فیدیبو نماینده قانونی نشر داستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک داستان بلند خیلی کوتاه یا دیگری

کتاب یک داستان بلند خیلی کوتاه یا دیگری
رمان

نسخه الکترونیک کتاب یک داستان بلند خیلی کوتاه یا دیگری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب یک داستان بلند خیلی کوتاه یا دیگری

گاهی دست‌های ما، بدونِ ما به سفر می‌روند... لبخندِ ما، می‌رود به سفری که شاید "دلِ" ما به آن سفر نرفته باشد! و بی‌تردید اشک‌های ما... اشک‌های نریخته‌ی ما به سفر می‌روند. سفری برای ریخته شدن. ریخته شدن اشک‌هایی که شایسته‌ی بر آب شدنند. اندیشه‌ی ما می‌رود. دهان ما می‌رود، با همه‌‌ی مخلّفات. حتّی سایه‌ی ما. امّا، روحِ ما بدونِ همه‌‌ی این‌ها در مبدا می‌ماند. و گاهی هم جسمِ ما در مبدأ می‌ماند... بی‌سایه می‌ماند... "مسافری بی‌سایه مانده، سفر کرده!" همه‌‌ی تن، و جسارت و درایت و حتّی بکارتِ ما به دوردستی می‌روند که مقصدِ سفر نیست. جایی که شاید از ایستگاه‌‌های سفر باشد امّا مقصد سفر نیست!.. هر چه هست، همه‌‌ی اعضای ما، با اندیشه‌ی ما و چشمانی که باز.. و چشمانی که قرمز.. و دهانی که بسته.. و گوشی که جز صدای خُرد شدنِ ستونِ فقراتِ ریگ‌ها به زیر گام‌هایی که تردید سنگینی را بر خود حمل می‌کنند، نمی‌شنود... و قلبی که دِل به بادْبازی قاصدکی بسته‌ست.. همه‌.. همه‌‌ی "ما".. بدون "ما"، به سفری در دورْدست می‌رود. "سفری که گاه سایه‌ی مرا با خود می‌برد... و از رفتنش، اسکلِتِ من جا می‌ماند این‌جا... اسکلتِ من، سایه ندارد این‌جا... سایه‌ی من، با همه‌‌ی من، می‌رود به دورْدست... من، جا می‌مانم این‌جا... اسکلتِ من، سایه ندارد این‌جا..." ما در سفر فراموش می‌کنیم. چیزهایی که شایسته‌ی تکرارند و چیزهایی که نخواسته از ما جا می‌مانند. آری، فراموش می‌کنیم.

ادامه...
  • ناشر نشر داستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.39 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یک داستان بلند خیلی کوتاه یا دیگری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کودکی

