دربردارد و برای اشاره به وضعیت نوعی سازمان اجتماعی به کار می رود که از قرن شانزدهم میلادی به این سو در اروپا حاکم شد و بعدها به وسیله اروپاییان و در پرتو اکتشافات و استعمارگری اروپاییان به سایر جاها گسترش یافت (Ashcroft, ۲۰۰۷: ۱۴۴).
برخی سه رخداد مهم در نیمه هزاره دوم میلادی را نقاط عطف تولد مدرنیته می دانند. کشف قاره جدید (آمریکا)، رنسانس، و بالاخره اصلاح مذهبی این سه رخداد مهم هستند که تاریخ اروپا و جهان را بر اساس آن به دوران مدرن و دوران پیشامدرن تقسیم کرده اند. از آنجایی که در هر سه رخداد فوق نقش اروپا یک نقش اساسی و محوری بود و همه آن ها یا در اروپا و یا به وسیله اروپاییان به وقوع پیوسته بود یکی از مفروضات اصلی گفتمان استعماری بر این اصل قرار گرفت که مدرنیته نه تنها تاریخ جهان را به دو بخش قبل و بعد خود تقسیم می کند بلکه جغرافیای جهان نیز و از جمله جغرافیای انسانی جهان نیز بر همین مبنا به دو بخش تقسیم می گردد. این تقسیم بندی سرزمین ها را به دو بخش سرزمین مدرن و سرزمین پیشامدرن و نیز انسان ها و ملت ها را نیز به دو بخش انسان ها و ملت های مدرن در مقابل انسان ها و ملت های پیشامدرن تقسیم می کند.
و از اینجاست که رابطه میان مبحث مدرنیته و استعمار مشخص می شود. کشورهای استعمارگر به عنوان منادیان و حاملان مدرنیته، میان مدرنیته و فتوحات استعماری خود پل زدند و استعمارگری را به عنوان راهکار بسط و گسترش مدرنیته ( که گاه معادل تمدن انگاشته می شد) به سراسر جهان و اقوام و ملل عقب مانده در دستور کار خود قرار دادند. به عبارت دیگر مفاهیم و پدیده هایی از قبیل دولت ـ ملت[۱۵]، عرفی کردن ارزش ها و نرم ها[۱۶] و سبک زندگی شهری[۱۷] از مواردی بود که قدرت های استعماری به همراه و به نام مدرنیته بر بقیه جهان تحمیل کردند.

یادداشت ها

[1]. Jane Hiddleston
[2]. Essentialism
[3]. Euro-centrism
[4]. Enrique Dussel
[۵]. برای مطالعه بیشتر در این باره نگاه کنید به فصول اول، چهارم و ششم از کتاب:
Following Mohamamd: Rethinking Islam in the Contemporary World
این کتاب نوشته کارل ارنست می باشد که توسط انتشارات دانشگاه کارولینای شمالی در سال ۲۰۰۳ به چاپ رسیده است. کارل ارنست در اثر فوق در کسوت یک محقق و متفکر بی طرف به خوبی به بررسی زوایای ناشناخته تمدن اسلامی پرداخته و در بخشی از کتاب خود در توصیف رابطه استعمار و اروپامداری بر لزوم فهم و درک این واقعیت تاکید می کند که تبعیض و پیش داوری تفکر اروپامحوری در قبال اسلام یک ابزار تاریخی و مهم برای استعمار به منظور توجیه سیاست های استعماریش است (Ernest, ۲۰۰۸: ۸).
[۶]. نظر به اهمیت نوشته های کندی در این باب، جمله مهم و کلیدی وی به طور مستقیم و به زبان اصلی نقل می شود:
[...A cosiderable part of the European cultural and scientific heritage was, in any case, "borrowed" from Islam…] (Kennedy, 1988,4)
[7]. Subject-Subjectivity
[8]. International System
[9]. Actors
[10]. Players
[11]. Noel O Sullivan
[۱۲]. برای مطالعه بیشتر در این باب به منبع زیر مراجعه کنید:
Zizek, Slavoj (ed), (1994) Mapping Ideology, London: Verso Publication.
