فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پلیکان

کتاب پلیکان

نسخه الکترونیک کتاب پلیکان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۷۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پلیکان

مارگریت: این را می‌دانستم و به همین علت گفتم می‌بایستی جنازه‌ی آقا را همان موقع به سردابه‌ی مردگان ببرند. الیزه: اما بچه‌ها می‌خواستند مراسم یادبود همین‌جا در خانه برگزار شود. مارگریت: چرا شما هنوز این‌جا هستید؟ چرا خانم محترم از این لباس بیرون نمی‌آیند؟ الیزه: وضعیت حاضر این اجازه را به ما نمی‌دهد و بنابراین ما هم کاری نمی‌توانیم بکنیم... (مکث) چرا روکش این نیمکت قرمز را از رویش جمع کرده‌ای؟ مارگریت: برای شستن جمع کرده‌ام... (مکث)... شما می‌دانید آقا آخرین دقایق حیات خود را روی نیمکت گذراند. پس اجازه بدهید نیمکت بیرون برده شود. الیزه: قبل از این‌که دادگاه موجودی را صورت‌مجلس نکرده، من اجازه ندارم هیچ تغییری در وضع این‌جا بدهم... به همین دلیل من این‌جا زندانی شده‌ام و ضمنا در اتاق‌های دیگر هم دوست ندارم بمانم.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.45 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پلیکان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

استریندبرگ

اگوست استریندبرگ در بیست ودوم ژانویه ی ۱۸۴۹ در استکهلم متولد شد، پدرش در یک شرکت کشتیرانی کار می کرد و مرد بسیار فقیری بود، مادرش هم قبلاً کلفت و خدمتکار کافه بوده است.
طفولیت و جوانی استریندبرگ در اندوه و به سختی می گذرد. او از همان اوان جوانی مجبور بوده برای زندگی تلاش و نبرد کند.
مدت کوتاهی در دانشگاه اپسالا تحصیل می کند و بعد به طرف هنرپیشگی و روزنامه نگاری روی می آورد، سپس بین سال های ۱۸۷۴ـ۱۸۸۲ در کتابخانه ی سلطنتی استکهلم مشغول کار می شود. در سال ۱۸۷۰، در سن بیست سالگی، به دلیل نوشته هایش جایزه آکادمی را به دست می آورد.
پس از جدایی از همسرش در سال ۱۸۸۳ به پاریس و از آن جا به برلین می رود، که ازدواج دومش نیز در همین شهر اخیر صورت می گیرد. ازدواج دومش هم به ناکامی می انجامد و از همسرش جدا می شود. در این زمان تحت تاثیر نیچه قرار می گیرد.
بین سال های ۱۸۹۲ـ۱۸۹۷ باز به خارج از کشورش مسافرت می کند، به کشورش سوئد بازمی گردد و بعد از این که ازدواج سومش هم به جدایی می انجامد، در سال ۱۹۰۷ تئاتری در استکهلم افتتاح می کند و سال های آخر عمرش در تنهایی و انزوا سپری می شود.
مرگ او در ۱۴ ماه مه ۱۹۱۲ به وقوع می پیوندد.
استریندبرگ در مدت ۶۳ سال زندگی خود نویسنده ی پرکار و بزرگی می شود و تاثیر عظیمی در تئاتر اروپا و به طور کلی تئاتر جهان می گذارد.
کلیات استریندبرگ شامل درام ها، شعرها و رمان ها، نوشته های مربوط به فلسفه و علوم طبیعی، طب، شیمی و قصه ها و افسانه ها می شود.
عده ای انرژی بی حد استریندبرگ را در نوشتن، از شیزوفرنی (جنون جوانی) می دانند که در وجودش بوده و عقیده دارند همین حالت هم باعث شده که بیش تر درام هایش، اعترافات زندگی خودش باشد.
استریندبرگ شهرت خود را در جهان مدیون درام هایی است که نوشته و مانند ایبسن درام نویس هم عصر خود در شمار بزرگ ترین نمایش نامه نویسان جهان محسوب می شود.
استریندبرگ نمایش نامه ی پلیکان را برای تئاتر کوچکش نوشت که آن را در سال ۱۹۰۷ در استکهلم افتتاح کرده بود. این نمایش نامه در آلمان با نام «توده ی هیزم» شهرت پیدا کرد و روی صحنه رفت و منتشر شد. بعد از این نمایش نامه استریندبرگ آخرین نمایش نامه اش را به نام «جاده ی طولانی» به رشته ی تحریر درآورد و ۳ سال بعد جهان را به علت سرطان معده بدرود گفت.

