فیدیبو نماینده قانونی انتشارات آموخته و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب «نه» شنیدن؛ نردبان موفقیت

کتاب «نه» شنیدن؛ نردبان موفقیت
دستیابی به «بله» هدف است و «نه» نردبان رسیدن به آن

نسخه الکترونیک کتاب «نه» شنیدن؛ نردبان موفقیت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب «نه» شنیدن؛ نردبان موفقیت

کتابی که هم‌اکنون در دست دارید داستانی تخیلی درباره‌ی چهار روز فراموش نشدنی از زندگی اریک جیمز براتون است که همسری فوق‌العاده، برادری عالی و فروشنده‌ی معمولی دستگاه‌های کپی است. این داستان تا حدود زیادی با الهام از تجربه‌ی شخصی ریچارد نوشته شده است. ریچارد خاطرات دوران کودکی‌اش را به این شکل نقل می‌کند: وقتی بچه بودم، مانند هر بچه‌ی دیگری، رؤیاهای مختلفی داشتم. در سال‌های اولیه‌ی کودکی‌ام رؤیای تبدیل شدن به بازیکن حرفه‌ای بیسبال، نویسنده و راننده‌ی رالی و غیره را در سرم می‌پروراندم. و البته مانند بیشتر پسران نوجوان، عاشق دایناسور بودم و ساعت‌ها باغچه‌ی حیاط پشتی خانه‌مان را می‌کَندم و به دنبال فسیل می‌گشتم. یک روز در سن هشت سالگی مجموعه‌ی دایناسورهای پلاستیکی‌ام را برداشتم و در زیرزمین خانه‌مان، آنها را روی میز چیدم. کل همسایه‌ها را دعوت کردم تا به حرف‌هایم درباره‌ی دایناسورها گوش کنند. تا جایی که یادم می‌آید، بابت بلیت ورودی از هر نفر پنج سِنت گرفتم. همین‌طور که مردم در حال خروج از زیرزمین‌مان بودند، یکی از والدینم به طرفم آمد و گفت: «واقعاً یک سخنران حرفه‌ای هستی!». با اینکه نمی‌دانستم سخنرانی حرفه‌ای یعنی چه، ولی این حرف خیلی به دلم نشست. در اوایل هشت سالگی، رؤیایم را کشف کرده بودم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات آموخته
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب «نه» شنیدن؛ نردبان موفقیت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول: یک شروع عالی