[13]. Modernity
[14]. Modernus
[15]. Nation-State
[16]. Secularization of Values and Norms
[17]. Urban Life Style

فصل دوم: مفاهیم کلیدی در مطالعات پسا استعماری

۲ -۱. استعمار و امپریالیسم

یکی از مفاهیم قدیمی و کلاسیک در مطالعات پسااستعماری مفهوم امپریالیسم[۱۸] می باشد. مفهوم امپریالیسم در ساده ترین تعریفش اشاره به دکترینی دارد که بر اساس آن یک دولت مقتدر به دلایل متنوع تاریخی، سیاسی و ایدئولوژیکی و به دلیل توانایی های نظامی و اقتصادی گرایش و تمایل شدیدی به توسعه و بسط نفوذ و سلطه در ماورای مرزهای خود دارد و کمابیش از عهده این کار نیز برمی آید. ادوارد سعید امپریالیسم را فراتر از یک ایدئولوژی و نظریه دانسته و آن را عبارت از «عمل، نظریه و رفتار یک مرکز سلطه مادرشهر می داند که بر قلمروهای ماورای مرزهای خود حکومت می کند» (Said, ۱۹۹۳: ۸). در اواسط قرن هفدهم واژه امپریالیسم برای توصیف سیاست های توسعه طلبانه ناپلئون سوم به کار می رفت اما در قرون هجدهم و نوزدهم رفته رفته به عنوان پسوند و صفتی برای توصیف توسعه طلبی های همه قدرت های اروپایی به کار گرفته شد (Baumgart, ۱۹۸۲: ۵). ریشه لغوی امپریالیسم به کلمه امپریوم[۱۹] برمی گردد که یک واژه لاتین است و برای توصیف حاکمیت امپراطوری رم بر ماوراء مرزهایش در منطقه مدیترانه مورد استفاده قرار می گرفته است (Koebher, ۱۹۶۱: ۱۸).
از آن دوران دوره تاریخی که بگذریم ردپای مشخص شکل گیری امپریالیسم به ویژه در نیمه دوم از هزاره دوم میلادی در اروپا به چشم می خورد. مورخین بسط و تکامل نظری و عملی امپریالیسم در این دوره را به سه دوره عمده تقسیم می کنند. دوران اول که تحت دوران اکتشاف سرزمین های جدید از آن یاد می شود و قرون پانزدهم و شانزدهم میلادی را دربرمی گیرد. در این دوران است که با کشف سرزمین های جدید عطش قدرت های استعمارگر اروپا برای بسط قلمرو حاکمیت خود به اوج می رسد. دوران دوم که به دوران مرکانتالیسم[۲۰] یا تجارت ماوراء بحار مشهور است، قرون هفدهم و هجدهم میلادی را شامل می شود. مهم ترین مشخصه این دوران اهداف تجاری برای سودآوری اقتصادی می باشد. و بالاخره دوران سوم که دوران خود امپریالیسم یا دوران نهادینه شدن امپریالیسم است به قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم برمی گردد که در آن امپریالیسم کلاسیک اعمال و اجرا می شود.
برخی از صاحب نظران جمع این سه دوره را دوران اروپاسازی جهان[۲۱] یا تبدیل سایر کشورهای جهان به اقمار اروپا لقب داده اند. نکته قابل توجه در این خصوص این است که در این فرآیند طولانی اروپاسازی جهان که قریب به پنج قرن به طول انجامید نه فقط دولت های اروپایی بلکه مبلغین مذهبی، سیاحان و مسافران معمولی، ماجراجویان، کاوشگران، مکتشفین و مهاجران اروپایی هم ایفای نقش موثر داشته اند. در میان ادبیات تولید شده و به جا مانده درباره امپریالیسم احتمالاً دو نام در زمره جنجالی ترین و ماندگارترین نام ها می باشند. نخستین این نام ها جان اتکینسون هابسون[۲۲] اقتصاددان و نویسنده انگلیسی و دومین آن ها ولایمیر ایلیچ لنین[۲۳] می باشد.
از هابسون نوشته ها و گفتارهای متعددی درخصوص امپریالیسم به جای مانده که دو تای آن ها از اهمیت بیشتری برخوردارند. این دو اثر هابسون کاپیتالیسم و امپریالیسم در آفریقای جنوبی[۲۴] و مطالعه ای در باب امپریالیسم[۲۵] نام دارند که به ترتیب در سال های ۱۹۰۰ و ۱۹۰۲ منتشر شدند و برای سال ها از متون مرجع در باب امپریالیسم به شمار می رفتند. هابسون که از منظر شهروند یک کشور امپریالیستی به تحلیل ظهور و عملکرد آن می پردازد، امپریالیسم را نه مایه غرور ملی بلکه امری غیرضرور و غیراخلاقی توصیف می کند که به دلیل توزیع بد ثروت در جامعه سرمایه داری رخ می نماید. به نظر هابسون اختلال در عملکرد اقتصاد سیاسی در جوامع سرمایه داری موجب می شود تا آنچه که وی آن را تمایل فرهنگی ـ اجتماعی به توسعه طلبی می نامد زمینه های امپریالیسم را فراهم کند. جستجو برای سود بیشتری که البته در سرزمین مادری ممکن نیست مکمل آن تمایل شده و موتور محرکه امپریالیسم را روشن می کند. نکته جالب توجه در تحلیل هابسون از شکل گیری امپریالیسم آن است که وی فقط دولت های اروپایی را عامل اصلی ظهور امپریالیسم نمی داند بلکه در کنار اراده و تمایل دولت ها بر نقش ساختار اقتصاد پساصنعتی و صاحبان سرمایه نیز تاکید فزاینده ای دارد.