پرویز تاییدی

منظره ی صحنه برای هر سه پرده

یک سالن، در قسمت عقب صحنه (وسط) دری به طرف اتاق غذاخوری و در گوشه ی راست اتاق دری به طرف بالکن باز می شود که در جنب و طرف چپ آن دری قرار دارد که به اتاق دیگری راه دارد.
لوازم صحنه:
میز تحریر بزرگ، میز تحریر کوچک، نیمکتی به رنگ قرمز ارغوانی و یک صندلی راحتی.

پرده ی اول

الیزه(۱) در لباس عزاست. ابتدا مشغول قدم زدن در طول و عرض اتاق است، بعد روی صندلی می نشیند و به فکر فرو می رود، گاه و بی گاه با ناراحتی به فانتزی شوپن ایمپرمپتواپ ۶۶(۲) گوش می دهد که در اتاق مجاور به وسیله پیانو نواخته می شود. مارگریت(۳) از در عقب صحنه وارد می شود.

الیزه: خواهش می کنم در را ببند.
مارگریت: تنها هستید؟
الیزه: خواهش می کنم در را ببند... کیست پیانو می زند؟! چه خبر است؟
مارگریت: امشب هوای هولناکی است... توفان و باران،...
الیزه: بی زحمت در را ببند، من این بویی را که از کاربل(۴) و شاخه های درخت کاج(۵) است، نمی توانم تحمل کنم.
مارگریت: این را می دانستم و به همین علت گفتم می بایستی جنازه ی آقا را همان موقع به سردابه ی مردگان ببرند.
الیزه: اما بچه ها می خواستند مراسم یادبود همین جا در خانه برگزار شود.
مارگریت: چرا شما هنوز این جا هستید؟ چرا خانم محترم از این لباس بیرون نمی آیند؟
الیزه: وضعیت حاضر این اجازه را به ما نمی دهد و بنابراین ما هم کاری نمی توانیم بکنیم... (مکث) چرا روکش این نیمکت قرمز را از رویش جمع کرده ای؟
مارگریت: برای شستن جمع کرده ام... (مکث)... شما می دانید آقا آخرین دقایق حیات خود را روی نیمکت گذراند. پس اجازه بدهید نیمکت بیرون برده شود.
الیزه: قبل از این که دادگاه موجودی را صورت مجلس نکرده، من اجازه ندارم هیچ تغییری در وضع این جا بدهم... به همین دلیل من این جا زندانی شده ام و ضمنا در اتاق های دیگر هم دوست ندارم بمانم.
مارگریت: چرا نمی مانید؟
الیزه: خاطرات... همه ناگوار... و این رایحه ی وحشتناک... کیست آن جا پیانو می زند... پسرم است؟
مارگریت: بله. او در این خانه نمو نمی کند، همیشه ناراحت است، می گوید هیچ وقت در این جا سیر غذا نخورده.
الیزه: او از روز تولدش ضعیف بود.
مارگریت: یک بچه شیری وقتی از شیر گرفته می شود بایستی با غذای مقوی تغذیه شود.
الیزه: (تند) چه طور؟ مگر در این باره غفلت شده؟
مارگریت: خیر، اما شما هم نمی بایستی ارزان ترین و بدترین مواد غذایی را می خریدید!... و آن وقت بچه را با یک فنجان قهوه کاسنی و یک تکه نان به مدرسه روانه کردن درست نیست.
الیزه: بچه های من هیچ وقت درباره ی غذا شکایتی نداشتند.
مارگریت: نخیر؟ از شما به شما شکایتی نمی کردند چون جرئتش را نداشتند اما وقتی که بزرگ تر شدند پیش من به آشپزخانه می آمدند.
الیزه: ما مجبور بودیم خودمان را محدود کنیم.
مارگریت: به هیچ وجه، من در روزنامه خوانده ام که آقا گاهی بیست هزار کرن(۶) مالیات می پرداخته.
الیزه: آن زمان گذشت.
مارگریت: صحیح است، اما بچه ها ضعیفند. دوشیزه گردا(۷)، مقصودم این خانم جوان است که با وجود داشتن بیست سال، نمو نکرده است.
الیزه: چرا داری مزخرف می گویی؟
مارگریت: بله، بله... (مکث) خب این جا را برای تان گرم کنم؟ سرد است.
الیزه: خیر، متشکر، ما این قدر ثروتمند نیستیم که بتوانیم پول های مان را آتش بزنیم.
مارگریت: اما فردریک(۸) تمام روز می لرزد؛ او یا باید برای گرم شدن از منزل بیرون برود یا خودش را کنار پیانو گرم کند.