هفته ی سوم مارس ۱۹۹۰ بود.
فرمان ماشین را چرخاندم و در کنار باجه ی خالی تلفن پارک کردم. «کاتلس(۴)» به هیچ وجه خودروی انتخابی من نبود (اگر به انتخاب خودم بود، یک خودروی کوچک اسپورت دو دَر را انتخاب می کردم)، ولی این خودرویی بود که شرکت در اختیار کل فروشنده ها می گذاشت و هیچ استثنایی هم قائل نمی شد. سومین سالی بود که داشتم برای شرکت تجهیزات لیزینگی وسترن(۵) کار می کردم و از نظر خودم، کارم را تقریباً خوب انجام می دادم. ۲۸ سالم بود، متاهل بودم و پول خوبی هم در می آوردم. البته نه اینکه فکر کنید هنر فروشندگی ام زبانزد خاص و عام بود. عملکردم بین سایر همکارهای شرکت متوسط بود، ولی در مقایسه با بیشتر دوستانم، شغلی رویایی داشتم. به عنوان نماینده ی لیزینگ در واحد فروش دستگاه های کپی، ساعات کاری ام را خودم تعیین می کردم. هیچ محدودیت درآمدی وجود نداشت و امروز یکی از همان روزهایی بود که نشان دادم با تمرکز روی کارم، چه کارها که نمی توانم بکنم.
سکه ای را در شیار تلفن انداختم و شماره را گرفتم.
«بعد از ظهر بخیر. با گالری فورث استریت(۶) تماس گرفته اید، الین براتون(۷) هستم».
همان طور که نیشم تا بناگوش باز بود گفتم: «حدس بزن امروز شوهرت چی کار کرده!».
«عزیزم الان اصلاً وقت مناسبی برای ۲۰ سوالی نیست. امروز سرم واقعاً شلوغه و یک نفر هم پشت آن یکی خط منتظره».
«پس سریع حدس بزن».
«باشه، لابد بانک زدی؟»
«تقریباً درست حدس زدی. سه تا تماس گرفتم و با هر سه قرارداد بستم. با اینکه تازه هنوز دوشنبه است، به هدف فروشم رسیدم! نظرت چیه؟»
همسرم گفت: «عالیه» و بعدش هم گفت: «شاید بتوانیم پس اندازمان را در صندوق سرمایه گذاری هاوایی افزایش دهیم».
با احتیاط گفتم: «صبر کن، جوجه را آخر پاییز می شمارند. هنوز به یک فروش دیگر نیاز دارم تا به حدنصاب فروش شرکت برسم. اجازه بده این کار را انجام بدم تا ببینیم بعدش چی میشه».
«باشه. ببین من دیگر باید قطع کنم. امشب از بیرون شام می گیری یا خودمان درست می کنیم؟».
«خیلی هوس غذای چینی کردم. شام امشب با من».
«دوستت دارم، خداحافظ».
«منم دوستت دارم، خداحافظ». تلفن را قطع کردم و به ساعتم نگاه کردم. ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود و اگر درست خاطرم باشد، لیکرز(۸) و نیکس(۹) توی ورزشگاه گاردن(۱۰) با هم مسابقه داشتند. حساب کتاب کردم و دیدم با احتساب اختلاف زمانیِ سه ساعته ای که با ایالت نیویورک داریم، می توانم کمی میگو بخرم و برای تماشای بازی درست سر موقع به خانه برسم.

فصل دوم: رسیدگی به کارهای عقب افتاده!