به تعبیر وی هنگامی که یک کشور قدم به عرصه اقتصاد ماشینی و صنعتی می گذارد، کارخانه داران، تجار و صاحبان سرمایه به طور اتوماتیک و ناخودآگاه و به منظور کسب سود بیشتر دولت را به سوی تسخیر مستعمرات جدید با هدف تامین منابع و بازار سوق می دهند و از این رو، این شرایط اقتصادی موجود و الیگارشی سرمایه داری است که ریشه اصلی ظهور امپریالیسم محسوب می شود نه فقط نیت و عمل دولت ها (Hobson, ۱۹۰۲: ۷۱).
با این همه این دیدگاه مورد قبول همه صاحب نظران مباحث مربوط به امپریالیسم نمی باشد و بسیاری از ایشان امپریالیسم را نه ضرورتاً محصول یک فرمول اقتصادی محض بلکه عمدتاً زائیده راهبردهای سیاسی و دیپلماتیک و جلوه ای از ناسیونالیسم در کنار نگاه استراتژیک به رقابت در مقابل رقبا در نظام بین الملل می دانند. شاهد مثال این گروه از نویسندگان اصرار انگلستان در سال های پایانی قرن نوزدهم بر نگه داشتن و حفظ مستعمرات خود علی رغم اقتصادی نبودن و سودآور نبودن این سیاست می باشد (Robinson, ۱۹۹۲: ۱۱۹).
یکی از نظریه هایی که در باب امپریالیسم مطرح شده و رونالد رابینسون در ابداع و بسط آن نقش بسزائی داشته است نظریه موسوم به همیاری و همکاری[۲۶] می باشد. بر اساس این نظریه امپریالیسم در تمامی مراحلش برای توفیق و کامیابی مدیون و مرهون همکاری و همیاری جوامع بومی در سطوح مختلف فردی، گروهی، نهادی و ساختاری بوده است. بر اساس این نظریه رابینسون مردمان محلی از نخبگان گرفته تا عاملان و کارگزارانی که برای دولت های استعماری کار می کردند را در زمره مهم ترین مصادیق این همکاران[۲۷] ذکر می کند و حضور و همکاری آن ها را امری تعیین کننده قلمداد می کند. بنا به باور وی در جوامعی که این حلقه اتصال وجود داشته و به خوبی عمل کرده است آن جوامع دوران تحت استعمار و سپس دوران انتقال به پسااستعمار را به خوبی پشت سر گذارده اند و حداقل تصادم بین امپریالیسم و جامعه مقصد به وقوع پیوسته است و در جوامعی که این حلقه مفقود بوده معمولاً آثار فاجعه باری به دنبال داشته است (Robinson, ۱۹۹۲: ۱۳).
با این همه وی در جمع بندی و نگاه کلی خود عملکرد امپریالیسم را هم نتیجه ذهنیت، سیاست ها و استراتژی های خود کشورهای اروپایی و هم ناشی از کارکرد سیاست های بومی غیراروپایی ذکر می کند و علی رغم تاکید مضاعف بر اهمیت گروه های همکار، به اهمیت نقش گروه های غیرهمکار، گروه های میانجی گر و حتی گروه هایی که راه مقاومت در برابر امپریالیسم را در پیش گرفته اند نیز اشاره می کند.
در خصوص رابطه میان امپریالیسم و تجارت آزاد دیدگاه های متفاوتی و گاه متعارضی وجود دارد که اکثر آن ها حول محور اثر جنجالی رابینسون و گالاهی در مقاله امپریالیسمِ تجارت آزاد[۲۸] ابراز شده اند. مقاله مزبور که در فصلنامه مرور تاریخ اقتصادی در سال ۱۹۵۳ به طبع رسید یکی از مهم ترین و پربحث ترین آثار چاپ شده در خصوص امپریالیسم است. در حالی که مولفان مقاله بر این باورند که تجارت آزاد در حقیقت یکی دیگر از سلسله حلقه های سازوکارهای امپریالیسم برای استمرار موثر سیاست های استعماری است، دیگرانی هستند که این قضاوت را یک طرفه ارزیابی می کنند و اظهار می دارند که آنچه را که ایشان تحت عنوان نهضت تجارت آزاد[۲۹] از آن یاد می کنند حداقل در مراحل آغازین شکل گیری اش در تقابل با امپریالیسم کلاسیک و اریستوکراسی منضم به آن بود. هزینه های غیر ضرور دولتی، خوی جنگ طلبی و انتخاب جنگ به عنوان اولین گزینه در حل و فصل اختلافات با مستعمرات، همگی از ویژگی های امپریالیسم کلاسیک بود که به زعم منتقدین رابینسون و گاهی به واسطه تجارت آزاد محدود یا منسوخ می شد. با این همه ایده امپریالیسم تجارت آزاد توانست علی رغم مخالفت ها و نقدهایی که به آن شد راه را برای مفهوم «امپریالیسم جدید» یا امپراطوری غیررسمی بر پایه تجارت آزاد هموار کند (Louis, ۲۰۰۶: ۹۲۹).
