فیدیبو نماینده قانونی نشر داستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگی مه آلود پریا

کتاب زندگی مه آلود پریا

نسخه الکترونیک کتاب زندگی مه آلود پریا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب زندگی مه آلود پریا

زن که غم بزرگی برچهره اش سایه افکنده، آنقدر در افکار کابوس وار خود غرق است که گویی طبیعت مه آلود قدرت حرف زدن را از او گرفته است، خاطرات گذشته و عذاب وجدان لحظه ای او را رها نمی کند. پشیمانی و ندامت سینه او را به تنگ آورده و نفس کشیدن را برایش سخت می کند. اندک اندک حالش وخیم تر شده و در حالی که مظلومانه اشک می ریزد. شیشه را پایین می دهد، تا شاید از این وضعیت دردناک نجات پیدا کند. با پایین آمدن شیشه، باد شال سفید و گیسوان سیاه او را به رقص می کشاند. مرد نیز چشمانش ابری می شود و در حالی که حالش دگرگون شده به زحمت جلوی گریه خود را می گیرد. صدایی جز گریه زن و زنگوله کوچکی که از آیینه آویخته شده، به گوش نمی رسد. روی صندلی عقب، مجله ای با عکس بزرگی از زن که در حال مصاحبه با یک خبرنگار است، دیده می شود. لحظاتی بعد زن با اشاره از مرد می خواهد که اتومبیل را نگه دارد. مرد با نگرانی نگاهی به او کرده و اتومبیل را کنار جاده متوقف می کند. زن آهسته پیاده شده و کمی جلوتر، کناره جاده نزدیک دره، با دستش گاردریل را می گیرد و طبیعت اطراف و دره عمیق را نگاه می کند. مرد چنان با حسرت او را می نگرد که گویی آخرین دیدار است. بعد با چشمانی اشک بار نیم پالتو را برداشته و به سمت زن می رود و آن را به آرامی روی شانه های او می اندازد.

ادامه...
  • ناشر نشر داستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زندگی مه آلود پریا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