سه شنبه صبح وقتی داشتم از لابه لای انبوهی از میزها به سمت اتاقک کارم می رفتم، خانمِ مسئول پذیرش دفتر گفت: «اریک! اینجا چی کار می کنی؟»
یک خروار کاغذی را که دستم بودم نشان دادم و گفتم: «تو چی فکر می کنی؟ مثل همیشه دارم کارهای عقب افتاده را انجام می دهم. خودت می دانی کارن،(۱۱) ده درصد کار فروش، رفتن به دنبال مشتری های بالقوه است و نود درصدش کاغذبازی. فروش بیشتر، یعنی کاغذبازی بیشتر و برای همین، آدم از کرده ی خودش پشیمان میشه».
در حالی که به سمت دفتر بزرگ واقع در گوشه ی اتاق اشاره می کرد با لبخند گفت: «مراقب باش فرانک نفهمه چی گفتی».
فرانک وایت(۱۲)، نایب رئیس واحد فروش و جزو آدم هایی بود که نباید دست کم گرفته می شدند. فرانک از آن دسته آدم های سخت کوش، جاه طلب و مصممی بود که می توانند فقط با نگاه کردن به سمت هر کسی، دل طرف را خالی کنند. شعار مورد علاقه اش روی لوح کوچکی که در لبه ی میزش قرار داشت حک شده بود تا همه ی افراد تیم فروش آن را ببینند. روی آن لوح نوشته شده بود: «یا رکورد فروش را بزن یا دُمت را بذار روی کولت و از اینجا برو!». این جمله ی دلهره آور، گویا و ساده در بیشتر مواقع کارساز بود. آن قدر از این جمله می ترسم که اصلاً نمی توانم آخرین باری را که به حد نصاب فروش نرسیدم به یادم بیاورم. در شرکت، مدیران دیگری هم بودند که برای انگیزه بخشی به افراد بابت عملکرد بهتر، از پاداش استفاده می کردند، ولی فرانک این طور نبود. فرانک از تنبیه و توبیخ استفاده می کرد.
زمان به آرامی می گذشت و کم کم داشت از حجم زیاد کاغذهای روی میزم کاسته می شد. حدود ساعت ۲ بعد از ظهر بود که همه ی کارها را انجام داده بودم و فکر کردم بهتر است چیزی بخورم و بعدش، قبل از رفتن به خانه، باز هم برای یک تماس کاری وقت داشتم. ژاکتم را برداشتم و به سمت کافه تریا در زیرمین رفتم.
بعد از اینکه ساندویچ گوشت، پوره ی سیب زمینی، کمی سالاد و یک نوشابه ی رژیمی را در سینیِ غذایم گذاشتم، به سمت یکی از میزهای خالی رفتم. هنوز اولین لقمه ی غذا را در دهانم نگذاشته بودم که یکی از بچه های واحد بازاریابی آمد کنارم نشست و پرسید: «اریک، اوضاع چطوره رفیق؟». نگاه مشکوکی به او کردم. در بخش فروش هیچ کسی بقیه را «رفیق» خطاب نمی کند، مگر اینکه کاسه ای زیر نیم کاسه اش باشد. با احتیاط گفتم: «خوبم. تیم مک دونالد(۱۳) هستی، درسته؟»
«آره، تیم مک دونالدم. پسر، شما بچه های بخش فروش خیلی حافظه ی خوبی دارید! ببین اریک، می خواستم ببینم می تونی یک لطفی در حقم بکنی؟ واقعاً ازت ممنون می شم».
«دقیقاً ازم چی می خوای؟»
«ما داریم یک گروه تبادل نظر از مشتریان و چند تا از افراد واحد بازاریابی تشکیل می دیم و خیلی دوست داریم یک نماینده هم از بخش فروش داشته باشیم. می تونی تقریباً یک ساعت از وقتت را به ما بدی؟»
پیش خودم گفتم اصلاً امکان ندارد و وقتی این سوال از دهنم بیرون پرید که «جلسه چه ساعتیه؟» باورم نمی شد که من این سوال را پرسیدم.
«ساعت ۱۰ صبح. قول می دم از یک ساعت یا حداکثر ۹۰ دقیقه بیشتر نشه. ممنون». مک دونالد بلند شد و رفت و قبل از اینکه بتوانم نظرم را عوض کنم، مثل برق دور شد. چقدر راحت به همه بله می گویم. این جلسه می توانست روزم را مختل کند، ولی پیش خودم اینطور توجیه کردم که بالاخره کاری است که باید انجام شود.

فصل سوم: برای همین در بخش فروش کار می کنم!