پاتریک ولف[۳۰] امپریالیسم را با داروینیسم مقایسه می کند و وجه اشتراک هر دو را در این واقعیت می داند که هر دو مفهوم به تناوب از سوی تعداد کثیری از مردم مورد استفاده قرار می گیرند ولی تنها عده قلیلی می توانند ادعا کنند که معنای این دو واژه را به خوبی می دانند. در حقیقت یکی از مشکلات فهم معنای دقیق امپریالیسم همین وسعت دامنه کاربرد آن توسط متفکرین و نویسندگان است که برخی آن را مترادف استعمار و برخی آن را معادل امپراطوری دانسته و برخی دیگر پا را از این نیز فراتر گذاشته و آن را با هژمونی، وابستگی و حتی جهانی شدن یکی دانسته اند. با این همه تعریفی که خود ولف از امپریالیسم می دهد احتمالاً یکی از دقیق ترین تعاریف امپریالیسم است. وی امپریالیسم را استفاده از قدرت دولت به منظور تامین و تضمین حق انحصاری اقتصادی برای کمپانی های ملی می داند. بر اساس این تعریف سه عنصر کلیدی و اساسی که شاکله اصلی امپریالیسم را تشکیل می دهند عبارتند از: دولت، منافع اقتصادی و بخش خصوصی. به عبارت روشن تر هدف غایی استعمار اولاً و بالذات حمایت بی قید و شرط دولت امپریالیست از سرمایه داری و بنگاه های تولید و انباشت سرمایه است که مآلاً پایشان به صورت غیر قابل اجتنابی به خارج از مرزها باز می شود. این بنگاه ها برای رسیدن به هدف خود، پای دولت متبوع خود را نیز با رضایت آن و با منطق قابل فهم و توافق طرفین به ماجرا می کشانند. این خصلت امپریالیسم در حقیقت مهم ترین وجه تمایز آن با استعمار است. چرا که پدیده استعمار اولاً و بالذات یک پروژه فرامرزی و خارج ـ محور است (Wolfe, ۱۹۹۷).
یکی از واقع بینانه ترین و در عین حال تلخ ترین تحلیل ها در باب دو دوره پیشا و پسااستعمار تحلیل مبتنی بر برنامه ریزی حساب شده کشورهای استعمارگر برای کشاندن ملت ها و کشورهای تحت استعمار به دوران پسااستعمار حتی به بهای اعطای استقلال به آن کشورهاست. از این منظر پائین آوردن پرچم انگلیس و فرانسه در سرزمین های تحت استعمار و برافراشتن پرچم کشورهای جدیدالتاسیس به جای آن نتیجه یک محاسبه پیچیده و دقیق قدرت های استعماری و نهایتاً یک پیروزی و دستاورد برای آن ها به شمار می رود تا پیروزی ملت های تحت استعمار. به عبارت دیگر تصمیم به اعطای استقلال به کشورهای استعمار شده بخشی از یک سناریوی پیچیده و درازمدت با هدف بازمهندسی رابطه میان مرکز و حاشیه و رابطه میان استعمارگر و استعمارشده محسوب می شود که در آن یک رضایت کاذب، موقت و مصنوعی نصیب ملت های تحت استعمار و یک فرصت طلایی برای تغییر چهره و استمرار استیلای گسترده تر نصیب قدرت های استعماری می شود. در یک چنین معادله و گفتمانی است که بسیاری از متفکران و صاحب نظران مطالعات استعماری ناسیونالیسم جهان سومی را چیزی بیش از یک شیوه و ابزار استعماری برای استمرار اهداف دراز مدت استعمار نمی دانند (Goss, ۱۹۹۶).
چگونگی تفکیک و تشخیص میان دوران های پیشا و پسااستعمار یکی از معماهای سخت پیش روی پژوهشگران این عرصه بوده است. برخی از این پژوهشگران برای به دست دادن یک تصویر مطابق واقع از صعوبت این تشخیص و تفکیک این پدیده را به نمایشنامه ای تشبیه کرده اند که در آن بازیگران در آخر نمایش تصمیم می گیرند با زمین گذاشتن متن تحریر شده از سوی سناریونویس نمایش را با تصمیم و ذوق خود به پایان ببرند. سوال اصلی و معمایی که پیش روی ناظر و بیننده این نمایش قرار می گیرد این است که به راستی آیا آنچه را که در این صحنه های پایانی نمایش ما شاهد هستیم بازی خودمختارانه و انتخابی بازیگران است یا اینکه خیر اتفاقاً همین بر زمین گذاردن متن سناریو و وانمود کردن به بازی بداهه و بر اساس خواست و سلیقه و ذائقه و تشخیص خود بازیگران اجرای خواست سناریونویس و ادامه هدف او برای پلان پایانی است؟
در این تشبیه دولت های استعمارگر به جای سناریونویس می نشینند و ملت های استعمارزده به جای بازیگران نمایش سناریوی نمایش طرح دول استعماری برای گذار به دوران پسااستعمار و بیننده نمایش نیز ناظران دوران گذار که در پی فهم و تحلیل ماوقع هستند. در اینجا دو مفهوم خودبازیگردانی و خودمختاری از تشابه بسیار معناداری برخوردار هستند (Kohn and Mcbride, ۲۰۱۱: ۱۶).