مه غلیظ سرتاسر جاده کوهستانی را در خود فرو برده و بیرون قابل رویت نیست، گویی هاله های مه جنگ بی رحمانه ای را ضد کوه های سر به فلک کشیده آغاز کرده، و عظمت آن را در زیرحجاب مبهم سلطه خود محو و پنهان کرده است. مسیر با سربالایی و پیچ و خم تندی که دارد، فضایی خوفناک را به وجود آورده، و کوچکترین بی احتیاطی عواقب جبران ناپذیری را به بار خواهد آورد.
اتومبیل که با چراغهای روشن، کند و با احتیاط حرکت می کند، از دور نمایان می شود. نگرانی و اضطراب در چهره مرد جوان که پشت فرمان نشسته مشهود است. او در حالی که به جلو خم شده تا جاده را بهتر ببیند، با ناراحتی زیر لب غر می زند:
ای بابا،عجب مصیبتی گرفتار شدیم پس کی این مه لعنتی تموم می شه! بیچاره مون کرد! دو متر جلوتر رو نمی شه دید.
برای چندمین بار با دستمال، شیشه بخار گرفته، جلوی خود را پاک می کند. هرازگاه نیم نگاهی هم به زن بیمار که کنارش نشسته می اندازد و جمله ای می گوید تا از حال او با خبر شود.
زن که غم بزرگی برچهره اش سایه افکنده، آنقدر در افکار کابوس وار خود غرق است که گویی طبیعت مه آلود قدرت حرف زدن را از او گرفته است، خاطرات گذشته و عذاب وجدان لحظه ای او را رها نمی کند. پشیمانی و ندامت سینه او را به تنگ آورده و نفس کشیدن را برایش سخت می کند. اندک اندک حالش وخیم تر شده و در حالی که مظلومانه اشک می ریزد. شیشه را پایین می دهد، تا شاید از این وضعیت دردناک نجات پیدا کند. با پایین آمدن شیشه، باد شال سفید و گیسوان سیاه او را به رقص می کشاند.
مرد نیز چشمانش ابری می شود و در حالی که حالش دگرگون شده به زحمت جلوی گریه خود را می گیرد.
صدایی جز گریه زن و زنگوله کوچکی که از آیینه آویخته شده، به گوش نمی رسد. روی صندلی عقب، مجله ای با عکس بزرگی از زن که در حال مصاحبه با یک خبرنگار است، دیده می شود.
لحظاتی بعد زن با اشاره از مرد می خواهد که اتومبیل را نگه دارد. مرد با نگرانی نگاهی به او کرده و اتومبیل را کنار جاده متوقف می کند.
زن آهسته پیاده شده و کمی جلوتر، کناره جاده نزدیک دره، با دستش گاردریل را می گیرد و طبیعت اطراف و دره عمیق را نگاه می کند. مرد چنان با حسرت او را می نگرد که گویی آخرین دیدار است. بعد با چشمانی اشک بار نیم پالتو را برداشته و به سمت زن می رود و آن را به آرامی روی شانه های او می اندازد.
زن بدون اینکه حرفی بزند. همچنان به دور دست خیره شده است. مرد با حسرت دستهای او را می گیرد و چشمهای سیاه و نافذش را نگاه کرده و با نگرانی می پرسد:
پریا، اگه حالت بده برم داروهاتو بیارم.
پریا که گویی در عالمی دیگر سیر می کند. با حسرت و اندوه جواب می دهد: مسعود، به نظرت بازم می تونم ببینمش؟
مسعود به دلیل بیماری سختی که گریبانگیر پریا شده، امید خود را به این دیدار از دست داده است اما برای اینکه به او دلداری دهد، با لبخند جواب می دهد:
آره عزیزم، حتی اگه نتونی ببینیش، نباید غصه بخوری، چون تو با این حالِت، تمام تلاشتو کردی تا جبران کنی، مطمئن باش که خدا هم ازت راضیه.
پریا با بغضی فرو خورده می گوید:
کاش زمان چند سال به عقب بر می گشت، و من اون اشتباه رو مرتکب نمی شدم کاش گول حرف های نادر رو نمی خوردم و این حماقت احمقانه رو نمی کردم، که حالا مجبور شم با این حال و روز تو رو هم تو این مسیر بکشونم.
بعد بلند بلند گریه می کند.
مسعود به زحمت خود را کنترل کرده و می گوید:
تو رو خدا، اینقدر خودت رو سرزنش نکن، دیگه هر چی بوده گذشته، مهم اینه که تو اومدی تا جبران کنی، الانم بهتره تا دیر نشده بریم، می ترسم به شب بخوریم، گرفتار شیم.
عبور و مرور همچنان در جاده ادامه دارد و صدای اصابت قطره های باران به روی سقف و شیشه های اتومبیل به گوش می رسد. پریا همچنان با اندوهی فرو خورده طبیعت بکر و زیبای پیرامون را که به سرعت از روبرویش می گذرد تماشا می کند. مسعود گرچه با دقت جاده را نگاه می کند، اما هرازگاه با حسرت نگاهی هم به چهره معصوم او می اندازد.
سرفه های پریا با داخل شدن اتومبیل به تونل شدیدتر می شود، فضای گرفته و دود آلود تونل او را به شدت آزار می دهد.
لحظه به لحظه حال پریا وخیم تر می شود، مسعود با چشمانی اشک بار در حالی که صبوری خود را از دست داده شیشه ها را بالا می دهد و شروع به التماس کردن می کند:
تو رو خدا پریا طاقت بیار... خدایا این چه بدبختی بود که گرفتارمون کرد... خودت کمکمون کن.
زمان برای مسعود بسیار زجر آور و کشنده سپری می شود، در حالی که ضربان قلبش از استرس تندتر شده تمرکزش را از دست می دهد و راننده گی برایش بسیار دشوار می گردد.
با خارج شدن اتومبیل از تونل، مه غلیظ تر شده و امکان دید را از او می گیرد. در این لحظه سرفه های پریا شدیدتر شده و قطرات خون با هر بار سرفه روی لب و دهانش نمایان می شود. مسعود با دیدن خون، چنان هول می کند که دست و پایش شروع به لرزیدن کرده و دنبال جایی می گردد. تا شاید بتواند اتومبیل را متوقف کند. اما جاده بسیار باریک و دارای پیچ و خم تند است؛ به طوری که هیچ جای پارک در آن دیده نمی شود. پریا در حالی که از شدت درد به خود می پیچد، امیدش را از دست داده و مظلومانه اشک می ریزد.
از ناله های او مسعود چنان بی تاب می شود، که مجبور می شود، سرعت اتومبیل را بالا ببرد. تا بلکه جایی را برای متوقف کردن پیدا کند. در این لحظه، مینی بوسی که از روبرو در حال نزدیک شدن به آنها است، ناگهان از مسیر خود منحرف شده و با بوق و ترمز به سمت آنها کشیده می شود. مسعود با دیدن این صحنه وحشتناک آنچنان هول می کند که با وحشت فرمان را به سمت راست خود می چرخاند. و با فاصله بسیار کم مینی بوس را رد کرده اما به شدت با گاردریل کنار جاده برخورد می کند و به صورت معلق روی آن قرار می گیرد، از شدت ضربه وارده، سر مسعود محکم به فرمان بر خورد کرده و خونین از هوش می رود. درِ طرف پریا نیز باز شده و پریا به طرف دره پرتاب می شود.
پریا بدون اختیار غلت زنان داخل رودخانه نسبتاً بزرگی که در ته دره، جریان دارد، می افتد.
او لحظاتی نفس گیر را با سرو صورت زخمی، بی اختیار شروع به دست و پا زدن می کند، اما تلاشهایش بی ثمر است و نفس های آخرِش، او را به خفگی نزدیک می کند. کم کم پلکهایش بسته شده و همه جا تیره و تار می شود.

