فیدیبو نماینده قانونی دانشگاه امام صادق (ع) و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نظريه‌پردازی درباره ارتباطات ميان فرهنگی

کتاب نظريه‌پردازی درباره ارتباطات ميان فرهنگی
جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب نظريه‌پردازی درباره ارتباطات ميان فرهنگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۷۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نظريه‌پردازی درباره ارتباطات ميان فرهنگی

روش‌های مختلفی برای ترکیب فرهنگ در نظریه‌های ارتباطات وجود دارد. نخست، فرهنگ را می‌توان با فرآیند ارتباطات در نظریه‌های ارتباطات ، و فرهنگ را در نظریه سازه‌گرا و نیز فرهنگ را در نظریه مدیریت هماهنگ معنا ادغام نمود. به عبارت دیگر، فرهنگ به ارتباطات درون نظریه مرتبط می‌باشد. دوم، نظریه‌ها می‌توانند به‌گونه‌ای طراحی شوند که توصیف‌کننده یا توضیح‌دهنده این باشند که چگونه ارتباطات در فرهنگ‌های مختلف، متفاوت می‌باشند. سوم، نظریه می‌تواند به‌گونه‌ای تولید شود که توصیف‌کننده یا توضیح‌دهنده ارتباطات میان مردم از فرهنگ‌های مختلف باشد. تا‌کنون، بیشتر نظریه‌پردازی‌ها در دسته سوم قرار دارند. بسیاری از نظریه‌پردازنی که تلاش کرده‌اند ارتباطات میان اعضاء فرهنگ‌های مختلف را توصیف یا توضیح دهند، بر ارتباطات بین‌گروهی به‌طور کلی به‌جای ارتباطات میان‌فرهنگی به‌طور خاص تمرکز می‌کنند. نظریه‌پردازنی که دیدگاه بین‌گروهی را مورد استفاده قرار می‌دهند، تمایل به این فرض دارند که فرهنگ یکی از بسیاری از گروه‌های مؤثر بر ارتباط می‌باشد. این نظریه‌پردازان همچنین تمایل به این دارند که فرآیندهای به‌وجود آمده در میان‌فرهنگی، بین‌قومی و بین‌نسلی، از میان سایر موارد دیگر، با همدیگر مشابه می‌باشند. این نظریه‌ها به پنج دسته تقسیم می‌شوند که متقابلاً منحصر به‌فرد نیستند: نظریه‌های متمرکز بر پیامدهای مؤثر، و نظریه‌های متمرکز بر همسازی و انطباق در این کتاب ، نظریه‌های متمرکز بر مدیریت هویت، نظریه‌های متمرکز بر شبکه‌های ارتباطاتی و نظریه‌های متمرکز بر همسازی و انطباق با محیط‌های فرهنگی جدید. برخی از نظریه‌پردازان همچنین با تمرکز بر ارتباطات درون‌گروهی یا ارتباطات میان‌فرهنگی، تنوع میان‌فرهنگی در فرآیندهای مربوط به نظریه‌های خودشان را مورد توجه قرار داده‌اند.

ادامه...

بخشی از کتاب نظريه‌پردازی درباره ارتباطات ميان فرهنگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مفروضات کاربردی و پنج ادعای تجربی درباره هویت­یابی و ربط فرهنگی

نظریه­پردازی به منزله مداخله نزدیک

بار دیگر من به مداخله نزدیک خود با تحقیق علمی، تدریس و عمل اذعان می­کنم (Collier, ۱۹۹۸). همان طور که مثال های پیشین نشان می­دهند که چه کسی هستم، چه تجربیاتی دارم و چه درس هایی تدریس کرده­ام، به بخشی از لنزهای هستی­شناختی، معرفت­شناختی و ارزش­شناختی من تبدیل شده است که تحقیق من را قاب­بندی می کند. به علاوه، من از گفتگو با همکارانم که از موقعیت های جایگزین سخن می­گویند نیز بهره خواهم برد؛ این گفتگوها به من کمک می­کنند تا سوگیری هایی را که میزان مرتبط بودن و قابلیت کاربرد پژوهش من را محدود می­کنند نشان دهم.

افشاء سوگیری ها و سطوح امتیاز: چالشی مداوم

من تلاش می­کنم تا بازاندیشی فردی و گفتگوی بازاندیشانه با دیگران را برای افشاء و سنجش سوگیری ها، امتیازها و مفروضات پنهان خودم، که هنگام پژوهش و تدریس وارد می­کنم، یکپارچه کنم. برای نمونه، در تحقیق قبلی خودم در مورد توانش میان فرهنگی تصور می­کردم که اجرای هویت های متفاوت برجسته افراد همانند زن جوان آمریکایی آفریقایی تبار و یک مرد بزرگسال آمریکایی اروپایی را می­توان مورد بحث قرار داد و در مورد رفتاری که به شکل دوسویه شایسته و موثر است به توافق رسید. اکنون متوجه شده­ام که یکی از ویژگی های این فرآیند «مذاکره» سلسله­مراتب است و اعضاء گروه های حاشیه­ای، هنگام صحبت و بیان ترجیحات و عواطفشان با مخاطرات بیشتری مواجه می­شوند و پیامدهای متفاوتی را تجربه می­کنند (نگاه کنید به: Collier, ۱۹۸۸, ۱۹۹۸, ۲۰۰۳a; Collier et al., ۲۰۰۲).
من اذعان می­کنم که این موضوع را که چه افرادی از تحقیق من بهره­مند می­شوند و مطالعه من چه مزیت هایی دارد مجدداً مورد آزمون قرار دهم. به دلیل آنچه من در آفریقای جنوبی، فلسطین، اسرائیل، انگلیس و ایالات متحده دیده­ام، شنیده­ام و تجربه کرده­ام و دوران چالش­برانگیزی که در آن زندگی می­کنیم، معتقدم که افرادی از ما که پایگاه بالاتر و مزیت های بیشتری دارند از نظر اخلاقی موظفند تا برای حل مشکلات اجتماعی اقدام کنند. پژوهش گران میان ­فرهنگی به واسطه تمرکز بر تجربه زیسته، نابرابری اجتماعی، غلبه بر سرکوب و رهایی، کارهایی زیادی می­توانند در این زمینه انجام دهند. وقتی دوستان و همکارانم پژوهش های صورت گرفته در حوزه ارتباطات میان فرهنگی را مطالعه می­کنند و در بهترین حالت آن ها را بی­ربط و در بدترین حالت غیرنشان گر[۱۲۹]، ذات­گرا و مقهورکننده تشخیص ­دهند. چن و استاروستا (Chen and Starosta, ۲۰۰۳) و شین و جسکون (Shin and Jackson, ۲۰۰۳) به همین نکته اشاره کرده­اند (همچین نگاه کنید به: Collier et al., ۲۰۰۲).

توسعه دیدگاه ها درباره فرهنگ

به دلیل نکاتی که از پاسخگویان، همکاران و دوستانم فرا گرفتم، دیدگاه های من در مورد فرهنگ پیچیده­تر شد و گسترش یافت. برای نمونه، به نظر من نظام های فرهنگی چارچوب های زمانی وسیع­تر، تاریخ های بااهمیت و روایت هایی در مورد سفر دارند و من بر عوامل ساختاری همانند هنجارها و نهادهای اجتماعی، ایدئولوژی های مسلط، پایگاه، مزیت، سلسله­مراتب و عاملیت تاکید می­کنم. جهت­گیری کاری من به فرهنگ اکنون از منظر موقعیت ارتباطی، یک منازعه و رقابت مشترک است که توسط افراد، گروه ها، سازمان ها یا نهادها خلق می­شوند. موقعیت شامل تاریخ و شرح سفر است و هر دوی این ها توسط ساختارهای اجتماعی محدود و به واسطه تعامل موقعیتی برساخته می­شوند.

ادغام رویکردهای نظری/فرانظری

جهت­گیری های من برای مطالعه فرهنگ و ارتباطات در روابط و گروه ها نیز تکامل پیدا کرد. با اذعان به اینکه در راستای اهداف این فصل، کمی بیش از حد سخنانم را با سادگی بیان می­کنم، روایت جستجوی من با گرایشی که بیشتر تجویزی است (با توجه به توانش میان فرهنگی)، به سوی گرایشی تفسیری (با توجه به هویت های فرهنگی) و انتقادی / تفسیری، با توجه به هویت­یابی های فرهنگی و ارتباطات در روابط و گروه ها تحول پیدا کرد. من همچنان به ایجاد ادراکاتی محتمل از نظام های هویت­یابی فرهنگی و روابط میان ­فرهنگی به منزله تجربیاتی زیسته و موقعیت­مند ادامه خواهم داد. دانشی معتبر و مرتبط از این نوع باید شامل توجه به ساختارها، نهادها، بازنمایی ها و ایدئولوژی هایی باشد که در مقابل عاملیت محدودیت ایجاد می­کنند و ریشه بی­عدالتی، مردسالاری و سرکوب هستند. و نیز من متعهد به انجام پژوهشی هستم که ما را به سمت دگرگونی نهادها، ساختارها، هنجارها و روابط هدایت کند.
موقعیت­مند بودن پژوهش گران، پاسخگویان و مخاطبان پژوهش به مسئله مهمی در بررسی من تبدیل شده است. همان طور که پیشتر گفتم، در پژوهش پیشین، من به تجویزها و توانش فرهنگی و میان ­فرهنگی توجه کردم (Collier, ۱۹۸۸, ۱۹۹۱, ۱۹۹۶) و اکنون به پرسش از مفروضات عاملیت برابر می­پردازم که در بیشتر مطالعات مربوط به توانش بنیادین هستند. من دریافتم که مذاکره در مورد رفتار موثر که به شکلی دوجانبه و مناسب باشد در بافتار بزرگ تر نابرابری تاریخی و موانع ساختاری روی می­دهد و اینکه اعضاء گروه هایی که به شکل تاریخی حاشیه­ای هستند با این خطر مواجه­اند که پیامدهای منفی بیشتری را تجربه کنند.