گرچه بحث رابطه تجارت آزاد با امپریالیسم در دهه پنجاه قرن بیستم آغاز شد اما هنوز در دهه دوم از قرن بیست و یکم ادامه دارد. بسیاری از مخالفان سازمان تجارت جهانی[۳۱] سازوکارهای این سازمان را در حقیقت نهادینه کردن امپریالیسم تجارت آزاد می دانند. از منظر ایشان سازمان تجارت جهانی و جهانی سازی یا جهانی شدن استمرار امپریالیسم تجارت آزاد با رنگ و لعاب جدیدی است که مجدداً برنده اصلی آن کشورهای قدرتمند شمال و بازنده اصلی آن کشورهای ضعیف جنوب خواهند بود.

۲-۲. افسانه رسالت سفیدپوستان متمدن

تعبیر «بار سنگین روی دوش مرد سفید»[۳۲] که از آن تحت عنوان «رسالت انسان سفیدپوست» هم یاد شده، گویای یک ذهنیت و خوانش ویژه از پدیده امپریالیسم است. بر اساس این قرائت، برتری و تفوق نژاد سفید که مراد از آن انسان اروپایی است، بر سایر نژادها مفروض انگاشته می شود. این برتری در همه زمینه ها از جمله سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فکری، ذهنی، زبانی و غیره می باشد. انسان اروپایی با داشتن همه این نعمت ها و برتری ها هم در مقابل خدا و هم در مقابل وجدان خود، خود را مسئول می داند که بار مسئولیت کمک به انسان های محروم از این مزیت ها را بر دوش کشیده و به نوعی دست آن ها را هم گرفته و به قدر مقدور از این فلاکت و فقر و بدبختی و جهالتی که در آن به سر می برند نجاتشان دهند. برای نیل به این هدف استعمار و امپریالیسم یکی از گزینه های مطلوب انسان اروپایی می باشد. و بدین سان است که بر تن یکی از رسواترین و غم انگیزترین پدیده های جامعه بشری لباس زربافتی پوشانده می شود که حقایق را وارونه جلوه دهد و توجیه گر استعمار و امپریالیسم باشد (Miller, ۱۹۸۲: ۵). این تعبیر در حقیقت عنوان شعری تحت همین عنوان بود که در سال ۱۸۹۹ توسط یک شاعر انگلیسی به نام رودیارد کیپلینگ[۳۳] در مجله مک کلار[۳۴] به چاپ رسید.
مضمون شعر یادآوری نعمت ها و مزیت های انسان سفید و لزوم کمک خیرخواهانه و انسان دوستانه به کسانی بود که از این نعمات محروم بودند. از نظر شاعر ارائه و انجام یک چنین خدمتی فقط از راه حاکمیت استعمار بر آن جوامع (در آن مورد به خصوص مردم فیلیپین که به تازگی از یوغ اسپانیا رهیده و به استعمار آمریکا در آمده بودند) میسر بود. انتشار این شعر واکنش های متفاوتی را از طرف اقشار مختلف جامعه آمریکا دربر داشت.[۳۵] برخی از سیاستمداران در ستایش از آن سخنرانی ها کردند و آن را ره نامه رسالت جدید آمریکا در جهان و پایان دوران انزوای آمریکا دانستند. برخی دیگر از نویسندگان و روشنفکران آن را به سخره گرفته و توجیه گر اهداف توسعه طلبانه امپریالیستی دانستند که قبل از آن انگلیسی ها و اسپانیایی ها و پرتغالی ها دنبال کرده بودند و برخی نیز به کنایه ماموریت انسان سفید را ترویج خصائل بد رایج در غرب از قبیل رشوه دادن و غارتگری خواندند (Murphy, Zolo: ۲۵).
رابینسون و گالاهی برای اثبات ادعای خود در فصول پیشبرد اهداف امپریالیستی از طریق تجارت آزاد به عملکرد دولت انگلستان در قرن نوزدهم و به ویژه در معاهدات تجاری ۱۸۳۶ و ۱۸۵۷ با دولت ایران و معاهدات مشابه تجاری با عثمانی در ۱۸۳۸ و ۱۸۶۱ استناد می کنند. به گفته آن ها انعقاد این قراردادها گرچه ظاهری اقتصادی و تجاری داشته اما در حقیقت سیاسی ترین تکنیک استفاده شده از سوی دولت انگلیس در راستای بسط و گسترش امپریالیسم انگلیسی در این کشورها بوده که زمانی با رضایت آن کشورها و گاه به زور بر آن ها تحمیل شده است (Robinson & Ghalaher, ۱۹۵۳).