اولین بار که پدر گفت: "پسر!.. سفر نکن!.."، از کودکی خیلی گذشته بود... و من، زمانی تن به سفر دادم و کمر به سفر بستم که سِنْ، از کودکی گذشته بود... و از کودکی، خیلی گذشته بود... البتّه، من، کوچک کوچک در همان کودکی، از کودکی، سفر کردم.
و البتّه یادم نیست... شاید هم به راستی، به یادم نیست، اوّلین بار کجا بود که از "سفر" پرسیدم... و بی تردید به یادم هست و به راستی بر یادم هست که کسی پاسخم را نداد...
ناگفته نماند، سفر که بسیار رفتم... و ما سفر بسیار کردیم... و بسیاریِ آن، خیلی بود:
هیچ گاه، تصویر خودم را فراموش نکردم. تصویرِ "من". یک لاغرْمُردنیِ.. شَرورِ.. کم سال. بیش تر اوقات به وقتِ سفر، جای من نشستن به روی ترمزِدستی بود. مقابلِ کنسول. جایی میان پدر و مادر. ما همیشه یک همراه بیش از عدد خانواده داشتیم. مسیر سفر اگر جادّه ی کرج و قزوین و تاکستان و نهایتا دهکده ای به نام اَبهَر و کاه گلین محلّه ای بود شناط نام، بر مسافرْنشینِ پژوی قرمزرنگ، اغلب برای ماسوره ی کوچکی مثل من جا بود. امّا اگر نه، لابد که مسیر، مسیرِ چالوس است و یا جادّه ی هراز و اگر هم نه، فیروزکوه. نه.. در این مسیرها حتما یک اَجنبی با ما بود. دوستی، آشنایی، فامیلی. به هر حال، عزیزکرده ی همْ سفری، جای نفر سوّم را در پشت پُر می کرد و من، جایم مشخّص بود. جلو، کنارِ دستِ کمک راننده. بر فرازِ ترمزِ دستی. همان جا که.. من.. آن منِ کمْ سال.. عبور.. و راه.. و مسیر.. و جادّه.. و فرسودگی.. و دل تنگی.. و خطر.. و سفر.. و.. سفر، و همه ی این ها را یک جا، کنارِ هم دیدم.. و همان جا ملودی مبهمِ "ترک کردن" و "رفتن" را شنیدم.. و همه ی این ها را یک جا شنیدم.. در همان کودکی.. شنیدم و نواختم.. بدونِ ساز.. همان جا.. از سه وجبی شیشه ی جلوی پژوی قرمز رنگ.. از روی کاپوتِ همیشه جلودارِ پژوی قرمز رنگ.. در عبور کوه ها.. تماشای درّه ها.. در لَگَدمالِ جادّه های آسفالت و طِی کردنِ خطوطِ سپیدِ همیشه ی مسیر. در همان حال و هوا، همه چیزی دیده و شنیده شد. به واقع همه چیزی شروع شد... به سادگی بُهتِ نفسْ گیرِ نگاهِ یک مسافرِ کمْ سالْ...