پژوهش کنونی به منزله موضوعی محتمل و از نظر بافتاری مرتبط

طی ده سال گذشته، من به جمع­آوری داده­های گفتمانی در دو جایگاه بین­المللی خارج از ایالات متحده مشغول بوده­ام. در آفریقای جنوبی زمانی را در شهرک ها و شهرهای بزرگ سپری و با پاسخگویانی ملاقات کردم که هویت های زبانی و قومیتی آن ها شامل زبان زولوی سیاه پوستان[۱۳۰]، خوسا[۱۳۱]، تساوانا[۱۳۲] و سوازی[۱۳۳] و نیز رنگین­پوست (نژاد ترکیبی)، هندی آسیایی، سفیدپوستان آفریقایی و «بریتانیایی های» سفیدپوست بود که به زبان انگلیسی صحبت می­کردند. گذشته از این، زمانی را نیز در دانشگاه های «سیاه پوستان» ویستا[۱۳۴] اقامت داشتم که از دانشجویانی که به زبان آفریکانس سخن می گفتند، ثبت نام می­کردند و همچنین مدتی هم در دانشگاه یونیسا[۱۳۵] حضور داشتم که به شیوه آموزش از راه دور فعالیت می­کرد. به علاوه، سه بار به فلسطین و اسرائیل سفر کردم و با ویژه برنامه صلح[۱۳۶] همکاری داشتم که زنان جوان را از خاورمیانه و ایالات متحده به کلرادو می­آورد.
یکی از مطالعه­ها، تحلیل واپس نگرانه[۱۳۷] مصاحبه­ با زنان جوانی بود که خود را فلسطینی یا اسرائیلی و فلسطینی ـ اسرائیلی معرفی کرده بودند و در اردوگاه ایجاد صلح در سال های ۱۹۹۷ و ۱۹۹۸ حضور داشتند (Collier, ۲۰۰۳b). مطالعه دوم شامل تحلیل مصاحبه­ با پاسخگویانی از گروه های مختلف در آفریقای جنوبی بود؛ این مصاحبه­ها در دو زمان مختلف همزمان با گذار سیاسی از آپارتاید به دموکراسی فعال برگزار شدند (Collier, ۲۰۰۳c). من نمونه­هایی از دو پروژه همکارانه دیگر که بر اساس رویکردهای انتقادی ـ تفسیری صورت گرفته بودند نقل خواهم کرد. پروژه نخست Collier & Myers, ۲۰۰۳)) بر تحلیل تفسیری ـ انتقادی انتساب های مقیدکننده­ای متمرکز شده است که در گفتمان مصاحبه­های انجام شده با قضات و وکلای مدافعان در ارتباط با زنانی که برای درخواست صدور حکم ممنوعیت ورود در پرونده­های مربوط به سوءاستفاده در محیط خانه مراجعه کرده بودند، مشاهده می­شود. این مطالعه، رفتارهای اجرا شده درون و در اطراف دادگاه در ناحیه میدوسترن[۱۳۸] آمریکا را به تصویر می­کشید. چهارمین مطالعه­ای که در اینجا به آن استناد شده (Thompson & Collier, ۲۰۰۳)، تحلیل انتقادی/ تفسیری روابطی است که در مورد آن ها مذاکره می­شود و نیز هویت­یابی­های فرهنگی در گفتمان زوج هایی است که برای مشارکت در مصاحبه­های چندگانه و مشترک درباره روابط درون­نژادی خود داوطلب شده بودند.
این چهار مطالعه نشان گر یک معرفت­شناسی و دیالکتیک دیدگاه های انتقادی و تفسیری است که سه نفر از ما، برای درک طیفی از مشکلات اجتماعی از قبیل نژادپرسیتی، جنسیت­گرایی و طبقه­گرایی و نیز برای تحلیل نقش امتیاز و سلسله­مراتب مرتبط با هویت و مذاکره در مورد رابطه به کار می­بریم. همه این چهار مطالعه به طور مشترک قصد دارند تا به فهم روش های متقاطعی بپردازند که طی آن مزیت و بافتار اجتماعی به طور ضمنی در موقعیت های سخنگویی و کنش پاسخگویان و نیز مذاکره موقعیت­مند هویت­یابی های فرهنگی چندگانه تنیده شده است.
به طور خاص­تر مطالعه نخست (Collier, ۲۰۰۳b)، دیدگاه واپس نگرانه حاصل از مصاحبه با شرکت­کنندگان فعلی و پیشین برنامه­ای به نام ساختن پل ها برای صلح[۱۳۹] است که زنان جوان را از اسرائیل و فلسطین به آمریکا آورد تا به زنان جوان آمریکایی در ایالات محتده برای برنامه­ای دوهفته­ای در مورد ایجاد صلح ملحق شوند. من با ۱۹ پاسخگوی پیشین در اسرائیل و فلسطین طی بهار ۱۹۹۷ مصاحبه کردم و سپس به یکی از میانجیان انجام این برنامه طی تابستان ۱۹۹۷ تبدیل شدم. یکی از دستیاران پژوهشی من با نه زوج از زنان جوان اهل خاورمیانه مصاحبه کرد؛ این ها به عنوان «متحد» با هم جفت شده بودند تا فعالیت های خاصی را در پایان برنامه دو هفته­ای ایجاد صلح در ایالات متحده انجام دهند. یک دستیار دیگر، در اسرائیل و فلسطین در بهار ۱۹۹۸ با ده نفر از شرکت­کنندگان در مصاحبه­های پیشین مصاحبه کرد. پرسش ها موضوعاتی همانند اینکه متحدها در مورد چه چیزی صحبت می­کنند، چگونه با عدم توافق ها برخورد می کنند، چه زمانی آن ها از صحبت به عنوان اعضاء گروه هایی خاص به عنوان فرد، آگاه می­شوند و در مورد مصاحبه­شوندگان پیشین، آن ها چه قسمت هایی از برنامه را دوست داشتند و چه بخش هایی را نه، با شرکت­کننده دیگر چه نوع تماسی داشتند، چگونه از ابزارهای ارتباطی که فرا گرفته­اند استفاده می­کنند و پیش­بینی آن ها در مورد آینده صلح در خاورمیانه چیست. مصاحبه­ها به شکل صوتی و تصویری ضبط شدند.
مطالعه دوم (Collier, ۲۰۰۳c) تحلیلی بازگشتی در مورد گفتمان حاصل از مصاحبه های گروهی با جوانان در سال های ۱۹۹۲ و ۱۹۹۹ است. هویت پاسخگویان شامل سفیدپوستان آفریقایی (آفریکانر) و سیاه پوستانی همسو با گروه هایی مانند تسوانا، خوسا، زولو، سوازی و سواتی بود. من مصاحبه­هایی را با گروه هایی که تعداد آن ها از ۵ تا ۱۰ نفر متغیر بود ترتیب دادم. مصاحبه با پرسش های باز، دیدگاه های پاسخگویان در مورد گروه خود، گروه­های دیگر قومی/ نژادی در آفریقای جنوبی، روابط دوستانه آن ها با افرادی که هویت های فرهنگی متمایزی با آن ها داشتند و نظرات آن ها درباره موقعیت سیاسی فعلی، سیاست هایی همانند اقدامات مثبت[۱۴۰] و پیش­بینی­های آن ها در مورد حال و هوای سیاسی و آینده آفریقای جنوبی را مورد سنجش قرار دادند. مصاحبه­ها در شورای پژوهشی علوم انسانی[۱۴۱] در پریتوریا[۱۴۲] و در دانشگاه های نواحی اطراف برگزار شد. مصاحبه­ها به شکل صوتی و تصویری ضبط شدند.
در مطالعه سوم (Myers & Collier, ۲۰۰۳)، من و همکارم بر داده­های حاصل از ۱۶ مصاحبه عمقی که مولف اول با چهار قاضی، شش وکیل و شش مدافع انجام داده بود، متمرکز شدیم. مصاحبه­ها در سال ۲۰۰۱ در موقعیت های مناسب نزدیک دادگاه که به پرونده­های کنترل سفارش ها اختصاص داشت، برگزار شدند. داده­های حاصل از این مطالعه، بر واکنش ها به سوال های مصاحبه متمرکز شده بودند، مانند: «لطفاً در مورد زنانی که وارد اتاق دادگاه شدند توضیح دهید. تصور شما نسبت به آنان چیست؟ آیا شما بین زنانی که به اینجا ­آمدند، شباهتی کلی مشاهده می­کنید؟ پس­زمینه فرهنگی و قومی چه نقشی را در فرآیندهای ارتباطی دادگاه شما ایفا می­کنند، اگر چنین چیزی وجود داشته باشد؟» مولف اول، همه مصاحبه­ها را روی کاغذ پیاده کرد.
مصاحبه چهارم (Thompson & Collier, ۲۰۰۳) تحلیل پاسخ های مصاحبه­های انجام شده توسط مولف اول در شهر میدوسترن[۱۴۳] ایالات متحده با ۱۲ زوج است که داوطلبانه در مصاحبه شرکت کرده بودند و به طور مشترک در مورد روابط بین­نژادی و هویت یابی های فرهنگی خود بحث کردند. مولف اول دو بار با هر یک از زوج ها ملاقات کرد و از آن ها پرسش هایی درباره اینکه چگونه با هم آشنا شده­اند، نحوه خواستگاری و افزایش صمیمیت، واکنش های دوستان و خانواده به روابط آن ها پس از گذشت سال ها، تجربه تبعیض، دیدگاه های آن ها و همسرشان در مورد هویت فرهنگی یکدیگر و روش ترتیب فرزند پرسیدند. به طور متوسط حدود ۹ سال از زمان ازدواج این زوج ها گذشته بود. هشت نفر از این زوج ها شامل شوهر با هویت سیاه پوست و همسر با هویت سفیدپوست، دو شوهر هویت دونژادی و همسرانی با هویت سفیدپوست و دو شوهر با هویت سفید و زن سیاه پوست بودند. این همسران به طور متوسط ۳۴ ساله بودند و شوهران آن ها ۳۸ سال سن داشتند. دو زوج خود را به جزء طبقه بالا/ اشرافی و ۱۰ زوج جزء طبقه متوسط معرفی کردند. مصاحبه­های صورت گرفته با هر زوج به شکل صوتی ضبط شدند و ۲ تا ۵ ساعت گفتگو از هرکدام از زوجین به دست آمد.
من خوانندگان را به نسخه کامل هر مطالعه برای جزئیات خاص در مورد اهداف، بافتار، روش­شناسی ها و رویدادهای تفسیری به کار رفته ارجاع می­دهم. در ادامه نمونه های گفتمانی حاصل از مصاحبه­های گروهی و مصاحبه­ها در چهار مطالعه را گنجانده­ام که خوانندگان بتوانند تصویری روشن تر از برخی از داده­هایی که تفسیرهای ما از آن ها حاصل شده است به دست آورند.