۲ -۳. فرادستان و فرودستان

مفهوم فرودست[۳۶] یکی از مفاهیم مهم و کلیدی گفتمان پسااستعماری است. فرودست یا فرودستان به یک گروه اجتماعی اطلاق می شود که در تقسیم بندی مرکز ـ حاشیه به مرکز تعلق نداشته و خارج از ساختار هژمونیک قدرت استعماری قرار می گیرند. همان گونه که از پیشوند «Sub» در معادل انگلیسی این مفهوم می توان حدس زد، فرودست یک حالت و وضعیت فرعی، ثانوی و دست پائینی[۳۷] نسبت به یک پدیده مافوق که اصل اولیه و دست بالائی[۳۸] است پیدا می کند. این واژه نخستین بار به وسیله آنتونیو گرامشی[۳۹] برای توصیف گروه هایی از جامعه که تحت سلطه هژمونی طبقه حاکم زندگی می کنند به کار رفت. بنابر تعریف گرامشی طبقات فرودست شامل روستاییان و کارگران و دیگر گروه هایی که دسترسی به قدرت و امتیازات طبقه حاکم را ندارند می شود. گرامشی در مطالعه تاریخی گروه های فرودست به چگونگی شکل گیری روندی که طی آن گروه های فرودست برای رسیدن به مطالبات خود تلاش می کنند اشاره می کند. در کنار این روند گرامشی توجه خاصی را به چگونگی شکل گیری مناسبات و ترتیبات جدیدی مبذول می کند که می تواند منجر به خودگردانی و استقلال طبقات فرودست شود (Gramsci, ۱۹۷۱: ۵۲).
این دو مورد فوق الذکر از این لحاظ برای ما در مطالعه مباحث پسااستعماری مفید و مهم است که مصادیق هر دو را می توان از گروه های اجتماعی در سطح ملی به جوامع و ملت ها در سطح بین المللی ارتقاء و تسری داد. به عبارت روشن تر هر دو مورد مذکور که سوال و مسئله گرامشی در سطح ملی و در مقیاس گروه های موجود یک جامعه ملی بوده، می تواند سوال و مسئله ما در سطح بین المللی و در چارچوب رابطه دولت های استعمارگر و استعمار شده مطرح گردد. از این رو می توان چنین نتیجه گرفت که طرح سوالاتی از قبیل چگونگی شکل گیری روندهایی که در آن جوامع فرودست و استعمارشده به نوعی خودآگاهی رسیده و حقوق تضییع شده خود را از جوامع فرادست و استعمارگر مطالبه کنند و نیز امکان و مطلوبیت تولد جریان هایی در جوامع فرودست که سرانجام آن ها را به رهایی از یوغ استعمار و یک خودگردانی نسبی رهنمون سازد ملهم از نظریات گرامشی تلقی می گردد و پاسخ های آن ها می تواند در مطالعات پسااستعماری مورد استفاده قرار گیرد.
به عقیده گرامشی تاریخ طبقه و گروه های فرودست از همان غنا و پیچیدگی تاریخ طبقات هژمون و مسلط برخوردار است گرچه طبقه حاکم و هژمون با رسمی[۴۰] خواندن تاریخ خود سعی در کمرنگ و کم اهمیت جلوه دادن و حتی انکار تاریح فرودستان داشته است. این رویکرد تاریخی در گفتمان پسااستعماری نیز قابل طرح و بحث است و در زمره مواردی است که از نگاه تاریخ محور گرامشی وام گرفته شده است. بنا به نظر بسیاری از محققین مباحث استعماری مصادیق فرودستی و رابطه فرادست و فرودست در حوزه های فرهنگی در مقایسه با حوزه های سیاسی و اقتصادی پیچیده تر و جالب تر است. این پیچیدگی تا حدی ناشی از این واقعیت است مطالعه درباره جوامع فرودست معمولاً از طرف نخبگان جوامع استعمارگر یا آن دسته از نخبگان جوامع استعمارشده صورت می گرفته که به شدّت متاثر یا مقهور گفتمان استعماری بوده اند (Ashcroft, ۲۰۰۷: ۲۱۷).
مباحث مربوط به مفهوم فرودست و رابطه آن با قدرت هژمون تا حد زیادی مدیون مطالعات و نوشته های گایاتری چاکراورتی اسپیواک[۴۱] می باشد. اسپیواک که از او به عنوان یکی از شناخته شده ترین نظریه پردازان پسااستعماری یاد می شود در ۲۴ فوریه ۱۹۴۲ میلادی در بنگال غربی در کلکلته هند به دنیا آمد. وی پس از اتمام تحصیلات اولیه دانشگاهی و اخذ مدرک لیسانس خود از دانشگاه کلکلته به آمریکا رفت و دوره های فوق لیسانس و دکتری خود را در رشته ادبیات تطبیقی در دانشگاه کرنل گذراند. و از سال ۲۰۰۷ تاکنون به عنوان استاد در دانشگاه کلمبیا مشغول تحقیق و تدریس است. مهم ترین اثر اسپیواک که وی تا حد زیادی شهرت خود را مدیون آن است گفتاری بود که تحت عنوان «آیا فرودست می تواند سخن بگوید؟»[۴۲] که ابتدا در ۱۹۸۵ و سپس به عنوان یک فصل از کتاب «گفتمان استعماری و نظریه پسااستعماری»[۴۳] که در سال ۱۹۹۲ به چاپ رسید.