جلسه ی حداکثر ۹۰ دقیقه ای تیم که از ساعت ۱۰ صبح شروع شده بود، ساعت یک و بیست دقیقه ی بعد از ظهر تمام شد و با خودم عهد کردم که دیگر هرگز در کافه تریا غذا نخورم.
بعد از آن جلسه، فست فود خریدم و در حالی که به انبوه کارت های مشتریان بالقوه نگاه می کردم، مشغول غذا خوردن شدم و همزمان به این فکر می کردم بیشتر از همه کدام یک از این کارت ها احتمال دارد مرا به حد نصاب فروش برساند تا بتوانم رقیبان گرگ صفتم، همسرم و فرانک را در چنگم بگیرم.
تلفن زنگ زد. برادرم بود و گفت: «سلام، منم کارل! ببخشید که خیلی طول کشید تا باهات تماس بگیرم، تو راه بودم».
با وجود اینکه جوابش را از قبل می دانستم پرسیدم: «کار یا تفریح؟» با خنده گفت: «چه فرقی می کند؟»
به او گفتم: «مشکلت همینه کارل. فرق بین تفریح و کار را درک نمی کنی. حالا که حرف تفریح به میان آمد، خواستم بگم که اتفاقاً برای همین زنگ زدم. داشتم فکر می کردم بهتره دعوتت برای بازی گلف در مجموعه ی ورزشی بل ایر(۱۴) را قبول کنم تا تو هم کمی از اون حق عضویتت که الکی داره خاک می خوره استفاده کنی».
«حتماً، پیشنهادم همیشه سر جاشه».
گفتم، «چطوره دوتایی فردا بعد از ظهر کار را بپیچانیم و بریم گلف؟»
«فردا اصلاً امکان نداره، چون الان فصل سررسید مالیات هاست. برای ماه مِی هماهنگ کن، آن موقع دربست در اختیارتم».
با حالت شوخی گفتم: «شرمنده کارل، مِی اصلاً زمان خوبی برای من نیست. خودت می دانی که، درست وسط فصل فروش دستگاه کپی است».
کارل قاطعانه گفت: «یا مِی یا هیچ وقت داداش کوچولو».
به او گفتم: «باشه. برای شنبه هماهنگ کن بریم».
«خوبه، خبرت می کنم». این جمله را گفت و قطع کرد.
پشت میزم نشستم و در حالی که همبرگرم را تمام می کردم، در این فکر بودم که اگر یک دور گلف با هم بازی می کردیم چقدر می چسبید، که یک دفعه به ذهنم رسید چرا فردا خودم تنهایی گلف بازی نکنم؟ به پای بازی در بل ایر نمی رسد، ولی هر چه که نباشد این هم گلف است، جایش چه فرقی می کند؟ اگر می توانستم تا ساعت شش به زمین گلف برسم، می توانستم تا ۱۰ از مجموعه ی ورزشی بیرون بزنم و تا ساعت ۱۱ تماس های کاری برای فروش را انجام دهم.
تلفن را برداشتم و شماره گرفتم.
صدای پشت خط گفت: «زمین گلف نهر توت فرنگی، بفرمایید».
گفتم: «می خواستم اگر امکانش باشه برای فردا صبح زود یک وقت رزرو کنم».
جواب داد: «قبل از ده و نیم زمین خالی نداریم».
تا آمدم بگویم «نه ممنون» یادم آمد که برای این هفته فقط به یک فروش دیگر نیاز دارم. اگر ساعت ده و نیم بازی را شروع کنم، هنوز می توانم بین ساعت سه تا پنج بعد از ظهر، دو تماس بگیرم.
گفتم: «برای ده و نیم زمین را رزرو کنید».
***
آن شب بعد از شام به گاراژ رفتم تا چوب های گلف را در صندوق عقب ماشین بگذارم که الین در حالی که کیسه های آشغال را توی هر دو دستش داشت از راه رسید و پرسید: «می خوای آخر هفته گلف بازی کنی؟»
گفتم: «نه. فردا صبح».
الین در حالی که درِ سطل زباله ی سرریز شده را به پایین فشار می داد به شوخی گفت: «فردا؟ پسر، کاش منم می توانستم وسط هفته مرخصی بگیرم و گلف بازی کنم».
به او گفتم: «به همین دلیل تو کار فروشم. این است صنعت فروش!»
«خب، آقای پالمر، برام مهم نیست گلف بازی می کنی یا نه، ولی بهتره...».
حرفش را قطع کردم و گفتم: «نگران نباش. هنوز دو و نیم روز دیگر فرصت دارم تا به حد نصاب فروش برسم. هیچ وقت توی حد نصاب فروش کم نیاوردم، درسته؟»
«درسته، هیچ وقت کم نیاوردی. تو یک فروشنده ی فوق العاده هستی، ولی اصلاً بلد نیستی ذهن آدم ها را بخوانی. چون می خواستم بگم یادت نره فردا قبل از رفتنت آشغال ها را کنار جدول بذاری وگرنه وای به حالت. فردا روز بردن زباله هاست!»
عصر همان روز در حالی که روی تخت دراز کشیده بودم به همسرم گفتم: «تصمیم گرفتم فردا آشغال ها را بیرون نبرم».
با حالت ناباورانه ای پرسید: «چرا؟»
بادی در غبغب انداختم و گفتم: «چون پنج شنبه روز بردنِ زباله هاست و فردا هم پنج شنبه نیست».
همسرم گفت: «اریک، عزیزم، فردا پنج شنبه است».
«نه نیست! فردا چهارشنبه است!»
در جواب گفت: «شرمنده، یک روز عقبی». و بعدش برگشت و به خواندن مجله ی «ریدر دایجست(۱۵)» ادامه داد.
پنج شنبه؟ چطور ممکن است فردا پنج شنبه باشد؟ ولی حق با همسرم بود. دوشنبه سه تا فروش انجام داده بودم. سه شنبه کارهای اداری را در دفتر انجام دادم و امروز هم درگیر آن جلسه ی احمقانه بودم. فردا قطعاً پنج شنبه بود. این هفته مثل برق و باد گذشت و بدتر از همه اینکه، فردا صبح برای گلف برنامه ریزی کرده بودم. خب، پیش خودم گفتم باید سریع بازی را تمام کنم، به جز این راه دیگری وجود ندارد. با این افکار چشم هایم را بستم و در حالی که عقاب و گنجشک دور سرم می چرخیدند، آهسته آهسته به خواب آرامی فرو رفتم...

