فیدیبو نماینده قانونی نشر داستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شاهزاده‌های پابرهنه‌ی فنلاندی

کتاب شاهزاده‌های پابرهنه‌ی فنلاندی

نسخه الکترونیک کتاب شاهزاده‌های پابرهنه‌ی فنلاندی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شاهزاده‌های پابرهنه‌ی فنلاندی

دنیل بر روی تختش خوابیده است. شاینی نیز در طبقه‌ی بالای تخت دو طبقه‌ای که استفانی در طبقه‌ی پایین آن خوابیده است، به خواب فرو رفته است. نگاهش به استفانی می‌افتد. همان لبخند، که همیشه موقع خواب بر لب دارد بر روی لب‌های استفانی نقش بسته است. مثل همیشه. باز هم زمان از دستش دَر می‌رود. به اتاق خودش برمی‌گردد. کوله‌اش را برمی‌دارد. دلش هُری می‌ریزد پایین. کوله... ذهنش پُر می‌شود. از همه چیز. بیشتر از ابهام. همین کلی دلهره می‌آورد. اما او حالا می‌داند که باید خودش را به سرنوشت بسپارد. سرنوشت...!

ادامه...
  • ناشر نشر داستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شاهزاده‌های پابرهنه‌ی فنلاندی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به:

مادر و پدرم
و
مارک، ناتالی، شرن، تانی، اشمیت و اشمایر
که در تمام لحظات نوشتن، کنارم بودند...

پیش گفتار

...
هیچ گاه زودتر از موعد، پایان یک کتاب را نخوانید، این کار دقیقا مثل این می ماند که وقتی شما در حال یک تجربه یِ وصف ناپذیر از زندگیتان هستید زمان دقیق مرگ تان را به شما بگویند!
شاید نوشتن کار سختی باشد اما خواندن یک داستان مخصوصا زمانی که نتوانی با داستان ارتباط برقرار کنی قطعا یک فاجعه است. امیدوارم این کتاب برای شما یک فاجعه نشود و خیلی خوشحال می شوم که پس از خواندن این کتاب، اگر دوست داشتید نظراتان را، هر چه که هست، در موردش برایم بنویسید.
خوب باشید و کمک کنید تا حال دنیا هم بهتر شود.

میثم.ب
meisam.boojavar@gmail.com

هرگز به تمامی ناامید نمی شوی، اگر امیدت را به جز او، به چیز دیگری نبسته باشی...