فصل دوم

نفس هایش به شماره افتاده و همه جا را تیره و تار می بیند تلفیقی از صداهای آب، موسیقی سنتی و خنده سرش را به دَوران انداخته و به شدت آزارش می دهند. سراسر وجودش از کابوس دهشتناکی که دیده به لرزه درآمده و تعادل روح و جسمش بهم ریخته است. انگار از درون تهی شده و توان تشخیص خود را از دست داده است. یکباره پاهایش سست شده و کنترل خود را از دست می دهد. با دستش میز را می گیرد و به زحمت روی زمین می نشیند.
شیرین بلافاصله بالای سرش آمده و با نگرانی می پرسد:
چی شد؟ چرا یدفعه این جوری شدی؟
پریا در حالی که به زحمت نفس می کشد، شقیقه های خود را ماساژ داده و بریده بریده می گوید:
وای... نمی دونم...
- مث اینکه فشارت افتاده، یه لحظه صبر کن الان می آم.
شیرین با عجله از دفتر بیرون می رود و پریا که چشمانش پر از اشک شده در یک آن خاطرات گذشته، مانند تصویری روشن جلوی دیدگانش ظاهر می شود، خاطراتی که گاه به گاه بر روح ناآرام او فرود آمده و به شدت آزارش می دهد، او همچنان که با خود درگیر است. بسیار تلاش می کند، خود را طوری نشان دهد که دیگران از گذشته او چیزی متوجه نشوند.
شیرین با آب قند داخل دفتر شده و آن را به پریا می دهد.
با نوشیدن آب، کمی حالش بهتر شده و می گوید:
دستت درد نکنه، داشتم می مردم (دستش را به سمت شیرین می گیرد) نگاه، یه تیکه یخه،... نمی دونم چرا این سر درد دست از سرم بر نمی داره، هر چند وقت یه بار می آد سراغم... تا منو دیوونه نکنه، دست بردار نیس.
- مطمئنم همه این سردردها از فشار کاره، چرا یه کم به فکر خودت نیستی. همه فکر و ذکرت شده اینجا، حیف تو نیست که به این روز بیفتی!
- می گی چی کار کنم؟ چاره ای ندارم!
- چرا کارارو نمی سپری به پرسنلت؟ چند روز استراحت کنی.
- دلم طاقت نمی یاره، یه روز اینجا نباشم همه چیز به هم خورده.
شیرین در حالی که او را کمک می کند تا بلند شود، می گوید:
وقتی این خوشگلیت با کار کردن زیاد از بین رفت و مسعود طلاقتو داد، اون موقع می فهمی که چه اشتباه بزرگی کردی که همه چیزتو فدای اینجا کردی.
- یعنی تو فکر کردی مسعود منو به خاطر ظاهرم گرفته!
شیرین با قیافه ای حق به جانب جواب می دهد:
شک نکن که همه مردا دنبال خوشگلی زنها هستند.
پریا در دفتر را باز کرده و می خواهد به محوطه پذیرایی برود که شیرین با ناراحتی می پرسد:
حالا کجا می خوای بری؟ بابا یه کم استراحت کن.
پریا در حالی که ذهنش هنوز در گیر است، می گوید:
اما مسعود این جوری نیست. مطمئن باش هر بلایی سرم بیاد، ذره ای از احساساتش نسبت به من کم نمی شه، فکر می کنی من مریض بودم از بین این همه خواستگار اونو انتخاب کنم.
پریا از دفتر بیرون رفته و شروع به سرکشی مهمانسرا می کند. پرسنل هر کدام با احترام خاص حرفها و توصیه های او را گوش می دهند. بعد از سرکشی پرسنل، شیرین را صدا زده و با او به سمت گوشه ای از سالن اصلی، جایی که گروه موسیقی در حال نواختن هستند، می رود.
شیرین در ادامه صحبت هایش با حسرت می گوید:
آره! مسعود بر عکس صابر، خیلی آدم روشنفکریه، اگه دائما بهت گیر می داد. الان نمی تونستی اینقدر راحت به کارات برسی، قدرشو بدون، شوهر خوب تو این دوره زمونه کیمیاس.
- خوبه تو هم، مگه شوهرت چِشه؟
با افسوس جواب می دهد:
چه اش نیس! یه آدم تعصبی که صب تا شب کارش شده ایراد گرفتن از منِ بدبخت، حیف من که گیر اون... افتادم.
- آخه تو هم زیادروی می کنی، کلا همه فکر و ذکرت شده اینجا، انگار نه انگار که آدمی هم مث صابر تو زندگیته.