سطوح مختلف عاملیت که بر روابط میان فرهنگی تاثیرگذار هستند

تلاش برای حرکت فراتر از نوعی «محو سازی هستی­شناختی و سیاسی» که زمانی روی می­دهد که عواملی مانند تحقق تاریخی و تقویت اجتماعی سلسله مراتب نادیده گرفته می شوند عاملیت به عنوان موضوعی مهم باید مورد توجه قرار گیرد.
در اینجا عاملیت به منزله آزادی و توانایی برای انتخاب و اجرای طیفی از کنش ها است که از جمله می­توان به ایدئولوژی های مردسالاری و تاریخ های سرکوب اشاره کرد که بخشی از بافتار محسوب می­شوند. سیاست هویت و عاملیت که بر مذاکره در مورد هویت­یابی فرهنگی تاثیر می­گذارند، در قالب نمونه­های زیر که از مصاحبه با زنان جوان اهل خاورمیانه انتخاب شده، به نمایش گذاشته شده است. در مثال نخست، یک زن فلسطینی احساسات خود را در مورد فقدان «هویت» به شکلی که در گذرنامه­اش بیان شده است توصیف می­کند. به نظر او چون گذرنامه­های فلسطینی را اسرائیلی ها در نقاط بازرسی به رسمیت نمی­شناسند، فلسطینی های اسرائیلی که گذرنامه اسرائیلی دارند، با آزادی بیشتری می­توانند سفر کنند و بنابراین «از من راحت­تر هستند».

فاتن[۱۴۴]: هرجا با شخصی صحبت می­کنم که هویت دارد آزرده­خاطر می­شوم زیرا من فاقد هویت هستم.
مصاحبه­کننده: متوجه نمی­شوم.
فاتن:
من یک فلسطینی هستم اما نه یک گذرنامه فلسطینی دارم و نه یک گذرنامه اسرائیلی... اگر من گذرنامه فلسطینی بگیرم دولت اسرائیل مانع ورود من به بیت المقدس می­شود، بیت­المقدس بخشی از جان من است. من نمی­توانم به این شهر وارد شوم. و البته، من گذرنامه اسرائیلی هم نگرفته ام، خب... وقتی با افرادی صحبت می­کنم ، به ویژه با فلسطینی ها، که گذرنامه اسرائیلی دارند، خسته و نا امید می­شوم، وقتی با افراد دارای هویت حرف می­زنم، به ویژه فلسطینی های با هویت اسرائیلی... به نوعی رنجیده­خاطر می­شوم چون فکر می­کنم که آن ها از من راحت­تر هستند.
اظهارنظرهای زیر مربوط به زنان فلسطینی است که پیش از این در برنامه ساختن صلح شرکت کرده بودند و به کشورشان بازگشته­اند. آن ها ایده­های خود را در مورد چگونگی مقاومت در برابر وضع موجود توضیح می­دهند. دیدگاه های سه نفر از پاسخگویان در مورد نیاز و دشواری اقدام عملی به جای حرف زدن صرف، زمانی مطرح شد که از آن ها خواستیم تا فعالیت های خود پس از این برنامه را شرح دهند. برخی از شرکت­کنندگان پیشین در این برنامه، از ضرورت سازماندهی برای راهپیمایی های کوچک یا تظاهرات برای بیان عمومی دیدگاه هایشان سخن گفتند.
ریناد[۱۴۵]: به نظر ما دیگر نباید فقط گفتگو کنیم. ما باید دست از این کار بکشیم، چون به اندازه کافی در آمریکا گفتگو کرده­ایم.
مایسالون[۱۴۶]: به قدر کافی حرف زدیم. باید عمل کنیم.
ریناد: خب، به نظر من ما حالا باید اقدام کنیم. کارها را باید انجام بدهیم. مثلاً باید با هم ملاقات کنیم.... مثلاً، نتانیاهو قصد دارد تا یک شهرک بسازد و هر دو ما با این عمل موافق نیستیم. خب، ما باید برویم و برای بیان نظراتمان تظاهرات کوچکی ترتیب بدهیم.
مونا[۱۴۷]: وقتی مسئله کوه ابوجنم[۱۴۸] پیش آمد، فکر کردیم که باید کاری انجام بدهیم و به کل جهان نشان بدهیم که جوانان این دو ملت با ساخت شهرک ها و اشغال زمین ها مخالفند. ولی شانسی برای ما وجود نداشت. پس ما واقعاً می­توانیم کاری انجام بدهیم، منظورم چیزی شبیه تظاهرات مسالمت­آمیز یا می دانید، چیزی که به کل جهان دیدگاه ما را نشان دهد و این خیلی خوب است و بر سیاست گذاری ها و ایده­های دیگران تاثیر خواهد گذاشت.

مزیت طبقاتی، سفیدپوست بودن و انتساب های مقیدکننده

مایرز و کالیر (Myers and Collier, ۲۰۰۳) گفتمان قضات و وکلایی را ارائه می­کنند که، وقتی به منزله تصویری کلی سنجیده شود، شامل انتساب های فرهنگی و شامل شواهد و ایدئولوژی هایی است که استانداردهای هنجاری را نشان می­دهد و تا حدودی بر مزیت سفیدپوست بودن، قومیت و طبقه استوار هستند. در اتاق های دادگاه مربوط به دستور ممنوعیت، این نوع انتساب ها نوعی چارچوب تفسیری را شکل می­دهند که قضات و وکلا به رفتار و زندگی زنان شاکی اعمال می­کنند؛ این چارچوب می­تواند به منزله مانعی بر سر راه توانایی زنان شاکی برای بیان کامل روایت های خود عمل کند و مانع از فهم بافتار داستان های آن ها شود. برخی از انتساب های فرهنگی به شکل تعمیم­های ذات­گرایانه درباره گروه هایی همانند زنان، زنان شاکی، اعضاء گروه های مختلف قومی و نژادی و فقرا درمی­آیند. این چارچوب ها بر پرسش های طرح شده، راهنمایی های ارائه شده و یا نشده و تصمیمات نهایی پرسنل دادگاه تاثیر می­گذارند.

وکیل مدافع کاریا[۱۴۹]: به نظر من قربانیان خشونت خانگی، آن ها، آری آن ها، بیش از حد بر شخص دیگر تمرکز می­کنند. به نظر من در کل آن ها زنانی هستند که عادت دارند تا از دیگران محافظت کنند و نه از خودشان. بنابراین، در فرآیندهای دادگاه آن ها همیشه بسیار تمایل دارند تا فقط موافقت کنند، موافقت کنند و موافقت کنند. لذا اگر طرف دیگر بگوید، «شما می­دانید که دستور ممنوعیت در حال انجام است»، یا اگر آن ها وکیل نداشته باشند یا اینکه از وکیل متفاوتی استفاده شود که درباره این مسائل مهارت نداشته باشد، گاهی دستورهای ممنوعیت لغو می­شوند یا اینکه در عمل به شکلی عجیب و غریب تغییر داده می­شوند که هیچ تاثیری ندارد، صرفاً به این دلیل که شاکی به اندازه کافی صریح نیست یا اینکه قدرت کافی ندارد.

قاضی ابل[۱۵۰]: پلیس مواردی را می بیند که در واقع با این نقطه نظر در تضاد است. پلیس می­گوید برخی زنان چنان رفتار زننده ای دارند که وقتی مردی در حال مشاجره با زنی است پلیس نمی­خواهد مداخله کند. برخی زنان واقعاً وقیحند و افسران پلیس این را در خیابان ها می­بینند.

قاضی کارول[۱۵۱]: تصور من این است که غالباً (زنان) تلاش می­کنند تا صادق باشند اما صداقت آن ها آن قدر با شک و تردید همراه است که بسیار سخت است با کسی همراهی کنی و در قبال تصمیم خود احساس راحتی کنی. به ویژه اگر خودت در یک چارچوب تحلیلی خطی تصمیم گیر باشی. اکثر وکلا ذهنیت تحلیلی دارند. زنان عاطفی اند و این امر بسیاری از تصمیم گیران را دچار دردسر زیادی می­کند. در حال حاضر من مجدداً با این امر برخورد می­کنم بدون اینکه مطمئن باشم که در مورد آنچه کار کنم. ترسی واقعی از زنانی که خارج از کنترل اند وجود دارد؛ ترسی واقعی در این مورد وجود دارد که شما نمی­توانید داستان را بدون ایجاد حس بدی به من تعریف کنید. ما دوست داریم قربانیانمان عصبانی نباشند. ما شوالیه های سفیدپوست هستیم که دوست داریم دوشیزه های در دردسر افتاده را نجات دهیم، نه دوشیزه های عصبانی را.
دیدگاه های مقیدکننده که با ایدئولوژی هایی سازگار هستند که زنان را آشکارا عاطفی به تصویر می­کشند را نشان دادیم. بر اساس برخی دیدگاه ها پاسخگویان هویت های گروهی پیچیده­تر و متقاطع را منعکس می­کنند که جنس، نژاد، قومیت و طبقه را به هم پیوند می­زند. اما، زنانی که به عنوان اعضاء گروه های قومی حاشیه­ای شناسایی شده بودند به شکل خنثی، تسلیم­پذیر یا عصبانی و ترسناک نیز توصیف می شدند که نشان می­دهد ایدئولوژی های مختلفی در حال عمل هستند. همان طور که ون دایک (van Dijk, ۱۹۹۷) بحث می­کند، «ایدئولوژی ها توسط گروه های مسلط توسعه داده شده­اند تا سلطه آن ها را بازتولید کنند و مشروعیت بخشند» (p. ۲۵). ایدئولوژی های نمایش داده شده، نشان گر معیارهای داوری هستند که با معیارهای مردسالاری و نیز با آنچه که به ادعای قضات حق افراد برای تعریف اینکه چه چیزی مقدار درست صریح بودن، عاطفه و شواهد خاص که باید زنان شاکی در دادگاه ها ارائه کنند همراستا است. این فرض در مورد عاملیت افراد برای اینکه به شکلی منعطف تعریف کنند که چه چیزی برای زنان شاکی مناسب است و با ایدئولوژی فردگرایی سازگاری دارد که شالوده بسیاری از نهادها در آمریکا و از جمله نظام قضایی آن است.
اظهارات پاسخگویان نشان می­دهد که چگونه زنان دارای هویت های قومی و نژادی حاشیه­ای، که در روابط شخصی خود مورد سوءاستفاده قرار گرفته­اند و درخواست کمک دارند، در نظام قضایی مردسالارانه بیشتر سرکوب می­شوند. برای نمونه، انتساب های منفی به اعضاء گروه های مختلف اعمال شده است و برچسب های مربوط به پس­زمینه­های نژادی و قومی به گونه­ای به کار رفته­اند که گویی آن ها نشانه­های رفتار، ارزش ها و وضعیت روانی هستند. زنان اسپانیایی­تبار و آسیایی به منزله افرادی توصیف شده­اند که تحت نفوذ انتظارهای اجتماعات فرهنگی و خانوادگی قرار دارند؛ و این اجتماع­ها آن ها را از جستجوی کمک خارج از خانواده یا جماعت های آن ها بازمی دارد. این انتساب ها نمایانگر چیزی است که مون (Moon, ۱۹۹۹) آن را «زبان سفیدپوستان[۱۵۲]» نامیده است که طی آن نژادهای دیگر به شکلی انتزاعی تعریف می­شوند و عاملیت آن ها محو و سوژه­ها جابجا می­شوند.