سفر

در سفر، سکوت می کنیم و سوالی که نمی پرسیم، شایسته ی لذّتْناک ترین پاسخ های زمینی است. همان پاسخ­ها، که بایسته ی گفتن نیست. چون، پاسخِ آن ها، از جنسِ زمین نیست. ما در سفر، "چیز" تصاحب می کنیم و آن "چیز"، مقصد نیست. "از دست دادن" است. به سفر نمی رویم، چون، سفر ما را به جایی می برد. جایی که دیگر مبدا نیست. جایی که شاید مکان نباشد. جایی در دورْدست... جایی که چشمان ما می رود... گوش های ما می رود... شنیده های ما، با گوش های ما، با هم به دورْدست می روند و اعضای ما...
گاهی دست های ما، بدونِ ما به سفر می روند... لبخندِ ما، می رود به سفری که شاید "دلِ" ما به آن سفر نرفته باشد! و بی تردید اشک های ما... اشک های نریخته ی ما به سفر می روند. سفری برای ریخته شدن. ریخته شدن اشک هایی که شایسته ی بر آب شدنند. اندیشه ی ما می رود. دهان ما می رود، با همه ی مخلّفات. حتّی سایه ی ما. امّا، روحِ ما بدونِ همه ی این ها در مبدا می ماند. و گاهی هم جسمِ ما در مبدا می ماند... بی سایه می ماند... "مسافری بی سایه مانده، سفر کرده!" همه ی تن، و جسارت و درایت و حتّی بکارتِ ما به دوردستی می روند که مقصدِ سفر نیست. جایی که شاید از ایستگاه های سفر باشد امّا مقصد سفر نیست!.. هر چه هست، همه ی اعضای ما، با اندیشه ی ما و چشمانی که باز.. و چشمانی که قرمز.. و دهانی که بسته.. و گوشی که جز صدای خُرد شدنِ ستونِ فقراتِ ریگ ها به زیر گام هایی که تردید سنگینی را بر خود حمل می کنند، نمی شنود... و قلبی که دِل به بادْبازی قاصدکی بسته ست.. همه .. همه ی "ما".. بدون "ما"، به سفری در دورْدست می رود.
"سفری که گاه سایه ی مرا با خود می برد... و از رفتنش، اسکلِتِ من جا می ماند این جا... اسکلتِ من، سایه ندارد این جا... سایه ی من، با همه ی من، می رود به دورْدست... من، جا می مانم این جا... اسکلتِ من، سایه ندارد این جا..."
ما در سفر فراموش می کنیم. چیزهایی که شایسته ی تکرارند و چیزهایی که نخواسته از ما جا می مانند.
آری، فراموش می کنیم.
کسانی را که در هر ایستگاه، نگاهی از ما به خاطر نگه می دارند.. بویی.. شایدم صدایی.. جمله ای.. چیزی از این دست از ما در خاطرشان نگه می دارند. حتّی صوتِ غریبی از حنجره، که ناگاه و نخواسته بیرون می آید. یا نیمکتی ریخته و زنگی کنار ریل راه آهن که از خاطر نخواهد بُرد ما به چه علّت بر پا ماندیم، و بر آن ننشستیم. یا نگاهی تبْ دار و خیس در محوّطه ی انتظار ایستگاه که می پنداشت ما گمْ کرده اش بودیم.
وای بر ما اگر گم کرده اش بودیم!!... یادِ واژه هایی که روزگاری، ابری ابری بر سازِ ما می دوید، نیک و گرم. چه فاصله ای ست بین ما!...
کم تر جایی چنین اخلاقی از خود نشان می دهیم؛ فراموشی. امّا در سفر، فراموش می کنیم. خصوصَا چیزی را که از ما به جا مانده است. چیزی شبیه به "ردِّپا". در مسیر نگاه چه کسی قدم زدیم؟! چه کسی را صدا کردیم؟ و صدای ما را چه کسی شنید؟! همیشه چیزهایی هست که استادانه فراموش کنیم و از این استادی شرمسار که نیستیم و خیالی هم که نیست.
و امّا آیا "درد" را هم چنین استادانه عبور خواهیم کرد؟! و فریادی که شاید روزی در سفر برخاست و فریادی که لکش برای همیشه بر دِل ماند... یا نگاهی که روزی در سفر برای همیشه بسته شد!... یا چشمانی که برای ابد نبسته ماند؟!.. این ها را هم فراموش خواهیم کرد؟ و حتّی چیزی را که با "مرگ" شبیه بود؟!.. استادانه؟!

