فیدیبو نماینده قانونی نشر داستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سیمای شکسته‌ی پدر سالار

کتاب سیمای شکسته‌ی پدر سالار

نسخه الکترونیک کتاب سیمای شکسته‌ی پدر سالار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سیمای شکسته‌ی پدر سالار

هوا تاریک شده و حاج­اکبر در حالی که زیر نورافکن­های امام­زاده نشسته است، تلفن همراه خود را بیرون آورده و به علی زنگ می زند. ساعتی بعد، علی داخل حیاط امامزاده شده و بعد از اندکی گشتن حاج اکبر را می بیند که گوشه ای نشسته است. کنار حاج اکبر می رود و بعد از روبوسی از او می خواهد که با هم به منزل بروند. حاج اکبر با چهره و لباس آشفته و با غم عمیقی که بر چهره دارد، با لحنی اندوهگین شروع به صحبت می کند: «من خیلی به تو بد کردم، سال­ها خودم و از نعمتِ همنشینی با یه بنده­ی خوب خدا، محروم کردم...» علی سعی می­کند به گونه­ای مانع از ادامه­ این بحث شود...

ادامه...
  • ناشر نشر داستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.05 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سیمای شکسته‌ی پدر سالار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

وحید با عصبانیت اتومبیل خود را روبروی پاساژ بزرگی پارک می کند، با قدم­های سریع پله­های ورودی را طی کرده و وارد پاساژ می شود. سردرِ مغازه­ها را از نظر گذرانده و با دیدن مغازه­ای داخل آن می­شود. فروشنده مشغول مرتب کردن میز ویترین طلا است.
وحید به محض ورود با عصبانیت می پرسد: «آقای پاکزاد؟!»
«بله قربان... خودم هستم... امرتون؟!»
«چطور به آدم چرکی مثل تو می­گن پاکزاد؟»
«...مودب باشید آقا!... اتفاقی افتاده؟»
وحید سرش را از پشت ویترین نزدیک می­کند و با صدای بلند می گوید: «...مرتیکه، تو خودت شرف و ناموس نداری، مزاحم ناموس مردم می­شی؟!» فروشنده احساس ناامنی و نگرانی کرده و می گوید: «چی می­گی؟!... به جا نمی آرم.»
«... چرا مزاحم همسر من شدی!... هان؟!»
پاکزاد در حالی که برآشفته شده تُن صدایش را بالا می برد: «مثل اینکه حالت خوب نیست! همسرت کیه.»
«خانم افسون!... یادت اومد؟!...»
«...خانم افسون مشتری منه، الانم چن ماهه بدهی­اش رو نیاورده بده... اینکه زنگ زدم بابت بدهیش، مزاحمته؟ تا جایی­ام که یادمه، اون خانم می­گفت شوهر نداره!...»
«کوری، شوهرشو نمی بینی جلوت وایساده؟»
«اول عرضِ تبریک، بعدم عرضِ تعجیل تو تسویه... همین!»
وحید به دو، سه نفری که از روی کنجکاوی به داخل مغازه آمده­اند می گوید: «... شمام واسه طلبتون از یه زن، روزی شش وعده بهش زنگ می­زنین؟!»
پاکزاد با عصبانیت می گوید: «گنج پیدا نکردم که لی لی به لالای بدهکارم بذارم... حالام اگه خیلی تعصبش داری، خب بدهیش رو صاف کن.»
«صاف نکنم، چه غلطی می­کنی؟»
«...همونی که به خودش گفتم... سفته­هاش رو می­ذارم اجرا!»
«هر غلطی دلت خواست بکن، ولی دیگه باهاش تماس نگیر... می­فهمی که!»
«پس شما بهش بگین که دیگه جای گله نباشه.»
یکی از همسایه های پاکزاد به وحید نزدیک می شود و می گوید: «شما که زحمت کشیدی تا اینجا اومدی، خوب حساب خانمت رو تسویه کن!»
«شما بفرما به مغازت برس.»
پاکزاد: «آقای محترم، ما با هم بحثی نداریم... دو تا راه داری... یا تسویه یا دادگاه.»
«...تو که سر تا پات موردِه، حرف از دادگاه نزن، فهمیدی!...»
پاکزاد با عصبانیت از پشت میز بیرون آمده و دست وحید را می­گیرد: «...بیرون لطفاً... بفرما.»
وحید: «بنداز دستت رو.. بنذار گفتم»
«خیلی خوب... بفرما... من با شما هیچ بحثی ندارم.»
«فقط دوست دارم یه بار دیگه مزاحم همسرم بشی... تا بیام حسابی تنظیمت کنم...»
