فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مدرسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قیام ابوالسریا

کتاب قیام ابوالسریا
نهضت‌های شیعی ۴

نسخه الکترونیک کتاب قیام ابوالسریا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قیام ابوالسریا

«ابوالسرایا» مردی بود میانسال با مو و محاسنی جوگندمی و کوتاه و بدنی ورزیده و قامتی نسبتاً بلند. او تصور نمی‌کرد که روزی اختلافاتش با والی کوفه به جایی برسد که مجبور شود پست و مقامش را در قصر والی ترک کرده و از شهر خارج شود.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مدرسه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.28 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قیام ابوالسریا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

«ابوالسرایا» مردی بود میانسال با مو و محاسنی جوگندمی و کوتاه و بدنی ورزیده و قامتی نسبتاً بلند. او تصور نمی کرد که روزی اختلافاتش با والی کوفه به جایی برسد که مجبور شود پست و مقامش را در قصر والی ترک کرده و از شهر خارج شود.
***
آن روز حوالی ظهر بود. ابوالسرایا و تعدادی از یارانش در کنار چاه آبی در زیر چند درخت نشسته بودند. اسب هایشان کمی دورتر از آن ها به حال خود رها شده بودند. ابوالسرایا در کنار دوستش «سیّار» نشسته بود و تکیه اش را به تنه درخت داده، به نقطه ای خیره شده بود.
سیّار رو به او گفت: «حال که کوفه را ترک کرده ایم، به کجا خواهیم رفت؟ آیا قصد جنگ با والی کوفه را دارید؟»
ابوالسرایا پاهایش را جمع کرد و به سینه اش چسباند و آهی کشید و گفت: «حتی اگر قصد جنگ با والی را داشتم، فعلاً نیرو و امکانات لازم را در اختیار نداریم. مگر اینکه بتوانیم برخی قبایل عراق را با خود متحد سازیم. با توجه به نارضایتی عمومی از والی کوفه و خلیفه بغداد به آینده امیدوارم. آینده ای که به لطف خدا چندان دور نخواهد بود.»
ـ «شما بهتر می دانید که خاندان اهل بیت پیامبراسلام (ص) در این سال ها چقدر تحت ظلم و ستم خلیفه و والیان او بوده اند. اگر بتوانید با یکی از آن ها بیعت کنید، پشتوانه خوبی برای مبارزه خواهید یافت و شیعیان زیادی حمایتتان خواهند کرد. در این صورت می توانیم کوفه را تصرف کرده و حتی به فکر سرنگونی تاج و تخت خلیفه باشیم.»
ـ اهل بیت (علیهم السلام) کجا هستند؟ یکی از آن ها در کوفه نمانده است. یا به شهادت رسیده اند و یا مجبور به ترک شهر و دیار خود گشته اند و یا در زندان ها اسیرند. اگر دسترسی به آن ها داشتم، حتماً به سراغشان می رفتم و از آن ها برای قیام یاری می جستم.»
ـ «شما وصف «عبدالله بن موسی» و نیز «محمدبن ابراهیم حسنی» را شنیده اید. آن ها هر دو به دلیل دشمنی والی، شهر را ترک کرده اند. بهتر نیست آن ها را یافته و هم پیمان شوید؟»
ـ «بله. تو راست می گویی. می شود به دنبال آنان گشت. اما می دانم کسی از عبدالله بن موسی خبر ندارد. شایعاتی است که می گوید در ایران ساکن شده است. شاید هم به دست عمّال خلیفه به شهادت رسیده باشد. ولیکن از محمدبن ابراهیم حسنی بی خبر نیستم. از مدتی قبل شنیده بودم که او راهی کوفه شده است. والی هم به محض شنیدن این خبر، نامه ای به خلیفه نوشته و از او تقاضای کمک کرد. چون او مثل سگ از محمدبن ابراهیم می ترسد. نمی دانم چرا تاکنون به کوفه نرسیده است. او مرد بزرگی است و سر نترسی دارد.»
ـ «با این بیست و چند نفری که با ما هستند، نمی توان کاری صورت داد. ما به حداقل پانصد نیروی شهادت طلب نیاز داریم.»
ـ «این تعداد هم که می گویی زیاد است. با نفرات کمتری هم می توان به جنگ والی رفت. به نظرم خوب است به بصره برویم. در آنجا شیعیانی هستند که ما را یاری خواهند داد.»
ـ «پس قصد دارید به بصره برویم؟»
ـ «البته ابتدا باید به کربلا برویم. مدتی است که به زیارت حرم امام حسین (ع) نرفته ام. پس از کربلا عازم بصره خواهیم شد.»
ـ «پس اگر اجازه بدهید، هم اینک حرکت کنیم.»
ابوالسرایا دست هایش را بر زمین گذاشت و از جا برخاست و گفت: «بله. بگویید آماده حرکت شوند.»