زمستان بود

زمستان، هنوز تازه بود و شفّاف. یلدا، خیلی نبود که از بر سینه ی ما رفته بود. از بَرِ سینه ی ما شَبْ نشینانِ دل تنگ... صبحِ یک روز ابری، که فاصله ی چندانی با پنج روزِ تعطیل نداشت، "ز" با گوشی من تماس می گیرد. از تعطیلات می پرسد و قصد سفر. حواسم نیست. چه تعطیلاتی؟!.. "ز" می گوید از دوشنبه تا جمعه تعطیل است و از آن دست تعطیلاتی که جز "هیچ کاری نکردن" در آن کار دیگری نمی شود کرد.. این از گرفتاری های گاه و بیگاه است که مواقعی خواب را بر ما حرام می کند، چه رسد به روز های تعطیل و رسیدن به مهمّی مثل استراحت، یا خواندن شعر. "ز" از آشناهایی است که این خصلت را در من گَردْ می گیرد. به حتم، نه به قصدِ غبارروبی.. بلکه به قَصدِ روبیدنِ خودِ آن!
من پیشنهاد دیگری می کنم. البتّه بعد از استقبال از یادآوری طرحِ سفر، از "ز" می خواهم پِی بگیرد ببیند چند نفر از همسفرانِ همیشه، برای این تعطیلات همراه خواهند بود و آیا می توانند شنبه را به عنوان روز برگشت در نظر بگیرند یا نه. این صفت در من اَبَدی شده است.. ترس از سنگینی مسیرِ بازگشت، در جمعه های بعد از تعطیلات.
مقصد چنین سفرهایی، سمت و سوی دماوند است و پاتوق همیشِگی گیلاوند. خانه ای در دامنه ی کوه. لا به لای ویلاهای نساخته.. یا ساخته و بی سکنه.. خانه­ای نسبتا بزرگ با باغچه هایی که پر از درخت و نهال. داوودی ها.. تاج خروس.. ختمی.. بوته­ی پهن و دیواری شب­ بو و نیلوفر. بیش از این ها، خانه ی کوهی ما و گیلاوند برای من بستر ریعان نوجوانی و آغاز جوانی ست. آغاز دیدن.. آغاز شنیدن.. آغاز تنهایی.. جایی که قلم جدی تر بر کاغذها نوشت. و پنجه جدی تر بر ساز دوید و ساخت. جایی که ریشه های آینده ای که در آن به قول نیما دل قرین هر بلا گردید، کاشته شد. جایی که در قلب من به دیگرانی متعلق است. از حمید مصدق، فروغ، بامداد شاعر، اخوان ثالث و نیما تا مارگوت بیکل، تاگور و هرمان هسه. از دی جی سلینجر، رومن گاری، ساموئل بکت، بیضایی، ساعدی، صادق های هدایت و چوبک تا کریستیان بوبن، یوستین گوردر، گونترگراس، ویلیام فاکنر و کاترین کلمان. از والتر بنیامین، هابرماس، هانا آرنت و نیچه تا ویتگنشتاین، اسپینوزا، هگل، ارسطو، افلاطون. از نصرت فاتح علی خان، اوتمار لیبرتز، بودابار، بوچلی، جان ویلیامز و پورناظری ها تا ادیت پیاف، پاواروتی، شوپن، راول، موژورسکی و باخ.
ما رمز و رازی داشتیم و حالی ذوالحال که سوار بر باد رفت.
درخت ها در زمستان لباس می کنَند و بی اندک خجالتی، تن مهیای سرمای کوهستان می کنند. کوهستان همیشه زمستانش رویایی ا­ست. رویایی دیدنی به چشم های باز. خواب نرفته.. تماشایی.. و کسی نمی پرسد هر زیبایی را چه فرسایشی در انتظار است. و هر رویا، در پشت نقابش چه کابوسی خوابیده.. چه رنجی، پنهان است.
و در این زمستان هم کسی از همْ سفر های ما فکر نمی کرد، به رویای زمستانی دیگر دل باید خوش کرد. چندان که تصوّر نمی کردیم چیزی در انتظار روبیدن آرامش از خاطرِ ماست... چیزی که.. از ماست...
در زمستان، ـ هر زمستانی ـ، حتّی این زمستان، خاکْ عریان است و پوستِ پیرِ زمین، تن مهیای فرشْ نشینی برف می کند... همین.
"آ" با "ت" تماس گرفته است. "ت" دختر جوانی است با جهانِ فکری منحصر به فرد. در تکاپوی نمایاندن و باز یافتن. دستی در هنرها دارد و پنجه ای خوب در کارِ بوم. گه گاهی چیز می نویسد و برای ما نمی خواند. تقلّای شیرینی است و در گِلْ مانده ای مثل مرا به آن شیرینی، دل گرم می کند. دُردانهْ بازی است، ناشی و دوست داشتنی. به هر حال، به هر دلیل و به رغمِ هر اصرار، او با ما به سفر نمی آید. چه رحمی با او بود که کجاوه بر این سفر نبست و پا به این سفر نگذاشت. سفری که در آن روحِ ما، با ما مسافر نشد. از ما دِل نَکَند.. جان کَند!.. و ما مسافرِ آن سفر بودیم، بی سایه، بی سکون، نرفته، نمانده.. یخْزده.. مات.. سفری که، ما همه ، به جز یکی، آن را تمام کردیم...