قاضی ابل[۱۵۳]: درک اسپانیایی­تبارها سخت است چون آن ها اغلب تعاملات کمی با دیگران دارند و تمایل زیادی دارند آنچه را قدرتمندان می­گویند بپذیرند...

قاضی دنیس[۱۵۴]: به نظر من زنان اسپانیایی­تبار منفعل­تر هستند و خب، دادگاه باید تلاش بیشتری انجام دهد تا واقعیت مربوط به پرونده را استخراج کند. فکر می­کنم که این امر ممکن است به خاطر خجالت یا فرهنگ­پذیری باشد که آن ها را به اندازه مردان مهم قلمداد نمی­کند و فرض می­کند که روابط میان آن ها دارای این ماهیت است.

وکیل کاتیا[۱۵۵]:... در میان جمعیت ویتنامی ها مشاهده کردم که خشونت خانگی واقعاً بد است، زیرا فکر می­کنم که امری فرهنگی باشد، زنان واقعاً، مطیع­تر هستند، قربانیانی که ما با آن ها برخورد کردم خیلی بیش از زنان دیگر این گونه بودند.
گفتمان نمایندگان دادگاه آشکار می­کند که وقتی پاسخگویان در مورد اثرات مقوله­های فرهنگی همانند جنس، نژاد، قومیت و طبقه بر ارتباطات در دادگاه سخن می گویند، تقریباً همیشه به این سازه­ها از منظر اینکه چگونه هویت های افراد دیگر بر تعاملات اثر می­گذارد ارجاع می­دهند، بدون اینکه به این موضوع اشاره کنند که هویت های فرهنگی خود آن ها در شکل دادن به ارتباطات موثر است. با توجه به اینکه ایدئولوژی سفیدپوستی برای افراد خود نامرئی شده است، این روند چندان تعجب برانگیز نیست (Martin, Krizek, Nakayama & Bradford, ۱۹۹۶).
سفیدپوستان به عنوان گروه برتر هویت خود را به منزله هنجار یا معیاری قلمداد می­کنند که گروه های دیگر بر اساس آن سنجیده می­شوند، و بنابراین این هویت نامرئی است، تا حدی که بسیاری از سفیدپوستان هیچ گاه به شکل آگاهانه در این باره که سفیدپوست بودن تاثیر مهمی بر زندگی روزمره آن ها دارد فکر نکرده­اند (p. ۱۲۵).
تامسون و کالیر[۱۵۶] (Thompson and Collier, ۲۰۰۳) ایدئولوژی های سفیدپوستان را در گفتمان مصاحبه­های انجام شده با زوج های بین­نژادی نیز مشاهده کردند. یکی از مواردی که چیرگی ایدئولوژی سفیدپوستان را نشان می­دهد این است که چندین زوج معتقد بودند که ارتباطی با برچسب «بین­نژادی» ندارند. زوج ها از این مقوله­بندی و ربط آن با رابطه­شان ممانعت می­کنند، به این شکل که می­گویند آن ها «به آن اصلاً فکر نکرده­اند»؛ آن ها هویت های جایگزین را، به منزله «عادی» و به این طریق که خود را افرادی منحصر به فرد می­دانند، برمی­سازند و از گفتمان کوررنگی[۱۵۷] استفاده می­کنند.
این شکل های گفتمانی به منزله راهبردهایی عمل می­کنند که طی آن زوج ها از عاملیت برای تقویت دیدگاهی نسبت به خود به منزله منحصر به فرد و عادی و نیز برای تقویت فردیت منحصر به فرد شرکای خود استفاده می­کنند. در آن زمان، این اشکال همچنین برای حفظ نامرئی بودن سفیدبودن و روابط قدرت و یا برای مقاومت در برابر نابرابری ساختار قدرت بدون اینکه مستقیماً آن را مورد توجه قرار دهد به کار رفته­اند.

ریچارد[۱۵۸]: (مرد سیاه پوست) بله این یک حرکت جالب توجه بوده است... یکی از دلایلی که سبب شد تا من برای انجام این مطالعه توسط شما کنجکاو بشوم این بود که من هرگز به خودمان به شکل یک زوج بین نژادی فکر نکرده بودم. منظورم این است که به نظرم ما فقط به خودمان به عنوان یک زوج نگاه می کردیم. من به چیزی به شکل مشکل­زا یا غیرعادی یا تعجب­برانگیز توجه نکرده­ام، اینکه در گذشته اِلا[۱۵۹] چه چیزی بوده است و اینکه چه اتفاقی می­افتاد اگر او با کسی از نژاد خودش ازدواج می­کرد. به نظرم همه چیز خیلی عادی است. و نمی­دانم که چنین چیزی برای دوستان ما مسئله است یا نه، زیرا البته تاکنون هرگز چیزی به ما نگفته­اند. نمی­دانم که چیزی هم به اِلا گفته­اند یا خیر، اما هرگز چیزی در این مورد نشنیده­ام.
اِلا: (زن سفیدپوست): من با [نام مصاحبه کننده را می گوید] موافقم که، می دانید، خیلی کم یادم می­­آید که کسی چیزی به ما گفته باشد و فکر کنم یکی از بانکداران بود که چیزی گفت، فکر می­کنم. در شیکاگو، یک زن سیاه پوست بود که از تو (ریچارد) پرسید که چرا با یک زن سفیدپوست ازدواج کردی و تو گفتی که من با یک زن سفیدپوست ازدواج نکرده­ام، من فقط با اِلا ازدواج کرده­ام... می­دانید چیز خوب والدین ما بودند که بدون اینکه جار بزنند گفتند...گفتند که ما از این ازدواج بین­نژادی حمایت می­کنیم. آن ها هرگز چیزی نگفتند.... ما... ما هرگز... منظورم این است که ما توجهی به نگاه مردم نداریم، خب، به عنوان یک زوج بین­نژادی، من فکر می­کنم که این موضوع به این دلیل است که هر دوی ما بلند قد هستیم و می­دانید که ظاهر ما جلب توجه می­کند و شاید به این خاطر باشد که شاید مردم به ما... می­دانید به ما نگاه می­کنند. هرگز با ما رفتار بدی نشده است، حتی در جنوب آمریکا، جایی که ممکن است چالش هایی برای ما پیش بیاید.

جیم[۱۶۰]: (مرد سیاه پوست) من مطمئن نیستم که به خودمان به عنوان یک زوج بین نژادی نگاه کرده باشم...

کارِن[۱۶۱]: (زن سفیدپوست) من واقعاً هرگز راجع به این فکر نکرده­ام. هرگز به ذهن من خطور نکرده است. حتی گاهی فراموش می­کنم که...

جیم: من گاهی به خاطر این مسئله با اون شوخی می­کنم، اما این...

کارِن: اوه بله. ما گاهی در مورد برخی مسائل شوخی می­کنیم. اما واقعاً هرگز راجع به آن فکر نکرده­ام. هرگز به ذهن من خطور نکرده است. من گاهی فراموش می کنم که من سفید هستم و جیم سیاه، ما فقط ما هستیم.
نمونه­های فوق نشان می­دهد که چگونه هویت ها در بافتارهای ارتباطی و اجتماعی ظاهر می­شوند. برای نمونه، سنجش برجستگی یک یا چند هویت فرهنگی اعلام شده از نظرگاه توصیفات فردی از مکالمه­های به یادآورده شده، نمی­تواند نقش همکاری رابطه­ای و وضعیت مبهمی را که طی آن یکی از زوجین «هرگز راجع به (نژاد) فکر نکرده است» و دیگری «کمی در مورد آن شوخی کرده است» منعکس کند. در ادامه، زوج ها می­گویند که نگرانی درباره تبعیض علیه آن ها به عنوان یک زوج بین­نژادی صرفاً برای اقلیت کوچکی از «افراد منفرد» مسئله است و اینکه جامعه آن قدر پیشرفت کرده است که این نوع ازدواج «دیگر یک مسئله بزرگ نباشد» و اصلاً نیازی نیست که به آن فکر کنند. این نظرات نشان گر تجربه زوجین به عاملیت برای به حداکثر رساندن تجربه شان است تا اینکه بتوان آن را به همه زوج های بین­نژادی تعمیم داد.

مت[۱۶۲]: (مرد سفیدپوست) این همانند چیزی است که مادرم گفت، «این دیگر هرگز یک مسئله نیست». برای ما، به نظرم هرگز یک مسئله نبوده است، به جز برای والدین مان. کورنی[۱۶۳] می­گوید افرادی وجود دارند که با این موضوع مشکل دارند. و هر قدر که جامعه پیشرفت می­کند، بیش از پیش تعداد این افراد برای ما کمتر می­شود. بنابراین، من فکر می­کنم که واقعاً این موضوع دیگر یک مشکل بزرگ نیست.