- دیگه چی کار باید کنم (با کنایه) می خوای کلا موسیقی رو بذارم کنار!
در حالی که هردو به گروه نزدیک می شوند. پریا جواب می دهد:
من کی همچین حرفی زدم؟ می گم کمی تعادل رو حفظ کن، این جوری هم به زندگیت می رسی، هم به موسیقی.
صدای آبشار از حوض وسط مهمانسرا با صدای موسیقی سنتی و صحبت مهمانها فضا را انباشته است. مهمانسرا مکانی است کاملا سنتی، مهمانها روی تختهای چوبی با ترمه های زرشکی رنگ نشسته اند و پرسنل با لباسهای سنتی گلدار درحال پذیرایی از آنها هستند. محل استقرار گروه موسیقی جایگاه مخصوص و چشم نوازی است که با چند پله سنگی از بخش پذیرایی مجزا شده به طوری که به راحتی در معرض دید قرار گرفته است. گروه متشکل از افراد حرفه ای است که هر کدام در نواختن ساز خود استاد هستند و به همین دلیل اکثر روزها مهمانسرا مملو از مهمانهای خارجی و ایرانی است.
پریا و شیرین نیز به گروه ملحق شده و در کنار آنها به هم نوازی می پردازند.
پریا چنان با مهارت سه تار می نوازد، که اکثرا او را نگاه کرده، و از اینکه او علاوه بر مدیریت مهمانسرا می تواند چنین زیبا سه تار بزند تعجب می کنند.
پس از پایان اجرای گروه موسیقی، پریا بلند شده و کمی از بچه های گروه فاصله می گیرد، بعد سرگروه را صدا می زند و در مورد کیفیت اجرای موسیقی طوری که دیگران متوجه نشوند با او آهسته صحبت می کند.
- من فکر می کنم به دو نفر سه تار زن دیگه نیاز داریم!
سرگروه با تعجب می پرسد:
برای چی؟ گروهمون که تکمیله!
- درسته، ولی می بینی که درگیری های من زیاده و خیلی وقتا نمی رسم بیام، شیرینم همینطور، کمتر بیاد بهتره.
- مگه برای ایشون مشکلی پیش اومده؟
- بالاخره اونم متاهله، می ترسم یه موقع لطمه ای به زندگیش بخوره
- باشه چشم! من می گردم دو نفرو پیدا می کنم.
پریا از پله ها پایین می آید تا به محوطه برود که شیرین به دنبال او آمده و در حالی که سه تار را به او نشان می دهد، می گوید:
اجازه می دی ببرمش خونه تا یکم تمرین کنم؟
پریا از اینکه مهمانها با علاقه به موسیقی گوش داده اند، راضی به نظر می رسد، نیم نگاهی به شیرین انداخته و جواب می دهد:
چرا همین جا تمرین نمی کنی؟
- آخه اینجا تمرکز ندارم. خونه راحت ترم.
- ببین بازم داری شروع می کنیا، مث اینکه یادت رفته اوندفعه صابر بهت اولتیماتوم داد.
- خیالت راحت، صابر تا چند ساعت دیگه هم خونه نمی آد.
- من نمی خوام باهاش درگیر شی همین که اینجا میایی کلی از دست من شاکیه.
- باور کن حواسم هست
- پس برای چی از من اجازه می گیری؟ من که هرچی بگم تو آخرم حرف خودتو می زنی، بردار ببر، فقط وای به حالت اگه خرابکاری کنی.
شیرین با خوشحالی فریاد می کشد:
به خدا یدونه ای.
- خوبه دیگه، خودتو لوس نکن.
شیرین خداحافظی کرده و با عجله از آنجا دور می شود. لحظاتی بعد پریا به آشپزخانه رفته و در موردکیفیت غذا با سرآشپز صحبت می کند. سرآشپز که مشغول سرو غذا است با دقت به سفارشهای پریا گوش داده و با تکان دادن سر حرفهای او را تایید می کند.
بعد از آشپزخانه به سمت اتاق سرپرسنل رفته و با او و مسئول حسابداری ساعتی در مورد کلیت مهمانسرا صحبت می کنند. پریا گرچه از لحاظ روحی و جسمی بسیار رنج می کشد، اما در همه لحظه ها سعی می کند، طوری با جدیت برخورد کند، تا کسی از حالت درونی او چیزی متوجه نشود، با این حال دوگانگی در رفتار و چهره او تا حدودی مشهود است.

