فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مدرسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قیام سید ناصر علوی

کتاب قیام سید ناصر علوی
نهضت‌های شیعی ۶

نسخه الکترونیک کتاب قیام سید ناصر علوی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قیام سید ناصر علوی

«سیدناصر علوی» یکی از یاران محمدبن زید حاکم طبرستان بود. با حمله سامانیان و کشته شدن محمدبن ‌زید، سیدناصر به همراه تعدادی از یارانش به روستایی در دل جنگل‌های کلاردشت فرار کرده و مخفیانه زندگی می‌کرد تا...

  • ناشر انتشارات مدرسه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.29 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قیام سید ناصر علوی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

«سیدناصر علوی» یکی از یاران محمدبن زید حاکم طبرستان بود. با حمله سامانیان و کشته شدن محمدبن زید، سیدناصر به همراه تعدادی از یارانش به روستایی در دل جنگل های کلاردشت فرار کرده و مخفیانه زندگی می کرد.
آن روز سیدناصر روی ایوان خانه اش نشسته بود. او مردی بود حدود پنجاه ساله، ریزنقش و لاغراندام که مشغول خواندن قرآن بود.
دو مرد در حیاط خانه مشغول شکستن هیزم بودند و مردی نیز در حال تیمار اسبی بود که ابوالحسین احمد، پسر جوان سیدناصر وارد حیاط شد. از اسب فرود آمد و افسار آن را رها کرد. به سوی پدر آمد.
***
سیدناصر سرش را بلند کرد و چشم به او دوخت.
ـ «سلام پدر!»
سیدناصر قرآن را بست و آن را بوسید و روی رحل گذاشت:
ـ «سلام بابا. چرا آنجا ایستاده ای؟ بیا بالا.»
ابوالحسین گفت: «اگر آماده اید برویم. آن ها منتظر ما هستند.»
سیدناصر پرسید: «تو مطمئنی نقشه ای در کار نیست؟ این «محمدبن هارون» همان آدمی است که در کنار سامانیان با ما جنگید و باعث کشته شدن محمدبن زید شد. گمان نکنم او بتواند دوست و هم پیمان مطمئنی باشد.»
ابوالحسین گفت: «قبلاً نیز گفته بودم پدر. او به سامانیان پشت کرده و در جنگ بابل نیز از آن ها شکست خورده و به جنگل پناه آورده. حالا هم قصد دارد با ما علیه سامانیان هم پیمان شود. نباید این فرصت را از دست داد.»
سیدناصر لحظه ای فکر کرد و گفت: «خدا کند این گونه باشد که تو می گویی. چون محمدبن هارون مرد جنگ آوری است. اما باید دید چه توقعی از ما دارد. من کمی نگران غرور و خودخواهی های او هستم.»
ـ «نگران نباشید پدر.»
ـ «ممکن است به محض به قدرت رسیدن ما، در برابرمان بایستد. همان کاری که با محمدبن زید کرد.»
ـ «گمان نکنم پدر. می شود با او قرار و پیمان محکمی بست. البته تا به نزدش نرویم و با اوسخن نگوییم نمی شود قضاوت درستی درباره او داشت.»
سیدناصر از جا بلند شد و در حالی که کفش هایش را می پوشید گفت: «برویم ابوالحسین. باید با او صحبت کنیم. یا به توافق می رسیم یا نمی رسیم. دیدنش بی ضرر است.»
سپس از پله های ایوان پایین آمد و گفت: «به بچه ها بگو آماده شوند. چهار پنج نفری همراهمان باشند کافی است.»
محمدبن هارون مردی بود درشت هیکل قامت و سینه ستبر که روی تشکچه ای حصیری لم داده بود و به شعله های آتشی نگاه می کرد که دو تن از یارانش بره ای را روی آن کباب می کردند.
مردی که کنار او نشسته بود گفت: «من کمی نگران هستم.»
ـ «چرا باید نگران باشی؟»
ـ «می ترسم این سیدناصر علوی قصد و نیّت شومی در سر داشته باشد.»