کورنی: (زن سیاه پوست) من آن را فراموش کرده­ام. من حتی... اینجوری بوده که... خب، وقتی ما با هم قرار ملاقات می­گذاشتیم، این، حداقل برای من، یک موضوع پیش پا افتاده بود. من آگاهانه در مورد این موضوع فکر می­کنم، می­دانید، هر روز. آیا من دارم با کسی ملاقات می­کنم که او آن را دوست ندارد؟ و اینکه من چه کار باید بکنم، می دانید، همه­اش همین بود. و از این گذشته، می­دانید، بعد از آن، می دانید الان نه سال از آن زمان گذشته است، تقریباً و من اصلاً در مورد آن فکر نمی­کنم.
اختلافات بین هویت های منحصر به فرد گروهی و فردی در برخی نقاط در گفتمان مطالعات مختلف آشکار است. در نظرات بالا، زوج های بین­نژادی بیان می­کنند که «اکنون» وضعیت به گونه­ای است که آن ها آن را مطلوب می­دانند. کورنی می­گوید: «من اصلاً در مورد آن فکر نمی­کنم» و مت خاطرنشان می­کند که مسئله افراد منفردی که با تفاوت های نژادی «مشکل دارند» دیگر یک «مشکل عظیم» نیست. با استفاده از گفتمان نژادگریزی[۱۶۴] (Frankenburg, ۱۹۹۳)، منظور این زوج ها این است که توانایی «فراموش کردن» نژادها بهتر از این است که داشتن نژادهای متفاوت را یک مسئله بدانیم. در کنار نژادگریزی، گفتمان هایی که «فردی شدن» و ترجیحات آشکار برای کنش به منزله فرد را ستایش می­کنند به طور گسترده قابل مشاهده هستند و قدرت این هنجار را به منزله معیار مرجح رفتار افرادی که خود را با گروه های دارای پایگاه بالاتر همانند می­دانند تثبیت می­کنند. ترجیح گفتگو و عمل به عنوان «یک فرد» در گفتمان دانشجویان آمریکایی که دارای پایگاه بالاتری هستند مشاهده می­شود (Haspel & Collier, ۲۰۰۰). به اظهار نظرهای زیر از مردان جوان سفیدپوست آفریقایی (آفریکانر) در آفریقای جنوبی در سال ۱۹۹۹ توجه کنید که طی آن پاسخگویان در مورد «فردی شدن» و دنبال کردن یک آینده سخن می­گویند:

رابرت: موضوع دیگر این است، ببخشید، ممکن است کمی آیده­آلیستی باشد. به نظر من یکی از بزرگ ترین مشکلات برچسب زدن است زیرا به محض اینکه شما برچسب هایی داشته باشید و افراد سیاه پوست موفق اکنون در راس شایستگی نسبت به برخی از سفیدپوستان قرار دارند یا اینکه شما یک چنین چیزی را در اقتصاد هم مشاهده می­کنید؛ به محض اینکه شما بتوانید از شر آن خلاص شوید ما می­توانیم به منزله یک ملت عمل کنیم با وجود همه فردیت ما، این کار می­تواند راه بهتری برای دیدن چیزها باشد.

استر[۱۶۵]: کشور ما باید رشد کند و از سرزنش همه چیزهای مربوط به گذشته دست بکشد و به آینده نگاه کنیم و به چیزهایی که می­توانیم به دست آوریم.

هنری[۱۶۶]: داشتن تاریخ در فرهنگ مهم است اما نه تا اندازه­ای که شما را محدود کند و مانع از دنبال کردن اهداف آینده شود.
در سال ۱۹۹۹، طی گفتگوهای زیر در میان پاسخگویان سیاه پوست، از سفیدپوست بودن سخن به میان می­آید و آن ها شکل های مختلف آن را در آفریقای جنوبی توصیف می­کنند.

جوزف[۱۶۷]: سیاهانی در این کشور وجود دارند که هنوز سفیدها را می پرستند، هنوز، هر چیز سفیدی خوب است. «من می­خواهم شبیه سفیدپوست ها باشم، می­خواهم در نواحی زیبای اطراف شهر خانه داشته باشم و با یک رنج رور رانندگی کنم». خب دیگر، شما می­دانید.

فونیکا[۱۶۸]: آره، اه اه.

جوزف: هنوز هم اگر شما سفید باشید، خوب هستید. اگر شما سیاه پوست باشید، یا احتمالاً یک دزد هستید یا یک متجاوز جنسی یا یک چنین چیزهایی هستید.

ادنا[۱۶۹]: حتی هنگام تدریس، اگر سوالی بپرسید، استاد می­گوید: «آه، تو همیشه این طور در اینجا حرف می زنی» بچه­ها در کلاس هیچ چیز نمی­گویند، آن ها بسیار از خود راضی هستند...

فینیس[۱۷۰]: خب، به نظر من این به این خاطر است که بیشتر آنچه که ما هستیم از ما گرفته شده است، اه، من نمی­دانم. من، من کتابی را درباره فلسفه می­خواندم درباره فلسفه آفریقایی و دریافتم که، خب، هیچ فلسفه واقعی آفریقایی وجود ندارد، همه چیز طی حکمرانی از ما ربوده شده است.
ذکر این نکته حائز اهمیت است که تعداد اندکی از پاسخگویان به شکل بازاندیشانه به مزیت های خودشان فکر کرده بودند و اینکه چگونه این کار می­تواند به نفع آن ها عمل کند. برای نمونه، یکی از قضات دیدگاه های خود در ارتباط با هویت های فرهنگی شاکیان را بیان می­کند:

قاضی کارول[۱۷۱]: من فکر می­کنم که یک شخص بوگی[۱۷۲] شخصی واقعاً عصبانی، تنومند، و سیاه پوست است... ما باید درباره این نگران باشیم که آیا قوانینی مربوط به سفیدهاست یا سیاه پوستان داریم، نه به شکلی آگاهانه اما اگر تعدادی از زنان سیاه پوست...گاهی من این موضوع را شخصی می­کنم، من احساس می­کنم «خیلی خوب، دختر تو برو!»، منظورم این است که... اما من احساس می­کنم که... منظورم این است که «خدای من، این رفتار زنانه نیست». و خب من فکر می­کنم، خوب، بنابراین انتظار دارم که زنان سفیدپوست زنانه رفتار کنند. شاید به این خاطر که فکر می­کنم زنان سیاه پوست نباید زنانه رفتار کنند. شما می­بینید که من برخی مقوله­بندی ها را اینجا به کار بردم و اینکه من باید از آنچه که در گذشته اتفاق افتاده خیلی خوب مطلع باشم یعنی احساس اولیه خوب بودن و همین طور صحبت کنم و صحبت کنم... با انصاف و با دلیل. آیا این نوعی دفاع از خود است؟
همچنین در سال ۱۹۹۹، یک مرد آفریقایی سفیدپوست (آفریکانر) مزیت هایی را که به واسطه عضویت در این گروه تجربه کرده است تصدیق می­کند:

کریستو[۱۷۳]: ما به عنوان سفیدپوست نیز همین طور هستیم. من در مورد بقیه چیزی نمی­دانم اما بیشتر مردم مخالف زن سیاه پوستی که به خانه می­آید و همه کارهای شست و شو را انجام می­دهد، اتو می­زند و خانه و وسایل را تمیز می­کند نیستند؛ خب من فکر می­کنم که به طور حتم ما کمی تنبل هستیم. و به این دلیل است که شاید کمی کار کردن مردان و زنان سفیدپوست خوب باشد. شاید باید شروع به تلاش کنیم که تغییر کنیم. من نمی­گویم که ما همیشه تنبل بوده­ایم اما به نظر ما این طور بوده که کارها به شیوه دیگری انجام می­شده­اند و به نظرم برای تغییر باید کمی سخت­تر کار کنیم...

فصل یازدهم: نظریه پردازی هویت های فرهنگی

به روز رسانی های مهم و تداوم تحول[۸۷]

نوشته: مری جیین کالییر[۸۸]

به عنوان یک محقق/ مدرس فعال و دست اندکار، کار تحقیقاتی من بیشتر به عنوان یک کار بزرگ گروهی تلقی می شود. یک کار محتمل و زودگذر که مدام در حال تغییر و تحول است و تجارب من با ایدئولوژی ها، نهادهای اجتماعی و هنجارهای مختلف عملی، روابط من با محققان مسئولان و همکاران مختلف چه در محل زندگی من و چه در نقاط دور دست و نیز تجربیات من به عنوان انسانی با یک قلب و روح و گرایش های سیاسی، نیازهای عاطفی و حس خود دوستی از آقای بیل گودیکانست سپاس گزارم به خاطر دعوت از اینجانب جهت اظهار نظر در خصوص موضوع و انجام کار تحقیقاتی ام که درباره هویت فرهنگی[۸۹] در ۲۰ سال گذشته صورت گرفته است. در این فصل، چند شیوه مهم را انتخاب کرده ام که طی آن ها، فرضیات من درباره فرهنگ، هویت فرهنگی و بافت فرهنگی موجود و در حال تحول، و گرایش ها و شیوه های خودم در جهان و در ارتباط با دیگران و محیط بررسی و نشان داده شده است.
دیدگاه من نسبت به نظریه پردازی و پژوهش گری بیشتر به عنوان یک مجموعه از کارهای مرتبط عملی و تجربی بوده است. کار تحقیقاتی قبلی من بیشتر درباره تئوری هویت فرهنگی با هدف توسعه و شکل گیری فرضیات قابل آزمایش و مرتبط باهم بود. در حال حاضر، تصورم از نظریه پردازی، ارائه مفروضات پیشنهادی و محتمل ادراکی است که هویت ها و سوابق مختلف اجتماعی و فرهنگی گروهی من را منعکس نماید؛ امیال من به عنوان یک پژوهش گر؛ و همه تجربیات من در بافت اجتماعی و فرهنگی همواره در حال تغییر است که در آن زندگی می کنم و با دیگران تعامل دارم. من سعی دارم درک اولیه از عرف و خرد عملی را توسعه و ارائه دهم. همان طور که استیوارت و زدیکر (Stewart and Zediker, ۲۰۰۰) توصیف می کنند این نوع دانش و معرفت، گفتمانی است که بین جهانی و محلی[۹۰] و بین فرهنگی و فردی (بعد از دان[۹۱]، ۱۹۹۳) صورت می گیرد. همچنین سعی دارم دانشی را بر اساس راستی آزمایی روابط موجود میان ساختارها و بافت ها از منظر انتقادی و تحلیلی پایه ریزی نمایم. در این فصل به چند دوره مهم زمانی و فراز و نشیب ها و پیچدگی های مهم مسیر تحقیقاتی اشاره کرده ام.