اواخر سپتامبر است و در فنلاند، هوا همانند وضعیت اقتصادی روز به روز سردتر و سردتر می شود. لورنسون که پشت میز نشسته است دستان زمخت و پینه بسته اش را داخل هم گره می کند و رو به مارک که درست رو به روی او نشسته و با نگاهی بی فروغ به او خیره شده،می گوید: من واقعا دوست ندارم این کار رو بکنم مارک، ولی تو که می بینی شرایط چی جوری شده. با این شرایط افتضاحِ اقتصادی که گریبان کشور رو گرفته، من حتی خرج خانواده یِ خودم رو هم نمی تونم در بیارم.
سپس با همان عادت همیشگی اش، صندلی را با آن باسنِ پهن و سترگش به عقب هل می دهد، از پشت میز بلند می شود و به سمت انتهایِ مغازه می رود. حالا دیگر برای مارک حدس زدن آن چه که لورنسون می خواهد بگوید خیلی سخت نیست. او که حالا خیلی راحت می تواند ادامه ی حرف های لورنسون را دریابَد، دست هایش را روی میز، زیر چانه اش می گذارد و به لبخند رویِ لب های چهره ی پُر چین و چروکِ پیرمردی خیره می شود که او حالا پس از این مدت کوتاهی که این جا بوده است، او را خوب می شناسد؛ تصویر قاب شده ی پدر پیرِ لورنسون بر روی دیوار رو به رو. درست بالای بخاری هیزمی.
بی اختیار لب هایش چند باری روی هم باز و بسته می شوند و افکار، سریع تر از همیشه در ذهنِ خسته از همه چیزش رژه می روند که چشم هایِ کم فروغ تر از همیشه اش به لورنسون می افتند که با دو فنجان قهوه ای که در دست دارد به سمت میز می آید.
لورنسون با پایش صندلی را باز هم به سمت عقب هل می دهد. هنوز تنه یِ سنگین و پهن پیکرش را کاملا روی صندلی قرار نداده است که یکی از فنجان ها را جلوی مارک می گذارد و بعد به آرامی به صندلی تکیه می دهد.
دستانِ زمخت لورنسون روی میزی که درست مثل صورتِ مارک رنگی به رخ ندارد. و مارک، غرق در قهوه ایِ بی کران فنجان قهوه ای که هیچ میلی برای نوشیدنش ندارد.
من خیلی متاسفم ولی...
این جمله، با همان لحن خشن ولی آرامِ لورنسون، تنها چیزی است که باعث می شود مارک از آن قهوه ایِ بی کرانِ افکارش به بیرون پرت شود. خیلی آهسته سرش را بالا می آورد. نگاهش برای مدت کوتاهی به چهره یِ پیر و چروک خورده یِ لورنسون با آن ریش های بلند سفید و بینی عظیم خیره می ماند.
با فرو خوردن بغضی که در گلویش نشسته است، می گوید: می فهمم آقای لورنسون. شما مقصر نیستید.
لورنسون فنجان قهوه اش را برمی دارد. یک قُلپ از آن را می نوشد و نگاهش خیره به مارک می شود. مارک غرق در خودش با چشم هایِ گره خورده به میله های آهنی کنار مغازه.
قهوه ات سرد شد مارک.
این بار هم لحن آرام ولی خَش دار صدایِ لورنسون است که موفق می شود مارک را به خودش بیاورد. مارک خیلی آرام بلند می شود. دست هایش را داخل جیب هایِ کاپشن اش می گذارد و می گوید: متشکرم آقای لورنسون. میل ندارم. بهِتره که من زودتر برم.
لورنسون، فنجان قهوه اش را روی میز می گذارد. کمی جثه یِ لخت و سنگین اش را تکان می دهد و سپس دستش را در جیب بارانی کهنه یِ خاکستری رنگی که بر تن دارد می کند و یک دسته ی اسکناس را بیرون می آورد. بعد همان طور که آن را به سمت مارک می گیرد می گوید: مارک، این هم حقوق این مدتی که این جا بودی.
مارک پول را می گیرد. تشکرش از لورنسون همراه می شود با چندین بار پلک زدن سریعِ پشت سر همِ ناخواسته. لورنسون، با فشار دست هایش بر رویِ میز، آن جثه یِ سهمگینش را از رویِ صندلی بلند می کند. نوک بینیِ مارک که از شدت سرمای سوزناک هوا سرخ شده ، بیشتر از هر چیز دیگری در چشم های لورنسونِ پیر خودنمایی می کند.
نمی خوای بشماریش؟
مارک بینی اش که آب آن چیزی نمانده است بر رویِ لب هایش جاری شود را بالا می کشد و می گوید: نه.
دست مارک در دستانِ زمخت و پینه بسته یِ لورنسون با آن همه چین و چروک که انگار تمامی اتفاق ها، تجربیات، لحظات و ثانیه هایِ زندگی اش را در دل خودشان کُد کرده اند. شاید هم واقعا کرده اند.!
امیدوارم روزهای خوبی رو پیش رو داشته باشی پسر.
روزهای خوب! در این اوضاع؟ چگونه؟ مگر می شود؟
پوزخندِ مارک تنها جوابش به ابراز امیدواریِ خوش بینانه یِ لورنسون پیر می شود.
از مغازه که خارج می شود، آرام قدم بر می دارد. شاید هم تُند. خودش هم نمی داند. دنیا دارد دور سرش می چرخد انگار. شاید هم او دارد دور دنیا چرخ می خورد. این را هم نمی داند. دیگر تقریبا در مورد هیچ چیزی مطمئن نیست!
پُر می شود از فکر. هر لحظه یک چیز. هر لحظه یک فکر. سریع و پشت سر هم می آیند و جای خود را به دیگری می دهند. وضعیت خانواده اش، بیماری مادرش و حالا از دست دادن کارش. گاهی به این فکر می کند که ممکن است شرایط در آینده بهِتر شود. چگونه اش را نمی داند اما؟ امیدی هم ندارد به بهِتر شدن چیزی.
از زمانی که پدرش را از دست داده بود و مجبور شده بود کار کند، این چندمین باری بود که کارش را از دست می داد. می داند که با این اوضاع اقتصادی که گریبان کشورش را گرفته است، که روز به روز هم بدتر می شود، این که بتواند کار دیگری پیدا کند، تقریبا غیر ممکن است و حتی اگر هم بتواند کاری پیدا کند، هیچ تضمینی وجود ندارد که دوباره آن را از دست ندهد. علاوه بر آن، با درآمد کم حاصل از کار کردن در کشورش، حتی نمی تواند خرج خانواده اش را در بیاورد چه برسد به پول درمانِ بیماری مادرش. غوطه ور در همین افکار به انتهای خیابان می رسد. این اولین باری نبود که غرق شدن و غوطه خوردن در خود باعث می شد که بُعد مسافت را حس نکند.
چیزهایی که سر راهش بودند ، یا آدم هایی که از کنارش رد شده بودند را هم ندیده بود انگار. بیشتر وقت ها نمی دیدشان.!
به خودش که می آید، نزدیک خانه شان است. اما اصلا دلش نمی خواهد به خانه برود. دلش یک چیز دیگر می خواهد. از همان جاهایی که هر کسی در زندگی اش یکی اش را برایِ خودش و تنهایی هاییش دارد.
برای مارک قصرِ تنهایی هایش قلعه یِ برگسن است.
چیزی که الان بیشتر از همیشه و هر چیزی به آن نیاز دارد. یک قلعه یِ قدیمیِ خلوت در حومه یِ شهرشان. مربوط به حدود چند صد سال پیش، شاید هم بیشتر. اصلا چه فرقی دارد!؟
این بار دلش می خواهد خیلی جدی تر در خلوت خودش به آن چیزی فکر کند که مدتی است فکرش را مشغول کرده است ولی هیچ وقت نتوانسته بود خیلی جدی به آن فکر کند و درباره اش تصمیم بگیرد.
همان طور که دارد از پله هایِ قدیمی و پُرشیب قلعه ی برگسن بالا می رود، کم کم افکار هم در ذهنش قوی و قوی تر می شوند.
پله های پُر از خاطرات. همان جای همیشگی. حتی به همان شکل همیشگی. می نشیند. حالش یک جوری است. درست مثل هوایِ ابری ای که او هم هوایِ گریه دارد. پاهایش را دراز می کند و روی هم می اندازد. کلاه کاپشنش را روی سرش می کشد و این بار جدی تر از همیشه به آن چیزی که مدتی است ذهنش را مشغول خودش کرده است فکر می کند...
فکر می کند. مردد است. لحظه ای مصمم می شود. می ترسد ولی. منصرف می شود. دوباره مصمم می شود. یک لحظه بعد دوباره منصرف اما.! یک برزخ سرد. دوباره از اول. درباره یِ همه چیز فکر می کند. این بار مفصل تر. فکر می کند. از اول دوباره. پاهایش را به سمت سینه اش جمع می کند و دست هایش را دور زانوهایش حلقه می کند. هر چه بیشتر فکر می کند بیشتر مردد می شود انگار. می ترسد. منصرف می شود. دوباره مصمم می شود. یک نوسان لعنتی... به خودش می آید. این بار با سوز باد سردیِ که به صورتش می خورد. هوا تقریبا تاریک شده است.
او آن قدر غرق در افکارش بود که اصلا متوجه ی گذر زمان نشده بود. یک برزخ واقعی، اما او حالا دیگر تصمیمش را گرفته است، امیدی مبهم در آینده ای پُرابهام...