محمدبن هارون با تعجب نگاهش کرد و پرسید: «مثلاً چه فکر و نیّتی؟»
ـ «اینکه قصد داشته باشد شما را از بین ببرد. هر چه باشد شما در سرنگونی حکومت علویان نقش داشتید و با سامانیان همکاری کردید.»
محمدبن هارون پوزخندی زد و گفت: «تو سادات علوی را خوب نمی شناسی. مخصوصاً این سیدناصر را که خدای معرفت و مردانگی است. با گذشت و بامرام است و در عین حال مرد باسیاستی است. قاعده بازی را می داند. اگر حکومت علویان ساقط نمی شد، قطعاً او پس از محمد بن زید حاکم طبرستان بود. چه بسا که او می توانست دیلم و خراسان را نیز زیر سلطه خود درآورد.»
مرد گفت: «این حرف ها را که زدی خیالم راحت شد. امیدوارم به عهدش وفا کند و بیاید. تا ما هم از این بلاتکلیفی و آوارگی و زندگی در جنگل خلاص شویم.»
محمدبن هارون نگاهی به اطرافش انداخت. تعداد کمی از یارانش را دید. پرسید: «بقیه کجا هستند؟ نفرات کمی را اینجا می بینم.»
مرد گفت: «همین اطراف هستند. گفتم همین طرف ها پنهان شوند. محض احتیاط.»
محمدبن هارون پرسید: «چه احتیاطی. مگر قرار است سامانیان حمله کنند؟»
مرد پاسخ داد: «آن ها که از ترسشان جرئت نمی کنند تا چنین عمقی از جنگل نفوذ کنند. فکر کردم شاید سیدناصر بخواهد انتقام گذشته ها را از ما بگیرد. این بود که به بچه ها گفتم مواظب ما باشند تا اگر...»
محمد بن هارون خندید و حرف او را برید:
ـ «امان از تو با این کارهایت.»
بعد گفت: «حالا برو کمی از آن گوشت بره برایم بیاور تا سیدناصر نیامده است.»
مرد از جا برخاست. اما هنوز قدمی برنداشته بود که یکی از مردان فریاد زد:
ـ «سیدناصر علوی می آیند.»
با این حرف محمد بن هارون از جا برخاست و ایستاد و نگاهی انداخت به مردی که با دست نقطه ای از جنگل را نشان می داد.
سیدناصر پیشاپیش یارانش سوار بر اسب به آن ها نزدیک شد در حالی که ابوالحسین چند قدمی پشت سر او بر اسبش نشسته بود.
آن ها از اسب فرود آمدند. دیگر یارانش همچنان سوار بر اسب هایشان ایستادند. سیدناصر که از محمد بن هارون خاطرات خوبی نداشت، دلش نمی خواست حتی به چشم های او نگاه کند:
ـ «خوش آمدی سیدناصر. صفا آوردی.»
سیدناصر نگاهی به اطرافش انداخت. تعداد اندکی از نیروهای محمدبن هارون را دید و با خود فکر کرد: یعنی او همین مقدار نیرو دارد؟
ـ «بنشینید سیدناصر. به همراهانتان هم بگویید از اسب هایشان پیاده شوند.»
سیدناصر گفت: «اگر آن جنگ را علیه ما راه نینداخته بودی و محمدبن زید را نکشته بودی، در آغوشت می گرفتم و به یاد رفاقت های گذشته در کنارت می نشستم. اما من هنوز دلم با تو نیست بن هارون.»
محمدبن هارون لبخند تلخی زد و گفت: «گذشته ها را فراموش کن سیدناصر. ما روزی دوست و همکار و روزی هم دشمن هم بوده ایم. اما امروز می توانیم در برابر یک دشمن خارجی متحد شویم و دوستی های سابق را زنده کنیم.»
سیدناصر گفت: «اگر چنین قصد و نیّتی نبود، هرگز به دیدنت نمی آمدم.»
محمدبن هارون گفت: «البته حق این بود که ما به دیدنت می آمدیم. هم از ما بزرگتری و هم از خاندان سادات هستی. اما چون تحت تعقیب ماموران سامانی هستیم، زحمت این آمدن را به شما دادم.»
سیدناصر گفت: «من آماده شنیدن حرف هایت هستم.»
محمدبن هارون گفت: «البته قصری و تالاری ندارم که تعارفت کنم. اگر خسته ای می توانیم همین جا روی زمین بنشینیم و صحبت کنیم. گوشت بره ای هم به نیّت شما پخته ایم.»