گفتار وی در این کتاب در واقع کالبدشکافی رابطه گفتمانی میان فرودست و فرادست با تاکید بر شرایط جامعه هند و به وی‍ژه نقش زنان است. شاید مهم ترین فراز از مقاله اسپیواک آنجایی است که وی با وصف شرایط فرودستان و ستمدیدگان[۴۴] این سوال را مطرح می کند که آیا در چارچوب شرایط تقسیم بین المللی کار به عنوان یکی از ارکان نظام سرمایه داری و در مدار آنچه که وی آن را خشونت معرفتی آموزشی و نظام حقوقی امپریالیستی می نامد آیا مجالی برای فرودست می ماند که لب به سخن بگشاید و صحبت کند؟ (Spivak, ۱۹۸۸: ۲۸۳). وی در تشریح مصادیق مورد نظر خود از فرودستان و مظلومان به حاشیه رانده شدگان و خاموشانی که می توان آن ها در مردان و زنانی که در قبایل و روستاها از سواد محرومند سراغ گرفت.
وی سپس شرح می دهد که مراد از سخن گفتن، صرف لب گشودن، فریاد زدن یا شکایت کردن نیست بلکه مراد از سخن گفتن در اینجا یک تعامل دوطرفه است که یکی سخن بگوید و دیگری بشنود. سخنگو در اینجا باید مجال یابد تا روایت خود را در چارچوب ذهنی خود و بر مبنای ادبیات منتخب بود، واگوید و بنابراین تعریف است که اسپیواک با تامل درخورد توجهی سوال می کند که آیا در قالب چنین شرایطی فرودست می تواند سخن بگوید؟ (Spivak, ۱۹۸۸: ۲۸۴) در حقیقت سوالات دیگری که در این سوال اسپیواک مستتر است از این قرارند که آیا فرودست اجازه خواهد یافت قصه خود را با زبان خود روایت کند؟ و آیا گوش شنوایی برای این روایت هست؟
گرچه شاهد مثال و تاکید اسپیواک در در این مقاله اشاره به تراژدی جایگاه زن در شبه قاره هند و وضعیت اسفبار وی در شرایط ناعادلانه فرهنگی، سنتی، استعماری و تبعیضات جنسیتی است اما به راحتی با تعمیم این مختصات و شرایط، می توان زن مورد نظر اسپیواک را به جای جامعه تحت ستم استعمار نشاند و پس این سوال را مطرح کرد در یک چنین شرایط ظالمانه و نهادینه شده ای آیا جامعه فرودست می تواند سخن بگوید؟[۴۵]
یکی از داستان های غم انگیز درباره سکوت فرودستان این واقعیت است که حتی در مواردی که روشنفکران و نخبگان جوامع فرودست لب به سخن می گشاند و با فعالیت های علمی در محافل آکادمیک تلاش در تالیف مقاله و کتاب و ادبیات دارند این تلاش در چارچوب ادبیات استعماری و با مختصات و مولفه های گفتمان استعماری مطرح می شود که باز نتیجه آن با سکوت برابری می کند (Hook, ۱۹۹۰: ۲۴۱-۲۴۳).
به نظر مولف در یک نگاه تطبیقی به گفتمان های پسااستعماری و پساهژمونی، تلاش برای سخن گفتن و تلاش برای شنیده شدن و تلاش برای ایجاد یک دیالوگ متوازن و دوطرفه یکی از مهم ترین جلوه های جوامع فرودست است. به عبارت دیگر یکی از وجوه اشتراک دوران استعمار و دوران هژمون فقدان این صدا و فقدان این دیالوگ بوده که دو دلیل اصلی را می توان برای آن ذکر کرد. دلیل نخست اجازه ندادن و مجال ندادن قدرت های استعمارگر و هژمون به فرودست برای سخن گفتن است. نظام سلطه به طور عمیق و پیچیده ای راه های سخن گفتن و ابراز وجود جوامع فرودست را سد کرده و به شکل کاملاً نهادینه شده ای سعی داشته و دارد در وهله اول اجازه سخن گفتن و اظهار وجود به فرودست را ندهد و در وهله دوم اگر چنانچه بستن دهان وی ممکن نبود به یکی از دو راه ذیل متوسل شود. یا اینکه او را در شرایطی قرار دهد تا وضع و حال خود را از نگاه و از زبان و در چارچوب گفتمانی مدّنظر نظام سلطه بیان کند، و یا اینکه اصلاً او را راضی کند که خود (نظام سلطه و یا سخنگویان نظام سلطه) از جانب او سخن بگویند، کتاب و مقاله بنویسند و سخنرانی کنند.