گذشته پَرسه

"ن" از دوستانی است که تاریخی را با هم کهنه کردیم. همْ بازی دوران کودکی. هم مدرسه ی دوران نوجوانی. هم پِلِکی دوران جوانی. همْ تابِ خاک و خونِ ورود به دانشگاه. همْ دانشکده ای و حاضر در ریعانِ تفکر دانشگاهی که بیش تر طعنه به جهان بینی هر کدام از ما می زد. به طور قطع، همْ اندیشی ما گاه به جدال می زد و گاه به تحکیم دایره ی دوستی. و باری از همان جدال ها بود که در نقطه ای میانِ ما شکافِ عمیقی انداخت. شکافی که فاصله را ترجمه کرد. فاصله ای که شاید هرگز نتوانی به سهولت عبورش کنی. از آن دست فاصله ها که شهودِ بی تقلیدی را در بر دارد و عبور از آن ، ـ دست کم عبوری سطحی از آن ـ به چیزی جز فاجعه ی چرکین لگدمالِ ارزش های آن شهود که برای هر دو طرف بایسته ی کنکاش است، نمی انجامید. در عوض، اکنون که ده سالی از آن روزها ـ از آن زلزله ی شکاف انگیز ـ بین ما می گذرد، آن چه برای من اسبابِ بالِش و دل گرمی است، اقرار به ناتوانی زلزله های درونْ انسانی و نعره ی نفرت برانگیزِ شکاف هاست که نیرویی نداشتند چندان، برای خط زدنِ عطرِ خوشِ گذشته ای دور. گذشته ای دور و پرسهْ­زن، در همین نزدیکی. من سال هاست این فواصل را گم کرده ام. گذشته ی انکارناشدنی ما، طعمِ طربناک و اصیلی داشت که تَرَک های عمقی حتی، مجالِ ملحفه کشیدن بر صداقت و قِدمتِ آن قافله رفاقت را نداشت. گذشته ای که در آن مَملوْ از بازی های به سبک قایمْ باشک بود. و در همان کوچهْسار، نان و پنیر خوردَنَکی، در زنگ های تفریحی، به سبک قایمْ باشک تفریحی!... و همان حواشی، فعّالیت فرهنگی و تولید نشریه ی ادبی به سبک قایمْ باشک غیرتفریحی!... فرارهای از مدرسه ـ تفریحی و غیر تفریحی ـ.. رهایی از کلاس های بی خودی... خوردنِ ساندویچِ ژامبون در کاکتوس! ـ اغذیه فروشیِ نِفْله ی میانِ راه ـ با فِلفِلِ زیاد به اندازه ای که انگار مرضْ داشته باشی!.. دویدن تا خانه.. ملحق شدن به "س" و تایپِ مطالبِ مجلّه و آماده سازی آن برای انتشار. انتشارِ مجلّه ای که هیچ کس آن را نخواسته بود!... انجام می دادیم چون "ما" می خواستیم... من، "ن"، "س". ما سه نفر. به امیدِ رضایتِ هم، برای هیچ کس... چه کارها که کردیم و.. چه کارها که نکردیم. چه شب های بی شماری را به مِیمَنَتِ بحث های هر وَر بیداد، صبح نشین شدیم. چه روزها که ما بی خیالِ همه این حرف ها طِی کردیم. چه اندازه که ما، توان مان بود!...