همسایه­ها به پاکزاد کمک می­کنند که وحید را از مغازه بیرون کند. در حین بیرون کردنِ او، پاکزاد می­گوید: «با اون هیبتی که تو اومدی، گفتم حتماً واسه تسویه حسابش اومدی... اون خانم مثل تو هوادار آس و پاس، زیاد داره...»
با این جمله، وحید مشتی به سمت پاکزاد پرتاب کرده و با او درگیر می­شود. درگیری و جدل به اوج رسیده و جلوی مغازه شلوغ می­شود. عده زیادی از همسایه­های پاکزاد، دور او جمع می­شوند تا به نوعی کمکش کنند. وحید حسابی داد و بیداد کرده و پاکزاد را متهم به هیزی و بی­عفتی می­کند. سرانجام همسایه ها آنها را جدا کرده و وحید سوار اتومبیل خود شده و با عصبانیت آنجا را ترک می کند. یکی، دو خیابان را پشت سر گذاشته روبروی یک بنگاه مسکن نسبتاً بزرگ، توقف کرده و اندکی بعد وارد بنگاه می­شود. کارمندان با تعجب سر و وضع او را نظاره می­کنند. وحید پس از احوال­پرسی به سمت میز خود می رود. شماره­ای را می­گیرد و وقتی در می یابد، خاموش است، بیشتر به هم می­ریزد. در همین لحظه­، زن و شوهر شیک­پوشی وارد بنگاه شده و مستقیم به سمت او می­آیند. مرد می گوید: «جناب ملکی، سلام عرض شد.»
وحید با لبخند می گوید: «بَه بَه، آقای داوودی... خیلی خیلی خوش آمدید... بفرمایید... بفرمایید خانم»رو به مستخدم «...دو تا چای بیار»
«زحمت نکشید... یه کم عجله داریم... واسه واحدِ کوچه شقایق مزاحمتون شدیم...»
«اختیار دارید... عرض کردم خدمت خانم، این واحد فوق­العاده است این واحد... طبقه­ پنجمه، ۹۵ متر، دو سال ساخته، اما هیشکی توش زندگی نکرده... صاحبش تازه برگشته ایران... از همه نظر یکِ یکه... قشنگ، تهران زیر پاتونه... دورو برتونم ساکت... ساکته، حالا خودتون که برید می­بینید...»
«چند واحده هر طبقه؟»
«تک واحده­... عرض کردم حرف نداره...کوچه شقایقم که خودتون دیدین، عین کوچه­های اروپاست!»
در این لحظه، گوشی همراه وحید به صدا در می آید و او با دیدن صفحه­ آن، می­گوید: «عذرخواهی می­کنم... اَلو... تو خوبی؟! مطمئنی که خوبی؟!» از پشت میزش بلند شده و لحظاتی به سمت بیرون می­رود. هر چه به در بنگاه نزدیک تر می شود، کلمات و جملاتش را با عصبانیت بیشتر ادا می­کند، تا جایی که به بیرون از بنگاه رفته و با صدای بلندتر حرف می­زند: «مگه قرار بود چیزی بشه!... معلومه کجایی؟... تو بگو... موبایلت چرا خاموش بود؟... خوب بذارش رو سایلنت! آره خوب... حواسم هست... می­گم حواسم هست عزیزم... باشه... می­آم بهت می­گم... نه عزیزم.» مجدد داخل بنگاه شده و به همکارش می گوید: «طاهری جان، آقای داوودی و خانمشون رو ببر واحد کوچه شقایق رو نشونشون بده...» رو به داودی «...ایشون شما رو می­بره... با عرض معذرت، یه کار فوری برام پیش اومده، من باید برم.»
«ممنونم... شما بفرمایید.» وحید با عجله، سوئیچش را از روی میز برداشته و پیش از خروج از بنگاه به گونه­ای که داوودی و همسرش متوجه نباشند، روبروی طاهری ایستاده و با صدای آهسته می­گوید: «از اون سر کوچه ببرشون تو... مدرسه رو نبینن! ببین...تنظیمشون کن!»
وحید سوار اتومبیل شده و دقایقی بعد روبروی در مهد کودک آن را پارک می کند، بچه­های زیادی از مهد خارج می­شوند. عده ای از پدرها و مادرها با بچه ها­ی خود بیرون می آیند. وحید نیز پویان را سوار کرده و با تلفن همراه تماس می گیرد: «آره... پیشمه، نگران نباش... ده دقیقه دیگه... باشه، زود بیا.» وحید حرکت می کند و بعد از لحظاتی کنار پارک کوچکی اتومبیل را پارک کرده و با پویان روی نیمکت می نشینند، از دور زنی به آنها نزدیک می­شود. وحید با دیدن زن، لبخند زده و با لحنی کودکانه به پویان می­گوید: «پویان نگاه!... مامان... مامان.» پویان به سمت مادرش دویده و در آغوش او جای می­گیرد.