یادداشت نویسندگان

کتابی که هم اکنون در دست دارید داستانی تخیلی درباره ی چهار روز فراموش نشدنی از زندگی اریک جیمز براتون(۲) است که همسری فوق العاده، برادری عالی و فروشنده ی معمولی دستگاه های کپی است.
این داستان تا حدود زیادی با الهام از تجربه ی شخصی ریچارد نوشته شده است. ریچارد خاطرات دوران کودکی اش را به این شکل نقل می کند: وقتی بچه بودم، مانند هر بچه ی دیگری، رویاهای مختلفی داشتم. در سال های اولیه ی کودکی ام رویای تبدیل شدن به بازیکن حرفه ای بیسبال، نویسنده و راننده ی رالی و غیره را در سرم می پروراندم. و البته مانند بیشتر پسران نوجوان، عاشق دایناسور بودم و ساعت ها باغچه ی حیاط پشتی خانه مان را می کَندم و به دنبال فسیل می گشتم.
یک روز در سن هشت سالگی مجموعه ی دایناسورهای پلاستیکی ام را برداشتم و در زیرزمین خانه مان، آنها را روی میز چیدم. کل همسایه ها را دعوت کردم تا به حرف هایم درباره ی دایناسورها گوش کنند. تا جایی که یادم می آید، بابت بلیت ورودی از هر نفر پنج سِنت گرفتم. همین طور که مردم در حال خروج از زیرزمین مان بودند، یکی از والدینم به طرفم آمد و گفت: «واقعاً یک سخنران حرفه ای هستی!». با اینکه نمی دانستم سخنرانی حرفه ای یعنی چه، ولی این حرف خیلی به دلم نشست.
در اوایل هشت سالگی، رویایم را کشف کرده بودم.
با وجود این، طی سی سال بعد، رویای کودکی ام در همان حد رویا باقی ماند. این رویا را به گوشه ای انداختم و از آن دور شدم. گاهی اوقات درباره ی تبدیل شدن به یک سخنران حرفه ای خیال پردازی می کردم، با آن سرگرم بودم و کِیف می کردم. به هر کاری دست می زدم، جز حرکت واقعی به سمت تحقق این رویا.
آیا استعداد این کار را نداشتم؟ نه اینطور نبود، چون می توانستم توجه مخاطب را جلب کنم. آیا اشتیاق این کار را نداشتم؟ اتفاقاً برعکس، بیشتر از همه چیز در مورد آن اشتیاق داشتم. آیا عوامل خارجی مانع این کار می شدند؟ ای کاش می شد تقصیر را گردن دیگری بیندازم، ولی نمی شود.
پس مشکلم چه بود؟ مشکلم ساده و بسیار پیش پاافتاده بود. از شکست می ترسیدم. از طرد شدن می ترسیدم.
ولی در اوایل دسامبر ۱۹۹۷، همه چیز تغییر کرد.
تازه وارد چهل سالگی شده بودم و با جدیت در حال بررسی این موضوع بودم که چرخ زندگی مرا تا کجا با خود برده است (دقیق تر بگویم، به دنبال این بودم تا بفهمم به چرخ زندگی اجازه داده ام تا کجا مرا با خود بکشد). در همین حین، یاد گفت وگویی افتادم که بیش از ده سال پیش با یک سرپرست فروش انجام دادم. یادآوری این گفت وگو چراغ ذهنم را روشن کرد و همه چیز مثل روز برایم روشن شد.
چند روز بعد، شغلم را در جایگاه یک سخنران حرفه ای شروع کردم و طی یک سال، دو کتاب نوشتم، پنج فایل ویدئویی تولید کردم و برای برخی از بزرگ ترین شرکت ها در آمریکا، سخنرانی کردم. در واقع به سادگی کاری را کردم که آن سرپرست فروش خیلی وقت پیش به من گفته بود انجام بدهم.
کم کم این سوال به ذهنم خطور کرد که اگر منِ ده سال پیش، مَنی که این توصیه را نادیده گرفته بود، می­توانست گفت وگویی با منِ مسن تر و متفکرتر داشته باشد، چقدر عالی می شد؟ در این لحظه بود که ایده ی این کتاب به ذهنم خطور کرد.
پس، اگر بتوانید به آینده رفته و با خودِ باهوش تر، جسورتر و نترس ترتان صحبت کنید، چه اتفاقی می افتد؟ این فرصت برای اریک جیمز براتون فراهم شد و زندگی اش را تغییر داد و اگر شما هم اجازه دهید، می تواند زندگی تان را تغییر دهد.