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی مه آلود پریا

آخرش چرا انیجوری تموم شد. تنها چیزی که از تو این کتاب میشه نتیجه گرفت اینه که اولا باطن زندگی خودتون رو با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنید. دوما کمک گرفتن خیلی مواقع خوبه.
در 10 ماه پیش توسط رضا ح/م
چقدر من دنبال این بودم. عالیه
در 2 سال پیش توسط sara ir
رمانش بسیار زیبا و پر محتواست
در 2 سال پیش توسط mos...i68
حیف وقتی که صرفش کردم و پولی که ریختم تو آب جوب؛اصلا در حدواندازه تعریف هایی که ازش شده بود نیست
در 2 سال پیش توسط gol
شخصیت پریا خودسر و بی منطق بود، خیلی انتظار بیشتری از این کتاب با این همه تبلیغ داشتم، روند داستان خیلی خیلی معمولی بود. اصلا دوسش نداشتم.
در 2 سال پیش توسط Z S M
داستان جذابیه
در 2 سال پیش توسط smm...354
تلاش های عاشقانه پریا برای موسیقی و زندگی زیباست. پشتکار ستودنی اش علیرغم تمام موانع و سختی ها قابل اعتناست.
در 2 سال پیش توسط mak...i01
تعریف این رمان و زیاد شنیده بودم .بد نبود میشه گفت معمولیه
در 2 ماه پیش توسط mar...777
مدتها بود دوست داشتم این کتابو بخونم بلاخره فرصت شد از اپلیکیشن فیدیبو خریدمش .تشکر از فیدیبو
در 1 ماه پیش توسط ase...vir
پریا شخصیتیکه آدم می تونه باهاش هم ذات پنداری کنه
در 2 سال پیش توسط smm...354