***
شب را بین راه ماندند و با طلوع آفتاب به راه افتادند. ابوالسرایا بر روی اسب سفید و تنومندش نشسته بود و پیشاپیش سایر اسب ها گام برمی داشت. کوفه را پشت سر داشتند و کربلا را پیش روی. اگر تا ظهر می تاختند، می توانستند نماز ظهرشان را در کربلا بخوانند. قصد داشتند تا آفتاب بالا نیامده و هوا گرم نشده، راه بروند و بعد در کنار یک چاه آب و در سایه درختان فرود آیند و صبحانه شان را بخورند.
همچنان می رفتند که صدای یکی از همراهانش آن ها را از ادامه راه بازداشت:
ـ «سواری از پشت سرمان می آید.»
همه ایستادند و چشم دوختند به تک سواری که به آن ها نزدیک می شد. سوار که به آن ها رسید، ایستاد. جوانی بر اسب نشسته بود که ابوالسرایا و یارانش او را نشناختند به جز سیار که چهره جوان برایش آشنا بود. جوان رو به ابوالسرایا سلام داد. اما قبل از اینکه حرفی بزند، سیار از او پرسید: «تو پسر سعید بن صیدان نیستی؟»
جوان سرش را تکان داد و گفت: «بله. من پسر سعید بن صیدان هستم. پدرم مرا به دنبال شما فرستاد تا بگویم که مواظب خود باشید. زیرا والی دستور داده است هرکسی شما را زنده و یا مرده به نزد او آورد، پاداش بزرگی خواهد گرفت.»
ابوالسرایا و سیار نگاهی به هم انداختند. جوان گفت: «پدرم دوست دارند بدانند به کجا می روید و قصد چه اقدامی دارید؟»
ابوالسرایا پاسخ داد: «از طرف من به پدرت سلام برسان و به او بگو از اینکه پشتیبان من هستی سپاسگزارم. به ایشان بگویید ما فعلاً به کربلا می رویم برای زیارت. بعد ممکن است عازم بصره شویم و آنجا بمانیم. اما اینکه چه اقدامی خواهیم کرد، فعلاً بر ما روشن نیست، تا ببینیم خدا چه می خواهد.»
جوان اسبش را برگرداند و به طرف کوفه تاخت.
ابوالسرایا و یارانش به راه خود ادامه دادند، در حالی که آفتاب صبحگاهی از روبه رو به آن ها می تابید و سایه های درهم تنیده شان چون مارهایی خزنده به دنبالشان می آمد. قرار بود کمی جلوتر در جایی که چاه آب و دار و درختی در آنجا بود فرود آیند و صبحانه شان را بخورند.
وقتی به نزدیکی آنجا رسیدند، با اشاره دست و فرمان ابوالسرایا همگی ایستادند. در اطراف چاه کاروانی اتراق کرده بود و چادر سفیدی هم برپا شده بود. سیار گفت: «شاید نیروهای نظامی والی کوفه باشند؟»
ابوالسرایا که همان طور خیره به اتراقگاه نگاه می کرد، پاسخ داد: «نه. تعداد افرادی که می بینم بیش از تعداد اسب و شترانی است که آنجاست. شاید یک کاروان تجاری باشد. باید جلوتر برویم و ببینیم آنان کیستند.»
جلوتر که رفتند سیار گفت: «مردانی که دور هم حلقه زده اند از مردمان عادی اند. نه تاجرند که بار و کالای تجاری همراهشان باشد و نه نیروی نظامی اند و اغلب آن ها شمشیر و سلاحی به همراه ندارند.»
افراد ابوالسرایا به نزدیک آنان که رسیدند، ایستادند. هر دو گروه به یکدیگر نگاه کردند. مردانی که نشسته بودند، در نگاه هایشان ترسی بود و این پرسش که مردان مسلح کیستند و چه می خواهند؟ این سوال را یکی از آنان که از جا برخاسته بود پرسید: «شما کیستید و چه می خواهید؟»
سیار پاسخ داد: «نترسید برادران! ما جماعتی از مردان کوفه هستیم که به جایی می رویم. شما بگویید کیستید و به کجا می روید؟»
مرد گفت: «ما نیز چون شما مسافریم. با بزرگ و امام خود در سفریم و به سوی کوفه می رویم.»
ابوالسرایا پرسید: «بزرگ و امام شما کیست؟»
قبل از اینکه مرد جواب او را بدهد، پیرمردی با عمامه سبز و ردایی سفید و عصایی در دست از چادر بیرون آمد و خطاب به ابوالسرایا گفت: «من محمدبن ابراهیم حسنی هستم. اگر مسافرید یا سربازید تفاوتی نمی کند. از اسب های خود پیاده شوید و صبحانه را مهمان ما باشید که مهمان در نزد ما حبیب خداست.»
ابوالسرایا با خوشحالی فریاد زد و گفت: «خدای من... شما هستید؟»
سپس از اسب فرود آمد و به طرف او رفت:
ـ «سلام و درود خدا بر تو باد. من شما را در آسمان ها می جستم و در زمین یافتم. وای بر من که نتوانستم شما را بشناسم.»
سیار و سایر یاران ابوالسرایا نیز از اسب هایشان پایین آمدند. مردان محمدبن ابراهیم نیز از جا برخاستند و با تعجب به ابوالسرایا نگاه می کردند که گویی از دوستان امام آنان بود. محمدبن ابراهیم پرسید: «اما من شما را ندیده ام. آیا می شناسمتان؟»

نظرات کاربران درباره کتاب قیام ابوالسریا