الیزه: او همیشه می لرزید.
مارگریت: این لرزیدن چه طور به وجود آمده؟
الیزه: مواظب خودت باش مارگریت... (مکث)... کسی بیرون راه می رود؟
مارگریت: خیر، هیچ کس بیرون راه نمی رود.
الیزه: تو تصور می کنی من از ارواح می ترسم؟
مارگریت: من نمی دانم. اما این را می دانم که به رفتنم از این جا چیزی نمانده. آن موقعی که من پایم را به این خانه گذاشتم، مثل این که محکوم به این شدم که از این بچه ها پرستاری و مواظبت کنم، ولی همین که دیدم با خدمتکارها چه قدر بدرفتاری می شود، می خواستم همان موقع بگذارم و بروم، اما نتوانستم یا مثل این که اجازه ی چنین کاری را به خودم ندادم، ولی حالا که دوشیزه گردا ازدواج کرده دیگر وظیفه ی من هم به پایان رسیده و به زودی وقت آزادیم می رسد.
الیزه: من یک کلمه از حرف های تو را نمی فهمم. تمام دنیا می دانند که چه طور من خودم را قربانی بچه هایم کرده ام، که چه طور من برای خانه، زندگی و وظایفم دلسوزی کرده ام، تو تنها کسی هستی که از من انتقاد می کنی، ولی من برای حرف های تو کم ترین اهمیتی قایل نیستم، ضمنا هر وقت مایلی می توانی بروی، وقتی گردا و شوهرش به این منزل اسباب کشی کنند من دیگر به خدمتکار احتیاج ندارم.
مارگریت: میل جنابعالی است!... بچه ها که از روزگار سپاسگزار نیستند و مادرزن ها هم اگر پولی نداشته باشند به چشم کسی نمی یایند.
الیزه: غصه نخور... من فقط پول مخارج خودم را می پردازم و در کارهای منزل هم کمک می کنم... به علاوه داماد من مثل دامادهای دیگر نیست.
مارگریت: نیست؟
الیزه: خیر، نیست، او با من مثل یک مادرزن رفتار نمی کند، بلکه من را، اگر نگوییم مثل یک رفیقه، مثل خواهر خودش می داند.
مارگریت: (حالت تنفر در چهره)
الیزه: من می دانم تو چه فکری می کنی، من به دامادم علاقه مندم و می توانم که علاقه داشته باشم و او هم این حس را خوب درک می کند؛ شوهرم به او تمایل نداشت؛ نمی شود گفت نسبت به او رشک می برد، ولی با این وجود حسودی می کرد. بله، با وجودی که من زیاد جوان نبودم، چون حسد در وجودش بود به من احترام می گذاشت... چیزی گفتی؟
مارگریت: خیر، هیچی... تصور می کنم کسی دارد می آید... فردریک است، سرفه می کند... این جا را گرم کنم؟
الیزه: خیر لازم نیست!
مارگریت: گوش کنید. من در این خانه لرزیده ام و گرسنگی کشیده ام، این ها تحمل پذیرند. اما می خواهم که یک رختخواب به من بدهید ـ یک رختخواب مرتب، برای این که دیگر پیر و فرسوده شده ام...
الیزه: حالا دیگر دیر شده، حالا باید آن جایی بروی که می خواستی.
مارگریت: همین طور است، فراموش کرده بودم، اما بیایید برای احترام این منزل، رختخواب من را که آدم ها رویش خوابیده اند و مرده اند، بسوزانید، آن وقت است که دیگر احتیاج ندارید از روی کسی که بعد از من می آید خجالت بکشید... اگر کسی بیاید.
الیزه: کسی نمی آید.
مارگریت: اگر هم بیاید، نمی ماند... من این جا پنجاه خدمتکار دیدم که آمدند و بعد دنبال کار خودشان رفتند.
الیزه: برای این که آدم های بدی بودند که همه تان هستید.
مارگریت: بسیار ممنون!... نوبت شما هم خواهد رسید، هر کسی نوبتی دارد که باید منتظرش بماند تا به آن برسد.
الیزه: بالاخره به زودی آسوده ام می گذاری؟
مارگریت: بله، به زودی، خیلی زود، زودتر از آن چه شما تصور می کنید (از در وسط صحنه بیرون می رود).

کتاب در دست، درحالی که سرفه می کند و در اثر سرما اندکی لکنت زبان دارد، وارد می شود.