مقدمات پایدار و اهداف

اهداف من به عنوان محقق/ فعال / مدرس/ هم سخن، کار با ارتباطات و گروه های مختلف فرهنگی بر اساس تمایل برای درک بهتر تعامل اجتماعی، روابط و فرآیندهای گروهی و به ویژه نحوه بروز تعارض ها و روابط و ارتباطات بین افراد و گروه ها است. من درصدد هستم پی ببرم که، به عنوان افراد، چطور هر یک از ما با گروه های مختلف، انطباق می یابیم و اینکه ما به عنوان موجودات فرهنگی و همچنین با خصوصیات خاص روحی، چطور انسان هایی هستیم. در مسیری حرکت می کنم تا آن اصول معنوی و فضایل را کشف کنم که با هویت های فرهنگی و عوامل بافت اجتماعی موازی و متقاطع باشد و بتوانم فضاهای جدیدی را برای گفتگو به عنوان راه کاری به جای خشونت بیابم. همچنین سعی دارم تا با افزایش سطح آگاهی و تغییر رفتار خود، علاوه بر همکاری با دیگران، نحوه ارتباط، هنجارها، سیاست ها و شیوه ها را تغییر دهم و در نهایت با هدف عدالت اجتماعی و ایجاد فضاهای دیگر بتوانم با جلب مشارکت، طیف وسیعی از آراء و اتخاذ استاندارهای اخلاقی، جهان اجتماعی خودمان را تغییر دهم.
هدف من، زندگی کردن، کار کردن و اتخاذ شیوه ای همچون یپ است[۹۲] (Collier, Hedge, Lee, Nakayama & Yep, ۲۰۰۲) که بازتاب عدالت اجتماعی است: یعنی اخلاق و تغییر اجتماعی در حال پیشرفت. من در صدد تغییر مسیر تحقیق خود در جهت موضوعات اجتماعی مرتبط و تجارب زندگی هستم؛ همان گونه که «هدج»[۹۳]
(Collier et al., ۲۰۰۲) می نویسد: «لازم است ما کار خود را به حقایق مادی دنیای خارج مربوط سازیم» (p. ۲۷۴).
هدف من یافتن شیوه هایی برای بهره مندی حداکثر از یک سری مزایای مبتنی بر ملیت، نژاد، وابستگی، طبقه اجتماعی و سطح تحصیلات فردی، گرایش جنسی و توانایی های جسمی خودم در کنار دیگران است، درحالی که افراد بسیاری در شرایطی زندگی می کنند که زندگی، عواطف و روحیات آن ها را تهدید می کند. هدف من از کمک به دانش ارتباطات میان فرهنگی، تغییر توجّه به زندگی افراد است، اینکه نشان دهیم آنچه که مطالعه و آموزش می دهیم نشان دهنده هویت ما و استعداد ذاتی ما به عنوان ابزاری برای تغییر است.
به دلیل این اهداف کلّی، جهت گیری های من به عنوان یک محقق یا متخصص، شامل اتخاذ روش هایی باز و منعطف برای به چالش کشیدن فرضیات است. بدین ترتیب تلقی من از تحقیق، ماهیت سیاسی و تئوری پردازی است. هدف من، به اشتراک گذاری این تجربه شخصی برای نشان دادن عزم و تلاش مستمر و کار کردن با افتخار در راستای تحقق هدف خود در یادگیری چگونگی به حد اکثر رساندن روابطی است که فراگیری و عدالت اجتماعی را ترویج می دهد.
به علاوه، امیدوارم به خوانندگان برای درک بهتر استفاده از گرایش انتقادی مهم و ارزش تحوّل تحقیقاتی کمک کنم.
نظریه پردازی درباره هویت های فرهنگی[۹۴] در کار من طی ۲۰ سال گذشته متحول شده و همچنان در حال تحول است چرا که موقعیتی که در آن صحبت و عمل می کنم تغییر کرده است. به عنوان محقق/ متخصص/ مدرس/ همسخن ترکیبی از چند هویت فرهنگی مختلف هستم که تحت تاثیر نهادهای آموزشی محیط آموزش و محل کار و طی سفرهای شغلی و سیاسی خود به صورت بخشی از یک سفرنامه و یک تاریخ مدام در حال شکل دهی و شکل گیری است.
برای مثال، من مفهوم فرهنگ را از یک مجموعه در حال گذر تاریخی متشکل از نمادها، معانی و هنجارها به صورت گروهی از هویت های قابل مشاهده در الگوهای تعامل اجتماعی تعمیم داده ام. به دلیل گفتگو با ونشو لی[۹۵] و دیگر همکاران درباره فرهنگ به عنوان مسیر[۹۶] (مراجعه شود به کالیر و همکاران[۹۷]، ۲۰۰۲)، حال می توانم مفهومی از فرهنگ ها را به عنوان ترکیبی از هویت های متنی[۹۸] و بازنمایی ها و روابط مورد بررسی قرار دهم؛ موقعیتی در مسیر حرکت که جهت صحبت، عمل و تولید را موجب می شود؛ نگرشی به گذشته و تاریخ و یک حرکت محتمل و در حال تغییر برای حال و آینده. هویت های فرهنگی موقعیت ها و گرایش های مختلف و مشترک ارتباطی هستند که شامل رفتار توده های مردم، گفتمان در متون عمومی، اشکال واسطه ای، بازتاب هنری، کالاها و محصولات و اقدامات فردی و رفتار گروهی می باشند. به طور اخص، در این بخش به تجربیات و تحقیقات اخیر خود درباره هویت های فرهنگی در سه مکان مختلف از جهان اشاره کرده ام: ایالات متحده آمریکا، آفریقای جنوبی و منطقه فلسطین و اسرائیل.