امّا، بالاخره روزی هم در انتظار ما بود که ما را حریصِ دل زدگی های زمینی کند. فاصله را تعریف کند. بِرانَدِمان از این سو به آن سو. دل گیر کند و به جادّه های دِگَر کشاند. من و "س" به راهی رفتیم و "ن" با دیگرانَش به راهی دگر. البتّه پوشیده نیست که بر عواطف و اندیشه های من و "س" چه گذشت که مسیرمان از همه جدا شد. به جادّه ای رفتیم سنگلاخ و پُر سراب که مسافر نداشت! تنها ماندیم. جادّه ی ما،ـ من و "س" ـ جادّه ی تنهایی بود که در آن هر از گاهی، تنهایی بازهایی دل تنگ، ما را رفیق می شدند و چیزی نمی گذشت که من و "س"، شبیه با استراگون و ولادیمیر در انتظار Godot خود می ماندیم. ما بودیم که تنها به سوی سرابی دگر می رفتیم. این بود که "س" برای همیشه شد یگانه رفیقِ تنهایی. حتّی برای زمانی که.. نبود... بگذریم...
چیزی که مهم است، مسیر شکاف ها و کینه ها بود که نتوانست گذشته ی ما را خط خطی کند. خط بکشد بر کودکی. بر زُلال و صداقتِ نَپُختگی. بر قُفلِ پولادین و پیوندِ مُبهمِ پیش از بلوغ.. پیش از تسلّط بر مَغلَطه و دَغَلْ بازی! نرسیده به " کثافت".. چه واژه­ای! و چه واژه های ساده و دوست داشتنی که چشم های ما از آن گذشت، کورْ... کورْ... آه که پس از بلوغ، چه جانوری می شویم. گسیخته. سَلّاخ. دلّال. موذی. چه بالقوّه هستیم برای چِرک بازی و بازی مرگ. ما، همان کودکانی که سَرمامَک و عروسک بازیم!.. بگذریم...
از آن روزها که گفتم، ـ روزهای نفرت برانگیز و دل خوری ـ ده سالی می گذرد و من چیزی اندک به خاطر دارم. که ای کاش آن هم با باد رفته بود. یا در آن آتشِ مرموز و جانْ کاه، سوخته بود. آتشی که کارش، نه گرم کردنِ زمستانِ ما بود...
آتشی که از کوره ی خانه ی کوهستانی ما درآمد، واژه ی کوره را خط زد.. و در خانه ی کوهستانی ما نشست.. و زمستانِ کوهستان ما، در خانه ی کوهستانی ما گرم شد!
در این ده سال گه گاه "ن" را دیده ام. چند ماهی یک بار. گاه تلفنی.. یا شایدم ملاقاتی که شامی خورده باشیم و یا به همّت سال ها رفاقت، کاری برای هم انجام داده باشیم. در دو سال اخیر هم که شاید همان سالی یک بار گذری. زندگی ها در شُرُف پذیرِشِ شکل ثابت خود است. هر چه هست تا چند سال آتی می رویم با جوانی هم خداحافظی کنیم. با آغوش گرم و باز. من که چند سالی می شود تجرّد را آواره ی نوستالژی کرده ام و خود را آواره ی تاهّل. "ن" چندان که پیداست و از گفته ها بر می آید، در آستانه است. در آستانه ی به منزل رساندن دلی که سال ها پیش، به دیگری سپرده است.