الیزه: خواهش می کنم در را ببند.
فردریک: چرا؟
الیزه: این چه جوابی است؟... چه می خواهی؟
فردریک: اجازه دارم این جا بنشینم و درس بخوانم؟ آن جا خیلی سرد است.
الیزه: تو همیشه می لرزی.
فردریک: وقتی آدم ساکت بنشیند، سرما را بیش تر حس می کند... (مکث... به خواندن درس ادامه می دهد...) هنوز صورت مجلس اشیا تمام نشده؟
الیزه: چرا حالا داری در این باره سوال می کنی؟ اول باید مدت ماتم سپری شود. مگر تو برای پدرت عزادار نیستی؟
فردریک: چرا؛... اما... او حالا واقعا سعادتمند است و من به آرامش او رشک می برم، آرامشی که بالاخره به دست آورد؛ ولی این مانع نمی شود که من بدانم سرانجام من چه خواهد شد... نمی دانم می توانم بدون این که پولی قرض کنم به پای امتحان نهایی برسم؟
الیزه: تو می دانی که پدرت شاید غیر از مقداری قرض چیزی به ارث نگذاشته...
فردریک: بی شک تجارتش دارای ارزش است...
الیزه: تجارتی وجود ندارد... نه موجودی ای در انبار هست و نه جنسی، می فهمی؟
فردریک: (بعد از کمی فکر) اما تجارتخانه، اسمش، مشتری هایش.
الیزه: مشتری هایش را نمی شود فروخت.
فردریک: چرا، این را هم می شود ثابت کرد.
الیزه: مگر از پیش وکیل محکمه می آیی؟... این طور عزادار پدرت هستی؟!
فردریک: خیر،... اما هر چیزی به وقت خودش بایستی گفته شود، خواهرم و شوهرش کجا هستند.
الیزه: آن ها امروز صبح از مسافرت ماه عسل برگشته اند و حالا در یک پانسیون اقامت دارند.
فردریک: اقلاً آن جا می توانند غذای سیری بخورند.
الیزه: تو همیشه از خوردن حرف می زنی، مگر تا حالا از غذای من شکایت داشته ای؟
فردریک: نه. به هیچ وجه.
الیزه: بسیار خوب، حالا بالاخره بیا و یک چیزی را به من بگو، به خاطر می آوری که من مدت زیادی از زندگیم را مجبور بودم از پدرت جدا به سر ببرم و آن وقت تو با پدرت تنها بودی، آیا او چیزی که مربوط به موفقیت شغلش باشد برایت تعریف نکرد؟
فردریک: (در کتاب عمیق تر می شود.) نه، چیز به خصوصی نه.
الیزه: می توانی بگویی چرا هیچ چیز به ارث نگذاشته، درحالی که او در سال های آخر بیست هزار کرن فایده برده؟
فردریک: من هیچ چیز از معاملات پدرم نمی دانم، اما او می گفت مخارج منزل خیلی زیاد است و این اواخر هم این مبل های نو را خرید.
الیزه: پس این طور گفته، بگو ببینم قرضی هم داشت؟
فردریک: من نمی دانم، مقداری داشت، اما پرداخته شدند.
الیزه: پس بقیه ی پول ها کجا رفته؟ آیا او وصیت نامه ای نوشته؟ او از من متنفر بود... چندین مرتبه من را تهدید کرد، به طوری که من مجبور شدم بروم در خیابان بنشینم. آیا امکان دارد که اندوخته اش را در جای دیگری پنهان کرده باشد؟... (مکث... گوش می دهد.)... کسی بیرون راه می رود؟
فردریک: نه، من هیچ چیز نمی شنوم.
الیزه: من این اواخر از غم و غصه ی مراسم دفن و دردسر کارهای تجارتخانه قدری عصبی شده ام، دیگر این که تو می دانی خواهرت با شوهرش این جا مسکن می کنند و تو مجبوری برای خودت در شهر اتاقی پیدا کنی.
فردریک: بله می دانم.
الیزه: تو شوهرخواهرت را دوست نداری؟
فردریک: نه، موردعلاقه ام نیست.
الیزه: اما او جوان خوب و شایسته ای است، تو بایستی به او تمایل پیدا کنی و او احساس تو را خوب درک خواهد کرد.
فردریک: او هم از من خوشش نمی آید و از این گذشته از پدرم متنفر بود.
الیزه: مقصر کی بود؟
فردریک: پدرم نبود.
الیزه: نبود؟
فردریک: حالا فکر می کنم بیرون کسی دارد راه می رود.
الیزه: چراغ را روشن کن، اما فقط دو شعله، بیش تر نه.

کلید چراغ الکتریک را می زند.
مکث.

الیزه: نمی خواهی عکس پدرت را که آن جا به دیوار آویزان است، برای خودت برداری؟
فردریک: به چه علت؟
الیزه: علاقه ای به آن ندارم، چشم هایش وحشتناک نگاه می کنند.
فردریک: من که چنین چیزی نمی بینم.
الیزه: پس برش دار، چیزی را که مورد پسندت است، بایستی داشته باشی.
فردریک: بله، خواهم داشت. (عکس را از روی دیوار برمی دارد.)

مکث.

نظرات کاربران درباره کتاب پلیکان