سفری که در آن جنبه شخصی با سیاسی روبرو می شود

فرضیات[۹۹] زیربنای مطالعات من اندکی طی زمان و به دلیل خواست من برای حفظ ارتباط با سیر پویا و در حال تکامل محیط و دنیای اجتماعی و گسترش پایگاه های دانش و جهت گیری برای تحقیق تغییر کرده است. همچنین، من به عنوان یک فرد به دلیل تجربیات زیاد در ارتباط با اجتماعاتی از مردم که دارای موقعیت ها و هویت های بسیار متفاوت با من هستند تغییر کرده ام. در سال های آخر تحصیل کارشناسی در دانشگاه کلرادو، بولدر، با اتمام تحصیل خود در رشته های ارتباطات و آموزش در سال ۱۹۷۴، همزمان با تحصیل، معلم دبیرستان ایست در دنور کلرادو[۱۰۰] شدم. در همین حین، بسیاری از دانش آموزان لازم بود سوار اتوبوس درون شهری شوند تا از تجمیع آنان اطمینان حاصل گردد.
از دانش آموزان آمریکای لاتین و آمریکایی ـ آفریقایی کلاسم و طی مسابقات و تمرین های تیم Forensics یاد گرفتم که آنچه من یاد گرفته بودم و درباره فرهنگ گروهای قومی (اقلیت غیرسفید) خوانده بودم با زندگی تعداد زیادی از دانش آموزان من تطابق نداشت.
برخی از دانش آموزانم می گفتند که گرچه می بینند که من سعی می کنم بفهمم اما در واقع هیچ اطلاعات خاصی درباره فرهنگ آن ها ندارم. یک روز یک دانش آموز آفریقایی ـ آمریکایی بعد از مدرسه از من پرسید: «چرا اینجا برای تدریس آمده ای؟ چه چیزی باعث شده که فکر کنید نیاز ما را می دانید؟» یک دانش آموز شیکاگوئی دیگر هم به کنار پنجره طبقه اول رفت و آن را کاملاً باز کرد و از کلاس درس بیرون رفت و این گونه عکس العمل خود را درباره توسعه روابط بین فردی که موضوع کلاس درس بود، نشان داد. این ها برخی از اولین تجربه های من در نیاز به زیر سوال بردن رابطه بین آنچه که تدریس می کردم و ارزش یک دیدگاه تفسیری[۱۰۱] برای درک بهتر تجربیّات شخصی و فرهنگ های رایج در بافت های گوناگون بود.
بخش دیگری از سال های آخر دانشکده را در منطقه ناواهو[۱۰۲] و در کنار خانواده ای ناواهویی زندگی کردم و در دبیرستان چینل[۱۰۳] تدریس کردم. یک پایان نامه ارشد با موضوع قوم شناسی ارتباطات نوشتم که درباره تجربیّات خودم به عنوان یک مشارکت کننده/ مشاهده کننده در کنار یک خانواده ناواهویی و معلم دانش آموزان ناواهویی بود. این یک بخش مهم دیگری از تجربیات من بود که آگاهی مرا از اهمیت روش های مختلف زندگی و ارزش ها و هنجارهای مختلف افزایش داد.
سعی می کردم یاد بگیرم که به علم خود بیافزایم و درباره آنچه که نسبت به فرهنگ ناواهویی عجیب و جدید بود بیشتر سوال کنم و آشنا شوم و مطالعه را از خودم به عنوان یک غریبه «چشم سفید»[۱۰۴] در میان دیدگان و قلب دیگران شروع کنم (بعد از: گیرتز[۱۰۵]،۱۹۸۳).
هر یک از اعضاء خانواده ناواهویی که با آن ها در ناواهو زندگی می کردم متفاوت از دیگران زندگی می کرد (Sacks, ۱۹۸۴). مادربزرگ و پدربزرگ به طور سنتّی تر زندگی می کردند و فقط به زبان ناواهویی صحبت می کردند و گوسفند پرورش می دادند. من با حضور و مشاهده روش های زندگی آن ها توانستم با قدرت آداب و رسوم و تلفیق معنویت در زندگی روزمره آن ها آشنا شوم. والدین و بچه ها در یک خانه کوچک دوبلکس با یک تلویزیون رنگی و یک تلفن زندگی می کردند. کوچک ترین دختر خانواده که ۱۱ ساله بود، دوست نداشت به زبان ناواهویی صحبت کند و در خانه انگلیسی صحبت می کرد.
با توجه به سیاست ها و شیوه های سیستم تحصیلی به عنوان یک نهاد، معلمان در دبیرستان چینل همه مثل من چشم سفید و غریبه بودند؛ تنها ناواهویی های موجود، کارکنان کافه تریا، سرایدار مدرسه، یک هنرمند و جواهرساز بودند که یکی دوبار در ماه آن ها را می دیدم. وقتی از مدیر دبیرستان خواستم که به اتفاق بزرگ ترها و اعضاء گروه به یک سفر علمی بروم، مدیر به من گفت که هیچ معلم خوب ناواهویی فعلاً موجود نیست و اجازه این کار را بهم نداد. هیچ درسی به زبان ناواهویی و تاریخ شفاهی یا هنر وجود نداشت و در متون تاریخی که استفاده می شد اشاره ای به دفتر سیاسی امور سرخپوستان[۱۰۶] یا مکتب استعماری و برتری جویی ساکنین در اوایل قرن نشده بود و در مواد درسی تاریخ اشاره کوچکی به «لانگ واک»[۱۰۷] شده بود. با اینحال، سرکشی های سرزده برای باز کردن و تفتیش کیف های مدرسه دانش آموزان و یافتن الکل وجود داشت.
این نمونه ها در کنار سایر موارد، به طور مشخص نشان می دهد که چگونه سیستم تحصیلی در تاریخ دفتر سیاسی امور سرخ پوستان، همچنان فقط بر هنجارهایی که برتری انگلیسی را تاکید می کند، یعنی همان نگرش های آمریکایی اروپایی تاریخ و ایدئولوژی ها و استانداردهای مبتنی بر نژاد سفید. اِعمال این استانداردها در نسخه های چاپ شده سیاست ها روشن است و اینکه کارکنان فقط باید انگلیسی صحبت کنند و بنویسند. مشاوران، دانش آموزان را به مهارت ها و شغل هایی ترغیب و تشویق می کردند تا اراضی خود را هر زودتر ترک کنند.
خانواده ای که من با آن ها زندگی می کردم بارها به کلیساهای متعدد می رفتند و همچنین در مراسم سنتی ناواهویی شرکت می کردند که من به آن مراسم دعوت نمی شدم. وقتی از آن ها درباره دیگر گرایش های مذهبی خانواده سوال کردم دختر بزرگ تر با جدیّت مطرح کرد که آن ها ایده های مختلفی درباره شیوه های معنوی داشتند. او توضیح داد که خانواده اش نمی خواهند یکی از انواع گرایش های مذهبی را انتخاب کنند. او پرسید، چرا مراسم و چیزهای مشترک بین مسیحیت و آیین ناواهو را جشن نگیریم؟ این یکی از اولین تجارب من بود که می دیدم چگونه نهادهایی همچون مذهب می توانند به طرق دیگری که آن را اکنون برتری متقابل[۱۰۸] می نامم، بازتعریف شوند. همچنین او فراتر از سوال من در خصوص موضوع، به مسئله دوگانگی و انتخاب یک مذهب و کنار گذاشتن سایر مذاهب پرداخت. این مقدمه ای بود برای فکر کردن به یک و یا هر دو و یافتن یک انتخاب فراتر سوم برای درک ارزش های معنوی و عملی، و این یعنی همان به کار گیری خرد عملی و یافتن یک فضای سوم متعالی.
تجربیّات[۱۰۹] من در شکل گیری علاقه من به تحصیل فرهنگ، ارتباطات و روابط این دو با هم ادامه پیدا کرد. در دوره کارشناسی دانشگاه این امتیاز و شانس را داشتم که فکر کنم می توانم یکی از اعضاء هیئت علمی را در گوشه کنار برای تایید کردن جسارت خود در قلمرو جدید پیدا کنم. اولین اقدام جسورانه من در تلفیق دیدگاه های نظری در پایان نامه من مشهود است که در آنجا فرهنگ را از طریق تلفیق قوانین و سیستم های دیدگاه های تئوریک، بررسی و مطالعه کردم. در آن پروژه، ظرفیت های فرهنگی (درون گروهی) و ظرفیت های بین فرهنگی (بین گروه ها) را بررسی کردم تا مشخص کنم که چگونه یک رفتار در تعامل با یک فرد خودی و یک فرد خارجی از نظر هویت های قومی متفاوت دیده می شود.
من گرایش هایی[۱۱۰] را که تاثیرات بالقوه از رفتار مناسب و کارآمد بود کشف کردم. برای مثال، پاسخ دهندگان آفریقایی ـ آمریکایی و اروپایی ـ آمریکایی تحقیق من، توصیفات خود را درباره آنچه رفتار مناسب و کارآمد در گفتگوهای فرهنگی و میان فرهنگی تلقی می شد تغییر دادند ولی مکزیکی های آمریکایی این کار را نکردند. همچنین متوجه شدم که رفتار محاوره ای و کلامی، پیچیده است، و هنجارها و نتایج چند سطحی، متنی، رابطه ای و براساس جنسیت و قومیت است. در ادامه کار خود درباره فرهنگ و ظرفیت میان فرهنگی، کم کم شروع به تشخیص سیاست های هویتی و سلسله مراتب موقعیتی کردم و اینکه چه کسی ظرفیت ها و صلاحیت ها را تعیین می کند و چه کسی از این رفتار مناسب و کارآمد بهره می برد.
تجربه من به عنوان عضو هیئت علمی و استاد مدعو در نهادهای مختلف در ایالات متحده و نیز در کشورهای دیگر، به بخشی از سابقه تاریخی و سفر علمی من تبدیل شده است. طی دهه ۱۹۸۰، دانشگاه ایالتی کالیفرنیا واقع در لس­آنجلس، یک پردیس دانشگاهی بود که اقلیت های قومی مختلفی در آن مشغول تحصیل بودند. دانشجویان به طور متوسط ۲۹ سال سن داشتند و بیشتر آن ها به طور تمام وقت کار می­کردند و بخشی یا تمام درآمد خانواده خود را تامین می­کردند؛ ضمن اینکه بسیاری از آن ها نخستین فردی در خانواده­شان بودند که توانسته بودند وارد دانشگاه شوند.
یکی از نخستین اصولی که من از دانشجویان فرا گرفتم این بود که افرادی که با یکی از گروه های قومی همانند «ساکنان آمریکای لاتین» هویت یکسانی داشتند، در موقعیت های گوناگون از هنجارهای رفتاری مختلفی تبعیت می­کردند. برخی از پاسخگویان اعلام کردند که آن ها در خانه­هایشان با پدربزرگ و مادربزرگشان منحصراً به زبان اسپانیایی صحبت می­کنند و در گفتگوهایشان، در مورد مسائل سیاسی آمریکا یا کالیفرنیا چیزی به زبان نمی­آورند، اما زمانی که در جلسات اسپانیایی ­زبان ها[۱۱۱] در پردیس دانشگاه شرکت می­کنند، به زبان اسپانیایی حرف می­زنند و با شور و حرارت در مورد مسائل سیاسی بحث می­کنند؛ اما هنگام کار به زبان انگلیسی سخن می­گویند و از هنجارهای رفتاری که کارفرمای آن ها تعیین کرده است، تبعیت می­کنند. به علاوه، برای برخی از آن ها نیاز به تطابق رفتاری و تغییر زبان مسئله نبوده است، اما برخی از آن ها تلاش کرده­اند تا از طریق سخن گفتن آشکار به زبان اسپانیایی در محیط کار، در مقابل هنجارهای مسلط مقاومت کنند. بر اساس توصیف­های آن ها، من دریافتم که طرح ادعاهای معتبر در مورد توانش های فرهنگی و میان ­فرهنگی باید با فتارهای سیاسی، نهادی و سازمانی و نیز با فتارهای روابط شخصی و نیز تعامل های افراد در موقعیت های گوناگون را مدّنظر قرار دهد.
پاسخگویان و دانشجویان من، به هنگام توصیف رفتار فرهنگی و خلق بازنمایی هایی از گروه های آن ها، به من کمک کردند تا اهمیت برگزیدن برچسب ها را درک کنم. وقتی نسخه اولیه پیمایش ها را تهیه کردم و از دانشجویانم خواستم تا پیشنهادهای خود را مطرح کنند، آن ها به من گفتند که تکنیک علامت گذاری خانه های لیست[۱۱۲] برای مشخص کردن قومیت یا ملیت غالباً سنجه دقیقی در مورد میراث قومی و ملی نیست، چه برسد به اینکه این مقوله­های نادقیق با هویت های فرهنگی اجرا شده و موقعیتی آن ها نیز مرتبط شوند. آن ها خاطرنشان کردند که گاهی برچسب هایی که آن ها ترجیح می­دهند به عنوان یک گزینه در فهرست اطلاعات جمعیت­شناختی دیده نمی شود. والدین بسیاری از دانشجویان نیز به گروه های مختلف ملی، نژادی و قومی متعلق بودند، به همین دلیل آن ها از من می­پرسیدند که چرا آن ها باید مجبور باشند تا از میان گزینه­های موجود یکی را برگزینند.
همچنین دانشجویان اشاره کردند که این برچسب ها به موقعیت های سیاسی مورد منازعه دلالت می­کنند. همان طور که تانو (Tanno, ۲۰۰۰) شرح داده است، آمریکاییِ مکزیکی­تبار[۱۱۳]، آمریکایی مکزیکی، مکزیکی و اهل آمریکای لاتین به معنای دارا بودن موضع­های سیاسی مختلف است. برای اینکه پیچیدگی بیشتر کاربرد برچسب های هویتی را توسط افراد متعامل و پژوهش گران نشان دهیم باید بگوییم که بیش از یک برچسب هویتی را می­توان به اعضاء گروه ها در موقعیت ها، مناطق گوناگون یک کشور و در مراحل مختلف زندگی نسبت داد. به همین دلیل است که من از پاسخگویان شرکت­کننده در پیمایش ها و نیز مصاحبه­شوندگان خواستم تا خودشان جاهای خالی مربوط به گروه های قومی، نژادی و ملی خود را پر کنند. پژوهش مشترک من با میلت توماس[۱۱۴] (Collier & Thomas, ۱۹۸۸) سبب شد تا تلاش کنم هویت های فرهنگی را به همان شکلی که در تعامل با دیگران شکل می­گیرند بفهمم. به خاطر سوابق توماس در زمینه­های قوم­نگاری ارتباطات و نیز فلسفه ارتباطات و نیز آشنایی با پیشگامان برساخت­گرایی اجتماعی، ما برخی اصول کاربردی را برای توصیف هویت های فرهنگی بسط دادیم. ما دیدگاه های نظری خود را در مورد ارتباط هویت های فرهنگی که می توانستند در متون ارتباطی یا درون و بین گروه های مختلف ظاهر شوند بیان و در نتیجه گزاره­های زیر را پیشنهاد کردیم.