مثال های بسیار زیادی در رفتار رهبران نظام سلطه وجود دارد که روند فوق از عدم رغبت به شنیدن تا تلاش برای تعیین سخنگو و تحمیل پارادایم برای سخن گفتن فرودستان را نشان می دهد. عدم رغبت به مکالمه، مشاوره و مفاهمه با رهبران و متفکرین معترض به نظام سلطه سبب شده تا در بسیاری از موارد نظام سلطه ترجیح داده تا به جای شنیدن قصه و غصه واقعی این جوامع از زبان خود فرودستان به تبیین مشکلات و مسائل جهان فرودست از منظر و قلم شرق شناسان اروپایی بپردازد. برای تایید این فرضیه کافی است تا نگاه کنیم به تعداد و عناوین مقالاتی که در نشریات علمی و تخصصی جهان غرب درباره مسائل جوامع جهان سوم و راه حل های ارائه شده برای فائق آمدن بر آن مسائل نگاشته شده است. و یا نگاهی بیدازیم به رساله های دکتری و فوق لیسانس که در دانشگاه های غربی در این خصوص به تحریر درآمده است. حتی آن دسته از مقالات و کتب و رساله هایی که به وسیله محققین و نویسندگان و دانشجویان جهان سوم نوشته شده غالباً در چارچوب گفتمانی غرب و در راستای پارادایم مدّنظر نظریه پردازان و اساتید راهنما و مشاور غربی نگاشته شده است و تعداد بسیار اندکی از زبان و از منظر و با ادبیات خود این جوامع به تحریر درآمده است.
جملات فوق تنها مشاهده نگارنده به عنوان یک محقق ایرانی نیست. بسیاری از ناظرین و محققین دیگر در سایر محافل آکادمیک نیز البته با زبان متفاوتی به این پدیده اشاره کرده و آن را به نقد کشیده اند. اشکرافت در دایره المعارف خود درباره مفاهیم کلیدی در مطالعات پسااستعماری ذیل مدخل فرودست به نقل از یافته های یک گروه مطالعاتی با ذکر مثالی از چگونگی تاریخ نگاری ناسیونالیسم هندی آن را پدیده ای می داند که از دیرباز از سلطه نخبه گرایی، نخبه گرایی استعماری و نخبه گرایی بورژوازی ملی گرایانه رنج می برده و البته آن را از پیامدهای استعمارگری بریتانیا ذکر می کند (Ashcroft, ۲۰۰۷: ۲۱۶). برای فهم بهتر این پدیده پیچیده وی به لزوم تفکیک میان «سیاسیات مردم»[۴۶] و «سیاسیات نخبه ها»[۴۷] اشاره می کند و وجود تفاوت جوهری میان این دو را ناشی ازتفاوت «ماهیت بسیج سیاسی»[۴۸] در آن ها ذکر می کند. در تبیین اختلاف میان ماهیت بسیج سیاسی نخبگان و توده مردم وی اولی را نتیجه تلاش از بالا که سیاست ها و نهادهای دول استعماری را نیز شامل می شود دانسته، و دومی را ناشی از تلاش از پائین که شامل جنبش های مردمی و سازمان ها و نهادهای بومی و سنتی و حتی انجمن های طبقاتی در بطن این جوامع می شود، می داند (Ashcroft, ۲۰۰۷: ۲۱۶-۲۱۷).

۲ -۴. استعمار و ضد آن

یکی دیگر از مفاهیم کلیدی در مطالعات پسااستعماری مفهوم «ضداستعماری»[۴۹] است. این مفهوم در واقع دربرگیرنده نبرد سیاسی ملت های استعمار شده در مقابله با یک ایدئولوژی یا عمل خاصی است که دولت های استعمارکننده آن را بر جوامع تحت استعمار خود تحمیل کرده و آن را رواج داده اند. این پدیده معمولاً در قالب یک مقاومت فراگیر در برابر نهادها و سنت های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی که دولت های استعمارکننده موسس و مروج آن بوده اند، شکل می گیرد. نیروهای اجتماعی که بانی و متولی مقاومت های ضداستعماری هستند، معمولاً از گفتمان ملت و ملی گرایی[۵۰] برای پیشبرد اهداف خود بهره می برند (Ashcroft, ۲۰۰۷, ۱۲).
استفاده از گفتمان های هویت محور و ایدئولوژیک نیز از دیگر ابزارهای نیروهای ضداستعماری می باشد. بر همین اساس می توان پیش بینی کرد معادل این مفهوم ضداستعماری در دوران پساهژمون تحت عنوان «ضد هژمون»
آرام آرام شکل گرفته و در ادبیات پساهژمون جای خود را پیدا کند. احتمالاً تفاوت اساسی مفهوم ضدهژمون با ضداستعمار در این خواهد بود که مفهوم ضدهژمون با سرعت و سهولت بیشتری به یک مفهوم فراملی تبدیل خواهد شد و گفتمان ملت و ملی گرایی در آن چندان پررنگ نخواهد بود. استفاده از گفتمان های هویت محور و ایدئولوژیک که بتواند خصلت فراگیر و جهان شمولِ دوران پسا هژمون را برجسته ساخته و جنبش های اجتماعی و فکری ضدهژمون را در سطوح منطقه ای و بین المللی ترویج نماید از ابزارهای موثر در همگانی کردن و جا انداختن مفهوم و عمل ضدهژمون خواهد بود.

نظرات کاربران درباره کتاب پسااستعمار و نظم جهانی