گذشته پَرسه

بعد از تماس "ز" و اندکی دِل دِلِ الکی و سامان بخشی به نابه سامانی های دولَکی، در عبور از محلّه ی کودکی، برای رساندن دستْ نوشته های مزخرفم به صاحبان نشریات کوکی، ناخواسته از مقابل کلبه ی خاطره برگْ زن و کوچک "کاکتوس" یکْ ساندویچیِ سرِ راهی، که حالا دیگر نیست و به مغازه ای دیگر بَدَل شده، رد می شوم.
مرا به خود می پیچاند. خوب. خوب می چرخاندم. به آن سال ها. نفسْ نفسْ می زنم. انگار همان سال هاست و برای آن که به آن جا برسم، بایستی از راهی دور تا آن جا دویده باشم. این مسیر، مسیرِ سال های دبیرستان است. پایین تر مدارسِ دخترانه بود. هنوزم هست. چه بارها و بار ها که از این جا گذشتیم و دیدیم. نه اَهْلِ کلک بازی بودیم و نه دِل به کسی دادیم. امّا نگاه شان یادم هست. نگاهی که انگار از مرز تمامی این سال ها سفر کرده است تا به امروزِ من بگوید: آری... و هیچ اِبایی ندارد از این که من، تابِ عبور از این همه سال را به قفا، ندارم. یادم هست.. بی اعتنا می آمدم.. کیف بر زمین می کشیدم و پاشنه ی کفش. حواسْ پرت!.. تا "کاکتوس".. بی هوا، داخل می رفتم و انگار، مالیاتِ هر روز باشد. نشسته پشت میز. گوش به موسیقی دهه ی هفتادی هر روز.. ساکسیفون.. در انتظار ساندویچ ژامبون.. که نه چندان جذّاب، بلکه هَشَل هفت. و من این همه را همیشه تنها نبودم. اغلب "ن" مقابل من در آن سوی میز نشسته بود. برای تحمُّل و کتابَتِ تاریخی و زمانی همه ی این دقایق. بگذریم...
فرصت مناسبی می بینم که بعد از سال ها، "ن" را با خود در این سفر همراه کنم. با او تماس می گیرم. خارج از شهر، در محلِّ کارش که کارگاهی است عمرانی، مشغول ضبط و ربط امور. مدیر کارگاه است. "ن" مهندس عمران است و آدمی تمامَا اجرایی. بعد از اتمام دانشکده، او به درسی که خواندیم وفادار ماند، من، به خودم. بگذریم که راه ها چه گونه طِی شد و به کجا رسید، امّا مهم وفاداری بود که ما به آن خو کردیم. فُحش دادنش به فَعله که تمام می شود جواب مرا می دهد. دیالوگِ کاملا ناهم خوانی است. طرز گویش با کارگران. کیفیت گَپَش با من. انگار دو آدم مستقل از هم باشند. البتّه همیشه این را به عنوان یک اصل، مدِّ نظر داشت. حتّی از همان بچّه تری ها:
"برای پیش بردن کار ها، احتیاج به سیاست گذاری های آنی و مختلف است"...
باشد. این هم شیوه ای ست. دستِ کم او به این ترتیب انسانِ موفّقی بوده. به دَرَک اگر آرامش نیست. آرایش که هست!! خواننده گرامی، وقت آن است که بلند بخندی... من هم که ساخته ی این کار ها و افعال نیستم و مجاور به احوالِ عُزلت، شب و روز در کارِ سیاحت. کاری شبیه به تماشای شب. چه آرایشی...
بگذریم...
استقبال می کند و امّا می گوید که کارگاهش در تمام ایام تعطیل، معَطَّل نیست. فقط دو روز. آن هم سه و چهارشنبه. محضِ بعد از مدّت ها با هم بودن، کمْ امّا می آید.
او، می آید...
بادی سفیرکش می گذرد. لحظه ای همه چیز گیج است؛ می آید... انگار کسی چیزی گفت که من نشنیدم و فرصت شنیدن از کفْ رفت. صدای "ن" از آن طرفِ خط مرا به خود می­خواند: «چی شد؟!».. « ها؟!».. « ها چیه؟! چیزی شد؟!».. «نه!... خُب.. چه کنیم پس؟».. سر جا که برگشتم، از قرار گفتم.. قصدِ ما راه افتادن در بعدازظهر دوشنبه است. "ن" مهیای آمدن برای صبحِ سه شنبه می شود. "ز" با بقیه تماس گرفته است. "د" عصر دوشنبه با ما خواهد آمد. "ر" و "ل" سه شنبه صبح را موافق ترند. کسی غمِ برگشت را نخورده است. تصمیمِ زمان بازگشت را نگرفته اند.
"چه کسی برای زمان بازگشت تصمیم می گیرد؟!.. لحظه ی سَرْ زدن از سفر.."