سیدناصر گفت: «ممنونم. من برای خوردن گوشت بره اینجا نیامده ام. همین جا می ایستیم و حرف هایمان را می زنیم. باید قبل از تاریک شدن هوا برگردیم.»
محمدبن هارون که تصور نمی کرد سیدناصر چنین برخورد سردی با او داشته باشد، گفت: «بسیار خوب، خلاصه و بی پرده بگویم که من حدود دویست مرد جنگی در اختیار دارم که به فرمان من آماده جنگ هستند. اطلاعی ندارم قوای جنگی شما چند نفرند، اما هر چه باشد ما می توانیم برای تصرف طبرستان از دست اجنبی های سامانی متحد شویم. با توجه به نفوذ معنوی شما در بین مردم و اتحاد خوبی که با دیلمیان دارید، می توانیم با تصرف آمل که مقر حکومت سامانی است، گام بلندی برای پیروزی برداریم.»
سیدناصر گفت: «من بعد از استیلای سامانیان بر طبرستان، یک لحظه هم از فکر بیرون کردن آن ها غافل نبوده ام. لذا اتحاد با تو را علی رغم تردیدهایی که دارم، می پذیرم و با حمله به آمل موافقم. اما می خواهم بدانم در صورت پیروزی و احیای حکومت علوی تو از ما چه می خواهی و چه انتظاری داری؟»
محمد بن هارون گفت: «من بیش از آنکه مرد سیاست و حکومت داری باشم، مرد جنگ هستم. می توانی فرماندهی کل نیروهای طبرستان را به من واگذاری.»
سیدناصر بدون تردید و قاطع پاسخ داد: «خیر. فرماندهی کل نیروها را به تو نخواهم داد.»
محمدبن هارون لبخند تلخی زد و گفت: «پس بخشی از حکومت را به من واگذار کن.»
سیدناصر پرسید: «مثلاً کدام بخش؟»
محمد بن هارون که از روند مذاکرات و معاملاتی که انجام می داد، راضی به نظر می رسید، پاسخ داد: «گرگان برای من کافی است. برای تو نیز خوب است، چون در صورت فرماندهی من بر منطقه گرگان خیال تو از بابت سامانیان خراسان هم راحت خواهد شد.»
سیدناصر گفت: «من با پیشنهادت موافقم. اما باید هر آنچه را که گفتیم و توافق کردیم بنویسیم و مُهر کنیم.»
محمدبن هارون لبخندی زد و گفت: «ما اینجا کاغذ و قلمی نداریم که بنویسیم. شما که برگشتید توافق نامه را بنویسید و برای من بفرستید تا مهرش کنم.»
سیدناصر نگاهی به پسرش انداخت و پرسید: «خوب ابوالحسین، تو حرفی برای گفتن نداری؟»
ابوالحسین گفت: «خوب است در توافق نامه قید شود که محمدبن هارون پس از به قدرت رسیدن در گرگان، حق اعلام حکومت مستقل را ندارد و باید تابع حکومت مرکزی علویان باشد حتی اگر موفق شد خراسان را تصرف کند.»
محمدبن هارون نگاه تندی به او انداخت و گفت: «آنچه گفتی سخنی خام و ناپخته است پسر! من هرگز به فکر پادشاهی نیستم و تا جان در بدن دارم تابع حکومت علویان خواهم بود.»
سیدناصر گفت: «اگر چنین است و چنان قصد و نیتی نداری، پس خوب است این مورد هم در توافق نامه بیاید.»
محمدبن هارون گفت: «این هم بیاید. من اعتراضی ندارم.»
سیدناصر گفت: «بعد از توافق نامه، باز هم با یکدیگر صحبت خواهیم کرد. از این پس پسرم ابوالحسین و دو تن از یارانم با تو جلساتی خواهند گذاشت تا نقشه تصرف آمل را طراحی کنید و تکلیف جنگ را مشخص نمایید.»
محمدبن هارون گفت: «بسیار عالی است، کار را شروع می کنیم.»
سیدناصر گفت: «اگر حرف دیگری نیست ما می رویم.»
محمدبن هارون گفت: «کجا؟ این بره کباب شده مال شماست. بخورید و بعد بروید.»
سیدناصر گفت: «ممنون. ما گرسنه نیستیم.»
سپس به طرف اسبش به راه افتاد و گفت: «منتظر توافق نامه باشید. آن را برایتان خواهم فرستاد.»

نظرات کاربران درباره کتاب قیام سید ناصر علوی