افسانه پس از احوال­پرسی، کنار وحید می­نشیند و می گوید: «چقدر بداخلاق بودی امروز؟!»
«از دست تو!.. نمی­گی دِلِ من هزار راه می­ره! موبایلت واسه چی خاموشه؟»
«از دست این مردم... وِلش کن حالا... چی شده؟»
«افسانه، ماجرای این طلافروشه با تو چیه؟ یه بار بگو... ولی راستش رو!»
«راستش همونی بود که بهت گفتم...»
«ولی اون چیز دیگه­ای داشت می­گفت!»
«اونجا واسه چی رفتی؟... حالا چی فکر می­کنه!»
«سفته­ها چیه پیشش داری؟ چی آوردی؟» افسانه لحظاتی سکوت می­کند و پاسخ او را نمی­دهد. وحید ادامه می­دهد: «... چی آوردی ازش؟ چقدرِ بدهی داری؟!»
افسانه به نقطه­ای خیره شده و حرفی نمی­زند. بعد با بغض شروع به صحبت می­کند. «چهل­ و نیم!»
«میلیون؟»
افسانه با گریه جواب می دهد: «هم­خدمتیه منوچهره... پول پیشِ خونه­ام کم بود... مجبور شدم بهش رو بندازم... سفته گذاشتم، ازش پول گرفتم.»
وحید با حالتی متعصب و ناراحت نگاهش را از افسانه برگردانده و بلند شده و چند قدمی از او فاصله می­گیرد. قبل از دور شدنش، افسانه با صدایی نسبتاً بلندتر ادامه می­دهد: «در موردِ اذیت و آزارش دروغ نگفتم بهت... این همه فشار واسه اینه که جواب مثبت ندادم. هزار جورم وعده وعید بهم داده...» وحید همچنان به سمت دیگر خیره شده است و افسانه ادامه می دهد: «وحید... چاره­ای نداشتم... با این بچه، آواره­ کدوم قبرستون می­شدم؟!» وحید به سمت افسانه برگشته و پیش پای او روی چمن می­نشیند و با حالت احساسی می گوید: «از تو بعیده دست به کاری بزنی که یکی جرات سوءاستفاده ازت رو بکنه!»
«همچین حرف می­زنی، انگار طرفِ صحبتمون آدم­ یه دنیای دیگه­اس!... وحید یه نگاه دوروبرت بنداز!... وقتی من می­گم آدم بمیره، بهتر از اینه که یه زن، اون هم یه زنِ بیوه باشه، نمی­فهمی چی می­گم! کافیه بدونن صاحب نداری... صد بار این پاکزادِ پررو رو نقره داغش کردم که تازه به اینجا رسیده... کاش می­شد یه وقت­هایی، مردها جای زن­ها بودن! شاید اینجوری یه کمی می­تونستن درکشون کنن. همین پاکزاد... اسمش مَرده... ولی یادم نمی­آد یه بار مثل یه مَرد باهام، برخورد کرده باشه... حسرت به دلم مونده، آدم­هایی مثل این که ظاهرشون هم به نظر خودشون خیلی علیه ­السلامه، یه بار با آدم درست رفتار کنن... کافیه یکی­شون، یه زنِ تنها مثلِ من رو ببینه، اونوقت دوست دارم ببینی چه غش و ضعفی می­ره؟!... وقتی سر و کار آدم با اینجور آدم­ها می­افته با خودش می­گه، مردونگی سیری چند! شرف و شوکت یعنی چی؟... خب، من تو همچین فضایی، بی­سر پناه و حیرون باید می­موندم تو خیابون و بیابون؟!»
«حالا که نموندی حیرون... بله رو گفتی و ­صاحب هم داری» با عشوه زنانه «عزیزم،اون ناپاک­زاد هم دیگه نمی­تونه بهت زنگ بزنه، حسابی چلوندمش...»
«چی کارش کردی وحید؟... می­آد شرکت آبروریزی می­کنه.»
«اومدنش به شرکت پیشکش، اگه مردشه فقط یه دفعه دیگه بهت زنگ بزنه.»
«چه بلایی سرش آوردی؟»
«یه بلای روحی! گفتم دیگه حق نداری مزاحم همسر عزیز من بشی.»
«ولی اون از من سفته داره.»
«نگران نباش... یه چند روز فرصت بده، ردیفش می­کنم، شرش رو می­کَنَم.»
«تو چرا ردیفش کنی؟ بدهیِ منه!»
«...من و تو داریم؟!» با حالتی عاشقانه «آره خانمی؟ هوم، من و تو داریم؟»
«نداریم... نه.»
«واسه اینکه یه خورده نگاهت به جماعت مردها عوض بشه، امشب شام، مهمون من! اوکی؟!»
افسانه که هنوز چشم­های خیس است می پرسد: «...چرا امروز رفتی سراغ پاکزاد؟»
«که بهش بگم مرغ از قفس پریده!... پریده!»

نظرات کاربران درباره کتاب سیمای شکسته‌ی پدر سالار

حیف از وقت و هزینه ای که خرج این کتاب کردم، واقعاًحیف!
در 2 سال پیش توسط shf...ada
عالیه
در 2 سال پیش توسط smm...354