زمستان است

در آسمان، انگار پنبه ها را زده اند. ابر های گره خورده درهم و تیره. از آن ابر ها که آسمان شب را کبود و تا حدودی قرمز می کند. در روز، سقفِ شهر را تیره می کند. کوه ها نه یک دست امّا سفید است. پیداست که شب قبل، آسمانِ کوهستان تقلّای بی امانی داشته. امّا از آن سپیدی، شهر را نصیبی نیست. شهرِ یخ زده؛ یخچال؛ بدون اندکی برف که بتوانی بَرَش دست بکشی و به فهمیدن فرصت بدهی و طاقتِ سرما را در خود دوباره کنی. اکنون، فقط وارثیم. وارثِ سوز. وارثِ عذابِ سرما. متحمِّل رنجِ عبور سوزنی از سطحِ سِرّ و بی احساس پوست. دریدنِ ماهیچه ها و چربی های محافظ، تا شکاندن استخوان و نفوذ به مغز استخوان. آن جا، در مغز استخوان چیزی مور مور می کند و خلاص.. یا به درون پذیرفتن توده ای یخ زده از هوا، که از مخاط بینی داخل می کشیم و آن توده، در مسیر، هر بافتِ حِسّی که بیابد می تَرْکاند. از یک حفره نهایتا وارد محوّطه ی جمجمه می شود. فک ها قفل می کنند و کمی بعد، برای رها شدن به رعشه می زنند.. توده ی سرگردان و یاغی خود را به مخ و مخچه می رسانند و در مسیر خود منهدم می کنند، هر چیز. از غشاءِ سطحی می گذرند و در درونی ترین نقطه، منفجر می شوند. ما هیچ. ما فقط لحظه ای احساس می کنیم چیزی در مغزمان تیر کشید. نهایتا کمی گردن خود را بیش تر به گریبان فرو می کنیم. خالی. سایه وار. امّا، گذشته از همه ی این میراث و گلایه های بی محل،.. زمستان است.. و شکوهی دارد تماشای کوهستانِ سردِ سپید، زیر طاقِ خاکستری ابرهای ساخته و ستبر ـ دیدنی ـ که در طرّاحی نورِ رقصان و اشعّه بازی خورشید، مهارتی مُسَلَّم دارند. لذّتی دارد تماشای این همه، از دِلِ کوچه های خلوتِ شهر که هیچ کس از زورِ سرما در آن نَسُریده است. از لا به لای ساختمان های بلند که مبهوت، در سکوت، مقابلِ تسلُّطِ بی تردیدِ کوهِ برفی، کمْ قامت و گویی در صفِ تعظیمند. در سَرکشی ابرهای زمستانی برای کنترلِ برقراری قواعدِ فصل.. گاه بادی طربناک، پوره ای خنک از کافور کوهستان را به تن شهر فوت می کند.. و در همان برف پاشیِ اندک، ندید بدیدِ همیشه در انتظاری مثل من، سَرْ به زیر و زِبَر می کشد که؛ آیا برف باریدن گرفته ست؟!.. از اَبر ریخت یا پوره برفی موجْ سوارِ باد بود؟!... طنّازی کوهستان است با باد، یا بازی فصل است با من؟!.. هر چه هست، ابرها آرام اند در کارِ تماشا...
فراموش می کنم چرا این جا هستم! این جا؟!.. کجا هستم؟!.. پیدا نیست و امّا، مهم نیز. وقت است برای خیرگی. درختان چون خوبْ رویان و لعبتَکانی عریان و بی تنْ پوش بر پیکرِ زمینِ پیرْپوش، نمایشْ بازی سرد می کنند. من، تماشاگری گنگ و خواب دیده، امّا کنجکاو و با دو دست چسبیده به هم، در این کوچه های مات و یخْ زده، گاه می روم. گاه می ایستم. و خیالی نیست اگر سوز، آتش به جانم کشید. یا که سرما به پَستوهای جانم رخنه کرد. و خیالی نیست اگر نفهمیدم این بازی ـ این نمایشِ گنگ و خوبْ نوشته ـ با من از چه می گوید و این گفتن هر چند به سکوت...

نظرات کاربران درباره کتاب یک داستان بلند خیلی کوتاه یا دیگری