«ریچارد فنتون و آندریا والتز»

پانوشت: همچنین از شما می خواهیم بدانید که شخصیت اصلی این کتاب یک فروشنده است، ولی این کتاب تنها مختص «فروشنده ها» نیست. این کتاب برای همه ی کسانی است که باید با جواب نه مواجه شوند؛ رمان نویسی که به دنبال ناشر است، بازاریاب شبکه ای که در پی ایجاد زیرمجموعه است، کارآفرینی که به دنبال سرمایه گذاری مخاطر ه آمیز است، دانشجویی که برای تیم سافت بال به دنبال جمع آوری پول است یا پدر و مادری که تلاش می کنند کودکان خود را قانع کنند که غذای شان را بخورند. این کتاب مختص تمام کسانی است که می خواهند از سد موانعی که به دست خودشان ساخته اند عبور کرده و به تمام چیزهایی که زندگی به آنها عَرضه می کند دست یابند.

نظرات کاربران درباره کتاب «نه» شنیدن؛ نردبان موفقیت

این کتاب میخواد بگه اگه به جای فرار از شکست سعی کنیم پذیرای اون باشیم, نتایج بهتری میگیریم. و این مفهوم را درقالب یه داستان توضیح میده. مکانیزم کارش هم اینه که میگه به جای اینکه تعداد و مقدار پیروزی هامون را هدف کارمون بذاریم, تعداد و مقدار شکست ها را هدف بذاریم, تاوقتی بهشون میرسیم از نظر روحی خوشحال بشیم و کار را ادامه بدیم و نه اینکه دلسرد بشیم. استدلالش هم اینه که تعداد شکست بیشتر نشان دهنده ی تلاش بیشتر و بزرگتره, و تلاش بیشتر یعنی پیروزی های بیشتر و بزرگتر
در 1 سال پیش توسط sha...ail
فوق العادست این کتاب!
در 1 ماه پیش توسط rez...ar8
خیلی کتاب خوبی بود
در 1 سال پیش توسط had....mh
واقعا عالی بود باخوندنش خلی چیزا تو ذهن ماها تغییرمیکنه
در 1 ماه پیش توسط