درب چوبی جلوی حیاط خانه با همان قرژ قرژ همیشگی که حالا انگار مارک صدایش را متفاوت تر از همیشه می شنود، باز می شود...
در آستانه ی ورود به خانه، استفانی را می بیند که دارد دوان دوان از آشپزخانه بیرون می آید.
شیطنت هایش تمامی ندارند انگار...
مارک، مارک.!
صدای استفانی تمام وجودش را پُر می کند. استفانی به سمتش می دود و خودش را در آغوش او می اندازد. بویِ تن استفانی از همیشه هم برایش آشنا تر است و هم دوست داشتنی تر انگار.
تا الان کجا بودی مارک؟
عصبانیت، تحکم، دلشوره و نگرانی ای که در صدای مادرش موج می زند وجودش را می لرزاند. کمتر پیش آمده بود که مارک مادرش را این گونه ببیند. مارک چیزی نمی گوید. استفانی در آغوش مارک، کاغذی که در دست دارد و با آن بازی می کند تمام دنیایش شده است. خیلی بزرگ تر از دنیایِ آدم بزرگ ها.!
مادر به آرامی به سمت میز آشپزخانه می رود و حالا با صدایی که از لحن تحکم وار آن کاسته شده است و بیشتر نگرانی در آن موج می زند، می گوید: من مادرتم. می تونی بفهمی که؟
مگر می شود نفهمید!؟
مارک، استفانی را به همراه شیطنت هایِ دوست داشتنی پایان ناپذیرش بر روی صندلی می گذارد. نگاهی به مادرش می اندازد ولی دقیقا نمی داند که می خواهد چیزی بگوید یا نه. و بیشتر از آن نمی داند که چه چیزی باید بگوید. سکوت آمیخته با صداهایِ زمزمه وار استفانی و نگاه هایی که بین مارک و مادرش رد و بدل می شوند، ظاهرا تنها چیزهایی هستند که وجود دارند. اما نیستند. هم مارک و هم مادرش خیلی خوب می دانند که این ها همه چیز نیستند.
مارک به سمت اتاق بچه ها می رود. هنوز به پشت درب نرسیده است که ناگهان درب باز می شود و شاینی با خنده هایِ ناتمامش به مارک می خورد و خود را پشت او مخفی می کند.
- دنیل می خواد...
ادامه ی حرف هایِ شاینی پشتِ خنده های از ته دل و مستانه اش گم می شود. دنیل به سمت مارک می دود ولی قبل از رسیدن به او پایش گیر می کند و بر روی زمین پرت می شود. شاینی بلندتر می خندد. دنیل هم همین طور. چقدر خنده.!
مارک بیشتر از این که خنده اش بگیرد پُر می شود از فکر...
می نشیند و دستش را بر روی شانه یِ دنیل می گذارد. می خواهد بگوید بلند شو بریم شام بخوریم اما قبل از آن چیزی محصورش می کند. دنیل، برادرش. برادر، دقیقا همین واژه...

نظرات کاربران درباره کتاب شاهزاده‌های پابرهنه‌ی فنلاندی

رمان خوبی بود
در 4 ماه پیش توسط رضا مرادی