نخست، افراد طیفی از هویت های فرهنگی را دارا هستند که می­توانند هنگام رفتار در موقعیت های مختلف ملی، نژادی، قومی، طبقاتی، جنسی و جنسیتی، سیاسی، دینی و همانند این ها ظاهر شوند. هویت های فرهنگی زمانی به وجود می­آیند که یک الگوی رفتاری در افراد مختلف نشان گر عضویت در یکی از این گروه ها یا گروه های مختلف باشد.
دوم، از دیدگاه ها افراد، میزان اهمیت این هویت های فرهنگی متنوع در بافتارهای موقعیتی گوناگون و نیز طی زمان و حین تعامل ها با هم تفاوت می­کنند.
سوم، هویت های فرهنگی از منظر حوزه عمل نیز متفاوتند، به این معنا که در چه گستره­ای می­توان این هویت را دارا بود و تعمیم داد.
چهارم، هویت های فرهنگی به واسطه فرآیندهای اعلام[۱۱۵] (نظرات خود فرد) و انتساب[۱۱۶] (نظراتی که توسط دیگران بیان می­شوند) شکل می­گیرند.
پنجم، شدت اعلام و انتساب هویت های فرهنگی خاص بسته به موقعیت، بافتار، موضوع و رابطه متفاوت است.
ششم، هویت های فرهنگی در طول زمان و فضا تداوم پیدا می­کنند و به صورت هایی قابل توجه دگرگون می­شوند.
هفتم، هویت های فرهنگی دارای جنبه­های محتوایی و رابطه­ای هستند.

من از طریق کاربرد نظریه هویت فرهنگی در قالب پروژه­ای همکارانه در آفریقای جنوبی در سال ۱۹۹۲، به سنجش توصیف های اعلام شده از هویت های فرهنگی، انتساب های فرهنگی و نیز روابط میان ­فرهنگی پرداختم (Collier & Bornman, ۱۹۹۹). تحلیل نمونه­های گفتمانی حاصل از مصاحبه­های گروه متمرکز توسط من و همکار سفیدپوست آفریقای جنوبی ام نشان داد که اعضاء گروه هایی که پایگاه بالاتری داشتند، همانند سفیدپوستان آفریقای جنوبی[۱۱۷] و افرادی با هویت انگلیسی، تا چه حد ساده و آسان کلیشه­های منفی و مقوله­بندی های نژادپرستانه و طبقاتی را در مورد سیاه پوستان به کار می­برند. ما همچنین مضمون­هایی را شناسایی کردیم که هنجارهای رفتاری مرتبط با شرکت­کنندگان در مطالعه ما، شامل افرادی با هویت های آفریقای جنوبی، بریتانیایی، هندی آسیایی، رنگین­پوست و سیاه پوست، در گروه های مختلف را توصیف می­کردند.
مطالعه من روی کتابی در مورد ارتباطات آمریکایی­های آفریقایی­تبار به کمک مایکل هکت و سیدنی ریبو (Hecht, Collier, & Ribeau, ۱۹۹۳)، نمونه­ای از یک همکاری ارزشمند دیگر است. هر یک از ما تجربه خود از پارادایم های علمی مختلف را به کار گرفت و ما هویت­های فرهنگی مختلف نژادی، قومی، دینی، مردانه و زنانه قرار گرفتیم. به جای «صحبت کردن برای[۱۱۸]»، هدف ما فراهم کردن فضایی برای شنیده شدن صداهای آمریکاییان آفریقایی بود. ما معتقد بودیم که چندصدایی و نیز الگوهایی رفتاری که شاهدی بر هویت قومی هستند وجود دارد؛ به علاوه ما هویت قومی را به منزله «رویدادی مسئله­ساز» تعریف کردیم که موقعیت­مند است و در تعامل اجتماعی مورد مذاکره قرار می­گیرد. ما همچنین سودمندی سنجش هویت فرهنگی قومی را در قالب چارچوب های فردی، رابطه­ای و اجتماعی نشان دادیم (Philipsen, ۱۹۸۷). گذشته از این، ما به توصیف های اعلام شده «درونی[۱۱۹]» و نسبت داده شده «بیرونی[۱۲۰]» از هویت های قومی اشاره کردیم تا چشم­انداز وسیع تری در مورد ارتباطات که هویت های قومی آمریکایی ـ آفریقایی به واسطه آن ها مورد مذاکره قرار می­گیرند به دست آوریم. طی نخستین سال های پس از انتشار این کتاب، همکارانم به من خاطرنشان کردند که به نظر می­رسد نسخه اولیه نظریه هویت فرهنگی مسائل امتیاز نابرابر را دست­کم گرفته و بر این فرض بنا شده است که افراد مختلف عاملیت یکسانی دارند. خانم مارشا هوستون[۱۲۱] نیز طی اظهارات خود در کنفرانس انجمن ملی ارتباطات[۱۲۲] در سال ۱۹۹۴، پرسش هایی را درباره دیدگاه ضمنی ما در مورد اینکه افراد به شکلی آزادانه هویتی فرهنگی را به شکلی دمدمی­مزاج انتخاب می­کنند مطرح کرد؛ دیدگاه اخیر با مقوله­های هویتی همانند نژاد و جنس که به نظر نمی­رسد به راحتی تغییر کنند سازگار نیست؛ از طرف دیگر، به اعتقاد وی، دیدگاه ما از موضوعات گسترده­تر سلسله­مراتب اجتماعی، قدرت و موانع بافتاری غفلت کرده است. این دیدگاه ها سبب شد تا من به تامل در مورد مفروضات هستی­شناختی نظریه خود درباره اجرای هویت و تجربه پیامدهای اجرای هویت توسط افراد بپردازم.
بنابراین، تجربیات من، توسط تعامل با افراد و متون در مکان های جغرافیایی مختلف و فضاهای سیاسی متنوع توصیف می­شود. این ها شامل تجربیات ناشی از همکاری من با اندیشمندان و متخصصانی است که وابستگی های ملی آن ها با هم تفاوت دارد و نیز شامل افرادی است که هویت هایی از قبیل افراد رنگین­پوست، هم­جنس­خواهان زن و مرد دارند و به علاوه شامل کسانی است که دیدگاه های انتقادی و پرسش های خود را در حوزه ارتباطات میان فرهنگی وارد می­کنند. این تجربیات را به طور خلاصه می­توان به معنای الزام به بازاندیشی[۱۲۳] بیان کرد. یک نمونه جدیدتر از تلاش های من به منظور بازاندیشی و آشکارکردن سوگیری ها به کمک دوستان و همکارانم در یک فصل گفتگوی سایبر درباره هیجان در ارتباطات میان ­فرهنگی قابل مشاهده است (Collier et, aI., ۲۰۰۲).
ویرایش شماره­های ۲۳ تا ۲۵ سالنامه بین­المللی و میان ­فرهنگی ارتباطات[۱۲۴] این فرصت را در اختیار من گذاشت تا با محققان گرایش های نظری جدیدتر و جایگزین کار کنم و با اندیشمندان و متخصصان با سابقه در مورد مسائل مورد علاقه افرادی همانند ما که در حال پژوهش درباره ارتباطات و فرهنگ هستیم گفتگو کنم. فصل گفتگوی سایبر (Collier et aI., ۲۰۰۲)با راجا هگد[۱۲۵]، ونشو لی[۱۲۶]، تام ناکایاما[۱۲۷] و گوست یپ[۱۲۸] یک مبادله برانگیزنده و چالش­برانگیز بود زیرا بحث ها و پرسش های آن ها به نحوی جایگزین، مفروضات من را به چالش کشید و ضرورت پالایش یکدست آن ها را نشان داد؛ بدون تردید، مجدداً تصدیق می­کنم که اگر بخواهیم کارمان مرتبط و نیز دارای جهت­گیری عدالت اجتماعی باشد باید از دیدگاه های محققان میان ­فرهنگی استفاده کنیم.
این نکته­ها در کنار مسافرت، مطالعات، بررسی ها و گفتگوی من با پژوهش گران فرهنگ از منظر مورد توجه من یعنی رویکرد انتقادی، در رشد من به منزله محقق و نیت من برای درک و افزودن رویکردی انتقادی به برنامه پژوهشی خودم نقش مهمی داشته است. در باقیمانده این فصل، من مفروضات نظری و نتیجه­گیری های محتمل را نقل و به دنبال آن ها نمونه­هایی گفتمانی از چهار مطالعه فعلی خود را به عنوان شاهد ذکر می­کنم. روی هم رفته، این ها جایگاه معرفت­شناختی کنونی مرا به منزله یک پژوهش گر میان ­فرهنگی نشان می­دهد. من چندین ادعای نظری موقت را طرح و سپس به کمک برخی یافته­ها، بنا بر هر موقعیت، نتیجه­گیری هایی را مطرح می­کنم. هدف من نشان دادن ارزش ادغام رویکردهای انتقادی و تفسیری به شکلی دیالکتیک (Martin, Nakayama, & Flores, ۲۰۰۲) برای افزایش فهم ما از هویت­یابی­های فرهنگی و روابط به منزله مذاکره­ای مبتنی بر بافتار و نیز نشان دادن پیامدهای اجرای سلطه فرهنگی، مردسالاری و نژادپرستی نسبت به برخی گروه ها درون و خارج از ایالات متحده آمریکا است.

نظرات کاربران درباره کتاب نظريه‌پردازی درباره ارتباطات ميان فرهنگی